پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29324
کل یادداشتها ها : 182

طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
نوشته شده در تاریخ 90/3/22 ساعت 7:37 ص توسط جواد قاسم آبادی


معرفى اهل بیت (ع ) و بنى امیه در پیام امام حسین (ع )
حسین بن على (علیه السلام ) در فرازهایى از سخنانش ، اهل بیت پیامبر (صل الله علیه و آله ) و شخص خویش و همچنین بنى امیه را عموما و از میان آنان (معاویة بن ابى سفیان و یزید بن معاویه ) را خصوصا معرفى نموده است که یکى از آثار و ابعاد مهم این معرفى این است که جهانیان متوجه این نکته باشند و این حقیقت را از زبان فرزند رسول خدا (صل الله علیه و آله ) دریابند که انگیزه جنگ و نزاع در میان این دو خاندان و عامل اصلى پدیدآورنده واقعه عاشورا و حادثه کربلا یک انگیزه و عامل شخصى و مادى و یا مقطعى نبوده است بلکه این اختلاف داراءى ریشه عمیق و برخاسته از طرز تفکر دینى و اعتقادى این دو خاندان بوده است که از دوران بعثت پیامبر اسلام در دو جبهه مخالف و با دو هدف متضاد در مقابل هم قرار گرفته بودند.
الف - خاندان پیامبر (ص )
در این خاندان ، وحى و نبوت ، دعوت به توحید و یگانه پرستى و هدایت جامعه به وسیله شخص رسول خدا (صل الله علیه و آله ) تحقق یافت و نگهدارى این هدف بزرگ ، از زیارت و نقصان و از دست برد بیگانگان نیز باید به وسیله عترت او تحقق یابد.
ب - بنى امیه
این خاندان همیشه رقیب و مخالف سرسخت پیامبر (صل الله علیه و آله ) بود و تا فتح مکه و یاءس کامل مشرکین ، در حال جنگ با اسلام و قرآن بوده و در جنگ بدر، احد و احزاب ، نه تنها پرچم کفر به دوش ابوسفیان و معاویه قرار داشت ، بلکه در بعضى از این جنگها، (هند) همسر ابوسفیان نیز به عنوان تقویت روحى و حمایت معنوى از سپاهیان شرک ، به همراه آنان در میدان جنگ حضور مى یافت .
ولى پس از پیروزى اسلام در
(جزیرة العرب )
که براى آنان تظاهر به شرک و جنگ علنى وجود نداشت ، این کفر به نفاق مبدل گردید و ظاهرا اسلام را پذیرفتند، اما در باطن امر و در عمل ، همان دشمنى و کینه گذشته با اسلام و قرآن را تعقیب نمودند و آنگاه که معاویه به قدرت رسید، در کنار این نفاق ، ظلم و ستم بر مسلمانان واقعى را به حد اعلى رسانیده و پیروان امیرمؤ منان (علیه السلام ) را به زنجیر کشید و اینک نوبت به فرزند او یزید فاسق رسیده است .
آرى ، حسین بن على (علیه السلام ) در لابلاى پیامها و گفتارهایش ، هم از اهل بیت سخن گفته و هم خودش را معرفى نموده است و هم فساد بنى امیه و دشمنى آنان با اسلام و همچنین ظلم معاویه و فساد و انحراف یزید را برملا ساخته است .
اینک پیامهاى آن حضرت را به ترتیبى که اشاره نمودیم به صورت چند بخش مستقل مى آوریم :
1 - معرفى اهل بیت (ع )
1/1 - انا اهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و مهبط الرحمة بنا فتح الله و بنا ختم .(3)
((امیر!) ماییم خاندان نبوت و معدن رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان و محل نزول رحمت الهى . خداوند، دین و آیین خود (اسلام ) را از خاندان ما شروع کرده ، و آن را با خاندان ما ختم خواهد نمود).
حسین بن على (علیه السلام )این جملات را در پاسخ
(ولید بن عقبة ) استاندار مدینه ایراد فرمود، آنگاه که او جریان مرگ معاویه را مطرح کرده و پیشنهاد نمود که آن حضرت طبق دستور (یزید بن معاویه )
با وى بیعت نماید.
2/1 - و نحن اهل بیت محمد (صل الله علیه و آله ) اولى بولایة هذا الاءمر من هؤ لاء المدعین ما لیس لهم و السائرین بالجور و العدوان
(4)
(تنها ما خاندان محمد به حکومت و رهبرى جامعه ، شایسته و سزاواریم نه اینان (بنى امیه ) که به ناحق مدعى این مقام هستند و همیشه راه ظلم و فساد و راه دشمنى (با دین خدا) را در پیش ‍ گرفته اند).
این جملات بخشى از خطبه حسین بن على (علیه السلام )است که در منزل
(شراف ) پس از نماز عصر به حاضرین از اصحاب خویش و سپاهیان (حربن یزید ریاحى )
ایراد فرمود.
3/1 - اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین و جعلت لنا اسماعا و آبصارا و افئدة و لم تجعلنا من المشرکین
(5).
(خدایا! سپاسگزار تو هستم که بر خاندان ما نبوت را کرامت بخشیدى و قرآن را بر ما آموختى و ما را با آیینت آشنا نمودى و بر ما گوش (حق شنو) و چشم (حق بین ) و قلب روشن عطا فرمودى . و سپاسگزار تو مى باشم که ما را از گروه مشرک قرار ندادى )
.
این جملات هم بخشى از خطبه آن حضرت است که در
(شب عاشورا)
براى اهل بیت باوفا و یاران با صفایش ایراد فرموده است .
4/1 - اللهم انا اهل بیت نبیک و ذریته و قرابته فاقصم من ظلمنا و غصبناک حقنا انک سمیع قریب .
(6)
(خدایا! ما خاندان پیامبر تو و فرزندان و قوم و عشیره او هستیم ، کسانى را که بر ما ستم نمودند و حق ما را غصب کردند، ذلیل کن ، تو که بر دعاى بندگانت شنوا و بر آنان از همه نزدیکتر هستى ).
امام ، این جمله را که مشتمل بر دعا و نفرین است ، در روز عاشورا آنگاه ایراد فرمود که در طى سخنرانى مفصل ، مردم کوفه را نصیحت و موعظه نمود، ولى مواعظ و نصایح فرزند پیامبر (صل الله علیه و آله ) در دلهاى سخت تر از سنگ آن مردم مؤ ثر واقع نگردید؛ زیرا آنان از شنیدن کلام امامى که به حق سخن مى گوید اءبا و امتناع داشتند و خود را آماده جنگ و رسیدن به زخارف دنیا کرده بودند.
5/1 - وکنا اهله و اولیاءه و اوصیائه و ورثته و احق الناس ‍ بمقامه فى الناس ... و نحن نعلم انا احق بذلک الحق المستحق علینا ممن تولاه
(7)
(و ما خاندان پیامبر و اولیا و اوصیاى او و وارثان بحق و شایسته ترین افراد نسبت به مقام او، در میان امت هستیم ... و ما مى دانیم که شایسته این حق (حکومت ) بودیم نه کسانى که آن را به ناحق به دست گرفتند).
این دو جمله فرازهایى از نامه حسین بن على (علیه السلام ) است که از مکه به سران مردم بصره نگاشته اند، ما متن مشروح این نامه را در کتاب
(سخنان حسین بن على (علیه السلام )
) نقل نموده ایم .
2 - معرفى حسین بن على (ع )
1/2 - السلام علیک یا رسول الله انا الحسین بن فاطمة فرخک و ابن فرختک و سبطک الذى خلقتنى فى امتک (8)
(سلام بر تو یا رسول الله ! من حسین ، فرزند فاطمه و پرورش یافته آغوش تو و آغوش دخترت هستم که براى هدایت جامعه ، جانشین خود قرار داده اى ).
این جمله از فرازهاى اولین زیارتى است که حسین بن على (علیه السلام ) پس از آنکه تصمیم گرفت از مدینه به سوى مکه حرکت کند، قبر جدش رسول خدا را زیارت و در موضوع مهمى که به عنوان وظیفه مبارزه با یزید بر او متوجه گردیده است ، از آن حضرت استمداد کند.
2/2 - اللهم هذا قبر نبیک محمد (صل الله علیه و آله ) و انا ابن بنت نبیک و قد حضرنى من الامر ما قد علمت (9) .
( خدایا! این قبر پیامبر تو محمد است و من فرزند دختر پیامبر تو هستم اینکه براى من امرى رخ داده است که خودت از آن آگاهى )
.
و این فراز از زیارت دوم آن حضرت ، در آستانه حرکت از مدینه مى باشد.
3/2 - فانا الحسین بن على و ابن فاطمة بنت رسول الله ...
(10)
((مردم !) من حسین فرزند على و فرزند فاطمه ، دختر پیامبر خدا هستم .)
این معرفى ، جزء فرازهایى از سخنرانى آن حضرت در منزل (بیضه )
(11) است که متن مشروح آن در کتاب (سخنان حسین بن على ) آورده ایم .
4/2 - ایها الناس ! انسبونى من انا، ثم ارجعوا الى انفسکم و عاتبوها، وانظروا اهل یحل قتلى و انتهاک حرمتى ، الست ابن بنت نبیکم وابن وصیه وابن عمه و اول المؤ منین بالله و المصدق لرسوله بما جاء من عند ربه ، اولیس حمزة سیدالشهداء عم ابى ؟ اولیس جعفر الطیار عمى ، اولم یبلغکم قول رسول الله لى ولاخى : هذان سید شباب اهل الجنة ...؟
(12)
(اى مردم ! نسب مرا بگویید که من چه کسى هستم ، پس به خود آیید و خویشتن را ملامت کنید و ببینید آیا کشتن من و درهم شکستن حرمت حریم من براى شما روا و جایز است ؟ و آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم ؟ و آیا من فرزند وصى و پسر عم پیامبر شما و فرزند اولین کسى که ایمان آورد، نیستم ؟ و آیا من فرزند اولین کسى که رسالت پیامبر را تصدیق نمود، نیستم ؟ آیا حمزه سیدالشهداء عموى پدر من نیست ؟ آیا جعفر طیار عموى من نیست ؟ آیا گفتار رسول خدا را شنیده اید که درباره من و برادرم فرمود: این دو، سرور جوانان بهشتند...).
5/2 - افتشکون انى این بنت نبیکم ، فوالله ما بین المشرق و المغرب ابن بنت نبى غیرى فیکم ولا فى غیرکم
(13)
(اى مردم ! آیا در این واقعیت شک دارید که من فرزند دختر پیامبر شما هستم ؟ به خدا سوگند! نه در میان مشرق و مغرب و نه در میان شما و غیر شما، فرزند پیامبرى بجز من وجود ندارد).
این دو فراز، از جمله فرازهاى اولین سخنرانى مشروح حسین بن على (علیه السلام ) است که در روز عاشورا ایراد فرموده است .
6/2 - فلعمرى ما الامام الا العامل بالکتاب و الآخذ بالقسط والداین بالحق والحابس نفسه على ذات الله
(14)
(به جانم سوگند! امام به حق و پیشواى راستین کسى است که به کتاب خدا عمل کند و راه عدل را پیشه خود سازد و ملازم حق بوده و وجود خویش را وقف و فداى فرمان خدا کند).
این جمله را حسین بن على (علیه السلام ) در ضمن نامه اى که در پاسخ نامه ها درخواستهاى مکرر مردم کوفه نگاشت و به وسیله مسلم بن عقیل ارسال داشت ، مرقوم فرموده است و در ضمن ، خودش را با این اوصاف معرفى نموده است .
7/2 - امام دعا الى هدى فاءجابوا الیه ، و امام دعا الى ضلالة فاءجابوا الیها، هؤ لاء فى الجنة و هؤ لاء فى النار
(15)
(امام ، رهبرى هست که مردم را به راه درست و به سوى سعادت و خوشبختى مى خواند و گروهى بدو پاسخ مثبت مى دهند و از او پیروى مى کنند و پیشوا و رهبر دیگرى هم هست که به سوى ضلالت و بدبختى مى خواند، گروهى هم از وى پیروى مى کنند، آنان در بهشتند و اینان در دوزخ ).
امام (علیه السلام ) این جمله را در منزل
(ثعلبیه ) در پاسخ شخصى فرمود که تفسیر این آیه شریفه را سؤ ال نمود: (یوم ندعوا کل اناس بامامهم ...)
(16)
توضیح : باید توجه داشت گرچه پاسخ در این دو فراز اخیر، کلى است و در آنها شرایط رهبر واقعى که عمل کردن به دستورهاى قرآن و اجراى قسط و عدالت در جامعه و فدا شدن در راه خدا مطرح گردیده و همچنین از دو نوع پیشوا؛ پیشواى هدایت و پیشواى ضلالت ، سخن رفته است ولى در شرایط آن روز، مصداق این امام و رهبر با چنین شرایط و کسى که در مقابله پیشوایان ضلالت ، رهبرى صحیح جامعه را به عهده بگیرد بجز آن حضرت نبوده است و این دو فراز، در واقع معرفى حسین بن على (علیه السلام )است با بیان کلى .
3 - معرفى بنى امیه
به طورى که در صفحات گذشته اشاره نمودیم ، عدالت و دشمنى (بنى امیه ) با خاندان پیامبر صل علیه و آله و سلم عمیق و ریشه دار بوده و منحصر به دوران پیامبر و صدر اسلام نبود، بلکه آنگاه که این خانواده به حکومت دست یافت و معاویه به قدرت رسید، این دشمنى را به صورت شدیدتر و با محاسبه دقیق تر اجرا نمود؛ زیرا اینک نه رسول خدا صل علیه و آله و سلم در حیات است و نه مانند گذشته جنگ و مبارزه با ظواهر اسلام صحیح است و لذا باید این عداوت را به اهل بیت پیامبر و حامیان واقعى اسلام متوجه و در جانشینان به حق رسول الله متمرکز سازند و این در شرایطى است که اکثر مردم از حقیقت امر، بى اطلاع و توده جامعه به ظواهر امر، دلبسته اند و از درک حقایق غافلند، در اینجاست که حسین بن على علیه السلام با بیان عمق دشمنى بنى امیه و تکرار آن در مناسبتهاى مختلف ، خواسته است گوشه اى از این واقعیت را ابراز کند و پرده از افکار پلید و عقاید خطر ناک و تحریف در دین که به وسیله امویان به وجود آمده است ، کنار بزند و آتش کینه و عداوت آنان در نسبت به اهل بیت که شعله آن با هیچ عاملى بجز ریختن خون فرزندان پیامبر، فرو نخواهد نشست و در اجراى دشمنى خود با اهل بیت به کمتر از قتل حسین علیه السلام و یارانش و اسارت فرزندانش راضى نخواهد گردید، برملا سازد. ولى مهم این است که بدانیم چون این عداوت ، ریشه فکرى - اعتقادى دارد، لذا منحصر به دوران پیامبر صل علیه و آله و سلم و ائمه نیست بلکه در هر زمان و عصرى ، بنى امیه هایى وجود دارند که با اسلام و مسلمین در جنگ و ستیز هستند و به عقیده خود تا اسلام را سرکوب و تا مسلمانان را از صحنه خارج نکنند و آنان را به زنجیر ذلت نکشند، خواب راحت به چشمشان نخواهد رفت .
بنى امیه پیروان شیطان
1 / 3 - ان هولاء قد لزموا طاعة الشیطان ، و ترکوا طاعة الرحمان ، و اظهروا الفساد، و عطلوا الحدود، و استاثروا بالفى ء و احلوا حرام الله و حرموا حلاله ... (17)
(و اینان ( بنى امیه ) اطاعت خدا را ترک و اطاعت شیطان را بر خود فرض نموده اند. فساد را ترویج و حدود و قوانین الهى را تعطیل کرده اند. بیت المال را بر خود اختصاص داده اند. حرام خدا را حلال و حلال او حرام کرده اند ).
این جملات ، در معرض بنى امیه فرازهایى از سخنرانى حسین بن على علیه السلام است که در
(منزل بیضه ) خطاب به یاران خود و سپاهیان (حر بن یزید ریاحى )
ایراد فرمود.






نوشته شده در تاریخ 90/3/22 ساعت 7:35 ص توسط جواد قاسم آبادی


مقدمه دفتر
(عاشورا) واژه اى است خاطره انگیز که پیوسته ، فداکارى ، شجاعت ، جوانمردى ، ایستادگى در برابر بیدادگرى ، پیروى از رهبر اسلامى و حمایت از دین را به همراه دارد.
(عاشورا) نشانگر حرکت آغاز شده از سوى آدم (علیه السلام ) است که وارث او پرچمداریش را به عهده گرفته و در راه آن ، جان باخته است .
(عاشورا) آیینه تمام نماى فریاد (هیهات منا الذلة ) امام حسین (علیه السلام )است که هیچ سنگى توان شکستن آن را ندارد.
(عاشورا) خورشید فروزانى است که ابرهاى تیره و تار ستم ، هرگز توان پنهان ساختن آن را ندارند.
کلام آخر اینکه :
(عاشورا)، پیام آور انقلاب سرخ علوى است که تا ستم و ستم پیشه در جهان وجود دارد، هرگز از جوش و خروش باز نمى ایستد.
کتابى که اکنون در دست شما خواننده گرامى است ، بیان چندین پیام از پیام هاى عاشورا است که توسط مؤ لف محترم آن به رشته تحریر درآمده ، بدان امید که مشعل فروزان شام سیاه انسانها قرار گیرد.
این دفتر، پس از بررسى ، ویرایش و اصلاح ، آن را به زیور چاپ آراسته و در اختیار حق جویان قرار مى دهد و جز خشنودى خداوند بزرگ ، هدفى را پى نمى گیرد.
در خاتمه تذکر چند نکته ضرورى است :
1 - از آنجا که این کتاب ، سخنان امام حسین (علیه السلام ) را به منابع فراوان مستند ساخته و پیداست که همه آنها یکسان نبوده و با یکدیگر اختلاف دارند لذا واحد تحقیق و بررسى سعى نموده مدارک خطبه هاى متن را با یک منبع تطبیق داده و همان را نخستین مدرک قرار دهد و منابع دیگر را به دنبال آن ذکر نماید.
2 - کوشش شده منبعى انتخاب شود که متن کتاب با آن همخوانى داشته باشد.
3 - از خوانندگان محترم تقاضا داریم هرگونه انتقاد یا پیشنهادى دارند، به آدرس : قم - صندوق پستى 749 - دفتر انتشارات اسلامى - بخش فارسى ، ارسال دارند.
دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم .
مقدمه مؤ لف
انگیزه تنظیم کتاب با کیفیت موجود این است که : از شهادت حسین بن على (علیه السلام ) تا به امروز که نزدیک به چهارده قرن مى گذرد، کتابها و تاءلیفات بى شمارى درباره شخصیت و بیان عظمت قیام و ابعاد مظلومیت آن حضرت ، تاءلیف گردیده ، مقالات بى حد، نگارش یافته و سخنرانیها بى شمارى ایراد شده ، است و این وضع ، با روندى بیشتر، ادامه دارد و درباره هیچکس جز سالار شهیدان ، این همه تاءلیفات و مقالات و سخنرانى سابقه ندارد، (1) و هر نویسنده و گوینده در حد اخلاص خود، مثاب و ماءجور خواهد بود.
آنچه قابل ذکر است اینکه محتواى بعضى از این تاءلیفات و سخنرانیها را جنبه تاریخى عاشورا و ابعاد ظلم و ستمى که بر فرزند پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و خاندانش وارد شده تشکیل مى دهد و جنبه هاى تحلیلى قیام عاشورا و اهداف این حرکت تاریخى ، کمتر مورد توجه قرار مى گیرد. و گاهى نیز این حادثه عظیم تنها از جنبه خاص و از زاویه محدودى تجزیه و تحلیل مى گردد و یا انگیزه هاى فرعى با عوامل اصلى ، درهم آمیخته و مسائل فرعى ، جایگزین اهداف اصلى در این قیام معرفى مى شود.
براى تکمیل این بحث و جلوگیرى از خلظ انگیزه هاى اصلى و فرعى در قیام حسین بن على (علیهماالسلام )به نظر رسید نامه ها و خطبه هاى آن حضرت را از بدو حرکت از مدینه تا هنگام شهادتش ، از منابع معتبر و با ترتیب زمانى و با توضیحات لازم ، در یک مجموعه گرد آوردیم تا راهى براى تفسیر و تحلیل قیام آن بزرگوار، بر اساس گفتار آن حضرت باشد. امید است این اقدام ، مورد استقبال طیف عظیمى از خطبا، گویندگان و نویسندگان قرار مى گیرد.
باید دانست آن چنان شخصیت حسین بن على (علیه السلام )از لحاظ شجاعت ، فداکارى و مظلومیت در میان جامعه مطرح است ، هیچ یک از مدافعان حق و حقیقت و شهداى راه فضیلت ، در این حد مطرح نیستند.
تشکیل هیاءتهاى عزادارى و مجالس سوگوارى ، سرودن اشعار و مراثى ، گریه کردن و نوحه سرایى ، اظهار حزن و اندوه و ابراز تاءثر و تاءسف در حدى که در مصیبت حضرت سیدالشهداء، انجام مى گیرد و این اظهار ارادت که به آستان مقدس آن حضرت ، با تاریخ اسلام عجین گردیده است ، درباره هیچ یک از رجال آسمانى و پیشوایان مذهبى سابقه ندارد؛ همانگونه که خود حضرت فرمود: انا قتیل العبرة یذکرنى مؤ من الا بکى ؛ من کشته اشکم ، هیچ مؤ منى مرا یاد نمى کند مگر اینکه مى گرید.
(2)
لذا حسین (علیه السلام ) یک چهره شناخته شده تاریخ است و همه مسلمانان جهان و حتى افراد بیگانه از اسلام با نام عزیز حسین (علیه السلام ) آشنا هستند و همه عزاداران و نه تنها نام زیباى او را مى شناسند بلکه مى دانند که او بسط رسول خدا (صل الله علیه و آله ) و فرزند على مرتضى (علیه السلام ) و فاطمه زهراست . و مى دانند که او در سوم شعبان سال چهارم هجرت ، متولد و در عاشوراءى سال 61 در کربلا به شهادت رسید و قبر مطهر او در قتلگاهش ، زیارتگاه شیعیانش مى باشد.
- همگان نام برادران ، خواهران و فرزندان او را مى دانند و از واقعه شهادت جانگداز او آگاهند.
- مى دانند شماره یاران او در کربلا چند نفر بودند و ماجراى شهادت و اسارت آنان چه بوده است . آرى ، همه عزاداران آن حضرت با این مطالب و مطالب دیگر درباره شهادت او آشنا هستند و آنها را مى دانند.
ولى آیا همه عزاداران او فلسفه قیام و شهادتش را مى دانند؟ آیا همه کسانى که بر او اشک مى ریزند، با پیام او آشنا هستند و یا در اشعار و مراثى و در مراسم عزادارى در حالى که سیل اشک بر رخسارها جارى است و بیانگر حرکت سیل ارادت و عواطف به آستان مقدس
(فرزند رسول خدا) (صل الله علیه و آله ) است ، اهداف والا و مقدس آن حضرت هم متجلى و متبلور است . و همه جملاتى که به صورت شعر، شعار و ذکر مصیبت بر زبانها جارى است ، مى تواند زبانحال واقعى و گویاى آن حقیقت باشد که حسین (علیه السلام ) و یارانش فداى آن گردیدند؟
یا بیشتر آنها برخاسته از عواطف گویندگان و بیانگر فکر و اندیشه آنان است که به عنوان زبانحال امام حسین (علیه السلام )و ایده و اندیشه او ارائه مى گردد؟
آیا همه عزاداران و خطبا و گویندگان ما به این واقعیت مى اندیشند که تاریخ از دید قصه و بیان حوادث ، گر چه تنها یک
(یزید) دارد که لحظاتى از تاریخ یک قومى و ایامى از روزهاى مردمى را اشغال کرد و جنایاتى آفرید و گذاشت و گذشت ، اما از دیدگاه صحیح و درست تاریخ ، عناصرى زنده و فعال در میان اقوام و ملل مختلف در تمام دور آنها و لحظات تاریخ وجود دارد که مى تواند مستمرا یزید آفرین باشد و این عناصر، هیچگاه عقیم نیستند و اگر جامعه ما رو نداشت ، بلکه از وجود چنین یزیدى غافل بود.
از شناخت حسین روز هم غافل بود، در عزاى حسین (علیه السلام ) کوتاهى نداشت در حالى که در نظامى زندگى مى کرد که همه برنامه اش ضد حسین ضد مکتب حسین بود. تسلط دشمنان حسین (علیه السلام ) آنچنان عمیق بود که تصمیم داشت هر چه رنگ و بوى اسلام دارد، از میان بردارد و اگر شناخت صحیح از حسین و یزید زمانه وجود داشت ، بایستى از مدتها قبل و نه در سال 57، انقلاب صورت بگیرد. و اگر امام خمینى (قدس سره ) نبود، نه حسین زمان شناخته مى شد و نه یزید زمان .
از اصل موضوع ، دور شدیم .سخن در اینجا بود که بخش مهمى از اشعار، مراثى ، شعارها و نوحه ها هماهنگى کامل با فکر و اندیشه امام (علیه السلام ) و قیام او ندارد و پیام عاشورا در آنها کم رنگ است و یا اصلا مشهود نیست . و یکى از علل آن ، عدم درک صحیح از واقعه عاشورا و قیام حسین بن على (علیهماالسلام ) است ؛ زیرا یک شاعر و گوینده هر چه توانا و گویا و ارتباط او با آنچه توصیف مى کند، نزدیک باشد، باز هم از ترسیم واقعیت آن عاجز و از بیان حقیقت آن ناتوان خواهد بود، آن هم در یک حادثه عظیم تاریخى مانند حادثه عاشورا و قیام اباعبدالله الحسین ، با گذشت بیش از چهارده قرن و با ابعاد و جنبه هاى متعددى که بر آن حاکم بوده که حقا تجزیه و تحلیل صحیح آن براى افراد عادى ، مشکل و یا غیر ممکن است .
مگر اینکه ترسیم این هدف و ابلاغ این پیام از خود حسین بن على (علیه السلام )باشد و این واقعیت را از کلام خود او دریابیم ، بر این اساس ، تصمیم گرفتیم از سخنان و گفتارهاى آن حضرت ، فرازها و فقرات کوتاه که داراى جنبه عاشوراست ، در اختیار ارادتمندان آن حضرت از شعرا، مداحان ، نوحه سرایان و عزاداران قرار بگیرد تا تدریجا این مفاهیم عالى و ارزشمند، جایگزین مطالب احیانا تکرارى و بعضى اشعار کم محتوا گردیده و پیام دلنشین عاشورا که سراپا درس عشق و شهادت و درس دشمن شناسى و ثبات و استقامت در مبارزه با اوست ، گسترش یابد، همانگونه که در نظام اسلامى ، بر مسؤ ولین ذیربط است که در حذف مطالب و حرکات بى مفهوم و گسترش پیام واقعى عاشورا، تلاش و هدایت بیشترى را بر عهده بگیرند.
آرى ، چه کلامى بالاتر و شیرین تر از کلام حسین بن على (علیه السلام )؟ و چه شعارى گویاتر و کوبنده تر از شعار او؟! و چه پیامى جاودانه تر و سازنده تر از پیام او؟
براى تاءمین این منظور، تا آنجا که امکان داشت ، پیامهاى موجود آن حضرت را به تناسب موضوعات ، گردآورى و نقل نمودیم و بعضى از پیامها که داراى دو جنبه بوده ، مکرر نقل گردیده است که مجموعا 163 پیام در بیست و سه موضوع مختلف ، محتواى این جزوه را تشکیل مى دهد. و ثواب آن را به روح پدر و مادر عزیزم که ارادت به خاندان عصمت را به عمق جانم در آمیخته اند، تقدیم مى دارم .
اللهم تقبلة بمنک و کرمک .
محمد صادق نجمى آذر ماه 1375.






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:18 ص توسط جواد قاسم آبادی


پیام آیه:
 

شرک و بت پرستى در قرن بیستم.

برخى تصوّر مى کنند که دوران شرک و بت پرستى گذشته است و دیگر مشرک و بت پرستى وجود ندارد، در حالى که چنین نیست; اکنون نیز مشرک و بت پرست وجود دارد; زیرا شرک، این بلاى خانمان سوز، شاخه هاى فراوان و اقسام مختلفى دارد.

از این رو، قرآن مجید مى فرماید: «وَ ما یُؤْمِنُ اَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ; و بیشتر آنها که مدّعى ایمان به خدا هستند، مشرکند»(1).

آرى; اکثر کسانى که از ایمان سخن مى گویند، رگه هایى از شرک در اعتقادات آنها یافت مى شود.

کسى که ثروتى مى اندوزد و سرمایه بزرگى براى خود تهیّه مى کند، هنگامى که به او گفته مى شود: تمام این ثروت از آن تو نیست; زیرا تو امانتدار این مال هستى، پس بنا بر نصّ قرآن نصیب مستمندان را بپرداز. «وَ اَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلِفینَ فیهِ; از آنچه شما را جانشین و نماینده (خود) در آن قرار داده انفاق کنید»(1).

او در جواب مى گوید: بچه هاى کوچک دارم، دخترانى دارم که در شُرف ازدواجند، باید براى آنها جهیزیّه تهیه کنم; پسران دانشگاهى دارم، مخارج آنها سنگین است و... این فرد مسلمان در واقع مشرک است; زیرا او رازقیّت خداوند را به طور کامل قبول ندارد و توحید رازقیّت او ناقص است وگرنه همان خدایى که این بچّه ها را در رحم مادر حفظ کرد و نیازهاى آنها را برآورده نمود، قدرت دارد در این دنیا نیز آنها را کمک کند.

یا افراد ریاکارى که دست به تظاهر مى زنند و براى کسب آبرو و اعتبار و عزّت اعمال عبادى خد را براى مردم انجام مى دهند، در حقیقت به نوعى از شرک گرفتار هستند وگرنه طبق صریح آیه قرآن عزّت و ذلّت به دست خداست(2) نه مردمى که خود سراسر محتاج و نیازمند هستند.

انسان مشرک، پیوسته درمانده، ناتوان، ضعیف، شکست خورده و تنهاست; امّا مؤمنِ موحّد و خداپرستى که عدالت خواه است و در راه مستقیم حرکت مى کند همواره خداوند با اوست.

از این رو، خداوند در سوره غافر آیه 51 مى فرماید: «اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا فِى الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الاَْشْهادْ»; ما به یقین پیامبران خود و کسانى را که ایمان آورده اند، در زندگى دنیا و ]در آخرت[، روزى که گواهان به پا مى خیزند یارى مى دهیم.

همچنین در آیه 30 سوره مبارکه فصّلت نیز مى فرماید: «اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلآئِکَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى کُنْتُمْ تُوعَدُونَ»; به یقین کسانى که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است»، سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل مى شوند که: «نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى که به شما وعده داده شده است!

بر اساس این آیه شریفه خداوند به وسیله فرشتگان به مؤمنان کمک مى رساند. بنابراین، در دنیاى امروز نیز شرک و بت پرستى - که منشأ مفاسد فراوانى است - وجود دارد و داراى شاخه هاى فراوانى است که مؤمنان باید خود را از آن مبرّا کنند.

از جمله آیاتى، که مفسّران آن را درباره على(علیه السلام) بیان کرده اند، آیه مثل است; بنابر روایتى که از طرق اهلبیت(علیهم السلام) نقل شده است منظور از «مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى صِراط مُسْتَقیم» حضرت على بن ابیطالب و امامان معصوم(علیهم السلام) هستند(2).

البتّه این بدان معنا نیست که دیگران مشمول آیه نیستند، بلکه مفهوم آن این است که حضرت امیر و دیگر ائمه(علیهم السلام) بارزترین مصادیق آن هستند.(3) آرى; عدالت على(علیه السلام) آن چنان عالم گیر شد که نه تنها على(علیه السلام) در قلب و دل مسلمانان بلکه بر قلب همه انسان هاى آزاده حکومت کرد.

از این رو، یکى از نویسندگان مسیحى به نام «میخائیل نعیمه» مى گوید: «على تنها متعلّق به مسلمانان نیست; بلکه ما مسیحیان نیز على را دوست داریم».

اگر على تنها متعلّق به مسلمانان بود، چرا نویسنده معروف مسیحى «جرج جرداق» کتاب عاشقانه «صوت العدالة الانسانیّة; بانک عدالت جهان بشریّت» را درباره حضرت على نوشت؟ او همچون عاشقى با على رفتار مى کند; عاشق فکر على; عاشق عدالت على; عاشق قلم على; عاشق رفتار و کردار على; عاشق تقواى على و گویا همین شخص است که درباره حضرت امیر(علیه السلام) مى گوید: «اى دنیا! چه مى شد که تمام قدرت و توانت را جمع مى کردى تا در هر قرنى، مردى همچون على را به جامعه بشریّت به ارمغان مى آوردى; ولى افسوس که توانایى این کار را ندارى».

درباره عدالت آن حضرت مطالب فراوانى وجود دارد که برخى از آنها بخاطر مشهور بودنش مورد توجه دقیق قرار نمى گیرد.

در نهج البلاغه آن حضرت، بسیارى از خطبه ها و نامه هاى آن حکایت از عدالت على(علیه السلام)دارند. از جمله آنها، داستان معروف و مشهور عقیل است که در این مباحث اشاره شده و گفته شده است که در طول تاریخ بشریّت سابقه ندارد چنین حاکم متقدرى با برادر خویش این گونه به عدالت رفتار کند.

در همین خطبه، داستان اشعث بن قیس منافق آمده است; فردى که منشأ بسیارى از اختلافات، تحریکات، خرابکارى ها و توطئه ها در عصر حکومت على(علیه السلام) است. این انسانِ منافقِ مطرود، در مورد قطعه زمینى با مسلمانى به مخاصمه نشست; پرونده آنان به دست اُسوه عدالت، على(علیه السلام)، قرار گرفت. على(علیه السلام) مى گوید: شب هنگام صداى در منزل را شنیدم. در را باز کردم. اشعث بن قیس منافق را در حالى دیدم که ظرفى از حلوا - که روى آن را با پارچه اى پوشیده بود - در دست داشت. نگاهى به قیافه او کردم و گفتم: «این چیست؟ آیا رشوه است؟ یا صدقه است؟ و یا زکات؟ هر سه بر ما حرام است; اما رشوه که بر همه قضات حرام است و اما زکات و صدقه که بر فرزندان پیامبر و خاندان او حرام است».(4)

اشعثِ منافقِ هزار رنگ، چهره حق به جانبى گرفت و باطل خود را - همانگونه که شیوه همه اهل باطل است - در لباس حق پوشانید و گفت: «هیچکدام یا على! بلکه هدیه است که هر مسلمانى حق دارد براى مسلمانى دیگر ببرد و ردّ آن صحیح نیست»(5).

حضرت امیر نگاه پرمعنا و پر اسرارى به او کرد و از پشت چهره حق به جانب، ماهیّت و قیافه حقیقى او را دید و فرمود: «عزاداران بر مرگ تو اشک بریزند! تو آمدى در این دل شب، مرا به وسیله دین و در لباس دین فریب دهى! لباس حق بر بدن باطل پوشانده اى تا حق را بر من مشتبه نمایى! اشعث تو مرا مى شناسى؟ بگذار خودم را معرفى کنم!

«وَ اللّهِ لَوْ اَعْطَیْتُ الاَْقالیمَ السَّبْعِ بِما تَحْتَ اَفْلاکِها عَلى اَنْ اَعْصَى اللّهَ فى نَمْلَة اَسْلُبْها جَذَبَ شَعیرَة ما فَعَلْتُهُ». به خدا قسم اگر تمام آسمان و زمین (تمام جهان هستى) را به من بدهند (یعنى بزرگترین رشوه که تا کنون به هیچ کس داده نشده است) تا بر مورچه اى ظلم کنم و پوست جویى را به ظلم از دهانش بگیرم، به خدا قسم چنین کارى را نخواهم کرد; زیرا من مى دانم همه اینها نابود مى شود و على را با این نعمت هاى فانى و ناپایدار چه کار! اشعث مى خواهى بدانى دنیا در نظر على چقدر ارزش دارد؟! به خدا قسم این دنیا در نظر على مانند برگ نیم جویده اى در دهان ملخ است»!(6).

آرى; تمام دنیا که این همه جنایات براى رسیدن به جزئى از مال و منال آن صورت مى گیرد، در نظر على از برگ جویده شده اى بى ارزش تر است!

«تو به تاریکى على را دیده اى *** زین سبب غیرى بر او بگزیده اى»

ما شیعیان و پیروان على باید به خود بنگریم که از عدالت على چه مقدار درس گرفته ایم. آیا قدمى در این راه برداشته ایم یا تنها به زبان شیعه او هستیم؟ بى شک اگر در پى سعادت و رستگارى هستیم، باید آن را از گذر عدالت على(علیه السلام)جستجو کنیم و پیوسته مهر او را در دل داشته باشیم که شاعر چه زیبا سروده است:گر منزل افلاک شود منزل تو *** از کوثر اگر سرشته باشد گل تو

چون مهر على نباشد اندر دل تو *** مسکین تو و سعى هاى بى حاصل تو

* * *


1- سوره یوسف، آیه 106. در ذیل این آیه شریفه روایت زیبایى از امام باقر - علیه السلام - وارد شده است. آن حضرت در این روایت مى فرمایند: «شرکى که در این آیه به آن اشاره شده است، مثل این است که شخصى بگوید: «اگر فلان کس نبود، من نابود مى شدم» یا بگوید: «اگر فلانى به دادم نمى رسید، فلان مصیبت و گرفتارى دامن گیرم مى شد» یا بگوید: «اگر فلان کس نبود، خانواده ام را از دست مى دادم»; چون چنین اشخاصى براى خداوند در روزى دادن و دفاع و نگهدارى بندگان در ملک و حکومت او شریک قرار داده است. به میزان الحکمه، باب 1992، حدیث 9308 رجوع کنید.

2- سوره حدید، آیه 7.

3- سوره آل عمران، آیه 26.

4- تفسیر نمونه، جلد 11، صفحه 332.

5- بدین جهت در تفسیر مجمع البیان، جلد 6، صفحه 375 نقل شده است که مراد، حمزه و عثمان بن مظعون مى باشند.

6- لازم به تذکّر است که صدقات واجب (یعنى زکات مال و فطره) بر سادات گرامى حرام است، امّا مصرف صدقات مستحبّى براى آن بزرگواران ممنوع و حرام نیست.

  ?فصل بیست و نهم:
  ?بیست و نهمین مثال: تازه مسلمانان سست ایمان
 

خداوند در آیه 92 سوره نحل در بیست و نهمین مثل مى فرماید: «وَ لا تَکُونُوا کَالَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّة اَنْکاثاً تَتَّخِذُونَ اَیْمانُکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ اَنْ تَکُونَ اُمَّةٌ هَِى اَرْبى مِنْ اُمَّة اِنَّما یَبْلُوکُمْ اللّهُ بِه وَ لَیُبَیِّنُنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ ما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ»; همانند آن زن ]سبک مغز [نباشید که پشم هاى تابیده خود را پس از استحکام، وامى تابید! در حالى که سوگند ]و پیمان[ خود را وسیله خیانت و فساد قرار مى دهید; بخاطر اینکه گروهى، جمعیّتشان از گروه دیگر بیشتر است ]و کثرت دشمن را بهانه اى براى شکستن بیعت با پیامبر مى شمرید[! خدا فقط شما را با این وسیله آزمایش مى کند; و به یقین روز قیامت، آنچه را در آن اختلاف داشتید، براى شما روشن مى سازد!

  ?دورنماى بحث
 

در آغازاسلام که مسلمانان در اقلیّت و دشمنان و مشرکان در اکثریّت بودند، برخى از جوانان شیفته پیامبر شده، به آن حضرت ایمان مى آوردند; ولى آنها تحت فشار خانواده، دوستان، آشنایان و جامعه مشرک قرار مى گرفتند(1)، در این مرحله برخى همانند ابوذرها، بلال ها و عمّارها مستحکم و پایدار بودند و حتّى در راه عقیده خود جان مى باختند. ولى برخى از تازه مسلمانان سست بودند و طاقت تحقیرها، سرزنش ها و اعتراضات اطرافیان را - که اکثریّت جامعه را تشکیل مى دادند نداشتند و پس از پشت سرگذاشتن مراحل سخت اسلام و ایمان مرتد گشته، دوباره به صف مشرکان مى پیوستند. آیه فوق درباره این دسته از تازه مسلمانان سست ایمان نازل شده است.


1- ما که اکنون از نعمت بزرگ و بى بدیل اسلام برخورداریم، باید قدردان پدران و مادران خود باشیم که در آغاز اسلام را پذیرفتند و ما در جامعه و خانواده اى مسلمان متولّد شدیم و اسلام را پذیرفتیم.

  ?شرح و تفسیر
 

وَ لا تَکُونُوا کَالَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّة اَنْکاثاً: اى تازه مسلمانان، اى کسانى که با زحمت و تحمّل مشکلات، مراحل اسلام و ایمان را پشت سر گذاشتید و مفتخر به قبولى پاک ترین و بهترین دین آسمانى شدید، مانند آن زن نادان سبک مغزى که ریسمانى مى تابید و بعد از تمام شدن کار آن را وامى تابید، نباشید و پس از گرویدن به اسلام و ایمان، زحمت هاى خود را هدر ندهید و به کفر و شرک بازنگردید.

در اینکه نام این زن سفیه و أبله چه بوده است، اختلاف است. برخى او را «رایطه» نامیده اند. بعضى معتقدند که نامش «ربطه» بوده است و عدّه اى نیز بر این عقیده اند که او را «رابطه» مى خواندند; ولى به هر حال، این زن در زمان جاهلیّت زندگى مى کرد و بسیار ابله و نادان بود. به همین جهت، عرب او را «حمقاء» نیز نامیده است.

تابیده شده را واتابند و دوباره تبدیل به پشم کنند، آنها نیز چنین مى کردند. روز بعد دوباره صبح هنگام پشم ها را طناب و عصرگاهان طناب تابیده را تبدیل به پشم مى کردند و این داستان احمقانه هر روز تکرار مى شد.

قرآن مجید در این آیه شریفه به تازه مسلمانان سست ایمان هشدار مى دهد که مانند آن زن احمق عمل نکنند و از دین و ایمان خود باز نگردند.

تَتَّخِذُونَ اَیْمانُکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ: اى تازه مسلمانان! اى سست ایمانان! سوگند و پیمان خود را وسیله خیانت و فساد قرار ندهید و در بیعت با خداى خویش تقلّب نکنید.

اَنْ تَکُونَ اُمَّةٌ هِىَ اَرْبى مِنْ اُمَّة: شما تنها به این دلیل که مشرکان در اکثریّت هستند و مسلمانان در اقلیّت، براى پیمان شکنى با پیامبر خدا این را بهانه قرار ندهید که این عذر و بهانه شما پذیرفته نیست، بلکه باید به پیمانتان وفادار باشید.

اِنَّما یَبْلُوکُمُ اللّهُ بِه: کثرت دشمن و قلّت مسلمانان ، عذر بازگشت به کفر نیست، بلکه این خود نوعى امتحان الهى براى مسلمانان و مؤمنان است. سعى کنید در این امتحان پیروز و سربلند باشید.

وَ لَیُبَیِّنُنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ ما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ: بى شک در روز قیامت خداوند تمام اختلافات را برطرف مى سازد و حقایق ظاهر مى شود، و حتّى کافران و مشرکان افسوس مى خورند که چرا ایمان نیاوردند.

این مثل، مثل بسیار زیبا، رسا، جالب و جاذبى است و هشدارباشى است براى مسلمانانى که طناب ایمان خود را محکم تابیده اند و با زحمت فراوان آن را به اتمام رسانیده اند تا مبادا پس از این همه زحمت با روى آوردن به شرک آن را هدر دهند.

  ?پیام هاى آیه شریفه

1- پشم در حالت عادى براى هیچ کارى قابل استفاده نیست; نه فرش، نه لباس، نه ابزار زندگى، و نه چیز دیگر; امّا وقتى همین پشم تابیده مى شود، اگر باریک باشد و به صورت نخ درآید، با آن پارچه و فرش و مانند آن مى بافند. و اگر ضخیم تر باشد با آن طناب و حتّى خانه هاى بیابانى و چادر مى سازند.

جامعه متفرّق و از هم گسیخته نیز مانند پشم بى خاصیّت است; اما به هنگام اتّحاد منشأ اثرات فراوانى مى گردد.

2- پشم در حالت عادى بسیار سست و آسیب پذیر است; وزش باد ملایمى آن را مى برد و قدرت مقاومت در مقابل نسیم را ندارد; اما اگر همین پشم تابیده شود و محکم گردد، گاهى از اوقات سنگین ترین وزنه ها را با آن حمل و نقل مى کنند و حتّى کشتى هاى بزرگ را به وسیله آن مهار مى کنند و با آن لنگر مى اندازند.

3- تنها عاملى که این پشمِ بى مصرفِ سست را مقاوم مى کند، اتّحاد رشته هاى پشم است. آرى; پس از اینکه این رشته ها دست به دست هم دادند و همدیگر را در آغوش گرفتند و پیمان اتّحاد و هماهنگى بستند و دست از تشتّت و اختلاف برداشتند، منشأ خیرات فراوانى مى گردند. و این به انسان مى آموزد که وجود تو هم استعدادهاى بالقوّه فراوانى دارد، اگر تابیده شود محکم مى شود و پیام آور محصولات تازه و مفیدى; چون تصمیم، اراده، وحدت کلمه، ایمان، توکّل به خدا و مانند آن خواهد شد.

از این رو، قرآن مجید مى فرماید: شما به وسیله ایمان تابیده شده اید، انسان عاقل دوباره طناب ایمان خود را وانمى تابد!

این تشبیه بسیار زیبا، جالب و پرمعنا در کلام حضرت زینب(علیها السلام) نیز آمده است در آن هنگام که حضرت زینب به درازه کوفه رسید در یک سخنرانى آتشین مردم را مورد خطاب قرار داده، فرمود: «اِنَّما مَثَلُکمْ کَمَثَلِ الَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّة...»; مَثَل شما مردم بىوفا و پیمان شکن کوفه، مثل آن زن احمق و أبله و نادانى است که ریسمان تابیده محکم خود را از هم گسیخته مى سازد.(1) شما، هم با على(علیه السلام)بیعت کردید و هم با نماینده امام حسین(علیه السلام)، مسلم بن عقیل، رشته پیمان را محکم کردید; ولى هنگامى که ابن زیاد آمد، با چند وعده و وعید و ایجاد رعب و وحشت، پیمان خود را شکستید و معلوم شد که تمام آن دعوت ها و بیعت ها و اعلان وفادارى ها جز حقّه بازى چیزى نبوده است، و اکنون هم با دیدن سر حسین بن على(علیهما السلام) گریه مى کنید; هم مى کشید و هم عزادارى مى کنید!

کسانى که با ادبیّات عرب آشنا هستند، درمى یابند که این خطبه چقدر ارزشمند است. به عقیده ما حضرت زینب(علیها السلام) از بازار آشفته کوفه دست گشود و پایه هاى تخت و تاج حکومت یزید را در شام به لرزه درآورد و مقدّمه سرنگونى بنى امیّه و انقلاب ها و شورش هاى بعدى را فراهم کرد.


1- به نقل از کتاب «امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)» تألیف علاّمه سیّد محسن امین عاملى، صفحه 256.

  ?اهمیّت وفاى به عهد و پیمان

در مورد اهمیت وفاى به عهد و پیمان روایات فراوانى وارد شده است که به سه نمونه آن اشاره مى شود:

1- پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در روایت کوتاه و پرمعنایى مى فرماید: «لا دینَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَهُ; کسى که عهد و پیمان ندارد و به آن وفا نمى کند، دین ندارد».(1)

این سخن بسیار مهم بدین معنا است که وفاى به عهد مساوى با دین دارى است و انسان عهدشکن که امروز قول مى دهد و فردا تخلّف مى کند، انسان بى دینى است; چه اینکه وقتى انسان در مقابل بندگان خدا وفادار نباشد، در مقابل خداوند هم وفادار نخواهد بود.

2- حضرت على(علیه السلام) در نامه 53 نهج البلاغه (عهدنامه مالک اشتر)(2)مى فرماید:

اى مالک! در عهدى که مى بندى پایدار و وفادار باش چه طرف پیمان تو مسلمان باشد، چه کافِر; زیرا در میان تمام دستوراتى که خداوند برشمرده است، هیچ دستورى به اهمیّت عهد و پیمان نیست; چه اینکه عهد و پیمان در میان تمام امّت ها و ملّت ها محترم است.

دنیاى کنونى نیز چنین است و غالب کشورها به عهد و پیمان ها پایبند هستند و حتّى در زمان جاهلیّت نیز چنین بوده است و بت پرستان نیز به پیمان هاى خود وفادار مى ماندند. بنابراین، لازم است مسلمانان در پیمانهاى خود با خدا و مردم وفادار بمانند.

3- امام باقر(علیه السلام) در روایت زیبایى مى فرماید: «ثَلاثٌ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لاَِحَد فیهِنَّ رُخْصَةٌ: اَداءُ الاَْمانَةِ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفاجِرِ وَ بَرُّ الْوالِدَیْنِ بَرَّیْنِ کانا اَوْ فاجِرَیْنِ»; سه چیز است که خداوند - عزّوجلّ - به هیچ شخصى اجازه تخلّف از آن را نداده است:

1- اداى امانت به صاحبش چه صاحب آن نیکوکار باشد و چه فاسق.

2- وفاى به عهد و پیمان نسبت به فاسق و مؤمن.

3- نیکى به پدر و مادر چه صالح باشند و چه فاجر.(3)

بنابراین، بر اساس آیات و روایات وفاى به عهد در سرلوحه همه امور قرار دارد، و چنانچه بنده اى بخواهد خداوند خواسته هایش را مورد اجابت قرار دهد، باید به پیمان با خداى خویش وفادار باشد.

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند *** نگاهدار سر رشته تا نگهدارد

* * *


1- میزان الحکمه، باب 2964، حدیث 14124.

2- پس از گذشت بیش از هزار سال از این عهدنامه، هنوز بویى از کهنگى در آن دیده نمى شود. گویى این نامه دیروز نوشته شده است! در حالى که بهترین آثار فکرى بشر با گذشت زمان کهنه مى شود، حتّى اگر تراوش مغزهاى استثنایى چون مغز سعدى و بوعلى سینا باشد و ظاهراً علّت این امر این است که، سخنان على((علیه السلام)) از قلبى سرچشمه گرفته است که با علم خدا پیوند دارد و از آنجا که علم خداوند کهنه نمى شود، این سخنان نیز کهنه نمى گردد.

3- اصول کافى، کتاب الایمان و الکفر، باب البر بالوالدین، حدیث 15.

 
 
 

 

 





نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:18 ص توسط جواد قاسم آبادی


فصل سى ام:
  ?سى امین مثال: کفران نعمت

خداوند متعال در سى امین مثل، در آیه شریفه (112و113) سوره نحل مى فرماید: «وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأتیها رِزْقُها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکان فَکَفَرَتْ بِاَنْعُمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ وَ لَقَدْ جائَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَاَخَذَهُمُ الْعَذابُ وَ هُمْ ظالِمُونَ»; خداوند ]براى آنان که کفران نعمت مى کنند،[ مَثَلى زده است: منطقه آبادى که امن و آرام و مطمئن بود; و همواره روزیش از هرجا مى رسید; اما نعمت هاى خدا را ناسپاسى کردند; و خداوند بخاطر اعمالى که انجام مى دادند، لباس گرسنگى و ترس بر اندامشان پوشانید. پیامبرى از خودشان به سراغ آنها آمد، او را تکذیب کردند; از این رو عذاب الهى آنها را فرا گرفت، در حالى که ظالم بودند.

  ?دورنماى بحث

آیه شریفه مثل، سرنوشت کسانى را بررسى مى کند که در مقابل نعمت هاى فراوان و بى شمار خداوند سپاس نمى گویند. خداوند به سبب ناسپاسى، آنها را مستحق عذابى دردناک دانسته است.

  ?شرح و تفسیر

ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً: قرآن مجید انسان هاى ناسپاس را به «قریه»(1) و آبادى مثال زده که این منطقه آباد به سبب نعمت هاى مادّى و معنوى داراى چهار ویژگى بوده است که آن نعمت ها بر اثر کفران و ناسپاسى نابود گردیدند.

1- «آمِنَةً»; اوّلین ویژگى این آبادى، امنیّت آن است; امنیّتى که مهم ترین نعمت خداوند بر بشر است و شاید به همین جهت خداوند این نعمت را بر نعمت هاى دیگر مقدّم داشته است.

حقیقتاً، اگر امنیّت نباشد، اقتصاد خوب و سالم محقّق نخواهد شد; فراگیرى علم و دانش امکان پذیر نخواهد بود; صنعت و تکنیک ممتاز به وجود نخواهد آمد; عبادت صحیح انجام نخواهد شد و خلاصه، هیچ چیز در یک محیط ناامن به درستى انجام نمى گیرد.

ملّت بزرگوار ایران زمان دفاع مقدّس(2) را فراموش نخواهند کرد که به هنگام جنگ، وقتى که تجاوز دشمن بعثى به شهرها کشیده شد، گاهى به هنگام نماز صداى آژیر خطر کشیده مى شد یا به هنگام خوردن سحرى یا افطارى آژیر خطر پیام ناامنى مى داد، در این وضعیّت ناامن انسان حالى براى عبادت پیدا نمى کرد و متوجّه نمى شد که چگونه تکالیفش را انجام مى دهد. بنابراین، مسئله امنیّت ارزش ویژه اى دارد که همه چیز حتّى عبادت در سایه آن امکان پذیر است.

هنگامى که حضرت ابراهیم(علیه السلام) به سرزمین خشک و سوزان مکّه قدم نهاد و در میان آن کوههاى خشن، خانه خدا را بنا نمود، براى آن شهر و اهل آن، دست به دعا بلند کرد که خداوند در آیه 126 سوره بقره، دعاى خلیل خود را چنین نقل مى کند: «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الَّثمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ»; پروردگارا! این سرزمین را شهر امنى قرار ده; و اهل آن را - که به خدا و روز قیامت، ایمان آورده اند - از ثمرات گوناگون، روزى ده.

در این جملات نورانى نیز ابراهیم خلیل اوّلین دعایى که براى اهل مکّه دراد تقاضاى امنیّت آن است. در دین مقدّس اسلام بزرگترین و شدیدترین مجازات ها براى کسانى است که امنیّت جامعه را بر هم مى زنند. از این رو، براى «محارب»، یعنى کسى که سلب امنیّت عمومى مى کند، مجازات شدیدى در نظر گرفته شده است که گاهى به اعدام مى رسد.

دزدان مسلّح - چه با اسلحه گرم و چه با اسلحه سرد - محارب هستند و باید به أشدّ مجازات برسند; همان گونه که کسانى که منطقه وسیعى را ناامن مى کنند «مفسد فى الارض» هستند و مجازات آنها اعدام است.(3)

2- «مُطْمَئِنَّةً»; ممکن است یک شهر آباد امنیّت داشته باشد; لیکن امنیّت آن متزلزل و ناپایدار باشد، و نیز ممکن است امنیّت پیوسته با ثبات و دوام است; آبادى امنى که در این آیه شریفه بدان اشاره شده است، امنیّت آن پایدار و با ثبات است.

3- «یَاْتیها رِزْقُها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکانً»; همان گونه که گذشت همه چیز در سایه امنیّت امکان پذیر است; حتّى یک اقتصاد سالم و قوى. در این آبادى که امنیّت آن پایدار است، اقتصاد سالم و مفیدى وجود دارد که از هر سوى روزى مردم آن فرامى رسد.

4- «وَ لَقَدْ جائَتْ رَسُولٌ مِنْهُمْ»; خداوند حکیم در کنار نعمت هاى مادّى (امنیّت پایدار و اقتصاد سالم و قوى) نعمت معنوى نیز به آنان عنایت کرده است و آن پیامبرى معصوم و آگاه از خود آنهاست تا تعلیمات و دانش آنها را تکمیل گرداند.

مردم این آبادى - که این چهار ویژگى را دارند - در آسایش زندگى مى کنند; لیکن سپاس این همه نعمت الهى را نمى گویند.

فَکَفَرْتَ بِاَنْعُمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ: آرى; مردم چنین قریه اى به جاى شکرگزارى، کفران نعمت کردند; نعمت هاى الهى سبب تکبّر، غرور و خودخواهى آنها گردید. آنان به جاى استفاده صحیح از نِعَم الهى ظلم و ستم کردند و نتیجه این ناسپاسى عذاب الهى بود، خداوند طعم تلخ ناامنى و گرسنگى را به آنها چشاند، به گونه اى که امنیّت رفت و ناامنى آمد و دزدان، غارتگران، اراذل و اوباش بر مردم مسلّط شدند و در پى تزلزل امنیّت، اقتصاد آنها نیز متزلزل شد.

پرسش: چرا در آیه تعبیر به «اذاقها: به آنها چشانید» شده است، در حالى که این تعبیر مناسب لباس نیست، بلکه شایسته تر این است که بگوید: «لباس گرسنگى را بر آنها پوشانید» نه «چشانید». سرّ این تعبیر چیست؟

پاسخ: اینکه در آیه مثل کلمه «لباس» همراه با «اذاقها» به کار رفته است، دو نکته ظریف وجود دارد که بدان اشاره مى شود:

الف: همانطور که لباس سراسر بدن انسان را فرامى گیرد، در آیه مثل عذاب الهى نیز فراگیر بوده، تمام آن آبادى را در بر گرفته است.

ب: درباره جمله «اذاقها» باید توجّه داشت که براى انسان احساس و درک چیزها مراتبى دارد:

گاهى انسان آن را از ناحیه گوش درک مى کند; مثل اینکه صداى آتش را مى شنود و با شنیدن صداى آتش درک مى کند که آتش سوزى رخ داده است.

و گاهى آتش را مى بیند و آن را با چشم درک مى کند که این نوع درک نسبت به قبلى در مرتبه بالاترى است.

و گاهى آتش را لمس مى کند که این نیز نسبت به دو نوع بالا در مرحله بالاترى قرار دارد.

و گاهى انسان آن را مى چشد که این بالاترین درجه احساس است. علّت اینکه در آیه شریفه تعبیر به «اذاقها» شده است، بدین جهت است که بفهماند این مردم ناسپاس، با تمام وجود طعمِ تلخِ عذابِ الهى را درک کردند.

بِما کانُوا یَصْنَعُونَ: عامل این عذاب الهى در هر دو آیه شریفه، عمل خود مردم بیان شده است. بشر مرتکب اعمال ناهنجارى مى گردد که عکس العمل آن اعمال دامنگیر خود او مى شود اگرچه تحمّل پذیرش این موضوع تلخ براى او مشکل است.

به عنوان مثال، اگر نظام طبقاتى در کشورى تحقّق پذیرد و فقرا و گرسنگانى در آن جامعه یافت شوند که اغنیا و ثروتمندان به نیاز آنها توجّهى نکنند، امنیّت اقتصادى اغنیا از بین مى رود و این نیست مگر بخاطر بخل و خوددارى اغنیا از إنفاق و کمک به فقرا و نیازمندان.

از این رو، در روایتى آمده است: «اِذا بَخِلَ الْغَنِىُّ بِمَعْرُوفِهِ باعَ الْفَقیرُ آخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ»; هرگاه ثروتمند در کارهاى شایسته (انفاق و مانند آن) بخل ورزد، فقیر آخرت خویش را به دنیایش مى فروشد.(4)

یعنى فقر، سبب دزدى و سرقت مى شود و در نتیجه موجب ناامنى جامعه مى گردد.

همچنین در روایت دیگرى آمده است: «سُوسُوا اَمْوالَکُمْ بِالصَّدَقَةِ; اموال و سرمایه خود را با صدقه در راه خدا حفظ کنید»;(5) یعنى راه حفظ اموال، نگهدارى همه آن نیست، بلکه باید قسمتى از آن را صدقه داد تا محفوظ بماند و آتش فقر باعث نشود که فقیر دست به ناامنى جامعه بزند.


1- «قریه» در استعمالات قرآن مجید به معناى روستا نیست، بلکه مطلق جاى آباد است; اعم از اینکه روستا باشد، یا شهر کوچک، و یا شهر بزرگ. بدین جهت، در زمان حضرت یوسف(علیه السلام) به پایتخت مصر نیز قریه گفته شده است.

2- جنگ ناخواسته حکومت بعثى عراق علیه ایران و دفاع مقدّس شیرمردان ایران اسلامى از سال 1359، دو سال پس از پیروزى انقلاب شکوهمند اسلامى، شروع شد و هشت سال طول کشید.

3- مشروح حدّ شرعى محارب و مفسد فى الارض را در کتاب جواهر الکلام، جلد 41، صفحه 564 به بعد مطالعه فرمائید.

4- بحارالانوار، جلد 74، صفحه 417 و نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 364.

5- نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 146.

  ?پیام هاى آیه

1- عذابها و ناملایمات نتیجه کار خود ماست

از آیات مختلف قرآن مجید - مخصوصاً از دو آیه مذکور - درمى یابیم که عذاب هاى الهى و ناملایمات و گرفتارى هاى اجتماعى، نتیجه اعمال و کارهاى خود ماست و خداوند بخشنده مهربان، به هیچ کس ظلم و ستم روا نمى دارد.

در جامعه اى که عدّه زیادى از جوانان آن، وسایل ابتدایى و ساده زندگى و ازدواج را ندارند و از طرفى، عدّه اى بالاترین مهریّه و سنگین ترین جهیزیّه ها را براى ازدواج فرزندان خود در نظر مى گیرند و در عروسى هاى خود میلیونها تومان خرج مى کنند، در چنین جامعه اى اگر ناامنى ایجاد شود و فساد و فحشاء شایع گردد چه کسى عامل آن است؟ آیا جز خود افراد این اجتماع، مى توان دیگران را سرزنش کرد؟!

از این رو، قران مجید در آیه 41 سوره روم مى فرماید: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِى النّاسِ لِیُذْیقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ»; فساد، در خشکى و دریا بخاطر کارهایى که مردم انجام داده اند آشکار شده است; خدا مى خواهد نتیجه بعضى از اعمالشان را به آنان بچشاند، شاید ]به سوى حق [بازگرداند.

آرى; عامل تمام این گرفتارى ها و ناملایمات خود ما هستیم; پدرى که مرتّب در پى اندوختن مال و ثروت خویش است و به تربیت فرزندان و خانواده خویش نمى اندیشد، هنگامى که با فساد اخلاقى و ابتلاى فرزندانش به مواد مخدّر مواجه مى شود، جز خود چه کسى را مقصّر مى داند؟!

در زندان شهربانى تهران (سال 1342) که به همراه عدّه اى از شخصیّت هاى سیاسى و مذهبى دستگیر شده بودیم، از سلول هاى همجوار فریادهاى جگرخراشى به گوش مى رسید، ابتدا تصوّر مى شد که این، نوعى شکنجه روحى جهت از بین بردن مقاومت زندانیان است; ولى بعداً مشخّص شد که آن فریادهاى جگرخراش طبیعى بوده و از آنِ معتادانى است که زندانى شده اند و زمان استعمال موادّ مخدر آنها فرارسیده است و چون دسترسى به موادّ مخدّر ندارند، این گونه به خود مى پیچند! روشن است که این درد جانکاه نتیجه عمل خود آنهاست.

و اى کاش نتیجه همین بود و بس! افسوس که گاهى نتیجه هاى بسیار وحشتناک ترى دارد، به حدّى که گاهى از اوقات به ناموس فروشى مى رسد!

انسان هوس بازى عاشق دخترى مى شود، از هر راهى که وارد مى شود، موفّق نمى گردد تا اینکه برادرِ آن دختر را به اعتیاد مى کشاند. وقتى که کاملاً او معتاد مى شود، جیره او را قطع مى کند. این معتاد بى اراده که طاقت تحمّل درد اعتیاد را ندارد به دست و پاى آن انسان نما مى افتد و او مى گوید: «تنها راه رساندن مواد مخدّر به شما این است که خواهرت را همراهت بیاورى». بدینوسیله آن انسان هوسباز به مقصود شیطانى خود مى رسد! از ماست که بر ماست.

دشمن براى به دام انداختن جوانان کشور اسلامى ما از راههاى گوناگون، از جمله همین راه، استفاده مى کند; زیرا دشمن به خوبى مى داند جوانى که مبتلا به این مادّه خانمان سوز شود، دیگر از خود هیچ اراده و اختیارى ندارد و مى توان او را به هر کارى کشانید.

2- آیا «قریه» در مَثَل وجود خارجى داشته است؟

از آیه شریفه استفاده مى شود که این «آبادى» با ویژگى هاى چهارگانه اش وجود خارجى داشته است. بدین جهت، مفسّران به گفتگو پرداخته اند که این آبادى کجا بوده است؟

احتمالات مختلفى وجود دارد که در این نوشتار تنها به دو نمونه از آن بسنده مى شود:

1- برخى از مفسّران معتقدند: منظور از آن «منطقه آباد»، «شهر مکّه» بوده است(1). این شهر هم مصداق بارز امنیّت است و هم حقیقتاً، تمام نعمت ها و میوه ها در این شهر یافت مى شود، اگرچه خود بعضى از نعمت ها را دارا نیست; لیکن از هر مکان و شهر و کشورى نعمت هاى مادّى به سوى این شهر سرازیر مى گردد; نعمت هایى که در جاهاى دیگر کمتر یافت مى شود.

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هنگامى که از مکّه هجرت کرده، به مدینه آمدند، مکّه دچار خشکسالى و قحطى شد. شهرى که داراى امنیت پایدار و نعمت هاى مختلف و دربردارنده بزرگترین نعمت، وجود پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، بود بر اثر کفران نعمت و ناسپاسى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هفت سال دچار قحطى، خشکسالى، گرسنگى و ناامنى گردید. وضعیّت نامطلوب و سخت آنها به جایى رسید که پیامبر رحمت براى آنها از مدینه آذوقه فرستاد.

آرى; کفران نعمت و ناسپاسى در مقابل نعمت هاى الهى، عذاب الهى را در پى دارد و این از سنّت هاى خداوند به شمار مى آید. ناسپاسى در هر زمان و مکانى تکرار گردد، عذاب الهى نیز تکرار مى شود.

2- عدّه اى دیگر از اهل تفسیر بر این عقیده اند که منظور از آن «منطقه آباد»، «شهر سبأ» بوده است.(2) این شهر بنابر آنچه که در سوره سبأ آمده است، سرزمین بسیار آبادى بوده است. مردم این شهر سدّى به نام «مأرب» ساختند که به برکت آن، تمام شهر به یک باغ سرسبز تبدیل گشت. نعمت در این شهر آن قدر زیاد بود که هیچ مسافرى در سفرهاى خود نیازى به آذوقه نداشت; زیرا کافى بود که سبدى را روى سر بگیرد و در جادّه حرکت کند که در مدّت کوتاهى سبد او از میوه هاى درختانى که دو طرف جادّه قرار داشت پر مى شد. این شهر هم امنیّت پایدار داشت و هم نعمت فراوان; ولى مردم، راه کفران و ناسپاسى را انتخاب کردند و در مقابل این همه نعمت ناسپاسى کردند. خداوند به چند موش صحرایى فرمان نابودى آن شهر را صادر کرد. موش ها سدّ «مأرب» را - که یک سدّ خاکى بود - سوراخ کردند. آب کم کم از سوراخ ها بیرون آمد سوراخ ها رفته رفته بزرگتر مى شد تا اینکه در دل شب ناگهان سد شکست و تمام شهر را آب فرا گرفت، سیلاب عظیمى خروشید و تمام قصرها، زراعت ها، خانه ها، درختان، باغ ها را نابود گردانید. این شهر آباد به قدرى ویران شده که باقیمانده جمعیّت آن از شهر هجرت کردند!

در عصر و زمان ما نیز ثمره این کفران نعمت ها و ناسپاسى ها دیده شده است. اروپا قبل از جنگ جهانى دوم غرق در نعمت هاى فراوان بود، شهرهاى آباد، تمدّن پیشرفته، تکنیک قوى و... همه چیز در آن وجود داشت; ولى بر اثر کفران نعمت و ناسپاسى، دنیا مبتلا به جنگ جهانى دوم شد، تمام این نعمت ها از بین رفت; 30 میلیون قربانى و به همین تعداد مجروح و معلول به جاى ماند و قسمت عمده اى از اروپا طعمه آتش این جنگ گردید.

نتیجه اینکه کفران نعمت عذاب الهى را

بنابراین، این آیات و مثل هاى قرآنى براى ما انسان ها هشدارباشى است که خداوند و نعمت هاى مادّى و معنوى او را سپاس بگوئیم که بى شک:

شکر نمت نعمتت افزون کند *** کفر نعمت از کفت بیرون کند

* * *

 

«پایان جلد اوّل»

 

 بدنبال دارد.


1- تفسیر مجمع البیان، جلد 6، صفحه 390. و التبیان، جلد 6، صفحه 432.

2- تفسیر نمونه، جلد 11، صفحه 431.






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:16 ص توسط جواد قاسم آبادی


شرح و تفسیر آیه مثل

آیه شریفه مَثَل در صدد است تا بین یک مؤمنِ خداپرست و یک مشرکِ بت پرست تمیز دهد. بت پرستان به برده ها و غلامان و کنیزانى تشبیه شده اند که از خود هیچ اختیارى نداشته و همواره در اختیار مولاى خود هستند; نه مالک مال و سرمایه اى هستند و نه قدرت تصمیم گیرى دارند، بلکه حتّى بعضى از مالکان به خود اجازه مى دادند که به هنگام غضب و ناراحتى برده هاى خود را بکشند.

آنها معتقد بودند که مى توانند هرگونه تصرّفى در اموال خویش بنمایند. انسانِ بت پرستِ مشرک همانند چنین برده مملوک، فاقد اختیار و اراده است.

امّا انسانِ مؤمنِ خداپرست، بسان انسان آزادى است که خداوند به او روزى داده است; روزى نیک و خوش، و نه تنها خود از آن بهره مى گیرد، بلکه در آشکار و پنهان از آن انفاق مى کند و دیگران را نیز از آن بهره مند مى سازد.

آیا این دو مساوى هستند؟ بى شک مساوى نیستند. آنچه که بت پرستان را به این کار کشانده است، جهل و نادانى آنهاست.

  ?پیام هاى آیه

  ?1- برده دارى در اسلام

آیا برده دارى کار شایسته اى است؟

آیا وجدان بشرى اجازه برده دارى را مى دهد؟

چرا اسلام به هنگام ظهورش همه بردگان را آزاد نکرد و برده دارى را لغو ننمود؟

چرا در فقه اسلامى احکام مخصوصى درباره بردگان به چشم مى خورد؟

چرا بردگان و انسان هاى آزاد از حقوق انسانى برخوردار نیستند؟

در آخرین سئوال آیا برده دارى با روح اسلام - که دین فطرى است - سازگار است؟

پاسخ: نگارنده جواب سئوالات فوق را در کتاب مستقلّى به نام «اسلام و آزادى بردگان» و همچنین در «تفسیر نمونه»(1) به طور مشروح بیان کرده است; لیکن به مجال بحث اجمالاً به آن مى پردازیم.

آزادى بردگان یکى از اهداف مهم دین نجاتبخش اسلام بود و این کار به تدریج و با گذشت زمان محقّق شد; ولى باید توجّه داشت که اگر مسئله ناهنجارى در یک جامعه ریشه بدواند و مدّتها بدان عمل شود، نمى توان در مدّت کوتاه آن را ریشه کن نمود، بلکه براى از بین بردن آن باید تدریجاً اقداماتى نمود، در غیر این صورت مشکلات عظیمى را به بار خواهد آورد.

اگر پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)، در ابتداى ظهور اسلام، برده دارى را به یکباره لغو مى کرد و مسلمانان برده هاى فاقد ثروت و سرمایه را آزاد کرده، از خانه هاى خود مى راندند، مشکلات مختلفى پدید مى آمد; به گونه اى که بسیارى از آنان از گرسنگى مى مردند و یا برخى از آنها مرتکب گناهان مهم اجتماعى همچون سرقت، زنا، لواط و مانند آن مى شدند و خلاصه شیرازه جامعه را بر هم مى زدند; بنابراین آزادى یکباره بردگان، کار صحیحى نبوده است.

بدین جهت، اسلام برنامه آزادى تدریجى آنها را پایه گذارى کرده تا بردگان به تدریج آزاد گردیده، جذب جامعه اسلامى شوند.

از این رو، اسلام ابتدا سرچشمه هاى بردگى را در آینده بست تا از آن به بعد برده هاى جدیدى گرفته نشوند. تنها یک راه برده گیرى باقى ماند که آن هم اُسراى جنگى بودند. در این مورد نیز اسلام آن را قابل تبدیل با چیزهاى دیگرى دانست; یعنى به مسلمانان اجازه داده شد که اسیران جنگى را - مجّانى یا غیر مجّانى - آزاد کنند. از سوى دیگر، بر آزادى بردگان تأکید و سفارش کرد و براى آن ثواب و اجرهاى فراوانى بیان کرد.(2) بدین صورت بود که مسلمانان به آزادى بردگان تشویق شدند.

به همین منظور، در برخى از روایات آمده است که حضرت على(علیه السلام) از راه درآمدهایى که از دست رنج خویش به دست مى آورد، یک هزار برده را آزاد کرد «اَعْتَقَ اَلْفَ عَبْد مِنْ کَدِّ یَدِه»(3).

در روایت دیگرى آمده است که: یکى از کنیزان امام حسن(علیه السلام) شاخه گلى به آن حضرت داد حضرت آن گل را بوئید و فرمود: «اَنْتِ حُرَّةٌ لِوَجْهِ اللّه; تو را در راه خدا آزاد کردم». شخصى گفت: آقا! به خاطر یک گل برده اى را آزاد کردید! حضرت فرمود: «اَدَّبَنَا اللّهُ تَعالى; خداوند ما را چنین تعلیم داده است».(4)

همچنین اسلام براى آزادى مطلق بردگان، کفّاره بسیارى از گناهان را آزادى آنها اعلام کرده است.

مثل اینکه اگر شخصى عمداً روزه خود را باطل کند، علاوه بر قضا باید کفّاره اى نیز بپردازد. یکى از چیزهایى که به عنوان کفّاره مطرح شده است، آزادى یک برده در راه خداوند است و یا در مورد تخلّف از قسم، عهد و نذر نیز آزادى برده یکى از کفّارات معیّن شده است.

بدین ترتیب با برنامه دقیق اسلام، آزادى تدریجى بردگان تحقّق یافت; یعنى صدها سال قبل این اینکه دنیا اعلامیه آزادى بردگان را صادر کند، اسلام برنامه آزادى تدریجى آنها را طرّاحى و عملى ساخت.


1- این بحث در مجلدهاى مختلف تفسیر نمونه مطرح شده است; ولى عمده آن در جلد 21، صفحه 412 به بعد آمده است.

2- به کتاب وسایل الشیعه، جلد 16، ابواب العتق، باب اوّل مراجعه کنید.

3- بحارالانوار، جلد 41، صفحه 43.

4- مسند الامام المجتبى(علیه السلام) صفحه 702.

  ?2- بردگى هاى مدرن

قرآن مجید انسانهاى مؤمن را آزاد و مشرکان بت پرست را اسیر و برده مى شناسد. از این تعبیر درمى یابیم که بردگى و اسارت منحصر در معناى معروف آن نیست، بلکه انواع و اقسام دیگرى نیز دارد; بردگى شهوات، بردگى هوى و هوس، بردگى پول و ثروت، بردگى جاه و مقام و دیگر اقسام بردگى هاى مدرن.

ابن عبّاس مى گوید: «اوّلین درهم و دینارى که بر روى زمین سکّه زده شد، شیطان به آن نگاهى کرد، سپس آن دو را لمس نموده و بوسید، سپس روى چشمانش گذاشت و بعد روى سینه اش قرار داد و گفت: «أنْتَما قُرَّةُ عَیْنى وَ ثَمَرَةُ فُؤدى ما اُبالى مِنْ بَنى آدَمْ اِذا اَحَبُّوکُما اَنْ لا یَعْبُدُوا وَثَناً»; اى نور چشم من و اى میوه دل من، اگر فرزندان آدم شما را پرستش کنند باکى نیست که دیگر بتها را نپرستند.(1)

یعنى بتِ پول و ثروت و بردگىِ مال و منال دنیا، به مراتب خطرناک تر از بردگى مرسوم است.

دنیاى امروز که اعلان آزادى بردگان و الغاى برده دارى نمود، در واقع شکل برده دارى را عوض کرده است، ولى بردگى هنوز به گونه اى دیگر وجود دارد.

قدرت هاى بزرگ جهان در توجیه جنایات خود صریحاً مى گویند: این جنایات مقتضى منافع ماست; اگر جنگ و خونریزى و کشت و کشتار و اختلاف و تفرقه نباشد، کارخانه هاى اسلحه سازى ما تعطیل مى شود. آیا این بت پرستى نیست؟

آیا اینان اسیر و برده پول و ثروت نیستند؟!

اشخاصى هستند که اگر تجمّلات زندگى آنها مهیّا نباشد، عزا مى گیرند! اینها اسیر واقعى هستند.


1- بحارالانوار، جلد 70، صفحه 137.

 

  ?حضرت یوسف(علیه السلام) انسانى آزاده
 

از قرآن مجید استفاده مى شود که نه تنها همسر عزیز مصر، زلیخا، بلکه تمام زنان اشراف و بزرگان آن دیار، حضرت یوسف(علیه السلام) را به اطاعت از زلیخا و برآورده کردن خواسته هاى شیطانى اش تشویق مى کردند; از این رو، در کلام یوسف(علیه السلام)آمده است: «رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا یَدْعُونَنى اِلَیْهِ; پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از آنچه اینها مرا به سوى آن مى خوانند».(1)

امّا در اینکه آنها چه مى گفتند، احتمالات مختلفى وجود دارد. شاید یکى مى گفت: «یوسف! تو جوانى، و زلیخا هم زن زیبایى است; چرا تسلیم او نمى شوى؟!» و دیگرى مى گفت: «اگر جمال و زیبایى زلیخا را نمى خواهى، دست کم به خاطر نفوذ و مقامى که دارد، تسلیم او شو تا تو هم صاحب مقام گردى»! و سومى مى گفت: «اگر به فکر هیچ یک از این دو نیستى، از کینه و حسّ انتقام جویى زلیخا بترس که او زن کینه توزى است»!.

اما یوسف آزاده در مقابل تمام این وسوسه ها که در لباس هاى به ظاهر زیبا و جذّابى مطرح مى شد، ایستادگى و مقاومت کرد و خطاب به خداى خویش، که تنها و تنها عبادت و بندگى او را مى کرد عرض کرد: «زندان نزد من محبوب تر است از آنچه اینان مرا به سوى آن مى خوانند».

خدایا! این زنان آلوده مرا به اسارت هوى و هوس دعوت مى کنند; ولى من دوست دارم که آزاد باشم اگرچه این آزادى از شهوات در پشت میله هاى زندان به دست آید. پشت میله هاى زندان نزد من خوشایندتر است از اسارت نفس سرکش! ولى اى خداى بزرگ از این امتحان سخت به تنهایى برنمى آیم و محتاج کمک و عنایت تو هستم; کمکم کن! اگر دستم را نگیرى در دام آنان گرفتار خواهم شد.

خداوند به یوسف آزاده کمک کرد و آزادى را در پشت میله هاى زندان به او عنایت کرد این آزادمرد، به زندان رفت; ولى زندانى توأم با سربلندى و افتخار، زندانى که مقدّمه حکومت و سلطنت و اثبات پاکدامنى آن حضرت گردید.

اگر حضرت یوسف(علیه السلام) به زندان نمى رفت، تعبیر خواب پیش نمى آمد; اگر تعبیر خواب پیش نمى آمد، از اتّهامات مبرّى نمى گشت و مقرّب درگاه سلطان نمى شد و عاقبت به حکومت دست نمى یافت.

پروردگارا! ما همه به نوعى اسیر هوى و هوس و شهوات هستیم; ولى دوست داریم از این بردگى نجات یابیم. تو خود به ما کمک کن تا رهایى یابیم!


1- سوره یوسف: آیه 33.

2- منهج الصادقین، جلد 5، صفحه 212.

  ?على(علیه السلام) آزادمردى دیگر
 

یکى از تفسیرهایى که مفسّران در آیه مثل براى مؤمن آزاده بیان کرده اند، وجود مبارک آزادمرد جهان اسلام، حضرت على(علیه السلام) است.(1) آرى; او از بردگى هوى و هوس و پول و ثروت آزاد بود. هرچه داشت در راه خدا انفاق مى کرد، حتّى در حال نماز نیز از انفاق باز نمى ماند.

وى که از پسِ مظلومیتّ، پس از سالیانى سکوت و خانه نشینى به حکومت ظاهرى رسیده است. اکنون زمامدار پرقدرت مسلمانان است. برادرش عقیل - که فردى عائله مند و فقیر است - از مدینه به سوى مرکز حکومت، کوفه، حرکت مى کند تا سهم بیشترى از بیت المال نصیبش گردد حضرت سفره غذا را بر روى پشت بام مى اندازد; اما این سفره مانند سایر سفره هاست و هیچ شباهتى با سفره هاى رنگین پادشاهان و امیران ندارد. بدین جهت، عقیل غذائى نمى خورد و به برادر خود مى گوید: «این غذاها با معده من سازگار نیست»! مشکل مرا حل کن تا به مدینه برگردم.

حضرت على(علیه السلام) فرمود: «برادر بازار کوفه از اینجا پیداست. درون مغازه ها اشیاى قیمتى و ارزشمند فراوانى است. بیا هر دو به بازار برویم و مغازه اى را سرقت کنیم و شما هر چقدر مى خواهى بردار!

عقیل گفت: «برادرجان مگر ما دزد و سارق هستیم که دست به چنین کارى بزنیم»؟!

على(علیه السلام) فرمود: «مگر پرداختن وجه اضافى از بیت المال به تو دزدى نیست»؟!

على آزاده به برادرش پیشنهاد دیگرى مى دهد و مى فرماید: «شنیدم قافله اى به سوى کوفه مى آید. هردو با شمشیرهاى برهنه در کمین کاروان مى مانیم و ناگهان بر آنان یورش مى بریم; تو آنچه نیازدارى از کاروان بردار»!

عقیل گفت: «برادرجان مگر ما راهزن هستیم که دست به چنین کارى بزنیم»!

على(علیه السلام) فرمود: «پرداخت از بیت المال نیز نوعى دزدى و سرقت است، پس چرا مرا به آن مى خوانى»؟!(1)

سپس على(علیه السلام) آهن گداخته اى را نزدیک دست برادر برد - که شرح آن در مباحث گذشته بیان شد - عقیل که دید این فرمانرواى آزاده راضى نیست لحظه اى از خطّ عدالت خارج شود. برخاست و رفت.

در طول تاریخ عالم بشریت کجا سراغ دارید که برادرى قدرتمند و اختیاردار خزانه کشور، براى حفظ عدالت این گونه با برادرش رفتار کند!

خدایا به مسئولین ما توفیق ده که همانند امیر آزادگان، آزاده باشند و همواره «ضوابط» را بر «روابط» مقدّم بدارند.

* * *


1- بحارالانوار; جلد 9 (چاپ تبریز)، صفحه 613، (به نقل از داستان راستان، جلد اوّل، صفحه 130، داستان 38).

  ?فصل بیست و هشتم

  ?بیست و هشتمین مثال: مشرک و مؤمن
 

خداوند در آیه شریفه 76 سوره نحل در بیست و هشتمین مثل با مقایسه بین مشرک و مؤمن مى فرماید: «وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ اَحَدُهُما أَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلى شَىْء وَ هُوَ کَلٌّ عَلى مَوْلیهُ اَیْنَما یُوَجِّهْهُ لاَیأْتِ بِخَیْر هَلْ یَسْتَوى هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى صِراط مُسْتَقیم»; خداوند مثالى زده است: دو نفر که یکى از آن دو، گنگ مادرزاد است; و قادر بر هیچ کارى نیست; و سربار صاحبش مى باشد; او را در پى هر کارى بفرستد، خوب انجام نمى دهد; آیا چنین انسانى، با کسى که امر به عدل و داد مى کند، و بر راهى راست قرار دارد، برابر است؟!

  ?دورنماى بحث
 

این آیه شریفه مَثَل نیز در صدد مقایسه انسان مؤمن با افراد مشرک است. آیه در مثالى جالب و زیبا و دقیق این دو را به گونه اى مقایسه مى کند که هیچ کس نمى تواند انکار کند که آن دو مساوى نیستند، مخصوصاً، با توجه به صفاتى که در آیه فوق براى مشرک بیان گردیده است، مؤمن اصلاً قابل مقایسه با مشرک نیست.

  ?شرح و تفسیر
 

وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ: در این مثال که مشرکان و مؤمنان با یکدیگر مقایسه شده است، خداوند دو نفر را در نظر گرفته است; نفر اوّل - که مثال مشرک است - داراى پنج ویژگى است که بدان اشاره مى شود:

1- «اَحَدُهُما اَبْکَمُ»; اوّلین ویژگى این انسان این است که «ابکم: گنگ» است. عرب براى انسان «لال و گنگ» دو واژه دارد، نخست «اَخْرَص» و دیگرى «اَبْکَم». اخرص به گنگى اطلاق مى شود که در بدو تولّد لال نبوده است، بلکه در طول زندگى بخاطر حادثه اى قدرت سخن گفتن را از دست داده است; ولى به کسانى که از بدوِ تولّد از این نعمت بزرگ الهى محروم بوده اند، «ابکم» مى گویند.

برخى از اهل لغت نیز علاوه بر مطلب مذکور گفته اند: «ابکم به انسان گنگ مادرزادى گفته مى شود که گنگى او سرچشمه اش ضعف قواى عقلانى و عقب ماندگى ذهنى او باشد». بنابراین، «ابکم» کسى است که مغز ناتوانى دارد و بر اثر آن گنگ و لال به دنیا آمده است، که قرآن شخص مشرک را گنگ مادرزاد مى شناساند.

2- «لا یَقْدِرُ عَلى شَىْء»; دومین ویژگى این انسان، این است که توانایى بر هیچ چیز ندارد; هم از نظر جسمى و هم از نظر روحى ضعیف و ناتوان است.

3- «وَ هُوَ کَلٌّ عَلى مَوْلیهُ»; ویژگى دیگر چنین انسانى، عدم استقلال و سربار بودن اوست; یعنى این برده سربار مولایش است. معمولاً، برده داران بردگان خود را براى حل مشکلات خود نگهدارى مى کنند; ولى برده مورد مثال نه تنها کار تولیدى و خدماتى انجام نمى دهد، بلکه تنها مصرف کننده و سربار مولاى خویش است.

4- از عبارت بالا درمى یابیم که چنین شخصى برده است و انسان آزاد نیست. به عبارتى، او تعلّق به دیگرى دارد و از خود هیچ گونه اختیارى ندارد.

5- «اَیْنَما یُوَجِّهْهُ لاَیأتِ بِخَیْر»; آخرین ویژگى او، این است که در پى هر کارى برود شکست خورده و ناکام برمى گردد.

بنابراین، شخص مشرک به فردى مى ماند که:

1- برده است و فاقد اختیار;

2- گنگ و لال است آن هم گنگ مادرزاد;

3- قدرت بر انجام هیچ کارى ندارد;

4- سربار مولاى خویش است;

5- در همه کارهاى خود شکست خورده و ناکام است.

هَلْ یَسْتَوى هُوَ وَ مَنْ...: آیا چنان انسانى با ویژگى هاى پنجگانه اى که ذکر شد، با انسانى که شرح صفات او خواهد آمد، مساوى است؟

انسان دیگر (مؤمن) که به توصیف آن خواهیم پرداخت داراى دو ویژگى ممتاز و بارز است:

1- «یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ»; نخستین ویژگى انسان دوم این است که همواره به عدالت و قِسط امر مى کند; این انسان نه تنها خود عادل است و به عدالت عمل مى کند، بلکه دیگران و جامعه را نیز به عدالت فرامى خواند; یعنى شخصیّتى است داراى مدیریّت و فرماندهى. بدین جهت، مردم را با امر و نهى به عدالت دعوت مى کند.

2- «وَ هُوَ عَلى صِراط مُسْتَقیم»; این انسان علاوه بر آن که عادل است و دیگران را نیز بدین کیش مى خواند، بر جادّه مستقیم و صاف قدم مى گذارد.

عدّه اى خواهان تحقّق عدالت در جامعه هستند; امّا چون از راه صحیح و راست وارد نمى شوند، تئورى عدالت خواهانه آنها سر از ظلم و بیداد درمى آورد. شاید بتوان در میان کمونیست ها چنین افرادى را یافت که واقعاً خواهان اجراى عدالت باشند; لیکن چون راه کج و ناصحیحى را براى تحقّق این امر انتخاب کرده اند، پس از هفتاد سال تبلیغِ کمونیست، سر از ظلم ها و جنایات زیاد و بى سابقه اى درآوردند.

بنابراین، مثل مؤمن، مَثَل انسان عادل و عدالت خواه است که بر راه راست مى رود و مثل کافر و مشرک، مثل برده گنگِ فاقد اختیار و... است.

آیا مؤمن و مشرک مساوى هستند؟ بى شک احدى عدم مساوات این دو را انکار نکرده است.

 


 





نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:15 ص توسط جواد قاسم آبادی


فصل بیست و ششم:

  ?بیست و ششمین مثال: مثال والایى براى خداوند
 

خداوند در آیه شریفه 60 سوره نحل مى فرماید: «لِلَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الاَْعْلى وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ»; براى آنها که به سراى آخرت ایمان ندارند، صفات زشت است; و براى خدا، صفات عالى و او قدرتمند و حکیم است.

  ?دورنماى بحث
 

همان گونه که در بحث هاى قبل گذشت هدف از «امثال القرآن»، بیان مسایل عقلى و پیچیده در قالب مسایل حسّى و قابل درک همگان است; زیرا قرآن مجید براى همه است; یعنى همانطور که آگاه ترین دانشمندان، مخاطب آیه هاى قرآن هستند، بى سوادترین مسلمانان نیز مخاطب آن هستند.

در مورد آیه مذکور در بین مفسّران اختلاف است که آیا از مثل هاى قرآن است یا خیر؟

علّت این اختلاف آن است که مفسّران براى آیه شریفه دو تفسیر بیان کرده اند بنابر یکى از آن دو، آیه شریفه از امثال القرآن به شمار مى رود که به منظور نشان دادن آن به ذکر هر دو تفسیر مى پردازیم.

  ?تفسیر اوّل
 

طبق تفسیر اوّل کلمه «مَثَل» به معناى صفت آمده است; یعنى کسانى که ایمان به قیامت ندارند، صفات زشت و بد و ناپسندى دارند و حقیقت هم همین است; زیرا کسانى که ظلم مى کنند، رشوه مى گیرند، دروغ مى گویند، مرتکب قتل نفس مى شوند و... بى شک به روز قیامت اعتقادى ندارند وگرنه مرتکب چنین گناهانى نمى شوند.

قرآن مجید در آیه 4 سوره مطفّفین، درباره کم فروشان مى فرماید: «اَلا یَظُنُّ اُولئِکَ اَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِیَوْم عَظیم»; آیا آنها (کم فروشان) گمان نمى کنند که در روزى بزرگ برانگیخته مى شوند؟!

بنابر آیه، علّت کم فروشى کم فروشان بى اعتقادى آنها به روز قیامت است وگرنه کم فروشى نمى کنند!.

آرى; کسانى که اعتقاد و ایمان به روز آخرت ندارند، صفات بد و زشتى دارند. از این رو، انسان باید تحت کنترل و برنامه اى باشد وگرنه بسیارند کسانى که دست به هر جنایتى مى زنند و براى به دست آوردن کمترین سودى، بزرگترین جنایت را مرتکب مى شوند.

وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الاَْعْلى: و براى خداوند صفات والا و عالى است; چون او هم قدرتمند و شکست ناپذیر است و هم حکیم و با برنامه.

انسان هاى به ظاهر قدرتمند، معمولاً انسان هاى حکیمى نیستند و از قدرت خود استفاده ناشایست مى کنند.

قدرت، آفت هاى فراوانى دارد که از جمله آنها، بى توجّهى به حساب و کتاب و کارهاى حکیمانه است; ولى خداوند قدرتمند - که بالاترین قدرت را داراست - حکیمى مطلق است.

در نتیجه بر اساس این تفسیر، آیه شریفه از امثال القرآن به شمار نمى رود.

  ?تفسیر دوم
 

طبق تفسیر دوم کلمه «مَثَل» در آیه شریفه همان معناى لغوى خود را داراست.

کسانى که به روز قیامت ایمان ندارند و معاد را - چه در عقیده و چه در عمل - نپذیرفته اندمثل هاى بدى دارند; مانند همان مثال هایى که در قرآن مجید براى آنها ذکر شده است.

مثالى که در آیه 17 سوره بقره درباره منافقان بیان شده است از این جمله است; در این مثال خداوند مى فرماید: «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمّا اَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فى ظُلُمات لا یُبْصِرُونَ»; مثل آنان ]منافقان [همانند کسى است که آتش افروخته اند ]تا در بیابان تاریک، راه خود را بیابند[; ولى هنگامى که آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند ]طوفانى مى فرستد [و آن را خاموش مى کند; و در تاریکى هاى وحشتناکى که چشم کار نمى کند، آنها را رها مى سازد.(1)

و نیز همانند مثلى که در آیه 176 سوره اعراف آمده است که در آن آیه، خداوند انسانهاى مشرک را به سگ هارى تشبیه کرده است که نه به دوستان خود احترام مى گذارد و نه به دشمنانش(2).

وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الاَْعْلى وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ: ولى خداوند مثال هاى اعلى و والایى دارد اگرچه هر مثالى براى خداوند در نظر گرفته شود ناقص است; زیرا مثال هاى ما از موجودات عالم امکان است و آنها همه محدود و ناقص هستند و روشن است که نمى توان ذات نامحدود کاملى را با موجودات محدود و ناقص به تصویر کشید و شاید آیه شریفه «فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ الاَْمْثالَ»(3) به همین مسئله اشاره دارد.

على رغم مطلب فوق، اگر بخواهیم مثالى براى خداوند بیان کنیم، آیه شریفه 35 سوره نور براى این امر شایسته تر است; چه اینکه در آن آیه خداوند به نور تشبیه شده است; زیرا در عالم آفرینش هیچ موجودى مفیدتر، بابرکت تر، لطیف تر و سریع تر از نور نیست. از این رو، براى خداوند مثل هاى زیبا و والا و اعلى است.

پرسش: برخى این سئوال در ذهنشان خطور مى کند که همه چیز را خداوند آفریده است، پس چه کسى خداوند را آفریده است؟

پاسخ: آرى; همه چیز را خداوند آفریده است، ولى هیچ کس خدا را نیافریده است; زیرا خداوند موجودى ازلى و ابدى است; یعنى همیشه بوده و خواهد بود. اصلاً، آفریده نشده تا در پى آفریننده او باشیم. به منظور روشن شدن مطلب به مثال زیر - که امور معقول را در لباس محسوسات مى آورد - توجّه کنید:

دانشمندان مى گویند مبدأ تمام انرژى ها خورشید است; چه اینکه درخت هایى که منبع نور و گرما هستند، انرژى خود را از خورشید مى گیرند.

ذعال سنگها - که باقیمانده جنگلهاى دوران گذشته هستند - نیز معلول انرژى خورشید هستند. حتّى نفت - که اکنون از منابع مهم انرژى جهان است - منبع اصلى انرژى آن، خورشید است; زیرا مى گویند: نفت باقیمانده حیوان هاى گذشته است که در دل خاکها دفن شده اند و روشن است که حیوانات از گیاهان تغدیه مى شوند و گیاهان هم از نور آفتاب استفاده مى کنند.

توربینهاى بزرگ نیز که بر آبشارها نصب مى شوند و تولید انرژى برق مى کنند، انرژى خود را از خورشید مى گیرند بدین گونه که خورشید به دریاها مى تابد، آبها بخار مى شود، بخارها تبدیل به ابر مى گردد، ابرها بارانهاى بابرکت را نازل مى کنند، بارانها سیلابهایى به وجود مى آورند و سیلابها بر توربینها جارى مى شوند و در نتیجه تولید برق مى نمایند.

اما نیرو و انرژى آفتاب از خود اوست; یعنى از خارج انرژى به خورشید نمى رسد، بلکه انرژى از ذات خود خورشید مى جوشد.

حال، با اینکه خورشید یک مخلوق خدا است، اما منبع انرژى است و لازم نیست از جاى دیگرى انرژى او تأمین شود (با این مثال) روشن مى شود که خداوند متعال نیز ازلى و ابدى است و نیازى نیست که آفریننده اى داشته باشد و یا قدرت او از جایى تأمین شود.

در نتیجه بنابر تفسیر دوم آیه شریفه جزء «امثال القرآن» محسوب مى گردد.


1 و 2- شرح و تفسیر این مثل در اوایل کتاب به صورت مشروح گذشت.

3- سوره نحل، آیه 74.

  ?ارتباط آیه مَثَل با آیات قبل
 

در آیات قبل، یعنى آیات (57 و 58 و 59)، سخن از یکى از عادات و عقاید زشت اعراب جاهلى - که زنده به گور کردن دختران است - به میان رفته است.

در آیه (58 و 59) آمده است: «وَ اِذا بُشِّرَ اَحَدُهُمْ بِالاُْنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ کَظیمٌ یَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ اَیُمْسِکُهُ عَلى هُون اَمْ یَدُسُّهُ فِى التُّرابِ أَلاسآءَ ما یَحْکُمُونَ»; در حالى که هرگاه به یکى از آنها بشارت دهند دختر نصیب تو شده است، صورتش ]از فرط ناراحتى[ سیاه مى شود; و به شدّت خشمگین مى گردد. به خاطر بشارت بدى که به او داده شده از قوم و قبیله خود متوارى مى گردد; ]و نمى داند[ آیا او را با قبول ننگ نگهدارد، یا در خاک پنهانش کند؟! آگاه باشید که بد حکم مى کنند!.

با استفاده از دو آیه فوق درمى یابیم که عرب جاهلى از اینکه خداوند به آنها دخترى عطا مى کرد به شدّت ناراحت مى شدند. و این عمل براى همگان جاى بسى سؤال دارد.

  ?چرا عرب جاهلیّت دختران خود را مى کشت؟
 

مطالعات نشان مى دهد که منشأ امر فوق یکى از دو علّت زیر است:

1- آنها پسران را تولیدکننده ثروت و دختران را فقط مصرف کننده ثروت مى پنداشتند; چه اینکه در آن زمان دختران فعّالیت اقتصادى نداشتند و تولید کار نمى کردند، ولى پسران از راههاى مختلف نان آور خانواده بودند، از راه کار و تلاش هاى اقتصادى و یا از طریق راهزنى ها و سرقت ها و غارت ها و راههاى دیگر. به همین جهت، مى گفتند: دختر حقّ حیات و زندگى ندارد; ولى پسر چنین حقّى را داراست!.

2- تعصّب کر و کور; مى گویند بین اعراب جنگى رخ داد. قبیله پیروز، مردان، زنان و دختران قبیله شکست خورده را به اسارت گرفتند. در مدّتى که دختران در بند اسارت بودند، کم کم با جوانان قبیله فاتح ازدواج و عروسى کردند. مدّتى گذشت و جنگ به صلح انجامید. کار مبادله اُسرا آغاز شد; اما دخترانى که ازدواج کرده بودند، حاضر نشدند به قبیله خود بازگردند. این مسئله سبب شد تا خانواده هایى که دخترانشان به دامان آنها بازنگشتند و نزد شوهرانشان ماندند، مورد سرزنش دیگران قرار گیرند. یک نفر از این خانواده ها از فرط عصبانیّت به بتها قسم خورد که از این پس اگر خداوند دخترى به او بدهد، او را بکشد و زنده در گور بنهد تا شاهد چنین رسوایى نگردد!(1)

کم کم این بیمارى به دیگران نیز سرایت کرد و این گناه بزرگ تحت یک عنوان مقدّس رایج گردید; عنوان مقدّسى چون: «دفاع از ناموس»، یا «حفظ غیرت و حمیّت»، و مانند آن. همانگونه که امروزه نیز مرسوم است که جنایات بزرگ را با عنوان هاى مقدّس و مورد احترام انجام مى دهند; از جمله آنها اینکه غربى ها با تمسّک به شعار «حقوق بشر»، حقوق دیگران را پایمال مى کنند و یا تحت لواى «آزادى» انسان ها را به اسارت مى کشند و یا به نام «تمدّن» جنایاتى مرتکب مى شوند که انسانهاى ما قبل تاریخ هم نمى کردند!

خلاصه، به هر علّتى عرب عصر جاهلیّت به این گناه بزرگ آلوده بود; ولى با آمدن اسلام حیات بخش پرونده این جنایت بزرگ بسته شد و این دین نوپا به انسانیّت ارج نهاد و خدمت بزرگى به زنان کرد.

از سوى دیگر، همین عرب ها - که دختران را موجوداتى شوم مى دانستند و آنها را زنده به گور مى کردند - معتقد بودند که ملائکه و فرشتگان دختران خدا هستند و آنها را میپرستیدند تا رضایت الهى را جلب نمایند.

از این رو، در آیه 57 سوره نحل چنین آمده است: «وَ یَجْعَلُونَ لِلّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ»; آنها ]در پندار خود[ براى خداوند دختران قرار مى دهند; - منزّه است خداوند ]از اینکه فرزندى داشته باشد[ - ولى براى خودشان، آنچه را میل دارند قائل مى شوند.

در این آیه خداوند با منطق خودشان با آنها سخن گفته است: که اگر دختران خوب هستند و آنها را فرزندان خدا مى پندارید; پس چرا وقتى خداوند دخترى به شما عنایت مى کند او را زنده به گور مى کنید; و اگر دختران بد هستند و بدین جهت آنها را مى کشید، پس چرا این موجودات بد را دختران خدا مى دانید!

البتّه این فکر جاهلى - که ملائکه زن هستند - اکنون هم کم و بیش در ذهن برخى از مردم وجود دارد. به همین جهت، به هنگام ترسیم ملائکه آنها را به شکل دختران مى کشند!


1- تفسیر نمونه، جلد 11، صفحه 270.

 

  ?دختر دسته گل است
 

متأسّفانه، هنوز در برخى از خانواده ها این تفکّرِ غلطِ جاهلى پس از قرنها وجود دارد و براى دختران ارزش را به مساوات پسران قائل نیستند و از شنیدن خبر تولّد دختر ناراحت مى شوند.

به منظور ردّ این گونه تفکّرات روایات فراوانى در منابع اسلامى وجود دارد که به دو نمونه از آن اشاره مى شود; باشد که به برکت این آیات و روایات باقیمانده این اندیشه هاى شوم برچیده شود.

1- رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با جمعى از اصحاب و یاران تازه مسلمان نشسته بودند، شخصى براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) خبر آورد که خداوند به آن حضرت فرزند دخترى عنایت کرده است. حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) از این خبر بسیار خوشحال گشت; ولى اصحاب تازه مسلمان - که هنوز رسوبات افکار جاهلى در اذهان آنها بود - از این خبر ناراحت گشته و چهره در هم کشیدند. پیام آور وحى(صلى الله علیه وآله) از این برخورد اصحاب ناراحت شد و خطاب به آنها فرمود: «ما بِکُمْ! رَیْحانَةٌ اَشُمُّها وَ رِزْقُها عَلَى اللّهِ»; شما را چه شده است که این گونه چهره در هم کشیده اید؟! دختر دسته گلى است که خداوند عنایت کرده است. من آن را مى بویم ]اگر کسى دسته گلى به شما بدهد، ناراحت و افسرده مى شوید؟[ رزق و روزى او هم بر خداوند است ]و از این جهت هم جاى نگرانى نیست[.(1)

چه بسا پسرانى که باعث سیه روزى پدران خود شدند و چه بسا دخترانى که باعث سرافرازى پدرانشان گردیدند. حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) تنها دختر حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) باعث فخر و مباهات پدر بود و نسل آن حضرت از اوست.

2- در ذیل آیه شریفه: «وَ اَمَّا الْغُلامُ فَکانَ اَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشینا اَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً فَاَرَدْنا اَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکوةً وَ اَقْرَبُ رُحْماً; و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند; و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد. از این رو خواستیم که پروردگارشان به جاى او، فرزندى پاکتر و با محبّت تر به آن دو بدهد»(2) آمده است که خداوند به آن پدر و مادر به جاى این پسر ناصالح - که نزدیک بود والدین خود را از راه حق منحرف کند - دخترى عنایت کرد. دسته گلى که نه تنها باعث گمراهى والدین خود نگردید بلکه باعث فخر و مباهات آنان گشت; زیرا از نسل آن دختر مبارک 70 پیامبر به وجود آمد(1). آیا این دختر شوم و آن پسر خوب است؟

بنابراین، طبق آیه مَثَل، کافران به خدا و روز قیامت مثالهاى بدى دارند و سخنان زشتى مى گویند و معتقدند که خداوند فرزند دختر دارد، در حالى که چنین نیست، او نه فرزندى دارد و نه خود زاده شده است «لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَد».

انسانها به دو جهت نیازمند فرزند هستند:

نخست اینکه، عمر انسان محدود است و براى بقاء نسل نیازمند فرزندانى است که نسل او را ادامه دهند.

دیگر اینکه، انسان همواره قوى و نیرومند نیست، بلکه زمان پیرى و ضعف فرا مى رسد و او نیازمند فرزندانى است که به هنگام ضعف و ناتوانى یاور او باشند.

ولى خداوندى که ازلى و ابدى است و مرگ براى ذات او بى معناست و همواره قوى و قادر مطلق است، هیچ نیازى به فرزند - چه پسر و چه دختر - ندارد.

علاوه بر همه اینها فرزند داشتن لازمه جسمانیّت است و بدیهى است که ذات حق، جسم نیست «تَعالَى اللّهُ عَنْ ذلِکَ عُلُوّاً کَبیراً».

* * *


1- وسایل الشیعه، جلد 15، صفحه 102.

2- سوره کهف، آیه 80 و 81.

3- نورالثقلین، جلد 3، صفحه 286 و 287 (به نقل از تفسیر نمونه، جلد 12، صفحه 504).

  ?فصل بیست و هفتم:

  ?بیست و هفتمین مثال: بت پرستان و خداپرستان
 

خداوند در آیه شریفه 75 سوره نحل در بیست و هفتمین مثل مى فرماید:

«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلى شَىْء وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنّا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرّاً وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَووُنَ الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ»; خداوند مثالى زده است: برده مملوکى را که قادر بر هیچ چیز نیست; و انسان ]با ایمانى[ را که از جانب خود، رزقى نیکو به او بخشیده ایم، و او پنهان و آشکار از آنچه خدا به او داده، انفاق مى کند; آیا این دو نفر یکسانند؟! ستایش مخصوص خداست ولى اکثر آنها نمى دانند.

  ?دورنماى بحث
 

آیه مَثَل به گفتگو از بت پرستان و مؤمنان پرداخته است. خداوند بت پرستان را به بردگانى تشبیه کرده است که هیچ مال و سرمایه اى ندارند و در تصمیم گیرى خود آزاد نیستند; ولى مؤمنان علاوه بر آنکه داراى سرمایه اى از ناحیه خداوند هستند، دیگران را نیز در سرمایه خود سهیم مى دانند.

  ?ارتباط آیه مثل با آیات قبل
 

در آیات قبل از بت پرستى سخن به میان رفته است و اینکه چرا بت پرستان به پرستش موجوداتى پرداخته اند که هیچ مشکلى را از آنها حل نمى کنند، در حالى که انسان عاقل باید کارهایش هدفدار باشد.

از این رو، در آیه 73 همین سوره آمده است: «وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ شَیْئاً وَ لا یَسْتَطیعُونَ»; آنها (بت پرستان) غیر از خدا، موجوداتى را مى پرستند که هیچ رزقى را براى آنان از آسمانها و زمین در اختیار ندارند; و توان این کار را نیز ندارند.

  ?انگیزه پرستش
 

عبادت و پرستش باید بر اساس انگیزه اى باشد. یکى از انگیزه هاى پرستش خداوند قادر متعال، مسئله «شُکر مُنعِم» است; یعنى انسان وقتى به خود و اطرافش مى نگرد، خود را غرق در نعمتهاى متعدّد مى بیند; نعمت چشم، گوش، دست، پا، تفکّر و اندیشه، آسمان، زمین، خورشید، هوا، درختان، جنگل ها، و مانند آنها، و در مى یابد که این نعمت ها را خود به خویشتن نداده، بلکه از ناحیه دیگرى است. از این رو، وجدان انسانى به او حکم مى کند تا از مُنعِم (شخصى که این نعمت ها را در اختیار انسان نهاده است) تقدیر و تشکّر کند.

آیا تشکّر از مُنعم بدون معرفت و شناخت او ممکن است؟ اینجاست که شکر منعم سبب معرفة الله مى شود.

بنابراین، یکى از انگیزه هاى پرستش، شکر نعمت هایى است که خالق به مخلوقات داده است.

حال، اگر معبودى در زندگى انسان هیچ اثرى نداشته باشد و نه تنها فایده اى به عابد خود نرساند، بلکه از خویشتن نیز نتواند دفاع کند و نیازمند حمایت دیگران باشد، آیا چنین معبودى سزاوار پرستش است؟! بى شک عقل انسان این پرستش را نمى پذیرد.

البتّه بت پرستان، بتان خویش را خالق موجودات نمى دانستند، بلکه بنا بر نصّ قرآن اگر در مورد خالق آسمانها و زمین از آنها سئوال مى شد، در پاسخ خداوند را به عنوان خالق معرّفى مى کردند(1) نه بتان ناتوان خود را. بنابراین آنها در توحید خالقیّت مشرک نبودند; همانگونه که خداوند را نیز تنها رازق مى دانستند.(2)

بى شک سخن بت پرستان باطل است و عدم صحت آن بسیار روشن است.

بتهایى که توان حل مشکل خویش را ندارند، چگونه مى توانند مشکلات دیگران را برطرف کنند؟

بنابر نصّ قرآن کریم، حضرت ابراهیم بت شکن پس از داستان شیرین و آموزنده شکستن بتها، به بت پرستان فرمود: «اَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لا یَضُرُّکُمْ اُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ اَفَلا تَعْقِلُونَ»; آیا جز خدا چیزى را مى پرستید که نه کمترین سودى براى شما دارد، و نه زیانى به شما مى رساند؟! اُف بر شما و بر آنچه جز خدا مى پرستید! آیا اندیشه نمى کنید ]و عقل ندارید[؟!(3)

پس انسان عاقل در مقابل چنین بت هایى سر تسلیم فرو نمى آورد و آنها را عبادت نمى کند.

در پى این آیه که خداوند انسان را از پرستش بتان نهى کرده، آیه مَثَل مطرح شده است.

 


1- این مطلب در آیات متعدّدى از قرآن مجید آمده است; آیه 61، سوره عنکبوت، آیه 25، سوره لقمان; آیه 38، سوره زمر; آیه 9 و 87، سوره زخرف از جمله این آیات است.

2- از جمله آیه 24 سوره سبأ دلالت بر این امر دارد.

3- سوره انبیاء، آیه 66 و 67.

 

 

 






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:14 ص توسط جواد قاسم آبادی


فصل بیست و پنجم

  ?بیست و چهارمین و بیست و پنجمین مثال:

  ?کلمه «طیّبه» و «خبیثه»

در آیات شریفه (24 و 25 و 26) سوره ابراهیم که بیست و چهارمین و بیست و پنجمین مثل را مورد بررسى قرار مى دهد، چنین آمده است:

«اَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَة طَیِّبَة اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ تُؤْتِى اُکُلَها کُلَّ حین بِاِذْنِ رَبِّها وَ یَضْرِبُ اللّهُ الاْمْثالَ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ وَ مَثَلُ کَلِمَة خَبیثَة کَشَجَرَة خَبیثَة اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ ما لَها مِنْ قَرر»; آیا ندیدى چگونه خداوند «کلمه طیّبه» ]و گفتار پاکیزه[ را به درخت پاکیزه اى تشبیه کرده که ریشه آن ]در زمین [ثابت، و شاخه آن در آسمان است؟! هر زمان میوه خود را به اذن پروردگارش مى دهد. و خداوند براى مردم مثلها مى زند، شاید متذکّر شوند ]و پند گیرند[. ]همچنین[ کلمه «خبیثه» ]و سخن آلوده[ را به درخت ناپاکى تشبیه کرده است که از روى زمین برکنده شده، قرار و ثباتى ندارد.

  ?دورنماى بحث

آیات شریفه فوق، از جمله زیباترین آیات و شیواترین مثل هاى قرآن است. در این سه آیه تمثیلى جالب و رسا براى کلمه طیّبه از یک سو و گفتار و سخن آلوده از سوى دیگر بیان شده است و سپس خداوند فواید و آثار هر یک را برشمرده است.

  ?ارتباط آیات مَثَل با آیات پیشین

شاید ذکر این دو مَثَل به تناسب آیات قبلى است که در آنها کلمه طیّبه اى از خداوند و کلمه خبیثه اى از شیطان نقل شده و مضامین و مفاهیم بلندى در آن مطرح گردیده است; چه اینکه خداوند در آیه 22 سوره ابراهیم فرموده است: «وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمّا قُضِىَ الاْمْرُ اِنَّ اللّهَ وَعَدَکُمْ وَعَدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَاَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لى عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطان اِلاّ اَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومُونى وَ لُومُوا اَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما اَنْتُمْ بِمُصْرِخِىّ اِنّى کَفَرْتُ بِما اَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ اِنَّ الظّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ»;

و شیطان، ]در روز قیامت[ هنگامى که کار تمام مى شود، ]و بهشتیان و جهنّمیان مشخّص مى شوند[ مى گوید: «خداوند به شما وعده حق داد; و من به شما وعده ]باطل [دادم. و تخلّف کردم. من بر شما تسلّطى نداشتم، جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید; بنابراین، مرا سرزنش نکنید; خود را سرزنش کنید. نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریادرس من، من نسبت به شرک شما درباره خود - که از قبل داشتید و اطاعت مرا هم ردیف اطاعت خدا قرار دادید - بیزار و کافرم!» مسلّماً ستمکاران عذابى دردناک دارند!

باید توجّه داشت که در آیه شریفه فوق دو کلام نقل شده است: یکى کلام و گفتار و وعده خداوند که بدان عمل شده است و این نمونه اى از کلمه طیبه است و دیگرى وعده باطل شیطان که از آن تخلّف شده و آن کلمه خبیثه است.

بنابر آیه شریفه و به مقتضاى عدالت الهى، پیروان شیطان در پذیرش دعوت او مجبور نیستند، بلکه مختارند و با میل و اراده خود در پى شیطان حرکت مى کنند. به همین جهت، شیطان خود آنها را سزاوار سرزنش مى داند; زیرا انسان ها با علم به پلیدى شیطان پیرو او مى شوند.

مگر انسان سابقه شیطان را در برخورد با پدر خویش، آدم، نمى دانست که باعث خروج آدم و نسل او از بهشت شده بود؟(1) مگر انسان نشنیده بود که این شیطان قسم یاد کرده است که تمام سعى خود را در انحراف انسان انجام دهد؟(2)پس چرا آدمى با شناخت کافى از شیطان همچنان فریب وعده هاى باطل و دروغین او را خورده، کلام خدا را رها مى سازد؟!


1- ر.ک. به آیه 36 سوره بقره.

2- آیه 16 و 17 سوره اعراف به این مسئله اشاره دارد.

  ?شرح و تفسیر

«اَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَة: اى پیامبر و اى انسانى که این آیات الهى را مى شنوى! مگر مشاهده نکردى که خداوند چگونه براى کلمه «طیّبه» به درختى مثال زده است؟ این درخت داراى پنج ویژگى مهم است:

درختى که آیه شریفه به آن مثال زده است از جمله درختان پاک و پاکیزه است.

2- «اَصْلُها ثابِتٌ»; ویژگى دیگر این درخت این است که ریشه آن در زمین مستحکم است. یکى از قدرت نمایى هاى پروردگار این است که تناسبى بین شاخه ها و ریشه هاى هر درختى برقرار کرده است. درخت هر مقدار داراى شاخه هاى بلندتر و سنگین تر باشد، ریشه هاى آن فراوان تر و در اعماق زمین بیشتر نفوذ مى کند; به گونه اى که این ریشه بسان طناب هاى مختلف آن درخت را در مقابل طوفان حفظ مى کند.

3- «وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ»; سومین ویژگى این درخت رشد صعودى آن است; یعنى شاخه هاى این درخت به طرف آسمان رشد مى کند.

بى شک مأموریّت و نقش ریشه هاى فرو رفته در زمین استحکام درخت و تغذیه رسانى به تنه و شاخ و برگ آن است; امّا آنچه جاى پرسش دارد این است که شاخه هاى سر به فلک کشیده آن چه نقشى دارد؟

وجود شاخه هاى رو به بالا و سر به آسمان کشیده، آثار و فواید مختلفى دارد که به برخى از آن اشاره مى شود:

الف: شاخه هاى سر به فلک کشیده از هوا بهتر استفاده مى کنند و جریان تنفّس را شایسته تر انجام مى دهند; چه اینکه برگ درختان نیز تنفّس مى کنند و عجیب اینکه بازدهى تنفّس درختان درست بر عکس بازدهى تنفّس انسان است; یعنى درختان در جریان تنفّس خود، کربُن هوا را مى گیرند و اکسیژن موجود در درخت را پس مى دهند; بر عکس دستگاه تنفّسى انسان که اکسیژن موجود در هوا را مى گیرد و کربن موجود در بدن انسان را به هوا انتقال مى دهد.

فلسفه این جریان معکوس آن است که اگر جریان تنفّس انسان به عکس تنفّس درختان عمل نکند، در مدّت زمانى کوتاه در سراسر کره زمین زندگى براى نوع بشر غیر ممکن مى شود; زیرا اکسیژن هاى موجود در هوا به تدریج مصرف مى شود و در هوا جز کربن چیزى براى تنفّس نمى ماند و این امر سبب نابودى انسان مى گردد.

به همین جهت در شهرها، مخصوصاً شهرهاى بزرگ که به دود ماشین ها و کارخانه ها آلوده هستند، توصیه مى شود که درختان و فضاهاى سبز بیشترى ایجاد شود تا در رفع آلودگى هوا و تأمین اکسیژن لازم مؤثّر باشد.

یکى از فواید بادها جابه جایى هواهاى آلوده و فاقد اکسیژن با هواى سالم است.

خداوند به وسیله بادهاى رحمت، هواهاى آلوده شهرها را خارج مى کند و به جاى آن هواى سالم و تمیز مى آورد و این امر خود در بهبود هوا تأثیر بسزایى دارد.

ب: شاخه هاى سر به فلک کشیده از نور خورشید بهتر استفاده مى کند. نور آفتاب سبب مى شود که عملیّات تنفّس درختان و کربن گیرى و آزاد کردن اکسیژن بهتر انجام گردد; به همین جهت فضاى باغ در روزها فرح بخش و در شبها هوا سنگین و براى مدّت زیاد غیر قابل تحمّل است.

ج: شاخه هاى رو به بالااز گرد و غبار و آلودگى هاى زمین - که با عدم رعایت برخى از اصول بهداشتى توسّط انسان ها ایجاد مى شود - در امان هستند و این آلودگى ها کمتر به چنین درختانى سرایت مى کند.

  ?نکته مهم خداشناسى

یکى از درس هاى خداشناسى که شاخه هاى درختان به ما مى آموزد این است که: جاذبه زمین آب را در دل زمین فرو مى برد و این جذب ادامه دارد تا جایى که قشر زمین نفوذناپذیر مى باشد و این یک قانون کلّى است. ولى شگفتى درباره آب مورد نیاز درختان است که از جذب آب به اعماق زمین جلوگیرى مى کند و آن را از طریق ریشه هاى درختان به سمت خلاف جاذبه زمین و به سوى شاخه هاى سر به فلک کشیده هدایت مى کند و به آخرین شاخه ها و برگ ها مى رساند! این عمل خود، حکایت از قدرت الهى دارد که روزانه در یک جنگل پر از درخت بى آنکه همانند پمپ سر و صدایى ایجاد کند، هزاران تُن آب را در مسیر مخالف قانون جاذبه به سوى آسمان هدایت مى کند.

آیا جز قدرت بى پایان خداوندِ عالِم قادر، کسى توانایى چنین کارى را دارد؟!

در نتیجه سومین ویژگى این درخت - که کلمه طیّبه بدان تشبیه شده است - این است که شاخه هاى آن سر به فلک کشیده است; زیرا چنین شاخه هایى هم بهتر تنفّس مى کنند و هم از نور خورشید بیشتر و بهتر بهره بردارى مى نمایند و هم از آلودگى هاى زمین کمتر رنج مى برند.

4- «تُؤْتى اُکُلَها کُلَّ حین»; ویژگى چهارم این درخت دائمى بودن میوه هاى آن است. «شجره طیّبه» درختى است که در چهار فصل سال میوه دارد و هر زمان انسان دست به سوى آن دراز کند، نا امید و دست خالى باز نمى گردد.

5- «بِاِذْنِ رَبِّها»; آخرین ویژگى درخت «طیّبه» این است که - على رغم ویژگى ها و میوه چهار فصل آن - به فرمان خداوند بر اساس طبیعت و نظام آفرینش سیر مى کند بنابراین، همگى تسلیم فرمان خداوند هستند، نه تنها چنین درختانى، بلکه تمام موجودات جهان آفرینش تسلیم اویند «وَ لَهُ اَسْلَمَ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَْْرضِ»(1).

«وَ مَثَلُ کَلِمَة خَبیثَة کَشَجَرَة خَبیثَة»: و امّا مَثَل کلمه «خبیثه» و گفتار بد و آلوده و زشت، همانند درخت خبیث و بدبو و بدطعم و بدمنظره است.

این درخت خبیث داراى دو ویژگى است:

1- «اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ»; نخستین ویژگى این درختِ خبیثِ آلوده کثیف این است که از ریشه درآمده است و بر خلاف درخت طیّبه که ریشه هاى آن همچون طناب هاى محکم و متعدّدى آن را در برابر طوفانها و بادهاى سهمگین محافظت مى کرد، این درخت ریشه هایش قطع گردیده و از لابلاى زمین خارج گردیده است.

2- «ما لَها مِنْ قَرار»; چنین درختى که ریشه هایش از زمین درآمده است، هیچ قرار و ثباتى ندارد و با کوچکترین حادثه و با کمترین وزش بادى جابه جا مى شود.

چنین درختى، که نه میوه اى دارد، و نه عطر و بوى خوشى، و نه سایه مناسبى ایجاد مى کند تنها و تنها بدرد سوختن مى خورد.

بسوزند چوب درختان بى بر *** سزا خود همین است مر بى برى را


1- سوره آل عمران، آیه 83.

 

  ?«کلمه طیّبه» چیست؟

مفسّران در معنا و تفسیر «کلمه طیّبه» بحث و گفتگو دارند که به برخى از نظریّات آنها اشاره مى شود:

1- برخى معتقدند که مراد از «کلمه طیّبه»، کلمه طیّبه «لا اله الا الله» است.(1)این کلمه مبارک بسان شجره طیّبه اى است که ریشه هایش مستحکم و استوار، و شاخه هایش سر به آسمان کشیده است، و در واقع درخت سعادت انسان محسوب مى گردد. این درخت که همان حقیقت توحید است قلب انسان را زنده مى کند و همه بت ها را مى شکند. در مقابل بت پول، رشوه، ربا، دزدى و تجاوز سجده نمى کند; براى حفظ مقام هزاران دروغ نمى گوید، و براى حفظ مال دنیا دست به جنایت نمى زند; زیرا این گونه اعمال شرک و بت پرستى است و بدین جهت است که انسان ریاکار را در آخرت به اسم منافق و فاجر مى خوانند.(2)

وقتى توحید در دل انسان زنده شد، هواپرستى - که عامل اصلى تمام انحرافات است - نابود مى شود.

از این رو، در روایت زیبایى آمده است: «اَبْغَضُ اِله عُبِدَ عَلى وَجْهِ الاْرْضِ الْهَوى»; بدترین بت ها که در روى زمین همیشه مورد پرستش قرار مى گرفته است، بت هوى و هوس است.(3)

«مادرِ بت ها بت نفس شماست *** زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست»

اگر شجره طیّبه توحید در قلب انسان کاشته شد این بت ها کنار مى رود.

2- برخى از مفسّران بر این اعتقادند که مراد از کلمه طیّبه «شخص مؤمن» است. در قرآن مجید، بر موجودات «کلمة الله» اطلاق شده است; مؤمن هم کلام الهى است. خورشید، ماه، ستارگان، زمین و آسمان همه کلمة الله هستند; یعنى اینها در کتاب آفرینش و تکوین جزء کلمات الله به شمار مى آیند; همانگونه که در مورد حضرت مسیح(علیه السلام) کلمة الله استعمال شده است.(4)

درخت وجود مؤمن - مانند شجره طیّبه - داراى میووه هاى مختلفِ تمام فصل از قبیل سخاوت، شجاعت، جود، مهر، محبّت، احسان، ایمان، و مانند آن است.(5)

3- برخى نیز «کلمه طیّبه» را به امامان معصوم(علیهم السلام) تفسیر کرده اند. این بزرگواران شجره طیّبه اى هستند که شاخسار وجودى آنها سرشار از میوه هاست که هر کس به تاریخ زندگى شان، به مزار و حرمشان و به کلمات و سخنانشان، نزدیک شود و دست نیاز بسوى آنها دراز کند، بى بهره نخواهد ماند.(6)

4- «علماء» تفسیر دیگرى براى کلمه طیبه هستند; زیرا مردم از میوه هاى وجود آنها بهره مى برند.

5- «فکر پاک» پنجمین تفسیرى است که براى کلمه طیّبه بیان شده است. افکار پاک، شجره طیّبه اى هستند که در طول تاریخ ثابت و برقرار مى مانند.

6- ششمین تفسیرى که براى کلمه طیّبه گفته اند، «سخن خوب» است. گاهى یک سخن خوب ماندگار مى شود و افراد زیادى در جامعه از آن استفاده مى کنند.(7)

از این رو، از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) در کتاب ارشاد دیلمى روایت معروفى نقل شده است که آن حضرت فرمودند: «ما اَهْدَىَ اَلْمَرْءُ الْمُسْلِمُ عَلى اَخیهِ الْمُسْلِمِ هَدِیَّةً اَفْضَلَ مِنْ کَلِمَةِ حِکْمَة یَزیدُهُ اللّهُ بِها هُدىً وَ یَرُدُّهُ عَنْ رِدىً; هیچ مسلمانى براى مسلمان دیگر هدیه اى بهتر از کلمه حکمت آمیزى که نور هدایت را در قلب او زیاد و ظلمت و تاریکى را کم کند، هدیه نکرده است».(8)

در داستان حضرت خضر و موسى(علیهما السلام) آمده است که وقتى آنها به شهر إنطاکیّه رسیدند. و با بى مهرى شدید مردم مواجه شدند، به ناچار به سوى خارج شهر حرکت کردند. در خارج از شهر به دیوار خرابه اى برخوردند. حضرت خضر(علیه السلام)به حضرت موسى(علیه السلام) گفت: «این دیوار خراب را باید بسازیم». سخن خضر براى موسى ناخوشایند آمد. حضرت خضر فرمود: «این دیورا از آنِ دو بچّه یتیم است و گنجى در اینجا پنهان گشته، پدر آنها انسان خوبى بوده است، امید مى رود بچّه هایش از آن استفاده کنند».

در روایات آمده است که آن گنج پول و طلا نبوده است، بلکه کلمات حکمت آمیزى بوده که پدر براى فرزندان خود به یادگار گذاشته بود.(9) همانگونه که سخنان گهربار امیرالمؤمنین(علیه السلام) ارزشمندتر از هر گنجى است که براى همه عصرها و نسل ها به یادگار مانده است.


1- مجمع البیان، جلد 6، صفحه 312.

2- میزان الحکمه، باب 1409، حدیث 6784.

3- المحجة البیضاء، جلد 8، صفحه 44.

4- سوره آل عمران: آیه 39.

5- التبیان، جلد 6، صفحه 292.

6- تفسیر نمونه، جلد 10، صفحه 340.

7- تفاسیر دیگرى نیز براى «کلمه طیّبه» ذکر شده است. به تفسیر المیزان، جلد 23 (فارسى)، صفحه 78 و 79 و تفسیر نمونه، جلد 10، صفحه 331 مراجعه فرمائید.


8- میزان الحکمه، باب 4011، حدیث 21208.

9- مجمع البیان، جلد 6، صفحه 488.

  ?کلمه طیّبه اى از امام حسن مجتبى(علیه السلام)
 

جُنادة بن ابى سفیان، از اصحاب باوفاى امام مجتبى(علیه السلام)، در آخرین ساعات عمر با برکت سبط اکبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) به خدمت آن حضرت شرفیاب گشت. وى به سوى این درخت پاکیزه دست تمنّا دراز کرد تا میوه اى بچیند. على رغم اینکه امام بر اثر زهر حال مناسبى نداشت; لیکن شروع به موعظه جناده نمود. از جمله مواعظ آن حضرت این جمله بسیار زیبا و پرمعنا است: «اِنْ اَرَدْتَ عِزّاً بِلا عَشیرِة وَ هَیْبَةً بِلا سُلْطان فَاخْرُجْ عَنْ ذُلِّ مَعْصِیَةِ اللّهِ اِلى عِزِّ طاعَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ»; اى جنادة! اگر مى خواهى قوى باشى، بى آنکه قبیله و عشیره اى داشته باشى و اگر مى خواهى اُبهت و شکوه و عظمت داشته باشى، بى آنکه تاج و تخت پادشاهى داشته باشى، از سایه شوم معصیت و نافرمانى خداوند خارج شو و در سایه اطاعت و فرمان بردارى خداوند قرار گیر».(1)

آرى; بندگى کن تا که سلطانت کنند، سلطنت در بندگى خداست، عزّت و آبرو و قدرت در بندگى پروردگار عالم است. «فَاِنَّ الْعِزَّةِ لِلّهِ جَمیعاً»(2)

خوى حیوانى سزاوار تو نیست *** ترک این خو کن که انسانت کنند

چون على در عالم مردانگى *** فرد شو تا شاه مردانت کنند

همچو سلمان در مسلمانى بکوش *** اى مسلمان تا که سلمانت کنند

* * *

 

 


1- مسند الامام المجتبى(علیه السلام)، صفحه 556.

2- سوره نساء، آیه 139.






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:12 ص توسط جواد قاسم آبادی


فصل بیست و چهارم

  ?بیست و سومین مثال: اعمال کافران

قرآن در آیه شریفه 18 سوره ابراهیم مى فرماید:

«مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ اَعْمالُهُمْ کَرَماد اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فى یَوْم عاصِف لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلى شَىْء ذلِکَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعیدُ»; اعمال کسانى که به پروردگارشان کافر شدند، همچون خاکسترى است در برابر تندباد در یک روز طوفانى; آنها توانایى ندارند تا کمترین چیزى از آنچه را انجام داده اند، به دست آورند; و این همان گمراهى دور و دراز است.

  ?دورنماى بحث

آیه شریفه مَثَل در صدد بیان اعمال نیک کفار برآمده، مى فرماید: آنها چون فاقد ایمان به خدا هستند، اعمالشان پذیرفته نمى شود. از این رو، بر اساس آیه شریفه احتمال این که اعمال نیک آنها جدا از کفر و بى ایمانى آنها محاسبه شود، مردود شمرده شده است.

  ?ارتباط آیه مَثَل با آیات قبل

آیات قبل «جَبّار عَنید» را مورد بررسى قرار داده است. «جَبّار عَنید» کسانى هستند که هم گردنکش هستند و هم ناامید از الطاف خداوند; جهنّم در انتظار آنها خواهد بود و از آب بدبوى متعفّنى نوشانده مى شوند. در پى آیات فوق این سؤال مطرح مى شود که آیا اعمال نیک آنها نادیده گرفته مى شود؟ چه این که افراد ظالم گردنکش نیز در طول عمر خود اعمال و کارهاى خیرى انجام مى دهند; مثلاً درباره فرعون گفته مى شود که: آشپزخانه بسیار وسیع و گسترده اى داشت که به تمام خانه ها غذا مى داد، نیازمندان، فقرا، بیماران، زنان حامله و دیگران از این آشپزخانه بى بهره نبودند.

گاهى حاکمان ظالم هم کارهاى خیر مهمّى انجام مى دادند; مساجد بزرگ و تاریخى وجود دارد که به دست این حاکمان ظالم ساخته شده است; عتبات مقدّسه و بارگاه ائمّه معصومان(علیهم السلام) غالباً به دست همین ظالمان تعمیر و توسعه داده شده است; به عنوان مثال قسمت زیادى از مسجدالحرام و مسجد النبى(صلى الله علیه وآله)به وسیله حکّام ظالم آل سعود توسعه داده شده است. همچنین بعضى از بیمارستان هاى مهم، دانشگاه هاى عظیم، درمانگاه ها، مدارس علمیّه و مانند آن به دستور این گونه افراد بنا شده است. آیا این همه کارهاى خیر، همه بى اثر است و هیچ اثر و فایده اى براى صاحبان آنها ندارد؟ و انجام دهندگان آن مشمول الطاف الهى نخواهند بود؟

آیه شریفه مَثَل - که شرح و تفسیر آن خواهد آمد - در صدد پاسخ گویى به این سئوال مقدّر است که ممکن است در ذهن خواننده این آیات الهى خطور کند.

  ?شرح و تفسیر:

مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ: مثل هاى قرآن مجید از جهتى بر دو دسته تقسیم مى شود:

یک دسته مثل هایى است که براى اعمال انسان ها زده مى شود. آیه شریفه از زمره این مثال هاست که درباره اعمال کفّار بحث مى کند.

دسته دیگر مثل هایى است که براى اشخاص زده مى شود و خود اشخاص را به چیزى تشبیه مى کند; مثلاً آیه شریفه 261 سوره بقره - که شرح آن گذشت - انسان انفاق کننده را به دانه گندمى تشبیه مى کند که هفتصد دانه بلکه بیشتر محصول مى دهد.

به هر حال، آیه شریفه مَثَل را براى کسانى مى زند که نسبت به پروردگارشان کافر شده اند. نکته جالب توجّه این که در اینجا به جاى کلمه «اللّه» کلمه «ربّ» به کار برده شده است; یعنى اى انسان! آثار پروردگارت را در همه جا مى بینى! لطف و رحمت حضرت حق را در تمام اعضاى بدنت و در تمام لحظات زندگیت شاهد هستى! از نعمت هایى که به تو داده است - که تنها یکى از آنها براى یک عمر شکرگزارى کافى است - هر روز استفاده مى کنى و خلاصه در تمام عمر تحت تربیت و نظر او هستى، ولى باز کفر مىورزى و از او روى گردان مى شوى! در حالى که انسان باید همیشه از ولى نعمت و مربّى و کسى که به او نعمت مى بخشاید سپاس گزار باشد.

اَعْمالُهُمْ کَرَماد: آیه شریفه، اعمال نیک کفّار را به خاکستر تشبیه مى کند و در آیه از اعمال زشت آنها بحثى به میان نیامده است; زیرا اعمال زشت آنها آنقدر بى ارزش است که جاى گفتگو و بحث ندارد و آیه تنها به بررسى اعمال نیک آنها برآمده است.

  ?فواید خاکستر

خاکستر فواید و آثارى دارد که به برخى از آن اشاره مى شود:

1- اگر خاکستر با خاک زمین مخلوط شود، از آن کود بسیار خوبى به وجود مى آید و شاید بدین جهت باشد که باقیمانده علفزارها و مزارع را آتش مى زنند تا خار و خاشاک موجود تبدیل به خاکستر گردد و کود مناسبى براى آن زمین به وجود آید.

2- خاکستر اشیاى کثیف و زنگ زده را تمیز مى کند و صیقل مى دهد. به همین جهت در قدیم آینه هاى فلزى را با خاکستر صیقل و شفاف مى کردند. «روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند».

3- فایده دیگر خاکستر، حفظ آتش و گرماى آن است. ضرب المثل «آتش زیر خاکستر» اشاره به همین مطلب دارد. اگر آتشى داشته باشیم و بر روى آن خاک بریزیم خاموش و نابود مى گردد; ولى اگر خاکستر بر روى آن ریخته شود، نه تنها خاموش نمى شود بلکه گرماى آن حفظ مى شود. از این رو، در زمان قدیم بر روى آتش داخل منقل که در زیر کرسى قرار مى دادند خاکستر مى ریختند تا حرارت آن دیرتر از بین برود.

اِشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فى یَوْم عاصِف لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلى شَىْء: اعمال کافران و انسان هاى بى ایمان، به خاکسترى مى ماند که در روزهاى طوفانى، تندباد شدیدى آن را به آسمان مى برد و پراکنده مى سازد به گونه اى که هیچ کس قدرت به دست آوردن هیچ چیز از آن را ندارد.

ذرّات خاکستر بسیار ریز و کوچک است. وقتى پراکنده شود همرنگ محیط مى گردد; به گونه اى که نه تنها صاحب آن، بلکه اگر همه اهالى یک شهر جمع شوند قدرت نخواهند داشت حتّى یک مثقال آن را جمع آورى کنند تا چه رسد به اینکه روز، روز طوفانى باشد و تندباد شدید و قوى نیز در جریان باشد که در این صورت حقیقتاً هیچ قدرتى توانایى بر کسب هیچ مقدار آن را نخواهد داشت!

تندباد بى ایمانى و کفر نیز اعمال خیر و نیک کافران را چنین مورد هدف قرار داده، آن را نابود مى سازد; به طورى که هیچ چیزى از آن نصیب کافر نمى شود و کافر از آن بهره اى نمى برد.

ذلِکَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعیدُ: این انحراف کفّار بى ایمان، یک گمراهى دور است که صاحبان آن به راحتى و به سهولت به راه حق باز نمى گردند و هدایت آنها به راه راست کارى بس مشکل است.

  ?پیام هاى آیه

  ?1- ایمان شرط صحّت اعمال:

پشتوانه اعمال نیک وشایسته، ایمان است; اگر ایمان نباشد عمل فاقد ارزش است. فقها یکى از شرایط قبولى عبادات، بلکه یکى از شرایط صحّت آن را ایمان ذکر نموده اند; یعنى اعمالى از قبیل حج، نماز، روزه، انفاق، کمک به دیگران، دست گیرى از مستمندان و مانند آنها، بدون ایمان به خدا و رسولش هیچ ارزشى ندارد.

درباره «ولایت» نیز چنین بحثى مطرح شده است. برخى آن را فقط شرط قبولى طاعات و عبادات شمرده اند. بدین جهت، اعمال عبادى منکران ولایت از نظر فقه شیعه صحیح محسوب مى گردد (یعنى تکلیف از عهده آنها ساقط است)، اگرچه مقبول درگاه الهى نیست و اجر و پاداشى به او تعلّق نمى گیرد; ولى عدّه اى توسعه نظر داده، آن را همچون ایمان، شرط صحّت تکالیف دانسته اند.

در این باره روایات زیادى در کتاب هاى روایى شیعه به چشم مى خورد که به یک نمونه از آن بسنده مى شود.

امام باقر(علیه السلام) مى فرماید: «لَوْ اَنَّ رَجُلاً قامَ لَیْلُهُ وَ صامَ نَهارُهُ وَ تَصَدَّقَ بِجَمیعِ مالِهِ وَ حَجَّ جَمیعَ دَهْرِهِ وَ لَمْ یَعْرِفْ وِلایَةَ وَلِىِّ اللّهِ فَیُوالیهِ وَ یَکُونَ جَمیعُ اَعْمالِهِ بِدِلالَتِهِ اِلَیْهِ ما کانَ لَهُ عَلَى اللّهِ حَقٌّ فى ثَوابِهِ اَبَداً; اگر مسلمانى تمام شب ها شب زنده دارى کند و تمام روزها (غیر از عید فطر و قربان که روزه آن حرام است) روزه دارى نماید و تنها به پرداخت وجوه شرعیّه واجب اکتفا نکند، بلکه تمام اموال و سرمایه اش را در راه خدا صدقه بدهد و در تمام طول عمرش هر ساله به حج برود، ولى اهل ولایت نباشد و «ولىُّ الله» را نشناسد تا ولایتش را به گردن نهد و اعمالش را طبق دستور او انجام دهد، چنین مسلمانى هرگز انتظار ثواب و پاداش الهى را نداشته باشد.(1)

آیه مورد بحث نیز همین مطلب را در مورد اصل ایمان به خداوند مطرح کرده، مى فرماید: کسانى که ایمان به خداوند ندارند، هیچ پاداشى نخواهند داشت هرچند بهترین اعمال را انجام دهند. قرآن مجید در آیات متعدّدى این مطلب را مورد بررسى قرار داده است که به برخى از آن اشاره مى شود:

الف - در آیه 264 سوره بقره - که شرح آن در بحث هاى قبل گذشت - آمده است:

«اعمال کسانى که به خداوند و روز رستاخیز ایمان ندارند همچون قطعه سنگى است که بر آن قشر نازکى از خاک باشد; و بذرهایى در آن افشانده شود; و رگبار باران بر آن برسد; و همه خاکها و بذرها را بشوید; و آن را صاف و خالى از خاک و بذر رها کند. آنها از کارى که انجام داده اند، چیزى به دست نمى آورند و خداوند جمعیّت کافران را هدایت نمى کند».

ب - در آیه 39 سوره نور آمده است: «کسانى که کافر شدند، اعمالشان همچون سرابى است در یک کویر که انسان تشنه از دور آن را آب مى پندارد; اما هنگامى که به سراغ آن مى آید، چیزى نمى یابد، و خدا را نزد آن مى یابد که حساب او را به طور کامل مى دهد».

ج - خداوند در آیه 23 سوره فرقان مى فرماید: «وَ قَدِمْنا اِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَل فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً»; و ما به سراغ اعمالى که کافران بى ایمان انجام داده اند مى رویم، و همه را همچون ذرّات غبار پراکنده در هوا قرار مى دهیم.

بنابر آیه مَثَل و دیگر آیات قرآن مجید، اعمال خوب انسان در صورتى که ناشى از ایمان و اعتقاد درونى او به خداوند متعال نباشد اثرى ندارد و سودى به او نمى بخشد.

هـ - در آیه 54 سوه توبه آمده است: «وَ ما مَنَعَهُمْ اَنْ تُقْبَلَ نَفَفاتُهُمْ اِلاّ اَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لا یَأْتُونَ الصَّلوةَ اِلاّ وَ هُمْ کُسالى وَ لا یُنْفِقُونَ اِلاّ وَ هُمْ کارِهُونَ»; هیچ چیز مانع قبول انفاقهاى آنها نشد، جز اینکه آنها به خدا و پیامبرش کافر شدند، و نماز بجا نمى آورند جز با کسالت، و انفاق نمى کنند مگر با کراهت.

این آیه نیز ایمان را شرط قبولى اعمال مى داند. بنابراین، آیات مذکور و دیگر آیات و روایات فراوانى - که از معصومان(علیهم السلام) به ما رسیده است - ایمان را شرط صحّت و کمال اعمال مى دانند همچنین بنابر آیات و روایات، ولایت نیز شرط کمال، بلکه شرط صحّت اعمال شمرده شده است.


1- وسایل الشیعه، جلد اوّل، صفحه 91

  ?چرا ایمان و ولایت شرط صحّت اعمال است؟

به عبارتى، چرا خداوند کارهاى خوب و بد کفّار را جداگانه محاسبه نمى کند؟ یعنى بدین ترتیب که پرونده کارهاى زشت و ناشایست آنها جدا محاسبه شود و بر اساس آن مجازات صورت گیرد و پرونده کارهاى خوب و شایسته آنها نیز جدا محاسبه شود و بر اساس آن جزاى نیک داده شوند.

پاسخ: در روایات و آیاتى که ایمان و ولایت را شرط صحّت اعمال دانسته اند، جواب این سئوال آمده است.

در روایتى که قبلاً در این باره گذشت امام(علیه السلام) چنین فرمودند: «وَ لَمْ یَعْرِفْ وِلایَةَ وَلِىِّ اللّهِ فَیُوالیهِ وَ یَکُونَ جَمیعُ اَعْمالِهِ بِدِلالَتِهِ اِلَیْهِ» بر اساس این روایت، راز و رمز اشتراط ایمان و ولایت این است که انسان کارها و اعمال شایسته را به راهنمایى و هدایت بزرگان دین انجام دهد و از مسیر خاصّى که آنها بیان مى کنند حرکت کند. وقتى انسان ولایت خداوند و رسولش را پذیرفت، دیگر خودسرانه و با هوى و هوس کار نمى کند، بلکه سعى مى کند در خط ولایت حرکت کند; زیرا اعمال نیک داراى شرایط، موانع، مقدّمات و مقارناتى است که اگر طبق نظر امامان معصوم(علیهم السلام) انجام نشود عمل نیک منظور نخواهد شد.

مَثَل انسانهاى بى ایمان که کارهاى نیک انجام مى دهند، مَثَل انسانهاى بیمارى است که بدون مراجعه به طبیب، خود به معالجه خویشتن اقدام مى کنند که در برخى موارد چنین طبابت هایى موجب ضررهاى فراوان و حتى مرگ مى گردد.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و ائمه معصوم(علیهم السلام) پزشکان معنوى هستند که انسان ها براى مداواى دردهاى خویش باید طبق دستور آن بزرگواران به معالجه خویشتن بپردازند.

از این رو، حضرت على(علیه السلام) در کلام زیبا و جامع خود به کمیل بن زیاد مردم را بر سه دسته تقسیم مى کند:

1- علماء و دانشمندان ربّانى که خود راه هدایت را یافته اند و در جادّه مستقیم الهى حرکت مى کنند.

2- شاگردان آن علماء که هرچند خود استاد نیستند، ولى در پیمودن طریق حق از اساتید و علماء پیروى مى کنند و به راه نجات دست مى یابند.

این دو گروه شبیه خورشید و ماه هستند که یکى از خود نور دارد و ذات او منبع نور و روشنایى است و دیگرى اگرچه نورى از خود ندارد، ولى از دیگرى - که منبع نور است - کسب نور مى کند و در شبهاى تاریک و ظلمانى چراغ هدایت دیگران مى شود.

3- گروه سوم، کسانى هستند که نه خود استادند و نه زانوى شاگردى در مقابل استاد زده اند; نه خود منبع نور و روشنایى هستند و نه از نور کسانى که منبع نور هستند استفاده مى کنند، بلکه آدم هاى بى هدف، بى برنامه و بى تکیه گاهى هستند که نادانسته و جاهلانه سیر مى کنند; مانند پشه هایى که در مقابل کوچکترین نسیمى به این سو و آن سو مى روند.

افرادى که از خط معصومان(علیهم السلام) جدا مى شوند و بدون پذیرش ولایت اعمالى را انجام مى دهند، از گروه سوم به شمار مى روند. زندگى آنها سراسر اضطراب و پر پیچ و خم است. و همچون بید با هر بادى مى لرزند.

بنابراین، یکى از فلسفه هاى اشتراط ایمان و ولایت این است که اعمال انسانها از مسیر صحیح هدایت گردد و همانند مریضى باشد که زیر نظر طبیب آگاه معالجه مى شود.

2- دومین پیام این است که آدم هاى بى ایمان، انگیزه هاى معنوى ندارند; بلکه غالباً انگیزه آنان مادّى است. به عنوان نمونه، یکى از کارهاى مهم این انسان ها، خدمات انسانى و بشردوستانه است که از طریق سازمان هاى بین المللى به کشورهاى ضعیف انجام مى گردد از یک سو خدمت، یک خدمت انسانى است و از سوى دیگر کسانى که از آن بهره مند مى شوند محتاج هستند; ولى همین خدمت ها پوششى است براى جاسوسى; زیرا بسیارى از اوقات سرویس هاى جاسوسى در همین پوشش کارهاى خود را انجام مى دهند.

و گاهى هدف از این کمک ها زنده نگه داشتن آن مستضعفان و بهره گیرى هرچه بیشتر از آنان است. همان گونه که برده داران نیز براى بهره بردارى بیشتر از بردگان خود، لقمه نانى به آنها مى دادند. بنابراین، گاهى خدمات به ظاهر انسانى، اهداف مادّى و غیر انسانى به همراه دارد.

آیه 54 سوره توبه - که شرح آن گذشت - نیز به این مطلب اشاره دارد.

خداوند در آن آیه فرمود: «انسان هاى بى ایمان و منافق چون انگیزه الهى ندارند و از طرفى مى خواهند ظاهر خود را حفظ کنند تا از امتیازات مسلمانان برخوردار باشند، نماز و عبادات خود را با حالت کسالت و بى حالى انجام مى دهند و بدترین وقت را براى نماز انتخاب مى کنند».

از این رو، حضرت على(علیه السلام) در عهدنامه مالک اشتر، خطاب به مالک مى فرماید: «بهترین وقت را براى نماز انتخاب کن»;(1) زیرا اگر پیوند خود را با خالقت مستحکم کردى، خداوند پیوند تو را با مخلوقات و انسان هاى دیگر محکم خواهد نمود.

بر اساس آیه شریفه، انسان هاى منافق و بى ایمان کمک هاى مادّى و انفاق هایشان نیز بدون نیّت خالص است، بلکه از روى بى میلى و با کراهت اعمال را انجام مى دهند.

آنها اگر بهترین اموالشان را نیز انفاق کنند; چون فاقد ایمان و ولایت هستند و کارشان از صمیم دل نیست، ارزش ندارد; مثلاً اگر شخص مؤمن مدرسه اى بسازد و شخص بى ایمانى نیز مدرسه اى بنا کند، مؤمن چون هدفش رفع نیاز مردم محروم است مناطق محروم و دورافتاده را انتخاب مى کند و در صرف مخارج جهت استحکام آن مدرسه کوتاهى نمى کند; ولى شخص منافق و بى ایمان، نه به فکر استحکام و تقویت بنا است و نه مناطق محروم و نیازمند را در نظر مى گیرد، بلکه چون هدفش خودنمایى و تظاهر است، مکانى را انتخاب مى کند که در دیدگان مردم قرار گیرد اگرچه آن منطقه نیازى به مدرسه نداشته باشد. و به استحکام بناى آن نیز نمى اندیشد; زیرا یک ساختمان به ظاهر خوب نیز هدف او را تأمین مى کند.

کارها و اعمال انسان هاى بى ایمان غالباً از روى هوى و هوس، کسب شهرت، کسب وجاهت و درآمد است و آنها را با نیّت پاک کارى نیست علاوه بر این ما معتقدیم که انسان هاى فاقد ایمان نمى توانند داراى ارزشهاى اخلاقى باشند.


1- نهج البلاغه، نامه 53.

  ?إحباط در قرآن

ایمان و ولایت همان گونه که در آغاز راه شرط است و بدون آن هیچ عملى ارزشمند نخواهد بود، در ادامه راه نیز لازم و ضرورى شمرده شده است بدین جهت گفته مى شود که: «شرط قبولى اعمال موافات بر ایمان است»(1); یعنى این که انسان این ایمان را حفظ و با ایمان از جهان مادّى سفر کند.

بنابراین، اگر شخصى تمام کارهاى نیک را انجام بدهد و تمام اعمال او شایسته باشد; ولى در دقایق و لحظات حسّاس پایانى بى ایمان از جهان رخت بربندد، تمام اعمالش از بین مى رود و در آخرت هیچ سودى براى او نخواهد داشت!.

این مسئله یکى از مصادیق «احباط» است که در قرآن مجید به صورت گسترده مطرح شده است. شانزده آیه از آیات قرآن مجید درباره «حبط اعمال» سخن مى گوید که به دو مورد از آن اشاره مى شود:

1- در آیه 88 سوره انعام آمده است: «وَ لَوْ اَشْرَکُوا لَحَبِطَ لَهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ»; اگر آنها مشرک شوند، اعمال نیکى که انجام داده اند، نابود مى گردد و نتیجه اى از آن نمى گیرند.

آیه شریفه فوق شرک به خداوند را یکى از عوامل نابودى و حبط اعمال نیک شمرده است.

2- در آیه 65 سوره زمر آمده است: «وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَیْکَ وَ اِلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ اَشْرَکْتَ لَیَحْبِطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ»; به تو و همه پیامبران پیشین وحى شده که اگر مشرک شوى، تمام اعمالت تباه مى شود و از زیانکاران خواهى بود.

این آیه اگرچه خطاب به پیامبر است، ولى روشن است که او - که خود کانون توحید و یکتا پرستى است - هرگز مشرک نخواهد شد. بنابراین، آیه هشدارى است براى دیگران.

 


1- بحارالانوار، جلد 92، صفحه 642.

  ?حبط در جهان طبیعت

آیا حبط و نابودى اعمال نیک فراوان، با یک گناه و لغزش عادلانه است؟ به دیگر عبارت، آیا این کار موافق با قوانین جهان طبیعت است؟

در پاسخ باید گفت: مسئله حبط هم در جهان طبیعت و عالم تکوین وجود دارد و هم در عالم تشریع و قوانین دینى، و هم در کارهاى عادى روزمره انسان ها.

باغبانى که سالیان درازى زحمت کشیده و با تلاش و کوشش فراوان و شب زنده دارى هاى بسیار باغى بزرگ و پرمیوه آماده کرده است، بر اثر غفلت و سهل انگارى در گوشه اى از باغ آتشى روشن مى کند; این آتش به باغ سرایت نموده، ظرف مدّت کوتاهى تمام دست رنج باغبان بیچاره را طعمه حریق قرار مى دهد.

انسان سالم و نیرومندى که سلامت او مرهون دهها سال زندگى صحیح با رعایت اصول بهداشتى است، با روى آوردن به موادّ مخدّر، پس از چند صباحى تمام قدرت، نیرو، شادابى، صبر، حوصله، همه و همه را از دست مى دهد; بنابراین آن آتش، باغ باغبان و این موادّ مخدّر، سلامت این انسان را حبط و نابود مى کند.

مثال سومى نیز مى توان زد و آن این که تعدادى از مهندسین و کارگران سالیان درازى با زحمت فراوان سدّى عظیم بنا مى کنند. با بارش باران سیلاب پشت سد جمع مى شود; ولى بر اثر یک غفلت و باز نکردن پنجره هاى مخصوص به هنگام زیاد شدن آب پشت سد، فشار زیاد سیلاب، زحمات چندین ساله آنها را از بین مى برد و سدّ عظیم را مى شکند!

بنابراین، مسئله حبط اختصاص به مسایل دینى و اعتقادى ندارد، بلکه در جهات تکوین و کارهاى روزمره انسان نیز جریان دارد و هیچ منافاتى با عدالت الهى ندارد. باید دانست که علّت و عامل اصلى حبط کارهاى خود انسان است; همان گونه که عامل اصلى آتش گرفتن باغ، خود باغبان و عامل از بین رفتن سلامت معتاد خود او، و عامل شکستن سد نیز نگهبان سد است. پس، مسلمانان و مؤمنان نباید تنها به فکر انجام کارهاى نیک باشند، بلکه باید در حفظ و نگهدارى آن نیز تلاش و کوشش کنند که نگهدارى اعمال، به مراتب سخت تر از انجام آن است گاهى از اوقات، انسان با مسایل بسیار ساده اى آتش به باغ زندگى خود مى زند به عنوان نمونه طبق آیات قرآن، منّت و آزار از عواملى است که مایه حبط انفاق و صدقه مى گردد(1).

اگر شخصى بچه یتیم و بى سرپرستى را از سن طفولیّت تحت سرپرستى قرار دهد و او را با مخارج خود بزرگ کند; به مدرسه و دبیرستان و دانشگاه بفرستد و سپس برایش خانه اى تهیّه نموده، دخترى را به همسرى او درآورد و عمرى به او خدمت کند; امّا در یک مجلس عمومى در حضور عده زیادى شخص یتیم را مورد خطاب قرار داده، با غرور و منّت گذارى بگوید: «تو یک بچّه یتیم و بى سرپرستى بیش نبودى; من به تو آبرو دادم! من تو را به مدرسه و دانشگاه فرستادم! من به تو شخصیّت دادم و...» با استفاده از آیات قرآن در مى یابیم که این شخص، با این عمل ناشایست خود تمام انفاق ها و کمک هاى سالیان طولانى را باطل مى سازد.

همچنین بر اساس برخى از آیات قرآن، مسلمانان حق نداشتند در مقابل پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)بى ادبى نموده، صداهایشان را بلندتر از صداى آن حضرت کنند وگرنه اعمالشان حبط و نابود مى گردید «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا اَصْواتَکُم فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهْ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْض اَنْ تَحْبَطَ اَعْمالُکُمْ وَ اَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ»(2).

و نیز در برخى از احادیث، بیمارى روحى حسد یکى از عوامل حبط معرّفى گردیده است. از این رو، در روایتى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده است: «اِیّاکُمْ وَ الْحَسَدِ فَاِنَّهُ یَاْکُلُ الْحَسَناتِ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ»; از حسدورزى بپرهیزید; زیرا همانگونه که آتش چوبها را مى سوزاند و نابود مى کند حسد نیز اعمال نیک انسان را نابود مى کند».(1)

در نتیجه ایمان و ولایت - چه در ابتدا و چه در ادامه مسیر - شرط صحّت اعمال، و بى ایمانى از عوامل حبط و نابودى اعمال به شمار مى رود.


1- سوره بقره، آیه 264.

2- سوره حجرات، آیه 2.

3- میزان الحکمه، باب: 850، حدیث 3941; حدیث 3938 این باب نیز به همین مضمون است.






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:11 ص توسط جواد قاسم آبادی


?3- غذاى حلال شرط مهم و سخت اجابت دعا

در این باره پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) در روایت بسیار زیبا و هشدارباشى مى فرماید: «اَطِبْ کَسْبَکَ تُسْتَجابُ دَعْوَتُکَ; فَاِنَّ الرَّجُلَ یَرْفَعُ اِلى فیهِ حَراماً فَما تُسْتَجابُ لَهُ دَعْوَةٌ اَرْبَعینَ یَوْماً»; کسب و درآمدت را پاک کن تا دعاهایت مستجاب شود; زیرا یک لقمه حرام باعث مى شود که دعا تا چهل روز مستجاب نشود.(1)

برخى از مردم کسب و کارشان آلوده به حرام، کم فروشى، ربا، ظلم به دیگران، و عدم رسیدگى به وجوهات شرعى است. با این وضعیّت دعا مى کنند و توقّع دارند دعاهایشان مستجاب شود.

از کلام گهربار پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نیز برمى آید که دعا عامل مهم تربیت به شمار مى رود و انسان را وادار به رعایت حرام و حلال مى کند.

انصافاً، رعایت حرام و حلال در زندگى نقش بسزایى دارد. اگر این مهم رعایت شود این همه دعوا و پرونده در دادگسترى ها نخواهد بود. اگر مردم حرام و حلال را مراعات کنند، این همه فقیر و نیازمند در جامعه نخواهیم داشت. ولى افسوس که برخى به بهانه هاى واهى از این مهم غفلت مى کنند و مى گویند: «کجاست حلال و حرام; حلالى یافت نمى شود تا آن را بیابیم!»

یکى از همین انسان هاى توجیه گر مى گفت: «اگر چیز حلالى مى خواهى، آن فقط آب باران است آن هم در وسط رودخانه هنگامى که باران باریدن گرفت دهانت را باز کنى تا قطرات باران مستقیم وارد دهانت شود; چون هم باران حلال است و هم کف رودخانه که ایستاده اى ملک غصبى نیست!».

در واقع این گونه انسان ها با این بهانه ها، سر خود را کلاه مى گذارند (یُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ ما یَخْدَعُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُم وَ ما یَشْعُرُونَ)(2) به عبارت دیگر، آنها نوعى مغالطه کرده اند; زیرا سخن در حلال و حرام ظاهرى است و آنها از حلال و حرام واقعى سخن مى گویند، در حالى که ما مأموریم به ظاهر عمل کنیم.

مگر ائمّه ما از همین بازار مسلمانان نوشیدنى ها و خوردنى هاى خویش را تهیّه نمى کردند؟! در عین این که ظاهر احکام شرع را پایبند بودند و عمل مى کردند; ولى از مسائلى که احتیاط در آن سزاوار بود، پرهیز مى کردند; مثلاً از نان و گوشت بازار، بدون پرداخت زکات استفاده نمى کردند. شایسته است ما نیز مقدار نان و گوشتى را که در یک سال استفاده مى کنیم، محاسبه کرده زکات آن را به فقرا بپردازیم; چه اینکه بسیارى از کشاورزنان و دامداران - متأسّفانه - زکات اموال خود را نمى پردازند و ما نیز در استفاده از اجناس آنها مبتلاییم. اگرچه به سبب ندانستن، معذوریم; لیکن اثر وضعى خود را خواهد گذاشت. پس محاسبه زکات آن امرى نیکو شمرده شده است و سبب پاکى قلب و نورانیّت دل مى شود.

نتیجه این که، تغذیه حلال نه تنها در دعا مؤثّر است، بلکه در تمام عبادت هاى انسان نیز تأثیر دارد; در نماز، روزه، حج، زیارت هاى واجب و مستحب و مانند آن نیز قطعاً اثر مى گذارد و از طرفى، غذاى حرام نه تنها مانع استجابت دعا مى شود، بلکه نشاط و روحانیّت عبادت و زیارت را نیز سلب مى کند و انسان دیگر از قرائت قران و اقامه نماز و مانند آن، لذّت نمى برد.

 


1- مکارم الاخلاق، ج 2، صفحه 20.

2- سوره بقره، آیه 9.

  ?4- حضور قلب

چهارمین شرط اجابت دعا، حضور قلب است، روشن است که این شرط بسیار با ارزش است; چه این که در روایتى آمده است: «سُئِلَ النَّبِىُ(صلى الله علیه وآله) عَنِ اسْمِ اللّهِ الاَْعْظَمِ فَقالَ: کُلُ اِسْم مِنْ اَسْماءِ اللّهِ اَعْظَمْ فَفَرِّغْ قَلْبَکَ مِنْ کُلِّ ما سِواهُ وَ ادْعُهُ بِاَىِّ اِسْم شِئْتَ»; از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)در مورد اسم اعظم سئوال شد. حضرت فرمودند: «تمام اسم هاى خداوند اعظم است، قلبت را از ما سوى الله خالى کن، سپس به هر نامى از اسماء الله که مى خواهى خدا را بخوان، همان اسم اعظم است».(1)

از این روایت استفاده مى شود که اسم اعظم - آن گونه که بعضى ها تصوّر مى کنند - یک لفظ نیست که انسان آن را بر زبان جارى سازد و مشکلاتش حل شود، بلکه اسم اعظم حالت و صفت خاصّى است که باید در درون انسان ایجاد شود و آن، پاک کردن خانه دل است.(2)

وقتى قلبى کانون بت هاست; بت مال، بت مقام، بت شهرت، بت زن و فرزند و مانند آن; و از درون این بت خانه دعا صورت گیرد، روشن است که این دعا مستجاب نمى شود. نخست باید همچون ابراهیم و على بت شکن برخیزیم و تمام این بت ها را از خانه دل بیرون کنیم. آن گاه با هر یک از نام هاى خدا که او را بخوانیم، دعایمان مستجاب خواهد شد.

با توجه به شرایط چهارگانه دعا، آیا ما این شرایط را فراهم کرده ایم؟ آیا غذاى پاک، قلب خالى از اغیار، صفا و اخلاص نیّت و معرفت و شناخت خداوند را تحصیل کرده ایم؟

اگر فاقد این شرایط هستیم، باید در راه تحصیل آن بکوشیم. مخصوصاً، در ماه مبارک رمضان - که ماه رحمت و لطف الهى است و روح انسان آمادگى بیشترى دارد - فرصت بسیار مناسبى براى دعا و تحصیل شرایط وجود دارد.


1- بحارالانوار، ج 90، صفحه 322.

2- توضیح بیشتر پیرامون «اسم اعظم» را در تفسیر نمونه، جلد 7، صفحه 30 و جلد 23، صفحه 310 و جلد 15، صفحه 470، مطالعه فرمائید.

  ?اجابت برخى از دعاها به مصلحت انسان نیست!

اگرچه ما موظّف به دعا هستیم و باید نسبت به اجابت آن هم امیدوار باشیم; ولى باید توجّه داشت که برخى اوقات اجابت بعضى از دعاها به مصلحت انسان نیست، گاهى از اوقات انسان خیال مى کند که سعادت او در اجابت دعاست، در حالى که خداوند از روى آگاهى مى داند که شقاوت و هلاکت و نابودى او در آن است، اینجاست که چنین دعاهایى اجابت نمى شود.

در این زمینه، داستان عبرت آمیز و تکان دهنده ثعلبه انصارى که با اصرار فراوان بر خواسته اش - که به مصلحت او نبود - پافشارى کرد و اجابت آن باعث بى ایمانى و اعتراض به برخى قوانین الهى شد، درس بزرگى براى همگان است.(1)

گاهى جوانى به خواستگارى دخترى مى رود و جواب منفى مى شنود، او التماس و درخواست زیادى مى کند; لیکن با دعاهاى فراوان هم ازدواج او صورت نمى گیرد. دلشکسته و ناراحت به زندگى ادامه مى دهد. بعد از مدّتى متوجّه مى شود که خداوند چه لطف بزرگى به او کرده که دعایش را اجابت نکرده است، زیرا شاید ثمره آن ازدواج چیزى جز فرزندان فلج نبوده است.

بنابراین، از اجابت نشدن برخى از دعاهایمان نگران نباشیم، زیرا امکان دارد دعاى مورد نظر از همین قبیل باشد و علاوه بر آن، بنابر روایات معصومان(علیهم السلام): «دعاهایى که در دنیا مستجاب نمى شود، خداوند در آخرت معادل آن را به دعاکننده عطا مى کند».(2)


1- شرح این داستان در بحث هاى گذشته به طور مفصّل مطرح شد.

2- در این مورد روایات فراوانى وارد شده است که دعا بدون اثر نیست، به میزان الحکمه، باب 1209 مراجعه کنید.

  ?دو سئوال مهم درباره دعا

سئوال اول: در دعاهایى که از ائمّه معصومان(علیهم السلام) به ما رسیده است، دعاهایى مى بینیم که هرگز مستجاب نخواهد شد. چرا ائمه(علیهم السلام) دستور داده اند که چنین دعاهایى را بخوانیم؟ مثلاً در دعاهاى ماه رمضان - که به عنوان تعقیب نماز خوانده مى شود - آمده است: «اَللّهُمَّ اقْضِ دَیْنَ کُلِّ مَدْین; پروردگارا! بدهى تمام بدهکاران و وام تمام وام گیرندگان را عطا بفرما» در حالى که این خواسته تحقق نمى یابد مخصوصاً، در عصر و زمانى که ما زندگى مى کنیم; زیرا زندگى دنیاى فعلى به گونه اى است که همه مردم براى خود وام و بدهکارى فراهم مى کنند و اساساً، دنیاى بدون بدهکارى و وام خیالى بیش نیست. بنابراین، هدف از این گونه دعاها چیست؟

پاسخ: وام و بدهکارى بر دو قسم است; نخست وام ها و بدهکارى هایى که زمینه پرداخت آن فراهم است; مثل وام هایى که تجّار و کسبه مى گیرند و معاملاتى انجام مى دهند و تا زمان قسط آن نیز مال مورد نظر را مى فروشند و بدهکارى را مى پردازند، یا وام هایى که افراد حقوق بگیر دریافت مى کنند و از محل حقوق خود آن را مى پردازند.

قسم دوم وام هایى است که زمینه پرداخت ندارد و در عین حال، انسان مجبور به گرفتن آن است و در پرداخت آن عاجز و ناتوان مى شود. ظاهراً منظور از دعاى فوق وام هاى قسم دوم است نه اوّل.

در وام هاى قسم دوم، نه تنها دعا براى اجابت آن پسندیده و اجابت آن امکان پذیر است، بلکه بنابر دستورات اسلام، باید براى تحقّق آن گام هاى عملى نیز برداشته شود; چه اینکه در یک جامعه اسلامى کامل - که همان جامعه امام زمانى است - حتّى یک گرسنه هم نباید وجود داشته باشد. «اَللّهُمَّ اَشْبِعْ کُلَّ جایِعْ». یک برهنه نباید باشد، «اَللّهُمَّ اکْسُ کُلَّ عُرْیان». یک فقیر و نیازمند نباید باشد; «اَللّهُمَّ اغْنِ کُلَّ فقیر». و نهایتاً یک بدهکار نیز نباید باشد.

شاهد این مطلب روایت مفصّلى است به این مضمون که از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که «خداوند دقیقاً نیازِ نیازمندان را محاسبه کرده و به مقدار نیاز آنها در اموال ثروتمندان زکات قرار داده است. اگر نیاز فقرا بیشتر بود، خداوند مقدار زکات را بیشتر مى کرد.(1)

یعنى اگر همه مردم به قوانین الهى عمل کنند و وجوهات شرعى خود را بپردازند، گرسنه اى یافت نخواهد شد. و اگر اکنون گرسنگان و برهنگان و فقرایى در سطح جامعه دیده مى شوند، به خاطر نافرمانى و سرپیچى ثروتمندان از دستورات الهى و نپرداختن وجوه شرعیّه است بنابراین، در جامعه امام زمانى، نه گرسنه اى یافت مى شود; نه برهنه اى وجود دارد; نه فقیر و نیازمندى خواهد بود، و نه بدهکارِ وامانده اى مى یابید و دعا در رفع این گرفتارى ها دور از اجابت نیست.

سئوال دوم: یکى از اعمال شبهاى پرفضیلت و با ارزش «قدر» مراسم قرآن بر سر نهادن است مگر نه اینکه قرآن بسان نسخه طبیب پیام آور شفاى مرض هاست; همان گونه که در آیه 82 سوره اسراء نیز مى خوانیم: «و نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ»; و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان، نازل مى کنیم.

بنابراین قرآن همچون نسخه طبیب، در صورتى شفابخش است که به آن عمل شود، پس چرا به ما دستور داده اند تا در شب هاى قدر به هنگام دعا کردن قران را بر سر بگذاریم؟


1- وسایل الشیعه، جلد 6، ابواب الزکاة، باب 1، حدیث 2 و 3 و 6 و 9; شرح برخى از روایات مذکور، در بحثهاى گذشته از نظر شما گذشت.

  ?فصل بیست و دوم:

  ?بیست و یکمین مثال: مثال حقّ و باطل

یکى از جالب ترین و جاذب ترین مَثَل هاى قرآنى، مثل حق و باطل است. خداوند متعال در بیان این مثال پرمحتوا در آیه 17 سوره رعد چنین مى فرماید: «اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ مآءً فَسالَتْ اَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً وَ مِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَة اَوْ مَتاع زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الحَقَّ وَ الْباطِلَ فَاَمَّا الزَّبْدُ فَیَذْهَبُ جُفآءً وَ اَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الاَْرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الاَْمْثالَ»; خداوند از آسمان آبى فرستاد; و از هر درّه و رودخانه اى به اندازه آنها سیلابى جارى شد; پس سیل بر روى خود کفى حمل کرد; و نیز از آنچه ]در کوره ها [براى به دست آوردن زینت آلات یا وسایل زندگى، آتش روى آن روشن مى کنند کف هایى مانند آن به وجود مى آید. خداوند، حقّ و باطل را چنین مثل مى زند! اما کف ها به بیرون پرتاب مى شوند; ولى آنچه به مردم سود مى رساند ]آب یا فلز خالص[ در زمین مى ماند; خداوند این چنین مثال مى زند.

  ?دورنماى بحث

در این مَثَل زیبا، سخن از حق و باطل است; آیه شریفه به بیان وسعت و مجال حقّ و باطل، نشانه ها و آثار این دو، تعریف حقّ و باطل و سرانجام این مبارزه طولانى و مستمر - که به درازاى تاریخ انسان است - اشاره دارد.

  ?شرح و تفسیر

اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ مآءً فَسالَتْ اَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها: خداوند از اسمان آب نازل کرده است; دانه هاى شفّاف باران نازل مى شود; از کوه ها سرازیر مى گردد و وارد درّه ها و وادى ها مى شود; هر کدام از این درّه ها به اندازه ظرفیّت و گنجایش خود آب مى گیرد; آب در رودهاى کوچک به حرکت خود ادامه مى دهد و با پیوستن آبِ چندین رودخانه کوچک، رودخانه بزرگى به وجود مى آید; و نتیجه آبِ چندین رودخانه بزرگ، سیلاب عظیمى خواهد شد.

فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً: سیلابى که از آب باران، نهرها و جویبارها به وجود آمده است، امواج خروشانى دارد. این آب ها هنگامى که با سنگ ها و موانع ته رودخانه برخورد مى کند کف هایى بر روى آن ظاهر مى شود. این کف ها بر روى آب قرار مى گیرد و آب در زیر کف ها به حرکت خود ادامه مى دهد.

وَ مِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَة اَوْ مَتاع زَبَدٌ مِثْلُهُ: کف هاى رونشین و متکبّر و توخالى مخصوص آب نیست، بلکه بر روى فلزّات نیز به هنگام ذوب شدن کفى مى نشیند; سنگ آهن، سنگ مس و مانند آن، وقتى که ذوب مى شود فلز آن ته نشین مى شود و کف هایى بر روى آن قرار مى گیرد.

نکته جالبى که در این قسمت از آیه به چشم مى خورد (مِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ)، این است که به تعبیر آیه، آتش را بر روى فلزّات قرار مى دهند تا آب شود، در حالى که معمولاً در کارخانه ها آتش را زیر فلزّات و کوره هاى آن قرار مى دهند. امّا اخیراً، کارخانه هاى پیشرفته، هم از زیر آنها حرارت وارد مى کنند، و هم بر روى آنها آتش قرار مى دهند; یعنى از همه اطراف حرارت وارد مى کنند. و این مطلب جالبى است که قرآن قرنها پیش، بدان اشاره کرده است.

کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الحَقَّ وَ الْباطِلَ: خداوند متعال براى روشن شدن حق و باطل - که سابقه اى به درازاى تاریخ بشریّت دارد - این چنین مثال مى زند; یعنى حق را به آب و باطل را به کف آن تشبیه مى کند.

فَاَمَّا الزَّبْدُ فَیَذْهَبُ جُفآءً: آرى; مثال حقّ و باطل، مثال آب و کف هاى روى آب است. کف هاى روى سیلاب اگرچه تفوّق طلب و پر سر و صدا هستند; لیکن به زودى از بین مى روند. سیلاب خروشان از دامنه کوه حرکت مى کند بر اثر جوش و خروش و برخورد با سنگ ها، کف هایى بر روى آن نمایان مى گردد; اما وقتى که آب به جلگه ها و زمین هاى هموار رسید و جوش و خروش آب فرو نشست نا خالصى ها کم کم ته نشیسن مى شود; کف ها از بین مى رود; و آب خالص باقى مى ماند. آرى عمرِ باطل، کوتاه و سرانجامش نابودى است.

وَ اَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الاَْرْضِ: آب و فلزّات خالص که براى مردم سودمند است، باقى مى ماند. به هر حال، آب یا روى زمین باقى مى ماند و از آن در نوشیدن و آبیارى و امثال آن استفاده مى کنند و یا به صورت آب هاى زیرزمینى ذخیره مى شود که در آینده با حفر چاهها و یا خود به صورت چشمه هاى خودجوش مورد استفاده قرار مى گیرند.

کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الاَْمْثالَ: خداوند بدین گونه مثل ها را بیان مى کند تا مردم با این مثل ها امور عقلى را بهتر بفهمند و درک کنند.

  ?پیام هاى آیه

در آیه شریفه مَثَل، مسائل مختلف حق و باطل به گونه دقیق و مختصر مورد بررسى قرار گرفته است که در این نوشتار به تشریح آنها مى پردازیم:

  ?1- تعریف حق و باطل

بر اساس آیه شریفه، حق یعنى واقعیّتها و باطل یعنى پندارها و خیال هاى خام و بى اساس.

آب یک واقعیّت است، ظاهر و باطن آن مطابق با واقع است و آثارى واقعى دارد; اما کف ها بى آنکه باطنى داشته باشند، ظاهرشان فریبنده است; همانطور که خیال و پندار چنین است.

در سوره اعراف آیه 117 و 118 درباره داستان حضرت موسى(علیه السلام) و جادوگران فرعون آمده است: «وَ اَوْحَیْنا اِلى مُوسى اَنْ اَلْقِ عَصاکَ فَاِذا هِىَ تَلْقَفُ ما یَأْفِکُونَ فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ»; ما به موسى وحى کردیم که: «عصاى خود را بیفکن» ناگهان ]به صورت مار عظیمى درآمد که [وسایل دروغین آنها را به سرعت برگرفت. ]در این هنگام [حق آشکار شد; و آنچه آنها ساخته بودند، باطل گشت.

حق، یعنى معجزه حضرت موسى(علیه السلام) و باطل، یعنى جادوى جادوگران فرعونى، معجزه یک حقیقت و واقعیّت است; یعنى در آن داستان، حقیقتاً عصاى حضرت موسى(علیه السلام) تبدیل به مار شد و جنبه تردستى و چشم بندى و فریب کارى - نعوذ بالله - نداشت; اما جادوى ساحران فرعون این گونه نبود، بلکه به تعبیر صریح قرآن، مردم خیال مى کردند آن طناب ها، حرکت و جنبش دارد(1)

ساحران طناب ها و عصاهایى ساخته بودند که درون آنها خالى بود. در درون طناب ها و عصاها جیوه ریخته بودند مردم به تماشا نشسته بودند فرعون نیز در گوشه اى مشغول تماشا بود موسى(علیه السلام) و ساحران نیز در سوى دیگر به تماشا پرداخته بودند. با تابیدن آفتاب جیوه هاى داخل طناب ها و عصاها بخار شد و سبب به حرکت درآمدن طناب ها و عصاها شد. مردم خیال کردند که این طناب ها مار و آن عصاها اژدها است، در حالیکه یک حقّه بازى و خیال و پندار بود و واقعیّت نداشت; همانطور که کف روى آب واقعیّت ندارد.

 


1- سوره طه، آیه 66.

  ?2- نشانه هاى حق و باطل

بنابر آیه مَثَل، یکى از نشانه هاى حق و باطل آن است که حق براى مردم سودمند است; لیکن باطل بى فایده و مضر است. همان گونه که آب مفید و مؤثّر است و کف ها بى فایده و گاهى مضر; زیرا کف نه رفع تشنگى مى کند; نه گیاهانى مى رویاند; نه تولید برق و انرژى مى کند; و نه چرخ هاى آسیایى را به حرکت در مى آورد.

نشانه دیگر حق و باطل، این است که حق متواضع و فروتن، و باطل متکبّر و بالانشین است. حق، همان آبِ متواضعِ زیرِ کف و باطل، کفِ متکبّرِ روى آب است.

سومین نشانه حق و باطل، این است که باطل پر سر و صدا و جنجالى است; ولى حق آرام و بى سر و صداست. آب آرام و خاموش حرکت مى کند; ولى کف با جوش و خروش حرکت مى کند، بلکه اگر جار و جنجال نباشد، نمى تواند به زندگى خود ادامه دهد.

به تعبیر آن نویسنده نکته سنج: «دانا چو طبله عطّار است و نادان چو طبل غازى»; یعنى همانطور که طبله عطّار (جعبه پر از شیشه هاى مختلف عطریّات) بى سر و صدا، اما پرمحتوى و خوش بو است، انسان دانا نیز چنین است. ولى نادان بسان طبل جنگ مى ماند که سر و صداى فراوان دارد، ولى توخالى است.

  ?3- وسعت حق و باطل

گستردگى حق و باطل به گستردگى مفاهیم زندگى است. حق و باطل منحصر در یک شاخه زندگى نمى شود، بلکه در تمام شئون زندگى جارى است. در سیاست، در فرهنگ، در روزنامه ها و جراید و خلاصه در تمام شاخه هاى زندگى مادّى و معنوى بشر جارى مى شود. این معنى از قرآن مجید و از همین آیه شریفه استفاده گردیده است; زیرا همانطور که کف اختصاص به آب ندارد، باطل هم مختصّ به یک چیز نیست.

  ?4- سرانجام مبارزه حق و باطل

مبارزه حقّ و باطل از روز اوّل خلقت، با جنگ و مبارزه حضرت آدم و شیطان آغاز شد و با مبارزه هابیل و قابیل، ابراهیم و نمرود، موسى و فرعون، حضرت على و معاویه و امام حسین با یزید ادامه پیدا کرد و تا کنون ادامه دارد و این مبارزه تا قیام قیامت نیز ادامه خواهد داشت حال، سرانجام این مبارزه چه خواهد شد؟

در این مبارزه، حق مى ماند و باطل محو مى گردد; لیکن پیروزى حق بر دو گونه است: یکى مقطعى و دیگرى نهایى است. اگر طرفداران حق استقامت داشته باشند و منحرف نشوند، پیروز خواهند شد و در مقاطع مختلف غالب هستند. و پیروزى نهایى با ظهور حضرت بقیة الله الاعظم، امام زمان«عج الله تعالى فرجه الشریف»، حاصل مى شود و چهره دنیا عوض مى شود و حکومت جهان، حکومت حق مى گردد.

از آیاتى که به وجود شریف حضرت حجة ابن الحسن العسکرى«عجل الله تعالى فرجه الشریف» تفسیر شده است، همین آیه شریفه مَثَل است; آب به وجود آن حضرت تفسیر گردیده است و کف روى آب به ظلم و جور و بى دادگرى و استثمار و استعمار تفسیر شده است که این ظلم از بین خواهد رفت.

  ?5- مبارزه حق و باطل همیشگى است

همان گونه که اشاره شد، مبارزه حق و باطل از ابتداى آفرینش انسان شروع شده و در تمامى عصرها و نسل ها ادامه داشته است و تا پایان جهان نیز ادامه خواهد داشت. در برابر تمام انبیا شیاطینى(1) بوده اند; در مقابل حضرت آدم(علیه السلام)ابلیس و در مقابل دیگر پیامبران شیاطین دیگر همان گونه که در آیه 112 سوره انعام آمده است: «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّاً شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ»; این چنین در برابر هر پیامبرى، دشمنى از شیاطین انس و جنّ قرار دادیم.

از آیه شریفه درمى یابیم که شیطان ها همیشه موجودات پنهانى و مخفى نیستند، بلکه ممکن است از بین انسان ها نیز باشند، شاید آیه شریفه بدین جهت شیطان هاى انسى را مقدّم داشته است.

بنابراین، مبارزه حق و باطل همچنان ادامه دارد، و تا زمانى که حکومت حق سراسر جهان را در برگیرد و باطل نابود گردد و آیه شریفه «وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً; و بگو: «حق آمد، و باطل نابود شد، یقیناً باطل نابودشدنى است»(2) در سایه ظهور حضرت مهدى«عجل الله تعالى فرجه الشریف» تحقق یابد، این مبارزه ادامه خواهد داشت.


1- «شیطان» از نظر لغت دو تفسیر دارد: الف: نخست اینکه از ماده «شَطَنَ» به معناى «بَعُدَ» گرفته شده است از این رو، «بئر شطون» به معناى چاه عمیق است; یعنى آب آن، دور از دیدگاه انسان است. بنابراین، شیطان طبق این تفسیر به معناى موجودى است که دور از رحمت خدا است. ب: ممکن است از مادّه «شاط» به معناى «احترق» و «هلک» گرفته شده باشد بنابراین معنا، شیطان موجودى است که هم خود و هم پیروانش مى سوزند و هلاک مى شوند.

2- سوره اسراء: آیه 81.

  ?6- چگونگى پیدایش باطل

منشأ پیدایش باطل چیست؟ آیا خداوند متعال موجودات باطل را آفریده است، در حالى که خداوند خود حق، بلکه بارزترین و بالاترین حق است؟

باطل یک موجود عدمى است; یک پندار و خیال است; لیکن لباس حق را مى پوشد همانند کف هاى روى آب ظاهر پرفریب و باطن توخالى دارد.

جالب اینکه باطل هم اگر کارى در راه بطلان خویش انجام دهد، از برکت حق است. افراد متقلّب - که کارشان تقلّب است - تا خود را در لباس و شکل انسان هاى معتبر جلوه ندهند، موفّق به انجام کار باطل خود نمى شوند، همچنین انسان هاى دروغگو، اگر قیافه حق به جانب نگیرند و خود را راستگو معرّفى نکنند، کسى حرف آنها را نمى پذیرد. شخص منافق تا لباس انسان صالح را نپوشد، دشمن تا در لباس دوست درنیاید، کف تا بر روى آب قرار نگیرد و خلاصه همه باطل ها تا در کنار حق قرار نگیرند، جولانى نخواهند داشت. بنابراین، باطل یک امر عدمى است و وجودش وابسته به حق; ولى حق یک امر وجودى است و منبع برکات و منافع و آثار فراوانى براى انسان است.

  ?حق و باطل از نگاه آیات و روایات

از آنجا که مهمترین بحث زندگى انسان، مسئله «حقّ و باطل» است و این مقوله در زندگى همه انسان ها با هر نوع گرایش فکرى جایگاه ویژه اى دارد، شایسته است از نگاه آیات و روایات به بررسى این دو بپردازیم.

در قرآن مجید از حق و باطل زیاد سخن به میان رفته است. کلمه حق 244 بار تکرار شده است; در حالى که کلمه باطل تنها 26 بار استعمال گردیده است. این نسبت نشانگر این است که قرآن مجید خود یکى از مصادیق مهم حق است.






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:11 ص توسط جواد قاسم آبادی


مصادیق حق چیست و کیست؟

در قرآن و روایات مصادیق مختلفى براى حق بیان شده است که تنها به چند نمونه از آن اشاره مى شود:

1- بالاترین و والاترین مصداق حق - که در واقع جامع تمام مصادیق حق است- ذات مقدّس خداوند عالم است که او عین واقعیّت و هستى مطلق است.

از این رو، خداوند در آیه کریمه 62 سوره انعام، چنین مى فرماید: «ثُمَّ رُدُّوا اِلَى اللّهِ مَوْلیهُمُ الْحَقُّ اَلا لَهُ الْحُکْمُ وَ هُوَ اَسْرَعُ الْحاسِبینَ»; سپس ]تمام بندگان[ به سوى خدا که مولاى حقیقى آنهاست - باز مى گردند. بدانید که حکم و داورى، مخصوص اوست; و او سریع ترین حسابگران است.

بنابر آیه شریفه فوق، ذات بى مثال خداوند، حق شناخته شده است.

2- نمونه بارز دیگر از مصادیق حق، آفرینش زمین و آسمان و به عبارت دیگر، سراسر جهان هستى است.

بر همین اساس آیه شریفه 22 سوره جاثیه مى فرماید: «وَ خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ بِالْحَقِّ»; و خداوند آسمان ها و زمین را به حق آفریده است.

3- سومین مصداق براى حق خود قرآن است; زیرا آیه 48 سوره مائده در مقام بیان این مطلب برآمده، مى فرماید: «وَ اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ» و این کتاب (قرآن) را به حق بر تو نازل کردیم.

4- دین مبین، مقدّس و نجات بخش اسلام، مصداق روشن دیگرى از مصادیق حق است. از این رو، خداوند متعال در آیه 28 سوره فتح مى فرماید: «هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدّینِ کُلِّهِ»; او کسى است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاده تا آن را بر همه ادیان پیروز کند.(1)

به طور خلاصه، هر وجودى که منبع خیر و سعادت بشر باشد، حق شناخته شده است. بنابراین، خداوند حق مطلق است; چه اینکه منبع تمام سعادتها و برکات است. همچنین آسمان و زمین، قرآن مجید، دین اسلام و توحید و یکتاپرستى از این جهت که منشأ هدایت و برکت هستند، حق معرفى شده اند.

اما آنچه منبع نفاق، شقاوت و بدبختى است، باطل شناخته شده است; مثل شیطان، بت و بت پرستى، ریا و تظاهر، نفاق و دورویى و مانند آن.

 


1- این آیه در سوره صف، آیه 9 نیز تکرار شده است.

  ?عمر کوتاه «باطل» و دولت پایدار «حق»

از روایات معصومان(علیهم السلام) درمى یابیم که چه بسا باطل خودنمایى کند و جولانى داشته باشد; لکن این جولان و جوش و خروش موقّت است. از این رو، در روایتى آمده است: «لِلْباطِلِ جَوْلَةٌ وَ لِلْحَقِّ دَوْلَةٌ»;(1) باطل تنها جولان دارد و چهره نفاق و فریب او پس از مدّتى آشکار مى گردد; امّا دولت پایدار از آنِ حق است و حق جاودانه مى ماند.

 


1- غرر الحکم، جلد 5، صفحه 25، حدیث 7317 و 7318 و مجمع البحرین، جلد 5، صفحه 345.

  ?پیوسته با «حق» باشید

بنابر روایات اسلامى، هر فرد مسلمان باید در هر شرایطى طرفدار حق و حقیقت باشد. اگر مى خواهید مسلّح به سلاح پیروزى در مقابل دشمن باشید، باید به شمشیر برّنده حق تمسّک کنید.

همانگونه که على(علیه السلام) مى فرمایند: «اَلْحَقُّ سَیْفٌ قاطِعٌ; حق، شمشیر برّنده اى است».(1)

اگر مى خواهید در مقام عمل، اهل نجات و در مقام سخن، داراى حجّت و برهان باشید، به سوى حق بروید; چه اینکه حضرت على(علیه السلام) فرمودند: «اَلْحَقُّ مِنْجاةٌ لِکُلِّ عامِل وَ حُجَّةٌ لِکُلِّ قایِل»; حق وسیله نجات هر انسانى است که طالب عمل باشد و حجّت و برهانى است براى گوینده.(2)

اگر مى خواهى سخن تو را بپذیرند، اگر مى خواهى پیروز شوى، حق را بگو و آن را پیشه خود کن. و اگر مى خواهید مرکب آرام و راهوارى داشته باشید تا شما را به سر منزل مقصود برساند، حق را پیشه خود کنید که حضرت على(علیه السلام) در این باره مى فرمایند: «اَلا وَ اِنَّ الْحَقَّ مَطایا ذُلَلْ، رَکِبَها اَهْلُها، وَ اُعْطُوا اَزِمَتَّها، فَصارَتْ بِهِمْ الهُوینا حَتّى أتَتْ ضِلاًّ ظَلیلاً» حق مرکب آرام و راهوارى است، اهل حق سوار بر این مرکب رام مى شوند و زمام این مرکب به دست آنان داده مى شود. به هر سو که بخواهند مى رود و راحت و آسوده این مرکب شما را به پیش مى برد، تا اینکه در سایه اى آرام بخش - که مى تواند سایه رحمت الهى یا سایه درختان بهشتى یا سایه عرش و قرب خدا باشد - شما را به منزل مقصود مى رساند.(3)


1- میزان الحکمه، باب 885، حدیث 4082.

2- میزان الحکمه، باب 885، حدیث 4084.

3- میزان الحکمة، باب 885 حدیث 4089، (ج 1، ص 655).

  ?حق تلخ و باطل شیرین است!

حق و طرفدارى از آن، مشکلاتى به همراه دارد; زیرا حق تلخ و باطل شیرین است. حقِّ تلخ، بسان داروى تلخ نجاتبخش است; اما باطلِ شیرین، مانند سمّ مهلک و کشنده است. از این رو، پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) در روایتى مى فرمایند: «اَلْحَقُّ ثَقیلٌ مُرٌّ، وَ الْباطِلُ خَفیفٌ حُلْوٌ، وَ رُبَّ شَهْوَةِ ساعَة تُورِثُ حُزْناً طَویلاً»; حق سنگین و تلخ است، و باطل سبک و شیرین; لیکن چه بسا یک لحظه شهوت پرستى، نگرانى و حزن طولانى در پى داشته باشد.(2)

آرى; حق سنگین و تلخ است; زیرا گاهى به ضرر و زیان انسان تمام مى شود و بسیارى از اوقات حق بر خلاف خواسته هاى درونى و شهوات انسان است و گاهى نیز انجام حق سرزنش دیگران و ناملایمات و مشکلاتى را به همراه دارد که بر انسان گران و سنگین تمام مى شود. اما باطل، سبک و شیرین است; ولى همچون سمّ، مهلک و کشنده است; به همین جهت، چه بسا سبب یک عمر پشیمانى و ندامت و ناراحتى بشود; مثلاً کسى که از روى خواسته نفس براى مدّت کوتاه گناهى را انجام مى دهد که مجازات آن زندان ابد است پس از دست گیرى و بازداشت، کفّاره یک ساعت گناه را باید یک عمر بپردازد.


1- میزان الحکمه، باب 888، حدیث 4100. روایات دیگرى نیز به همین مضمون، در همین باب آمده است.

  ?باطل همواره در لباس حق جلوه مى کند

نکته مهم و قابل توجّه اینکه، باطل هیچ گاه به لباس واقعى خود جلوه نمى کند; زیرا در این صورت کسى فریب او را نمى خورد، بلکه همواره با قیافه حق به جانب و در لباس حق ظاهر مى شود و در این لباس بسیارى را مى فریبد.

بر همین اساس، حضرت على(علیه السلام) در خطبه پنجاهم نهج البلاغه مى فرماید: «یُؤْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ فَیُمْزَجانِ! فَهُناکَ یَسْتَوْلىِ الشَّیْطانُ عَلى اَوْلِیائِهِ»

باطل اگر در لباس اصلى خود ظاهر شود، خریدارى نخواهد داشت. از این رو، طرفداران باطل این دو را با هم مخلوط مى کنند و معجونى از حق و باطل را عرضه مى دارند و بدین وسیله بازار شیطان داغ مى شود و شیطان بر اولیاء و دوستان خویش غالب مى گردد.

بنابراین، نباید فریب ظواهر را خورد. اگر کتابى مى خریم، فریب جلد زیبا، عنوان جذّاب و تیترهاى آرمانى آن را نخوریم; زیرا ممکن است اهل باطل براى تغذیه یک صفحه مطالب مسموم، یک کتاب حق نما بنویسند. این مطلب در مورد فیلم ها، نمایشنامه ها، روزنامه ها، مجلّه ها، دوستان، اساتید، معلّم ها، همسایگان، احزاب و مانند آن نیز صادق است.

آگاهان و هوشیاران کسانى هستند که در لابلاى حق، باطل را مى بینند و با «فرقانى» که خداوند بر اثر تقواپیشگى به آنها عطا کرده است، حق را از باطل تمیز مى دهند.

  ?على(علیه السلام) محور حق
 

درباره فضیلت و شخصیّت حضرت على(علیه السلام) در کتاب هاى علماى اهل سنّت و شیعه احادیث و مطالب فراوانى آمده است، از جمله روایاتى که مورد اتّفاق هر دو گروه است و حدیث بسیار عجیبى است، روایتى است که در موضوع «حق» از رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)درباره آن حضرت بدین مضمون وارد شده است که: «عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَهُ وَ عَلى لِسانِهِ وَ الْحَقُّ یَدُورُ حَیْثُما دارَ عَلِىٌّ»; على با حق است و حق با على و همواره حق بر زبان او جارى است، بلکه حق بر محور وجود حضرت على(علیه السلام)دور مى زند.(1)

این حدیث معیار و میزان معتبرى است براى تشخیص حق از باطل، به همین جهت از برخى روایات استفاده مى شود که در صدر اسلام، وقتى مسلمانان واقعى با مسلمان نماها و منافقان مخلوط شده بودند و تشخیص آنها از همدیگر مشکل بود، مسلمانان از همین میزان و معیار استفاده مى کردند. هر کس علاقمند به على بود، در زمره مسلمانان واقعى محسوب مى شد و کسانى که نسبت به آن حضرت کینه و عداوت داشتند، منافق به شمار مى رفتند.(2)

شیعه افتخارِ داشتنِ چنین رهبر بزرگ و حق طلبى را دارد که در راه حق و إحقاق حقوق آن هیچ چیز مانع او نمى شد. حتى اگر صحابه یا نزدیکان آن حضرت ناخواسته از جادّه حق منحرف مى شدند، امیر حق آن را تحمل نمى کرد و دستور به جبران آن مى داد.

از جمله این موارد، داستان قنبر، غلام وفادار و بازوى اجرایى حکومت على(علیه السلام) است. او از جانب على(علیه السلام) مأمور اجراى حدّى از حدود الهى شد. وى در هنگام اجراى حد، اشتباهاً سه ضربه تازیانه بیشتر بر مجرم جارى ساخت. حضرت على(علیه السلام) که محور حق است و جز حق به چیز دیگرى نمى اندیشد، دستور داد که قنبر بخوابد و مجرم سه شلاق - اضافى را که با ناحق خورده است - بر قنبر قصاص کند.(3)

یا در داستان حضرت عقیل مى خوانیم که على(علیه السلام) راضى نشد چیز اضافه اى به او بدهد، بلکه آهن گداخته اى را نزیک دست او قرار داد به گونه اى که از حرارت آن، فریاد عقیل بلند شد.(4)


1- بحارالانوار، ج 38، صفحه 28; قابل توجّه اینکه مضمون این روایت عنوان باب مفصّلى است که شامل روایات زیادى است و روایت مذکور یک نمونه آن است.

2- حدیثى بدین مضمون در کتاب میزان الحکمه، باب 3932، شماره 20292 ذکر شده است.

3- وسایل الشیعه، جلد 18، ابواب مقدمات الحدود، باب 3، حدیث 3.

4- شرح این داستان قبلاً گذشت.

  ?فصل بیست و سوم:

  ?بیست و دومین مثال: تقوا برات بهشت
 

خداوند متعال در آیه شریفه 35 سوره «رعد» مى فرماید: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ اُکُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلْکَ عُقْبَى الَّذینَ اتَّقَوا وَ عُقْبَى الْکافِرینَ النّارُ»; توصیف بهشتى که به پرهیزکاران وعده داده شده، ]این است که [نهرهاى آب از زیر درختانش جارى است، میوه آن همیشگى، و سایه اش دائمى است; این سرانجام کسانى است که پرهیزگارى پیشه کردند; و سرانجام کافران، آتش است.

  ?دورنماى بحث

  ?دورنماى بحث
 

آیه فوق - على رغم ظاهرى ساده - از پیچیده ترین مثل هاى قرآن مجید است. در این آیه شریفه به تشبیه بهشت - که جایگاه و سرانجام افراد متّقى است - پرداخته شده و سه ویژگى مهم براى آن بیان شده است.

  ?شرح و تفسیر آیه
 

تشبیهى که در این آیه صورت گرفته، در نگاه نخست تشبیه ساده اى است; لیکن - همانطور که گفته شد - از پیچیده ترین تشبیه ها و امثال قرآن مجید به شمار رفته است.

مفسّران معتقدند: در این آیه محذوفى وجود دارد و جمله اى حذف گردیده است، یا در ابتداى آیه جمله اى باید در تقدیر گرفت تا آیه فوق خبر آن تلقّى شود. و یا اینکه صدر آیه مبتداست و خبر آن حذف گردیده است.

به عقیده ما «خبر» آیه فوق، حذف شده است. به منظور روشن شدن این مطلب نخست ذکر مقدّمه اى لازم است.

  ?مراحل چهارگانه قبل از ولادت
 

آدمى چهار مرحله را طى مى کند تا انسان مى شود:

در مرحله نخست، انسان خاک بوده است، سپس این خاک در پاى بوته یا درختى ریخته مى شود و جزء آن گیاه و درخت مى گردد. این درخت و گیاه طعمه حیوانى مى گردد و جزء بدن آن حیوان محسوب مى شود. انسان از گوشت این حیوان تغذیه مى کند و آن گوشت تبدیل به بدن انسان مى گردد.

این چهار مرحله را به صورت دیگر نیز مى توان بیان کرد که: انسان روزى خاک بوده است (مرحله اوّل)، طبیعتاً خاک قابل تغذیه انسان نیست، باید تبدیل به گیاه یا حیوانى گردد(مرحله دوم)، در مرحله سوم، گیاه یا حیوان به نطفه انسان تبدیل مى شود; نطفه در مراحل ابتدایى جنین، رشد نباتى دارد; زیرا حسّ و حرکت ندارد، بلکه فقط رشد مى کند. پس از چهار ماهگى که داراى حسّ و حرکت مى شود، مرحله چهارم آغاز مى گردد و تا قبل از تعلّق روح انسانى این مرحله، ادامه مى یابد.

شاعر معروف نیز این چهار مرحله را در چهار مصرع خلاصه کرده، مى گوید:

از «جمادى» مردم و «نامى» شدم *** وز «نما» مردم ز «حیوان» سر زدم

مُردم از حیوانى و «آدم» شدم *** از چه ترسم کِى ز مردن کم شدم

این چهار مرحله عجایب فراوانى دارد که مرحله جنین از عجیب ترین آن ها است.

  ?عجایبى از عالم جنین
 

دانشمندان امروز موفّق شده اند از عالم جنین عکس هاى زنده اى تهیّه کنند و از آن یک فیلم نیم ساعته اى بسازند که تمام مراحل جنین را نمایش دهد. این فیلم عجایب خیره کننده اى را براى انسان به ارمغان مى آورد.

چگونه خداوند این همه عجایب را آفریده است؟ به دو نمونه از این شگفتى ها توجّه کنید:

1- نطفه انسان در ابتدا یک سلول تک و تنها است; سپس این سلول به دو نصف تقسیم شده، تبدیل به دو سلول مى شود. هر یک از این دو سلول نیز به دو نیمه تقسیم مى شوند. چهار سلولِ به دست آمده نیز هر یک دو نیمه مى شوند و به همین گونه به صورت تصاعدى بالا مى رود. تکثیر سلول ها ادامه مى یابد تا اینکه سلول هاى هم شکل و کاملاً مشابه، به گروه هایى تقسیم مى شوند. تعدادى از آنها مأمور تشکیل سر انسان مى شوند; برخى دیگر مأمور ساخت چشم انسان مى شوند، و تعدادى نیز براى تشکیل دست انسان مأموریت مى یابند. و همین طور دیگر سلول ها براى تشکیل دیگر اعضاى بدن حرکت مى کنند.

واقعاً چه کسى به این سلول هاى هم شکل مأموریت مى دهد که هر تعداد، براى تشکیل عضو خاصّى حرکت کنند؟! اینها از چه کسى و به چه طریقى الهام مى گیرند و حرکت منظّم خود را آغاز مى کنند؟! هیچ کس نتوانسته است تا کنون راز این شگفتى را کشف کند.

2- «بچّه» در شکم مادر، در کیسه اى مخصوصِ پر از آب غلیظ شناور است مقدار آب موجود در این کیسه، تقریباً هم وزن خود بچّه است.

بنابراین، جنین تکیه بر بدن مادر ندارد و مادر هم در حالات مختلف فشارِ مستقیم، بر او وارد نمى کند. اگر این کیسه آب نبود چه مى شد؟!

چگونه ممکن بود جنین به پرورش و حیات خود ادامه دهد، بچّه با آن لطافت و نرمى در حالات مختلف مادر; نشستن، خوابیدن، و ضرباتى که بر او وارد مى شود، چگونه حفظ شود؟!

از این رو، خداوند عالم قادر، محیطى براى جنین تهیّه کرده است که از هیچ سو فشارى بر او وارد نشود; یعنى یک حالت بى وزنى دارد و بشر براى اوّلین بار در اینجا بى وزنى را تجربه مى کند، به همین دلیل، وقتى متولّد مى شود داد و فریاد مى کند; زیرا احساس وزن مى کند و این برایش دردآور است.

کیسه آب براى «جنین» مطمئن ترین مکان است. این کیسه آب هم ضربه گیر است; یعنى جلوى فشارها و ضربه هاى متفاوت را مى گیرد و هم حرارت را تعدیل مى کند; یعنى اگر مادر در گرما یا در سرماى شدید به سر ببرد، حرارت سریع به بچّه منتقل نمى شود، بلکه باید از ناحیه آن آب منتقل شود از این رو، آب مذکور حرارت را تعدیل نموده، به بچّه منتقل مى کند.

بر همین اساس، خداوند در آیه ششم سوره زمر مى فرماید: «خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ اَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الاَْنْعامِ ثَمانِیَةَ اَزْواج یَخْلُقُکُمْ فى بُطُونِ اُمَّهاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْق فى ظُلُمات ثَلاث ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَاَنّى تُعْرَفُونَ»; او شما را از یک نَفْس آفرید، و همسرش را از ]باقى مانده گلِ[ او خلق کرد; و براى شما هشت زوج از چهارپایان ایجاد کرد. او شما را در شکم مادرانتان آفرینشى بعد از آفرینش دیگر، در میان تاریکى هاى سه گانه، مى بخشد. این است خداوند، پروردگار شما که حکومت ]عالَم هستى[ از آنِ اوست; هیچ معبودى جز او نیست; پس چگونه از راه حق منحرف مى شوید؟!(1)


1- در آیه 14 سوره مؤمنون نیز به مضمون این آیه اشاره شده است.

  ?مراحل چهارگانه کمال انسان
 

انسان براى رسیدن به کمال باید چهار مرحله و به عبارتى، عوالم چهارگانه را طى کند.

1- عالم رحم مادر; 2- عالم دنیا; 3- عالم برزخ; 4- عالم قیامت.

و عجیب اینکه انسان در هر یک از این مراحل چهارگانه، از عالم بعدى خبر دقیق و درستى ندارد. بچّه در شکم مادر نمى تواند مفاهیم دنیا را تصوّر کند; حتّى اگر عقل و هوشى همچون درک و فهم بوعلى سینا داشته باشد و بتواند با مادرش ارتباط برقرار کند و با او سخن بگوید و مادر از ماه و خورشید و شب و روز و ستاره و درختان و گل و گیاه و... برایش تعریف کند و رساترین بیان و ساده ترین کلام ها را بگوید، آن بچّه چیزى نمى فهمد. مَثَل ما انسان ها در دنیا نسبت به برزخ نیز مَثَل آن بچّه نسبت به دنیاست. ما تنها شنیده ایم که برزخى قطعاً وجود دارد; اما الفباى آنجا چیست؟ این که شهداء در آنجا زنده اند یعنى چه؟ چگونه نزد خداوند روزى مى خورند؟ چگونه روح انسان عذاب مى شود یا مورد إنعام خداوند قرار مى گیرد؟ هیچ یک از اینها براى ما قابل درک و فهم نیست. بعضى از اولیاى خداوند با عالم برزخ تماس گرفته اند. از برزخیان پرسیدند چه خبر؟ برزخیان گفتند: با الفاظى که شما مى فهمید، نمى توانیم مفاهیم اینجا را بیان کنیم. مَثَل مفاهیم برزخ و الفاظ دنیا، مَثَل غربال و آب است. آیا آب در غربال متوقّف مى شود و باقى مى ماند؟!

برزخیان نیز نسبت به مفاهیم قیامت این گونه اند و نمى توانند آن مفاهیم را درک کنند.

نه نعمت هاى بهشت براى آنان قابل درک و توصیف است; و نه انواع عذاب هاى جهنّم.

اگر کلمه «نَفْسٌ» را مطلق بدانیم، شامل پیامبران و امامان - صلوات الله علیهم اجمعین - نیز مى شود; یعنى حتّى آن بزرگواران هم نمى دانند چه نعمت هایى در بهشت براى بهشتیان در نظر گرفته شده است.

در حدیث قدسى آمده است که خداوند فرمود: «اَعْدَدْتُ لِعِبادِىَ الصّالِحینَ مالا عَیْنٌ رَأَتْ وَ لا اُذُنٌ سَمِعَتْ; وَ لا خَطَرَ عَلى قَلْبِ بَشَر»; براى بندگان صالح و شایسته ام در بهشت نعمت هایى آماده کرده ام که نه چشمى آن را دیده; و نه گوشى آن را شنیده; و حتّى بر قلب انسانى خطور نکرده است.(1)

یعنى اصلاً، این نعمت ها را نه در خواب، نه در بیدارى، نه در عالم خیال و نه در عالم تصوّر، کسى ندیده است; زیرا نعمت هاى آن عالمِ قیامت براى ما قابل درک و فهم نیست بنابراین، از یک سو مفاهیم بلند عالم قیامت براى انسان هاى دنیوى قابل فهم و درک نیست و از سوى دیگر، باید نعمت هاى اخروى و عذاب هاى جهنّم براى مردم به شکلى بیان شود که آنها را به سوى کارهاى خیر تشویق و از کارهاى زشت باز دارد.

از این رو، انجام این عمل با الفاظ دنیوى به درستى و به صورت کامل امکان پذیر نیست. بناچار باید با الفاظ همین دنیا، شبهى از مفاهیم اخروى براى ما ترسیم شود; پس آنچه از عذاب هاى جهنّم و نعمت هاى بهشت براى ما گفته شده است، شبهى از مفاهیم آن دنیاست.

مثلاً مى گوید بهشت داراى درختانى است; ولى وقتى به آثار و فواید آن توجّه مى کنیم قابل قیاس به درختان دنیا نیست و نیز در تفسیر آیه شریفه 54 سوره الرحمن «وَجَنَى الْجَنَّتَیْنِ دان; و میوه هاى رسیده آن دو باغ بهشتى در دسترس است» مى گویند: میوه هاى بهشتى نزدیک بهشتیان است; یعنى مطابق میل بهشتیان درخت میوه حرکت مى کند و میوه در دسترس بهشتیان قرار مى گیرد. و یا در تفسیر آیه شریفه 48 سوره مذکور «ذَواتا اَفْنان; آن دو باغ بهشتى داراى انواع نعمت ها و درختان پر طراوت است»، مى گویند: یک شاخه درخت بهشتى انواع میوه ها را داراست، آن هم معلوم نیست مثل میوه هاى دنیا باشد.

یا هنگامى که بهشتیان مى خواهند نغمه هاى عرفانى را بشنوند، شاخه هاى درختان شروع به نواختن آهنگ مى کنند.

بنابراین، ما یک شبهى از درختان بهشتى را مى فهمیم اما چگونگى درک و حسّ و شعور و حرکت و نغمه خوانى و انواع مختلف میوه هاى آن را درک نمى کنیم.


1- میزان الحکمه، باب 546، حدیث 2529.

  ?شرح و تفسیر آیه مثل

با توجّه به مقدّمه فوق، آیه مَثَل نیز از جمله آیاتى است که در صدد ارائه شبهى از اوصاف بهشت است و با بیان و مثال به ترسیم جایگاه پرهیزکاران همّت گماشته است. از این رو، خبر آیه محذوف است. یعنى آیه بدین شکل بوده است: «مثل الجنة التى وعد المتقون کجنة تجرى....»; باغهایى در بهشت است، نه مثل باغهاى دنیاى ما; زیرا اوّلاً، آب آن باغ ها خودجوش است و در پاى هر درختى چشمه اى است و نیازى نیست که از خارج تأمین گردد و دوم اینکه میوه هاى آن چهار فصل و همیشگى است. سوم اینکه، سایه درختانش همیشگى و جاودانه است; یعنى برگ هاى آن هرگز نمى ریزد.

  ?پیام مهم آیه

از آیات متعددى درمى یابیم که میزان پاداش الهى در آخرت، تقوا است. درباره تقوا، بحث هاى فراوانى شده است. در این نوشتار به منظور درک بیشتر ارزش تقوا - که گذرنامه و برات بهشت، میزان ارزش انسان و زاد و توشه آخرت است - به دو روایت اشاره مى شود.

1- پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) در روایت کوتاه و پرمعنایى مى فرماید: «تَمامُ التَّقْوى اَنْ تَتَعَلَّمَ ما جَهِلْتَ وَ تَعْمَلَ بِما عَمِلْتَ»; تقواى کامل به دو چیز تحقّق مى یابد: نخست اینکه، آنچه نمى دانى و بدان ناآگاهى فراگیرى; و دیگر اینکه، به آنچه مى دانى جامه عمل بپوشانى.(1)

بر اساس این روایت، ندانستن عذر تلقّى نمى شود، بلکه انسان موظّف است آنچه را نمى داند بیاموزد و سپس به آن عمل کند. در روز قیامت به کسانى که مى گویند نمى دانیم، خطاب و عتاب مى شود که چرا یاد نگرفتید؟!(2)

2- حضرت على(علیه السلام) نیز در روایت کوتاه و جالبى مى فرماید: «مَنْ مَلِکَ شَهْوَتَهُ کانَ تَقِیّاً»; کسى که مالک شهواتش باشد با تقوا است.(3)

انسان با تقوا مالک غضب، شهوت، حبّ جاه و مقام، حبّ شهرت جناح گرایى و... است و بر همه این امور تسلّط دارد.

این دو روایت تعریف زیبا، جامع و قابل فهمى از تقوا را به ما ارائه مى دهد و باید سعى کنیم با رعایت و تحقق بخشیدن به این دو روایت شریف - مخصوصاً در ماه مبارک رمضان که ماه تقوا و خودسازى است - برات بهشت و بهترین زاد و توشه سفر آخرت را کسب کنیم و خود را به تقواى الهى زینت ببخشیم.

* * *

 


1- میزان الحکمه، باب 4173، حدیث 22179.

2- بحارالانوار، جلد 2، صفحه 29 و 180 و جلد 7، صفحه 285.

3- میزان الحکمة، باب 4173، حدیث 22174.








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ