پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 45
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29413
کل یادداشتها ها : 182

طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:10 ص توسط جواد قاسم آبادی


دعا از دیدگاه قرآن و روایات

دعا مسئله بسیار مهمّى است که در آیات قرآن و روایات معصومان(علیهم السلام) به گونه گسترده اى مطرح شده است. در این باره، مباحث مختلف و سئوالات گوناگونى مطرح شده است که به بعضى از آنها اشاره مى شود:

1- فلسفه دعا چیست؟ اگر ما مستحق اجابت هستیم، خداوندى که از آشکار و نهان ما و از برون و درون ما آگاهى دارد، بدون دعا نیز خواسته ما را برآورده مى سازد و اگر استحقاق آن را نداشته باشیم، هر قدر دعا بکنیم تأثیرى نخواهد داشت!.

2- شرایط اجابت دعا چیست؟ چه کنیم تا دعاهایمان در درگاه ذات حق به
هدف اجابت برسد؟

3- موانع استجابت دعاها چیست؟ چرا برخى از دعاها - على رغم اصرار فراوان - به هدف اجابت مقرون نمى گردد؟

4- برترین دعا، چه دعایى است؟

  ?دعا برترین عبادت

از آیات و روایات استفاده مى شود که دعا نه تنها عبادت است، بلکه از برترین عبادتها به شمار رفته است.

به منظور روشن تر شدن اهمیّت دعا، به سه آیه از قرآن مجید و شش روایت از معصومان(علیهم السلام) اشاره مى شود:

1- خداوند متعال در آیه 60 سوره غافر (مؤمن) مى فرماید: «وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعونى اَسْتَجِبْ لَکُمْ اِنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ»; پروردگار شما گفته است: مرا بخوانید تا دعاى شما را بپذیرم! کسانى که از عبادت من تکبّر مىورزند به زودى با ذلّت وارد دوزخ مى شوند!

آیه شریفه، نخست به «دعا» تعبیر مى کند; سپس در ادامه تعبیر را عوض کرده، از آن به «عبادت» یاد مى کند.

چرا از «دعا» به «عبادت» تعبیر شده است؟

برخى گفته اند: براى اینکه عبادت به معناى مطلق دعاست و شاید تعبیر برخى از روایات: «اَلدُّعا مُخُّ الْعِبادَةِ; دعا روح و جان عبادت است»(1) بدین
جهت بوده است.

2- خداوند متعال در آیه 77 (آخرین آیه) سوره فرقان مى فرماید: «قُلْ ما یَعْبَؤُ بِکُمْ رَبّى لَوْ لا دُعاؤکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزاماً»; بگو: «اگر دعاى شما نباشد، پروردگارم براى شما ارجى قائل نیست; شما ]آیات خدا و پیامبران را[ تکذیب کردید، و ]این عمل [دامان شما را خواهد گرفت و از شما جدا نخواهد شد».

این تعبیر - که خداوند بخاطر دعاهایتان به شما اعتنا مى کند و براى شما ارزش قایل است - در سایر عبادت ها; مانند حج، روزه، جهاد و... به کار نرفته است. و تنها درباره دعا ذکر شده است; یعنى على رغم گناهان فراوانى که انجام مى دهید و فسادهایى که مرتکب مى شوید، تنها چیزى که سبب ارج نهادن خداوند به شما مى شود، دعاهاى شماست; قدر و ارزش آن را بدانید.

3- خداوند متعال در آیه 186 سوره بقره، پس از بیان آیاتى درباره فضیلت و احکام ماه مبارک رمضان، مى فرماید: «وَ اِذا سَأَلَکَ عِبادى عَنّى فَاِنّى قَریبٌ اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لى وَلْیُؤْمِنُوا بى لَعَلَّهُمْ یُرْشِدُونَ»; و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سئوال کنند، ]بگو:[ من نزدیکم; دعاى دعاکننده را، به هنگامى که مرا مى خواند، پاسخ مى گویم! پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند و به مقصد برسند.

بنابر آیه شریفه: «نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْکُمْ مِنْ حَبْلِ الْوَرید»، خداوند، نزدیک ترین کس به انسان است و حتّى از رگ گردن یا رگ قلب نیز به انسان نزدیک تر است.(2)

بى شک تعبیرى ظریف و زیباتر از این براى قرب و نزدیکى بین خالق و مخلوق، عابد و معبود و بنده و مولا وجود ندارد.بنابراین، با تفکّر در آیات سه گانه درمى یابیم که دعا از نظر اسلام چقدر مهم شمرده شده است; به گونه اى که هم عبادت است; و هم باعث اعتناى خدا به انسان; و هم وسیله تقرب بنده به مولاست.

 


1- میزان الحکمه، باب 1189، حدیث 5519.

2- سوره ق: آیه 16.

  ?دعا در آئینه روایات

همان گونه که قبلاً ذکر شد، روایات فراوانى مسائل دعا را بررسى نموده که در این مختصر تنها به ذکر شش روایت بسنده مى گردد:

1- در روایتى وجود نازنین پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) فرموده است:
«اَلدُّعا سِلاحُ الْمُؤْمِنِ وَ عَمُودُ الدّینِ وَ نُورُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ»; دعا و
راز و نیاز به درگاه خداوند، اسلحه انسان با ایمان و ستون (خیمه) دین و
نور آسمان ها و زمین است(1)

آرى; دعا در درگاه خداوند هرچند عبادتى است بى رنج و زحمت; لیکن از کلمات گهربار پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) درمى یابیم که در نزد خداوند جایگاهى بس عظیم دارد که متأسّفانه، انسان ها به جهت سهل و آسانى آن کمتر بدان توجّه دارند.

2- مولاى متّقیان، حضرت على(علیه السلام) مى فرماید: «اَلدُّعا مِفْتاحُ الرَّحْمَةِ وَ مِصْباحُ الظُّلْمَةِ»; دعا کلید رحمت خداوند و چراغ روشنى براى تاریکى هاى دنیا و آخرت است.(2) دعا نه تنها دنیا، بلکه آخرت انسان را نیز روشن مى کند.

3- در روایت دیگرى پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) فرموده است: «عَمَلَ الْبِرِّ کُلُّهُ نِصْفُ الْعِبادَةِ وَ الدُّعا نِصْفٌ»; تمام اعمال نیک انسان، تنها نیمى از عبادت است و نیم دیگر آن، دعا و راز و نیاز با معبود است.(3)

4- امام صادق(علیه السلام) در روایتى مى فرماید: «اَکْثِرْ مِنَ الدُّعا فَاِنَّهُ مِفْتاحُ کُلِّ رَحْمَة وَ نَجاحُ کُلِّ حاجَة وَ لا یَنالُ ما عِنْدَ اللّهِ اِلاّ بِالدُّعا وَ لَیْسَ بابٌ یُکْثَرُ قَرْعُهُ اِلاّ یُوشَکَ اَنْ یُفْتَحَ لِصاحِبِهِ»; زیاد دعا کنید و در خواندن خدا اصرار کنید; زیرا کلید تمام رحمت ها و عامل پیروزى در هر حاجتى دعاست; نعمت ها و برکاتى که نزد خداوند است، بدون دعا به کسى نمى رسد، و هیچ درى وجود ندارد مگر اینکه با اصرار و سماجت و پافشارى گشوده مى شود.(4)

بنابراین چنانچه دعا مستجاب نگردد، نباید سبب ناامیدى انسان شود; زیرا چه بسا خداوند مى خواهد با دعا انسان را تربیت کرده، قلب و دل اورا شستشو بدهد.

5- امام صادق(علیه السلام) در روایت دیگرى دعا را چنین توصیف مى فرماید: «اَفْضَلُ الْعِبادَةِ الدُّعا»; هیچ عبادتى بالاتر از دعا نیست.(5)

6- حضرت على بن موسى الرضا - علیهما السلام - مى فرماید: «عَلَیْکُمْ بِسِلاحِ الاَْنْبیاءِ، قیلَ ما سِلاحُ الاَْنْبیاءِ؟ قالَ: اَلدُّعاء»; شیعیان و پیروان اسلام! همواره به اسلحه پیامبران - که در کارها و برنامه هاى سخت تبلیغى بدان مسلّح
بودند - مسلّح شوید. شخصى از آن حضرت پرسید: اسلحه پیامبران چیست؟ حضرت فرمود: دعا.(6)

از مجموعه آیات قرآن و روایات معصومان(علیهم السلام) روشن مى گردد که دعا در اسلام جایگاهى بس عظیم دارد و از اهمیّت بسیار زیادى برخوردار است.


1- کافى، جلد 2، ص 468.

2- بحارالانوار، جلد 90، ص 30.

3- میزان الحکمه، باب 1189، حدیث 5533.

4- میزان الحکمه، باب 1196، حدیث 5585.

5- میزان الحکمه، باب 1189، حدیث 5516 و 5532.

6- کافى، جلد 2، ص 468.

  ?راز اهمیّت دعا در اسلام

چرا دعا از نظر دین داراى چنین ارزش و اهمیّتى است که بنا بر آیات و روایات، برترین عبادت، اسلحه مؤمن، ستون دین، نور آسمان ها و زمین، کلید رحمت، چراغ هدایت، نیمى از عبادات، رمز پیروزى، اسلحه انبیا، مایه ارج انسان در پیشگاه خدا و... به شمار مى رود؟

اگر این تحفه و هدیه الهى را مورد دقّت و بررسى قرار دهیم و آن را موشکافى کنیم، درمى یابیم که حقیقتاً، تمام این فضایل براى دعا سزاوار و شایسته است.

دعا آثار مهمّى در وجود انسان به ارمغان مى آورد که مهم ترین اثر آن این است که انسان را تربیت مى کند; و عامل خودسازى و تربیت انسان است.

تعلیم و تربیتى که بعثت انبیا بر آن نهاده شده و از مهم ترین اهداف بعثت به  شمار رفته است.(1) بى شک تعلیم مقدمه تربیت است. از این رو، هدف نهایى، تربیت شناخته شده است.


1- سوره جمعه: آیه 2.

  ?رابطه «دعا» و «تربیت»

دعا آثار تربیتى فراوانى دارد که به سه نمونه آن اشاره مى شود:

1- اوّلین اثر دعا، ایجاد نور امّید در دل انسان ها است. انسان ناامید در دریف مرده ها قرار دارد; انسان بیمار اگر به سلامت خود امّیدوار باشد، بهبود مى یابد و اگر مأیوس شود و چراغ امّید در دلش خاموش گردد، دیگر امیدى به بهبودى او نیست. همان گونه که عامل اصلى پیروزى جنگجویان در میدان جنگ، امید و روحیه است. از این رو، سربازان ناامید اگر پیشرفته ترین سلاح هاى جنگى را نیز داشته باشند، بازنده میدان جنگ خواهند بود.

دعا در دل انسان نور امید مى تاباند، انسانى که اهل دعا و متّکى به خداوند است - على رغم مشکلات زیاد; دشمنان جسور، فقر مالى و... - اگر به درگاه خداوند روى آورد و به او امید ورزد و با او راز و نیاز کند، نور امید در دلش زنده مى شود و به زندگى امیدوار مى گردد و گویى حیات دوباره اى مى یابد; چه اینکه این انسان دست نیاز به سوى کسى دراز نموده که مشکل ترین کارها در نزد او آسان ترین است. خدایى که اصلاً مشکل و آسان براى او معنا ندارد; زیرا مشکل یعنى چیزى که بالاتر از مقدار قدرت و آسان، یعنى چیزى که کمتر از آن است. آیا چیزى را مى یابید که فوق قدرت خداوند باشد؟! بنابراین، براى خداوند مشکل و آسان تفاوتى ندارد او هرچه را اراده کند، در یک لحظه مى آفریند اگرچه میلیون ها خورشید همانند خورشید خاکیان باشد! وقتى انسان به درگاه چنین قادر و عالمى روى مى آورد و با او درد دل مى کند و در مقابلش به سجده مى افتد و برایش
اشک مى ریزد و مشکلاتش را به او عرضه مى دارد، بى شک خداوند نور امید را در دل او تجلّى مى دهد.

2- دومین اثر دعا ایجاد نور تقوا در وجود انسان است.

تقوا; سبب تقرّب انسان به درگاه الهى است.(1)

تقوا; زاد و توشه اى است که سبب نجات انسان در جهان آخرت مى گردد.(2)

تقوا; برات و گذرنامه بهشت است.(3)

آن گاه دعا، نور چنین گوهر ارزشمندى را در دل انسان زنده مى کند. وقتى انسان دست به دعا برداشته، به درگاه خداوند توسّل مى جوید و خدا را با أسماى حسنى و صفات جلال و جمالش مى خواند، آن صفات بازتابى در وجود انسان خواهد داشت و طبعاً انسان را به سمت خداوند سوق مى دهد; به گونه اى که انسان احساس مى کند که اگر بخواهد دعایش مقرون به اجابت شود، باید توبه کند. دعا انسان را به توبه فرامى خواند و توبه او را به تجدید نظر در زندگى، و در نتیجه سیر این حرکت نور تقوا را در زندگى انسان زنده مى گرداند.

در حدیث جالبى آمده است: «آن دسته از افرادى که پیوسته - چه در حال گرفتارى و چه در حال آسایش و آرامش - با خداوند راز و نیاز دارند، در هنگام مکشلات و گرفتارى ها وقتى خداوند را مى خوانند فرشتگان مى گویند: «این صدا آشنا است مشکل او را حل کنیم»; ولى وقتى صداى انسان هایى را مى شنوند که
تنها به هنگام گرفتارى ها و سختى ها و ناراحتى ها دعا مى کنند، آن صدا براى
فرشتگان ناآشناست».(1)

حضرت على(علیه السلام) در خطبه ارزشمندِ همّام، در شرح حال متّقین مى فرماید: «نُزِّلَتْ اَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِى الْبَلاءِ کَالَّتى نُزِّلَتْ فِى الرَّخاءِ»; پرهیزکاران کسانى هستند
که در حال رخا و آسایش و آرامش همان گونه هستند که در حال بلا و سختى
و گرفتارى هستند.(2)

خداپرستى و راز و نیاز فرعونى که در حال غرق شدن «یا الله» مى گوید، هیچ فایده اى ندارد. به همین جهت، در آن هنگام جبرئیل در پاسخ فرعون مشتى از لجنِ تهِ رودخانه را به دهانش مى کوبد.(3)

3- سومین اثر تربیتى دعا، تقویت نور معرفت است. وقتى انسان به درگاه خداوند روى مى آورد، در این فکر فرو مى رود که او بر همه چیز توانا و قادر است و اسرار درون و برون ما را مى داند. این مطلب سبب مى شود که سطح معرفت انسان بالا برود; مخصوصاً اگر دعاهایى همچون: صحیفه سجّادیه، مناجات شعبانیّه، صباح، کمیل و ندبه خوانده شود که اینها بالاترین درس هاى عرفان اسلامى است و با وجود این منابع معتبر شایسته نیست طالب عرفان در پى کتاب هاى مشکوک برود. بنابراین، دعا نور امید، نور تقوا و نور معرفت را در دل انسان زنده مى کند.

پرسش: در دعاى ماه رجب - که خواندن آن پس از هر نمازى مستحب است -، مى خوانیم: «یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ، یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ»; اى خدایى که به دعاکنندگان و به کسانى که دعا نمى کنند، به عارفان و به کسانى که تو را نمى شناسند، عطا مى کنى و نعمت مى دهى.

بر اساس این قسمت از دعاى ماه رجب، خداوند به همه انسان ها - چه کسانى که خداشناس باشند و چه نباشند، چه کسانى که دعا کنند و چه نکنند - نعمت عطا مى کند. بنابراین، چه نیازى به دعا و توسّل است؟.

پاسخ: فیض برکات خداوند اقسام و انواعى دارد: بخشى از آن را خداوند به همه انسان ها عطا مى کند، همانند باران که در هنگام نزول کافر و مؤمن، عارف و غیرعارف و... همه از آن بهره مند مى شوند.

بخش دیگر آن، برکاتى است که تنها به اهل معرفت عطا مى شود و غیر مؤمن مشمول آن نمى گردد. و بخش سوم، نعمت هایى است که تنها دعاکنندگان از آن بهره مى برند.

در روایتى آمده است: «در نزد خداوند کراماتى است که جز به دعا به کسى نمى دهند».(1)

بنابراین، تنها بخش اوّل است که شامل همه مى شود; ولى بخش دوم و سوم، ایمان و دعا در آن مؤثر است.


1- سوره حجرات: آیه 13.

2- سوره بقره: آیه 197.

3- سوره مریم: آیه 63.

4- میزان الحکمه، باب 1194، حدیث 5563.

5- نهج البلاغه، خطبه 193.

6- تفسیر مجمع البیان، جلد 5، صفحه 131، ذیل آیه شریفه 92 سوره یونس.

7- میزان الحکمه، باب 1189، حدیث 5521.

  ?موانع و شرایط استجابت دعا

چرا برخى از دعاها مستجاب نمى شود؟ چرا وعده خداوند در مورد استجابت دعا تحقّق نمى یابد؟ آیا اِشکال - نعوذ بالله - از جانب خداوند است یا از جانب دعاکنندگان؟

این شبهات در عصر ائمّه(علیهم السلام) نیز براى اصحاب و مسلمانان مطرح بوده است. آنها نیز این گونه شبهات را در روایات متعدّدى در محضر آن بزرگواران مطرح مى کردند و ائمّه(علیهم السلام) نیز به آنها پاسخ مى گفتند.

از مجموعه این روایات و روایات دیگرى که در این زمینه، بدون طرح سئوال، وارد شده است، به دست مى آید که وعده الهى در مورد مستجاب شدن دعاها بى قید و شرط نبوده است، بلکه دعا داراى شرایطى است که دعاکنندگان باید شرایط دعا راتحصیل، و موانع آن را از سر راه خود بردارند.

بنابراین، اگر دعاکننده بدون برطرف کردن موانع و به دست آوردن شرایط، دعایى کرد و به هدف اجابت نرسید، نباید جز خود، کسى دیگر را ملامت کند. دعاکننده اى که واجد شرایط نیست به بیمارى مى ماند که نزد پزشکى مى رود و بیمارى خویش را براى او شرح مى دهد، سپس پزشک نسخه اى برایش مى نویسد و به او مى گوید: «اگر به این نسخه عمل نمایى سلامت خود را باز مى یابى». بیمار پس از چندى به پزشک مراجعه مى کند و با عصبانیّت و ناراحتى به او اعتراض مى کند که: «این نسخه شما سر سوزنى در مداواى بیمارى من تأثیر نداشت! این چه نسخه اى است و شما چه پزشکى هستید»؟! پزشک مى پرسد: «آمپول هایى که تجویز کردم، یک روز در میان تزریق نمودى»؟ بیمار مى گوید: «آرى; لیکن با فاصله دو روز در میان تزریق نمودم»!

پزشک مى گوید: «آیا از کپسول هاى «آنتى بیوتیک» که قرار بود هر 8 ساعت یک بار بخورى، استفاده کردى»؟ مریض جواب مى دهد که: «فقط روزى یک کپسول خوردم»! پزشک مى پرسد: «آیا چهار روز استراحت که برایت نوشته بودم، انجام دادى»؟ مریض: «نه آقا! با این وضع گرانى مگر مى شود استراحت کرد، از همان روز اول مشغول کار شدم».

پس از این سئوال و جواب ها، پزشک سرى تکان مى دهد و به مریض مى گوید:

«نسخه من اشکالى نداشته است، بلکه شما مریض محترم طبق شرایط به آن نسخه عمل ننمودى; در نتیجه سلامت خود را نیافتى و جز خود، هیچ کس دیگر را نباید سرزنش کنى».

همچنین اگر متخصّص اصلاح بذر به یک کشاورز، بذرى بدهد و به او بگوید: «اگر با شرایط خاصّى بذرافشانى کنى، محصول قابل توجّهى به دست خواهى آورد» و کشاورز بذرها را بپاشد و حتّى یک دانه هم سبز نشود، بى شک شرایطى که متخصّص بذر گفته بود، او عمل نکرده است; مثل اینکه به موقع آبیارى، دفع آفات، کودپاشى و... را انجام نداده باشد. در اینجا نیز جز کشاورز کس دیگرى مقصّر نیست.

عزیزان! روزه داران محترم! خواهران و برادران گرامى! دعاهاى ما نیز مانند بذرى است که تنها افشاندن آن در زمین کافى نیست، بلکه به آبیارى، مراقبت و محافظت و برطرف کردن آفات و موانع نیز نیازمند است. بر اساس آنچه در روایات آمده باید شرایط دعاها را فراهم کرد و موانع آن را برطرف ساخت; ولى متأسّفانه، انتظار داریم بدون رعایت شرایط و برطرف کردن موانع، دعاهاى ما اجابت شود که این انتظار امرى است غیر معقول.

در این نوشتار به برخى از شرایط و موانع استجابت دعا اشاره مى شود:

  ?1- عدم معرفت خدا مهم ترین مانع اجابت دعا

یکى از مهم ترین موانع اجابت دعا، عدم معرفت خداوند است، به عبارت دیگر، یکى از شرایط اساسى استجابت دعاها، شناخت خداوندى است که خوانده ماست و از او مى خواهیم که دعاى ما را اجابت کند. مگر مى شود انسان از کسى چیزى بخواهد که او را نشناسد؟!

در روایتى از امام صادق(علیه السلام) آمده است که: عدّه اى از نزدیکان و اقوام آن حضرت علّت مستجاب نشدن دعاها را از حضرتش پرسیدند. حضرت در جواب فرمودند: «لاَِنَّکُمْ تَدْعُونَ مَنْ لا تَعْرِفُونَهُ; علّت اینکه دعاها به اجابت نمى رسد، این است که شما کسى را مى خوانید که نسبت به او معرفت ندارید».(1)

بنابراین، همانطور که قبلاً گذشت، دعا نور معرفت را به ارمغان مى آورد و معرفت پایه اساسى دعاست; یعنى این دو تأثیر متقابل در یکدیگر مى گذارند.

همان گونه که خداوند در قرآن مجید درباره نماز مى فرماید: «اِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشآءِ وَ الْمُنْکَرِ; نماز انسان را از زشتیها و گناه باز مى دارد»(2); یعنى
جامعه نمازخوان، آلوده به معصیت و گناه نمى شود; خانواده معتقد به نماز،
از آلودگى ها بدور است، فرد نمازخوان گناه مرتکب نمى شود. و خلاصه، نماز
بیمه از گناهان است.

با ملاحظه آیه شریفه، چرا بعضى از نمازگزاران مرتکب گناه مى شوند؟. آیا اشکال - نعوذ بالله - از آیه شریفه است؟ خیر! اشکال از نمازگزار است، اگر نمازگزار نداند براى چه نماز مى خواند و در مقابل چه کسى سر به سجده مى نهد، نماز او نمى تواند او را از انجام گناه باز دارد; زیرا بازداشت از گناه، نیاز به معرفت الهى دارد. شناخت خداوند گوهر گرانبهایى است که شرط بسیارى از عبادت ها است، بلکه شرط زیارات نیز مى باشد; چه اینکه آثار و ثواب زیارت ها براى کسى در نظر گرفته شده است که زیارت بامعرفت انجام دهد.(3)

بنابراین، شرط اوّل اجابت دعا، شناخت صفات جلال و جمال و فعل و
اسماء الله الحسنى است که هر کس باید به اندازه توان خود این شناخت
را به دست آورد.

 


1- بحارالانوار، جلد 90، صفحه 368.

2- سوره عنکبوت، آیه 45.

3- نمونه اى از این روایات، در کتاب وسایل الشیعه، ج 10، ابواب المزار، باب 82 آمده است.

  ?2- نیّت صادق و قلب مخلص

دومین شرط اجابت دعا،نیّت صادق و پاک; و قلب با اخلاص و بدون ریا است.

به این مناسبت امام صادق(علیه السلام) در حدیثى فرموده است: «اِنَّ الْعَبْدَ اِذا دَعا اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالى بِنِیَّنَة صادِقَة وَ قَلْب مُخْلِص اُسْتُجیبَ لَهُ بَعْدَ وَفائِهِ بِعَهْدِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ»; هنگامى که بنده خدا، با نیّت صادق و پاک و قلبى پر از اخلاص و صفا به درگاه خداوند روى آورد بعد از آن که به عهد و پیمانى که با خداوند منّان داشته، عمل نماید، خداوند دعاى او را مستجاب مى گرداند.(1)

عمل به عهد و پیمان خداوند - که همان صفاى دل و اخلاص نیّت است -
شرط قبولى دعاست.

باید توجّه داشت که چگونه دعا انسان را تربیت مى کند. براى قضاى حاجت و حل مشکل به در خانه خدا مى رویم، ولى مى دانیم بدون اخلاص نیّت و صفاى قلب این امر امکان پذیر نیست به همین جهت باید در پى خودسازى و
تربیت خود باشیم.


1- مکارم الاخلاق، جلد دوم، صفحه 874.





نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:10 ص توسط جواد قاسم آبادی


چرا کفّار کر و کور هستند؟

با توصیف هایى که در آیات پیشین براى آنها گفته شد، کافران بدین جهت کر و کور هستند که کفر، پرده و حجابى در مقابل چشم آنها قرار داده که بینایى و شنوایى آنها را سلب کرده است (خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى اَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ)(1).

لجاجت در مقابل پروردگار، تسلیم نبودن در مقابل ذات حق و دیگر صفات رذیله، سبب شده است تا کافران نتوانند حقایق را درک کنند.

امام عارفان، حضرت سجاد(علیه السلام)، در دعاى عارفانه و عاشقانه ابوحمزه ثمالى مى فرماید: «اِنَّکَ لا تَجُبُ عَنْ خَلْقِکَ اِلاّ اَنْ تَحْجُبُهُ الاَْعْمالُ دُونَکَ»; خدایا! تو از بندگان، محجوب و پنهان نیستى، مگر اینکه اعمال مردم، خود، حجاب مى شود وگرنه تو از هر ظاهرى آشکارترى.

در بعضى از نسخه هاى دعا، به جاى کلمه «اعمال»، «آمال» ذکر شده است. که بنابرآن، آرزوهاى طولانى حجاب مى گردد و انسان را از حقایق و معارف
الهى باز مى دارد.

اما وقتى ایمان در درون انسان جلوه کرد، حجاب هاى تعصّب، جهل، خودخواهى و کبر نابود شده، همه چیز براى انسان روشن مى شود; بلکه خداوند، خود، او را از تاریکى ها به نور ایمان هدایت مى کند. از این رو، مى فرماید: «اَللّهُ وَلِىُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا اَوْلِیائُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُماتِ اُولئِکَ اَصْحابُ النّارِ فیها خالِدُونَ»; خداوند، ولىّ و سرپرست کسانى است که ایمان آورده اند; آنهارا از ظلمت ها به سوى نور بیرون مى برد. ]امّا [کسانى که کافر شدند، اولیاى آنها طاغوت ها هستند; که آنها را از نور، به سوى ظلمت ها بیرون مى برند; آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند.(2)


1- سوره بقره: آیه 7.

2- سوره بقره: آیه 257.

  ?چگونه حجاب ها را از خود برهانیم؟

چگونه مى توانیم چشم و گوش قرآنى و چشم حقیقت بین داشته باشیم؟

بر اساس آیه شریفه، اگر بخواهیم حجاب ها را کنار بزنیم و پرده هاى
جهالت، تعصّب و لجاجت را بدریم و ببینیم آنچه را که اولیاى خداوند مى بینند، باید مؤمن شویم.

در روایات اهلبیت(علیهم السلام) براى «مؤمن» علامت هاى مختلفى ذکر شده است که به منظور در پى گرفتن آن در این مختصر تنها به ذکر دو نمونه از آن بسنده مى گردد.

  ?علامتهاى مؤمن

1- در روایتى نبىّ مکرم اسلام، حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، فرموده است: «لا یُؤْمِنُ عَبْدٌ حَتّى یُحِبَّ لِلنّاسِ ما یُحِبُّ لِنَفْسِهِ»; هیچ انسانى به حقیقت ایمان نایل نمى گردد مگر اینکه آنچه را ]از نیکى ها[ که براى خود دوست مى دارد، براى دیگران
نیز دوست بدارد.(2)

2- در روایت دیگرى از امام صادق(علیه السلام) ذکر شده است: «اِنَّ مِنْ حَقیقَةِ الاْیمانَ اَنْ تُؤَثِّرَ الْحَقَّ، وَ اِنْ ضَرَّکَ، عَلَى الْباطِلِ، وَ اِنْ نَفَعْتَ»; حقیقت ایمان این است که حق را، اگرچه به ضرر تو باشد، بر باطل، اگرچه به نفع تو باشد، مقدم بدارى.(1)

بنابراین روایت شریفه، پرهیز از ناراستى و حفظ راستى از حقایق ایمان
شناخته شده است.

از این رو، این روایت پیام آور درسى است براى احزاب و جناح هاى سیاسى کشور که پیوسته جانب راستى را گرفته، از ناراستى بپرهیزند. آنان اگر به این مرحله دست یافتند که سخن شخص صالحِ جناح مخالف را بر سخن ناصالحِ جناحِ خود مقدّم بدارند، بى شک حقیقت ایمان را درک کرده اند; در غیر این صورت ادّعاى ایمان چیزى جز گزافه نیست. خداوند به همه مسلمانان، ایمان کامل عنایت فرماید.

* * *

 


1- میزان الحکمه، جلد اوّل، صفحه 193.

2- بحارالانوار، جلد 67، صفحه 106.

  ?فصل بیست و یکم:

  ?بیستمین مثال: توسّل به ما سوى اللّه

خداوند در آیه 14 سوره رعد مى فرماید: «لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا یَسْتَجیبُونَ لَهُمْ بِشَىْء اِلاّ کَباسِطِ کَفَّیْهِ اِلَى الْماءِ لِیَبْلُغَ فاهُ وَ ما هُوَ بِبالِغَهِ وَ ما دُعاءُ الْکافِرینَ اِلاّ فى ضَلال»; دعوتِ حق از آنِ اوست; و کسانى را که ]مشرکان [غیر از خدا مى خوانند، ]هرگز[ به دعوت آنان پاسخ نمى گویند. آنها همچون کسى هستند که کف هاى ]دست [خود را به سوى آب مى گشاید تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسید. و دعاى کافران، جز در ضلال و گمراهى نیست.

  ?دورنماى بحث

آیه مثل توسّل و دعا را بررسى کرده، به انسان ها مى آموزد که دست نیاز را به سوى چه کسى دراز کنند; سپس آیه، براى کسانى که به درِ خانه مخلوقات - نه خالق آنان - مى روند و عرضه نیاز و حاجت مى کنند مثلى بیان مى کند.

 

پرسش

قبل از پرداختن به شرح و تفسیر آیه مَثَل، لازم است این پرسش مطرح شود که چرا بعضى از مَثَلها و تشبیه هایى که در آیاتى قبل از سوره رعد ذکر شده، در بحث ما مطرح نشده است; همانند آیه شریفه 32 سوره مائده، که کشتن یک انسان بى گناه را با کشتن تمام انسان ها برابر مى داند و نجات یک انسان بى گناه را به نجات تمامى انسان ها تشبیه مى کند; در حالى که در این آیه نیز تشبیه و نظیرى ذکر شده که مى توانستیم آن را مورد بحث قرار دهیم؟

 

پاسخ

در قرآن مجید مثالها و تشبیهات فراوانى وجود دارد; لیکن بحث ما در مثل هاى قرآن است نه در تشبیهات آن.

تشبیه آن است که چیزى را به چیز دیگرى ماننده سازند; مثل اینکه مى گویند: حسن مانند شیر است. این یک تشبیه است نه مَثَل; ولى مثال یک داستان، یک سرگذشت، یک مجموعه و برنامه است که در قرآن براى بیان مطالب عقلانى دور از دسترس مردم، بیان شده است; مانند اینکه قرآن براى بیان حقّ و باطل - که یک مسئله غیرحسّى است - به باران و سیلاب و کف روى سیلاب مثال مى زند و حق را به باران و باطل را به کف روى سیلاب تشبیه مى نماید که اگرچه کف بالانشین و پر سر و صدا است; ولى فروغى ندارد و زود نابود مى گردد. بنابراین، با توضیح بالا یک معیار کلّى براى جدا کردن مثال ها از تشبیهات به دست مى آید.

  ?برق آسمانى و ابرهاى باران زا

به منظور درک بیشتر مثل مذکور، لازم است به توضیح و شرح آیات 12 و 13 سوره رعد اشاره شود:

خداوند متعال در آیه 12 سوره رعد مى فرماید: «هُوَ الَّذى یُریکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنْشِأُ السَّحابَ الثِّقالَ»; او (خداوند) کسى است که برق را به شما نشان مى دهد، که هم مایه ترس است و هم مایه امید; و ابرهاى سنگى بار ایجاد مى کند.

یکى از آثار عظمت خداوند، ارائه و نشان دادن «برقِ» آسمان است که هم سبب شوق و امید انسان ها است و هم مایه خوف و ترس و نگرانى آنها.

برق آسمان، بشارت باران را به ارمغان مى آورد; زیرا ایجاد رعد و برق آسمان سبب مى شود تا باران هاى فراوانى نازل گردد.

  ?چگونه «برقِ» آسمان سبب نزول باران مى شود؟

ابرهایى که داراى دوبار الکتریکى متضاد هستند هنگامى که با هم برخورد مى کنند، برق آسمان را به وجود مى آورند که در نتیجه حرارت شدیدى در حدود 15 هزار درجه سانتیگراد به وجود مى آید. این حرارت هواى اطراف خود را مى سوزاند و باعث مى شود که فشار هوا کم شود; آن گاه کم شدن فشار هوا سبب نزول باران مى گردد. از طرفى، ممکن است «برق» به صورت «صاعقه اى» درآید و باعث نابودى «جنگل ها، روستاها، انسان ها، حیوانات، مزارع و کشتزارها» گردد این خود خوف و نگرانى را به همراه دارد.

وَ یُنْشِأُ السَّحابَ الثِّقالَ: خداوند ابرهاى سنگین باران زا نیز ایجاد مى کند. شاید در نظر بسیارى از انسان ها ابرهاى آسمان با هم تفاوتى نداشته باشند و به یک گونه عمل کنند; در صورتى که حقیقت چیز دیگرى است و نسبت به هم تفاوت هاى زیادى دارند.

از جمله تفاوت ها اینکه: ابرها به دو دسته سنگین و سبک تقسیم مى شوند; ابرهاى سنگین، در فضایى نزدیک تر به زمین جا گرفته اند; ولى ابرهاى سبک، در فضایى دورتر از زمین مستقر هستند. ابرهاى سنگین باران زا هستند و از این رو که داراى آب فراوانى هستند نمى توانند در مرتبه بالایى از آسمان قرار گیرند.

  ?«رعد آسمانى» نشانه اى از عظمت خدا

در آیه 13 سوره رعد خداوند چنین مى فرماید: «وَ یَسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِه وَ الْمَلائِکَةُ مِنْ خیفَتِه وَ یُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَیُصیبُ بِها مَنْ یَشاءُ وَ هُمْ یُجادِلُونَ فِى اللّهِ وَ هُوَ شَدیدُ الِْمحالِ»; و رعد، تسبیح و حمد او مى گوید; و نیز فرشتگان از ترس او! و صاعقه ها را مى فرستد; و هر کس را بخواهد گرفتار آن مى سازد، در حالى که آنها ]با مشاهده این همه آیات الهى، باز هم[ درباره خدا به مجادله مشغولند; و او قدرتى بى انتها ]و مجازاتى دردناک[ دارد!

آیه شریفه به دو موضوع اشاره دارد: یکى رعدهاى آسمانى و دیگرى صاعقه ها; و از آنجه که قبلاً در مورد صاعقه بحث کردیم در اینجا فقط به بررسى مسئله «رعد» مى پردازیم.

همان گونه که قبلاً گفته شد برخورد ابرهاى آسمانى با همدیگر، در صورتى که داراى دو بار الکتریکى مختلف (یکى مثبت و دیگرى منفى) باشد، تولید جرقه مى کند که به نور آن «برق» و به صداى آن «رعد» گفته مى شود. روشن است که صدا و نور همزمان تولید مى شود; لیکن انعکاس نور زودتر از صدا(رعد) صورت مى گیرد; علّت این امر، آن است که سرعت سیر «نور» به مراتب بیشتر از سرعت سیر «صدا» است.

«رعد آسمانى» اگرچه به ظاهر ساده به نظر مى رسد; لیکن از آیات بزرگ الهى به شمار مى رود و در زندگى تمام موجودات نقش مهمّى ایفا مى کند.

دانشمندان براى «رعد و برق» آثار زیادى ذکر کرده اند که به مهمترین آنها
اشاره مى گردد:

1- نخستین اثرى که رعد و برق دارد و این فایده، تمام موجودات جهان - اعم از انسان ها، حیوانات، گیاهان، نباتات و جوامد - را در بر مى گیرد، نزول باران و آب هاى آسمانى است.

2- فایده دیگر آن، «آفت کشى» گیاهان است; یعنى «رعد و برق»، آفت گیاهان را از بین مى برد. بدین گونه که حرارت شدیدى که بر اثر رعد و برق ایجاد مى شود، سبب مى گردد تا اکسیژنِ اضافه تولید گردد و تبدیل به نوعى آب شود که آن را «آب اکسیژنه» مى نامند، که از دو اکسیژن و دو هیدروژن تشکیل مى گردد. «آب اکسیژنه» یکى از مواد ضد عفونى کننده است که معمولاً در داروخانه ها یافت مى شود.

این مادّه ضدّ عفونى وقتى همراه باران بر سطح زمین نازل مى شود،
آفت گیاهان را از بین مى برد. به همین جهت، اگر رعد و برق کم شود، آفت گیاهان زیاد مى گردد.

3- سومین خاصیّت مهم «رعد و برق»، تولید مقدار زیادى کود براى گیاهان است. رعد و برق هاى آسمانى هر ساله ده ها میلیون تن کود تولید مى کنند و بر سراسر کره زمین مى پاشند; کودى قوى، مفید، مؤثّر و فراگیر براى تمامى گیاهان.

این کودها بدین گونه ایجاد مى شوند که دانه هاى باران به وسیله حرارت زیاد ناشى از برق با کربن ترکیب مى شوند و اکسید کربن را تولید مى کنند و هنگامى که به همراه باران بر روى خاک مى ریزند، با خاک ترکیب شده، یک نوع کود گیاهى قوى، مؤثّر و مفید به وجود مى آورند.

آرى; این رعد و برق آسمانى چنین آثار مهمّى دارد و از آیات بزرگ الهى به شمار مى آید. جالب اینکه قرآن مجید زمانى پرده از این رازهاى مهمّ علمى برداشت که عقل انسان تصوّر آن را هم نمى کرد!

بنابر آیه شریفه، رعدحمد و تسبیح خدا مى گوید; تسبیح به معناى تنزیه خداوند از هر گونه عیب و نقصى است، آیا آفت زدایى گیاهان کره زمین به وسیله رعد و برق، تنزیه خداوند از هرگونه عیب و نقصى نیست؟ آیا آفت زدایى،
نوعى تسبیح نیست؟

حمد، ستایش بر صفات جلال و جمال خداوندى است; آیا تغذیه گیاهان نوعى حمد و ستایش در عالم ممکنات و مخلوقات محسوب نمى شود؟

بى شک، آیات 12 و 13 سوره رعد به این مهم اشاره دارد و آنها را نشانه اى از عظمت خدا مى داند. خلاصه اینکه آیه 12 و 13 به چندین آیت از آیات مهمّ الهى یعنى رعد و برق و باران و صاعقه، اشاره دارد.

  ?شرح و تفسیر آیه مثل

لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ: در اینکه منظور از جمله «له دعوة الحق» چیست؟ بین مفسّران اختلاف است، برخى گفته اند: مراد توحید است; یکتایى و توحید
مختصّ ذات خداست.

عدّه اى معتقدند: این جمله اشاره به قرآن مجید دارد; قرآن کتاب الهى است.

و تعداد زیادى از مفسّران آن را به «دعاى به حق» تفسیر کرده اند; یعنى اگر بندگان بخواهند دعایشان مستجاب شود، باید به درگاه حضرت حق روى آورند و درِ خانه او را بکوبند; یعنى ما سوى الله حلاّل مشکلات نیست، بلکه تنها او قادر به استجابت دعاهاى بندگان و گره گشاى مشکلات آنان است.

شاهد تفسیر سوم - که ما نیز بدان معتقدیم - ذیل همین آیه شریفه است که مى فرماید: «وَ ما دُعاءُ الْکافِرینَ اِلاّ فى ضَلال; دعاى کافران جز در ضلال
و گمراهى نیست».

دعاهاى کافران بى راهه است; زیرا آنان درِ خانه کس یا چیزى مى روند که
حتّى قادر نیستند از خود دفاع کنند و یا براى خود منفعتى کسب کنند، تا
چه رسد به دیگران.

وَ الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا یَسْتَجیبُونَ لَهُمْ بِشَىْء اِلاّ کَباسِطِ کَفِّیْهِ اِلَى الْماءِ لِیَبْلُغَ فاهُ وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ: شاهد سخن در مثل بیستم، این قسمت از آیه است.

کسانى که غیر خدا را مى خوانند و براى حلّ مشکلات خود به سراغ بت ها مى روند و دست به دامن مخلوقاتِ محتاج مى زنند، مشکلات آنها حل نمى شود. مَثَل چنین انسان هایى، مَثَل کسى است که دستهایش را بسوى آب دراز کرده است تا آن را بنوشد; لیکن موفق به این کار نمى شود و تشنه برمى گردد.

مفسران در تفسیر «کَباسِطِ کَفَّیْهِ اِلَى الْماءِ...»، گفتار مختلفى ذکر کرده اند که به
آنها اشاره مى شود:

1- منظورِ آیه، شخصى است که براى رفع تشنگى بر سر چاه آبى برود، چاهى که نه طناب دارد، نه چرخ آب کشى دارد و نه دلو! عمق این چاه نیز زیاد است. این انسانِ تشنه براى خوردن آب، دو دست خود را از فاصله زیاد بسوى آب دراز مى کند، دستانى که به یک مترى چاه هم نمى رسد; بى شک، چنین کسى موفّق نمى شود خود را سیراب کند و ناکام برمى گردد.

2- مرادِ آیه شخصى است که در کنار چاه ایستاده است و بدون اینکه حتى دستانش را بسوى آب دراز کند، تنها به آب اشاره مى کند که بسوى او آید تا از آن بنوشد، و روشن است که آب به اشاره او بالا نمى آید و احتیاج به ابزار و وسیله دارد.

آرى; دعاى کافران که به درِ خانه بت ها مى روند و در ضلالت و گمراهى هستند، مانند چنین انسانى است.

3- «باسط»، یعنى اینکه کف دستان باز باشد نه منحنى. این امر به گونه اى مى ماند که شخصى کنار چشمه آبى برود تا آب بنوشد این شخص دستش به آب مى رسد; لیکن دو دست خود را صاف نگه داشته و آنها را غرفه و کاسه نکرده است; به همین جهت، به محض اینکه دو دست خود از آب خارج کرده، به طرف دهانش مى برد، تمام آب مى ریزد و آبى به دهانش نمى رسد، و تشنه از کنار چشمه زلال آب برمى خیزد!

در میان سه تفسیر فوق، به عقیده ما تفسیر اوّل از همه مناسب تر است; هرچند مى توان گفت هر سه تفسیر صحیح است و هر سه، بیان یک مقصود را دارند; زیرا به اعتقاد ما، «استعمال لفظ در اکثر از معناى واحد جایز است».(1)

بنابراین، براى حلّ مشکلات خود نباید به در خانه غیر خدا رفت. باید به درگاه با عظمت خداوند برویم; چه اینکه او خالق، رازق، محیى و ممیت است. او مشگل گشا است و همه چیز به دست اوست. از غیر او کارى ساخته نیست; زیرا همه نیازمندیم و او غنى; همه محتاج هستیم و او بى نیاز; همه عاجز هستیم و او قوى; همه ضعیف هستیم و او قادرِ مطلق است از این رو، نه تنها به در خانه بتان نباید رفت، بلکه به در خانه هیچ یک از مخلوقات خدا نباید روى آورد.


1- این مسئله یک بحث «اصولى» است و در اصول فقه مطرح شده است; براى توضیح بیشتر، به کتاب انوارالاصول، جلد اوّل، صفحه 145 به بعد مراجعه کنید.

  ?پیام هاى آیه

1- آیا توسل به معصومان(علیهم السلام) شرک نیست؟ به عبارتى، آیا این گونه توسّلات و دعاها نیز مشمول آیه شریفه است و مورد نهى شارع مقدّس قرار گرفته و باید از آن پرهیز کرد؟

در جواب پرسش فوق، باید گفت که روى آوردن به درگاه این بزرگواران و برگزیدگان خداوند بدان معنا نیست که ما از خود آنها حل مشکل را مستقلاًّ طلب کنیم; بلکه دست توسّل به سوى آنان مى گشاییم تا ما را نزد خداوند مورد شفاعت قرار داده، براى حل مشکل ما از خداوند قادر مطلق چاره جویى کنند; زیرا ما معتقدیم که این بزرگواران اگر کارى مى کنند به اذن خداوند است. امّا وهابى ها که بخاطر این دعاها و توسّلات، نسبت شرک و کفر به ما مى دهند، سخت در اشتباهند و معناى حقیقى و واقعى شرک و کفر را نفهمیده اند; همان گونه که ماهیّت توسّل شیعه را ندانسته اند!

در سفر عمره مفرده که به مدینه منوّره و مکّه مکرمه مشرف شدم، روز جمعه بیست و دوم شعبان سال (1419 هـ ق) در مسجدالحرام به سخنان خطیب جمعه گوش مى دادم. عجیب اینکه خطیب مذکور، تمام خطبه نماز جمعه را از روى کاغذى که قبلاً براى او تهیّه کرده بودند مى خواند. گویا او حق نداشت حتّى یک کلمه را از خود بگوید. با خود گفتم: چقدر تفاوت است بین این خطبه ها، و خطبه هاى نمازهاى جمعه ایران اسلامى که خطیب آن آزاد است هرگونه تحلیلى داشته باشد، به هر حال، خطیب نماز جمعه مشغول قرائت خطبه گردید. در بین خطبه به کسانى که در کنار قبور مشرّفه دعا مى کنند و به آنها توسّل مى جویند حمله کرد و آنها را به شرک و کفر متّهم ساخت.

البتّه ما در برابر این هتّاکى بى کار ننشستیم، براى سران عربستان نامه اى نوشتیم و به این کار اعتراض نمودیم.

به هر حال معتقدان به دعا و توسّل، بزرگان و اولیا را شریک خدا نمى دانند، بلکه آنها را به درگاه خداوند شفیع قرار مى دهند و به عبارت دیگر، ما همان اعتقادى را داریم که در آیه 110 سوره مائده، درباره حضرت مسیح - على نبیّنا و آله و علیه السلام - آمده است: «وَ اِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِاِذْنى فَتَنْفُخُ فیها فَتَکُونَ طَیْراً بِاِذْنى وَ تُبْرِئُ الاَْکْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ بِاِذْنى وَ اِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِاِذْنى...»; هنگامى که به فرمان من، از گل چیزى به صورت پرنده مى ساختى، و در آن مى دمیدى، و به فرمان من پرنده اى مى شد; و به فرمان من کور مادرزاد و مبتلا به بیمارى پیسى را شفا مى دادى; و نیز مردگان را به فرمان من زنده مى کردى....

در این آیه شریفه زنده کردن مردگان، شفاى بیماران، آفرینش پرندگان، همه به حضرت مسیح نسبت داده شده است; لیکن همه آنها با اذن و دستور خداوند متعال بوده است.(1)

 

شیعه نیز جز این نمى گوید. او معتقد است که بزرگان و اولیاى دین، مى توانند به اذن و دستور خداوند کارهایى را که دیگران از انجام آن عاجزند، انجام دهند و یا شفیع و واسطه بین بندگان و خدا بشوند تا حضرت حق مشکلات بندگان را حل کند; بنابراین دعا و توسّل شیعه، نه شرک است و نه کفر.

با توضیحاتى که گفته شد، اگر کسى عقیده شیعه را در دعا و توسّل شرک بداند، باید - نعوذ بالله - حضرت مسیح را نیز مشرک بپندارد!

ضمناً، از این بحث برمى آید که معجزات پیامبران نیز به این شکل نبوده است که فقط آنها دعا کنند و خداوند انجام دهد، بلکه امکان داشته است پیامبران با اذن خداوند، خود، آن معجزه را انجام دهند; یعنى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به عنوان مثال با اذن خداوند شقّ القمر را خود انجام دهد.(1) و این هیچ استبعادى ندارد.

2- أشکال مختلف بت پرستى.

بت پرستى در تاریخ بشریّت، تاریخچه مفصّل و اَشکال مختلفى دارد.
گاهى انسان هاى جاهل بت هاى ساختگى خود را از سنگ، چوب، فلز و حتّى از مواد خوراکى مى ساختند و در برابر آن به زانو درآمده، به سجده مى افتادند
و آن را مى پرستیدند.

در برهه اى از زمان بت پرستان، براى پرستش خود بت هایى از موجودات بى جان و بى شعور عالم طبیعت، انتخاب مى کردند. به همین جهت، عدّه اى خورشیدپرست شدند، و برخى به عبادت ستاره ها پرداختند، و گروهى دیگر ماه را عبادت نمودند(2) و حتّى برخى، بعضى از رودخانه ها و دریاچه هاى مهم - مانند رودخانه نیل و دریاچه ساوه - را مى پرستیدند و شاید خشک شدن دریاچه ساوه و خاموش گشتن آتشکده فارس در هنگام ولادت حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)(1)، از این جهت بوده است که این دو، مورد پرستش انسان ها قرار داشتند.

همچنین بت پرستان در برخى از مناطق دنیا درختان را مى پرستیدند، مخصوصاً درخت صنوبر را که از دیرزمان مسجود برخى از انسان هاى
بت پرست گمراه بوده است.

از این رو، بعضى از مفسّران «اصحاب الایکه» را همین «صنوبرپرستان» دانسته اند; همان کسانى که منشأ رسم خرافى سیزده به در بوده اند و آن را
اختراع کرده اند.

زمانى نیز حیوانات خدایان برخى انسان ها شدند که متأسّفانه این نوع بت پرستى هنوز در بسیارى از مناطق هندوستان رواج دارد.

عدّه اى نیز به برخى انسان ها روى آوردند و آنها را مى پرستیدند; مثلاً در زمان فرعون گروهى از مردم او را مى پرستیدند که قرآن مجید از زبان خود فرعون، چنین مى گوید: «وَ قالَ فِرْعُونُ یا اَیُّهَا الْمَلأُ ما عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ اِله غَیْرى»; فرعون گفت: «اى جمعیّت اشراف! من خدایى جز خودم براى شما سراغ ندارم».(2)گاهى نیز فرشتگان مورد پرستش قرار مى گرفتند.

یکى از مورّخان معروف گفته است: «هر چیزى در عالم روزى بت بوده و مورد پرستش قرار گرفته است; چیزى را سراغ نداریم که مورد پرستش قرار نگرفته باشد». به هر حال، تمام بت پرستى ها در یک عنوان جمع شده است و آن توجه به ما سوى اللّه و غفلت از خداوند عالم است; همان گونه که در کلام بعضى از بزرگان آمده است: «کُلَّما شَغَلَکَ عَن اللّه فَهُوَ صَنَمُکَ»; هر چیزى که تو را از خداوند غافل نماید و به خود مشغول کند، همان بت توست.

از این رو، زن و فرزند، مال و ثروت، پست و مقام، رفیق و دوست و هر چیزى که انسان را از خداوند غافل کند بت محسوب مى گردد. قرآن مجید، بر تمام ما سوى الله خطّ بطلان کشیده است و جز ذات حضرت حق هیچ موجودى را شایسته عبادت و پرستش نمى داند; چه اینکه مخلوقات همه فقیر و محتاجند و لحظه به لحظه مشمول فیض الهى قرار مى گیرند، نه اینکه آنها فقط در ابتداى آفرینش، به خدا نیازمند بودند و پس از آفرینش در ادامه حیات، دیگر نیازى به خدا نداشته باشند.

مَثَل نیاز انسان به خداوند، مَثَل نیاز لامپ روشن به نیروگاه مولّد برق است; همان گونه که لامپ در نورافشانى خود پیوسته محتاج و وابسته به نیروگاه است، انسان نیز همیشه به فیض الهى نیازمند است. به عبارتى، لحظه به لحظه خلقت تازه اى صورت مى گیرد (کُلُّ یَوْم هُوَ فى شَأْن)(1)، مخصوصاً اگر این مطلب طبق «حرکت جوهرى» محاسبه شود، بسیار واضح تر است.(2)


1- این مطلب در آیه 49 سوره آل عمران از زبان خود حضرت عیسى(علیه السلام) نیز نقل شده است.

2- شرح این معجزه را در کتاب «معراج، شقّ القمر، عبادت در قطبین» مطالعه فرمائید.

3- در آیات 76 تا 78 سوره انعام اشاره اى به پرستش خورشید و ماه و ستارگان شده است.

4- به هنگام ولادت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) معجزات مختلفى روى داد; که خاموش شدن آتشکده فارس و خشکیدن دریاچه ساوه دو نمونه آن است. توضیح بیشتر را در منتهى الآمال، جلد اوّل، صفحه 44 مطالعه فرمائید.

5- سوره قصص آیه 38.

6- سوره الرحمن: آیه 29.

7- براى آگاهى بیشتر، به تفسیر نمونه، جلد 23، صفحه 138 به بعد مراجعه کنید.






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:8 ص توسط جواد قاسم آبادی


فصل هجدهم

  ?هفدهمین مثال: مسجد ضرار
 

خداوند کریم در آیات (107 تا 109) سوره برائت (توبه) مى فرماید:

«وَالَّذینَ اتَّخَذُوا مَسجِداً ضِراراً وَ کُفراً وَ تَفریقاً بَینَ المُؤمِنینَ وَ اِرصاداً لِمَن حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَیَحلِفُنَّ اِنْ اَرَدْنا اِلاَّ الْحُسْنى وَ اللّهُ یَشْهَدُ اِنَّهُمْ لَکاذِبوُنَ لا تَقُمْ فیهِ اَبَداً لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَى التَّقوى مِنْ اَوَّلِ یَوْم اَحَقُّ اَنْ تَقُومَ فیهِ، فیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ اَنْ یَتَطَّهَّروُا وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ اَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللّهِ و رِضْوان خَیْرٌ اَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى شَفا جُرُف هار فَانْهارَ بِه فى نارِ جَهَنَّمَ وَاللّهُ لا یَهْدى الْقَوْمَ الظاّلِمینَ».

هرگز در آن ]مسجد به عبادت[ نایست! آن مسجدى که از روز نخست بر پایه تقوا بنا شده، شایسته تر است که در آن ]به عبادت[ بایستى; در آن، مردانى هستند که دوست مى دارند پاکیزه باشند; و خداوند پاکیزگان را دوست دارد!

آیا کسى که شالوده آن را بر تقواى الهى و خشنودى او بنا کرده بهتر است، یا کسى که اساس آن را بر کنار پرتگاه سستى بنا نموده که ناگهان در آتش دوزخ فرو مى ریزد؟! و خداوند گروه ستمگران را هدایت نمى کند.

  ?دورنماى بحث

آیات سه گانه فوق ـ که به عنوان هفدهمین مَثَل از امثال قرآن تلقّى شده ـ درباره مسجد «ضرار» است که دشمنان اسلام براى مبارزه با این دین خوش آیند نو پا، در صدد بر آمدند تا از آن به عنوان سنگر محکمى استفاده کنند و با سلاح دین و مذهب با اسلام بستیزند.

  ?شأن نزول

اکثر مفسّران قرآن در ذیل آیات مذکور، به شأن نزول این آیات اشاره داشته(1)، داستان آن را این چنین نگاشته اند:

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در هنگام عزیمت به جنگ تبوک، در میان راه به قبیله بنى سالم ـ که در آن زمان خارج از مدینه زندگى مى کردند ـ برخوردند. عدّه اى از آنان ـ که مردمى ظاهر الصّلاح بودند ـ از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) اجازه خواستند تا مسجدى را در نزدیکى مسجد قبا بنا کنند. و دلیل خود را این گونه بیان داشتند که چون در قبیله ما افراد ضعیف و ناتوانى از پیرمردان، پیرزنان و کودکان وجود دارند که نمى توانند در همه وقت براى اقامه نماز به مسجد قبا حاضر شوند، علاوه بر این که گرماى تابستان، سرماى زمستان، باد و باران نیز مانع از حضور آنان در مسجد مى شود، ساختن چنین مسجدى در نزدیکى مسجد قبا ضرورى به شمار مى رود.

به عبارتى، آنان دو هدف به ظاهر زیبا را بیان کردند: نخست ساختن مسجد و محلّ عبادت و دیگر، حمایت از ضعیفان.

از این رو، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) اجازه ساختن آن مسجد را صادر کردند و سپس به سمت جنگ تبوک حرکت نمودند.

بانیان مسجد از غیبت پیامبر(صلى الله علیه وآله) سوء استفاده کرده، با سرعت هر چه بیشتر مسجد را ساختند. هنگامى که آن حضرت از جنگ برگشت، خدمت حضرتش رسیدند و از او خواستند تا مسجد را افتتاح کند!

در این هنگام «آیات سه گانه مَثَل» به وسیله جبرئیل بر آن حضرت نازل شد.


1- به تفسیر المیزان، جلد نهم، صفحه 391 و تفسیر مجمع البیان، جلد 5، صفحه 72، مراجعه کنید.

  ?شرح و تفسیر

وَ الَّذینَ اتَّخَذوُا مَسْجِداً ضِراراً وَ کُفْراً وَ تَفْریقاً بَیْنَ الْمُؤْمِنینَ وَ اِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ: آرى; جبرئیل نازل شد و پیامبر(صلى الله علیه وآله) را از اقامه نماز در مسجد ضرار بازداشت; زیرا آن، به ظاهر مسجد بود و در واقع براى آنان بتخانه و مرکز توطئه به شمار مى رفت. این قسمت از آیه شریفه، چهار هدف را براى این منظور بیان مى دارد:

1ـ «ضِراراً»; بنابر آیه شریفه، اوّلین هدف بانیان این مسجد، شکستن ابهت مسلمانان و ضرر زدن به آنها بود; زیرا این مسجد به عنوان سنگرى براى دشمنان در نظر گرفته شده بود تا از این طریق، بر پیکر مسلمانان ضربه وارد کنند.

2ـ «کُفْراً»; هدف دیگر آنان، تقویت مبانى کفر و شرک بود. آنان بدین جهت در بناى مسجد همّت گماردند تا با پایگاه قرار دادن مسجد، فعّالیّت هاى خود را در تضعیف اسلام و مسلمانان، و تقویت کفر و شرک شدّت ببخشند.

3ـ «تَفْریقاً بَیْنَ الْمُؤمِنینَ»; سومین هدف ـ که از خطرناک ترین اهداف آنها بود ـ ایجاد شکاف و تفرقه بین مسلمانان و اهل ایمان بود. روشن است وقتى بین دو گروه از مسلمانان تفرقه اى ایجاد شود، در برابر هم صف آرایى مى کنند و نیرویى را که باید در نابودى دشمن مشترک به کار گیرند، صرف نابودى همدیگر مى کنند و به جاى آن که دشمن آسیب زده شود، هر دو گروه از این اختلاف آسیب مى بینند; همانگونه که این اصل در تمام اختلافات حاکم است و ثمره شوم اختلاف، دامنگیر هر دو گروه مى شود!

4ـ «اِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ»; چهارمین هدف، آماده کردن پایگاهى مستحکم در قلب کشور اسلامى، براى یکى از دشمنان اسلام بود که دشمنى او با خدا و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سابقه اى دیرینه داشت.

  ?ابو عامر نصرانى، دشمن کینه توز اسلام

شخصى مسیحى به نام ابوعامر نصرانى ـ که بشارت ظهور پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را در کتاب آسمانى خویش خوانده بود ـ به مدینه آمد و منتظر ظهور اسلام شد. در این مدّت او براى خود مریدان و طرفدارانى پیدا کرد. با ظهور اسلام او به دین اسلام گروید; ولى با گذشت زمان تمام پیروان و طرفداران و مریدان خود را از دست داد و نسبت به پیامبر(صلى الله علیه وآله)حسادت ورزید; آتش حسادت در او شعلهور گشت تا جایى که او یکى از آتش افروزان جنگ اُحد گردید. به همین جهت، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) او را فاسق خواند و همین امر سبب شد که او نتواند در مدینه ماندگار شود. به ناچار به پادشاه روم پناهنده شد و او را از آینده درخشان اسلام و خطرى که براى روم خواهد داشت مطّلع ساخت و اسلام را براى ابر قدرت روم خطرى جدّى دانست بدین جهت، دولت روم را نسبت به جنگ علیه مسلمانان تشویق نمود در پى این تقاضا پادشاه روم نیز قول مساعدت داد.

منافقان مدینه با «ابوعامر» بى ارتباط نبودند; ابوعامر براى منافقان مدینه نامه اى نوشت و از آنها خواست که پایگاهى براى او در مدینه بنا کنند تا به مدینه
باز گشته، زمینه را براى هجوم سپاهیان روم فراهم کند. از این رو منافقان مدینه مسجد فوق را به عنوان پایگاهى براى این دشمن خطرناک بنا کردند(1).

اکنون مسجد با اهداف مذکور ساخته شده است و منافقان از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دعوت کرده اند که با اقامه نماز در آن مسجد، رسماً آن را افتتاح نماید.

امّا جبرئیل امین، پیام خداوند را در ضمن آیه زیر به آن حضرت این گونه
ابلاغ کرد:

«لا تَقُمْ فیهِ اَبَداً» پیامبر ما! هرگز در این مسجد ـ که به ظاهر مسجد و محل عبادت و در واقع مرکزى براى توطئه است ـ نماز مگذار!

«لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ اَوَّلِ یَوْم اَحَقُّ اَنْ تَقُومَ فیهِ»: مسجد ضرار جاى عبادت و پرستش خداوند یکتا نیست; بلکه بنابر آیه شریفه مسجدى شایستگى این عبادت بزرگ الهى را دارد که داراى دو ویژگى باشد:

1- نخست این که بنیان آن بر اساس تقوا و ایمان به خدا نهاده شده باشد. این فراز از آیه شریفه به ما مى آموزد که اساس و بنیان تمام چیزها از قبیل مسجد، حسینیّه، مدارس دینى، سیاست، آزادى، اقتصاد، مدیریّت، کشوردارى و... باید بر اساس تقوا نهاده شود; زیرا تقوا، روح و محتوى اعمال تلقّى شده است.

2- خصوصیّت دیگر این که باید افرادى که در آن مساجد حاضر مى شوند، انسانهاى پاک و طاهرى باشند; زیرا نمازگزاران هر مسجد معرِّف آن مسجد
به شمار مى آیند.

این دو ویژگى در مسجد «قبا» دیده مى شد; چه این که هم اساس آن بر تقوا بود و هم نمازگزاران آن انسانهاى پاک و با فضیلت بودند، بر خلاف مسجد ضرار که نه اساس آن بر تقوا بود و نه بنیان گذاران و نمازگذاران آن انسانهاى پاک و بافضیلتى به شمار مى رفتند.

 


1- تفسیر نمونه، جلد 8، صفحه 135.

  ?فرمان تخریب مسجد ضرار

از این رو، نه تنها پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) در آن مسجد نماز نخواند و آن را افتتاح نکرد، بلکه دستور به آتش کشیدن آن را صادر کرد; و پس از آن که مسلمانان آن را به آتش کشیدند، پیامبر(صلى الله علیه وآله)دستور فرمودند تا دیوارهاى آن را خراب کنند و زمین آن را براى انبوه سازى زباله مهیّا سازند.

«اَفَمَنْ اَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللّهِ وَ رِضْوان خَیْرٌ اَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى شَفا جُرُف هار»; یا رسول اللّه! آیا مسجد قبایى که بنیان و شالوده آن بر تقواى الهى و خشنودى و رضایت حضرت حق، نهاده شده بهتر است، یا مسجد ضرارى
که شالوده آن بر «شَفا جُرُف هار» بنا شده و در نتیجه در آتش جهنّم
سقوط خواهد کرد؟

شَفا: به معنى لبه هر چیزى است و عرب لب هاى انسان را بدین جهت «شَفَه» مى گوید که در لبه دهان قرار گرفته است.

جُرُفْ: کناره هر چیزى را جُرُف مى گویند و از این رو، کناره رودخانه را - که به آب منتهى مى شود - جرف نامیده اند.

هار: به چیزى که در حال سقوط است، هار گویند. آب رودخانه کناره هاى رودخانه را از درون خالى مى کند. این لبه از بیرون سالم و بى خطر جلوه مى کند، به گونه اى که اگر انسانى ناآگاهانه پایش را بر روى این لبه قرار دهد ناگهان لبه رودخانه که از درون تهى گردیده است فرو مى ریزد و آن انسان بى خبر را به داخل رودخانه و قعر آبها کشانده، او را غرق مى کند.

خداوند متعال در این آیه شریفه، بناى مسجد ضرار را به ساختن چیزى بر روى لبه چنین رودخانه اى تشبیه کرده است; آن هم نه در جایى که مُشرِف به رودخانه باشد که اگر آشناى به شنا باشد نجات یابد، بلکه در جایى که مشرف بر جهنّم است. و روشن است که در چنین جایى سقوط همان است و نابودى همان، و احتمال نجات کاملاً منتفى است.

آیا آدم عاقل راضى است در چنین مسجدِ سست بنیانى با این همه خطر
حاضر شود؟!

آرى; مسجدى که بر اساس تقوى و رضایت الهى ساخته شده است آن قدر مستحکم، قابل اطمینان و مایه نجات است; امّا مسجدى که براى تفرقه، کفر، شرک و پایگاه دشمن بنا نهاده شود چنان سست، خطرناک و مایه هلاکت است که بنابر آیه قرآن موجب سقوط انسان در آتش جهنّم مى شود!

آیا تعبیرى جالب تر و مثالى رساتر از این براى سرچشمه هاى شرک و نفاق مى توان یافت؟!

  ?پیامهاى آیه

1- آنچه از داستان مسجد ضرار استفاده مى شود، این است که مسلمانان باید بسیار مواظب و مراقب اعمال خود باشند; چه اینکه گاهى دشمن در لباس مذهب و با اسلحه دین به جنگ دین و مذهب مجهّز مى شود! از این رو، وقتى به تاریخ اسلام مراجعه مى کنیم با انبوهى از مذاهب ساختگى دشمن مواجه مى شویم که تنها براى ضربه زدن به «اسلام ناب» نهادینه شده اند.

از جمله مذاهب ساختگى، «فرقه ضالّه بهائیّت» است که اکنون براى همگان روشن شده است که این مذهب بى اساس در کجا متولّد شده است; چه کسانى آن را ساخته اند; و چه کسانى از آن استفاده مى برند.(1)

2- مسلمانان باید زیرک و دقیق باشند و فریب ظاهر را نخورند.

در هر برنامه و فتنه اى باید متولّیان آن را شناسایى کنند، باید دریابند که چه کسانى از آن بهره مى برند و چه کسانى متحمّل ضرر مى شوند. مبادا فریب کسانى را بخورند که به نام استعمار و آبادانى وارد کشور آنهامى شوند و با اسلحه آبادانى به خرابى کشور آنها مى پردازند; یا به نام ترویج آزادى، آنها را به اسارت مى کشند. و یا به نام ترویج دین آنها را بى دین کنند!

آرى; بر اساس فرمایش پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) که فرمودند: «کَیِّسٌ فَطِنٌ حَذِرٌ»(2)، انسان مؤمن باید باهوش، زیرک و نسبت به امور مختلف مواظب
و دقیق باشد.


1- براى توضیح بیشتر، به کتاب «ارمغان استعمار» و «پاى سخنان پدر» مراجعه کنید.

2- میزان الحکمه، باب 291، حدیث 1449.

  ?فصل نوزدهم

  ?هجدهمین مثال: زندگى زودگذر دنیا

خداوند متعال در آیه 24 سوره یونس چنین فرموده است: «اِنَّما مَثَلُ الْحَیوةِ الدُّنْیا کَماء اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ وَ الاَْنْعامُ حَتّى اِذا اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ اَهْلُها اَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها اَتیها اَمْرُنا لَیْلاً اَوْنَهاراً فَجَعَلْناها حَصیداً کَاَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الاْیاتِ لِقَوْم یَتَفَکَّرُونَ».

مثل زندگى دنیا، همانند آبى است که از آسمان نازل کرده ایم; که در پى آن، گیاهانِ ]گوناگون[ زمین - که مردم و چهارپایان از آن مى خورند - مى روید; تا زمانى که زمین زیبایى خود را یافته، آراسته مى گردد و اهلِ آن مطمئن مى شوند که مى توانند از آن بهره مند گردند; ]ناگهان[ فرمان ما، شب هنگام یا در روز، ]براى نابودى آن[ فرا مى رسد; ]سرما یا صاعقه اى را بر آن مسلّط مى سازیم;[ و آن چنان آن را درو مى کنیم که گویى دیروز هرگز ]چنین کشتزارى[ نبوده است! این گونه، آیات خود را براى گروهى که مى اندیشند، شرح مى دهیم.

  ?دورنماى بحث

در این مثلِ زیبا سخن از ناپایدارى و زندگى زودگذر دنیاست; تا مبادا انسان فریب ظاهر زیبا و جذّاب دنیا را خورده، بر آن دل ببندد که چه بسا در آن هنگامى که انسان به خیال خود همه چیز را مهیّاى بهرهورى مى داند، یکباره از دست بدهد و در پایان آیه خداوند انسان را به تفکّر و اندیشه درباره دنیا دعوت مى کند تا شاید از این راه نجات یابد.

  ?شرح و تفسیر

«اِنَّما مَثَلُ الحیوةِ الدُّنْیا» عبارت «الحیاة الدنیا» در قرآن مجید حدود هفتاد بار استعمال شده است که کلمه «دنیا» در این عبارت مى تواند به یکى از دو معناى زیر تلقّى شود:

الف. نخست، اینکه آن را به معناى «نزدیک» بدانیم; یعنى «دنیا» مؤنث «أدنى» است و به معناى نزدیک به کار رفته است بنابراین، «حیاة دنیا»; یعنى زندگى
نزدیک که در مقابل «حیاة آخرت» است; چه اینکه زندگى آخرت نسبت به زندگى این دنیا دورتر است.

2- احتمال دوم، آن است که دنیا را به معناى چیز پست و بى ارزش بدانیم;
چه اینکه عرب انسانهاى پست و فرومایه را «دنى» مى گوید و دنیا هم از
همین مادّه گرفته شده است که این قول قوى تر به نظر مى رسد; بنابراین زندگى
دنیا، زندگى پست و بى ارزشى است، بر خلاف زندگى آخرت که زندگى با ارزش
و شایسته اى است.

علاوه بر این از برخى آیات قرآن - مانند آیه شریفه «وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَیَوانُ»(1) - استفاده مى گردد که زندگى، تنها زندگى آخرت است; در واقع زندگى دنیا، شایستگى نام زندگى را ندارد، بلکه نوعى مرگ تدریجى است!

به هر حال، زندگى دنیا یا زندگى پست و بى ارزش است یا اصلاً زندگى نیست.

کَماء اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِه نَباتُ الاَْرْضِ: مَثَل این زندگانى ناپایدار و زودگذر دنیا، مَثَل آبى است که از آسمان نازل مى شود; قطرات شفّاف و حیاتبخش باران بر زمین مى بارد، ولى بر اثر همین آب بى رنگ و زمین واحد، گیاهان، درختان و محصولات متفاوت و مختلف از زمین مى روید.

منظور از «اختلاط» در آیه شریفه، تنوّع رویش هاست.

رویش گیاهان و نباتات بر سه دسته تقسیم مى شوند:

1- قسمتى از آنها - اعمّ از میوه ها، دانه هاى روغنى و سبزیجات - موادّ غذایى انسان را تشکیل مى دهند (مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ).

2- قسم دوم روییدنى هایى که موادّ غذایى حیوانات به شمار مى روند (مِمّا یَأْکُلُ.... الاَْنْعامُ) این نوع رویش، گاهى بین حیوانات و انسان مشترک هستند; به گونه اى که مثلاً، انسان از میوه آن استفاده مى کند و حیوانات از برگ و شاخه و ریشه آن; گاهى - همانند علوفه - تنها براى حیوانات استفاده مى شود.

3- قسم سوم، گیاهان و درختانى که زیبایى و زینت طبیعت به شمار
مى روند همانند گلها، سبزه ها، درختان با طراوت (حَتّى اِذا اَخَذَتِ
الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ).

وَ ظَنَّ اَهْلُها اَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها: هنگامى که باران کاملاً مى بارد و میوه ها و گیاهان ثمره مى دهد و انسان خود را در آستانه بهره بردارى از آن مى پندارد، ناگهان حادثه اى رخ مى دهد که تمام محاسبات بر هم مى ریزد که این حالت براى دل شدگان دنیا، بسى رنج آور است!

اَتیها اَمْرُنا لَیْلاً اَوْ نَهاراً: آرى; به هنگامى که دنیا به انسان رو آورده است و چهره زیبا و پر فریب خود را نشان مى دهد و انسان تصوّر مى کند که همه چیز بر وفق مراد است، ناگهان فرمان عذاب الهى، شب هنگام یا در روز، صادر مى شود و همه آرزوها و دست رنج هاى انسان را نابود مى سازد; به گونه اى که گویا اصلاً چنین چیزى در دنیا وجود نداشته است.

کلمه «امرنا» در این قسمت از آیه شریفه بسیار قابل دقّت و تأمّل است; چه اینکه موارد و مصادیق فروانى دارد و هر نوع فرمان عذابى را از ناحیه حضرت حق شامل مى شود.

در اینجا به چند نمونه آن اشاره مى شود:

1- گاه ممکن است این مأموریّت، به عدّه اى از حیوانات کوچک و به ظاهر ناتوان - مانند ملخ - داده شود; به این گونه که عدّه اى از این ملخ ها به صورت توده اى از ابر بر مزرعه اى فرود آیند و آن زراعت را به طور کامل نابود سازند و گاه حتّى کاه و خار و خاشاکى هم از آن باقى نگذارند; همان گونه که این مسئله در بعضى از کشورها اتّفاق افتاده است.

2- ممکن است این مأموریّت بر عهده «باد سموم» نهاده شود و او مأمور عذاب الهى و وسیله اجراى امر و فرمان پروردگار شود; باد سموم به گونه اى است که وقتى حرکت مى کند، بر هر چیزى بوزد آن را مسموم کرده، مى خشکاند. مثلاً، این باد اگر بر مزرعه اى سرسبز و خرّم بوزد ابتدا آن را به زراعتى سوخته تبدیل مى کند و سپس خاکستر آن را با خود به همراه مى برد.

3- گاهى موجودى خطرناک تر از باد سموم، اجراى دستور خداوند را بر عهده مى گیرد; موجودى همچون «صاعقه» که به هر چیزى از کوه، درختان، گوسفندان، و انسان ها برخورد کند، آن را نیست و نابود مى سازد.(1) و همچنین موجودات دیگرى که در بحث هاى آینده بدان اشاره خواهد شد.

نکته قابل توجّهى که در عبارت «لیلاً او نهاراً» نهفته است، این است که انسان در هر حال در مقابل فرمان و عذاب الهى چاره اى جز تسلیم بر آستان حضرت حق را ندارد و این گونه نیست که انسان تصوّر کند که چون عذاب شبانه بر او نازل شده، قدرت دفاع را از دست داده است، بلکه اگر در روز هم نازل شود، هیچ انسانى قدرت دفاع از خود را ندارد; بدین جهت، مى فرماید: این عذاب ممکن است در روز نازل شود و امکان دارد که شب هنگام دامنگیر شما شود.

فَجَعَلْناها حَصیداً کَاَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ: هنگامى که فرمان عذاب الهى صادر شود، بى درنگ تمام اموال انسان نابود مى شود و از یک مزرعه سرسبز و با طراوت چیزى جز یک تلّ خاکستر باقى نمى ماند به گونه اى که گویا اصلاً چیزى وجود نداشته است و انسان نمى تواند باور کند که این تلّ خاکستر، ثانیه اى قبل همان زراعت سرسبز باطراوت بوده است.

کَذلِکَ نُفَصِّلُ الاْیاتِ لِقَوْم یَتَفَکَّرُونَ: این گونه آیات قرآن - مخصوصاً مَثَل مزبور - را براى اندیشمندان و فرهیختگان شرح مى دهیم; یعنى تنها در سایه تفکّر و تأمّل مى توان به هدف این مثلها و عمق این آیات الهى دست یافت; تفکّرى که بالاتر از آن عبادتى وجود ندارد.(1)

 

 


1- سوره عنکبوت، آیه 64.

2- تفسیر علمى «صاعقه» و تفاوت آن با «رعد و برق» در بحثهاى پیشین گذشت.

3- ر.ک. به میزان الحکمه، باب 3253، حدیث 15920 (لا عبادة کالتفکر فى صنعة الله عزوجل).






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:8 ص توسط جواد قاسم آبادی


فلسفه مثل

براى دست یابى به فلسفه مثل، به سه نمونه از ویژگى زندگى دنیا اشاره مى شود:

1- زندگى دنیا زودگذر است و ثبات و دوامى ندارد.

2- زندگى دنیا تهى است; ظاهرى فریبنده و جذّاب دارد، ولى باطنى بى محتوا دارد; همانند زندگى بعضى از انسانها که از فاصله دور بسیار جالب و جاذب مى نمایاند به گونه اى که حسرت آور است، ولى وقتى انسان به آن نزدیک مى شود، خداى را هزاران بار سپاس مى گوید که چنان زندگانى ندارد.

«برق را در خرمن مردم تماشا کرده است *** آنکه پندارد که حال مردم دنیا خوش است»

3- زندگى دنیا غافل کننده است.

بر همین اساس پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) در روایتى کوتاه به این سه ویژگى اشاره داشته، مى فرماید: «اَلدُّنْیا تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ»; یعنى دنیا فریبنده، ضررآفرین و گذرا و بى ثبات است.(1)

حال، فلسفه مثل از اینجا روشن مى شود که بدون مثال درک ماهیّت و ویژگى دنیا ناممکن به نظر مى رسد. ذکر مثل سبب مى شود تا انسان بهتر به حقیقت و ماهیّت دنیا دست یابد. بدین جهت است که خداند براى شناساندن دنیا تمسّک به مثل جسته است.


1- بحارالانوار، چاپ بیروت، جلد 7، صفحه 119. این روایت در نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 385 از حضرت على(علیه السلام)نیز نقل شده است.

  ?تفسیر و تطبیق مثال مذکور

در آیه مثل، انسان و زندگى دنیوى او به باران تشبیه شده است; یعنى انسان نیز همچون باران استعداد فراوانى دارد. وقتى این استعدادها فعّال شود، همانند بارانِ باطراوت شروع به بارش مى کند و ثمره آن ابتکارات مختلف و خلاّقیت هاى متنوّعى است که از انسان سر مى زند. تمام نیرو و توان خود را در جهت زندگى بهتر به خدمت مى گیرد; در زمینه هاى مختلف فعّالیّت مى کند و در راه رسیدن به هدف، بسیارى از نیروهاى خود را از کف مى دهد تا اینکه به زندگى دنیوىِ خود سامان ببخشد; ولى ناگهان با ایجاد حادثه اى تمام آمال و آرزوهایش نقش بر آب مى شود; به گونه اى که گویا از اوّل عمر تا کنون هیچ فعّالیّتى نداشته و هیچ توشه اى
برنگرفته است!

این حوادث که همان «امر» و فرمان الهى است، گاهى از درون جسم انسان برمى خیزد که در این هنگام این انسان مغرور با کوچک ترین حادثه اى، تسلیم مى شود; مثلاً اگر قسمتى از خون در یکى از رگهاى بدن انسان لخته شود و این حالت ادامه یابد تا اینکه به رگهاى ورودى قلب سرایت کرده، رگ را مسدود سازد، ناگهان ایست قلبى ایجاد مى شود و سبب سکته قلبى مى گردد، همچنین اگر این لخته به سمت مغز حرکت کند و در رگهاى منتهى به مغز متوقّف شود، باعث ایست مغز مى شود و یکباره، یا نیمى از بدن انسان فلج مى شود، یا از دنیا مى رود.

از این آسان تر گاهى خداوند این مأموریّت را به یک سلول از میلیونها سلولى که در بدن انسان وجود دارد وا مى گذارد. این سلول خارج از برنامه به تولیدمثل و تکثیر مى پردازد; به گونه اى که یک سلول به دو عدد تبدیل مى شود و دو سلول به چهار عدد و چهار سلول به هشت و هشت سلول به شانزده و... ناگهان تبدیل به یک غدّه سرطانى شده، به سرعت در بدن ریشه مى دواند و سرانجام پس از چندى، انسان را از پاى در مى آورد «فَجَعَلْناهُ حَصیداً کَاَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ» به گونه اى که گویا سالها مرده است! آرى; به همین سادگى انسان مى میرد و تمام آرزوها و زحمت هاى خود را بر باد رفته مى بیند.

و ممکن است فرمان عذاب الهى بر عهده یک حادثه برونى از قبیل زلزله، رانش زمین، طوفان، صاعقه، شهاب هاى آسمانى و... نهاده شود.

این مثل و مانند آن، و این حوادث مختلف که بارها آنها را مشاهده کرده ایم، هر کدام زنگ خطر و بیدارباشى است براى ما که فریب ناپایدارى دنیا را نخوریم و براى نیل به آرزوها مرتکب هر جنایتى نشویم و به دنیا دل نبندیم.

شایسته است که در این آیه شریفه و امثال آن با دقّت زیاد تفکّر و تعمّق نمائیم و همواره آن را بسان چراغى فروزان فراسوى خویش قرار دهیم.

  ?پیام هاى آیه

1- تعلیم خداشناسى.

خداوند در آیه مَثَل با تشبیه زندگى به آب باران، درس خداشناسى به ما مى آموزد و ایمان ما را به یکتا بودن خویش راسخ تر مى کند. آیه به ما مى آموزد که خداوند از همین آب بى رنگ و زمین واحد، هزاران رنگ خلق مى کند. همه زمین ها با یک آب سیراب مى شود (یُسْقى بِماء واحِد)(1); ولى میوه ها، درختان و سبزى هاى مختلف و رنگارنگ میروید; شیرین ترین و ترش ترین میوه ها، تلخ ترین سم ها و زیباترین گلها، از همین آب و خاک بى رنگ تولید مى شود. واقعاً قدرت و علم پروردگار عالم عجیب است! ولى افسوس که حجاب عادت، مانع از تفکّر در این کتاب گویاى خداشناسى شده است.

2- در جهان هستى همه چیز بر اساس نظم آفریده شده است. خداوند آب باران را سبب برکت و آبادانى قرار داده است. اگر همین باران زیادتر از اندازه ببارد، ویرانى و نابودى به ارمغان خواهد آورد و اگر نبارد یا کمتر از نیاز ببارد، سوغاتى جز خشکسالى و قحطى نخواهد داشت.

این نیز درسى است براى همه انسانها که در زندگى خود برنامه و نظم داشته باشند و اعتدال را در همه چیز رعایت نموده، از إفراط و تفریط بپرهیزند.

حتّى در دشمنى ها نیز زیاده روى نکنند. به همین جهت، اسلام در مورد آداب جنگ، دستورات زیبا و جالبى دارد تا مسلمانان درباره دشمنانشان هم
زیاده روى نکنند. بنابراین، در تمام شئون زندگى، شخص مسلمان باید اهل نظم
و برنامه باشد.

3- گاهى «نعمت» تبدیل به «نقمت» مى شود; یعنى ممکن است آنچه مایه حیات و زندگى انسان است، سبب سیه روزى انسان شود و خداوند همان را مأمور مرگ انسان قرار داد. آبِ مایه حیات، ممکن است تبدیل به سیل ویرانگر شود!

4- آب اگر جریان داشته باشد، خوشبو، سالم، گوارا و مایه حیات است; امّا اگر راکد بماند، متعفّن، آلوده، و غیرقابل استفاده مى گردد و در این صورت نه تنها عامل حیات نیست، بلکه منشأ آلودگى هایى نیز خواهد بود. ثروتها و سرمایه ها نیز همین حکم را دارد; تا هنگامى که در گردش است و باعث شکوفایى اقتصاد کشور است یک ارزش به شمار مى رود; ولى هنگامى که احتکار شود و در جایى راکد بماند، سبب رکود و بیمارى دستگاه اقتصادى کشور مى گردد.

5- دورنماى برخى از گیاهان، بسان گیاهان و گلهاى زینتى مى مانند; لیکن از نزدیک سمّى و کشنده هستند.

«برق را در خرمن مردم تماشا کرده است *** آنکه پندارد که حال مردم دنیا خوش است»

از این رو، نباید فریب ظاهر زیباى آن را خورد، بلکه باید با تفکّر و تعمّق به ماهیّت آن پى برد; آنگاه آن را انتخاب کرد.

بدین جهت، در پایان آیه نسبت به تفکّر و اندیشه توصیه شده و براى متفکّران و اندیشمندان ارج نهاده شده است.

در روایتى رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) فرموده است: «اُعْطُوا اَعْیُنَکُمْ حَظَّها مِنَ الْعِبادَةِ; از عبادت چشم هایتان، بهره اى را به آنها بدهید. اصحاب عرض کردند: یا رسول الله! عبادت چشمها چیست؟ حضرت فرمود: نگاه به قرآن و تفکّر و اندیشه در آن».(1)

در آیات قرآن تفکّر و اندیشه کنید; به سرنوشت نمرودها، فرعونها، ابولهب ها; و از طرف دیگر سلیمانها، موسى ها، داودها و... بیاندیشید. در عجایب آیات قرآن توقّف و تدبّر کنید و تنها به قرائت و تلاوت قرآن بسنده نکنید اگرچه تلاوت و قرائت کلام وحى - مخصوصاً در ماه مبارک رمضان - اجر و ثوابى بس عظیم دارد.


1- محجّة البیضاء، جلد 2، صفحه 231; و تفسیر البرهان، جلد اوّل، صفحه 331، حدیث 11.

  ?فصل بیستم:

  ?نوزدهمین مثال: مَثَل کافر و مؤمن

خداوند متعال در آیه 24 سوره هود مى فرماید:

«مَثَلُ الْفَریقَیْنِ کَالاَْعْمى وَ الاَْصَمِّ وَ الْبَصیرِ وَ السَّمیعِ هَلْ یَسْتَوِیانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَکَّرُونَ»

حال این دو گروه (مؤمنان و کافران)، حال نابینا و کر و بینا و شنواست; آیا این دو، همانند یکدیگرند؟! آیا پند نمى گیرید؟!

  ?دورنماى بحث

خداوند بزرگ در این مَثَل، به مقایسه حال کافران و مؤمنان پرداخته است و این دو گروه را به انسانهاى کر و کور و بینا و شنوا تشبیه کرده است; زیرا ایمان
و تقوا سبب بینایى و شنوایى; و لجاجت، تعصّب و بى ایمانى مانع این دو موهبت الهى مى گردد.

  ?اشاره اى به آیات قبل از آیه مَثَل

قبل از آنکه آیه مثل مورد بررسى قرار گیرد، لازم است نگاهى اجمالى به آیات قبل - که بیانگر حال انسانهاى مؤمن و بى ایمان است - داشته باشیم. تا با بینش بیشترى به تفسیر آیه مثل بپردازیم.

  ?شرح حال کافران

آیه 19 سوره هود شرح حال کافران را بیان کرده و مى فرماید: «اَلَّذینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ کافِرُونَ». کافران کسانى هستند که مردم را از راه خدا باز مى دارند; و راه حق را کج و معوج نشان مى دهند، و به سراى آخرت کافرند.

در این آیه شریفه سه ویژگى براى کفّار بیان شده است:

1- کفّار مانع راه خدا هستند و از راه یافتن دیگران به راه حق،
جلوگیرى مى کنند.

2- کافران مایل هستند راه مستقیم حق و خدا را کج و معوج بنمایند; در حالى که راه خداوند بر اساس آیه شریفه سوره حمد، مستقیم است و إعوجاج و کجى و إفراط و تفریط در آن وجود ندارد; بلکه متعادل و میانه است.

3- سومین ویژگى کافران، انکار معاد و جهان پس از مرگ است. و به نظر مى رسد بزرگترین عامل سیه روزى آنها همین مسئله است; زیرا وقتى منکر رستاخیز شدند، راه راست را نیز به دیگران کج و معوج نشان مى دهند و از هدایت دیگران به سوى حق مانع مى شوند.

سپس در آیه 22 مى فرماید: «لا جَرَمَ اَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الاَْخْسَرُونَ» بناچار آنها در سراى آخرت، از همه زیانکارترند!

یعنى کفّارى که اوّلاً مانع از هدایت مردم به راه حق هستند و سپس راه مستقیم را کج و معوج نشان مى دهند و در نهایت منکر معاد هستند، در روز رستاخیز زیانکارترین مردم به شمار مى روند.

  ?شرح حال مؤمنان

آیه 23 سوره هود به بررسى گروه دوم (مؤمنان) پرداخته، مى فرماید: «اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ اَخْبَتُوا اِلى رَبِّهِمْ اُولئِکَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فیها خالِدُونَ»

کسانى که ایمان آوردند و کارهاى شایسته انجام دادند و در برابر پروردگارشان خضوع و خشوع کردند، آنها اهل بهشتند; و جاودانه در آن خواهند ماند.

آیه شریفه مذکور براى مؤمنان سه ویژگى بیان داشته:

1 و 2- ویژگى اوّل و دوم، ایمان و عمل صالح است. این دو در بسیارى از آیات قرآن با هم ذکر شده است. بنابراین، لازم و ملزوم و از هم تفکیک ناپذیرند(1) بدین جهت، مدّعیان ایمان که فاقد عمل صالح هستند، در واقع فاقد ایمان نیز هستند و از سوى دیگر، انسانهاى بى ادّعایى که عمل صالح دارند، مؤمنان راستین و واقعى به شمار مى آیند; زیرا - همانطور که گذشت - ایمان و عمل صالح، شاخ و برگ یک درخت هستند.

3- سومین ویژگى که آیه بدان اشاره داشته، ویژگى «اخبات» است.

«اخبات» جمع کلمه «خبت» است; و «خبت» در لغت به معناى بیابان وسیع و هموار است; سپس به بعضى از حالات و ویژگى هاى انسان نیز اطلاق گردیده است که به سه حالت آن اشاره مى شود:

الف - این کلمه براى انسانهایى که روحى متواضع دارند، استعمال گردیده است; زیرا همانگونه که بیابان صاف و هموار در مقابل آب متواضع است و به راحتى آب به همه جاى آن سیر مى کند، روح انسان متواضع نیز به سادگى در مقابل حضرت حق تسلیم مى شود.

ب - واژه «مُخْبِتْ» علاوه بر انسانهاى متواضع، به انسانهاى تسلیم درگاه خداوند نیز اطلاق مى شود; یعنى همانگونه که زمین صاف تسلیم است، انسان مؤمن نیز تسلیم خداوند است.

ج - این واژه بر انسانهاى داراى اطمینان به خداوند نیز اطلاق شده است; یعنى همانطور که انسان به هنگام حرکت بر زمین صاف با اطمینان گام برمى دارد - بر خلاف هنگام حرکت بر کوه و درّه و تپّه که با دلهره و تردید گام برمى دارد - انسان مؤمن نیز به خداى خویش اطمینان دارد و در راه عبودیّت و بندگى او با اطمینان حرکت مى کند.

بنابراین، مؤمنان داراى این صفات (ایمان، عمل صالح و اخبات)، جزو بهشتیان به شمار مى روند و جاودانه در بهشت خواهند ماند و از نعمت هاى آن بهره مند خواهند گشت.

  ?شرح و تفسیر آیه مثل

مَثَلُ الْفَریقَیْنِ کَالاَْعْمى وَ الاَْصَمِّ وَ الْبَصیرِ وَ السَّمیعِ: خداوند متعال پس از بیان ویژگیهاى مؤمنان و کافران در آیات پیشین، مى فرماید: مثل آن دو گروه (مؤمنان و کافران) مثلِ دو گروه نابینا و کر و شنوا و بیناست، مؤمنان بسان انسانهاى بینا و شنوا هستند و کافران به انسانهاى کر و کور مى مانند.

هَلْ یَسْتَوِیانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَکَّرُونَ: آیا این دو گروه، مانند هم هستند؟! آیا
کران و شنوایان با هم یکسانند؟! آیا بینایان و نابینایان مساوى هستند؟! آیا کفر
و ایمان برابر است؟!

آیا از این مثل و مقایسه بین افراد فاقدِ حسّ شنوایى و بینایى و دارندگان آنها متذکّر نمى شوید؟!

براى پى بردن به عمق این مطلب و درک آثار ایمان و قدرت نامتناهى پروردگار عالم، نخست لازم است اهمیّت چشم و گوش و نقش آن دو در بدن انسان مورد بررسى قرار گیرد.

  ?چشم، یکى از بزرگترین آیات الهى

بى شک چشم از بزرگترین آیات الهى به شمار مى رود; بلکه مى توان گفت عجیب ترین آیت خداوند - که در دسترس ما انسانها قرار دارد - همین چشم است. ساختمان چشم، بسیار بسیار پیچیده است. عجیب تر آنکه این ساختمان بسیار پیچیده، از مود اولیه بسیار ساده اى تشکیل شده است; مقدار کمى چربى، مختصرى گوشت و کمى مایع!

دلیل بر قدرت خداوند همین بس که با ابزار ساده، وسایل بسیار پیچیده اى همچون چشم مى آفریند. چشم انسان، هفت طبقه ممتاز و جدا از هم دارد که هر یک بر روى دیگرى به صورت مستقل و بسیار لطیف نهاده شده و خداوند براى هر طبقه وظیفه ظریف و خاصّى قرار داده است.

هیچ دستگاه فیلم بردارى و عکس بردارى در دنیا وجود ندارد که مانند دستگاه عظیم و حیرت آور چشم انسان، به صورت خودکار و بدون عکّاس و فیلم بردار، از محیط اطراف خود فیلم بردارى کند; بى آنکه کسى عدسى آن را تنظیم کند، در کمترین زمان براى دورترین و نزدیک ترین نقطه عدسى آن تنظیم مى گردد، در حالى که در دوربین هاى عکّاسى و فیلم بردارى، تنظیم عدسى براى فاصله هاى مختلف وقت زیادى مى طلبد و در فیلم برداریهاى مهم، گاهى این کار حتّى تا یک ساعت به طول مى انجامد.

در مورد تنظیم نور نیز چنین است; مثلاً اگر در محیطى - که همه چراغهاى آن روشن است و چشم ما به روشنایى عادت کرده است - ناگهان برق قطع گردد و فضا تاریک شود، در ظرف چند ثانیه چشم ما با محیط تاریک اطراف عادت کرده، به گونه اى که مى توان با همان نور ضعیف اشیاى اطراف خود را دید; یعنى چشم در کمترین زمان خود را با نور ضعیف تطبیق مى دهد و مردمک آن باندازه کافى گشاد مى گردد. خداوند قادر، براى چشم عضلاتى قرار داده است که در شش جهت حرکت مى کند; کره چشم علاوه بر جهات چهارگانه (چپ، راست، بالا و پائین)، به سمت جلو و عقب نیز حرکت مى کند.

از دیگر عجایب چشم، مایعى است که از چشم تراوش مى کند که آن را اشک نامیده اند. اشک، هم مادّه غذایى چشم است و هم ابزار شستشوى این ساختمان دقیق و ظریف، و هم وسیله اى ضدعفونى کننده براى چشم.

از دیگر ویژگى هاى چشم، این است که خود به ترمیم اشکالات و نقصهاى وارده، مى پردازد.

آیا هیچ یک از مصنوعات انسان چنین ویژگى دارد؟ انصافاً، اگر در عالم هستى هیچ علامت و نشانه اى براى اثبات وجود خداوند جز ساختمان عجیب و حیرت آور چشم وجود نداشت، همین کفایت مى کرد.(1) چگونه مى توان باور کرد که طبیعت بى شعور و فاقد درک، چنین دستگاه باعظمتى را خلق کرده باشد؟


1- شرح بیشتر را در تفسیر نمونه، جلد 27، صفحه 18 به بعد، مطالعه فرمائید.

  ?گوش آیتِ دیگر خداوند

اگرچه ساختمان گوش به پیچیدگى و ظرافت دستگاه چشم نیست; ولى آن نیز حکایت از قدرت نمایى ذات حضرت حق دارد. گوش بیرونى، گوش میانه و گوش درونى، سه قسمت اصلى ساختمان گوش را تشکیل مى دهند که در سه منطقه جدا از هم و با وظایف و مسئولیّت هاى مستقل ساخته شده اند. استخوانهایى به صورت چکش و سندان در گوش تعبیه شده است که عامل انتقال صدا به مغز است و عجیبت تر آنکه گوش علاوه بر اینکه صدا را درک مى کند، جهت و محلّ ایجاد صدا را نیز تشخیص مى دهد. این دو نعمت بزرگ الهى - که در اختیار ما انسانها قرار دارد - بسیار عجیب است و در شرح عجایب آن کتابها نوشته شده است و هر کدام متخصّصى مخصوص به خود دارند، بلکه خود چشم رشته هاى تخصّصى مختلفى دارد.

  ?چشم و گوش دو ابزار مهمّ شناخت

مهم ترین ابزار شناخت انسان چشم و گوش اوست، آدمى در ابتداى تولّد فاقد هر گونه علم و دانش است (وَ اللّهُ اَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ اُمَّهاتِکُم لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً).(1)تمام علوم و دانش هاى انسان پس از رشدِ لازم از طریق چشم و گوش به او مى رسد; حتّى علوم عقلى.

علوم تجربى از طریق چشم منتقل مى شود; انسان در آزمایشگاه مسایل مختلف را تجربه کرده، مى بیند و بدان واقف و آگاه مى شود امّا علوم نقلى که دیگران آن را منتقل مى سازند - مخصوصاً دانش هایى که از طریق وحى به انسان منتقل مى شود - از طریق گوش نصیب آدمى مى گردد. البتّه علوم عقلى نیز بر پایه علوم حسّى است; یعنى اگر چیزى دیده یا شنیده نشود، عقل نمى تواند مسایل آن را درک کند; زیرا بنیان علوم عقلى، بر اساس «تجرید» و «تعمیمِ» محسوسات است. بدین جهت، اگر انسانى فاقد حسّ بینایى و شنوایى باشد - که طبعاً لال نیز خواهد بود - هرچند مغزى همچون مغز بوعلى سینا هم داشته باشد، به اندازه بچّه پنج ساله اى نخواهد فهمید; زیرا چنین انسانى، دو پایه اساسى علوم عقلى; یعنى بینایى و شنوایى را از دست داده است.


1- سوره نحل، آیه 78.

  ?کفّار فاقد ابزار شناخت هستند

بنابر آیه شریفه، افراد بى ایمان و کافر کر و کور هستند; یعنى آنها فاقد ابزار و وسایل شناخت هستند و منابع شناخت از آنها سلب شده است. به همین جهت از نور ایمان چیزى را درک نمى کنند. امّا مؤمنان در پرتو نور ایمان، کاملاً بینا و شنوا هستند و از تمام علوم و دانش ها و ابزار شناخت بهره مند مى گردند






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:7 ص توسط جواد قاسم آبادی


مردم سه دسته اند

در توضیح مطلب مذکور (گوناگونى ظرفیّت و قابلیّت ها) شایسته است به کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) ـ که خطاب به کمیل بیان فرموده است ـ تمسّک بجوییم; کمیل بن زیاد مى گوید: حضرت على(علیه السلام) روزى مرا فراخوانده، به سوى قبرستان کوفه برد. هنگامى که به صحرا رسیدیم، آن حضرت آه پر دردى کشید و فرمود: «یا کُمَیْلُ بْنَ زیاد اِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ اَوعِیَةٌ فَخَیْرُها اَوْعاها» دلها و روح انسانها همچون ظرف هستند بهترین قلبها، آن است که با ظرفیّت تر (دریادل) باشد.

به عنوان مثال، افراد در استفاده باران متفاوتند:

یکى به اندازه دریاچه اى از آب باران استفاده مى کند; زیرا ظرفیّتش وسیع است. دیگرى به اندازه یک استکان; چون بیش از این ظرفیّت ندارد و چه بسا فرد دیگر، اصلا استفاده اى نبرد; چون ظرف خود را وارونه قرار داده است. در این مثال، روشن است که اشکال و تبعیضى از ناحیه فیض خدا نیست، بلکه از ناحیه ظرفیتها و قابلیّتهاى انسانهاست; سپس حضرت امیر(علیه السلام) خطاب به کمیل فرمودند: «فَاحْفَظْ عَنّى مااَقُولُ لَکَ: اَلنّاسُ ثَلاثَةٌ: فَعالِمٌ رَبَّانِىٌ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلى سَبیل نَجاة وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ»

کمیل! آنچه برایت مى گویم، به خاطر بسپار و نسبت به آن محافظت کن. مردم به سه دسته اند: ]مواظب باش ببین که از کدام گروه به شمار مى آیى![

1ـ گروه اوّل، علما و دانشمندان الهى هستند که مربّى مردمند ]دانشمندانى که هم خود راه حقیقت را طى مى کنند و هم دیگران را رهنمون هستند[.

2ـ کسانى که خود، فاقد دانشند، ولى در سایه نور دانش دانشمندان حرکت مى کنند و در پى تحصیل علم هستند.

3ـ انسان هاى احمقى که نه خود راه را مى دانند و نه از رهروان، راه را مى پرسند. آدمهاى احمق بى سر و پایى که نه خود عالمند و نه بر علم عالم تکیه مى زنند!

حضرت(علیه السلام) با بیان چهار ویژگى، ماهیّت گروه سوّم را روشن مى سازد:

الف ـ اَتْباعُ کُلِّ ناعِق: به دنبال هر صدایى حرکت مى کنند و پاى هر پرچمى سینه مى زنند و هدف خاصّى ندارند.

ب ـ یَمیلُونَ مَعَ کُلِّ ریح: آنان نان را به نرخ روز مى خورند، و مانند آفتاب گردان به هر طرفى که باد بوزد، همانند کسانى که در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در زیر پرچم آن حضرت جنگیدند و در دوران امامت حضرت على(علیه السلام) به سراغ معاویه رفته، براى او شمشیر زدند! و اگر عمرشان کفاف مى کرد، حتماً در سایه پرچم یزید به سر مى بردند; چه این که در آن روز، باد بدان سو مىوزید!

ج ـ لَمْ یَسْتَضیئُوا بِنُورِ العِلْمِ: آنان از نور علم بهره اى نبرده اند تا با آن راه را بیابند.

د ـ وَلَمْ یَلْجَؤُوا اِلى رُکْن وَثِیق: آنها نه تنها فاقد علم و دانشند، بلکه به ستون محکم علم دانشمندان هم تکیه نزده اند.(1)

گروه سوّم ـ که انسانهاى کم ظرفیّت و خطرناکى هستند ـ بنابر آیه شریفه، مصداق «وَالَّذى خَبُثَ» شناخته شده اند; ولى گروه اوّل و دوّم مصداق «بلد طیّب».


1- نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 147.

 

  ?قابلیّت، اکتسابى یا جبرى؟

آیا قابلیّت قابل ـ که شرط کمال است ـ اکتسابى است یا جبرى؟ به عبارت دیگر، آیا خداوند بعضى از انسانها را با استعداد و پر ظرفیّت آفریده است و بعضى دیگر را نالایق و کم ظرفیّت؟

قابلیّت قابل، اکتسابى و تحصیلى است نه جبرى; چه این که اگر قائل به جبر شویم، آن کسى که زمین دل او شوره زار است و به جاى گُل، خار و به جاى میوه اخلاص، ریا مى رویاند، بر او گناهى نیست و نباید مجازات شود و بر این اساس، برنامه پیامبران نیز بیهوده مى گردد.

از این رو، هر انسانى که تلاش و کوشش بیشترى در راه کسب تقوا و معرفت الهى کند، قلب و دلش آمادگى بیشترى براى پذیرش وحى الهى و آیات قرآنى خواهد داشت.

همان گونه که آیه قرآن این مطلب را مورد تأکید قرار داده، مى فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فى اَحْسَنِ تَقْوِیم» ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدیم.(2)

بنابر آیه شریفه، در خلقت انسانها هیچ تفاوتى صورت نگرفته است; هدایت و ضلالت بسته به خود آنهاست. و حتّى شیطان هم خبیث آفریده نشده است; به همین جهت او نیز در صف ملائکه قرار داشت و شش هزار سال به عبارت و پرستش خداوند مشغول بود.(1)

آرى، مردم با هم تفاوت دارند; امّا نه تفاوت بد و خوب، بلکه در بدو خلقت گروهى خوب و گروه دیگر خوبتر آفریده شده اند. از این رو، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)فرموده است: «اَلنّاسُ معادِنُ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ»(2) مردم بسان معدن و شىء گرانسنگ هستند; عدّه اى همانند طلا، باارزش تر و عدّه دیگر، همانند نقره ارزشمند هستند (یکى باارزش و دیگرى باارزش تر).

در نتیجه هیچ انسانى، شقى، پست و خبیث آفریده نشده است و قابلیّت قابل اکتسابى است نه جبرى. باران به هنگام نزول بسیار شفاف و زلال است; ولى هنگام برخورد به زمین هاى آلوده و کثیف، آلودگى کسب مى کند. امّا هنگام برخورد با زمین هاى پاک، به همان صورت اصلى و فطریش باقى مى ماند.

لذا محیط هاى آلوده، کتابهاى منحرف، مفاهیم هاى فاسد، دوستان ناباب و خانواده ناسالم همچون زمین آلوده، قلب پاک سرشت انسان را تیره و تار مى کند.

جوانان عزیز! امیدهاى آینده اسلام و انقلاب و کشور!

خداوند شما را همچون قطره هاى زلال و شفّاف باران، پاک آفریده است. سعى کنید این پاکى را حفظ کنید و از معاشرت با دوستان بد بپرهیزید که گاهى رفیق بد سبب تغییر سرنوشت انسان مى گردد.

از دید اسلام، نه تنها انجام گناه، معصیت دارد، بلکه حضور در مجلس گناه نیز گناه محسوب مى شود; یعنى اگر انسان در مجلس گناه حاضر شود; اگرچه خود مرتکب گناه نشود، ولى چنانچه ناظر بر گناه باشد، گنهکار است; چون محیط آلوده باعث آلودگى مى شود و کم کم زشتى گناه از نظر انسان ناپدید مى شود و آهسته آهسته انسان را به سوى گناه سوق مى دهد; همان گونه که انسانهاى معتاد به موادّ مخدّر نیز بدین ترتیب به دام اعتیاد گرفتار مى شوند. بنابراین، باید در حفظ پاکى کوشا باشیم و سرزمین دل خویش را هر چه بیشتر مهیّا کنیم تا نهایت استفاده را از باران رحمت الهى ببریم.

* * *


1- میزان الحکمه، باب 2005، حدیث 9365.

2- بحار الانوار، طبع بیروت، جلد 58، صفحه 65.

  ?فصل هفدهم

  ?شانزدهمین مثال: عالم منحرف

خداوند متعال در آیات 175، 176، 177 سوره اعراف در شانزدهمین مثل مى فرماید: «وَاتلُ عَلَیْهِمْ نَبَاَ الَّذى آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوینَ، وَلَوْ شَئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَلکِنَّهُ اَخْلَدَ اِلى الاَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ اَوْ تَتْرُکُهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ».

بر آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم; ولى ]سرانجام [خود را از آن تهى ساخت و شیطان در پى او افتاد، و از گمراهان شد. و اگر مى خواستیم، ]مقام[ او را با این آیات ]و علوم و دانشها[ بالا مى بردیم; ]امّا اجبار، بر خلاف سنّت ماست; پس او را به حال خود رها کردیم[ و او به پستى گرایید، و از هواى نفس خود پیروى کرد. مثل او همچون سگ ]هار[ است که اگر به او حمله کنى، دهانش را باز کرده، زبانش را بیرون مى آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همین کار را مى کند; ]گویى چنان تشنه دنیاپرستى است، که هرگز سیراب نمى شود[ این مثل گروهى است که آیات ما را تکذیب کردند; این داستانها را ]براى آنها[ بازگو کن، شاید بیندیشند (و بیدار شوند).

  ?دورنماى بحث

در این آیات سه گانه، سخن از عالم و دانشمندى است که در مسیر صحیح بوده و به مقامات معنوى عالى دست یافته است; ولى تدریجاً منحرف و از درگاه خداوند رانده شده است. خداوند چنین دانشمندى را به سگ هار تشبیه مى کند تا دیگران از او پند و عبرت گیرند.

  ?شأن نزول آیه

در این که منظور از عالم و دانشمندى که در این آیه از او سخن به میان رفته چه شخصى است، بین مفسّران گفتگوست: مشهور مفسّران بر این عقیده اند که منظور «بلعم باعورا» است. او یکى از علماى بنى اسراییل بود که در مسیر عبادت، پیشرفت چشمگیرى داشت تا آن جا که به «اسم اعظم» دست یافته، «مستجاب الدّعوة» شد. هنگامى که حضرت موسى(علیه السلام) به مقام شامخ و رفیع نبوّت نایل شد، این مسأله آتش حسادت را در دل و روح بلعم باعورا شعلهور ساخت! آتش حسادت هر روز فروزان تر شد، فضایل او را در کام خود مى سوزاند. حسادت از یک سو، و دنیاپرستى از سوى دیگر، سبب شد که بلعم باعورا به دربار فرعون پناه آورده، از «وعاظ السّلاطین» شود و تمام افتخاراتش را از دست داده، عاقبت به شر شود. قرآن مجید داستان این عالم منحرف را بیان فرموده، تا مایه عبرت دیگران شود. بعضى دیگر از مفسّران برآنند که منظور از عالم در آیه شریفه، «امیة بن ابى الصلت» است. امیّه از شاعران معروف زمان جاهلیّت است که نخست ایمان آورد; سپس بر اثر حسادت به مقام پیامبر(صلى الله علیه وآله) بناى مخالفت نهاد.

و برخى نیز معتقدند که منظور از این دانشمند منحرف «ابوعامر نصرانى» است. ابوعامر از راهبان مسیحى بود که پس از مسلمان شدن به منافقان پیوست و براى هم پیمان شدن با سلطان روم، راهى آن کشور شد. پس از آن به مدینه بازگشت و عدّه اى از منافقان را با خود هم کیش نموده، مسجد معروف «ضرار» را بنا نهاد.در بین این سه قول، قول اوّل صحیح تر و دو احتمال دیگر بعید به نظر مى رسد; چه این که در صدر آیه، جمله «وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأ الَّذى...» قرینه است بر این که این جریان مربوط به اقوام پیشین است.(1)


1- بى شک منظور آیه از دانشمند، هر شخصى که باشد، همانند سایر آیاتى که در شرایط خاصّى نازل شده است، عموم را در برمى گیرد; مخصوصاً که در مورد این آیه، روایتى از امام باقر(علیه السلام) وارد شده است که این آیه مثلى است براى همه اهل قبله. براى توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، جلد 7، صفحه 16 ر.ک.

  ?شرح و تفسیر

«وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأ الَّذى اتَیْناهُ ایاتِنا» اى پیامبر! داستان آن مرد را ـ که آیات الهى به او عطا شد و مشمول رحمت الهى قرار گرفت ـ براى مسلمانان و یاران و اصحاب بخوان.

منظور همان احکام تورات و مواعظ آن است; یعنى او به احکام تورات و موعظه هاى آن کاملا آشنا و عامل بود. عدّه اى دیگر بر این عقیده اند که مراد از آیات الهى، نایل شدن به اسم اعظم است; و از همین جهت بود که بلعم باعورا مستجاب الدّعوة شد و در جامعه نفوذ فوق العاده اى پیدا کرد.

«فَانْسَلَخَ مِنْها فَاَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ» «اِنْسَلَخَ» از مادّه «سَلَخَ» به معناى «از پوست درآمدن» است. از این رو، به کسى که پوست گوسفند را مى کَند، سلاّخ مى گویند و امّا کلمه «اَتْبَعَ» دو معنا دارد:

الف ـ «اتبع» به معناى «تبع» و «لحق» است; یعنى شیطان او را تابع خود گرداند.

ب ـ به معناى فعل ثلاثى مجرد خود به کار رفته است; یعنى شیطان از او تبعیّت کرد. به عبارت دیگر، گمراهى و ضلالتش آنقدر بالا گرفت که از شیطان گوى سبقت را گرفت! بسا آن شخصى که کار بسیار زشتى را به سبکى تازه انجام مى داد و مرتّب بر شیطان لعن مى فرستاد. شیطان بر او ظاهر شد و گفت: لعنت بر خودت باد! من با تمام شیطنتم این کار را نمى دانستم و از تو آموختم!

بنابراین، معناى آیه با توجّه به توضیحات فوق این چنین مى شود که: بلعم باعورا از آیات الهى تهى و خالى شد; یعنى على رغم این بود که در ابتدا، آیات و علوم الهى چنان بر او احاطه داشت که چون پوستى در تن او شده بود; امّا ناگهان از آنها منسلخ و تهى شده، در پى شیطان رفت یا شیطان در پى او، در نتیجه، عاقبت او به شر ختم شد و در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار گرفت.

«وَلَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ اَخْلَدَ اِلَى الاَْرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ» یعنى اگر مى خواستیم که او به اجبار در راه حق بماند، این کار را انجام مى دادیم; ولى این چنین نکردیم تا ببینیم او، خود با اختیارش چه مى کند; زیرا دین اسلام، دین اختیار است نه اجبار «اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِراً وَ اِمّا کَفُوراً» ما راه را به او نشان دادیم; خواه شاکر باشد، خواه ناسپاس!(1) خداوند عالم مى توانست نماز، روزه، حج، زکات و سایر واجبات الهى را غریزى انسان قرار دهد; یعنى همان گونه که انسان آب و غذا مى خورد، این گونه عبادات را غریزتاً بجا آورد; ولى این چنین نکرد، بلکه انسان را آزاد و مختار آفرید تا بشر هدایت، تکامل، پیشرفت، آزمایش، ثواب، عقاب و... داشته باشد و اینها بى معنا نباشد.

در نتیجه، آیه مى فرماید: ما بلعم باعورا را به خود واگذاردیم; ولى این عالم منحرف بنى اسراییلى ـ که روزى مُبلّغ نیرومند حضرت موسى(علیه السلام) بود ـ بر اثر دنیاپرستى، وعده هاى فرعون و حسادتى که نسبت به مقام موسى(علیه السلام) داشت، به جاى آن که پیروى از موسى و خداى خویش کند، تابع هوى و هوس خویش گردیده، از درگاه خداوند رانده شد. پس بنابر آیه فوق، عامل سقوط بلعم باعورا دو چیز است: 1ـ دنیا پرستى و تمایل به فرعون; 2ـ هواپرستى و پیروى از شیطان.

«فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ اَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ» مثل بلعم باعورا، مثل سگ هار است. سگهاى معمولى در خدمت انسان هستند و منافع معقول و قابل توجهّى دارند; به همین جهت، از نظر فقه اسلامى خرید و فروش چنین سگهایى مجاز شمرده شده است; ولى سگهاى هار (سگ هاى مبتلا به بیمارى هارى) ـ که بعضى از انسان ها نیز بدان مبتلا هستند ـ از نظر فقه اسلامى بى ارزش شناخته شده است; زیرا قبل از این بیمارى، کار او مراقبت بود و اکنون مزاحمت. از ویژگى هاى سگهاى هار این است که: معمولا دهانشان باز است و زبانشان همیشه در حرکت است; این حالت به سبب حرارت زیاد است که بر اثر بیمارى در درون بدن آنها به وجود مى آید و حرکت زبان به حکم بادبزنى است که مقدارى او را خنک مى کند. سگ هار همیشه تشنه است و هیچ گاه سیراب نمى شود و در هر صورت ـ چه به او کمک کنند، چه رهایش سازند ـ به فرد مقابل حمله مى کند.

قرآن مجید در این مثال زیبا، عالم منحرف را به سگ هار تشبیه کرده است; یعنى انسان این چنینى نه تنها فاقد ارزش است، بلکه بسیار خطرناک است و هوا و هوس و دنیاپرستى چشم او را کور کرده است; به گونه اى که نه دوست را مى شناسد و نه دشمن را.

«ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقْصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ»(1) این مثال جمعیّتى است که آیات الهى ما را تکذیب کردند; اى پیامبر! این داستانها را براى عموم مردم ـ مخصوصاً یهود و نصارا ـ بخوان تا عبرت بگیرند و اندیشه کنند، که اگر آنها هم آیات الهى را تکذیب کنند، سرنوشتى چون داستان بعلم باعورا خواهند داشت.

 


1- این قسمت از آیه نیز بر امّت هاى پیشین دلالت دارد; نه بر عصر زمان پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله); بنابراین، جمله مذکور دلالت مى کند که منظور از دانشمند در آیه فوق «بلعم باعورا» است.

 

2- سوره انسان، آیه 3.

  ?پیام آیه

  ?خطر دانشمندان منحرف

بعلم باعورا از آن مقام بسیار والاى که داشت، بر اثر هواپرستى و تبعیّت از شیطان سقوط کرد و به حدّى تنزّل نمود که قرآن مجید او را به یک حیوان درّنده تشبیه مى کند که به هیچ کس رحم نکرده، حالت جنون و هارى به او دست مى دهد. عشق به دنیا، هواپرستى و تبعیّت از شیطان عالمى را ـ که به اسم اعظم دست یافته بود ـ دیوانه کرد; به گونه اى که مانند آن سگ هار همیشه تشنه است و از عطش دنیاپرستى سیراب نمى گردد. چنین عالمى خطرهاى فراوانى دارد که به بعضى از آن اشاره مى شود:

الف ـ چنین عالمى در خدمت ظالمان قرار مى گیرد (وعّاظ السلاطین) که همواره در طول تاریخ در خدمت پادشاهان و حکمرانان ظالم بوده اند. روشن است که خطر این نوع دانشمندان از زمامداران ظالم کمتر نیست.

پادشاهى در زمانهاى گذشته تصمیم گرفت تا برنامه خاصّى را اجرا کند. عالم و دانشمند دربارى را طلبیده، برنامه خود را به او ارائه کرد تا نظر «شرع» را درباره آن جویا شود. عالم منحرف خود فروخته، گفت: «نظر شرع وسیع است; تا اراده سلطان بر چه تعلّق گیرد»! یعنى هر چه اراده سلطان به آن تعلّق گیرد، به همان، صورت شرعى مى بخشیم!

آرى، این گونه دانشمندان هستند که ظلم ظالمان را توجیه مى کنند! این افراد هستند که پایه هاى ظلم را استحکام مى بخشند و مردم را از هر گونه تشیّج علیه ظلم، منصرف مى سازند; حتّى دانشمندان این چنین بودند که در دوران حکومت «بنى امیّه» و «بنى عباس» از قول پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ائمّه(علیهم السلام) به جعل حدیث مى پرداختند و گاهى در مدح بعضى از سلاطین ظالم روایت جعل مى کردند!

ب ـ چنین علما و دانشمندان منحرفى، پایه هاى اعتقادى مردم را متزلزل مى کنند! وقتى مردم عامى، عالم بى عملى را مشاهده کنند و دریابند که او به گفته هاى خویش جامه عمل نمى پوشاند، اعتقاد آنها نسبت به دین سست مى گردد; و چه بسا درباره بهشت و جهنّم و حساب و کتاب قیامت نیز تردید کنند و با خود بگویند: «اگر از قیامت خبرى هست، گویندگان دین به عمل سزاوارترند». بنابراین، اگر حاکمان ظالم، تنها دنیاى مردم را تیره و تار مى کنند، دانشمندان منحرف آخرت مردم را تباه مى سازند.

ج ـ عالم منحرف مردم را به گناه مى کشاند!

کشورهاى مخالف اسلام، جهت مبارزه با دین مبین اسلام، در صد سال پیش، فرقه ضالّه اى را تأسیس کردند که براى شدّت بخشیدن به آن، عالم منحرفى را در دامن خود پروراندند. او کتابى در تأیید این فرقه، با سوء استفاده از آیات و روایات نوشت. این عالم منحرف با کتابش، آنقدر گمراه کننده بود که هیچ یک از پایه گذاران فرقه ضالّه، به اندازه این دانشمند منحرف سبب گمراهى مردم نشدند.

از این رو، فرهیختگان معارف الهى باید بدانند که سبب انحراف این نوع دانشمندان عدم اخلاص آنهاست. آنها از ابتداى تحصیل، رضا و خشنودى حضرت حق را در نظر نداشتند و همیشه دیناپرستى و پیروى از هوى و هوس را وجهه همّت خود قرار داده اند و به همین جهت، آخرت خود را تباه ساختند.

لذا انسان به هر مقامى دست یافت، نباید خود را وسوسه هاى شیطان در امان بداند; چه این که احساس چنین چیزى، آغاز انحراف و سقوط آن شخص محسوب مى شود، بلکه انسان همواره باید بین خوف و رجا باشد; خوف و ترس از وسوسه هاى شیطان و هوى نفس، و رجا و امیدوارى به رحمت و لطف خداوند بخشنده مهربان.

  ?عالم و دانشمند دینى از دیدگاه امام حسن عسگرى(علیه السلام)
 

عالم سترگ و فقیه توانمند، شیخ انصارى ـ رضوان اللّه علیه ـ در کتاب ارزشمند «فرائد الاصول» حدیث بسیار زیبایى را از تفسیر گران سنگ امام حسن عسگرى(علیه السلام)نقل مى کند که آن حضرت در تفسیر شریفشان فرموده اند: «شخصى از امام صادق(علیه السلام) پرسید: چرا خداوند، مردم یهود را به خاطر تقلید از علمایشان مذمّت کرده است; ولى مسلمانان را نه تنها مذّمت نکرده، بلکه به آنها دستور مى دهد تا از دانشمندان خود تقلید کنند؟ امام صادق(علیه السلام) در جواب فرمودند: همان گونه که علما و دانشمندان ما با دانشمندان یهودى از جهتى فرق دارند، امّت ما نیز با امّت یهود تفاوت دارند! تفاوت آنها در این است که مردم یهود، انحراف و فساد دانشمندان خود را مشاهده کردند; ولى با این حال، در پى آنها رفتند و از آنها تبعیّت کردند! آنها دیدند که علمایشان صریحاً دروغ مى گویند; رشوه خوارى مى کنند، مال حرام مى خورند و... ولى با مشاهده چنین وضعى، از آنها پیروى کردند. از این رو، خداوند مردم یهود را در تقلید از علماى خود مذمّت کرده است و اگر مردم ما نیز از دانشمندان منحرف تقلید کنند، یقیناً مورد مذمّت خداوند قرار خواهند گرفت. امّا چنانچه علما و دانشمندان ما داراى چهار صفت ذیل باشند، بر مردم واجب است که از آنها پیروى کنند:

1ـ «صائناً لنفسه»; خود را در مقابل زرق و برق دنیا حفظ کنند و خویشتن دار باشند.

2ـ «حافظاً لدینه»; حافظ دین خود باشند و دینشان را به دنیاى خود یا دیگران نفروشند.

3ـ «مُخالفاً لهواه»; با نفس امّاره خود مبارزه کنند و تسلیم خواهشهاى نفسانى نشوند.

4ـ «مطیعاً لامر مَولاه»; تنها رضا و خشنودى خداوند را در نظر داشته باشند و کاملا تسلیم او باشند.

بنابراین، دانشمندانى که داراى این صفات و در پى هوى و هوس خود باشند و دنیا را بر دین خویش مقدّم بدارند، ما از آنها بیزار هستیم و ضرر این گونه دانشمندان از لشکر یزید بر سپاه امام حسین(علیه السلام) بیشتر است».(1)

سؤال: چرا دانشمندان منحرف از سپاهیان یزید بدترند؟

پاسخ: زیرا لشگریان یزید، به گونه آشکار و صریح و بى پرده دشمنى مى کردند; ولى این عالمان فاسد، همچون گرگانى هستند که در لباس چوپانى جلوه کرده اند و مرموزانه به نام دین بر دین آسیب مى رسانند. روشن است که خطر این دانشمندان به مراتب از دشمنى آشکار افزون تر است.

آنچه مایه مباهات شیعه است، این است که شیعه در طول عصرها و نسلها پیرو علما و مراجعى بوده است که شرایط رهبرى و زعامت را بر وفق مراد ائمّه(علیهم السلام)مراعات کرده اند و مدام مورد لطف و عنایت آن بزرگوار قرار داشته اند.

بى شک تقلید از این گونه عالمان زاهد و آگاه نه تنها مذموم نیست، بلکه بنابر آیات قرآن و روایات ائمّه معصومین(علیهم السلام) واجب شمرده شده است.

* * *

 


1- فرائد الاصول، چاپ یک جلدى قدیمى، صفحه 85. این روایت اگرچه از نظر سند محلّ گفتگو است; لکن همان طور که شیخ انصارى ـ رضوان اللّه تعالى علیه ـ در ذیل روایت ذکر کرده است، متن آن به قدرى محکم و قوى و زیباست که شاهد صحّت حدیث است; همانند متن و مضمون نهج البلاغه و صحیفه سجّادیه که بر صحّت صدق روایات مندرج در آن گواهى مى دهد.

 


 

 

  

 






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 10:0 ص توسط جواد قاسم آبادی


فصل پانزدهم

  ?چهاردهمین مثال: مبدأ و معاد
 

خداوند در آیه 57 سوره اعراف به عنوان چهاردهمین مثل از مثلهاى زیبایى قرآن مى فرماید: «وَهُوَ الَّذى یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَى رَحْمَتِهِ حَتّى اِذآ اَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالا سُقْناهُ لِبَلَد مَیِّت فَاَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَاَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الَّثمَراتِ کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّکُمْ تَذکَّرُونَ». او کسى است که بادها را بشارت دهنده در پیشاپیش ]باران [رحمتش مى فرستد; تا ابرهاى سنگین بار را ]بر دوش[ کشند; ]پس[ ما آنها را به سوى زمینهاى مرده مى فرستیم; و به وسیله آنها، آب ]حیات بخش[ را نازل مى کنیم; و با آن، هر گونه میوه اى را ]نیز در قیامت[ زنده مى کنیم; شاید ]با توجّه به این مثال [متذکّر شوید!

  ?دورنماى بحث
 

آیه شریفه، پیام آور دو مطلب سرنوشت ساز است. صدر آیه، متضّمن توحید و خداشناسى و دلیلى قانع کننده بر اثبات مبدأ است. و ذیل آن، با ارائه مثال زیبایى بر جهان آخرت، اشاره به معاد دارد.

اهمیّت مبدأ و معاد: مبدأ و معاد از مسایل بسیار مهمّى است که در قرآن مجید بطور گسترده مطرح شده است به گونه اى که حدود دو هزار آیه از آیات قرآن (یعنى یک سوم مجموع آیات قرآن) به معاد تعلّق گرفته است و یک سوم آن نیز آیات مربوط به مبدأ مى باشد. و این مطلب نشانه اهمیّت مبدأ و معاد و روز رستاخیز است. مسایلى که آیات بدان پرداخته اند، از قبیل: دادگاه عدل الهى; بهشت و جهّنم; نامه اعمال; تجسّم اعمال; معاد جسمانى; و میوه هاى بهشتى و... است. رمز این همه با اهمیّت شمردن معاد روشن است; زیرا انسان در صورتى در مسیر سعادت حرکت مى کند و به آن نائل مى شود که به دو اصل مهم معتقد باشد: نخست، اصل مبدأ و یکتاپرستى و دیگر، اعتقاد به معاد و بازگشت انسان به خدا.

اعتقاد به خدا، به انسان مى آموزد که خداوند در همه جا و در همه حال مراقب انسان است (هُوَ مَعَکُمْ اَیْنَما کُنْتُمْ)(1) اعتقاد به معاد، مى آموزد که خداوند به تمام اسرار درونى انسان آگاه است و اعمال از نظر خدا پوشیده نیست (اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُور)(2)، (یَعْلَمُ خائِنَةَ الاَعْیُنِ وَ ما تُخْفِى الصُّدُورُ)(3) بنابر آیات قرآن، روز رستاخیز پرونده اعمال هر انسانى در دادگاه عدل الهى مورد بررسى قرار مى گیرد; دادگاهى که نه مى توان قاضى آن را فریب داد و نه شهود آن قابل انکار است. بر اساس آیه شریفه «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرّاً یَرَهُ»(4) و نیز آیه شریفه «لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبِیرَةً اِلاّ اَحْصیها»(5)کوچکترین و بزرگترین عمل هر انسانى مورد قضاوت حضرت حق قرار مى گیرد و انسان در برابر آن مسئول است.

توجّه به دو اصل مذکور سبب مى شود که انسان در همه حال خدا را بر اعمال خود ناظر بداند و معصیت نکند و چنانچه از یاد خدا غافل شد شیطان بر او مسلّط مى شود; همان گونه که آیه شریفه مى فرماید: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ» هر کس از یاد خدا روى گردان شود، شیطان را به سراغ او مى فرستیم; پس همواره قرین و همراه او خواهد بود!(6)


1- سوره حدید، آیه 4 و آیه 7 سوره مجادله نیز به همین مضمون دلالت دارد.

2- این جمله در آیات زیادى از قرآن مجید از جمله آیه 119 آل عمران آمده است.

3- سوره غافر، آیه 19.

4- سوره زلزل، آیه 7 و 8.

5- سوره کهف، آیه 49.

6- سوره زخرف، آیه 36.

  ?جسمانى و روحانى بودن معاد
 

معاد از نظر قرآن، جسمانى و روحانى است; یعنى در روز قیامت هم جسم انسان محشور مى شود و هم روح انسان. به عبارت دیگر، هم روح انسان مشمول نعمتها و عذابهاى الهى قرار مى گیرد و هم جسم; زیرا مقتضاى عدل الهى بر این نهاده شده است که اگر انسان در دنیا مرتکب ثواب یا گناهى شد چون جسم و روح به همراه یکدیگر انجام داده اند، در قیامت عذاب و پاداش نصیب هر دو شود.

اساساً، در صدر اسلام آنچه موجب تعجّب منکران معاد واقع شد، معاد جسمانى بود نه روحانى; زیرا عقل بسیارى از مردم، در چشم آنهاست و تنها آنچه را مى بینند، باور مى کنند. از این رو، منکران معاد مى پرسیدند: چگونه ممکن است این انسان پس از مرگ و تبدیل شدن به خاک، دوباره زنده شود و با همین جسم و بدن خاکى در قیامت مورد ثواب و عذاب قرار گیرد؟ در پاسخ به این شبهه خداوند متعال در سوره سبأ آیه 7 و 8 مى فرماید: «وَقالَ الَّذینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلى رَجُل یُنَبِّئُکُمْ اِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّق اِنَّکُم لَفى خَلْق جَدید، اَفْتَرى عَلَى اللّهِ کَذِباً اَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذینَ لایُؤمِنُونَ بِالاْخِرَةِ فَى الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعیدِ» کافران گفتند: «آیا مردى را به شما نشان دهیم که به شما خبر مى دهد هنگامى که ]مردید [سخت از هم متلاشى شدید، ]بار دیگر[ آفرینش تازه اى خواهید یافت؟! آیا او بر خدا دروغ بسته یا به نوعى جنون گرفتار است؟! ]چنین نیست[ بلکه کسانى که به آخرت ایمان نمى آورند، در عذاب و گمراهى دورى هستند ]و نشانه گمراهى آنها همین انکار شدید است[.(1)

قرآن مجید براى اثبات معاد جسمانى و روحانى به مثل تمسّک جسته است; همان گونه که سیره قرآن در مورد تفهیم، استفاده از مثل است، براى این مطلب نیز سه مثل ذکر شده است:

1ـ مثال به زندگى گیاهان و تشبیه جهان پس از مرگ، به زنده شدن گیاهان.

2ـ مثال به دوران جنین که خلقت انسان از نطفه کوچکى شروع مى شود و هر روز براى جنین، یک معاد و زندگى جدیدى به شمار مى رود.

3ـ مثال به خواب اصحاب کهف، که خواب آنها همانند مرگ بود و خداوند پس از سالهاى طولانى آنها را زنده گردانید.

وگرنه چطور ممکن است کسى سیصد و اندى سال بخوابد در حالى که نه آبى بنوشد و نه غذایى بخورد و سپس سالم از خواب برخیزد؟

بنابر آیه قرآن، اصحاب کهف در حدود یک میلیون روز خواب بودند. این افراد بى آن که آبى بنوشند و غذایى بخورند بعد از این مدّت طولانى، سالم از خواب برخاستند; در حالى که یک انسان بطور عادى، دو تا سه روز بیشتر بدون آب و غذا دوام نمى آورد.

یکى از شگفتیهاى خلقت، قلب انسان است; تعداد ضربان قلب هر انسان در هر روز در حدود 100 هزار بار است. حال اگر عمر معمولى یک انسان را هفتاد سال بدانیم، بیش از 250 میلیون بار این قلب ضربان دارد. (عجباً لحکمة اللّه!)

اگر تنها قلب انسان براى خداشناسى وجود داشت، کافى بود که انسان سر تسلیم در مقابل خالق خود فرو آورد و در نتیجه، اگر بدن اصحاب کهف با همان موادّ غذایى قبل از خوابیدن بخواهد یک میلیون روز زنده بماند و قلب به کار خود ادامه دهد، باید ضربان قلب در هر روز، بیش از یک بار نباشد! بنابراین، اصحاب کهف انسانهاى شبیه مرده اى بودند که خداوند بعد از سیصد و اندى سال آنها را بیدار کرد. خداوندى که قادر است اصحاب کهف را بعد از یک خواب یک میلیون روزه بیدار کند، چگونه قادر نخواهد بود که مردگان را زنده کند!

به همین جهت، خداوند در ذیل آیه مربوط به اصحاب کهف، مى فرماید: «لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ» خداوند اینها را زنده کرد تا بدانید وعده خدا (نسبت به قیامت) حق است.


1- براى آگاهى بیشتر از مسایل مربوط به معاد جسمانى، به تفسیر پیام قرآن، جلد 5، صفحه 307 مراجعه کنید.

  ?شرح و تفسیر آیه
 

آیه محل بحث، یکى از سه آیه اى است که مسأله رستاخیز را به حیات مجدّد گیاهان تشبیه کرده است. «هُوَ الَّذى یُرْسِلُ الرِّیاحَ...» خداوند کسى است که بادها را به عنوان بشارت دهنده، پیش از باران مى فرستد تا به وسیله بادها آسمانها را آماده بارش کند.

«حَتّى اِذا اَقَلَّت سَحاباً ثِقالا...» بادها تا آنجا ادامه مى یابد که ابرهاى سنگین وزن را جمع مى کند.(1)

خداوند ابرهاى باران زا را به وسیله آن بادها به سوى شهرهاى مرده به حرکت درمى آورد و سپس از این ابرهاى سنگین وزن، باران بر شهرهاى مرده مى بارد و بدین وسیله زمین مرده زنده مى گردد.

«فَاَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الَّثمَراتِ...» خداوند با بارش باران بر سرزمین هاى مرده، انواع میوه ها را مى رویاند.

«کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» خداوند مردگان را در روز قیامت همانند سرزمینهاى مرده، زنده مى گرداند. در پایان آیه، خداوند فلسفه مثل را، تذکّر و بیدارى انسانها مى شناسد و مى فرماید: «ما این مثلها را مى زنیم، شاید باعث تذکّر، تفکّر و بیدارى شما شود».

 

 


1- قرآن مجید، در 1400 سال پیش، این راز علمى را بیان کرد که ابرها بر دو گونه هستند: باران زا و معمولى; و ابرهاى باران زا سنگین تر از معمولى هستند.

  ?میوه هاى مختلف از آب و هوا و زمین واحد!
 

همان گونه که قبلا اشاره شد، یکى از حجابهاى معرفت براى انسان حجاب عادت است. وقتى انسان به چیزى عادت کرد، به عمق و ماهیّت آن نمى اندیشد و این یک حجاب بزرگ است! از این رو، رویش انواع گیاهان، گلها و میوه ها از یک زمین و یک آب و هوا، از شگفتیهاى طبیعت است! این مهم، واقعاً از قدرت بى بدیل و بى نظیر خداوند است که از یک زمین و یک آب و هوا، گلهایى را با رنگها و برگهاى متفاوت و میوه هایى را با طعم و مزّه هاى مختلفى مى رویاند و این خلقت شگفت به انسان مى آموزد که از حیات مجدّد در روز قیامت تعجّب نکند; چه این که از همین در روز قبامت، انواع و اقسام انسانهاى نیک، از قبیل: پیامبران، صالحان، امامان و شهدا و انسانهاى پست از قبیل فرعونها، نمردوها، معاویه ها، صدام ها و... مبعوث مى گردد. انسان هر ساله صحنه معاد را در روى زمین مى بیند و به تعداد سالهاى عمرش تکرار صحنه معاد را شاهد است، شگفت آن که در روز قیامت وقتى انسانها مى خواهند از قبرها برانگیخته شوند، بارانى بر زمین مى بارد; سپس انسانها زنده مى شوند!(1)

قانون کلّى که از آیه شریفه استفاده مى گردد این است که اصول کلّى حیات و مرگ در تمام جانداران یکسان است. بنابراین، همان گونه که در عالم گیاهان و نباتات زندگى پس از مرگ وجود دارد، درباره انسان نیز چنین است.

سؤال: در جهان نباتات و گیاهان زندگى دوباره امکان پذیر است; زیرا گیاهان به وسیله بذرها و دانه ها دوباره رشد و نمو مى کنند. به خلاف انسان که کاملا از بین مى رود و تبدیل به خاک مى شود. پس چگونه ممکن است انسان از خاک مرده دوباره به وجود آید و زنده شود؟

جواب: این گونه نیست که همیشه گیاهان با بذر و دانه زنده شوند، بلکه گاهى از اوقات حیات و مرگ گیاهان مانند مرگ و زندگى انسان است; مثلا در پاییز وقتى برگ درختان زرد مى شود و مى ریزد، همین برگها در پاى درختان کم کم تبدیل به خاک مى شوند و سپس در بهار جذب ریشه درخت مى گردند و قسمتى از آنها دوباره تبدیل به برگ درخت مى شود; یعنى برگ درختى که کاملا نابود و تبدیل به خاک شده بود دوباره حیات مجدّد مى گیرد. انسان نیز چنین است; مى میرد و تبدیل به خاک مى شود و دوباره مبعوث مى گردد.

بنابراین، انسان هر سال ـ بطور مکرّر ـ معاد را با چشم خود مى بیند، ولى غافل است از این که همان خدایى که گیاهان را پس از مرگ دوباره زنده مى کند، قادر است انسان را نیز پس از مرگ زنده گرداند.


1- بحار الانوار، چاپ بیروت، جلد 6، صفحه 329، حدیث 13، و جلد 7، صفحه 39.

  ?آثار معاد
 

اعتقاد به معاد به انسان مى آموزد که انسان سر تسلیم در آستان حضرت حق فرو آورد و هرگز به کسى ظلم و خیانت نکند و این اثر به خوبى در کلام مولاى متقیان، على(علیه السلام) دیده مى شود، حضرت در خطبه 224 نهج البلاغه، خطاب به برادرش، عقیل، در جمله اى بسیار زیبا مى فرمایند: «وَ اللّهُ لاََنْ اَبِیتَ عَلى حَسَکِ السَّعْدانِ مُسَهَّداً، اَوْ اُجَرَّ فِى الاَْغْلالِ مُصَفَّداً، اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اَلْقَى اللّهَ وَ رَسُولَهُ یَوْمَ الْقیامَةِ ظالِماً لِبَعْضِ العِبادِ» به خدا قسم اگر على در شب ]به جاى بستر نرم و آرام [بر نوک خارهاى سعدان(1) قرار گیرد و بیدار باشد و روزها او را غل و زنجیر کنند و در کوچه و بازار بگردانند، براى على گواراتر است از این که در روز قیامت خدا و رسولش را ملاقات کند; در حالى که به بنده اى از بندگان خدا ظلم کرده باشد!

آیا چنین زمامدارى ـ که به مبدأ و معاد یقین دارد و آن را باور کرده است ـ هرگز ظلم و خیانت مى کند؟! آیا چنین حاکم و فرمانروایى هیچ گاه تبعیض ناروا انجام مى دهد؟! آیا چنین رییس حکومتى کمترین خطا و اشتباهى را از اطرافیانش مى پذیرد و یا تحمّل مى کند؟!

مسلّماً جواب تمام این سؤالات منفى است; چه این که چنین انسانى معتقد به قیامت است و با اعتقاد به معاد و قیامت، کوچکترین گناه را بزرگ شمرده، آن را مرتکب نمى شود.

آن گاه حضرت در ادامه این خطبه، دو داستان عبرت آموز از برادرش عقیل، و اشعث بن قیس منافق، نقل مى کند که آثار اعتقاد به معاد در این دو داستان به خوبى نمایان است.(2)

* * *

 


1- خار سعدان بسیار عجیب است; مانند خنجر محکم و تیز است و به هر جاى بدن برخورد کند، مجروح مى سازد.

2- در مباحث گذشته به این دو داستان اشاره شد.

  ?فصل شانزدهم

  ?پانزدهمین مثال: بلد طیّب

  ?دورنماى بحث

این آیه شریفه ـ که بلافاصله پس از مثال چهاردهم ذکر شده ـ در واقع ادامه همان بحث معاد است; و پاسخ به سؤال مقدّرى است که شاید در ذهن بعضى ها تداعى کند. شرح آن در صفحات بعد خواهد آمد.

  ?اشاره اى به مثال گذشته

در مثال چهاردهم (آیه 57 سوره اعراف) خداوند متعال با یک بیان زیبا، هم دلیلى بر مبدأ و اصل توحید ارائه فرمودند و هم استدلالى به اصل معاد و جهان رستاخیز.

ذکر حرکت بادها، جمع شدن ابرهاى سنگین، نزول باران، دوباره زنده شدن زمین هاى مرده، فراهم آمدن انواع میوه ها، گلها و درختان، دلیل محکمى بر توحید و خداشناسى بود; دلیل محکمى که اگر هیچ دلیلى جز این نبود، براى اثبات وجود خداوند کفایت مى کرد. بى شک با آمدن فصل زمستان آثار مرگ سراسر باغ را فرا مى گیرد; باغى با درختان افسرده و بى روح; ولى پس از مدّتى به هنگام بهار حیات جدیدى در باغ دیده مى شود; با انواع درختان سرسبز، گلهاى مختلف، بوته هاى گوناگون، گیاهان متفاوت، میوه هاى ترش و شیرین با رنگهاى متنوّع و... که روح انسان را طراوت مى بخشد.

این طبیعت شگفت، دلیل محکمى بر اثبات وجود خداوند قادر مطلق است، که اگر انسان تنها به برگ سبزى از نشاط طبیعت بیندیشد، براى شناخت حضرت حق کافى است.

برگى که بر اساس گفته دانشمندان، اگر از عرض برش زده شود، داراى هفت طبقه است، که هر طبقه آن داراى ساختمان مخصوص و وظیفه ویژه اى است. با کمى دقّت خطوط ریزى بر روى این برگ ظریف مشاهده مى شود که بسان شبکه لوله کشى یک شهرک مى باشد که وظیفه آب رسانى و تغذیه قسمتهاى مختلف برگ را به عهده دارد. چه قدرتى این طبقات هفتگانه را با ظرافت زیبا آفریده است؟! چه خالق حکیمى این شبکه عظیم و دقیق لوله کشى را در درون این برگ طرّاحى کرده است؟! از این رو، نه تنها «برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفترى است معرفت کردگار»، بلکه اگر به دقّت تمام، ساختمان و وظیفه و فواید آن بررسى شود، بى نهایت کتاب از معرفت کردگار صورت مى گیرد. بنابراین، صدر آیه دلالت بر توحید و ذیل آیه (کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتى) به مسأله معاد رهنمون است.

* * *

  ?شرح و تفسیر مثال پانزدهم

همان گونه که گذشت این آیه شریفه پاسخ به سؤال مقدّرى است که ممکن است بعد از توجّه به آیه گذشته مطرح شود که: اگر آب باران یکى است و زمین ها هم یکسان، و همه زمین ها از آب باران استفاده مى کنند، پس چرا در بعضى از زمین ها گل و گیاه و میوه مى روید و در بعضى دیگر خار و خاشاک پدید مى آید؟ اگر باران وحى الهى بر همه دلها و قلبها یکسان مى بارد و همه قلبها در مسیر باران رحمت الهى هستند; پس چگونه بعضى از قلبها هدایت و مصداق «بلد طیّب» مى گردند و بعضى از دلها گمراه و مصداق «بلد خبث» قرار مى گیرند؟

آیه شریفه در صدد پاسخ به این پرسش برآمده، مى فرماید: «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذْنِ رَبِّهِ» سرزمین پاکیزه و شیرین; بستر مناسب و لایق، به فرمان پروردگار، گیاهان مناسب و خوبى را مى رویاند. دلهاى پاک و قلبهاى آماده انسانها نیز بر اثر وحى الهى، میوه هاى شیرین اخلاص و صفا را پرورش مى دهند.

«وَالَّذى خَبُثَ لایَخْرُجُ اِلاّ نَکِداً» ولى سرزمین خشکیده و شوره زار; خاکهاى نالایق و غیر مستعد، جز گیاهان هرزه و بى ارزش، محصولى ندارد!

«نکد» در لغت عرب به معناى انسان بخیل و خسیس است; همان انسانى که در اصطلاح، مى گویند «نم پس نمى دهد!» این نوع گیاهان را ـ که در شوره زار مى روید ـ «نکد» نامیده اند; زیرا همان گونه که انسان بخیل به کسى خیر و فایده اى نمى بخشد، این نوع سرزمین ها نیز بى خاصیّت و فاقد ارزشند.

«کَذلِکَ نُصَرِّفُ الآیاتِ لِقَوْم یَشْکُرُونَ» آیات قرآن را با عبارات گوناگون حتّى با مثلهاى بسیار ساده براى مردم بیان مى کنیم تا با استفاده از آن، مردمى سپاسگزار باشند. بنابراین، نه بر باران رحمت الهى اشکال وارد است و نه بر وحى آسمانى; چه این که این دو رحمت الهى به گونه مساوى، زمین ها و دلها را فرا مى گیرند، بلکه اگر اشکالى وجود دارد از خود زمین و دل است; زیرا بعضى از زمینها استعداد پرورش گیاه را ندارند و محصول آنها خار است. به همین گونه، قلب بعضى از انسانها استعداد هدایت شدن را ندارند و خود را بى نیاز از وحى مى پندارند.

  ?این مثل براى چه کسانى است؟

در این مورد بین مفسّران گفتگوست; بسیارى از مفسّران بر این عقیده اند که این آیه درباره مؤمنان و کفّار است; یعنى وحى الهى در این آیه به باران تشبیه شده است و دلهاى بنى آدم به زمینهایى که باران بر آن مى بارد. بنابراین، باران وحى الهى بر زمین هر دلى مى بارد; لکن آن کسانى از باران وحى الهى بهره مند مى شوند و مصداق «بلد طیب» مى گردند که داراى دلى پاک و پاکیزه باشند. آن گاه میوه این سرزمینهاى پاک، اخلاق خوب، ایمان بالا، شوق به اولیاءاللّه، اخلاص در عمل، عمل به وظیفه و... مى باشد; ولى در مقابل، دل و قلب کفّار ـ که بسان زمین آلوده و کثیفى است ـ از این باران وحى بى بهره است.

  ?پیام هاى آیه

  ?1ـ فاعلیّت فاعل و قابلیّت هر دو لازم است!

آیه شریفه و دیگر آیات به این مطلب مهم اشاره دارند که: براى رسیدن به کمال دو چیز لازم است:

الف ـ فاعلیّت فاعل; ب ـ قابلیّت قابل.

یعنى براى رسیدن به کمال هم عوامل و اسباب ترقّى لازم است و هم زمینه هاىترقّى. بنابراین، تنها فاعلیّت فاعل (باران) کفایت نمى کند، بلکه قابلیّت قابل (آمادگى و لیاقت زمین) نیز لازم است; چه این که اگر صدها سال باران بر زمین شوره زار ببارد، یک گل هم به بار نخواهد نشست.

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) همان گونه که سلمان و اباذر و دیگر مسلمانان را به اسلام دعوت کرد; ابوجهل و ابولهب و دیگر کفّار را نیز به اسلام فراخواند; ولى قلب پاک و پاکیزه سلمان و اباذر آماده دریافت حق و سبب رویش نهال ایمان شد. در صورتى که همان گفتار پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر قلب شوره زار ابوجهل و ابولهب تأثیر نگذاشت و سبب رویش بخل و کینه در وجود آنها شد.

  ?2ـ قرآن و وحى براى کفّار نتیجه معکوس مى دهد!

گاهى آیات قرآن نه تنها سبب هدایت نمى شود، بلکه باعث ضلالت افراد مى گردد; یعنى انسانهاى بدطینت و کافران نه تنها از شنیدن آن بهره اى نمى برند، بلکه با شنیدن آن بر گمراهى و ضلالت آنها افزوده مى شود.

این مطلب در آیاتى از قرآن مجید، از جمله در آیه 124 و 125 سوره توبه ذکر شده است «وَاِذا ما اُنزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ اَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ ایماناً فَامَّا الَّذینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ ایماناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ وَ اَمَّا الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً اِلى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرونَ».

هنگامى که سوره اى نازل مى شود، منافقین به یکدیگر مى گویند: آیا این سوره، ایمان شما را افزون ساخت؟! ]به آنها بگو:[ امّا کسانى که ایمان آورده اند، بر ایمانشان افزوده شده است و آنها ]به فضل و رحمت الهى[ خوشحالند. و امّا آنها که در دلهایشان بیمارى است، پلیدى بر پلیدیشان افزوده شده، از دنیا رفتند در حالى که کافر بودند.

سؤال: چگونه ممکن است قرآن مجید با آیات نورانیش، سبب گمراهى بعضى شود؟

پاسخ: قرآن مجید همانند چراغى است که اگر در دست دانشمندى باشد، در پرتو نور آن به اکتشافات و اختراعات تازه اى دست مى یابد و سبب پیشرفت آن مى گردد، ولى اگر دزدى بدان دست یابد، سبب سنگین تر شدن جرم و گناهش مى شود، زیرا دزدها با چراغ، کالاى با ارزش ترى را به سرقت مى برند.

«چو دزدى با چراغ آید *** گزیده تر برد کالا»

 

در اینجا بر چراغ اشکالى نیست; چه این که استفاده از آن، بستگى به قابلیّت ها و ظرفیّت ها دارد. باران نازل مى شود، زمین شیرین و مستعد، گل مى رویاند; ولى در زمین شوره زار نه تنها گل نمى روید، بلکه خارهاى آن بیشتر مى گردد. در حالى که طبیعت باران براى هر دو زمین یکسان است.

«فَزادَتْهُمْ رِجْساً اِلى رِجْسِهِمْ» هر آیه اى نازل مى شد با آن به مخالفت برمى خاستند و به پلیدى و دشمنى آنان افزوده مى شد. بنابراین، تعجّبى ندارد اگر بگوییم آیات قرآن براى انسانهاى گمراه، سبب گمراهى بیشتر مى شود!







نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 9:59 ص توسط جواد قاسم آبادی


اقسام حیات و زندگى
 

حیات و زندگى بر سه قسم است:

1ـ حیات و زندگى گیاهى و نباتى، که علامت آن سه چیز است:

الف ـ رشد و نمو; ب ـ تغذیه; ج ـ تولید مثل.

2ـ حیات و زندگى حیوانى، که علاوه بر داشتن ویژگى گیاهان زنده، حسّ و حرکت نیز دارد.

3ـ حیات و زندگى انسانى، که علاوه بر پنج ویژگى که در زندگى نباتى و حیوانى ذکر شد، از ویژگى هاى علم و دانش; ایمان و اخلاق، و عشق و اراده نیز برخوردار است. لذا اگر زندگى انسانى فاقد این سه ویژگى باشد، به زندگى حیوانى تبدیل مى شود!

بر همین اساس، قرآن مجید کسانى را که مسلمان نیستند، مرده تلقّى مى کند; و سپس زندگانى آنها را از رهگذر اسلام مى شناسد.

  ?منظور از حیات در آیه مثل
 

بى شک منظور از حیات در این آیه شریفه، حیات انسانى است; یعنى حمزه، یا عمّار، یا هر شخص دیگرى که مسلمان شود، به وسیله ایمان به خداوند زنده مى گردد، سپس علم و دانش; اخلاق و ایمان; و عشق و اراده - که از آثار زندگى انسانى است ـ در او نمایان مى شود. از این رو، بر اساس آیه مثل عمّار یاسرها، حمزه ها و شهیدان راه خدا زنده اند و زندگى حقیقتى از آن آنهاست(1); ولى ابوجهل ها مرده و فاقد حیات انسانى هستند (اَمْواتٌ غَیْرُ اَحْیاء).(2)

 

 


1- سوره بقره، آیه 154.

2- سوره نحل، آیه 21.

  ?چرا عرب جاهلى را مرده مى پندارند؟
 

حضرت على(علیه السلام) در خطبه 26 نهج البلاغه این مطلب را مورد بررسى قرار داده، مى فرماید: «هنگامى که حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) مبعوث شد و خداوند او را امین وحى و انذار کننده جهانیان قرار داد، شما عرب ها ـ که در سایه اسلام زنده شدید و حیات انسانى یافتید ـ داراى ده ویژگى بودید که هر یک از دیگرى شرم آورتر است:

1ـ پیرو بدترین کیش بودید; چه این که بدترین خرافه، پرستش بت هاست! مگر انسان عاقل مى تواند قطعه سنگى را با دست خود بتراشد; سپس در مقابل او راز و نیاز کند و حوائج و خواسته هایش را از او طلب کند و بدتر از آن، براى رسیدن به آرزوهایش فرزند خویش را در مقابل یک بت بى جان و بى روح قربانى کند و در هنگام گرسنگى همان بت را ـ که از خرما ساخته شده است ـ غذاى خود قرار دهد!

3 و 4 ـ فقیر و بدبخت بودید. در میان سنگهاى خشن و مارهاى خطرناکى ـ که فاقد شنوایى بودند ـ زندگى مى کردید. بیابان بستر شما بود و آسمان روپوشتان.

5ـ آب آشامیدنى شما آلوده و کثیف بود و هرگز زلال ننوشیدید;

6ـ غذاهایتان ناگوار بود و از آن لذّتى نمى بردید;

7ـ خون همدیگر را مى ریختید و ناامنى در بین شما حاکم بود;

8ـ پیوند خویشاوندى را قطع نمودید و حتّى به فرزندان خود رحم نکرده، آنها را زنده به گور مى کردید;

9ـ بت ها در میان شما برپا و مورد احترام بود;

10ـ گناه وجودتان را فرا گرفته بود و سر تا پا غرق در گناه بودید».

از فرمایش امیرالمؤمنین(علیه السلام) استفاده مى گردد که فقر بر آنها حاکم بود; فقر دینى،فرهنگى، سیاسى، اقتصادى، امنیّتى و... خداوند مهربان در میان چنین مردمى ـ که از هر جهت مرده بودند ـ پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را برانگیخت و علم و دانش را براى آنها به ارمغان آورد.

بدین وسیله عربهاى عصر جاهلیّت و مسلمانان بعد از ظهور اسلام، با علم و دانش آشنا شدند و طولى نکشید که آنها پیشواى جهان دانش شدند. از این رو، زمینه ساز جنبش و حرکت اروپا، آثار دانشمندان اسلامى بود که حدود چهار الى پنج قرن پیش سبب روى آوردن آنها به علم و دانش شد. اگرچه متأسّفانه، مسلمانانى که وارثان علم و امیر دانش جهان بودند، از فراگیرى علوم تجربى و صنعت بازماندند و امروز دست نیاز به کشورهاى اروپایى دراز کردند و آنها نیز با اعزام کارشناسان خود، حامل فساد و فحشاء شدند.

اکنون بر فرهیختگان علم و دانش لازم است تا تاریخ و آثار دانشمندان اسلامى، اعترافات دانشمندان غربى به پیشرفتهاى مسلمانان در علم، اختراعات و ابتکارات علمى مسلمانان قبل از نهضت اروپا و...را مورد توجّه قرار داده، با تدریس این گونه مطالب در دانشگاهها و مراکز علمى، نسل جوان را براى فعّالیّت هر چه بیشتر، با نسل پیشین پیوند دهند.

  ?آثار و برکات نور

در مثال دوّم، ایمان به نور و کفر به ظلمت تشبیه شده است. براى روشن شدن و درک عظمت نور ایمان، شایسته است به آثار و برکات نور مادّى اشاره شود:

لطیف ترین و سریع ترین موجود در عالم مادّه، نور است; چه این که نور در یک ثانیه 300 هزار کیلومتر را طى مى کند. به عبارت دیگر، نور با سرعت خود در یک ثانیه مى تواند، هفت و نیم بار به دور کره زمین بچرخد! زیرا قطر کره زمین در خط استوا 40 هزار کیلومتر است و حاصل تقسیم 300 هزار بر 40 هزار، هفت و نیم خواهد بود.

از این رو، همه برکات عالم مادّه، از نور است; چه این که به برکت نور، موجودات زندگى مى کنند; به برکت نور، بیمارى ها و میکروبهاى بیمارى زا نابود مى شوند; به برکت نور، گیاهان رشد و نمو مى کنند; به برکت نور، میوه ها به ثمر مى رسند; به برکت نور، فضا گرم مى شود; به برکت نور، فضاى اطراف روشن مى شود و بالاخره به برکت نور، باران رحمت الهى مى بارد.

اسلام و ایمان نیز همچون نور، روشنایى دارد; چه این که حضرت حمزه و عمّار پیش از اسلام، همانند سایر عرب هاى جاهلیّت مرده بودند; سپس با گرایش به خداوند به وسیله اسلام و نور ایمان زنده شدند و با همین نور حقیقت ساز، راه خود را انتخاب کردند. قطعاً، دارنده چنین نورى، همانند کسى نیست که غرق در ظلمات است!

  ?نور فرقان

یکى از آیات قرآن که در این زمینه نازل شده و بسیار پرمعنا و نویدبخش است، آیه 29 سوره انفال است: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اِنْ تَتَّقُواللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرقاناً» اى کسانى که ایمان آوردید! اگر تقواى الهى پیشه کنید، خداوند براى شما فرقان را قرار مى دهد.

فرقان در لغت، تمیز حقّ از باطل است; یعنى اگر انسان باتقوا شد، خداوند نور و روشنایى در دل او قرار مى دهد که مى تواند حقّ را از باطل تمیز دهد. از این رو، گاهى در میان مردم عوام و درس ناخوانده، افرادى یافت مى شوند که داراى چنین نورى هستند که با آن از حوادث و ماجراهاى گنگ و تاریک باخبرند; به گونه اى که هم منشأ حوادث را مى دانند و هم از هدف آنها آگاهند. دارندگان نور فرقان، نه آلت دست شیطان مى شوند; و نه گرفتار شیّادهاى گمراه; زیرا نور فرقان چراغ هدایت و راهنماى آنهاست و به همین جهت، رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)فرموده است: «اَلْمُؤمِنُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ» انسان مؤمن با نور خدا حرکت مى کند.(1)

 

 


1- بحار الانوار، جلد 64، چاپ بیروت، صفحه 75.

  ?تقوا ثمره روزه و فرقان میوه تقوا

ماه مبارک رمضان، ماه تقوا و نور است، انسان مسلمان با روزه دارى براى خدا، به تقواى بیشترى دست مى یابد به گونه اى که نهال تقوا در وجود او ریشه مى دواند (لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون). بنابراین، تقوا ثمره و نتیجه روزه است و بر اساس آیه شریفه، فرقان نیز ثمره تقواست. شایسته است در این شب ها و روزهاى پربرکت رمضان ـ مخصوصاً در هنگام سحر ـ دست به دعا برداریم و تقوا و فرقان را از خدا طلب کنیم (اللهمّ آمین!).

  ?زیبا جلوه کردن اعمال زشت در نظر کفّار

در پایان آیه شریفه، خداوند مى فرماید: «اعمال زشت کفّار در نظر آنها تزیین شده و زیبا جلوه کرده است.»; زیرا حُبّ ذات، هواپرستى، خودخواهى، غرور و مانند اینها، سبب مى گردد تا آنها توجّهى به اعمال زشت خود نکرده، عمل خود را تزیین شده و خدمت به دیگران بپندارند.

* * *

  ?فصل چهاردهم

  ?سیزدهمین مثال: شرح صدر

خداوند متعال در سیزدهمین مثل از آیه هاى قرآن مجید، در آیه 125 سوره انعام مى فرماید: «فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَاَنَّما یَصَّعَّدُ فِى السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذینَ لایُؤمِنونَ» آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند، سینه اش را براى ]پذیرش [اسلام، گشاده مى سازد; و آن کس را که ]به سبب اعمال زشتش[ بخواهد گمراه سازد، سینه اش را آن چنان تنگ مى گرداند که گویا مى خواهد به آسمان بالا برود; این گونه خداوند پلیدى را بر افرادى که ایمان نمى آورند، قرار مى دهد!

  ?دورنماى بحث

آیه شریفه، در صدد بیان زمینه هاى روحى مردم در پذیرش حق است، آنچه از ظاهر آیه استفاده مى گردد این است که: مردم در این جهت متفاوتند; بعضى از مردم آن قدر روحشان پاک و قلبشان نورانى است که با اوّلین برخورد با قرآن، با آغوش باز اسلام را پذیرایند و خداوند هم در عوض به آنان شرح صدر مى بخشاید. در مقابل، افرادى هستند که زمینه پذیرش حق در آنان نیست و چنانچه تمام قرآن بر آنان خوانده شود، تأثیرگذار نیست; از این رو، خداوند قلب آنها را تنگ و تاریک مى گرداند.

  ?شرح و تفسیر

«فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلامِ» هر کسى را که خداوند بخواهد هدایت کند و او را رهنمون شود، سینه اش را گشاده و فراخ مى گرداند و براى دریافت حق به او شرح صدر مى بخشاید. به عبارت دیگر، او را دریا دل و با ظرفیّت قرار مى دهد. «وَ مَنْ یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً» هر کس را که بخواهد گمراه کند، سینه اش را تنگ و تاریک و ظلمانى قرار مى دهد; به گونه اى که طاقتش سلب مى شود و با کوچکترین مشکلى تعادل فکرى خویش را از دست مى دهد.

«کَاَنَّما یَصَّعَّدُ فِى السَّماءِ...» آن قدر سینه اش را تنگ و تاریک مى گرداند که گویا مى خواهد به آسمان پرواز کند; یعنى همان گونه که پرواز به آسمان براى انسان بدون وسیله محال است، تحمّل این تاریکى و تنگى نیز براى این عدّه مشکل و محال است و خداوند این گونه پلیدى و کفر را، در دل افراد بى ایمان قرار مى دهد.

  ?پیام هاى آیه

  ?1ـ هدایت و ضلالت به دست خداست

آنچه مطابق با ظاهر آیه است، این است که هدایت و ضلالت انسانها از طرف خداوند صورت مى گیرد و مفهوم آن چیزى جز جبر نیست. در این صورت، اسلام و کفر دو امر غیر اختیارى است و قبول آن به عقیده ما با عدالت خداوند سازگار است. از این رو، براى روشن شدن مطلب، لازم است مقدّمه اى ذکر گردد:

در میان فِرَق و گروههاى اسلامى ـ که از سرچشمه زلال ولایت و امامت دور مانده اند ـ گروهى مذهب «جبر» را پذیرفته اند و معتقدند که انسان در کارهاى خود اختیارى ندارد. اعتقاد به این مذهب ـ که مخالف عقیده شیعه است ـ مساوى با انکار اصول پنجگانه دین است.

اوّلین اصلى که بر اساس این مذهب نادیده گرفته مى شود، عدل الهى است; چه این که اگر انسان در کارهایش مجبور باشد، عذاب کافر و ثواب مؤمن بر خلاف عدالت است; زیرا نه کافر در کفرش اختیار داشته است; و نه مؤمن در ایمانش. به همین جهت، قائلین به جبر عدل الهى را نمى پذیرند.

دوّمین اصلى که با اعتقاد به جبر نادیده گرفته مى شود، اصل توحید است; چه این که خدایى که عادل نباشد و مردم مجبور را بى جهت کیفر و پاداش دهد، شایسته خدایى نیست و نمى تواند این جهان پهناور را ـ که بر اساس نظم و حکمت اداره مى شود ـ تدبیر کند.

از این رو، ارسال رُسُل و بعثت پیامبران نیز بى معنا خواهد بود. چه این که انبیا توان هدایت کفّار را ندارند; زیرا آنها بى اختیار کفر مىورزند، و نیز انبیا بر ایمان مؤمنان بى تأثیرند; زیرا با جبرى که وجود دارد ـ احتمال انحراف در آنها نمى رود، به عبارتى اوّلى محال است و دوّمى تحصیل حاصل; و هر دو از نظر فلسفى غیر ممکن.

امامت نیز ـ که تداوم بخش نبوّت است ـ به دلیل فوق، باطل مى شود. آخرین اصلى که با اعتقاد به جبر باطل مى گردد، اصل معاد است; چه این که معاد مبتنى بر اختیار است. بنابراین، اگر همه انسانها مجبور و بى اختیار باشند، کیفر و پاداش; بهشت و جهنّم; قیامت و رستاخیز; همه و همه بى معنا مى شود.

در نتیجه با اعتقاد به جبر نه مى توان مسلمان بود; و نه اصل اسلام را پذیرفت.(1) از این رو شیعه باید با تمام وجود خداوند را شاکر باشد که به برکت وجود ائمّه و در پرتو نور ولایت معصومان(علیهم السلام) نه در وادى تاریک «جبر» گرفتار شده است; و نه به بیابان ظلمانى «تفوض» قدم گذاشته، بلکه در بین این دو مکتب انحرافى، راه مستقیم و روشنى را انتخاب کرده است.

با توجّه به این مقدّمه، آیا آیه مذکور دلیل بر «جبر» نیست؟

آنچه آیه شریفه بر آن دلالت دارد، این است که: گام اوّل هدایت و ضلالت را خود انسان برمى دارد آنگاه، در صورتى که اوّلین گام را به سمت هدایت برداشت، مشمول هدایت الهى مى گردد; و در صورت دیگر، که اوّلین گام را به سمت ضلالت برداشت، مشمول ضلالت الهى مى شود; مثلا سلمان فارسى از ایران حرکت مى کند و براى رسیدن به سرچشمه نور، سختى ها و مشکلات فراوانى را تحمّل مى کند; حتّى به بردگى گرفته مى شود. تا این که به سرچشمه نور مى رسد و مسلمان مى گردد. او چون گامهاى اوّلیّه را با اختیار خود برداشته بود مشمول هدایت الهى قرار گرفت و خداوند به او شرح صدر و سینه اى گشاده عنایت کرد.

امّا ابوجهل و ابولهب ـ با این که از اوّل در کنار چشمه هدایت بوده اند ـ ولى گامهاى اوّلیّه لجاجت و عناد و دشمنى را به اختیار خود و به تبعیّت از شیطان برداشتند و چشم و گوش خود را در مقابل نداى حق بستند. بر این اساس، خداوند نیز آنها را گمراه کرد و قلب آنها را تنگ و تاریک نمود; پس هدایت و ضلالت الهى، نتیجه و مجازات گامهاى اوّلیّه خود آنهاست. بنابراین، آیه شریفه فوق و دیگر آیات، هیچ منافاتى با اختیار انسان ندارد.(1)


1- اعتقاد به جبر علل و عوامل مختلفى دارد، براى مطالعه بیشتر به کتاب «پنجاه درس اصول عقاید»، صفحه 118 به بعد ر.ک.

2- براى توضیح بیشتر به کتاب «پنجاه درس اصول عقاید»، صفحه 137 به بعد ر.ک.

  ?اعجاز علمى قرآن در آیه مَثَل

اگر چه مفسّران جمله «کَاَنَّما یَصَّعَّدُ فِى السَّماءِ» را کنایه از کار غیر ممکن و محال دانسته اند; ولى امروزه با توجّه به پیشرفت علوم بشرى و دستیابى به فضا، تفسیر دیگرى نیز مى توان براى آن جمله بیان کرد که نشانگر اعجاز علمى قرآن مجید است.(2)

دانشمندان کشف کرده اند که اطراف کره زمین را هوا (اکسیژن) فرا گرفته است، و این هوا از هر طرف تا ارتفاع 30 کیلومترى ادامه دارد; ولى آنچه از این اکسیژن ها استفاده مى شود، تنها فضاى چند کیلومترى پایین آن است; چه این که هر چه اکسیژن به طرف بالا برود، استفاده از آن مشکل تر و سبب تنگى نفس مى شود.

به همین جهت، کوهنوردانى که به ارتفاعات بلند صعود مى کنند، گاهى از اوقات دچار هواگرفتگى مى شوند; یعنى به همان هوایى مى رسند که استفاده از آن مشکل است و باعث تنگى نفس آنها مى گردد و چه بسا، سبب بیهوشى و مرگ آنها مى شود!

و نیز به همین جهت، هواپیماهایى که در ارتفاع بالا پرواز مى کنند، باید به قدرى مجهّز باشند که هواى داخل هواپیما را تنظیم کنند; در غیر این صورت، مسافران نمى توانند از هواى آن ارتفاع استفاده کنند و اگر دستگاه تنظیم هوا دچار مشکل گردد، مسافران باید از ماسکهاى مخصوص که براى چنین لحظاتى تهیّه شده است، استفاده کنند وگرنه هواپیما مجبور است براى حفظ جان مسافران در ارتفاع پایین به پرواز خود ادامه دهد.

در آن هنگامى که آیه فوق نازل شد، انسان از این مسأله علمى مهم بى اطّلاع بود; ولى قرآن مجید در آن زمان (1400 سال پیش) پرده از این راز علمى برداشت و قابل استفاده نبودن هواى آسمانها را بیان کرد و انسانهاى گمراه را به کسانى تشبیه کرد که در چنین هوایى تنفّس مى کنند و دچار تنگى نفس مى شوند.


1- اعجاز قرآن شاخه هاى مختلفى دارد که یکى از آن، اعجاز علمى است; براى توضیح بیشتر به تفسیر پیام قرآن، جلد 8، صفحه 113 به بعد ر.ک.

  ?3ـ شرح صدر

وقتى حضرت موسى(علیه السلام) به مقام نبوّت نائل شد، چند چیز از خداوند طلب کرد; یکى از آنها شرح صدر بود (قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرِى...) (1)

و نیز پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بى آن که تقاضا کند ـ این نعمت بزرگ الهى را از خداوند متعال دریافت نمود (اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکْ؟)(2)

خلاصه این شرح صدر چه معنایى دارد؟

«صدر» در اینجا به معناى سینه نیست، بلکه به معناى روح و فکر است; بنابراین «شرح صدر» به معناى داشتن فکر و روح باز است; یعنى کسى شرح صدر دارد که داراى تفکّر عمیق، صبر و حوصله زیاد و فکر و روحى وسیع باشد; به گونه اى که در برابر سخت ترین حوادث نلغزد. به همین جهت، شرح صدر یکى از لوازم مهمّ ترقّى و تعالى به سوى خدا شناخته شده است.



1- سوره طه، آیه 25.

2- سوره شرح، آیه 1 و دیگر آیاتى از قبیل: سوره نحل آیه 106 و سوره زمر، آیه 22.

  ?پیامبر(صلى الله علیه وآله) و همسایه یهودى
 

یکى از همسایگان آن حضرت ـ که مردى یهودى بود ـ هر روز به هنگام عبور آن حضرت، از بالاى بام به بهانه ریختن خاکروبه ها در کوچه، خاکسترى همراه با آتش بر سر و صورت آن حضرت مى ریخت. این برنامه هر روز ادامه داشت; تا آن که روزى پیامبر(صلى الله علیه وآله) از کوچه گذشت و متوجّه خاکستر همسایه یهودى نشد. آن حضرت کنجکاو گشته، علّت آن را جویا شد. اصحاب و یاران عرض کردند: بحمداللّه مریض شده است و در بستر بیمارى به سر مى برد; پیامبر به قصد عیادت به طرف منزل یهودى حرکت کرد، هنگام در زدن، همسر آن مرد یهودى از پشت در منزل گفت: کیست؟ حضرت جواب داد: پیامبر اسلام! زن گفت: کارت چیست؟ حضرت فرمود: به عیادت شوهرت آمده ام! زن بى اختیار در را باز کرد. حضرت داخل شد و کنار بستر یهودى قرار گرفت. پیامبر(صلى الله علیه وآله) با احوالپرسى به گونه اى برخورد کرد که گویا این یهودى هیچگونه اذیّت و آزارى نسبت به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)روا نداشته است!

وقتى یهودى این شرح صدر و گذشت و اغماض پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دید، عرض کرد: یا رسول اللّه! آیا این برخورد جزء برنامه دین توست، یا از اخلاق شخصى شماست؟ حضرت فرمودند: جزء برنامه دین اسلام است.

من بد کنم و تو بد مکافات کنى *** پس فرق میان من و تو چیست بگو

از این نمونه، در زندگى پیامبران، امامان و عالمان دینى فراوان است.

مثلا شخصى در شیراز، نامه اى به یکى از علماى آن شهر مى نویسد و بى اندازه آن عالم را مورد فحّاشى و هتّاکى قرار مى دهد. آن عالم روز بعد نویسنده آن نامه را دیده، به او مى گوید: نامه اى به من نوشته بودى آن را انداختم.(1)

ظاهراً مشکل مالى داشتى; این پول را بگیر انشاءاللّه مشکلت با آن حل شود! نویسنده نامه خوشحال شده، با خود مى گوید: «خوب شد آقا نامه ما را مطالعه نکرده است!»

بنابراین، یک انسان مسلمان باید با تأسّى به پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) داراى شرح صدر، سینه گشاده و دریا دل باشد. با همّت بلند ناملایمات را تحمّل کرده، با کوچکترین مشکل ناسپاسى نکند و انتقام جویى و کینه جویى را پیشه خود قرار ندهد.

پروردگارا! به برکت این ماه (رمضان)، شرح صدر و تحمّل ناملایمان را به همه ما ارزانى فرما.

 


1- آن عالم نامه را خوانده بود و به پشت کتابها انداخته بود به همین جهت توریه کرد و گفت: نامه ات را انداختم. او منظورش این بود که نامه را به پشت کتابها انداختم; ولى نویسنده نامه تصوّر کرد که آن عالم نامه را نخوانده، گم کرده است.

 


 

 

  


 





نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 9:57 ص توسط جواد قاسم آبادی


نظر قرآن درباره پیدایش انسان
 

آنچه از ظاهر آیات قرآن استفاده مى گردد، این است که قرآن مجید نظر اوّل (تنوّع انواع) را تأیید مى کند و باید به نظر دوّم از روى مطالعه نگریست و نمى توان آن را قانون به حساب آورد.

در هر حال، چه نظر اوّل صحیح باشد و چه دوّم، در تفسیر آیه مثل تغییرى ایجاد نمى شود; زیرا اگر به تبدّل انواع هم قائل شویم، باز خواهیم گفت:

همان خدایى که موجودات تک سلولى را بدون پدر و مادر آفرید، قادر است حضرت عیسى بن مریم(علیهما السلام) را نیز خلق کند. علاوه بر این که دانشمندان بر حیواناتى دست یافتند که بدون جفت گیرى بچّه دار مى شوند، که از آن به «بکرزایى» تعبیر شده است; یعنى جنس ماده در این نوع حیوانات بدون نیاز به جنس نر قادر به تولید مثل است.

بنابراین، اگر در عالم «بکرزایى» ممکن باشد، توّلد حضرت مسیح(علیه السلام) بدون پدر نه تنها جاى تعجّب نیست، بلکه شگفت آورتر از آن رخ داده است.

* * *

  ?فصل دوازدهم
  ?یازدهمین مثال: انفاق هاى کفّار
 

خداوند متعال در آیه 117 سوره آل عمران مى فرماید: «مَثَلُ ما یُنْفِقُونَ فى هذِهِ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَمَثَلِ ریح فیها صِرٌّاَصابَتْ حَرْثَ قَوْم ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ فَاَهْلَکَتْهُ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» آنچه آنها در این زندگى پست دنیوى انفاق مى کنند، همانند باد سوزانى است که به زراعت قومى که بر خود ستم کرده و ]در غیر محل و وقت مناسب، کشت نموده اند[، بوزد و آن را نابود سازد. خدا به آنها ستم نکرده است، بلکه آنها خودشان به خویشتن ستم مى کنند.

  ?دورنماى بحث
 

در این آیه مثل، خداوند انفاق کافران را به زراعتى تشبیه کرده است که زمین آن، آباد، سرسبز و قابل زراعت است; و در آن بذرى افشانده مى شود و مى روید; ولى ناگهان، باد سرد و خشک کننده اى مىوزد و تمام این زراعت را خشک و سیاه مى کند.

  ?شرح و تفسیر
 

«مَثَلُ ما یُنْفِقُونَ فى هذِهِ الْحَیاةِ الدُّنْیا» بعضى از مفسّران معتقدند که در این قسمت از آیه شریفه براى روشن شدن معناى آن، کلمه «نیّت» یا «انگیزه» مقدّر است. آنگاه معناى آیه این چنین مى شود که: انگیزه چنین انفاق هایى همانند آن باد سوزان است. به عبارت دیگر، همان گونه که باد سوزان زراعت را نابود مى سازد، این گونه انگیزه ها نیز انفاق ها را باطل و بى ثمر مى کند.

«کَمَثَلِ ریح فیها صِرٌّ اَصابَتْ حَرْثَ قَوْم ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ فَاَهْلَکَتْهُ» کلمه «صرّ» در لغت عرب به معناى باد سرد خشک مى باشد (ریحٌ شَدیدُ الْبَرْد) و گاهى هم به باد پر سر و صدا (بادى که زوزه مى کشد و فریاد مى کند) معنا شده است (شدید الصوت).(1)

در هر دو صورت منظور از این کلمه، باد شدیدى است که گاهى جنگلهاى بزرگى را به آتش مى کشاند. همان گونه که در بعضى از خبرها شنیده مى شود که عامل این نوع آتش سوزى ها گاهى صاعقه و رعد و برق آسمانى است; گاهى طوفانهاى شدیدى است که بر اثر آن درختان خشکى ـ که انرژى در آن ذخیره شده است ـ به هم برخورده، تولید جرقه اى مى نمایند و این جرقه به یک محلّ مستعد براى آتش سوزى برخورد مى کند و آتش سوزى رخ مى دهد. بنابراین، مثَل انفاق کفّار، مانند زراعتى است که باد شدیدى به آن برخورد مى کند و آن را سیاه و نابود مى سازد.

«وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَلکِنْ اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» این کفّار خود به خویشتن ستم کرده اند; چه این که در انفاق هاى خود انگیزه ها و نیّات ظالمانه اى داشته اند و خداوند هیچ گونه ظلمى به آنها روا نداشته است.

همان گونه که اگر کشاورزى در محلّى کشت کند و مى داند زراعتش در مسیر بادهاى سرد خشک است و در این هنگام اگر بادى بوزد و تمام زراعتش را نابود کند، بدیهى است که این کشاورز، خود بر خویشتن ستم کرده است.

 


1- «صُرّ» نیز از همین ماده است و به معناى فریاد و ضجّه مى باشد. کلمه «صُرَّه» نیز که از این ماده است به معناى کیسه اى است که در آن را محکم مى بندند. بنابراین، در تمام مشتقّات این ماده مفهوم شدّت نهفته است، باد شدید، فریاد شدید و کیسه اى که به شدّت در آن بسته شده است.

  ?پیام هاى آیه
  ?1ـ منظور از انفاق در آیه مَثَل
 

در این که آیه شریفه چه نوع انفاقى را به باد سوزان تشبیه کرده است، سه احتمال وجود دارد که به آن اشاره مى شود:

الف - نخست این که منظور از آن انفاق هایى است که در غیر راه خداوند مصرف شود; مانند انفاق هایى که ابوسفیان کافر و منافق ـ که تا آخر عمر هم قلباً مسلمان نشد ـ در راه عظمت بت ها و نابودى اسلام انجام داد.

قرآن مجید مى فرماید چنین انفاق هایى مانند آن زراعتى است و انگیزه انفاق کنندگان نیز ـ که شرک و بت پرستى بوده است ـ بسان آن باد سوزان است.

ب ـ منظور از آن، انفاق مسلمانان ریاکار است که ظاهراً مسجد، حسینیّه، بیمارستان، درمانگاه، پل، جادّه، و مانند اینها را مى سازند; ولى در واقع انگیزه آنها براى غیر خداست. مثل این که هدفشان خودنمایى یا جلب رضایت مردم، براى استفاده بیشتر در آینده باشد. انفاق چنین مسلمانانى نیز مانند آن زمین حاصلخیز; و نیّت غیر خالص آنها همانند آن با سوزان است.

ج ـ منظور از آن، انفاق هایى است که توأم با منّت، ایذا و آزار باشد که در ظاهر انفاق است; ولى در واقع آبروى نیازمندى را ریختن و حیثیّت او را بر باد دادن است. که در این صورت، انفاق مانند آن زمین زراعتى است; و ایذا و اذیّت و منّت نیز آن باد سرد خشک سوزان است که نه تنها انفاق را باطل مى کند، بلکه ضرر دنیوى نیز مى رساند; زیرا هم مال او از کف رفته است و هم گناهى مرتکب شده که مجازات دارد.(2)

2ـ از آیه شریفه و بعضى دیگر از آیات قرآن مجید استفاده مى شود که خداوند منتقم در بسیارى از موارد که مردم نسبت به نعمتهاى او ناسپاسند و سر از طغیان و نافرمانى درمى آورند، همان نعمتها را وسیله عذاب آنها قرار مى دهد و نعمت را به نقمت تبدیل مى کند (مرگ در دل زندگى).

به عنوان نمونه خداوند قوم نوح را به وسیله باران و طوفان نابوده ساخت، در حالى که این باران همان دانه هاى حیات بخش و زندگى آفرین و بزرگترین نعمت براى این قوم بود!

بارانى که اگر نباشد و نبارد همه چیز از بین مى رود، وسیله و ابزار عذاب قوم نوح شد; آرى نعمت، مصیبت شد!

در سوره سبأ، داستان قوم سبأ نیز نشانگر این واقعیّت عبرت انگیز است. کشور این قوم در مسیر باران بود، براى دفع ضرر و استفاده از سیلاب، سدّ خاکى بزرگى برپا کردند و از این سد، کانال هاى متعدّدى را به سرزمین هاى مختلف کشیدند، بطورى که این آبیارى باعث شد کشور سبأ یکپارچه سرسبز و خرّم و تبدیل به یک باغستان بزرگ گردد، در دو سوى رودخانه این کشور به مسافت زیادى درختکارى شده بود، خداوند در مقابل این همه نعمت یک چیز از آنها خواست; و آن شکر نعمتهاى الهى بود(1); ولى از آنجایى که انسان وقتى غرق نعمت مى شود، خدا را فراموش مى کند و مست باده غرور خود مى گردد; قوم سبأ نیز طغیان و ناسپاسى را وجهه همّت خود قرار داده، آنچه لازمه آدم هاى کم ظرفیّت است ـ که وقتى به نوایى مى رسند همه چیز را فراموش مى کنند ـ انجام دادند. قرآن طغیان آنها و سپس عذاب الهى بر آنان را این گونه بیان مى فرماید: «امّا آنها ]از خدا[ روى گردان شدند، و ما سیل ویرانگر را بر آنان فرستادیم، و دو باغ ]پربرکت[شان را به دو باغ ]بى ارزش[ با میوه هاى تلخ و درختان شوره گز و اندکى درخت سدر مبدّل ساختیم».(3)

آرى کفران نعمت باعث شد که خداوند همان سدّ آبى خاکى را ـ که نعمت بزرگى براى آنها بود ـ وسیله عذاب آنها قرار دهد. مقدّمات عذاب، این گونه فراهم مى گردد که چند موش از طرف خدا مأمور شدند تا سد را سوراخ کنند. آب از سوراخ هاى ایجاد شده، خارج شد و با گذشت زمان دهانه سوراخ ها بزرگتر گردید به گونه اى که سبب شکسته شدن سد شد; سپس جریان آب، سبب تخریب تمام قصرها، کاخ ها و باغ ها شد و گوسفندان و چهارپایان را نابود ساخت و سرزمین سرسبز بهشتى را به ویرانه اى تبدیل نمود.

در نتیجه آن سدّ آبى که مایه نعمت آنها بود به خاطر اعراض از خدا وسیله عذاب آنان گردید تا عبرتى باشد که انسان در مقابل قدرت بى انتهاى خداوند طغیان نکند.

نمونه دیگر، عذاب خدا بر «قوم شعیب»(4) است که قرآن آن را صیحه آسمانى و صاعقه مى شناساند صاعقه از دو جهت باعث عذاب مى گردد: نخست این که، هر چه بر سر راه او قرار گیرد به آتش کشیده مى شود; و دیگر این که امواج صوتى آن سبب ناشنوایى مى شود و به عبارت دیگر، موج انفجار ایجاد مى کند.

باید دانست که همین صاعقه، قبلا براى آنها نعمت بود; چه این که به وسیله همین صاعقه، ابرهاى باران زا شروع به باریدن مى کنند و این نعمت بزرگ الهى (آب) باعث حیات و زندگى همه جانداران مى گردد!

بر اساس آنچه در قرآن مجید ذکر شده است(5)، «قوم هود» نیز وقتى گستاخى و جسارت را از حد گذراندند، عذاب استیصال (عذاب بنیان کن) نازل شد و همان زمینى که بستر بشر و محلّ استراحت انسان و گهواره آدمى محسوب مى شد، وسیله عذاب آنها گشت.

با لرزش زمین تمام شهرهاى آنها زیر و رو شد; بارانى از سنگهاى آسمانى بر سر آنها بارید، به گونه اى که حتّى از آثار آنها هم، اثرى بر جاى نماند.

همان گونه که اشاره شد در آیه مثل نیز باد ـ که یکى از نعمتهاى بزرگ الهى براى کشاورزى است; چه این که اگر نوزد، عمل لقاح صورت نمى گیرد و اکسیژن و کربن هوا جابه جا نمى گردد; و در نتیجه بسیارى از درختان بار نمى دهند ـ وسیله عذاب آنها شد و تمام زراعت آنها را خشک و نابود ساخت.

3ـ از دیر زمان یکى از بحث هاى مهم در عدل الهى، طرح این مسأله بوده است که اگر خداوند عادل است; پس فلسفه و حکمت حوادث دردناکى از قبیل: بیمارى ها، سیلاب ها، طوفان ها، زلزله ها، باران هاى تند، بادهاى وحشتناک و... چیست؟

آیا این امور ـ که باعث ناراحتى و از بین رفتن انسان ها مى شود ـ با عدالت خداوند سازگار است؟

تاریخ طرح این شبه مشخص نیست و شاید قبل از میلاد حضرت مسیح(علیه السلام) هم مطرح بوده است. در این زمینه بحث هاى فراوان و کتابهاى زیادى نگاشته شده است و ما نیز در کتاب «پنجاه درس اصول عقاید» پاسخ به آن را، وجهه همّت خود قرار داده ایم.

قرآن مجید در این آیه و آیات دیگر، در صدد بیان فلسفه این حوادث برآمده است که به چند نمونه از آن اشاره مى گردد:

1ـ بعضى از آیات قرآن مجید، هدف از این حوادث و بلاها را تنبّه و بیدارى انسانهاى غافل مى شناساند. از این رو، خداوند در آیه 41 سوره روم مى فرماید: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ اَیْدِى النّاسِ لِیُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» فساد، در خشکى و دریا به سبب کارهایى که مردم انجام داده اند، آشکار شده است; خدا مى خواهد نتیجه بعضى از اعمالشان را به آنان بچشاند، شاید ]به سوى حق[ بازگردند.

بر اساس این آیه، حوادث دردناک براى انسان غافل، لطف الهى محسوب مى شود; چه این که شاید این گونه حوادث انسان گنهکار و غافل را بیدار کرده، به سوى حضرت حق بازگرداند. مثلا از این جهت که دنیاى امروز مبتلا به فحشا و فساد است، خداوند هم آنها را به مرض خطرناک «ایدز» مبتلا مى کند تا شاید این بشر ناسپاس و فراموش کار با عذاب و حوادث تلخ از خواب غفلت بیدار گردد. و یا از این رو که دنیاى امروز مبتلا به گناه بزرگ رباخوارى شده است; رباخوارایى که بعضى کشورهاى جهان سوّم را در آستانه سقوط قرار داده است، خداوند هم آنها را به فاصله طبقاتى، جنگ ها و انقلاب هایى مبتلا مى کند که باعث از بین رفتن تمدّن هاى بشریّت مى شود، تا شاید این انسان بیدار شود.

پس این بلاها که موجب بیدارى انسان مى شود، در واقع از واهب الهى است.

براى روشن تر شدن این فلسفه به مثال زیر توجّه کنید:

گاهى در خیابان هاى مسطّح و صاف و طولانى موانع و دست اندازهایى مشاهده مى شود که از ظاهر حال، مسئولان عمداً آنها را ایجاد کرده اند. وقتى از علّت این امر سؤال شود، مى گویند: در چنین خیابان هایى ممکن است راننده به خواب رود; براى بیدارى راننده و جلوگیرى از خطر تصادف، لازم است چنین دست اندازهایى ایجاد شود تا سبب بیدارى و هوشیارى راننده گردد.

دست اندازهاى جادّه زندگى بشر ـ که در خواب غفلت فرو مى رود ـ نیز همین فلسفه را دارد چه این که اگر خواب رود و دست اندازى نباشد، در پرتگاه سقوط مى کند; ولى با وجود دست انداز گرچه متحمّل ناراحتى مى شود; ولى موجب بیدارى و نجات او از سقوط مى گردد.

2ـ فلسفه دوّمى که از آیات استفاده مى شود این است که بعضى از بلاها و حوادث نتیجه عمل خود انسان است و به تعبیر آیه مثل، انسان خود به خویشتن ستم مى کند; وگرنه خداوند ستمى را بر انسان روا نمى دارد.

مثلا پدران و مادرانى که در صدد تربیت فرزندانشان برنمى آیند; آنها را با مسایل دینى آشنا نمى سازند; فرزندان را به اماکن مذهبى ـ مانند مساجد و حسینیّه ها ـ عادت مى دهند شاید فرزندى معتاد تحویل جامعه دهند که باعث نابودى خود و خانواده اش گردد! چه کسى جرقه اوّلیّه این آتش را روشن ساخته است؟! چه کسى مواد سوخت این آتش سوزى را فراهم نموده است!؟ هیچ کس، جز پدر و مادر!


1- اگر چه هر سه احتمال با مضمون آیه شریفه سازگار است ولى با توجّه به آیه قبل به نظر مى رسد که احتمال اوّل صحیح تر باشد; چون آیه قبل (آیه 116 سوره آل عمران) که درباره کفّار صراحت دارد.

2- در آیه 15 سوره سبأ، بعد از این که جریان شهر سبأ را نقل مى کند، مى فرماید: «کُلُوا مِن رِزقِ رَبِّکُم وَ اشکُرُو لَهُ بَلْدَة طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفورٌ» از روزى پروردگارتان بخورید و شکر او را بجا آورید; شهرى است پاک و پاکیزه و پروردگارى آمرزنده (و مهربان).

3- سوره سبأ، آیه 16.

4- سوره هود، آیه 94.

5- سوره هود، آیه 16.

  ?عبرت بگیرید
 

چندى پیش، مرد محترمى براى حساب سال و پرداخت وجوهات شرعیّه اش نزد من آمد; به کارش رسیدگى شد، برگشت.

پس از چندى دوباره همراه دوستش با کوله بارى از غم و اندوه بازگشت!

به شدّت گریه مى کرد، گویا تمام جهان در نظرش تیره و تار شده بود، علّت ناراحتى را جویا شدم، گفت: آقا! بچّه هایم پس از عمرى زحمت و خدمت به آنها، ثروتم را تصاحب کردند و همه داراییم را به یغما برده، مرا از خانه ام بیرون کردند! اکنون هر روز در خانه یکى از بستگان به سر مى برم. سپس به دوستش اشاره کرد و گفت: او راه درست را انتخاب کرد; چون از اوّل فرزندانش را خوب تربیت کرد; در تعلیم احکام اسلامى به آنها کوشید; آنها را به مسجد و حسینیّه برد. اکنون هم داراى فرزندانى مؤمن و دیندار هست که فرزندان عصاى دست پدرند و در احترام به پدر و مادر، بسیار کوشا هستند; ولى من بر اثر اصرار همسرم قبل از این که دین و ایمان آنها را محکم کنم، آنها را به خارج فرستادم تا علم و دانش آنها بیشتر و معرفت آنها کامل تر گردد; ولى اکنون برگشته اند و عاطفه و رحم را به دست فراموشى سپرده اند و تنها به پول و منافع مادّى مى اندیشند. (وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لَکِنْ اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ)(1) لطف و رحمت خداوند نسبت به بندگانش، بسان باران است که بر همه زمین ها جارى مى شود، ولى در یک زمین گل و گیاه مى روید و در زمین دیگر، خار و خاشاک. اشکالى بر باران نیست، بلکه اشکال از خود زمین است. انوار هدایت الهى نیز هیچ کاستى و نقصى ندارد، بلکه اشکال و نقص از قلوب ما انسانهاست.

تخم گل کاشتى آخر گل شد *** بر سرش نغمه سرا بلبل شد

تخم خار مى کارد خار مى آید *** خار بر خارکى بار مى آرد

در زمین دل خود کشتى خار *** خار بار آمد و دادت آزار

بنابراین، یکى دیگر از فلسفه هاى بلاها، عکس العمل افعال و کارهاى خود انسان است. البتّه فلسفه هاى دیگر نیز وجود دارد که به همین دو مورد بسنده مى گردد.

* * *

 


1- آیات زیادى به این مضمون در قرآن مجید ذکر شده است از جمله آیات 57 سوره بقره; 117 سوره آل عمران; 9، 16، 162 و 177 سوره اعراف; 70 سوره توبه و 44 سوره یونس نیز به همین مضمون است.

  ?فصل سیزدهم
  ?دوازدهمین مثال: مثال کفر و ایمان
 

خداوند متعال در آیه 122 سوره انعام به این مثل اشاره فرموده است: «اَوَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَاَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِى بِهِ فِى النّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارج مِنْها کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکافرینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» آیا کسى که مرده بود، سپس او را زنده کردیم، و نورى برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، همانند کسى است که در ظلمت ها باشد و از آن خارج نگردد؟! این گونه براى کافران، اعمال ]زشتى [که انجام مى دادند، تزیین شده ]و نیکو جلوه کرده [است.

  ?دورنماى بحث
 

در این آیه شریفه، دو مثال مطرح شده است که هر دو درباره کفر و ایمان است. قرآن مجید در مثال اوّل، ایمان را به حیات و زندگى، و کفر را به مرگ و نیستى تشبیه کرده است; و در مثال دوّم، ایمان را به نور و کفر را به ظلمت.

  ?شأن نزول آیه
 

درباره آیه فوق دو شأن نزول ذکر شده است:

1ـ این آیه درباره حضرت حمزه، عموى بزرگوار پیامبر عظیم الشأن اسلام، و ابوجهل، دشمن سرسخت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شده است.حمزه از کسانى است که در صدر اسلام ایمان نیاورد; شاید مى خواست با مطالعه و تحقیق بیشتر، آیین برادرزاده اش (اسلام) را بپذیرد. از این رو، حمزه در صدر اسلام، سکوت اختیار کرده بود و از طرف دیگر، دشمنان اسلام ـ مخصوصاً ابوجهل ـ هر روز به گونه اى مزاحم پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى شدند و موانعى بر سر راه آن حضرت ایجاد مى کردند. روزى ابوجهل، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را بسیار مورد اذیّت و آزار قرار داد و جسارت را به حدّى رساند که مردم بت پرست نیز از مشاهده آن متأثّر شدند. حمزه ـ که مردى بسیار شجاع و قدرتمند بود ـ آن روز به شکار رفته بود. وقتى از شکار برگشت خبر اذیّت ها و اهانتهاى ابوجهل را به او رساندند. حمزه که از پیش ماجراجویى هاى ابوجهل را مى دانست، خشمگین شده، به سراغ ابوجهل آمد و به او پرخاش کرده، مشت محکمى بر بینى او وارد کرد; به گونه اى که خون از بینى اش جارى شد، ابوجهل با این که نیرومند و داراى قوم و قبیله زیادى بود; ولى از هیبت و شجاعت حمزه ترسید و عکس العملى از خود نشان نداد. در این هنگام بود که حمزه به اسلام گروید و بر آستان خدا و رسولش، سر تسلیم فرود آورد.

بر همین اساس آیه شریفه فوق نازل شد که: «آیا کسى (حمزه) که مرده بود و با پیوستن به اسلام او را زنده کردیم و قلب او نورى افروختیم که مسیرش را در بین مردم انتخاب کرد، همانند کسى است (ابوجهل) که در ظلمات و تاریکى ها گرفتار است و آن قدر متعصّب و لجوج است که از این ظلمات خارج نمى گردد، افراد بى ایمان بر این عقیده اند که عملشان شایسته است; در حالى که روز به روز در لجن زار شقاوت، کفر و بدبختى فرو مى روند».(2)

2ـ شأن نزول دیگر این است که: آیه شریفه درباره عمّار یاسر و ابوجهل نازل شده است. عمّار یاسر، از جوانان شجاع، از جان گذشته و پیشگام در اسلام بود.

او از یاران پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود و بعد از رحلت آن حضرت از اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) به شمار مى رفت. و عاقبت در جنگ صفین شهید گشت.(1)هنگامى که عمّار مسلمان شد، عدّه اى از دشمنان ـ مخصوصاً ـ ابوجهل ـ او را مذمّت کرده، مورد شکنجه قرار دادند. از این رو، آیه شریفه درباره ایمان عمّار و کفر ابوجهل نازل شد; با این تعبیر که عمّار قبل از اسلام مرده بود; ولى با روى آوردن به اسلام زنده شد و قلب او نورانى گشت. امّا ابوجهل بر اثر اصرار و لجاجت بر کفرش، در وادى ظلمت ماند و هیچ امیدى به رستگارى او نیست; زیرا او کارهاى زشت خود را شایسته مى پندارد.(3)


1- تفسیر نمونه، جلد 5، صفحه 424.

2- شهادت او در جنگ صفین غائله اى به پا کرد، زیرا حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) فرموده بودند که عمّار به دست گروه سرکش کشته مى شود. از این رو، وقتى او شهید شد، عدّه اى از مردم و یاران معاویه نسبت به معاویه بدبین شدند; ولى با یک تفسیر غلط خود را نجات داده، گفت: ما عمّار را نکشتیم، بلکه عمّار را کسى به قتل رساند که او را به این جنگ روانه کرده است!

3- تفسیر نمونه، جلد 5، صفحه 425.

  ?«حیات و زندگى» چیست؟
 

براى روشن شدن و درک عمیق مثال اوّل، لازم است «حیات و زندگى»، مقدارى مورد بررسى قرار گیرد; اگر چه آثار حیات و زندگى، در همه جا دیده مى شود و به خوبى مى توان حیات را از مرگ تمیز داد; ولى تعریف حیات و درک حقیقت آن بسیار مشکل است; چه این که تاکنون هیچ کس تعریف جامعى از حقیقت حیات و زندگى ارائه نکرده است. به همین جهت، دانشمندان معتقدند که هیچ موجود زنده اى از موجود بى جان به وجود نمى آید. دانشمندان دانه اتم را شکافتند; اختراعات و اکتشافات عجیبى از قبیل رایانه و... از خود نشان دادند; امّا نتوانستند موجود زنده اى را از موجود بى جان بیافرینند.

قرآن مجید در 1400 سال پیش انسان را عاجز دانسته، مى فرماید: «اگر همه افراد دست به دست هم دهند، از خلق یک مگس ناتوانند.»(1) و اکنون در این عصر نوآورى، انسان حتّى از ادّعاى چنین خلقتى عاجز است تا چه رسد به خلق آن.

اصل مسلّمى در علم تجربى وجود دارد که موجود زنده از مرده به وجود نمى آید. و این که مردم خیال مى کنند اگر مثلا دو آجر مرطوب روى هم قرار گیرد، از بین آنها عقرب به وجود مى آید، گمان باطلى است. حتماً باید تخم عقرب وجود داشته باشد تا این کار عملى گردد. و نیز تصوّر این که از سیب کرم تولید مى شود، غلط است. حتماً باید تخم کرم در درون سیب وجود داشته باشد تا کرم به وجود آید و نیز نه از حیوان، گیاه تولید شود و نه از گیاه حیوان.

سؤال: روزى که کره زمین از خورشید جدا شد و کم کم سرد گشت موجودات زنده از کجا و چگونه به وجود آمدند؟ آیا این چنین نبوده است که موجود جاندار از بى جان به وجود آمده باشد؟

جواب: بله، در آن زمان شرایط پیچیده اى وجود داشته است که موجودات جاندار از موجودات بى جان به وجود آمدند; ولى اکنون نه آن شرایط وجود دارد; و نه بشر توان دستیابى به آن را دارد.

بنابراین، حیات و زندگى، عجیب ترین پدیده عالم هستى است; و از آن عجیب تر خالق این زندگى و حیات است که میلیون ها دانشمند ـ با همه مطالعات و تحقیقاتى که داشته اند ـ نتوانستند از راز این مخلوقِ خالقِ توانا مطّلع گردند! از این رو، مسأله حیات یکى از مهم ترین دلایل خداشناسى به شمار رفته است.

1- سوره حج، آیه 73.

 






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 9:56 ص توسط جواد قاسم آبادی


اسوه اخلاق در ارزش هاى اخلاقى

جضرت على(علیه السلام) در عهدنامه مالک اشتر(1) همه اقشار جامعه را، از جمله:

افسران، قضات، علما، تجّار، کشاورزان، وزرا، مسئولان کشورى و... مورد سفارش قرار مى دهند; ولى وقتى به قشر محروم جامعه مى رسند، تعبیر زیبایى دارند که آن تعبیر در مورد هیچ یک از گروه هاى فوق دیده نمى شود. آن حضرت مى فرمایند: «ثُمَّ اللّهَ اللّهَ فى الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذینَ لاَ حِیلَةَ لَهُمْ...» اى مالک! خدا را خدا را درباره طبقه محروم جامعه فراموش نکن! کسانى که گریزى براى آنها نیست; و نیازمند و از کار افتاده اند. مبادا اینها را به دست فراموشى بسپارى! در میان این گروه، عدّه اى اظهار فقر و نیاز مى کنند، ولى عدّه دیگر راضى به اظهار فقر نیستند که باید بدون تقاضا به آنها بخشش کنى، بخشى از بیت المال را مخصوص این افراد قرار بده. به کسانى که در دست رسند، خود نظارت کن; و کسانى که دور هستند، نمایندگان مطمئنّى را برگزین تا به امور آنان رسیدگى کنند. با آنها به گرمى برخورد کن تا احساس شخصیّت کنند. تمام احتیاجات آنها را برآورده ساز حتّى امور جزیى آنها از نظر تو مخفى نماند و گرنه مورد بازخواست خداوند قرار خواهى گرفت. در ایّام هفته ساعت یا روزى را معیّن کن تا مردم آزادانه با تو ملاقات کنند و مشکلاتشان را در میان بگذارند; چه این که گاهى وسطه ها اخبار و رخدادها را ناقص به تو مى رسانند و...»

آفرین بر این سخنان زیبا، که چون خورشید بعد از هزار و اندى سال مى درخشد و روز به روز بر زیبایى و درخشش آن اضافه مى گردد; و هزاران آفرین بر گوینده این سخنان جاوید، که شایسته است زمامداران عالم آن را با آب طلا بنگارند و سرلوحه کار خود قرار دهند.

عجبا! این اسوه اخلاق، یک زمامدار و حاکم است که این گونه درباره مردم مستضعف و محروم سفارش مى کند! دولت مردان دنیاى غرب نیز نوع دیگرى از زمامدارانند که براى جلب منافع خود به مرگ هزاران نفر از این انسان هاى محروم راضى هستند. تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟!

سؤال: گاهى حفظ ارزش هاى اخلاقى، سبب کاهش رشد اقتصادى مى گردد. بنابراین، جمع بین ارزش هاى اخلاقى و رشد اقتصادى چگونه ممکن است؟

پاسخ: نظام ما یک نظام ارزشى است و آنچه براى ما مهم شمرده شده، حفظ ارزشهاست; علاوه بر این مراعات اصول اخلاقى و آمیختگى اخلاق با اقتصاد سبب عقب ماندگى نمى شود، بلکه این اقتصاد غیر ارزشى است که در همین دنیا زیان هایى مى آفریند که قابل جبران نیست.

مگر عامل عمده جنگ جهانى دوّم، همین اقتصاد غیر ارزشى نبود! جنگى که تعدادى از کشورها را کاملا ویران و تعداد دیگر را نیمه خراب کرد. فاجعه دردناکى که 30 میلیون قربانى بر جاى گذاشت; جنگى که 30 میلیون معلول به یادگار گذاشت. آیا اقتصاد عقب مانده ـ البتّه به تعبیر طرفداران مکتب مادّى ـ بهتر است یا چنین اقتصاد پیشرفته اى؟!

باید دانست که عمران و آبادى جهان نیز در سایه اقتصاد ارزشى تحقّق مى یابد.


1- نامه 53 نهج البلاغه، ذکر این مطلب لازم است که این عهدنامه از طولانى ترین و جامع ترین فرمان هاى حضرت على(علیه السلام) است. بى شک این فرمان براى تمام رؤساى حکوت ها مفید است; زیرا آن قدر سخنان آن حضرت با طراوت و با حکمت است که در هر عصر و زمانى این سخنان نوآور است.

  ?على(علیه السلام) و هدیه شبانه
 

یکى از نامه هاى گرانقدر نهج البلاغه، نامه آن حضرت به «عثمان بن حنیف» فرماندار بصره است.(1) اشعث بن قیس منافق ـ که عامل بسیارى از مفاسد و اختلافات در دوران خلافت حضرت على(علیه السلام) بود ـ با کسى به نزاع برخاست. پرونده این نزاع به دست مبارک امیر المؤمنین(علیه السلام) رسید. قرار بر این شد که روز بعد حضرت درباره این دو، قضاوت کند. شب هنگام درِ خانه آن حضرت به صدا درآمد. حضرت در را باز کردند; دیدند اشعث با ظرفى پر از حلوا جلوى در ایستاده است. وقتى حضرت امیر(علیه السلام) او و کاسه حلوایش را مشاهده کردند، نگاه تندى به او افکندند و فرمودند: «آیا این کاسه حلوا رشوه است؟ یا صدقه؟ یا زکات؟ على، نه اهل رشوه است تا به سبب رشوه بر خلاف حق قضاوت کند و نه اهل صدقه و زکات، که اینها بر بنى هاشم حرام است.

اشعث که از این برخورد قاطع و تند امیر زمامداران، دست و پاى خود را گم کرده بود، گفت: نه، هیچ کدام نیست، بلکه هدیه است! هر مسلمانى حق دارد به مسلمان دیگر هدیه دهد. ]این کار در واقع کلاه شرعى بود که متأسّفانه در عصر ما نیز صورت مى گیرد و رشوه در لباس هاى دیگر، تحت عناوینى از قبیل: هدیه، انعام، شیرینى، حق و حساب و مانند اینها تحقّق مى پذیرد.[

حضرت که چهره هزار رنگ اشعث را مى شناخت، به نیّت واقعى او واقف گشته، فرمودند: اشعث! آیا دیواه شده اى؟ یا عقلت را از دست داده اى؟! یا هذیان مى گویى؟! تو نیمه شب با این کاسه حلوا مى خواهى على را بفریبى و او را به ظلم دعوت کنى تا فردا به نفع تو حکم دهد! اشعث تو مرا با خود مقایسه کرده اى! بگذار تا خود را بشناسانم: اشعث این حلوا که سهل است چون این حلوایى که من دیدم، گویا با آب دهان مار مخلوط گشته ]اگر چه ظاهرى زیبا دارد; ولى باطنش بسیار کثیف است.[ به خدا قسم اگر آسمان هاى هفت گانه را به على دهند تا بر مورچه اى ظلم کند، چنین نخواهد کرد.

حال، آیا دنیایى با چنین زمامدارى امن و امان است یا جهانى که حاکمانش هستى کشور خویش را در مقابل یک زن آلوده مصالحه مى کنند؟! این کجا و آن کجا! بنابراین، بر عهده هر مسلمانى است که ارزشهاى انسانى را فرا گیرد و چرخ اقتصاد را توأم با ارزشهاى انسانى به حرکت درآورد.


1- چهل و پنجمین نامه نهج البلاغه، که حاوى بسیارى از مسایل اقتصادى است.

  ?مباحث تکمیلى آیه

  ?1ـ رباخوارى در عصر ما
 

در زمانهاى گذشته، رباخوارى محدود بود. در هر جامعه اى چند شخص ثروتمندى وجود داشت که به انسان هاى نیازمند وام مى پرداختند; و پس از مدّتى اصل پول را به همراه سود آن باز مى ستاندند و این کار را پیشه خود مى دانستند; ولى در عصر و زمان ما، علاوه بر گسترش رباخوارى بین افراد جامعه، متأسّفانه این عمل زشت بین ملّت ها و کشورها نیز سرایت کرده است. اکنون چندین کشور ثروتمند با رباخوارى، کشورهاى سوّم را در دام خود گرفتار کرده اند این مرض مُسرى و مرگ آور چنان در پیکر اقتصادى بعضى از کشورهاى مستضعف سرایت نموده است که باید تمام سود خالص ملّى را صرف درمان این بیمارى کنند.

از این رو فاصله طبقاتى بین کشورهاى ثروتمند و جهان سوّم روز به روز بیشتر مى گردد و اگر به همین صورت ادامه یابد، بسیارى از این کشورهاى استثمار شده، به خاک سیاه خواهند نشست. به عنوان مثال، یکى از علّت هاى متزلزل و نابسامان وضع اقتصاد کشورهاى جنوب شرق آسیا، همین مسأله رباخوارى است.

رباخواران جهان بعد از جنگ تحمیلى ـ که ملّت شجاع ایران از این امتحان بزرگ الهى نیز سرافراز بیرون آمد ـ این دام را براى ما نیز گستردند. درِ کیسه بذل و بخشش خود را به روى ما گشودند و مقدارى ما را آلوده این وام ها کردند; ولى بحمداللّه مسئولان کشور خیلى زود متوجّه این زهر خطرناک شدند و دریافت چنین وام هایى را متوقّف ساختند; و اقساط آنها را تدریجاً پرداختند و کشور را از این دام نجات دادند.

علاوه بر این نوع رباخوارى که ذکر شد، نوع دیگرى از رباخوارى در عصر ما وجود دارد که از نوع پیشین زشت تر و قبیح تر خواهد بود و آن رباخوارى با سرمایه خود مردم است. اگر در گذشته شخص رباخوار با سرمایه خود مرتکب این عمل زشت مى شد; ولى اکنون بانکهاى ربا که سرمایه شان از آن مردم است، به امر رباخوارى اشتغال دارند که قطعاً این عمل، مفاسد بیشتر با عذاب هاى شدیدترى در پى خواهد داشت.

  ?2ـ آیا فعّالیّت بانکها بدون رباخوارى ممکن است؟
 

برخى بر این عقیده اند که در این عصر اقتصاد بدون ربا، قادر به فعّالیّت نیست. از این رو، منع از رباخوارى توقّف فعالیّت بانکها را در پى خواهد داشت و نتیجه این توقّف رکود اقتصادى است. به عبارت دیگر، مسأله ربا آن چنان با اقتصاد آمیخته گشته که تفکیک ناپذیراست.

این نوع تفکّر و باور غلط از ناحیه افرادى القا مى شود که خود باخته و غرب زده هستند. البتّه جا دارد که کشورهاى ثروتمند، چنین تبلیغاتى را از طریق ایادى خود داشته باشند; زیرا این تفکّر مطابق با منافع آنهاست و آنها مطالب را مطابق منافع خود به دیگران القا مى کنند. در حالى که این تفکّر نادرست است.

بانکهاى اسلامى اگر بر اساس آیین نامه هاى مصوّب عمل کنند و مردم هم از متن قرار داد مطّلع گردند و بر آن وفادار بمانند، مشکل ربا پیش نخواهد آمد. هم سپرده گذاران بهره مند خواهند شد; و هم بانکها استفاده سرشارى خواهند برد; و هم چرخ اقتصاد کشور به حرکت در خواهد آمد.

یکى از عقود اسلامى ـ که در آیین نامه بانکدارى نیز وارد شده ـ عقد «مضاربه» است، که تنها به تجارت اختصاص ندارد.(1) بلکه سرمایه گذارى در امر تولید، صنعت، دامدارى، کشاورزى، خدماتى و... را نیز شامل مى شود.

در عقد مضاربه، مشترى سرمایه خود را در اختیار بانک قرار مى دهد و بانک با قرارداد مضاربه سود هر یک را مشخّص مى کند. البتّه تعیین سود باید درصدى از منفعت کار باشد; نه درصدى از اصل سرمایه. مشترى مى تواند به بانک وکالت دهد تا سهم او را از سود به مبلغ معیّنى مصالحه کند و هر ماه آن را دریافت نماید; لکن در پایان قرار داد، سود پرداخت شده محاسبه گردد. آن گاه به بانک وکالت مطلق مى دهد تا در هر یک از امور مذکور که مایل بود سرمایه گذارى صورت گیرد; و بانک هم باید به آن عمل نماید.

در این صورت بدون آن که مشکل ربا ایجاد شود، هم صاحب پول بهره مند مى گردد و هم بانک نصیب خود را از سرمایه گذارى به دست مى آورد و هم براى این که چرخ اقتصاد جامعه راکد نماند، تجارت سالمى صورت مى پذیرد.

باید توجّه داشت در این گونه موارد عقود شرعى باید تحقّق پذیرد و گرنه به مجرّد روى کاغذ آوردن، این عقود شرعى، چیزى را عوض نمى کند و مشکل ربا به قوّت خود باقى مى ماند. بنابراین، قطعاً حذف ربا از بانکها امکان پذیر است. چنان که در صدر اسلام و در عصر ظهور پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در مکّه و مدینه رباخوارى رواج داشت و جزء اقتصاد آن زمان محسوب مى شد; ولى با ظهور اسلام و حکم حرمت ربا، این پدیده شوم به دست فراموشى سپرده شد و در اقتصاد آنها هیچ وقفه اى ایجاد نشد.


1- علما در این مسأله اختلاف نظر دارند. بعضى معتقدند: مضاربه تنها در تجارت صورت مى پذیرد و برخى بر این باورند که امور دیگر را نیز در بر مى گیرد.

  ?3ـ حکم سپرده ها و وام ها
 

آیا سپرده هایى که مردم در اختیار بانکها قرار مى دهند و هر ماه سود معیّنى دریافت مى کنند، مشروع و حلال است؟ و نیز وام هایى که بانکها در اختیار مشتریان خود مى گذارند و در صدى سود از آنها دریافت مى کنند چه حکمى دارد؟

قبل از پاسخ به این دو سؤال، مناسب است به عنوان مقدّمه، فلسفه این نوع سپرده گذارى و پرداخت وام ذکر شود:

بسیارى از مردم داراى سرمایه اى هستند ـ مانند پولى که از راه ارث به آنها رسیده، یا کارگر و کارمندى که بازخرید شده اند، یا از طریقى پس اندازى به دست آورده است و... ـ ولى توان و مدیریّت به کارگیرى سرمایه خود را در امر اقتصاد ندارند. از طرف دیگر، بسیارى از مردم داراى مدیریّت اقتصادى قوى هستند; لکن سرمایه در دست ندارند; مانند بسیارى از جوانان فارغ التحصیل دانشگاهها که هم مدیریّت دارند و هم توان و نشاط کار; ولى فاقد سرمایه اند.

در این جا بانکها مى توانند براى آن دو قشر جامعه کمک مؤثّرى داشته باشند. به این صورت که بانکها سرمایه اى را در اختیار افراد توانمند بى سرمایه قرار دهند تا آنها بر اساس قرارداد، در امر تجارى سرمایه گذارى کنند و از سود به دست آمده درصدى به خود و درصدى به بانک تعلّق دهند; سپس طى اقساطى، اصل سرمایه را به بانکها بازگردانند.

از سوى دیگر، بانکها مى توانند سرمایه افراد ناتوان و فاقد مدیریّت را در اختیار خود بگیرند و با مشارکت در امر سرمایه گذارى مفید، سهمى از سود به دست آمده را به صاحبان سرمایه اختصاص دهند.

بدین ترتیب، اگر این دو نوع مشارکت سرمایه و کار بر اساس عقد شرعى صورت پذیرد، هیچ اشکالى در شرعیّت آن ایجاد نخواهد شد.

براى تحقّق این امر، مطالب ذیل توصیه مى گردد:

1ـ به کارمندان بانکها آموزش داده شود تا احکام بانکدارى اسلامى و عقود شرعى مربوط به آن را فراگیرند و در اجراى قوانین ملزم باشند.

2ـ افراد عالم و مطّلع به احکام شرعى بانکدارى، مسایل بانکدارى اسلامى را با بیانى ساده براى مردم تبیین و روشن سازند، مخصوصاً خطرات ربا و حکم شدید و برخورد بسیار تند اسلام را درباره رباخواران کنند.

3ـ شایسته است که بانکها بین سود سپرده ها و وامها توازن برقرار کنند و این گونه نباشد که سود وام، بیشتر از سود سپرده هاى مردمى باشد، و نیز در احیاى هر چه بیشتر قرض الحسنه، گام هاى مؤثّرى بردارند.

* * *

  ?4ـ آیاتى دیگر درباره ربا
 

براى تکمیل بحث، به سه آیه درباره احکام و جزیّیات ربا اشاره مى گردد:

الف ـ خداوند در آیه 278 سوره بقره فرموده است: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوْا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبا اِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنِینَ» اى کسانى که ایمان آورده اید! از ]مخالفت فرمان[ خدا بپرهیزید، و آنچه از ]مطالبات[ ربا باقى مانده است، رها کنید; اگر ایمان دارید.

آغاز این آیه، خطاب به مؤمنان است و پایانش نیز مشروط به ایمان شده است. معناى این حُسن مطلع و حُسن ختام، این است که رباخوارى با روح ایمان ناسازگار است و فرد رباخوار مؤمن نیست.

  ?شأن نزول آیه فوق
 

بعضى از ثروتمندان مسلمان، از وام هاى ربوى که قبلا پرداخته بودند، مطالبات ربوى داشتند. از جمله این افراد، عبّاس بن عبدالمطلب و خالدبن ولید بودند. وقتى آیه تحریم ربا بر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نازل شد، اینها گفتند: پول ما در دست مردم است و ما قبل از تحریم ربا به آنها وام پرداختیم. اکنون تکلیف ما چیست؟ بر این اساس، آیه شریفه نازل شد و فرمود: تنها حق دارید اصل سرمایه را بازگردانید; ولى چنانچه ایمان دارید، باید سود ربوى آن را رها سازید. آن هنگام که حکم تحریم ربا بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شد، حضرت فرمودند: «تمام رباهایى که از زمان جاهلیّت باقى مانده بود، باطل کردم و اوّلین ربایى که باطل نمودم، رباى عمویم، عبّاس بن عبدالمطلب بود».(1) از فرمایش پیامبر(صلى الله علیه وآله)استفاده مى گردد که در اسلام، تقدّم رابطه بر ضابطه بى معناست.

ب ـ در آیه بعد خداوند مى فرماید: «فَاِنْ لَّمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْب مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وِ اِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُءُوسُ اَمْوالِکُمْ لاتَظْلِمُونَ وَ لاتُظْلَمُونَ» اگر چنین نکنید (به رباخوارى ادامه دهید)، بدانید که خدا و رسولش با شما پیکار خواهند کرد. و اگر توبه کنید، سرمایه هاى شما ]اصل سرمایه، بدون سود[ از آن شماست ]با این کار، [نه ستم مى کنید و نه بر شما ستم وارد مى شود.(2)

باید توجّه داشت که در صدر آیه، اعلام جنگ از ناحیه خدا و رسولش است; نه از ناحیه رباخواران! زیرا «فَأذَنُوا» به معناى «فَاعْلَمُوا» یا «فَایْقَنُوا» است; یعنى بدانید یا یقین کنید که خدا و رسولش با شما مى جنگند. ولى اگر جمله فوق «فَآذِنُوا» خوانده شود ـ چنان که بعضى تصوّر کرده اند و این قرائت غیر معروف است ـ اعلام جنگ از ناحیه رباخواران است.(3)

ج ـ آیه 280 سوره بقره نیز مى فرماید: «وَ اِنْ کانَ ذُو عُسْرَة فَنَظِرَةٌ اِلى مَیْسَرَةوَأَنْ تَصَدَّقُوا خیرٌلَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ».

اگر بدهکار توان بازپرداخت اصل سرمایه و بدهى شما را نداشت، او را تا هنگام توانایى مهلت دهید و چنانچه اصلا قدرت پرداخت را نداشت، آن را به عنوان صدقه و انفاق در راه خدا به حساب آورید. در صورتى که بدانید منافع این کار براى شما بهتر است.از مجموع این آیات استفاده مى گردد که ربا در نزد خداوند، گناهى بزرگ و خطرناک شمرده شده است و تعبیراتى که در این زمینه ذکر شده، درباره هیچ گناهى وارد نگشته است.

* * *

 


1- مجمع البیان، جلد 2، صفحه 392.

2- سوره بقره، آیه 279.

3- از تعبیر آیه معلوم مى شود که رباخواران با ارشاد و تذکّر از رباخوارى اجتناب نمى کنند. از این رو، حکومت اسلامى مى تواند آنها را وادار به اجتناب از رباخوارى کند.

  ?فصل یازدهم

  ?دهمین مثال: خلقت شگرف حضرت عیسى بن مریم(علیهما السلام)
 

خداوند متعال در آیه 59 سوره آل عمران مى فرماید: «اِنَّ مَثَلَ عِیسى عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» مثل عیسى در نزد خدا، همچون آدم است که او را از خاک آفرید; سپس به او فرمود: «موجود باش!» او هم فوراً موجود شد. ]بنابراین، ولادت مسیح بدون پدر، هرگز دلیل بر اولوهیّت او نیست.[

  ?شرح و تفسیر

قرآن مجید از آیه 45 تا 59 سوره آل عمران درباره حضرت عیسى بن مریم(علیه السلام)سخن مى گوید و مراحل مختلف زندگى او را از قبیل: کیفیّت تولّد، پرورش و رشد او، رسالت و پیامبرى، معجزات و کرامات، عروج آن حضرت به آسمان و... مورد بررسى قرار مى دهد. در این آیه مورد بحث نیز قرآن در صدد برآمده تا شبهه اى را که نسبت به حضرت عیسى وجود دارد، برطرف سازد.

سؤال: چگونه ممکن است انسانى بدون داشتن پدر، تنها از مادر متولّد شود؟ و چگونه تولّد انسانى بدون ترکیب اسپرم و اُوول (نطفه مرد و زن) ممکن است؟

آیه مثل در صدد پاسخ به این شُبه است که: «مگر حضرت آدم(علیه السلام) پدر داشت؟! آفرینش او که سخت تر از تولّد عیسى بود; چون او نه پدر داشت و نه مادر; همان خدایى که آدم را بدون پدر و مادر آفرید، قادرست که عیسى بن مریم را بدون پدر بیافریند!

این گونه کارها در نزد خداوند دشوار نیست. خداوند همین که اراده کند، ایجاد مى شود. «ثُمَّقالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(1) فرمان همان و ایجاد شدن همان.

آفرینش مخلوقات در نزد خداوند چنان است که بین کوچکى و بزرگى; راحتى و سختى، هیچ تفاوتى وجود ندارد. اگر خداوند بخواهد جهانى مانند جهان کنونى با این همه کهکشان ها و ستارگان ـ که آمار آن عجیب و وسعت آن حیرت آور است ـ بیافریند، به محض فرمان، ایجاد صورت مى گیرد.

اگر انسان در هنگام نماز به چنین خداوندى فکر کند و بیندیشد که در مقابل چه خداى قادرى ایستاده است; و احساس کند که «هیچ» با «همه چیز» صحبت مى کند، مسلّماً حال دیگرى در نماز پیدا خواهد کرد.



1- مضمون این آیه، در هشت آیه از قرآن مجید تکرار شده است.

  ?قدرت خداوند در کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام)
 

على(علیه السلام) در خطبه 185 نهج البلاغه، درباره قدرت خداوند جملات زیبایى دارد که به چند نمونه آن اشاره مى کنیم: «لَوْ فَکَّرُوا فى عَظیمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسیمِ النِّعْمَةِ لَرَجَعُوا اِلَى الطَّریقِ وَ خافُوا عَذابَ الْحَریقِ...» اگر مردم در قدرت عظیم خداوند و نعمت هاى فراوان او مى اندیشیدند، حتماً هدایت مى شدند و از عذاب الهى مى ترسیدند; ولى افکار مردم بر اثر هوى و هوس، ناتوان شده و حجاب هاى خودپرستى جلو دیدگان آنها را گرفته است; نه چشم بینا دارند و نه قلب پذیرا. نگاهى به این موجودات کوچک و ریز بیفکن که چگونه خلقت اینها را شگفت انگیز آفریده است! تمام اجزاء و اندامى که یک حیوان بزرگ آن را داراست، خداوند براى این موجودات نیز آفریده است.

سپس حضرت خلقت مورچه را مورد بررسى قرار داده، نکات لطیف و ظریفى را درباره آن بیان مى فرماید.

یکى از حجاب هایى که سبب مى شود، شگفتى هاى آفرینش مورد توجّه انسان قرار نگیرد، حجاب عادت است; زیرا عادت باعث مى شود که عظمت چیزى از یاد برود; مثلا همین مورچه که معمولا مورد دید همگان است، براى انسان عادى شده است و این عادت سبب شده است که به شگفتى آن توجّه نشود. چه این که اگر مورچه با یکى از پیشرفته ترین صنایع بشر مقایسه گردد، آن وقت عظمت قدرت خداوند آشکار مى شود.

یکى از صنایع پیشرفته بشر هواپیماست که این هواپیما مسافران و بارهاى زیادى را حمل و نقل مى کند و داراى قسمت و اجزاى متفاوتى است که همانند یک شهر کوچک مى ماند. اگر این هواپیما ـ که نهایت قدرت نمایى بشر است ـ با مورچه ـ که یکى از صنایع کوچک قدرت بى پایان خداوند است ـ مقایسه گردد، خواهیم دانست که مورچه از هواپیما عظیم تر و شگفت آورتر است; زیرا این موجود کوچک با این جثّه ریز خود، همه چیز را داراست. اجزا و دستگاههایى از قبیل: چشم، گوش، پا، نیروى جاذبه، نیروى دافعه، نیروى جذب و هضم غذا، دستگاه تخلیه فضولات، دستگاه تولید مثل، قدرت خانه سازى و انبارسازى، تهیّه مواد غذایى و نگهدارى آن بطورى که فاسد نشود و... واقعاً این موجود کوچک، یکى از شگفتى هاى آفرینش است که چگونه این همه اجزا و دستگاهها در بدن کوچک او جا گرفته است!

علاوه بر آن که هواپیما قدرت تهیّه مواد خوراکى، تولید مثل و... را ندارد، و فاقد بسیارى از دستگاههایى است که در درون مورچه است، خود به تنهایى قادر بر انجام کار نیست، بلکه عدّه اى تکنسین آن را به حرکت درمى آورند.

آرى! اگر انسان در قدرت عظیم و پایان ناپذیر خداوند اندیشه کند، هدایت مى شود و از آفرینش یک انسان فاقد پدر، تعجّب نمى کند. باید بر چنین خداى قادرى، با تمام وجود سجده کرد و بر چنان انسان کامل (على(علیه السلام)) که این قدرت وصف ناپذیر را زیبا توصیف نموده است، درود و سلام فرستاد.

  ?درباره پیدایش انسان دو نظریّه عمده وجود دارد:
 

1ـ «تنوّع انواع». صاحبان این نظر معتقدند: آدم داراى خلقت مستقلّى بوده است، همان گونه که دیگر حیوانات نیز خلقت جداگانه اى داشته اند. این نوع برداشت را «ثبوت انواع» نیز مى گویند.

2ـ «تبدّل انواع». این نظر که در بین دانشمندان علوم طبیعى مشهور است، مى گوید: در ابتداى خلقت، تنها یک موجود تک سلولى وجود داشته که در دل دریاها شناور بوده است. این موجود با گذشت زمان رشد یافت; و سپس به ماهى تبدیل شد. ماهى نیز شروع به تولید مثل و تکثیر نسل نمود. آن گاه تعدادى از آن ماهى ها بر اثر امواج دریا به روى زمین پرتاب شدند و کم کم به سایر حیوانات تبدیل گشتند که از جمله آنها میمون و بوزینه است، پس از آن عدّه اى از بوزینگان تکامل و رشد یافته، تبدیل به انسان شدند.

آیا صاحبان این نظریّه (تبدّل انواع) دلیل قاطعى دارند؟

خیر; چون ریشه این تفکّر به میلیون ها سال قبل باز مى گردد و در آن زمان انسانى وجود نداشته، اطّلاعات دقیقى نرسیده است; تنها قرائن و شواهدى از باستان شناسان جمع آورى شده است که آن هم یقین آور نیست.

  ?تفاوت بین «نظریّه» و «قانون»
 

در مباحث علمى، آن دسته از مسایلى که در آزمایش مى گنجد، بعد از آن که مسیر آزمایش را طى کرد، تبدیل به یک قانون عملى مى شود; مثلا به وسیله آزمایش ثابت شده است که سرعت نور در هر ثانیه 300 هزار کیلومتر است. امّا آن دسته از مسایلى که در علوم تجربى نمى گنجد و قابل آزمایش نیست و براى اثبات آن از روى عقل به قرائن و شواهد موجود تمسّک مى جویند، «فرضیّه» نامیده مى شود.

از این رو، «تبدّل انواع» فرضیّه است، نه قانون. یکى از ویژگى هاى فرضیّه، احتمال عوض شدن و باطل شدن آن است. به عنوان نمونه، دانشمندان فرضیّه اى را مطرح کردند که انسان هاى چهل هزار سال قبل، غیر از انسان هاى امروز بودند; ولى باستان شناسان جمجمه هایى از دو میلیون سال پیش یافتند که کاملا شبیه به انسان امروزى است. بدین ترتیب فرضیّه قبل، باطل مى گردد.






نوشته شده در تاریخ 90/3/21 ساعت 9:55 ص توسط جواد قاسم آبادی


?فصل دهم

  ?نهمین مثال: رباخواران

خداوند متعال در آیه 275 سوره بقره درباره «رباخواران» مى فرماید: «اَلَّذینَ یَأکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ اِلاّ کَما یَقُومُ الَّذى یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ المَسِّ ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّما الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ اَحَلَّاللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جائَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ اَمْرُهُ اِلَى اللّهِ وَ مَنْ عادَ فَاُولئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ» کسانى که ربا مى خورند، ]در قیامت [برنمى خیزند مگر مانند کسى که بر اثر تماسّ شیطان، دیوانه شده است ]و نمى تواند تعادل خود را حفظ کند; گاهى به زمین مى خورد، گاهى به پا خیزد[. این بدان جهت است که گفتند: «داد و ستد هم مانند رباست ]و تفاوتى میان آن دو نیست.[» در حالى که خدا بیع را حلال کرده است و ربا را حرام و اگر کسى اندرز الهى به او رسد، و ]از رباخوارى [خوددارى کند، سودهایى که در سابق (قبل از نزول حکم تحریم) به دست آورده، مال اوست; و کار او به خدا واگذار مى شود; ]و خداوند گذشته او را خواهد بخشید.[ امّا کسانى که بازگردند ]و بار دیگر مرتکب این گناه شوند[، اهل آتشند; و همیشه در آن مى مانند.

  ?دورنماى بحث

بر اساس این آیه مَثَل، رباخواران در روز قیامت، وقتى وارد محشر مى شوند، مانند آدم هاى مست و دیوانه و انسانهاى مبتلا به صرع هستند که قادر بر حفظ تعادل خود نیستند; از این رو به محض برداشتن چند قدم بر زمین مى خورند و دوباره برمى خیزند. این منظره وحشتناک سبب جلب توجّه اهل محشر مى شود و همگان متوجّه مى شوند که اینان رباخوارانند.

  ?رابطه این آیه با آیات قبل

در چندین آیه از مثل هاى قبل، بحث درباره صدقه و انفاق در راه خدا بود. این آیه مثل نیز به نحوى مربوط به صدقه است; زیرا صدقه بر دو قسم است:

1ـ صدقه بدون عوض، که همان انفاق و بخشش به نیازمندان است.

2ـ صدقه با عوض، که آن را وام یا قرض الحسنه نامیده اند.

در صورتى که وام بدون دریافت سود و اضافه باشد، قرض الحسنه است وگرنه ربا و حرام خواهد بود. در روایات اسلامى وارد شده است که: صدقه و بخشش بدون عوض ثوابش ده برابر است و قرض الحسنه و صدقه با عوض اجر و پاداشش هجده برابر است.(1) دلیل این امر روشن است; زیرا وام گیرندگان افراد آبرومند و محتاج هستند.

بنابراین، در «وام» دو کار نیک صورت مى گیرد: 1ـ رفع حاجت نیازمند، 2ـ حفظ آبرو و حیثیّت او.

بر اساس آیه شریفه «مَنْ جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها»(1) هر یک از این دو، ده حسنه دارد، که مجموعاً بیست حسنه مى شود; ولى از آن جایى که وام پس از مدّتى بازگردانده مى شود، دو حسنه از آن کم مى گردد که در این صورت قرض الحسنه هجده پاداش دارد.


1- سوره انعام، آیه 160.

  ?شرح و تفسیر

«اَلَّذینَ یَأکُلونَ الرِّبا...» کسانى که به گناه بزرگ رباخوارى آلوده گشته اند، در روز محشر و قیامت، همچون افراد مصروع و دیوانه حرکت مى کنند و تعادلى در راه رفتن ندارند.

«ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّما الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا» علّت این که رباخواران به چنین سرنوشت شومى دچارند، بدان جهت است که علاوه بر رباخوارى و ارتکاب کار حرام، در صدد توجیه کار زشت خود برمى آیند و به خداوند اعتراض مى کنند که «ربا همانند بیع است و هیچ تفاوتى بین این دو نیست; پس همانگونه که بیع حلال است ربا نیز باید حلال باشد!»

«اَحَلَّاللّهُ البیعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا» خداوند متعال معامله را حلال و رباخوارى را حرام شمرده است; زیرا در «بیع و معامله» مصلحتى وجود دارد ولى در «ربا» نه تنها مصلحتى نیست، بلکه مفاسدى نیز وجود دارد. در معامله گاهى سود وجود دارد; گاهى زیان، ولى در ربا این گونه نیست. رباخوار همواره سود مى برد و هیچگاه ضرر نمى بیند. در ربا خسارت همیشه از آن وام گیرنده است. از همین رو که رباخوار ضررى را متحمّل نمى شود، اموال او را «گنج بى رنج» خوانده اند.

علاوه بر آن، رباخوار عامل ایجاد فاصله طبقاتى در جامعه است; چون اگر رباخوارى در جامعه گسترده گردد، با گذشت زمان، ثروت در نزد آنان اندوخته مى شود و دیگران به خاک سیاه مى نشینند.

«فَمَنْ جائَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ اَمْرُهُ اِلَى اللّه» در بیان این حکم، نخست خداوند عدّه اى را مشمول رحمت خود قرار مى دهد و کسانى را که قبل از حکم حرمت ربا به این عمل زشت آلوده بودند، مورد عفو و بخشش خود قرار داده، مى فرماید: «کسانى که موعظه الهى را درباره حرمت ربا شنیده اند و از رباخوارى خوددارى کنند، برگذشته خود خوفى نداشته باشند زیرا خداوند گناه گذشته آنان را مى بخشد.

بنابراین، کسانى که در هنگام نزول آیه و بیان حکم با مردم قراردادهاى ربوى داشتند، تنها مالک سرمایه خود هستند و حقّ دریافت ربا را ندارند.

«وَ مَنْ عادَ فَاُولئِکَ اَصْحابُ النّارِهُمْ فیها خالِدُونَ» خداوند در این قسمت از آیه، رباخواران را مورد تهدید قرار داده، مى فرماید: اگر رباخواران بعد از نزول آیه باز به کار زشت خود ادامه دهند و دست از این گناه بزرگ ـ که در روایات فراوانى این عمل همچون عمل منافى عفّت با محارم شمرده شده است(1) ـ برندارند، جهنّم در انتظار آنهاست و همیشه در جهنّم خواهند ماند.

سؤال: خلود و جاودانگى در جهنّم مخصوص کفّار است; در حالى که برخى از رباخواران مسلمان هستند، پس خلود در مورد آنها به چه معناست؟

پاسخ، یکى از تفسیرهایى که در این زمینه گفته شده، این است که رباخواران به سبب عمل زشتشان بى ایمان از دنیا مى روند و روشن است که شخص بى ایمان جاودانه در جهنّم خواهد ماند.(2)

 


1- در روایات متعدّدى رباخوارى به زنا تشبیه شده است، براى آگاهى بیشتر به کتاب وسائل الشّیعه، جلد 12، روایات 1، 5، 6، 18، 19، 21، 22 باب یکم از ابواب الرّبا ر.ک.

2- احتمال دیگر آن است که منظور از خلود، زمان طولانى است نه جاودانگى در جهنّم.

  ?پیام هاى آیه

  ?1ـ مجازات رباخواران در دنیا و آخرت

در بین مفسّران گفتگوست که آیا این تشبیهى که قرآن درباره رباخواران بیان فرموده، مربوط به سرنوشت آنها در دنیاست؟ یا یک نوع مجازات و عذاب اخروى است.

از روایات اسلامى استفاده مى شود که این نوع سرنوشت متعلّق به هر دو جهان است. در تفسیر «نور الثقلین» روایتى از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که حضرت فرمودند: «آکِلُ الرِّبا لایَخْرُجُ مِنَ الدُّنیا حَتّى یَتَخَبَّطَهُ الشَّیْطانُ» رباخوار در همین دنیا به سرنوشت دیوانه گرفتار خواهد شد!(1)

در روایت دیگرى از حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده است که آن حضرت در شبى که به معراج(2) رفتند، عدّه اى را دیدند که با شکمهاى بزرگ به زحمت بر مى خیزند و چند قدمى را بطور غیر متعادل راه مى روند و به زمین مى خورند; دوباره برمى خیزند و همچنان مى افتند و این حالت مدام تکرار مى شود. آن گاه حضرت از جبرئیل پرسیدند: اینها چه کسانى هستند؟ جبرئیل امین عرض کرد: یا رسول اللّه! اینها رباخوارانند.(3)


1- نور الثقلین، جلد 1، صفحه 291.

2- مسأله «معراج» یکى از عقاید مسلّم مسلمانان است و حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) نه یک بار، بلکه بارها به معراج رفتند. براى توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، جلد 12، صفحات 7، 8، 11، 14، 15، 16، 17، 18; و جلد 22، صفحه 501 تا 570، ر.ک. ذکر این مطلب لازم است که بهشت و جهنّمى را که حضرت در این سفر مشاهده کردند، بهشت و جهنّم برزخى است.

3- وسائل الشّیعه، جلد 12، ابواب الرّبا، باب اوّل، حدیث 16.

  ?نسبت جنون به شیطان

  ?چرا در آیه مَثَل جنون به شیطان نسبت داده شده است؟

آنچه از ظاهر آیه استفاده مى گردد این است که سبب جنون و دیوانگى، شیطان است. در صورتى که از نظر علمى ثابت شده است که جنون عامل دیگرى دارد. از این رو مفسّران در تفسیر این آیه نظرات مختلفى دارند که به بعضى از آنها اشاره مى شود:

الف ـ خداوند در این آیه، طبق عقیده و فرهنگ مخاطبان زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)سخن گفته است; زیرا عرب ها در آن زمان بر این عقیده بودند که جنون از شیطان گرفته مى شود و به عبارت دیگر، شیطان در فرد مجنون نفوذ مى کند، به همین جهت قرآن آن را کنایه از جنون دانسته است.

ب ـ مراد معناى حقیقى جمله است نه کنایى آن. نسبت جنون به شیطان از این جهت است که خداوند مجازات این انسان هاى گنهکار را، سلطه شیطان بر آنها قرار داده است; و تسلّط شیطان سبب نگرانى و جنون آنها مى گردد.

  ?تناسب جرم ها و مجازات ها

بعضى از مفسّران معتقدند: مجازاتى که در قرآن مجید براى گناهى مشخص شده است، با آن گناه مناسبت دارد; مثلا مجازاتى که براى رباخواران بیان شده، با عمل ربا ارتباط دارد; زیرا همانگونه که رباخوار با عمل زشت خود اقتصاد یک جامعه را از تعادل خارج مى سازد و چرخ اقتصاد را از حرکت باز مى دارد، خود او نیز در جهان آخرت به همین سرنوشت گرفتار خواهد شد.

در روایتى از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است که حضرت فرمودند: «اَلظُّلْمُ فِى الدُّنْیا هُوَ الظُّلُماتُ فِى الآخِرَةِ» ظلم در دنیا سبب تاریکى آخرت است.(1)

در این روایت نیز گناه ظالم با مجازات آخرتش مناسبت دارد; چه این که ظالم با ظلم خود، جهان را در نظر مظلوم تیره و تار مى کند. بر همین اساس خود ظالم نیز مجازاتش تیرگى و ظلمت در آخرت است.

 


1- میزان الحکمه، باب 2448، حدیث 11108، روایات دیگرى نیز در همین باب وجود دارد که بر همین منظور دلالت دارند.

  ?فلسفه تحریم ربا

از این جهت که رباخوارى موجب مفاسد متعدّدى مى گردد، تحریم آن نیز فلسفه هاى مختلفى دارد که به بعضى از آن اشاره مى شود:

الف ـ یکى از فلسفه هاى تحریم ربا، مسأله ظلم است که در آیه 279 سوره بقره و در آیات دیگر بدان اشاره شده است.

ب ـ فلسفه دیگر آن، برچیده شدن سنّت حسنه «قرض الحسنه» است. این مطلب در روایات فراوانى وارد شده است که یکى از آنها، روایتى است که «سماعه» از امام صادق(علیه السلام) سؤال مى کند: «اِنّى رأیتُ اللّهَ تعالى قَدْ ذَکَرَ الرِّبا فى غَیْرِ آیة وَ کَررَّه؟ قال(علیه السلام): اَوَ تَدْرى لِمَ ذاکَ؟ قُلْتُ: لا، قال(علیه السلام): لِئلاّ یَمْتَنِعَ النّاسُ مِنَ اصْطِناعِ الْمَعْرُوفِ» خداوند متعال در آیات متعدّدى مسأله ربا را مطرح فرموده است. امام(علیه السلام) از سماعه پرسیدند: آیا علّت آن را مى دانى؟ سماعه عرض کرد: خیر. امام(علیه السلام)فرمودند: علّت آن، این است که مردم از کارهاى شایسته ]و قرض الحسنه[(1) باز نمانند.(2)

یعنى، وقتى رباخوارى رواج یابد، سنّت نیکوى وام و قرض الحسنه از بین مى رود; و عواطف انسانى مى میرد; و سودپرستى و افزون طلبى جایگزین آن مى گردد. از این رو، رباخوارى در دین مقدّس اسلام ممنوع گشته است.(3)


1- در روایت 11، باب یکم از ابواب الرّبا، جلد 6، وسائل الشّیعه، «صنایع معروف» به «قرض الحسنه» تفسیر شده است.

2- وسائل الشّیعه، جلد 12، ابواب الرّبا، باب 1، حدیث 3، و روایات 4، 9، 10، 11 باب 1 نیز بر همین مضمون دلالت دارند.

3- براى توضیح بیشتر به کتاب «ربا و بانکدارى اسلامى» از سلسله درس هاى حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى ر.ک.

  ?رابطه «اخلاق» و «اقتصاد» در اسلام

بین اقتصاد اسلامى و اقتصاد مادّى، تفاوت فراوانى وجود دارد. مهمترین فرق بین او دو، این است که اقتصاد اسلامى، با اخلاق و اصول انسانى آمیخته و توأم است; در حالى که اقتصاد مادّى، نه تنها از عاطفه و اخلاق خالى است، بلکه اصل حاکم بر آن منافع مادّى است. از این جهت هر چیزى که در تعارض و تضادّ با آن باشد، فداى منافع مادّى مى گردد. تولید موادّ مخدر و درآمد آن ـ در حالى که بر خلاف اصول انسانى است ـ در نظر بسیارى از کشورهاى دنیا مهم شمرده شده است. حتّى دولت هایى که به ظاهر با آن مبارزه مى کنند و گاهى براى ریشه کن کردن آن کنفرانس ها و همایش هاى متعدّدى برگزار مى کنند، در این تجارت پر سود سهم بسزایى دارند. براى طرفداران این مکتب، فساد نسل جوان، تزلزل پایه هاى اخلاقى و فروپاشى خانواده ها اهمیّت ندارد; آنچه براى آنها مطرح هست، خود دوستى با حفظ منافع شخصى است. تجارت انسان و خرید و فروش کودکان، اگرچه با هیچ یک از اصول انسانى و حقوق بشر سازگار نیست; ولى براى طرفداران دروغین حقوق بشر، جایز شمرده شده است و بصورت غیرعلنى بر آن اعتراف دارند! سلاح هاى کشتار جمعى، بمب هاى شیمیایى، موشک هاى دوربرد زمین به هوا، بمب هاى خوشه اى و میکروبى و امثال اینها را چه کسانى در اختیار دولت عراق قرار داد، تا به وسیله آن جنایت هاى شرم آورى بر ایران اسلامى بیافرینند؟ چرا در این هنگام طرفداران حقوق بشر ساکت بودند و اعتراضى نداشتند؟! ولى به محض حمله عراق به کویت فریاد اعتراض آمیز طرفداران حقوق بشر بلند مى شود و حکم به خلع سلاح عراق مى دهند.

سرّ این رخدادها روشن است; زیرا زمانى منافع استکبار، اقتضا مى کند که دولت عراق تا دندان مسلّح باشد و زمان دیگر، منافع آنان با خلع سلاح عراق تأمین مى گردد. از این رو، ملاک در نظر آنها منافع مادّى است و اصول انسانى تحت الشّعاع آن قرار دارد.

ولى اصل حاکم بر اقتصاد اسلامى اخلاق است; و تحصیل منافع باید در سایه حفظ ارزش هاى اخلاقى باشد; بر همین اساس اسلام معامله اى را که منشأ فساد باشد، حرام شمرده است; مثلا اگر تأسیس مراکز فحشا در اسلام ممنوع است; یا اگر شراب فروشى و دایر کردن قمار خانه ها در اسلام حرام اعلام شده; و یا اگر تأسیس بانک هاى رباخوار در اسلام جایز نیست، همه و همه بدین جهت است که این گونه کارها منشأ مفاسد زیادى است و با اخلاق اسلامى سازگار نیست.

ارزش هاى اخلاقى که بر اقتصاد اسلامى حاکم است، اصل هاى فراوانى دارد که به بعضى از آنها اشاره مى گردد:

الف ـ یکى از اصول حاکم بر اقتصاد اسلامى، پیام آیه شریفه (لاتَظْلِمُونَ وَ لاتُظْلَمُونَ) است، یعنى فعّالیّت هاى اقتصادى باید به گونه اى تنظیم شود که هیچ یک از فروشنده و خریدار مورد ستم قرار نگیرند.(1)

ب ـ جلب منفعت و دفع ضرر عمومى: براساس این اصل، منفعت شخصى فداى منفعت جمعى مى گردد. از این رو، پرداختن به شغل هاى مورد نیاز جامعه، واجب است; مثلا اگر جامعه به تعدادى معلّم نیازمند باشد، بر کسانى که قدرت این کار را دارند، واجب است که به امر تعلیم و تربیت بپردازند.

از طرف دیگر، مشاغلى که براى جامعه ضرر دارد ـ اگرچه منفعت شخصى داشته باشد ـ حرام شمرده شده است; مثلا شراب فروشى و هر نوع فعّالیّتى که مناسب با آن باشد، ممنوع شده است. به همین جهت، بر اساس روایات متعدّدى، کاشت درخت انگور به نیّت شراب سازى، باغدارى چنین باغى، چیدن چنین انگورى، حمل و نقل آن و... حرام است.(2)

ذکر این مطلب لازم است که اصول اخلاقى نه تنها در واجبات و محرّمات، بلکه در مستحبّات و مکروهات نیز حاکم است. از این رو، در فقه اسلامى «تلقّى رُکبان» کراهت دارد. منظور از «تلقّى رکبان» این است که عدّه اى در خارج از شهر و روستا در کمین کاروان هاى تجارى قرار گیرند تا اگر کسى جنسى را وارد کرد، قبل از آن که صاحب جنس از قیمت شهر مطّلع گردد. اجناس او را بخرند. این عمل را بعضى از فقها حرام و بعضى دیگر مکروه دانسته اند.(3) و نیز شغل کفن فروشى در اسلام مکروه شمرده شده است; زیرا چنین کسى منتظر مرگ دیگران است و این امر سبب قساوت قلب او مى گردد.

ج ـ هدایت سرمایه به سمت آخرت: این اصل از آیه 77 سوره قصص استفاده شده است که فرموده است: «وَابتَغِ فِیما آتاکَ اللّهُ الدّارَ الاْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ اَحْسِن کَمآ اَحْسَنَ اللّهُ اِلَیْکَ وَ لاتَبْغِ الْفَسادَ فِى الاَْرْضِ اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ» و در آنچه خدا به تو داده است، سراى آخرت را بطلب; و بهره ات را از دنیا فراموش مکن; و همان گونه که خدا به تو نیکى کرده، نیکى کن; و هرگز در زمین در جستجوى فساد مباش، که خدا مفسدان را دوست ندارد.

بر اساس این آیه، در صورتى سرمایه ارزشمند است که در مسیر آخرت هدایت شود و به تعبیر دیگر، هم نیاز دنیا را برآورده سازد و هم توشه اى براى آخرت باشد. در نتیجه حاکم بر اقتصاد اسلامى، ارزش هاى اخلاقى است; در حالى که اقتصاد مادّى فاقد این ارزشهاست و طرفداران این مکتب همه چیز را فداى منافع خود مى پندارند.


1- سوره بقره، آیه 279.

2- وسائل الشّیعه، جلد 12، ابواب ما یکتسب به، باب 55، حدیث 3 و 4 و 5.

3- شرح لمعه، جلد 1، صفحه 331.








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ