بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29384
کل یادداشتها ها : 182
نجات نسل دو پرنده و تسلیم نخل خشکیده
جابر بن یزید جُعفى حکایت کند:
در یکى از سال ها، به همراه حضرت باقرالعلوم علیه السلام رهسپار مکّه معظّمه شدم .
در بین راه ، دو پرنده به سمت ما آمدند و بالاى کجاوه امام محمّد باقر علیه السلام نشستند و مشغول سر و صدا شدند، من خواستم آن ها را بگیرم تا همراه خود داشته باشم ، ناگهان حضرت با صداى بلند، فرمود: اى جابر! آرام باش و پرندگان را به حال خود واگذار، آن ها به ما اهل بیت عصمت و طهارت پناه آورده اند.
عرضه داشتم : مولاى من ! مشکل و ناراحتى آن ها چیست ، که این چنین به شما پناهنده شده اند؟!
حضرت فرمود: آن ها مدّت سه سال است که در این حوالى لانه دارند و هرگاه تخم مى گذارند تا جوجه شود، مارى در اطراف آن ها هست که مى آید و جوجه هاى آن ها را مى خورد.
اکنون پرندگان به ما پناهنده شده تا از خداوند بخواهم که آن مار را به هلاکت رساند؛ و من نیز در حقّ آن مار نفرین کردم و به هلاکت رسید؛ و پرندگان در امان قرار گرفتند.
جابر گوید: سپس به راه خود ادامه دادیم تا نزدیک سحر و اذان صبح به بیابانى رسیدیم ؛ و من پیاده شدم و افسار شتر حضرت را گرفتم ؛ و چون حضرت فرود آمد، در گوشه اى خم شد و مقدارى از شن ها را کنار زد و در حال کنار زدن شن ها، چنین دعائى را بر لب هاى خود زمزمه مى نمود: خداوندا! ما را سیراب و تطهیر و پاک گردان .
ناگهان سنگ سفیدى نمایان شد و امام علیه السلام آن سنگ را کنار زد و چشمه اى زلال و گوارا آشکار گردید، و از آن آب آشامیدم و نیز براى نماز وضو گرفتیم .
و بعد از خواندن نماز، سوار شدیم و به راه خود ادامه دادیم تا آن که صبحگاهان به روستائى رسیدیم ، که نخلستانى کنار آن روستا بود، در آن جا فرود آمدیم ؛ و حضرت کنار نخل خرمائى - که از مدّتها قبل خشک شده بود - آمد و خطاب به آن کرد و اظهار داشت : اى درخت خرما! از آنچه خداوند متعال در درون شاخه هاى تو قرار داده است ، ما را بهره مند ساز.
جابر افزود: ناگهان دیدم درخت خرما، سرسبز و پربار شد و خود را در مقابل امام علیه السلام خم کرد؛ و ما به راحتى از ثمره آن مى چیدیم و مى خوردیم .
در همین اثنا، یک مرد عرب بیابان نشین که در آن حوالى بود، وقتى این معجزه را مشاهده کرد، به حضرت خطاب کرد و گفت : سحر و جادو کردید؟!
امام علیه السلام در پاسخ ، به آن عرب خطاب نمود و به آرامى اظهار داشت :
اى مرد! به ما نسبت ناروا مده ، چون که ما از اهل بیت رسالت هستیم ؛ و هیچ کدام از ما ساحر و جادوگر نبوده و نیستیم ، بلکه خداوند متعال از اسامى مقدّسه خود کلماتى را به ما آموخته است که هر موقع هر چه را بخواهیم و اراده کنیم ، به وسیله آن کلمات ، خداوند متعال را مى خوانیم و تقاضا میکنیم ، آن گاه دعاى ما به لطف او مستجاب خواهد شد.(16)
دخالت بیجا و خواسته هرکس
مرحوم ثقة الا سلام کلینى در کتاب شریف کافى آورده است :
روزى بین امام محمّد باقر علیه السلام و بین یکى از نوه هاى امام حسن مجتبى علیه السلام اختلافى واقع شد.
شخصى ، به نام عبدالملک گوید: من اختلاف آن حضرت و پسر عمویش را شنیدم ، جهت صلح و اصلاح خدمت امام باقر علیه السلام رفتم و چون خواستم در آن زمینه صحبت کنم ، حضرت فرمود: آرام باش و در کار ما دخالت نکن .
جریان ما همانند آن شخص است که در بنى اسرائیل داراى دو دختر بود، یکى از آن ها را به عقد کشاورزى و دیگرى را به عقد کوزه گرى در آورد.
پس از آن که هر دوى آن ها به خانه شوهر رفتند، روزى پدر به دیدار دختر و داماد کشاورزش رفت و احوال آنان را جویا شد؟
دختر گفت : شوهرم زراعت کرده است و نیاز به آبیارى دارد، اگر خداوند باران بفرستد حال ما خوب است .
سپس به منزل دیگر دختر و دامادش رفت و احوال آنها را پرسید؟
دختر گفت : شوهرم تعداى کوزه ساخته است و آن ها را بیرون گذاشته تا خشک شده و آماده کوره شوند، چنانچه باران نیاید حال ما خوب خواهد بود؛ پدر ضمن خداحافظى ، دست به سوى آسمان بلند کرده و گفت : خدایا، تو خود به احوال هر دوى آن ها و همچنین به مصلحت ایشان آگاه تر مى باشى .
بعد از آن ، حضرت فرمود: ما نیز چنین هستیم و چنین گوئیم .(17)
همچنین تاریخ نویسان به نقل از سُدیر صیرفى آورده اند، که گفته است :
به زیارت کعبه الهى مشرّف شده بودم ، در آن جا امام محمّد باقر علیه السلام را ملاقات کردم ، حضرت دست مرا گرفت ، و روى به جانب کعبه نمود و اظهار داشت : اى سُدیر! مردم موظّف شده اند که به زیارت این کعبه سنگى آمده و اطراف آن طواف نمایند؛ و آن گاه بایستى نزد ما اهل بیت رسالت آیند و ایمان و عقاید خود را بر ما عرضه دارند تا ما آن ها را راهنمائى و هدایت نمائیم .
سپس امام علیه السلام اشاره به سینه خویش نمود و فرمود: همانا ولایت ما از هر چیزى مهم تر و بلکه اساس و بنیان هر چیزى است .
و پس از آن ، افزود: اى سُدیر! اگر آن دو نفر - ابوحنیفه و سفیان ثورى - نبودند و مردم را به گرد خود جمع نکرده و آن ها را به بى راهه منحرف نمى کردند؛ ما فرصت مناسبى در این سفر حجّ مى یافتیم ، که مردم را به حقایق دین و منافع دنیا و آخرتشان راهنمایى کنیم و نسبت به تمام امور مادّى و معنوى آشنا و آگاهشان سازیم .(18)
پدر مرده و گنج مخفى
مرحوم قطب الدّین راوندى ، ابن شهر آشوب و برخى دیگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى علیهم آورده اند:
امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:
جوانى مؤ من نزد پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام آمد و اظهار داشت : من پدرى فاسق و مخالف شما اهل بیت علیهم السلام داشتم که هم اکنون به هلاکت رسیده است ؛ و چون او مى دانست که من شیعه مى باشم اموال خود را از من مخفى و پنهان داشت ، چنانچه ممکن باشد مرا در این مورد کمک فرما.
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: آیا دوست دارى پدرت را ببینى و آنچه مى خواهى از او سؤ ال کنى ؟
جوان پاسخ داد: آرى ، چون من بسیار فقیر و تهى دست هستم .
بنابر این حضرت نامه اى نوشت و آن را مهر نمود و به آن جوان داد و فرمود: این نوشته را به قبرستان بقیع بِبَر؛ هنگامى که در وسط قبرستان قرار گرفتى ، صدا بزن و بگو: یا دُرجان !
آن گاه ، شخصى حاضر مى شود، نامه را به او تحویل مى دهى تا به مطلوب و خواسته خود برسى ، پس همین که جوان به قبرستان بقیع رفت و به دستور حضرت عمل نمود و نامه را تحویل داد، دُرجان گفت : دوست دارى پدرت را ملاقات کنى ؟
جوان گفت : آرى .
ناگاه دُرجان به سمت کوهى در نزدیکى مدینه رهسپار شد و چیزى نگذشت که دیدم به همراه مردى سیاه - که زنجیر بر گردن و زبانش آویزان بود - به سوى من آمدند.
دُرجان گفت : اى جوان ! این پدر تو مى باشد، که حرارت آتش و عذاب الهى او را به چنین حالى در آورده است .
بعد از آن ، من از حال پدرم جویا شدم ؟
پدرم مرا مخاطب قرار داد و اظهار داشت : اى پسرم ! من از دوستداران بنى امیّه و از علاقه مندان به آن ها بودم ، و چون تو از دوستان و پیروان اهل بیت رسالت بودى ، دشمنت داشته و تو را از اموال خود محروم ساختم ، و به جهت همین کینه توزى ام نسبت به اهل بیت رسالت و شیعیان آن ها مى باشد، که مرا در چنین حالت و عذاب دردناکى مشاهده مى کنى ؛ و اکنون از عمل خویش بسیار پشیمان هستم ، ولى سودى به حالم ندارد.
سپس افزود: گنج را در فلان باغ زیر درخت زیتون مخفى کرده ام ، آن را بردار و پنجاه هزار از سکّه هاى آن را تحویل حضرت ابوجعفر، امام محمّد بن علىّ علیهماالسلام بده ؛ و مابقى آن اموال از براى خودت باشد.
حضرت صادق علیه السلام افزود: هنگامى که آن جوان سکّه ها را خدمت پدرم آورد، همه آن سکّه ها را دریافت نمود و مقدارى از آن ها را بابت بدهى قرض یک نفر تهى دست پرداخت کرد و باقیمانده اش را زمینى خرید - که فقیران و تهى دستان از آن استفاده کنند - و فرمود: میّت به وسیله آن سودمند و شادمان خواهد شد.(19)
موقعیّت و منزلت ائمّه علیهم السلام
روزى امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه علیه در جمع عدّه اى از دوستان و اصحاب خود فرمود:
من در حیرت و تعجّب هستم از کسانى که ولایت ما را پذیرفته اند و امامت و خلافت ما را قبول کرده اند و معتقد هستند که دستورات ما در تمام امور واجب و همانند دستورات الهى لازم الا جراء مى باشد؛ ولى در مرحله عمل سست و ضعیف هستند.
و عقیده آن ها نسبت به عمل - در همه جوانب معنوى و مادّى - ضعیف است و حقوق ما را رعایت نمى کنند و کردار و اعمال خویش را توجیه مى نمایند.
و فکر مى کنند که ما از زندگى و از افکار و عقائد آن ها بى اطّلاع مى باشیم .
آیا چنین افرادى گمان برده اند که خداوند، طاعت عدّه اى از بندگانش را بر دیگران واجب و لازم گردانیده است ؟!
و این عدّه نسبت به حوادث و رخ دادهاى آسمان و زمین بى اطّلاع و ناآگاه هستند؛ و فکر مى کنند که خداوند سبحان علوم و دانش خود را نسبت به ایشان دریغ و مضایقه نموده است .
و ایشان بر این عقیده هستند که ما اهل بیت از آن بى اطّلاع هستیم !!
در این هنگام ، یکى از افراد حاضر در مجلس به نام حمران ، گفت : یا ابن رسول اللّه ! آیا آنچه امیرالمؤ منین علىّ و نیز دو فرزندش حسن و حسین علیهم السلام انجام دادند و آنچه که بر سرشان آمد، همه آن ها اراده و خواست خداوند متعال بود؟!
امام محمّد باقر علیه السلام در پاسخ او اظهار داشت : چنانچه آن ها از خداوند متعال درخواست مى نمودند، دعایشان مستجاب مى گردید و خداوند ظلم طاغوتیان را برطرف مى ساخت عُمْر و حکومت ظالمان پایان مى یافت .
ولیکن آنچه ظلم و ستم بر آن ها وارد شد، نه به جهت گناه و معصیت ایشان بود بلکه به جهت مصالح و حکمت هاى دیگرى بود - که انسان هاى عادّى از درک آن ناآگاه و عاجزند - .
و ما - اهل بیت عصمت و طهارت و بلکه همه افراد - باید تابع مصالح و مقدّرات الهى باشیم .(20)
شرمسارى دشمن در کنار کعبه
ابوحمزه ثمالى حکایت کند:
در سالى که امام محمّد باقر علیه السلام جهت زیارت خانه خدا وارد مکّه معظّمه شده بود، پس از طواف کعبه الهى ، در گوشه اى از حرم الهى نشست و مردم بسیارى جهت پرسش مسائل خود اطراف حضرت اجتماع کرده بودند.
در همان سال هشام بن عبدالملک نیز به همراه برخى از اطرافیان خود، که از آن جمله نافع - غلام عمربن خطّاب - بود، وارد مسجدالحرام شدند.
نافع با دیدن امام علیه السلام ، از هشام بن عبدالملک پرسید: این شخص کیست که مردم این چنین اطراف او گرد آمده اند؟
هشام گفت : او ابو جعفر، محمّد بن علىّ است .
نافع گفت : نزد او مى روم و سؤ الى از او مى نمایم ، که جواب آن را فقط پیامبر و یا وصىّ او مى داند؛ و هشام موافقت کرد.
پس نافع نزدیک آمد و در جمع افراد نشست و سپس گفت : من تورات و انجیل و زبور و فرقان را خوانده ام ؛ و تمام معارف و احکام حلال و حرام را مى شناسم .
اکنون آمده ام تا مسائلى را سؤ ال کنم که جواب آن تنها نزد پیامبر، یا وصىّ او، یا پسر پیامبر خواهد بود.
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى سؤ ال کن .
نافع گفت : بین حضرت عیسى علیه السلام و حضرت محمّد صلى الله علیه و آله چه مقدار زمان فاصله بوده است ؟
حضرت فرمود: جواب آن را طبق عقیده شما پاسخ گویم ، یا طبق نظر خودم بیان کنم ؟
نافع گفت : هر دو جواب را بفرما.
امام علیه السلام فرمود: بنابر نظریّه ما اهل بیت رسالت ، فاصله آن به مقدار پانصد سال ؛ ولى بنابر نظریّه شما ششصد سال فاصله بود.
نافع گفت : یاابن رسول اللّه ! سؤ الى دیگر مطرح نمایم ؟
حضرت فرمود: آنچه مى خواهى مطرح کن .
گفت : خداوند متعال از چه وقت بوده است ؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: بگو چه وقت نبوده است ، تا پاسخ تو را بیان کنم ؛ و سپس افزود: منزّه است خداوندى ، که قبل از هر چیزى بوده و بعد از هر چیزى خواهد بود، نه شریکى دارد و نه فرزندى ، او تنها و بى مانند است .
سپس نافع نزد هشام آمد و گفت : به راستى او عالم ترین مردم و همانا او فرزند رسول خدا است .(21)
ملکوت آسمان ها و طبقات زمین
جابر بن یزید جُعفى حکایت کند:
روزى به محضر شریف حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب شدم و پیرامون آیه قرآن :
وَ کَذلِکَ نُرى إ براهیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَالاْ رْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ (22)
از حضرت سؤ ال کردم که چگونه خداوند متعال ، ملکوت آسمان ها را به حضرت ابراهیم علیه السلام نشان داد؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام پس از لحظه اى سکوت ، دست مبارک خود را بلند نمود و فرمود: اى جابر! بالا را نگاه کن ، همین که نگاه کردم متوجّه شدم که سقف اطاق شکاف برداشت و نورى شگرف ، زمام چشمم را به خود خیره ساخت .
سپس امام علیه السلام فرمود: حضرت ابراهیم ملکوت آسمان و زمین را این چنین مشاهده نمود.
و بعد از آن ، دستور فرمود: سر خود را پائین بینداز؛ و پس از گذشت لحظه اى دو باره فرمود: سرت را بلند کن .
و چون سرم را بلند کردم ، دیدم که سقف به حالت اوّل خود بازگشته و اثرى از شکاف نبود.
بعد از آن ، حضرت دست مرا گرفت و از آن اتاق به اتاقى دیگر بُرد و لباس هائى را که به تن داشت در آورد و لباسى دیگر پوشید و فرمود: چشم هاى خود را ببند.
هنگامى که چشم هایم را بستم ، ساعتى بعد از آن فرمود: مى دانى اکنون کجا هستیم ؟
عرضه داشتم : خیر.
فرمود: در آن ظلمت و طبقه اى از زمین هستیم ، که ذوالقرنین در آن راه یافته بود.
عرض کردم : اجازه مى فرمائى چشم هایم را بگشایم ؟
فرمود: بلى ، چشم هایت را باز کن ولى چیزى را نخواهى دید، وقتى چشم هایم را باز کردم ، ظلمت و تاریکى عجیبى همه جا را فرا گرفته بود، به حدّى که حتّى جلوى پاى خودم را هم نمى دیدم .
سپس دست مرا گرفت ؛ و چون مقدارى راه رفتیم فرمود: اکنون مى دانى کجا هستى ؟
گفتم : نمى دانم .
فرمود: هم اینک بر سر چشمه آب حیات هستى ، که حضرت خضر علیه السلام از آن نوشید.
و پس از آن ، از آنجا حرکت کردیم و به طبقه اى دیگر راه یافتیم ، که همانند سرزمین و جایگاه زندگى ما انسان ها بود؛ و سپس از آن جا به طبقه دیگرى قدم نهادیم که همانند طبقه قبلى تاریک و ظلمانى بود تا آن که پنج طبقه از طبقات زمین را گردش کردیم .
آن گاه حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: اى جابر! این ملکوت زمین بود، که تو دیدى ؛ و حضرت ابراهیم علیه السلام آن ها را ندیده بود، بلکه او تنها ملکوت آسمان ها را - که دوازده طبقه مى باشد - مشاهده کرد.
بعد از آن فرمود: هر یک از ما اهل بیت عصمت و طهارت - صلوات اللّه علیهم - این عوالم و طبقات را پیموده و مى پیمائیم تا آن که آخرین و دوازدهمین امام بر حقّ ظهور نماید.
و پس از آن اظهار داشت : حال چشم هاى خود را ببند؛ و بعد دست مرا گرفت و حرکت کردیم ، که پس از لحظه اى کوتاه خود را در همان منزل و اتاق دیدم .
و حضرت لباس هاى خود را عوض کرد و همان لباس قبلى خود را که اوّل پوشیده بود، بر تن مبارک خود کرد؛ و سپس در همان جاى اوّل آمدیم و نشستیم .(23)
توجیه مغرضان و بى خردان
مرحوم ثقة الاسلام کلینى رضوان اللّه تعالى علیه حکایت کند:
روزى امام محمّد باقر علیه السلام در جمع اصحاب و دوستان خود - که اطراف آن حضرت گرد آمده بودند - چنین فرمود:
مردم مقدار ناچیزى از آب را گرفته اند و آن را مزه مزه مى کنند؛ ولى رود و نهر عظیم را رها کرده و نسبت به آن بى توجّه هستند.
یکى از افراد حاضر - که در آن جمع حضور داشت - گفت : یاابن رسول اللّه ! نهر عظیم کدام است و چگونه مى باشد؟
حضرت فرمود: منظور حضرت رسول صلى الله علیه و آله مى باشد؛ و نیز علومى که خداوند متعال به ایشان و - اهل بیت عصمت و طهارت - عطا کرده است .
و سپس ضمن فرمایشات طولانى ، افزود: به درستى که خداوند متعال تمام آنچه را از معجزات و علوم و فنون و آداب - که به دیگر پیغمبران داده بود - تمامى آن ها را به حضرت محمّد صلى الله علیه و آله عطا نموده است ؛ و آن حضرت نیز تمامى آن ها را به امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب علیه السلام تعلیم نمود.
یکى دیگر از افراد حاضر، اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! بنابر این آیا امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام نسبت به دیگر پیامبران الهى داراى فضل بیشترى است ؟!
امام محمّد باقر علیه السلام در این هنگام خطاب به تمامى حضّار نمود و اظهار داشت :
اى جماعت ! خوب گوش کنید او چه مى گوید، خداوند متعال به هر کسى گوش شنوائى داده است ، من گفتم : تمام علوم و فنونى را که همه پیغمبران دارا بودند، خداوند متعال به حضرت محمّد صلى الله علیه و آله داده است و او نیز تمام آن ها را به امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام تحویل داد.
با این حال این شخص از من سؤ ال مى کند: کدام یک افضل و اعلم هستند؟!(24)
جنّ در طواف کعبه و تبعیّت از ولایت
ابوحمزه ثمالى حکایت نماید:
روزى از روزها در محضر شریف امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه علیه بودم ، آن حضرت برایم تعریف نمود:
روزى در مناسک حجّ عمره ، مشغول طواف کعبه إ لهى بودم ، چون طواف خود را انجام دادم در حِجر اسماعیل نشسته و مشغول ذکر و دعا گردیدم .
ناگهان متوجّه شدم ، که یکى از جنّیان از سمت صفا و مروه به سوى کعبه معظّمه الهى در حرکت است ، همین که به حَجَرالا سود رسید، مشغول طواف حرم گردید و هفت دور اطراف کعبه الهى طواف کرد.
و سپس نزدیک مقام حضرت ابراهیم علیه السلام رفت و بر روى دو پا و قدم هاى خود ایستاد و دو رکعت نماز به جاى آورد.
پس از آن ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام در ادامه فرمایشات خود افزود: این داستان هنگام ظهر واقع شد؛ و عدّه اى از مردم مانند عطاء و دوستانش که شاهد این جریان بودند، نزد من آمدند و اظهار داشتند: یا ابا جعفر! آیا این جنّ را دیدى ؟!
پاسخ دادم : بلى ؛ و آنچه را هم که انجام داد مشاهده کردم .
پس از آن به ایشان گفتم : اکنون نزد جنّ بروید و به او بگوئید: محمّد بن علىّ علیهماالسلام پیام فرستاد بر این که در همین لحظات ، بندگان خدا وارد مى شوند؛ و این موقع ، هنگام حضور و اجتماع آنها در این مکان مقدّس است .
و چون مناسک و اعمال خود را انجام داده اى ، مى ترسم که مشکلى برایت پیش آید اگر ممکن است بلند شو و برو.
بعد از آن جنّ سر بر زمین نهاد و سپس سر از سجده برداشت و بلند شد و ناگهان در هوا ناپدید گردید.(25)
کلید بدبختى و شرارت ها
مرحوم کلینى و دیگر بزرگان آورده اند:
روزى حضرت ابو جعفر، امام محمّد باقر علیه السلام جهت زیارت خانه خدا وارد مسجدالحرام گردید، در هنگام زیارت و طواف حرم الهى ، عدّه اى از قریش - که در گوشه اى نشسته بودند - چون نگاهشان به حضرت افتاد، به یکدیگر گفتند: این کیست که با این کیفیّت عبادت مى نماید؟
شخصى به آن ها گفت : او محمّد بن علىّ علیهماالسلام امام و پیشواى مردم عراق است .
یکى از آنان گفت : یک نفر را به نزد او بفرستیم تا از او مسئله اى پرسش نماید.
پس جوانى از آن میان داوطلب شد، و همین که نزد حضرت رسید، خطاب به ایشان گفت : بزرگ ترین گناه کدام است ؟
امام علیه السلام فرمود: نوشیدن شراب (خمر).
جوان بازگشت ، و جواب حضرت را براى دوستان خود بیان کرد.
دوستان به او گفتند: نزد او باز گَرد، و همین سؤ ال را دو مرتبه مطرح نما.
بنابر این ، جوان به خدمت امام علیه السلام رسید، و همان سؤ ال را تکرار کرد، که بزرگ ترین گناه چیست ؟
حضرت فرمود: مگر نگفتم نوشیدن خمر و شراب بزرگ ترین گناه است ؛ و سپس افزود: شراب عقل اراده انسان را ضعیف و بلکه نابود مى کند؛ و پس از آن که عقل زایل گشت ، شخص مرتکب اعمالى چون زنا، دزدى ، آدم کشى ، شرک به خدا و ... مى شود.
و خلاصله آن که نوشیدن شراب ، کلید تمام بدبختى ها و شرارت ها است ؛ و مفاسد آن از هر گناهى بالاتر مى باشد، همانطور که درخت انگور سعى مى کند از هر درختى بلندتر باشد و بالاتر رود.(26)
چهار مطلب یا مباحثه تکان دهنده
محدّثین و مورّخین به نقل از امام جعفر علیه السلام آورده اند:
روزى هشام بن عبدالملک ، پدرم امام محمّد باقر علیه السلام را نزد خود احضار کرد.
و چون حضرت به مجلس هشام وارد شد، پس از مذاکراتى در مسائل مختلف ، هشام ما را به همراه چند ماءمور مرخّص کرد.
از مجلس هشام بن عبدالملک خارج و راهى منزل شدیم ، در بین راه به میدان شهر برخوردیم که عدّه بسیارى در آن میدان تجمّع کرده بودند، پدرم از مامورین هشام - که همراه ما بودند - سؤ ال نمود: این ها چه کسانى هستند؟ و براى چه این جا جمع شده اند؟
یکى از مأ مورین گفت : این ها علماء و رُهبانان یهود هستند، که سالى یک بار در همین مکان تجمّع مى کنند و پرسش و پاسخ دارند؛ و آن که در وسط جمعیّت نشسته ، از همه بزرگ تر و عالم تر مى باشد.
آن گاه پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام صورت خود را پوشاند و در میان آن جمعیّت نشست ؛ و من هم نیز صورت خود را پوشاندم و کنار پدرم نشستم .
مأ مورین نیز در اطراف ما شاهد کارهاى ما بودند، در همین بین عالم یهودى از جایش بلند شد و نگاهى به اطراف انداخت و سپس به پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام خطاب کرد و گفت : آیا تو از ما هستى ، یا از امتّ مرحومه ؟
پدرم اظهار داشت : از امّت مرحومه هستم .
پرسید: از علماء هستى یا از جاهلان ؟
پدرم فرمود: از جاهلان نیستم .
عالم یهودى مضطرب شد و گفت : سؤ الى دارم ؟
امام فرمود: سؤ الت را مطرح کن ، گفت : دلیل شما چیست که مى گوئید: اهل بهشت مى خورند و مى آشامند بدون آن که موادّ زائدى از آنها خارج گردد؟
فرمود: شاهد و دلیل آن ، جنین در شکم و رحم مادر است ، آنچه را تناول نماید جذب بدنش مى شود و موادّ زائدى خارج نمى شود.
عالم یهودى گفت : مگر نگفتى که من از علماء نیستم ؟
پدرم فرمود: گفتم که من از جاهلان نیستم .
سپس آن عالم یهودى گفت :: کدام ساعتى است که نه از ساعات شب محسوب مى شود و نه از ساعات روز؟
فرمود: آن ساعت ، بین طلوع فجر و طلوع خورشید است .
عالم یهودى اظهار داشت : سؤ ال دیگرى باقیمانده است که بر جواب آن قادر نخواهى بود؛ و آن این که کدام دو برادر دوقلو بودند که هم زمان به دنیا آمدند و همزمان هلاک شدند، در حالتى که یکى از آن دو، پنجاه سال و دیگرى صد و پنجاه سال عُمْر داشت ؟
پدرم فرمود: آن دو برادر دوقلو به نام عزیز و عُزیر بودند، که در یک روز به دنیا آمدند؛ و چون عمر آنها به بیست و پنج سال رسید، عُزَیر سوار الاغى بود و از روستائى به نام أ نطاکیه گذر کرد، در حالتى که تمامى درخت ها خشکیده و ساختمان ها خراب و اهالى آن در زمین مدفون بودند، گفت : خدایا! چگونه آن ها را زنده مى نمائى ؟
در همان لحظه خداوند جانش را گرفت و الاغ هم مُرد و اجسادشان مدّت یک صد سال در همان مکان ماند و سپس زنده شد و الاغ هم زنده شد و به منزل خود بازگشت ولى برادرش عزیز او را نمى شناخت و به عنوان میهمان او را به منزل راه داد و خاطره هاى برادرش را تعریف کرد و سپس افزود: بر این که او صد سال قبل از منزل بیرون رفت و برنگشت .
سپس عُزیر که جوانى بیست و پنج ساله بود خود را به برادرش عزیز که پیرمردى صد و بیست و پنج ساله بود معرّفى کرد و با یکدیگر بیست پنج سال دیگر زندگى کرده و یکى در سنّ پنجاه سالگى و دیگرى در سنّ صد و پنجاه سالگى وفات یافت .
عالم یهودى ناراحت و غضبناک شد و از جاى خود برخاست و گفت : تا این شخص در میان شما باشد من با شماها سخن نمى گویم ، مأ مورین هشام این خبر را براى هشام گزارش دادند و هشام دستور داد که هر چه سریع تر ما را به سوى مدینه منوّره حرکت دهند.(27)
نفرین در جایگاه حضرت شعیب علیه السلام
امام جعفر صادق علیه السلام در ادامه داستان قبل فرمود:
چون عالم یهود رفت ، اجتماع یهودیان پراکنده شد، و ما نیز به سوى مدینه طیّبه حرکت نمودیم .
در این میان هشام بن عبدالملک نامه اى توسّط مأ مورین حکومتى براى شهرها و روستاهاى بین راه فرستاد مبنى بر این که محمّد باقر و پسرش جعفر، دروغ گو و مخالف اسلام مى باشند و کار آن ها ایجاد تفرفه و عداوت بین اهالى و گروه ها است ، کسى آن ها را به منزل خود راه ندهد؛ و هر گونه معاشرت و معامله با آنان ممنوع مى باشد.
و از جمله شهرهاى بین راه ، شهر مداین بود، که قبل از ورود ما به آن جا، نامه هشام لعین به دست فرمان دار مداین رسیده بود و مردم را از هر گونه ارتباط با ما منع کرده بود.
پس همین که نزدیک این شهر رسیدیم ، دروازه ها را به روى ما بستند و آنچه پدرم ایشان را موعظه نمود تأ ثیرى نداشت و بلکه شروع به فحّاشى و ناسزاگوئى کردند، در نهایت چون تبلیغات سوء بسیار بود با جسارت تمام گفتند: باید از گرسنگى و تشنگى بمیرید.
به ناچار پدرم بالاى کوهى که مُشرِف بر شهر مداین بود رفت و دست خود را در گوش نهاد و با صداى بلند سخنانى را که حضرت شعیب علیه السلام براى نصیحت قوم خود خوانده بود تلاوت کرد.
بعد از آن باد سیاهى به وزیدن گرفت و تمام مردان و زنان به همراه فرزندانشان بر بالاى بام خانه هایشان رفتند.
در بین آن ها پیرمردى کهن سال بود، که چون چشمش بر پدرم افتاد و صداى او را شنید، فریاد کشید: اى مردم ! از خدا بترسید، این شخص در همان جائى ایستاده است که حضرت شعیب ایستاده و بر قوم خود نفرین کرد و به عذاب الهى گرفتار شدند، چنانچه دروازه ها را باز نکنید و به آن ها بى احترامى نمائید، عذاب نازل مى شود.
مردم بسیار وحشت زده و متزلزل گشته و دروازه ها را گشودند و ما را با عزّت و احترام وارد شهر کردند.
و چون خبر این جریان ، نیز به هشام ملعون رسید، دستور داد تا آن پیرمرد مؤ من را دست گیر و اعدام نمایند و پس از آن که ما از شهر مداین خارج و به سوى مدینه طیّبه حرکت کردیم ، مأ مورین دستور هشام را نسبت به آن پیرمرد اجرا کردند.
بعد از آن هشام نامه اى براى استاندار مدینه فرستاد مبنى بر این که هر چه زودتر پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام را مسموم و به قتل برساند، و چون هشام به هلاکت رسید و به دَرَک واصل گشت ، به قتل پدرم موّفق نشد.(28)
پیش گوئى از کشتار
روزى از روزها امام محمّد باقر علیه السلام در مجلسى نشسته بود و افرادى گرد وجود مبارک آن حضرت حلقه زده بودند.
پس از گذشت مدّتى ، حضرت سر مبارک خود را به زیر انداخت و پس از لحظاتى بلند نمود و خطاب به افراد حاضر کرد و چنین فرمود: چه خواهید کرد آن هنگامى که مردى به همراه چهار هزار سرباز وارد شهر مدینه مى گردد و تا مدّت سه روز کشتار مى کنند و به زنان و دختران تجاوز مى نمایند و آنچه بتوانند فساد و جنایت مى کنند؛ و شما توان مقابله با آن ها را ندارید؟
و سپس افزود: این حادثه خطرناک در سال آینده رخ خواهد داد، پس همگى آماده باشید و خود را مجهّز کنید که به طور حتم چنین قضیّه اى اتّفاق خواهد افتاد.
ولى متأ سّفانه مردم مدینه به پیش گوئى و سخنان آینده نِگَر حضرت ، اهمّیت ندادند؛ و با بى توجّهى اظهار داشتند: این پیش گوئى صحّت نخواهد داشت .
به همین جهت هیچ گونه تجهیزاتى فراهم نکردند، مگر تعدادى اندک که به فرمایشات حضرت ، ایمان و عقیده داشتند، که به سبب ایمنى از شرّ دشمنان ، از شهر مدینه خارج شده و هجرت کردند.
و چون یک سال سپرى شد امام محمّد باقر علیه السلام به همراه اهل و عیال و بعضى افرادى که از بنى هاشم بودند، از شهر مدینه بیرون رفتند.
و بعد از آن ، همان طور که حضرت پیش گوئى و اخطار داده بود، نافع بن اءزرق به همراه چهار هزار لشکر به شهر مدینه هجوم آورد؛ و با ایجاد رعب و وحشت ، بسیارى از مردان را کشتند و به زنان تجاوز نمودند و اموالشان را نیز به یغما بردند.
و چون اهل مدینه مجهّز نبودند، توان هیچ گونه دفاع و مقابله اى را در برابر دشمن نداشتند.
پس از این جریان ، مردم شهر مدینه به اشتباه خویش معترف شده و اظهار داشتند: اکنون فهمیدیم که آنچه امام محمّد باقر علیه السلام مى فرماید، حقّ است و ما باید تابع و مطیع فرمایشات و دستورات آن بزرگوار باشیم .(29)