بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29384
کل یادداشتها ها : 182
مرگ شامى و حیاتى دوباره
یکى از اهالى شام که به امام محمّد باقر علیه السلام بسیار علاقه مند بود و هر چند وقت یک بار به ملاقات و زیارت آن حضرت مى آمد، در یکى از زیارت هایش پس از گذشت چند روزى در شهر مدینه منوّره مریض شد و در بستر بیمارى و در شُرف مرگ قرار گرفت ، به یکى از دوستان خود گفت :
همین که من از دنیا رفتم ، به حضرت ابو جعفر محمّد بن علىّ، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه بگو تا بر جنازه ام نماز بخواند و در مراسم تدفین من نیز شرکت نماید.
وقتى که آن مرد شامى وفات یافت و دوستش نزد امام محمّد باقر علیه السلام آمد و به حضرت گفت که فلانى مرده و توصیه کرده است تا شما بر جنازه اش نماز بخوانى و در مراسم دفن او شرکت فرمائى .
حضرت فرمود: شام سردسیر است و حجاز گرم سیر، در دفن او عجله و شتاب نکنید تا من بیایم .
و سپس به سمت منزل مرد شامى حرکت کرد و چون وارد منزل او گردید در کنار بسترش نشست ؛ و بعد از گذشت لحظه اى ، دعائى را زمزمه نمود؛ و سپس او را با نام صدا کرد.
در این هنگام ، مرد شامى در حالى که پارچه اى سفید، رویش انداخته بودند، حرکتى کرد و پاسخ حضرت را داد.
بعد از آن ، حضرت او را نشانید و دستور داد تا شربتى مخصوص ، برایش تهیّه کردند و به او خورانید.
و چون به طور کامل بهبود یافت ، خطاب به حضرت کرد و اظهار داشت : (أ شهد أ نّک حجّة اللّه على خلقه ...) یعنى ؛ شهادت مى دهم که تو حجّت خداوند بر خلق جهانى و مردم آن چه بخواهند باید در همه امور، به شماها رجوع نمایند و هر که به غیر شما مراجعه کند، همانا او گمراه گشته است .
پس از آن ، امام باقر علیه السلام فرمود: اکنون پیش آمد و جریان بازگشت خود را براى این افراد بازگو کن ؟
گفت : هنگامى که روح از بدن من پرواز کرد، مابین زمین و آسمان ندائى رسید، که روح او را به کالبدش بازگردانید، چون که محمّد بن علىّ علیهماالسلام درخواست حیات دوباره او را کرده است .(30)
حاجیان انسان نما
ابوبصیر که یکى از اصحاب باوفاى امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهماالسلام و نیز یکى از راویان حدیث مى باشد، ضمن حکایتى گوید:
به همراه حضرت باقرالعلوم علیه السلام در مراسم حجّ بیت اللّه الحرام شرکت کردم ، چون در جمع حُجّاج قرار گرفتیم ، به آن حضرت عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! امسال حاجى ها بسیار هستند و ضجّه و شیون عظیمى بر پا است ؟!
حضرت فرمود: آرى ؛ ضجّه و شیون بسیار مى باشد، ولى حاجى بسیار اندک است ؛ و سپس افزود: اى ابو بصیر! آیا دوست دارى آنچه را گفتم ببینى تا بر ایمانت افزوده گردد؟
عرض کردم : بلى .
پس از آن ، خضرت دست مبارکش را بر صورت و چشم هایم کشید و دعائى را زمزمه نمود و سپس فرمود: اى ابوبصیر! اکنون خوب نگاه کن ببین چه مى بینى .
همین که چشم هایم را گشودم و دقّت کردم بیشتر افراد را شبیه حیواناتى ، چون خوک ، میمون و... دیدم ، ولى قیافه انسان در آن جمع بسیار کم و ناچیز بود، همانند ستارگانى درخشان در فضائى تاریک ، گفتم : درست فرمودى ، اى مولاى من ! حاجیان اندک و سر و صدا بسیار است .
سپس امام باقر علیه السلام دعائى دیگر زمزمه و قرائت نمود و دیدگان من به حالت اوّل بازگشت ، و پس از آن فرمود: ما بخیل نیستیم ، لیکن مى ترسیم فتنه اى در بین مردم واقع شود و آنان لطف و فضل خداوند را نسبت به ما نادیده بگیرند و ما را در مقابل خداى سبحان قرار دهند، با این که ما بندگان خدا هستیم و از عبادت و اطاعت او سرپیچى نمى کنیم و در تمام امور تسلیم محض او بوده و خواهیم بود.(31)
نصیحت به عمر بن عبدالعزیز و بازگشت فدک
یکى از راویان حدیث ، به نام هشام بن معاذ حکایت کند:
روزى عمر بن عبدالعزیز وارد شهر مقدّس مدینه گردید و من در خدمت او بودم که یکى از غلامانش ، به نام مزاحم و گفت : حضرت ابو جعفر، محمّد بن علىّ علیه السلام مى خواهد وارد شود.
عمر بن عبدالعزیز گفت : اجازه دهید وارد گردد.
همین که امام باقر علیه السلام وارد شد، عمر مشغول گریه بود، حضرت فرمود: تو را چه شده است که گریه مى کنى ؟
وسپس افزود: اى عمر بن عبدالعزیز! دنیا نوعى از بازار کسب و تجارت است ، عدّه اى در آن سود مى برند و عدّه اى از آن خارج مى گردند در حالى که زیانکار و خسارت دیده اند.
و عدّه اى دیگر وقتى از این دنیا بروند پشیمان و نادم خواهند بود که چرا براى آخرت خود توشه اى برنگرفته اند.
سوگند به خداوند متعال ، ما اهل بیت رسول اللّه صلى الله علیه و آله ، صاحبان حقّ هستیم و کلّیّه اعمال و کردار بندگان بایستى از برابر دیدگان ما بگذرد.
اى عمر بن عبدالعزیز! تقواى الهى پیشه کن و در درون خود پیرامون دو چیز بیندیش :
اوّل آن که دقّت کن چه چیزهائى را دوست دارى که همراه تو باشد تا در پیشگاه خداوند سعادتمند باشى .
دوّم آن که متوجّه باش ، از چه چیزهائى ناراحت هستى و تو را ناپسند آید، که همانا در پیشگاه خداوند تو را سرافکنده مى گرداند و مانع عبور تو از صراط خواهد شد.
اى عمر بن عبدالعزیز! درب ها را به روى مردم و مراجعین خود بگشاى و مانع ها را برطرف نما و سعى کن که همیشه یار و یاور مظلومان و طردکننده ظالمان و متجاوزان باشى ؛ و سپس افزود: هر که داراى سه خصلت باشد، ایمانش کامل است .
عُمَر با شنیدن این سخن ، دو زانو نشست و گفت : یاابن رسول اللّه ! آن سه چیز را بیان فرما؟ همانا شما اهل بیت نبوّت هستید.
حضرت فرمود: اوّل آن که هنگام شادمانى و خوشحالى گناه و معصیتى مرتکب نشود، دوّم آن که هنگام غضب و ناراحتى حقّ را فراموش نکند؛ و سوّم آن که هنگام دست یافتن به امور و اموال دنیا آنچه حلال و مباح او نیست تصرّف نکند.
راوى گوید: چون سخن به این جا رسید، عمر بن عبدالعزیز دستور داد تا قلم و کاغذ آوردند و سپس حواله انتقال فدک را - که خلفاء قبل از او غصب کرده بودند - تحویل امام محمّد باقر علیه السلام داد.(32)
آسایش دنیا و یا سعادت آخرت
ابوبصیر آن راوى حدیث و از اصحاب صادقَیْن علیهماالسلام ، نابینا شده بود؛ روزى محضر مبارک مولایش امام محمّد باقر علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! آیا شما وارثان و جانشنان پیامبر خدا هستید؟
حضرت در پاسخ فرمود: بلى .
سؤ ال کرد: آیا پیامبر خدا صلى الله علیه و آله وارث علوم همه انبیاء عظام علیهم السلام بوده است ؟
حضرت فرمود: بلى ، او در تمام علوم و فنون وارث تمامى پیامبران الهى علیهم السلام مى باشد.
گفت : آیا شما اهل بیت عصمت و طهارت ، نیز در تمام علوم و فنون وارث پیامبر هستید؟
فرمود: بلى ، ما وارث تمامى علوم و فنون او مى باشیم .
سپس افزود: آیا شما توان آن را دارید که مرده را زنده و مریض را شفا دهید؟
و آیا از آنچه انسان ها انجام مى دهند و یا در درون خود پنهان دارند، آگاه هستید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ولیکن تمامى آنچه را که ما انجام مى دهیم ، با إ ذن و اراده خداوند متعال است .
پس از آن فرمود: اى ابوبصیر! نزدیک بیا، چون کنار حضرت قرار گرفت ، دست مبارک خود را بر صورت و چشم او کشید که تمام فضاء برایش نورانى شد و همه چیز را به خوبى مشاهده کرد.
سپس فرمود: آیا این حالت را دوست دارى که بینا باشى و در قیامت همانند دیگر افراد گرفتار حساب و بررسى اعمال گردى ؟
و یا آن که همان حالت نابینائى را دوست دارى و این که در قیامت بدون دردسر وارد بهشت گردى ؟
ابو بصیر عرض کرد: مى خواهم همانند قبل نابینا باشم .
پس امام محمّد باقر علیه السلام دستى بر چشم هاى ابوبصیر کشید و به حالت اوّل بازگشت .(33)
همچنین آورده اند:
سعد بن عبدالملک بن مروان - که از بنى امیّه بود و امام محمّد باقر علیه السلام او را سعد الخیر مى نامید - روزى در حالى که بدنش سخت مى لرزید و گریان بود، بر امام علیه السلام وارد شد.
حضرت به او فرمود: اى سعد! این چه حالتى است که در تو مشاهده مى کنم ؟! چرا گریان هستى ؟
سعد اظهار داشت : چرا ترسناک و گریان نباشم و حال آن که من از خانواده و از شجره اى هستم که در قرآن مورد لعن و غضب پروردگار قرار گرفته اند.
امام باقر علیه السلام فرمود: اى سعد! غمگین مباش ، چون که تو از آن ها نیستى ، تو بر حسب ظاهر منسوب به بنى امیّه هستى ؛ ولى در حقیقت از ما مى باشى .
و سپس حضرت افزود: مگر این آیه شریفه قرآن را نشنیده اى که خداوند متعال از قول حضرت ابراهیم علیه السلام مى فرماید:
(فَمَنْ تَبِعَنى فَإ نَّهُ مِنّى ) یعنى ؛ هرکس - از هر طائفه و خانواده اى که باشد - اگر از من تبعیّت و پیروى کند از من و با من خواهد بود.(34)
خدا را چگونه مى توان دید؟!
مرحوم سیّد محسن امین در کتاب شریف خود آورده است :
روزى شخص عرب بیابان نشینى به حضور مبارک امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافت و عرضه داشت : آیا شما خدائى را که عبادت و ستایش مى نمائى ، تاکنون دیده اى ؟!
حضرت باقرالعلوم علیه السلام در پاسخ او اظهار داشت : من هرگز چیزى را که نبینم ، اطاعت و عبادت نمى کنم .
عرب بیابان نشین گفت : چگونه او را دیده اى ؟!
حضرت فرمود: خدا را با چشم و دید ظاهرى نمى توان دید؛ ولیکن مى توان او را با چشم دل و نیروى درون مشاهده نمود، چون حقایق امور و اشیاء به وسیله فهم و شعور درونى درک و تحصیل مى گردند.
و سپس در ادامه فرمایشاتش افزود: خداوند سبحان با حواسّ ظاهرى قابل حسّ و لمس نیست ، او را نمى توان با مردم و دیگر موجودات مقایسه نمود؛ بلکه او به وسیله آیات و نشانه ها شناخته مى گردد، همچنین او به وسیله علامات و حرکات جهان طبیعت ، قابل وصف و درک مى باشد.
او خدائى است که مانند و شریکى ندارد و قابل مقایسه با هیچ موجودى نیست .(35)
حقیر گوید: براى خداشناسى به ترجمه و تفسیر آیة الکرسى و نیز سوره توحید مراجعه شود.
همچنین براى تشبیه نسبى و تقریب ذهن به اوایل فصل اوّل کتاب کشکول نفیس : ج 2 مراجعه شود که مى توان این جهان را با کالبد جهان بدن انسان و نیز خداوند سبحان را در چند جهت با عقل و روح مقایسه نسبى کرد.
کشاورزى و کار افتخار است
امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرموده است :
محمّد بن منکدر(36) معتقد بود که پس از حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السلام کسى در فضل و علم و عبادت ، هم ردیف آن حضرت نخواهد بود.
تا آن که روزى از روزها، در یکى از باغستان هاى اطراف شهر مدینه ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام را مشاهده کرد که مشغول کارگرى و کشاورزى است .
با خود گفت : باید او را نصیحت کنم تا خود را در این کهولت سنّ و سنگینى بدن به زحمت نیندازد، پس در حالى که امام محمّد باقر علیه السلام در اثر خستگى بر دو غلام خود تکیه زده بود محمّد بن منکدر جلو آمد.
و چون نزدیک امام علیه السلام رسید، سلام کرد و حضرت با حالتى گرفته و ناراحتى ، جواب سلام او را داد.
سپس محمّد بن منکدر حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! خداوند امور تو را اصلاح نماید، شما در این کهولت سنّ؛ و با این که یکى از بزرگان قریش هستى ، در این گرماى سخت ، در طلب و تحصیل دنیا مى باشى ؟!
اگر در چنین حالتى مرگ فرا رسد چه خواهى کرد؟
و در پیشگاه خداوند چه جوابى دارى ؟
امام باقر علیه السلام خود را از آن دو غلام کنار گرفت و آزاد روى پاى خود ایستاد و سپس فرمود:
به خدا سوگند، چنانچه در این حالت ، مرگ سراغ من آید در بهترین حالت ها خواهم بود؛ چون که مشغول طاعت خدا هستم و مى خواهم خود را از افرادى همانند تو بى نیاز گردانم و سربار جامعه نباشم ؛ زیرا هر که سربار جامعه باشد، گناه و معصیت خداى تعالى را کرده است .
امام جعفر صادق علیه السلام افزود: در این هنگام محمّد بن منکدر اظهار داشت :
خداوند تو را مورد رحمت خویش قرار دهد، خواستم تو را نصیحتى نمایم ؛ ولیکن تو مرا ارشاد و نصیحت نمودى .(37)
ارزش و اهمیّت خوردنى ها
محمّد بن ولید که یکى از دوستان و اصحاب امام محمّد باقر علیه السلام است ، حکایت کند:
روزى به قصد زیارت آن حضرت حرکت کردم ، وقتى نزدیک منزل امام علیه السلام رسیدم ، جمعیّت بسیارى را دیدم که براى زیارت آن حضرت آمده بودند.
به همین جهت برگشتم و فرداى آن روز دوباره براى دیدار آن حضرت به راه افتادم و چون تنها بودم دوست داشتم که رفیقى با خود مى یافتم تا با یکدیگر به محضر شریف امام باقر صلوات اللّه علیه شرفیاب مى شدیم .
آن روز هوا بسیار گرم بود؛ و من همچنان تنها حرکت مى کردم ، در بین راه خسته و تشنه و گرسنه شده بودم ، مقدارى آب که همراه داشتم آشامیدم و در گوشه اى نشستم .
پس از لحظاتى ، غلامى آمد و طَبَقى ، که در آن غذاهاى متنوّع وجود داشت ، به همراه آفتابه اى برایم آورد.
و هنگامى که طَبَق غذا را جلوى من گذاشت ، گفت : سرور و مولایم فرمود: پیش از غذا دست هایت را بشوى - و با نام خدا - غذایت را تناول کن .
پس چون مشغول خوردن غذا بودم ، مولایم امام باقر علیه السلام تشریف آورد و من به احترام حضرت ، از جاى بر خاستم و ایستادم ، حضرت فرمود: - سر سفره - حرکت نکن ، بنشین و غذایت را میل نما. به همین جهت نشستم و غذایم را خوردم .
پس از آن ، غلام مشغول جمع آورى ریزه هاى غذا شد که اطراف ظرف غذا ریخته شده بود.
حضرت فرمود: چنانچه در بیابان غذا خوردى ، اضافات آن را جمع نکن و آن ها را در گوشه اى رها نما - تا مورد استفاده جانوران و حیوانات قرار گیرد -.
ولى اگر در منزل غذا خوردى ، آنچه را که اطراف سفره و یا اطراف ظرف غذا مى ریزد، تمام آن را جمع کن و تناول نما، چون که رضایت خداوند متعال در چنین کارى است ؛ و نیز سبب توسعه روزى و مانع از فقر و بیچارگى مى باشد، و همچنین شفاى هر دردى در آن ریزه هاى غذا خواهد بود.(38)
همچنین مرحوم شیخ صدوق آورده است :
روزى امام محمّد باقر علیه السلام وارد خلوت گاه - مستراح - شد، لقمه نانى را مشاهده نمود(39)، آن را برداشت و پس از تمیز کردن به غلام خود داد و فرمود: آن را نگه دار تا من بازگردم .
پس از آن که حضرت خارج شد و لقمه نان را از غلام تقاضا نمود، غلام گفت : اى سرورم و مولایم ! من آن را خوردم .
حضرت فرمود: چنانچه کسى تکّه نانى پیدا کند و آن را تمیز نماید و بخورد، موجب دخول در بهشت خواهد شد.(40)
همچنین از امام جعفر، حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام وارد شده است که فرمود:
جمع کردن و تناول نمودن خورده ها و ریزه هاى نان و غذائى که اطراف سفره یا اطراف ظرف مى ریزد موجب جلوگیرى از درد خاصره (41) مى شود.(42)
اطّلاع از جریانات و افشاى خیانت
مرحوم شیخ طوسى رضوان اللّه علیه در کتاب خود آورده است :
اسماعیل بن ابى حمزه بطائنى به نقل از پدرش حکایت نمود: روزى حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام سوار مَرکب خود شد و به همراه عدّاى از غلامان و یکى از اصحابش به نام سلیمان بن خالد، راهى باغ خود گردید، من نیز سوار مَرکب خود شده و همراه ایشان حرکت کردم .
یعد از پیمودن مقدارى از راه ، سلیمان بن خالد اظهار داشت : فدایت شوم ، آیا امام از آنچه در شبانه روز رُخ مى دهد آگاه است ؟
حضرت فرمود: اى سلیمان ! سوگند به کسى که حضرت محمّد صلى الله علیه و آله را به نبوّت و رسالت بر انگیخت ! همانا تمام آنچه را که در طول روز، ماه و بلکه در طول سال رُخ مى دهد، امام و حجّت خدا نسبت به آن ، آگاه و عالم مى باشد.
بعد از آن افزود: آیا نمى دانى که فرشته روح در شب قدر از طرف خداوند متعال بر امام وارد مى شود و او را در جریان تمام حوادث و امور قرار مى دهد؛ و هیچ موضوعى از امام مخفى نخواهد بود؟
و در بین فرمایشات خود افزود: همین الا ن دو نفر به ما مى رسند که اموالى را دزدیده و پنهان کرده اند.
ابوحمزه گوید: به خدا سوگند! طولى نکشید که دو نفر نمایان شدند و حضرت به یکى از غلامان خود دستور داد که آن دو نفر سارق را نزد من بیاور، هنگامى که خدمت امام علیه السلام احضار شدند، حضرت به آن ها فرمود: شما دزد هستید.
ولى آن ها سوگند خوردند که ما سارق نیستیم و چیزى ندزدیدیم .
حضرت اظهار نمود: چنانچه حقیقت را نگوئید، مى گویم که چه اموالى از چه شخصى سرقت کرده اید و در کجا پنهان نموده اید.
و چون آن دو نفر از بیان حقیقت امتناع ورزیدند، امام علیه السلام به سلیمان فرمود: به همراه یکى از غلامان ، بالاى آن کوه که در آن سمت قرار دارد، برو؛ در آن جا غارى است ، هر مقدار اموال و اشیائى که داخل آن غار باشد، بیاور.
سلیمان گوید: طبق فرمان امام محمّد باقر علیه السلام به سمت غار رفتیم و چون داخل آن شدیم آنچه موجود بود برداشتیم و نزد امام علیه السلام آوردیم .
حضرت به ما فرمود: چنانچه تا فردا صبر نمائید جریان عجیب ترى را خواهید دید، که چگونه بر افراد بى گناه ظلم مى شود.
فرداى آن روز به همراه امام علیه السلام نزد والى و استاندار مدینه رفتیم ؛ لحظاتى نشستیم ، پس ناگهان شخصى که اموالش را سرقت کرده بودند به همراه افرادى وارد شد؛ و آن مرد اظهار داشت : این افراد اموال مرا دزدیده اند.
امام باقر علیه السلام فرمود: این افراد دزد نیستند، بلکه دزد دیگرانند؛ و اموال تو را فلانى و فلانى سرقت کرده بودند و اکنون آن ها نزد من موجود مى باشند.
بعد از آن حضرت دستور داد تا مقدارى از آن اموال را که مال آن شخص بود تحویلش دهند.
پس از آن ، امام علیه السلام به والى مدینه فرمود: مقدارى دیگر از اموال مسروقه نزد این جانب است ، که مربوط به فلان شخص از اهالى بربر مى باشد، هرگاه آمد مرا خبر کنید تا اموال او را تحویلش دهم .
سپس حضرت آن دو نفر سارق را معرّفى نمود و دستور داد تا دست هر دو نفر طبق حکم اسلام قطع شود.(43)
هدیه به شاعر از خزینه خالى
مرحوم شیخ مفید، طبرى و برخى دیگر از بزرگان به نقل از جابر جُعفى حکایت کنند:
روزى به محضر شریف امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم ، و اظهار داشتم : مولایم ! من بسیار تنگ دست و محتاج شده ام ؛ از شما خواهش مى کنم ، مقدارى پول جهت تاءمین هزینه زندگى ام به من عنایت فرمائید؟
امام علیه السلام فرمود: اى جابر! در حال حاضر، چیزى نزد ما نیست که به تو کمک دهیم .
در همین بین - که مشغول صحبت بودیم - کُمیت شاعر وارد شد و چند بیت شعر در مدح و عظمت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرمود و چون اشعار او پایان یافت ، حضرت به غلام خود فرمود: وارد آن اتاق شو، کیسه اى در آن جا وجود دارد، آن را بیاور و تحویل کمیتِ شاعر بده .
غلام رفت و پس از لحظه اى - در حالى که کیسه اى در دست گرفته بود - بازگشت ، و آن کیسه را جلوى کُمیت شاعر نهاد.
سپس کمیت به حضرت عرضه داشت : سرورم ! اگر اجازه فرمائى ، قصیده دیگرى نیز بخوانم ؟
امام علیه السلام فرمود: مانعى نیست ، چنانچه مایل هستى ، بخوان ؛ سپس کمیت قصیده اى دیگر در مدح ائمّه علیهم السلام خواند، و پس از پایان اشعار، حضرت به غلام خود فرمود: داخل همان اتاق برو، کیسه اى دیگر آن جا هست ، آن را براى کمیت شاعر بیاور؛ و غلام نیز اجابت کرد.
بار دیگر کمیت اجازه خواست تا اشعار دیگرى را بخواند.
و حضرت اجازه فرمود و سپس فرمود تا کیسه اى دیگر تحویل کُمیت گردد.
در این هنگام کُمیت شاعر خطاب به حضرت کرد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! به خدا سوگند، من براى گرفتن هدیه و پول ، این اشعار را نخواندم و غرض من کسب اموال و متاع دنیا نبود؛ بلکه براى خوشنودى حضرت رسول و رضایت پروردگار این اشعار را سروده ام .
آن گاه امام علیه السلام براى او دعا کرد و به غلام خود فرمود: این کیسه ها را بازگردان و سر جایش بگذار، غلام آن ها را برداشت و در جاى اوّلش قرار داد.
جابر افزود: من با دیدن چنین صحنه اى ، با خود گفتم : هنگامى که من مشکلات خود را براى حضرت توضیح دادم و تقاضاى کمک کردم به من فرمود: چیزى نزد ما نیست ؛ لکن براى کُمیت شاعر، که چند شعرى را سروده است ، سه کیسه معادل سى هزار درهم ، اهداء مى نماید.
در همین افکار بودم که کُمیت بلند شد و خداحافظى کرد و رفت ، سپس حضرت فرمود: اى جابر! بلند شو و برو داخل همان اتاق و هر چه آن جا بود، بیاور.
هنگامى که داخل اتاق رفتم هر چه بررسى کردم ، چیزى نیافتم و اثرى از کیسه ها نبود، بازگشتم و به امام علیه السلام خبر دادم که چیزى پیدا نکردم .
حضرت فرمود: اى جابر! ما از تو چیزى را پنهان نمى کنیم و سپس دست مرا گرفت و همراه حضرت وارد همان اتاق شدم ، وقتى داخل اتاق شدیم ، حضرت با پاى مبارک خود بر زمین زد و مقدار زیادى طلا نمایان گشت .
پس از آن فرمود: اى جابر! آنچه مى بینى و مشاهده مى کنى براى دیگران بازگو نکن ؛ مگر آن که از هر جهت مورد اعتماد باشند.
و سپس افزود: روزى جبرئیل علیه السلام نزد جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و تمام گنج هاى زمین و ذخایر آن را بر جدّم عرضه داشت ، بدون آن که کمترین چیزى از مقام و موقعیّت حضرتش کاسته شود.
ولى او نپذیرفت و تواضع و قناعت را برگزید و آن ذخایر و گنج ها را ردّ نمود.
و ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام چنین هستیم ؛ و شیعیان و دوستان ما نیز باید چنین باشند.(44)
بهترین دارو و درمان
محمّد بن مسلم در ضمن حدیثى حکایت کند:
روزى در مدینه بیمار بودم ، امام محمّد باقر علیه السلام توسّط غلامش ظرفى که در آن شربتى مخصوص قرار داشت و در پارچه اى پیچیده بود، برایم فرستاد.
وقتى غلام آن شربت را به من داد، گفت : مولا و سرورم فرموده است : باید براى درمان و علاج بیمارى خود، آن را بنوشى .
هنگامى که خواستم آن را بنوشم ، متوجّه شدم که آن شربت بسیار خوشبو و خنک است .
و چون شربت را نوشیدم ، غلام گفت : مولایم فرموده است : پس از آن که شربت را نوشیدى ، حرکت کن و نزد ما بیا.
من در فکر فرو رفتم که چگونه به این سرعت خوب شدم ؟!
و این شربت چه داروئى بود؟ چون تا قبل از نوشیدن شربت قادر به حرکت و ایستادن نبودم .
به هر حال حرکت کردم و به حضور امام علیه السلام شرفیاب شدم ؛ و دست و پیشانى مبارک آن حضرت را بوسیدم ؛ و چون گریه مى کردم حضرت فرمود: چرا گریه مى کنى ؟
عرض کردم : اى مولایم ! بر غریبى و دورى مسافت خانه ام از شما و همچنین بر ناتوانى خویش گریه مى کنم از این که نمى توانم مرتّب به خدمت شما برسم و کسب فیض نمایم .
حضرت فرمود: و امّا در رابطه با ناتوانى و ضعف جسمانیت ، متوجّه باش که اولیاء و دوستان ما در این دنیا به انواع بلا و مصائب گرفتار مى شوند، و مؤ من در این دنیا هر کجا و در هر وضعیتى که باشد غریب خواهد بود تا آن که به سراى باقى رحلت کند.
امّا این که گفتى در مسافت دورى هستى ، پس به جاى دیدار با ما، به زیارت قبر امام حسین علیه السلام برو؛ و بدان آنچه را که در قلب خود دارى و معتقد به آن باشى با همان محشور خواهى شد.
سپس حضرت فرمود: آن شربت را چگونه یافتى ؟
عرض کردم : شهادت مى دهم بر این که شما اهل بیت رحمت هستید، من قدرت و توان حرکت نداشتم ؛ ولیکن به محض این که آن شربت را نوشیدم ، ناراحتیم برطرف شد و خوب شدم .
حضرت فرمود: آن شربت دارویى بر گرفته شده از تربت قبر مطهّر امام حسین علیه السلام است ، که اگر با اعتقاد و معرفت استفاده شود شفاء و درمان هر دردى خواهد بود.(45)
اهمیّت افطارى دادن
مرحوم شیخ صدوق رحمة اللّه علیه ، با سند خود به نقل از حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام ، حکایت فرماید:
روزى یکى از دوستان و اصحاب پدرم ، به نام سُدیر صیرفى در ماه مبارک رمضان نزد پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب شد.
پدرم او را مخاطب قرار داد و فرمود: اى سُدیر! آیا مى دانى این شب ها، چه شب هائى است ؟
سُدیر در پاسخ اظهار داشت : بلى ، فدایت گردم ، این شب ها، شب هاى ماه مبارک رمضان است .
پدرم فرمود: آیا قادر هستى که ده نفر از فرزندان حضرت اسماعیل علیه السلام را در هر شب از شب هاى آخر ماه مبارک رمضان خریدارى نموده و آزادشان کنى ؟
سُدیر گفت : پدر و مادرم فداى شما باد، امکانات مالى ندارم .
پدرم فرمود: نُه نفر، چطور؟
جواب داد: توان ندارم .
پس پدرم یک به یک از تعداد آن ها کم کرده ، و سُدیر همچنان به گفته خویش پایدار بود، تا آن که در نهایت ، پدرم سؤ ال نمود: آیا یک نفر را هم نمى توانى آزاد کنى ؟!
سُدیر پاسخ داد: خیر، توان آن را ندارم .
پدرم - حضرت باقرالعلوم علیه السلام - اظهار داشت : آیا نمى توانى هرشب یک مرد مسلمان را میهمان خود کنى تا روزه خود را در منزل تو افطار نماید؟
سدیر گفت : بلى ، یاابن رسول اللّه ! دو نفر را مى توانم افطارى دهم .
پدرم - امام محمّد باقر علیه السلام - فرمود: منظور من نیز همین بود که افطارى دادن به یک مسلمان در این شب ها، معادل با آزادى یکى از فرزندان حضرت اسماعیل است ، که در قید اسارت باشد.(46)