پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 40
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29408
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:7 ع توسط جواد قاسم آبادی


خودآرائى براى همسر
یکى از راویان حدیث ، به نام حسن بصرى - که شغلش تولید روغن زیتون بود - گوید:
روزى به همراه یکى از دوستانم - که از اهالى بصره بود - به محضر مبارک امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافتیم .
و هنگامى که وارد شدیم ، حضرت را در اتاقى مرتّب و مزیّن دیدیم ، که لباسى تمیز و زیبا پوشیده است و خود را خوشبو و معطّر گردانیده بود.
پس مسائلى چند از حضرتش سؤ ال کردیم و جواب یکایک آن ها را شنیدیم ؛ و چون خواستیم از خدمت آن بزرگوار خارج شویم ، فرمود: فردا نزد من بیائید.
و من اظهار داشتم : حتما شرفیاب خواهیم شد.
بنابر این فرداى آن روز به همراه دوستم به محضر امام علیه السلام وارد شدیم و حضرت را در اتاقى دیگر مشاهده کردیم ، که روى حصیرى نشسته است و پیراهنى ضخیم و خشن نیز بر تن مبارک دارد.
پس از آن که در حضور ایشان نشستیم ، روى مبارک خود را به سمت دوست من کرد و فرمود: اى برادر بصرى ! مى خواهم موضوعى را برایت روشن سازم ، تا از حالت شگفت و تحیّر در آئى ، دیروز که بر من وارد شُدید و مرا با آن تشکیلات دیدید، آن اتاق همسرم بود و تمام وسائل و امکانات آن ، مال وى بود که او آن ها را براى من مرتّب و مزیّن ساخته بود؛ و من نیز در قبال آن آراستگى و زینت ، لباس زیبا پوشیده و خود را براى همسرم آراسته و معطّر گردانیده بودم .
زیرا همان طورى که مرد علاقه دارد همسرش خود را فقط براى او بیاراید، مرد نیز باید خود را براى همسر بیاراید تا مبادا به نوعى دلباخته دیگرى گردد.
(47)
زائیدن گرگ باوفا
مرحوم شیخ مفید رحمة اللّه علیه به نقل از محمّد بن مسلم - که یکى از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام و از راویان حدیث است - حکایت کند:
روزى به همراه حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام از شهر مدینه طیّبه به سوى مکّه معظّمه حرکت کردیم ؛ من سوار الاغ بودم و حضرت بر قاطرى سوار بود.
در بین راه ، ناگهان گرگى از بالاى کوهى نمایان شد و کم کم جلو آمد تا نزدیک ما رسید و حضرت متوقّف شد.
گرگ نزدیک تر آمد و سپس دست هاى خود را بلند کرده و بر زین قاطر نهاد و سر خود را تا نزدیک گوش امام باقر علیه السلام بلند کرد و حضرت نیز سر خود را فرود آورد؛ و گرگ لحظاتى در گوش حضرت سخنانى را مطرح و نجوا کرد.
آن گاه امام علیه السلام گرگ را مخاطب قرار داد و فرمود: برو، مشکل تو را حلّ کردم .
پس از آن ، گرگ با سرعت برگشت و از آنجا دور شد.
من از مشاهده چنین صحنه اى در حیرت و تعجّب قرار گرفته و به امام محمّد باقر علیه السلام عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! چیز بسیار عجیبى را دیدم ، جریان چه بود؟!
حضرت فرمود: گرگ به من گفت : اى پسر رسول خدا! جفت - همسر - من در این کوه مى باشد؛ و باردار است و هم اکنون درد زائیدن بر او بسیار سخت شده است .
از خداوند متعال بخواه تا زائیدن را بر آن آسان و ساده گرداند.
و همچنین از خدا درخواست نما، تا نسل مرا بر هیچ یک از دوستان و شیعیان تو مسلّط نگرداند.
و در نهایت ، من به آن گرگ گفتم : خواسته ات را انجام دادم ، و حاجتش برآورده شد.
(48)
شرایط و حدود سفره
ابولبید بحرانى گوید:
روزى در مکّه معظّمه حضور امام محمّد باقر علیه السلام نشسته بودم ، که شخصى وارد شد و عرض کرد: اى محمّد بن علىّ! تو آن کسى هستى که براى هر چیزى حدّ و شرایطى مى دانى ، و نیز براى هر کارى مقرّراتى را وضع فرموده اى ؟
حضرت فرمود: بلى ، من مى گویم ، براى هر چیزى خواه کوچک و حقیر باشد یا بزرگ و عظیم ، خداوند حکیم براى آن شرایط و حدودى را تعیین کرده است .
و هر کسى از آن تجاوز کند، از حدّ و مرز خداى بزرگ بیرون رفته و کفران کرده است .
آن شخص سؤ ال کرد: سفره غذا که کنار آن مى نشنیم ، داراى چه حدود و شرایطى است ؟
امام علیه السلام فرمود: حدّ و مرز سفره غذا آن است که چون خواستى شروع نمائى ، به نام خدا شروع کنى ، و چون سفره را جمع کنند، شکرش را به جا آورى ، و آنچه از غذاها اطراف آن ریخته باشد، جمع کنى و تناول نمائى .
آن شخص عرض کرد: حدود ظرف آب چیست ؟
فرمود: این که اگر لبه ظرف آب شکسته باشد، از آن آب نیاشامى ؛ چون که آن قسمت ، محلّ تجمّع میکروب ها است .
و چون خواستى ظرف آب را بر دهان بگذارى و بیاشامى ، اوّل نام خداى مهربان را بر زبان جارى نما، و پس از آن که آب را آشامیدى ، شکر و سپاس خدا را انجام ده .
و همچنین سعى نمائى آب را یک نفس و یک دفعه نیاشامى ، بلکه سه دفعه ؛ و با سه نفس آب را بیاشام ، که این گونه گواراتر و سودمندتر خواهد بود.
(49)
خوردن انگور و خرید بهترین مادر
مرحوم راوندى در کتاب خرایح و جرایح آورده است :
روزى یکى از دوستان امام محمّد باقر علیه السلام ، به نام ابن عکاشه أ سدى در منزل آن حضرت وارد شد.
ابن عکاشه گوید: چون بر آن حضرت وارد شدم ، فرزندش ابوعبداللّه ، جعفر صادق علیه السلام را دیدم ، که کنار پدر ایستاده است ، پس از آن که نشستم مقدارى انگور آوردند.
خواستم که تناول کنم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: پیرمردان و کودکان انگور را دانه دانه مى خورند؛ لیکن تو دو تا دو تا میل کن ، که این چنین مستحبّ است .
بعد از آن عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! فرزندت جعفر هنگام تزویجش فرا رسیده است ، چرا برنامه ازدواج او را فراهم نمى فرمائى ؟!
حضرت فرمود: به همین زودى قافله کنیزفروشان وارد مى شوند و با پول هاى درون این کیسه ، جاریه اى مناسب برایش ‍ فراهم مى کنیم .
چند روزى پس از آن ، دوباره به حضور آن حضرت وارد شدم ، که چند نفر دیگر نیز حضور داشتند، حضرت فرمود: اى ابن عکاشه ! قافله کنیزفروشان از راه رسیده است ، این کیسه را برگیر و جاریه اى مناسب براى فرزندم خریدارى نما.
لذا نزد آن قافله آمدیم و جویاى کنیزى شدیم ؟
گفتند: آنچه داشتیم فروخته ایم ؛ و در حال حاضر فقط دو کنیز مریض حال باقى مانده است .
گفتم : آن ها را ببینیم ، پس از آن که آن ها را مشاهده کردیم ، یکى از آن دو کنیز را برگزیدیم و قیمت آن را جویا شدیم ؟
فروشنده گفت : قیمت آن هفتاد دینار تمام مى باشد.
گفتم : من او را به آنچه که در داخل این کیسه موجود است ، خریدارم ، در این هنگام پیرمرد محاسن سفیدى - که همراه آن ها حضور داشت - گفت : مانعى ندارد.
و چون کیسه را گشودیم و پول ها را محاسبه نمودیم ، مبلغ هفتاد دینار کامل در آن موجود بود، پس آن ها را پرداختیم و کنیز را تحویل گرفته و خدمت حضرت باقرالعلوم علیه السلام در حالتى که فرزندش جعفر علیه السلام نیز حضور داشت ، آوردیم .
موقعى که کنیز در حضور امام باقر علیه السلام قرار گرفت ، حضرت به او فرمود: نام تو چیست ؟
کنیز گفت : حمیده .
حضرت فرمود: تو حمیده ، در دنیا و محموده آخرت هستى .
و سپس اظهار داشت : برایم بگو که آیا باکره هستى یا ثیّبه ؟
گفت : بلى ، باکره هستم .
فرمود: چگونه باکره هستى ، و حال آن که کسى از چنگال و تجاوز کنیزفروشان سالم نمى ماند؟!
کنیز گفت : هرگاه رئیس آن ها نزد من مى آمد، که با من نزدیکى و مجامعت کند، پیرمردى سفیدموى حاضر مى شد و او را از نزدیکى با من جلوگیرى و ممانعت مى کرد؛ و این کار چندین مرتبه واقع شد ولى او هرگز توفیق نزدیکى با مرا نیافت .
سپس امام محمّد باقر علیه السلام آن جاریه پاکدامن را تحویل فرزندش ، حضرت ابوعبداللّه ، جعفر صادق علیه السلام داد و فرمود: او را تحویل بگیر، که همانا بهترین خلق خداوند متعال ، در روى زمین ، به نام موسى کاظم علیه السلام از او متولّد خواهد شد.
(50)
پیرزنى ، جوان شد
حُبابه والبیّه یکى از زن هاى مؤ منه اى بود، که در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله همیشه به حضور آن حضرت شرفیاب مى شد و کسب فیض مى نمود.
همچنین در زمان امام محمّد باقر علیه السلام نیز چند مرتبه به محضر مبارک آن حضرت شرفیاب گردیده است .
این زن مؤ منه ، روزى پس از گذشت مدّت ها، خدمت امام باقر علیه السلام وارد شد، حضرت به او فرمود: اى حُبابه ! مدّتى است که نزد ما نیامده اى ؟
حُبابه اظهار داشت : اى سرورم ! کُهولت سنّ و ضعف جسم و سفیدى موى سرم و نیز غم و اندوهى که دارم ، مرا از زیارت شما باز داشته است .
حضرت به حُبابه فرمود: جلو بیا.
وقتى حُبابه نزدیک امام محمّد باقر علیه السلام قرار گرفت ، حضرت دست مبارک خود را روى سر حبابه نهاد
(51) و دعائى را زمزمه نمود، که ناگاه گیسوان حُبابه سیاه و چهره اش شاداب و جوان گشت .
حبابه ، تبسّمى کرد و خوشحال شد و حضرت نیز شادمان گردید.
پس از آن ، حُبابه از حضرت سؤ ال کرد و گفت : اى مولاى من ! پیش از آن که این عالم آفریده شود، شما - اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم - در چه حالتى و در کجا بودید؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: ما نورى بودیم ، که هر لحظه تسبیح و تقدیس خداوند سبحان را مى گفتیم .
و ملائکه الهى نیز چگونگى تسبیح و تقدیس را از ما آموختند؛ و چون حضرت آدم علیه السلام آفریده شد، خداوند متعال نور ما را در صلب او قرار داد.
(52)
اعتراض و پاسخى دندان شکن
ابو حنیفه - که امام و پیشواى یکى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت مى باشد - روزى به مسجد حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد شد و سپس به حضور مبارک حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب گردید؛ و از ایشان اجازه خواست تا مقدارى در کنار آن حضرت بنشیند؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: اى ابو حنیفه ! تو را مى شناسند، مصلحت نیست کنار من بنشینى .
ابوحنیفه اعتنائى به فرمایش حضرت نکرد و پهلوى آن حضرت نشست ؛ و در ضمن صحبت هائى پیرامون مسائل مختلف ، از آن بزرگوار سؤ ال کرد: آیا شما امام هستى ؟
حضرت فرمود: خیر.
گفت : بسیارى از مردم کوفه عقیده دارند، که شما امام و پیشواى ایشان مى باشى ؟
حضرت فرمود: من چه کنم ؟! منظورت چیست ؟
ابوحنیفه گفت : پیشنهاد مى دهم که نامه اى براى آن گروه از مردم کوفه بنویسى ؛ و آن ها را از این عقیده باز دارى .
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: ولى آن ها حرف مرا نمى پذیرند، همانطور که خودت حرف مرا نپذیرفتى ؛ چون به تو گفتم که در کنار و پهلوى من منشین .
ولیکن تو سخن مرا گوش نکردى و در کنارم نشستى ؛ و با این که در حضور من بودى مخالفت مرا کردى ؛ پس چه انتظارى از دیگران دارى ؛ با این که بین من و آن ها فاصله است ؟!
و چگونه توقّع دارى که آن ها به حرف من ترتیب اثر دهند؟!
در این لحظه ، ابوحنیفه سرافکنده شد و دیگر حرفى نزد، و سپس از جاى خود برخاست و رفت .
(53)
دو سؤ ال درباره قیامت
مرحوم شیخ مفید و دیگر بزرگان به نقل از عبدالرّحمن زُهرى آورده اند:
هشام بن عبدالملک در یکى از سال ها، جهت انجام مراسم حجّ و زیارت خانه خدا، وارد مسجدالحرام شد، در حالى که بر یکى از غلامانش - به نام سالم - تکیه زده بود.
امام محمّد باقر علیه السلام در گوشه اى از مسجدالحرام نشسته و مشغول دعا و مناجات بود.
سالم به هشام گفت : اى امیرالمؤ منین ! این شخص محمّد بن علىّ ابن الحسین علیهماالسلام است .
هشام اظهار داشت : آیا این همان کسى است که اهالى عراق دلباخته و شیفته او هستند؟
سالم در پاسخ به هشام ، گفت : آرى .
هشام گفت : به نزد او برو؛ و به او بگو که خلیفه ، هشام گوید: مردم در روز قیامت - در آن مدّتى که مشغول بررسى و محاسبه اعمال هستند - چه خوراکى دارند و چه مى آشامند؟
پس هنگامى که غلام نزد امام باقر علیه السلام آمد و سؤ ال هشام را مطرح کرد، حضرت فرمود:
هنگامى که مردم محشور مى شوند، در صحراى محشر چشمه هائى است ، که از آن مى خورند و مى آشامند تا وقتى که از حساب و بررسى اعمال فارغ آیند.
وقتى سالم ، جواب حضرت را براى هشام بازگو کرد، هشام با شدّت ناراحتى گفت : اللّه اکبر! و آن گاه دوباره سالم را فرستاد تا از حضرت باقرالعلوم علیه السلام سؤ ال کند: چه چیزى مردم را از خوردن و آشامیدن باز مى دارد؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: آن هنگامى که خلافکاران در آتش دوزخ قرار گیرند، بیشتر اشتهاء پیدا مى کنند و سپس خطاب به مؤ منین کرده و گویند:
أ فیضُوا عَلَیْنا مِنَالْماءِ أ وْ مِمّا رَزَقَکُمُاللّهُ.
(54)
یعنى ؛ یا مقدارى آب و یا مقدارى از آنچه که خداوند به شما روزى داده است ، به ما هم عنایتى کنید.
در این موقع هشام ، با شنیدن جواب صریح و روشنگرانه امام علیه السلام ساکت شد و دیگر حرفى نزد.
(55)
بهترین کلام در آخرین فرصت
مرحوم شیخ طوسى ، راوندى و دیگر بزرگان ، به نقل از ابو بصیر حکایت کند:
روزى به محضر مقدّس امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم و لحظاتى بعد از آن ، حمران نیز به همراه بعضى از افراد وارد شد و به حضرت خطاب کرد و گفت : یاابن رسول اللّه ! عکرمه در سکرات مرگ قرار گرفته است .
ابوبصیر گوید: عکرمه با خوارج هم عقیده بود و خود را از امام محمّد باقر علیه السلام رهانیده بود.
حضرت با شنیدن سخن حمران ، از جاى خود برخاست و فرمود: مرا مهلت دهید تا بروم و بازگردم ؟
گفتیم : مانعى نیست .
لذا امام باقر علیه السلام حرکت نمود و رفت و پس از گذشت لحظاتى دوباره مراجعت نمود و اظهار داشت :
چنانچه پیش از آن که عکرمه ، جان از جسدش مفارقت کند، او را درک مى کردم ، کلماتى را به او تعلیم و تلقین مى نمودم که برایش بسیار سودمند و نجات بخش مى بود؛ ولیکن موقعى بر بالین او رسیدم که تمام کرده و جان از بدنش ‍ خارج گشته بود.
ابوبصیر افزود: به حضرت عرض کردیم : فدایت گردیم ، آن کلمات چیست تا ما از آن ها براى خود و دیگران بهره گیریم ؟
فرمود: همان کلماتى است که شماها بر آن معتقد هستید.
و سپس افزود: هرگاه بر بالین شخصى قرار گرفتید که احتمال مرگ براى او مى دهید، او را بر شهادت و اقرار به (لااله الاّاللّه ، محمّد رسول اللّه ) و نیز بر ولایت و امامت ما - اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام - تلقین کنید، که از جهاتى براى او سودمند و نجات بخش خواهد بود.
(56)
تسلیم در مقابل حوادث
مرحوم شیخ کلینى و دیگر بزرگان آورده اند:
روزى عدّه اى از دوستان و شیعیان حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام به ملاقات آن حضرت شرف حضور یافتند.
چون وارد اتاق شدند و نشستند، متوجّه گشتند که یکى از کودکان امام علیه السلام سخت مریض و ناراحت است و حضرت غمگین و اندوهناک مى باشد؛ به طورى که لحظه اى قرار و آرام ندارد.
با خود گفتند: چنانچه مسئله و حادثه اى براى این کودک بیمار پیش آید، آیا امام علیه السلام با این بى تابى کنونى که دارد، چه خواهد کرد.
پس از گذشت لحظاتى ، صداى ناله و شیون از درون خانه به گوش رسید و حضرت حرکت نمود و از نزد حضّار خارج شده و به درون منزل رفت .
و چون مدّتى کوتاه گذشت ، امام علیه السلام با حالتى رضایت بخش و در ظاهر شادمان ، به داخل اتاق مراجعت نمود.
تمامى افراد حاضر در مجلس ، از این جریان متعجّب شده و گفتند: یاابن رسول اللّه ! همه ما فدایت گردیم ، ما ترسیدیم که مبادا حادثه اى پیش آید و شما بى تاب و اندوهناک گردید!
حضرت فرمود: چنانچه مرض و ناراحتى براى یکى از ما - اهل بیت عصمت و طهارت - پیش آید، دوست داریم که با لطف خداوند مهربان ، مرض برطرف گشته و بیمار شفا یافته و تندرستى خود را باز یابد.
ولى اگر حادثه اى پیش آمد و مقدّرات الهى فرا رسید، تسلیم رضا و تقدیر الهى خواهیم بود.
(57)
چهارده معمّا و پاسخ
أ بان بن تغلب و همچنین ابوبصیر - که هر دو از راویان حدیث و از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بوده اند - حکایت کنند: طاووس یمانى با بعضى از دوستان خود مشغول طواف کعبه الهى بود، ناگهان متوجّه شد که جلوتر از او نوجوانى خوش سیما نیز مشغول طواف کعبه الهى مى باشد، و چون در چهره نورانیش خوب دقیق شد، او را شناخت ، که آن نوجوان حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام است .
هنگامى که حضرت طواف خود را به پایان رساند و دو رکعت نماز طواف به جاى آورد، در گوشه اى از صحن مطهّر نشست و مردم یک به یک مى آمدند و سؤ الات خود را در حضور آن حضرت مطرح مى کردند و جواب مى گرفتند و مى رفتند.
آن گاه طاووس یمانى به دوستان خود گفت : ما نزد این دانشمند برویم و از او سؤ الى کنیم ، شاید جواب آن را نداند.
سپس طاووس یمانى به همراه دوستانش خدمت حضرت رسیدند و سلام کردند.
بعد از آن طاووس گفت : اى ابوجعفر! آیا مى دانى چه زمانى یک سوّم جمعیّت روى زمین هلاک و کشته شد؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: اى ابو عبدالرّحمن ! یک سوّم نبود؛ بلکه یک چهارم جمعیّت هلاک و نابود گردید.
طاووس گفت : صحیح مى فرمائى ، حقّ با شما است ، اکنون بفرما که چگونه چنان شد؟
حضرت فرمود: این جریان ، آن زمانى اتّفاق افتاد که تنها جمعیّت روى زمین حضرت آدم ، حواء، قابیل و هابیل بودند؛ و قابیل برادر خود را کشت ، در حالى که هابیل در آن زمان یک چهارم جمعیّت را تشکیل مى داد.
طاووس گفت : کدام یک از هابیل و قابیل پدر تمام مردم بود؟
حضرت فرمود: هیچ کدام ؛ بلکه بعد از حضرت آدم علیه السلام ، شیث پدر آدمیان بود.
طاووس پرسید: چرا حضرت آدم علیه السلام را آدم نامیدند؟
فرمود: چون سرشت و خمیرمایه او را از خاک روى زمین برگرفتند.
پرسید: چرا همسر حضرت آدم را حوّاء گفته اند؟
فرمود: چون او از دنده آدم علیه السلام آفریده شد.
پرسید: چرا شیطان را ابلیس نامیده اند؟
فرمود: چون او از رحمت خداوند محروم و ناامید گشت .
پرسید: چرا جنّ را به این نام گفته اند؟
فرمود: چون که آنها مى توانند از دید انسانها مخفى و نامرئى گردند.
پرسید: اوّلین کسى که حیله بکار برد و دروغ گفت چه کسى بود؟
فرمود: شیطان بود، که به خداوند عزّ و جلّ گفت : من از آدم بهتر و برترم ؛ چون که مرا از آتش و او را از گِل آفریدى .
پرسید: آن گروهى که شهادت به حقّ دادند؛ ولى دروغ مى گفتند، چه کسانى بودند؟
فرمود: منافقین بودند، که در ظاهر شهادت به رسالت و نبوّت رسول خدا صلى الله علیه و آله دادند؛ ولى در باطن دروغ مى گفتند، چون عقیده و ایمان به خداوند نداشتند.
پرسید: آن رسولى را که خداوند براى هدایت انسان فرستاد؛ ولى خودش از جنّ و انسان نبود، که بود؟
فرمود: کلاغى بود، که براى تعلیم قابیل آمد تا او را هدایت کند که چگونه جسد برادرش هابیل را دفن نماید.
پرسید: آن که قوم و تبار خود را راهنمائى و انذار کرد، و از زمره جنّ و إ نس نبود، که بود؟
فرمود: مورچه اى بود که در مقابل لشکر عظیم حضرت سلیمان علیه السلام ، به هم نوعان خود گفت : درون لانه هایتان بروید تا توسّط لشکر سلیمان لگدمال نگردید.
طاووس یمانى گفت : آن چه حیوانى بود، که به دروغ مورد تهمت قرار گرفت ؟
فرمود: گرگ بود، که برادران حضرت یوسف علیه السلام آن را متّهم به قتل برادر خویش کردند.
طاووس در آخرین سؤ ال خود از امام امام محمّد باقر صلى الله علیه و آله ، پرسید: آن چیست که کم و زیاد مى گردد؛ و آن دیگرى چیست که زیاد مى شود ولى کم نمى گردد؛ و آن چست که کم مى شود ولى زیاد نمى گردد؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام همچنین در او جواب فرمود: آن که کم و زیاد مى شود، ماه است ؛ و آن که زیاد مى شود ولى کم نمى گردد، آب دریا است ؛ و آن که کم مى شود ولى زیاد نمى گردد، عمر انسان است .
(58)








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ