نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:9 ع توسط جواد قاسم آبادی
انقراض بنى عبّاس توسط هلاکو
مرحوم شیخ کلینى و دیگر بزرگان به نقل از ابوبصیر آورده اند:
روزى با مولایم حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام در مسجد النّبى صلى الله علیه و آله نشسته بودیم ، ناگهان سه نفر به نام : داود بن علىّ، سلیمان بن خالد و ابوجعفر منصور دوانیقى وارد مسجد شدند و در گوشه اى نشستند.
پس از ساعتى ، داود و سلیمان حرکت کردند و حضور امام محمّد باقر علیه السلام آمده و سلام کردند.
حضرت فرمود: چرا آن شخص جبّار خودخواه نیامد؟
گفتند: یاابن رسول اللّه ! او را معذور دارید.
سپس امام علیه السلام فرمود: به خداى یکتا سوگند، به همین زودى او پادشاه و مالک کشورهاى اسلامى خواهد شد؛ و به دنبالش مردانى دیگر حکمرانى کنند و با خدعه و سیاست خود تمام مردم را خاضع و ذلیل حکومت خود گردانند.
داود بن علىّ به حضرت عرضه داشت : آیا حکومت بنى العبّاس قبل از حکومت شما - یعنى ؛ حکومت امام زمان (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّریف ) - مى باشد؟
امام علیه السلام فرمود: آرى ، ریاست و سلطنت شماها قبل از ما خواهد بود.
داود گفت : آیا مدّت حکومت بنى العبّاس مقدّر و معیّن است ؟
حضرت فرمود: آرى ، آنچه بنى امیّه حکومت و ریاست کنند، شما حکومتى دو چندان آن خواهید داشت ، و حکومت شما آلت دست و دستخوش کودکان و بوالهوسان مى گردد؛ و آنان با حکومت چنان بازى کنند که با توپ بازى نمایند.
داود به همراه سلیمان در کمال خوشحالى از جاى برخاستند تا این خبر مهمّ را براى منصور دوانیقى مطرح کنند.
حضرت آن ها را صدا زد و فرمود: توجّه داشته باشید که حکومت شما تا مادامى تداوم دارد که در کشتن ما - اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام - نقشى نداشته باشید؛ وگرنه درون خاک از روى زمین برایتان بهتر و سزاوارتر خواهد بود؛ و در آن صورت هیچ یار و یاورى نخواهید داشت .
و هنگامى که این خبر را به منصور دوانیقى گزارش دادند، او سریع حرکت کرد و با شتاب نزد امام محمّد باقر علیه السلام آمد؛ و پس از عرض سلام ، آنچه را که از سلیمان و داود شنیده بود به حضرت عرض کرد؛ و سپس افزود: یاابن رسول اللّه ! آیا این سخنان و پیشگوئى ها صحّت دارد؟!
امام علیه السلام در جواب ، فرمود: آرى ، آنچه را که برایت گفته اند درست مى باشد؛ و سپس حضرت همان سخنان و مطالب را تکرار نمود و پس از آن افزود: حکومت و ریاست در دست شما و به فرمان شما خواهد بود تا هنگامى که از جانب شما آسیب و گزندى به ما نرسد، ولى چنانچه بخواهید خون ما را بریزید و یکى از ما - خاندان رسالت را با شمشیر یا زهر - به قتل برسانید، در آن صورت به غضب خداوند قادر متعال گرفتار مى شوید؛ و در آن هنگام سلطنت و ریاست شما مُنقرض مى گردد.
و خداوند حکیم یکى از بندگان پست و ناچیز خود را(59) بر شما مسلّط مى نماید؛ و حکومت شما - بنى العبّاس - توسّط او نابود و مُنقرض خواهد گشت .(60)
تیراندازى در کهولت سنّ
در یکى از سال ها هشام بن عبدالملک جهت انجام مراسم حجّ به مکّه معظّمه رفته بود، در همان سال نیز امام محمّد باقر علیه السلام به همراه فرزندش ، حضرت صادق علیه السلام تشرّف یافته بود.
پس از انجام مراسم حجّ، هشام به سوى دمشق و امام باقر علیه السلام به سمت مدینه منوّره رهسپار شدند.
و بعد از گذشت چند روزى ، هشام نامه اى به والى و استاندار مدینه فرستاد مبنى بر این که ابوجعفر، امام محمّد باقر را به همراه حضرت صادق علیهماالسلام روانه دمشق سازد.
در ادامه روایت ، امام صادق علیه السلام حکایت فرماید:
چون وارد دمشق شدیم ، دربان هشام به مدّت سه روز مانع از دخول ما بر هشام گردید.
و چون روز چهارم داخل کاخ شدیم ، هشام بر تخت سلطنتى نشسته و افسران و وزیران و دیگر اطرافیان با حالت خاصّى در مقابلش سرپا و دست به سینه ایستاده بودند و نیز سربازان مسلّح در اطراف حضور داشتند.
همچنین در گوشه اى ، شاخصى نصب کرده بودند و تیراندازان ماهر به آن تیراندازى مى کردند.
همین که چشم هشام بر پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام افتاد، گفت : تو هم مانند دیگر تیراندازان ، کمان را به دست بگیر و تیراندازى کن .
امام باقر علیه السلام تقاضاى عفو نمود، ولى هشام اصرار کرد و به ناچار پدرم پیشنهاد او را پذیرفت ، پس آن گاه ، کمانى را گرفت و تیر را رها نمود، که در مقابل چشمان بُهت زده حاضران ، تیر به وسط خال اصابت کرد و تا 9 مرتبه تیر انداخت و هر بار تیرها در همان جاى اوّل وارد و اصابت مى کرد.
هشام از دیدن چنین صحنه شگفت آور، مضطرب شد؛ و بى اختیار گفت : عجب تیرانداز ماهرى هستى که در عرب و عجم مثل شما یافت نمى شود و سپس در حالتى که من و پدرم در مقابل او ایستاده بودیم ، سر به زیر انداخت .
و چون مدّتى بدین منوال گذشت ، پدرم عصبانى گردید و نگاهى به آسمان انداخت .
هشام که متوجّه ناراحتى پدرم گشت ، فورا از روى تخت بلند شد و پدرم را سمت راست خود و مرا سمت راست پدرم نشانید؛ و سپس پدرم را مخاطب قرار داد و گفت :
عرب و عجم نسبت به شما حسود هستند، شماها تیراندازى را چه کسى و در چه مدّتى آموخته اید؟
پدرم فرمود: مردم مدینه مرتّب برنامه تیراندازى دارند؛ و من نیز در دوران جوانى در امر با آن ها مشارکت مى کردم .
ولى مدّتى بود که آن را ترک کرده بودم ، ولى چون امروز بر من اصرار کردى ، من نیز پذیرفته و آن را انجام دادم .
هشام گفت : در تمام عمرم تیراندازى ، ماهر مانند تو را ندیده ام و گمان هم نمى کنم روى زمین کسى مثل تو وجود داشته باشد.
پس از آن پرسید: آیا فرزندت ، جعفر مثل خودت به فنون تیراندازى آشنا و آگاه است ؟
پدرم فرمود: آرى ، ما - اهل بیت نبوّت - تمام کمالات و علوم و فنون را همانند پیغمبران از یکدیگر به ارث برده و مى بریم ؛ و هیچ موقع زمین از حجّت خدا خالى نخواهد بود.(61)
تواضع و فروتنى
مرحوم کلینى رضوان اللّه تعالى علیه به نقل از اسحاق بن عمّار روایتى را آورده است ؛ مبنى بر این که روزى امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرمود:
من هر شب رختخواب پدرم حضرت امام محمّد باقر علیه السلام را آماده و پهن مى کردم و منتظر مى ماندم تا آن حضرت تشریف بیاورد و استراحت نماید؛ و پس از آن در رختخواب خود مى رفتم و استراحت مى کردم .
در یکى از شب ها، پدرم تاءخیر نمود و به موقع همیشه به منزل نیامد، من در فکر فرو رفتم و ناراحت شدم که چه شده است ، و چرا آن حضرت در وقت همیشگى نیامد؟
پس به سوى مسجد حرکت کردم تا پدرم امام باقر علیه السلام را پیدا کنم ؛ و از جریان آکاه گردم .
همین که وارد مسجد شدم ، پدرم را تک و تنها در گوشه اى از مسجد مشاهده کردم .
و در حالتى که تمامى ماءمومین و مردم به منازل خود رفته بودند، پدرم تنها در مسجد با خداى خویش خلوت کرده و سر تواضع و فروتنى بر سجده نهاده بود و به درگاه بارى تعالى این دعا را در حال گریه و زارى مى خواند:
(سُبْحانَکَ اللّهمّ أ نْتَ رَبّى حَقّا حقّا، سَجَدْتُ لَکَ یا رَبِّ تَعَبُّدا وَ رِقّا، الّلهمّ إ نَّ عَمَلى ضَعیفٌ، فَضاعِفْهُ لى ، الّلهمّ قِنى عَذابَکَ یَوْمَ یُبْعَثُ عِبادُکَ، وَتُبْ عَلَىَّ إ نَّکَ أ نْتَ التَّوَّابُ الرَّحیمُ)
اى خدائى که پاک و منزّه هستى ! توئى پروردگار حقّ و حقیقت .
اى خداوندا! از روى عبودیّت و بندگى و فروتنى ، در مقابل تو سجده کرده ام .
اى خداوندا! اعمال نیک من ، ناچیز و ناقابل است ، پس خودت بر اعمال من فزونى بده .
خداوندا! مرا در قیامت از عذاب دردناک خویش مصون دار، و مرا مورد عفو و بخشش خود قرار بده ، زیرا تنها توبه پذیر بخشنده و مهربان ، تو هستى .(62)
مرورى بر لحظات حسّاس
مرحوم کلینى در کتاب شریف خود به نقل از امام صادق علیه السلام آورده است ، که آن حضرت حکایت نمود:
در آن روزهائى که پدرم حضرت امام محمّد باقر علیه السلام مریض احوال و در بستر بود، روزى مرا به نزد خویش فرا خواند و اظهار داشت :
اى پسرم ! عدّه اى از مردم قریش را دعوت نما تا امروز در این جا گرد هم حضور یابند و من ضمن توصیه هائى ، آن ها را بر مطالبى شاهد و گواه قرار دهم .
بنابر این ، طبق دستور پدرم ، چند نفر از قریش را دعوت کردم و ایشان را به منزل آوردم ، همین که همگى به محضر پدرم آمده و در کنار بسترش گرد آمدیم ، به من خطاب نمود و فرمود:
اى جعفر! هنگامى که من وفات یافتم و از این دنیا رحلت کردم ، خودت مرا غسل مى دهى و کفن مى کنى و سپس بر من نماز مى خوانى .
و پس از آن که مرا به خاک سپردى ، قبر مرا بیش از چهار انگشت (حدود 10 سانتیمتر) از زمین بلندتر مگردان ؛ و در پایان نیز مقدارى آب روى خاکهاى قبرم بپاش .
حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام افزود: چون وصایا و سفارشات پدرم پایان یافت و جمعیّت از منزل خارج شدند، به پدرم گفتم : اى پدرجان ! نیازى به حضور این افراد نبود و چنانچه مرا به تنهائى وصیّت مى فرمودى به آن عمل مى کردم .
پدرم در پاسخ اظهار نمود: خواستم آن افراد را شاهد و گواه قرار دهم تا بعد از من درباره امامت تو منازعه و مشاجره اى نداشته باشند.(63)
همچنین آن حضرت حکایت فرماید:
پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام به من وصیّت نمود تا جسد مطهّرش را در سه نوع پارچه بپوشانم و کفن کنم ، یکى از آن ها، رداء و پارچه اى بود که پدرم روزهاى جمعه آن را روى دوش خود مى انداخت و در آن نماز مى خواند؛ و امّا دو پارچه دیگرى را پدرم آنها را معرّفى نمود.(64)
و نیز حکایت فرماید:
در آن شب آخرى که پدرم سلام اللّه علیه ، به شهادت رسید و به درجات أ على علّیین عروج نمود، لحظاتى قبل از رحلتش نزدیک وى رفتم ، دیدم مشغول مناجات و راز و نیاز به درگاه خداوند متعال مى باشد؛ و چون مناجات و زمزمه اش پایان یافت به من فرمود:
اى فرزندم ! امشب وعده الهى فرا مى رسد و من لحظاتى دیگر به سوى او خواهم رفت ، و امشب همان شبى است که جدّم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله رحلت نمود.(65)
مرحوم إ ربلى و ابن شهرآشوب و دیگر بزرگان و مورّخین گفته اند:
امام محمّد باقر علیه السلام در اثر زهر و سمّى که ابراهیم بن ولید به دستور هشام بن عبدالملک ملعون به آن حضرت خورانیده بود، به شهادت رسید.
و پس از انجام غسل و کفن و اقامه نماز بر جنازه مطهّرش ، توسّط فرزندش امام جعفر صادق علیه السلام ، در قبرستان بقیع ، در جوار مرقد شریف عمویش ، امام حسن مجتبى و پدرش ، امام زین العابدین علیهماالسلام ، به خاک سپرده شد.(66)
در رثاى پنجمین اختر تابناک
به خلق عالم ، امین و رهبر
|
ز جور دشمن ، به غصّه و غم
|
که جان فدائى ، شدى تو آخر
|
شدى تو مسموم ، در آخر کار
|
ز جور و ظلم هشام کافر امام باقر |
شفیع محشر، ولىّ امر خداى داور(67)
|
مسموم شد از زهر کین ، آه و واویلا
|
باقر امام متّقین ، آه و واویلا
|
باقر امام متّقین ، آه و واویلا
|
گشته ملایک نوحه گر، آه و واویلا
|
زهراى أ طهر دل غمین ، آه و واویلا
|
باقر امام متّقین ، آه و واویلا
|
گریان از این ماتم نگر، امام صادق
|
در غم پیامبر با علىّ، آه و واویلا
|
باقر امام متّقین ، آه و واویلا
|
عالم شده ماتم سرا، آه و واویلا
|
آجرک اللّه زین عزا بقیّة اللّه
|