پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 48
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29416
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:37 ع توسط جواد قاسم آبادی


عذاب براى جسم است یا روح ؟ 

معلوم شد که فشار و عذاب قبر حتمى است و هر کسى باید در عالم برزخ و قیامت ، به اندازه گناهان خود عذاب شود. حال ببینیم عذاب براى جسم است یا روح و یا براى هر دوى آنها؟
از آیات و اخبار این طور به دست مى آید که : براى هر دوى آنها است ؛ چون جسم و جان هیچ کدام مستقلا نمى توانند عملى انجام دهند.
در این جا لازم است مناظره و مشاجره اى را که در برزخ و قیامت بین جسم و روح واقع مى شود بیان کنیم تا حقیقت مطلب براى همگان معلوم شود.
زمان صدور کیفر اعمال و افعال بد و زشت ، بین جسم و جان نزاع واقع مى شود و هر کدام صدور افعال را به گردن دیگرى مى اندازد و خود را از تبعات وارده بر آن ، برى مى داند.
ابوبکر خوارزمى از این عباس نقل کرده است : ((جسد)) میت در پیشگاه الهى در مقام مناظره و مخاصمه با ((روح )) عرض مى کند: پروردگارا! مرا خلق فرمودى در حالى که مانند مار هستم . نه دستى دارم که با آن چیزى را بگیرم و بدهم و عملى انجام دهم ، نه پایى دارم که به واسطه آن ، آمد و شد کنم ، نه چشمى دارم که با آن اشیاء را ببینم ، نه گوشى دارم که با آن صداها را بشنوم مگر این که ((روح )) داخل من شود. چون روح داخل شد زبانم گویا، گوشم شنوا، چشمم بینا، دستم گیرا، و پایم پویا گردید. بار خدایا! عذاب را حواله ((روح )) کن و مرا از آن خلاصى ده .
بعد از آن روح ((عرضه )) مى دارد: بار خدایا! مرا خلق کردى در حالى که مانند باد بودم . براى من دست و پا و چشم و گوش قرار ندادى . حرکت نکنم مگر به واسطه آلات و اجزایى که در بدن است و سکونت نیابم مگر به واسطه تسکین آنها، پس جرم من کدام است و جنایت من چیست ؟ خدایا! عذاب را حواله جسد قرار ده و مرا رهایى بخش .
از این حدیث به دست مى آید که عذاب قبر، هم متوجه جسم است و هم متوجه روح ، مانند انسان خواب ، که خواب وحشتناک ببیند ناراحتى آن ، هم در جسم او اثر مى گذارد و هم در روح او.


مثال انسان نابینا و زمین گیر 

در رابطه با مجرم بودن جسم و جان و عذاب برزخى و این که اعمال از کدامیک از آن صادر شده است مثالى را بیان مى کنم که هر دو را مقصر و مجرم مى داند.
مثل روح و جسم مثل شخص نابینا و انسان زمین گیر است که اعضاء و جوارح او از کار افتاده باشد. این دو نفر با هم دیگر رفاقت مى کنند و به هم دیگر کمک مى نمایند تا به باغى مى رسند که انواع و اقسام میوه ها از درختان آن باغ آویزان شده است .
آنان با هم دیگر مشورت کرده چه حیله کنند تا از آن میوه ها چیده و بخورند. فکرشان به این جا منتهى شد که شخص کور به واسطه این که قدرت بر راه رفتن دارد، شخص زمین گیر مفلوج را بر دوش گرفته و به نزد درخت برساند و زمین گیر به واسطه دیدن درخت و میوه هاى آن ، میوه را از درخت چیده تا هر دو تناول کنند.
پس ملاحظه کنید که چگونه آن دو نفر، هر کدام به رفیق خود محتاج است . آیا انسان نابینا مى تواند بگوید، اى زمین گیر مفلوج ! اگر تو نبودى من میوه اى از این باغ نمى خورم و آن زمین گیر بگوید، اى نابینا اگر تو نبودى من هم نمى توانستم از این باغ میوه بخورم ؟ (خیر هر دوى آنها مجرم هستند و هر کدام با کمک هم دیگر داخل باغ شده اند و از میوه ها استفاده کرده اند).
چنین است حال روح جسد! صادر شدن اعمال و افعال از آن دو هر کدام محتاج به دیگرى است ، اگر روح نبود جسد مانند چوب خشک روى زمین افتاده بود و اگر قالب و بدن نبود عملى از روح تنها صادر نمى شد. پس هر یک نسبت به عملى که انجام داده از جهتى عامل و فاعل مى باشد.
از این جهت خطاب و ثواب و عقاب هم براى جسم است و هم براى روح این طور نیست که منحصر به یکى باشد بدون دیگرى .
با این مثال مى توان معاد جسمانى را هم ، ثابت کرد و این داستان رد بر کسانى است که مى گویند معاد، روحانى است نه جسمانى .(163)


چیزهایى که باعث عذاب قبر مى شود 

در این جا لازم است بدانیم چیزهایى که باعث عذاب قبر مى شود چیست و چیزهایى که عذاب قبر را زیاد مى کند کدام است ؟


نماز بدون وضو 

جایى که انسان براى نماز باید غسل کند اگر بدون غسل و تیمم نماز بخواند یا جایى که باید وضو بگیرد اگر بدون وضو نماز بخواند، موجب عذاب قبر مى شود.
صفوان بن مهران از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود: شخص مؤ منى از دنیا رفت . بعد از دفنش ، ملائکه او را در قبرش نشاندند و گفتند: ماءموریت داریم که صد تازیانه به تو بزنیم . مؤ من گفت : طاقت ندارم . گفتند: پنجاه ضربه شلاق مى زنیم . گفت : طاقت ندارم . گفتند: ده ضربه . گفت : طاقت ندارم تا رسید به یک ضربه . گفتند: چاره اى نیست باید یک ضربه را به تو بزنیم .
مؤ من گفت : چرا و به چه علت باید یک ضربه شلاق به من بزنید؟ گفتند: براى اینکه روزى نماز بدون وضو خواندى و دیگر این که بر ضعیفى گذشتى ، در حالى که (قادر بر یاریش بودى اما) او را یارى نکردى ، پس او را تازیانه اى زدند که در اثر آن قبرش پر از آتش ‍ شد.(164)


سخن چینى  

از جمله چیزهایى که باعث عذاب قبر مى شود سخن چینى و حرف مردم را به دیگران رساند است ولو این که آن حرف راست باشد. حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: عذاب قبر به جهت سخن چینى و نمامى به وجود مى آید.(165)
از ابن عباس نقل شده :13 عذاب قبر جهت نمامى است .(166)
در وصیت هاى حضرت رسول صلى الله علیه و آله به على آمده است که فرمود: یا على ! از نمامى بپرهیز؛ زیرا آن باعث عذاب قبر مى شود.(167)
از جمله عذاب هاى قبر براى نمام این است که : او در عالم برزخ از قیافه انسان بیرون مى رود و به شکل خوک و الاغ در مى آید.
چنانچه از حضرت رسول صلى الله علیه و آله نقل شده که فرمود: شبى که مرا به آسمان ها بردند (در عالم برزخ ) زنى را دیدم که سرش سر خوک و بدنش مانند الاغ بود و با هزار هزار نوع عذاب ، او را مجازات مى کردند. اصحاب عرض کردند: یا رسول الله ! صلى الله علیه و آله عمل او در دنیا چه بوده است ؟ فرمود: عمل او سخن چینى و دروغ گویى بوده است .(168)
نیز فرمود: هر کس به قصد سخن چینى و نمامى در میان دو نفر قدم بردارد، خداوند آتشى را بر او سلطه مى سازد که از هنگام دفن تا روز قیامت او را بسوزاند و چون در قیامت از قبر خود بیرون آید اژدهایى را بر او مسلط مى کند که پیوسته بدنش را نیش زند تا این که به دوزخ داخل شود.(169)


غیبت  

بدگویى کردن و غیبت نمودن از دیگران موجب عذاب قبر است . از ابن عباس نقل شده است : غیبت و بدگویى کردن از مردم ، عذاب قبر را فراهم مى کند و یک سوم عذاب قبر به سبب غیبت است .(170)
از جمله عذاب هاى عالم قبر این است که غیبت کنندگان ، سینه و صورت هاى خود را با ناخنهاى خود مى خراشند.
حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: در شب معراج به قومى برخورد کردم که ناخن هاى آنها از مس بود، آنان سینه و صورتهاى خود را با آنها مى خراشیدند.
از جبرئیل پرسیدم : اینها چه کسانى هستند و عمل آنها چه بوده است ؟ گفت : اینها کسانى هستند که غیبت مردم را مى کردند و گوشت آنان را به وسیله غیبت مى خوردند و آبروى آنها را هتک مى کردند.(171)


اجتناب نکردن از بول  

از حضرت على علیه السلام روایت شده است : اجتناب نکردن از بول و ترشحات آن باعث عذاب و فشار قبر مى شود. (مانند این که انسان ایستاده یا روى زمین سخت بول کند به طورى که قطرات آن به بدن و لباسش ترشح نماید و بعدا بدن و لباس را براى نماز آب نکشد(172)
جابر بن عبدالله مى گوید: همراه پیامبر صلى الله علیه و آله عبور مى کردیم تا به کنار دو قبر رسیدیم . آن حضرت فرمود: صاحبان این دو قبر اکنون عذاب مى شوند، عذاب یکى از اینها به این جهت است که در دنیا غیبت مردم را مى کرد و عذاب دیگرى به این علت بوده که از پاشیدن قطرات بول به بدنش پرهیز نداشته است .(173)


دورى کردن از همسر  

هم خوابى نکردن با زن (مقاربت و جماع نکردن با او و به خواسته طبیعى او توجه نکردن ) موجب عذاب و فشار قبر مى شود. چنانچه حضرت على علیه السلام فرمود: دورى کردن مرد از همسر خود موجب عذاب قبر مى شود.(174)


حق الناس  

از جمله امورى که در عالم برزخ بسیار خطرناک است و باعث عذاب هاى شدید مى شود ((حق الناس )) است . البته هر گناهى در شب اول قبر دست و پاگیر انسان مى شود اما ((حق الناس )) را عذابى است .
مرحوم نورى در دارالسلام مى فرماید: یکى از علما پس از مرگ پدرش ، او را به خواب دید در حالى که بسیار افسرده بود. از او پرسید: شما عالم خدمتگزار به اسلام بودى . چرا ناراحت و افسرده اى ؟ پدر گفت : مقام و جاى من خوب است ولى واى از ((حق الناس ))! من ده تومان به فلانى بدهکارم ، همین قرض مرا چنین ناراحت و آزرده خاطر کرده است .
پسر گوید: رفتم و طلبکار را پیدا کردم . از او سئوال نمودم : آیا پدر من این مقدار به تو بدهکار است ؟ گفت : آرى ، گفتم : چرا نیامدى تا طلب خود را وصول کنى ؟ گفت : ترسیدم مرا دروغ پندارى ، اما از دست پدر شما ناراحت بودم که چرا بدهى اش را در دفترى ننوشته است !(175)


یک سال عذاب قبر  

براى ((حق الناس )) در عالم برزخ انسان را زندانى مى کنند و او را نگاه مى دارند تا حق مردم پرداخته شود.
سلیمان دارایى را که یکى از زهاد و بندگان خاص خدا بود بعد از مرگش ‍ در خواب دیدند، احوالش را پرسیدند و گفتند: با تو چه کردند؟
در جواب گفت : یک سال است که در عالم برزخ مرا زندانى کرده اند (و عذاب مى کنند). پرسیدند: براى چه ؟ گفت : روزى بار کاهى وارد شهر مى شد، من بدون آنکه از صاحب آن اجازه بگیرم پر کاهى برداشتم که با آن خلال کنم و زیر دندانم نمایم . براى این عمل ، یک سال است که مرا نگاه داشته اند و مورد عتاب قرار گرفته ام که چرا بدون رضایت صاحبش ‍ در مال مردم تصرف کرده ام .(176)
عذاب برزخى تنها براى اموات نیست بلکه زنده ها هم ، گاهى عذاب برزخ را در همین دنیا مشاهده کرده اند و اثر درد و رنج آن تا آخر عمر در بدن آنها باقى مانده است .
لازم مى دانم در این جا داستانى را در این باره نقل کنم شاید هشدارى باشد براى کسانى که ((حق الناس )) را مانند شیر مادر مى خورند و در صدد جبران آن نیستند.


شاهزاده هندى  

از عالم بزرگوار سید هاشم بحرانى نقل شده است : در نجف اشرف شخص ((عطارى )) بود که همه روزه پس از نماز ظهر در مغازه اش ، مردم را موعظه مى کرد و هیچگاه دکانش از جمعیت خالى نبود.
یکى از شاه زداگان هند که مقیم نجف شده بود برایش مسافرتى پیش آمد. جعبه اى که در آن گوهرهاى نفیسى و جواهرات قیمتى بود نزد ((عطار)) به امانت گذاشت و به مسافرت رفت . بعد از مراجعت ، نزد ((عطار)) آمد و امانت خود را از او مطالبه کرد. ((عطار)) منکر امانت شد و گفت : امانتى پیش من نیست و ترا نمى شناسم .
شاهزاده در کار خود بیچاره شد و پناهنده به قبر مطهر حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام گردید و گفت : یا على ! براى اقامت در کنار قبر تو ترک وطن کردم و تمام دارایى خود را نزد مرد ((عطار)) که در کنار حرم تو مغازه دارد و مردم او را امین مى دانند گذاشتم و به مسافرت رفتم . حال که برگشتم او منکر امانت شده است پول مرا نمى دهد. من هم ، نه مالى دارم که بتوانم با آن زندگى کنم و نه شاهدى دارم براى اثبات حق خود و کسى غیر از حضرتت نیست که به داد من رسد.
هنگام شب آن حضرت را در خواب دید که به او فرمود: اول صبح دروازه شهر باز مى شود. بیرون برو. اول کسى را که دیدى امانت خود را از او مطالبه کن ، به تو مى رساند.
صبح از شهر خارج شد. اول کسى را که ملاقات کرد پیرمرد عابد و زاهدى بود که پشته هیزمى بر دوش داشت و مى خواست آن را بفروشد (و پول آن را به مصرف زندگى خود و عیالش برساند). هندى که وضع او را دید تعجب کرد و گفت : آیا این شخص مى تواند حق مرا بگیرد؟ خجالت کشید که از او چیزى بخواهد و مطلب خود را با او در میان گذارد.
دو مرتبه به حرم مطهر برگشت و عرض جمال نمود: شب دوم همان خواب را دید. باز فردا از شهر بیرو رفت و همان مرد را دید. باز چیزى نگفت و به حرم برگشت . شب سوم باز همان را شنید که شبهاى قبل شنیده بود. روز سوم آن مرد شریف را دید و قضیه خود را برایش نقل کرد و مطالبه امانت خود را از او نمود. آن بزرگوار ساعتى فکر کرد و بعد از آن فرمود:
فردا بعد از نماز ظهر در دکان ((عطار)) بیا تا امانت را به تو رسانم . شاهزاده هم ، هنگام اجتماع خلق ، در دکان ((عطار)) آمد آن مرد زاهد هیزم کش جلو آمد و به ((عطار)) فرمود: امروز موعظه و سخنرانى را به من واگذار کن . او هم قبول کرد.
مرد عابد در مقابل مردمى که براى شنیدن موعظه اجتماع کرده بودند قرار گرفت و گفت :
اى مردم ! من فلانى پسر فلان شخص هستم و از ((حق الناس )) سخت در هراسم و به توفیق خداوند دوستى مال دنیا در دلم نیست ، اهل قناعت و گوشه گیرى هستم ، با این وصف پیش آمد ناگوارى برایم واقع شده است . مى خواهم امروز شما را از آن باخبر کنم و از سختى عذاب الهى و سوزش ‍ آتش عالم برزخ و جهنم بترسانم و بعضى گذارشات روز جزا را به گوش ‍ شمابرسانم که خود شاهد آن بودم و شما هم مى توانید آن را مشاهده کنید.
اى مردم ! من محتاج قرض گرفتن شدم . از یک نفر یهودى ده قران (177) گرفتم و شرط کردم که به مدت بیست روز، روزى نیم قران به او پس دهم . تا ده روز نصف طلب او را دادم و دیگر او را ندیدم . احوالش را پرسیدم : گفتند: به بغداد رفته است . پس از مدتى شبى در خواب دیدم گویا قیامت برپا شده است ، من و مردم را براى حساب احضار کردند.
به فضل الهى از آن موقف خلاص شدم و جزء نیکان به سوى بهشت حرکت کردم . وقتى به صراط رسیدم صداى نعره اى از جهنم شنیدم ، آن مرد طلبکار یهودى را دیدم که مانند شعله آتش از جهنم بیرون آمد. راه را بر من بست و گفت : پنج قران از تو طلب دارم ، طلبم را بده و از صراط رد شو. گفتم : مدتى در مقام جستجوى تو بودم ولى ترا ندیم که طلبت را بدهم .
گفت : تا طلب مرا ندهى نمى گذارم رد شوى . گفتم : این جا چیزى ندارم . گفت : پس بگذار تا انگشت خودم را بر بدنت گذارم . پذیرفتم . وقتى انگشتش را بر سینه ام گذاشت از سوزش آن جزع کرده و بیدار شدم ، دیدم جاى انگشتش بر سینه ام زخم است و تا به حال مجروح مى باشد و هر چه مداوا کردم فایده نبخشیده است ، پس سینه خود را گشود و به مردم نشان داد. وقتى مردم چنین دیدند صداها به گریه و ناله بلند کردند و ((عطار)) هم از عذاب الهى سخت در هراس شد و آن شخص هندى را به خانه خود برد و امانت او را پس داد و معذرت خواست .(178)


مار، او را نیش مى زد 

از مولا مهدى نراقى که یکى از علماى بزرگ اسلام است نقل شده است : روزى ایشان براى زیارت اهل قبور به ((وادى السلام )) نجف اشرف مى رود بعد از فاتحه و استغفار براى اهل قبور، یک مرتبه پرده مادیت از جلوى چشمش عقب مى رود، دریچه اى را مشاهده مى کند و داخل آن مى شود. قصر با شکوهى را مى بیند که شخصى باوقار و نوارانى در بالاى آن نشسته است و افرادى دور او را گرفته اند و از او سئوالاتى مى کنند.
مرحوم نراقى مى گوید: من هم داخل آن قصر شدم و به حرفهاى او گوش ‍ مى دادم . قدرى که گذشت ناگهان دیدم مارى از در وارد شد و مستقیم به سمت آن مرد که بالاى قصر نشسته بود رفت و نیشى به او زد و برگشت از اطاق خارج شد.
آن مرد از درد نیش مار، صورتش متغیر شد و قدرى به خود پیچید تا کم کم حالش عادى شد و به حالت اولیه برگشت . سپس باز شروع به سخن گفتن کرد و از مردم احوال پرسى نمود و از گذارشات دنیا از آن مرد، مى پرسیدند.
ساعتى گذشت ، براى مرتبه دوم دیدم که آن مار از در وارد شد و او را نیش ‍ زد و برگشت .
آن مرد حالش مضطرب و رنگ چهره اش دگرگون شد و سپس به حالت عادى برگشت و باز شروع به سخن گفتن کرد.
سئوال کردم : شما کیستید؟! این جا کجا است ؟ این قصر متعلق به کیست ؟ این مار چرا شما را نیش مى زند؟
گفت : این قصر و درختان و جواهرات و مکانى که مشاهده مى کنى بهشت برزخى و همه متعلق به من است . این افرادى هم که دور اطاق گرد آمده اند خویشان من هستند که جلوتر از دنیا رفته اند و احوال خویشان خود را در دنیا مى پرسند و من جواب مى دهم .
گفتم : این مار چرا ترا نیش مى زند؟ گفت : من مردى هستم مؤ من ، اهل نماز و روزه و خمس و زکوة ، هرچه فکر مى کنم کار خلافى از من سر نزده است که مستحق چنین عقوبتى باشم و این باغ ، با این خصوصیات نتیجه برزخى همان اعمال صالحه من است .
فقط خلاف من این است که : یکروز در هواى گرم تابستان در میان کوچه حرکت مى کردم . دیدم صاحب مغازه اى با یک مشترى گفت و گو و منازعه دارد، براى اصلاح امور آنها، نزدیک رفتم . صاحب مغازه مى گفت : سیصد دینار (شش شاهى ) از تو طلب دارم و مشترى مى گفت : من پنج شاهى بدهکارم .
به صاحب مغازه گفتم : تو از نیم شاهى بگذر و به مشترى گفتم : تو هم از نیم شاهى صرف نظر کن و مبلغ پنج شاهى و نیم به صاحب مغازه بده .
صاحب مغازه ساکت شد، در حالیکه حق با او بود و من به قدر نیم شاهى در قضاوت خود که صاحب مغازه بر آن راضى نبود حق او را ضایع کردم . در کیفر این عمل خداوند، این مار را بر من مسلط کرده است که در هر ساعت مرا نیش زند تا در صور دمیده شود و خلایق براى حساب در محشر حاضر شوند و به برکت شفاعت محمد صلى الله علیه و آله و آلش ‍ نجات پیدا کنم .(179)


مرا از گرفتارى نجات بده  

شخص مؤ منى مى گوید: مدتى از مرگ پدرم گذشته بود شبى او را خواب دیدم ، در حالى که مى دانستم مرده است . نزدیک من آمد و پس از سلام گفت : اى فرزند! من به فلانى پانصد تومان بدهکارم مرا نجات بده و از گرفتارى خلاصم کن .
این شخص از خواب بیدار شد و آن را با بى تفاوتى تلقى کرد و در این رابطه اقدامى ننمود. پس از چندى دوباره پدر به خواب پسر آمد و خواسته خود را که قبلا گفته بود تکرار کرد و از پسر گلایه نمود که : چرا به گفته ام ترتیب اثر ندادى . پسر که در عالم رؤ یا مى دانست پدرش مرده است به او گفت : براى این که مطمئن شوم این تو هستى که با من سخن مى گویى ، یک نشانى دیگر بگو. پدر گفت : یاد دارى چند سال قبل سقف اطاقک روى چاه را کاه گل کردم پس از آن انگشترم گم شد و هر چه تفحص کردیم نیافتیم . گفتم : آرى ، به یاد دارم .
پدر گفت : پس از آنکه انسان مى میرد بسیارى از مسائل ناشناخته و مجهول براى او روشن مى شود. بعد از مرگ فهیدم انگشترم لاى کاه گل هاى سقف اتاقک مانده است ؛ چون موقع کار، ((ماله )) در دست چپم بود و کاه گل را به دست راست مى گرفتم در یکى از دفعات که به من گل دادى ، وقتى خواستم آن را با ((ماله )) از کف دستم جدا کنم و به سقف بزنم انگشترم با فشار لب ((ماله )) از انگشتم بیرون آمده و با گل هاى آنرا به سقف زده ام و در آن موقع متوجه خارج شدن انگشتر نشده بودم .
حال براى این که مطمئن شوى این منم که با تو سخن مى گویم هر چه زودتر کاه گلها را از سقف جدا کرده و آنها را نرم کن و انگشترم را مى یابى .
پسر بدون آن که خواب را به کسى بگوید صبح همان شب ، در اولین فرصت اقدام کرد. مى گوید: روى چاه را پوشاندم کاه گل را از سقف جدا کردم در حیاط منزل روى هم انباشتم ، بعدا آنها را نرم کردم و انگشتر را یافتم . مبلغى را که پدرم گفته بود آماده کرده به بازار آمدم و نزد مردى که پدرم گفته بود رفتم . پس از سلام و احوال پرسى . سئوال کردم : آیا شما از مرحوم پدرم طلبى دارید؟ صاحب مغازه گفت : براى چه مى پرسى ؟
گفتم : مى خواستم بدانم . صاحب مغازه گفت : پانصد تومان طلب دارم . سئوال کردم : پدر من چگونه به شما مقروض شد. جواب داد: یک روز به حجره من آمد و پانصد تومان قرض خواست . من هم مبلغ را بدون آنکه از وى سفته و یا لااقل یادداشتى بگیرم به او دادم . طولى نکشید که او بر اثر سکته قلبى از دنیا رفت .
پسر گفت : چرا براى وصول طلب خود مراجعه نکردى ؟ جواب داد: سندى در دست نداشتم و شایسته ندیدم مراجعه کنم ؛ زیرا ممکن بود گفته ام مورد قبول واقع نشود. پسر مبلغ را به صاحب مغازه داد و جریان را براى او نقل کرد. (و با پرداخت ((حق الناس )) پدر خود را از گرفتارى نجات داد.(180)



مرگ ،
نص و...   





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ