پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29372
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:38 ع توسط جواد قاسم آبادی


یک سال عذاب براى حق الناس  

مرحوم سید محمد (ره ) که یکى از علماى بزرگ اصفهان بود نقل کرده است : یک سال از فوت پدرم گذشته بود. شبى او را در عالم خواب دیدم و احوالش را پرسیدم : گفت : تا کنون گرفتار بودم اما حالا راحت شدم . عرض کردم : سبب گرفتارى شما چه بود؟
فرمود: هیجده قران به مشهدى رضاى ((سقاباشى ))، بدهى داشتم و فراموش کردم که وصیت نمایم تا به او بدهند. از وقتى که مردم تا کنون گرفتار بودم ، ولى دیروز مشهدى رضا مرا حلال کرد و از گرفتارى برزخ نجات پیدا کردم .
سید محمد وقتى این خواب را مى بیند از نجف اشرف به برادرش که در اصفهان بود مى نویسد: چنین خوابى دیدم . تحقیق کن اگر پدرم به کسى بدهى دارد بپردازید، برادرش دنبال ((سقا باشى )) مى رود و قضیه را از او مى پرسد: ((سقا باشى )) مى گوید: آرى ، من مبلغ هیجده قران از پدر شما طلب کار بودم ، پس از مرگ آن بزرگوار چون سندى در دست نداشتم مطالبه آن پول را نکردم ؛ زیرا بى فایده بود و اگر طلب مى کردم آنها هم از من طلب سند مى نمودند. تا این که یک سال از مرگ مرحوم پدرتان گذشت . با خود گفتم : هر چند سید کوتاهى کرد و سندى به من نداد وصیت هم نکرد ولى به خاطر جدش او را حلال مى کنم تا گرفتار عذاب نباشد.
فرزندان آن مرحوم ، هیجده قران را آماده مى کنند که به آقاى ((سقا باشى )) بپردازند. ولى ایشان قبول نمى کند و مى گوید: من چیزى را که بخشیده ام دیگر نمى توانم پس بگیرم .(181)


به اندازه یک گندم از حسناتم کم شد  

وارد شده است : مرد فقیرى از دنیا رفت ، اول صبح جنازه او را برداشتند و در اثر زیادى جمعیت ، دفن او تا شب طول کشید. بعد از دفن ، او را به خواب دیدند. به او گفتند: با این همه مقام و احترامى که از تو به عمل آمد خداوند با تو چه کرد؟ و چه عملى انجام داد؟
در جواب گفت : به حمدالله خدا مرا بخشید و احسان زیادى به من کرد، ولى روزى با حالت روزه به آسیاب دوستم که مشغول آرد کردن گندم هاى خود بود رفتم ، هنگام افطار بدون اجازه دوستم ، یک دانه گندم برداشتم به دو نیم کردم و باز گندم را میان گندمها انداختم .
دوستم گفت : که اینها مال من نیست . وقتى از دنیا رفتم ، خداوند به حسابم رسیدگى کرد حتى از آن یک دانه گندم هم ، حساب به عمل آورد و از من مطالبه حق دوستم را نمود و از حسناتم به اندازه قیمت آن دانه گندم برداشته و به رفیقم دادند. از این جا معنى آیه
فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یثره (182)
معلوم مى شود.
خداوند مى فرماید: ((کسى که به اندازه ذره اى کار خیر انجام داده باشد آن را مى بیند و کسى که به اندازه ذره اى شر و کار ناپسند انجام داده باشد آن را مى بیند)).
پس اى بندگان خدا! مواظب باشید ((حق الناس )) را ضایع نکنید، و تا فرصت دارید اگر حق کسى پیش شما است به صاحبش برسانید؛ زیرا در قیامت با دقت به حساب بندگان رسیدگى مى شود.
اگر بنا باشد براى یک درهم ناچیز شش صد نماز قبول شده بردارند(183)!! چیزى براى انسان باقى نمى ماند مگر این که خداوند رحم کند.


بد اخلاقى  

از جمله چیزهایى که باعث عذاب و فشار قبر مى شود ((بداخلاقى )) است ، چه با مردم و چه با خانواده و دوست و رفیق . حتى اگر انسان از دوستان و اولیاء خدا هم بوده است و اخلاقش بد باشد باز قبر به طورى او را فشار مى دهد که استخوانهاى او درهم شکسته مى شود.


داستان سعد بن معاذ 

در این جا لازم است سعد بن معاذ را بیان کنم که : او با آن همه ایمان و اعتقاد و با آن همه خدماتى که به اسلام و مسلمین کرده بود باز قبر او را فشار داد. او در جنگ هاى اسلامى مانند جنگ بدر، احد، خندق و.... شکرت داشت و در جنگ بدر پرچم دار طایفه اى بود.
سعد یکى از اصحاب بزرگ پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم و از اهل مدینه بود. او رئیس انصار و فوق العاده نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و مسلمین محترم بود به طورى احترام داشت که وقتى سواره مى آمد. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مى فرمود: مسلمین به استقبالش روند و خود پیامبر هم هنگام ورودش تمام قامت در برابر او بر مى خواست . در جنگ خندق از خود گذشتگى هایى نشان داد تا آن که تیرى به دستش اصابت کرد و دچار خون ریزى شد. در این حالت گفت :
خدایا! اگر از جنگ قریش ، چیزى باقى گذاشته اى مرا زنده بدار؛ چون من بیشتر از هر کس به جنگ با آنان علاقه مند هستم و اگر جنگ به پایان رسیده است همین تیر را وسیله شهادت من قرار ده و مرا نمیران تا. چشمم به خوارى و نابودى یهودیان بنى قریضه روشن گردد.
بعد از آن ، سعد محل زخم خود را محکم بست و از خون ریزى جلوگیرى کرد. لکن دست او تورم نمود. به دستور پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در مسجد، خیمه اى برافراشتند و سعد در آن خیمه ، تحت درمان قرار گرفت و خود پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم پرستارى او را عهده دار شد.(184) و این دعا را در حق او مى کرد. ((خدایا! سعد در راه تو جهاد کرد و پیامبرش را تصدیق نمود، روح او را به خوبى بپذیر.))(185)
بعد از خاتمه جنگ خندق و محاصره قلعه بنى قریطه و در فشار قرار گرفتن آنان .
حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم حکمیت جنگ با یهودیان را به او واگذار کرد و به آنان فرمود: آیا راضى هستید یکى از قبیله شما را حکم گردانم و به حکم او راضى شوید. گفتند: بلى ، آن مرد کیست ؟
فرمود: سعد بن معاذ است . یهود گفتند: به حکم او راضى شدیم . حضرت دستور داد: او را بر تختخوابى گذاشتند و پیش یهود آوردند. یهودیان بنى قریضه دور بستر او جمع شدند و مى خواستند که او درباره آن ها نیکى کند. سعد گفت : آیا به حکم من راضى هستید! گفتند: آرى ، والله راضى هستیم . گفت : هر حکمى درباره شما بکنم به آن راضى هستید. گفتند: بلى ، آن گاه متوجه حضرت شد و گفت : شما چه مى فرمایید؟ حضرت فرمود: اى سعد! حکم کن در حق ایشان ، زیرا هر حکمى که تو در حق ایشان بکنى من راضى هستم .
عرض کرد: یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم ! مردان ایشان را بکش ‍ و زنان و اطفال آنان را اسیر کن و اموالشان را در میان مهاجر و انصار قسمت فرما. حضرت فرمود: حکمى کردى که خدا در بالاى هفت آسمان چنین حکم کرده بود. بعد از آن جاى زخم تیر، طبق خواسته خودش که از خدا درخواست کرده بود منفجر شد و شروع به خون ریزى نمود تا از دنیا رفت .(186)
صبح آن روزى که سعد از دنیا رفت . جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یا رسول الله ! چه کسى از امت تو از دنیا رفته است ، که فرشتگان آسمان روح او را به یک دیگر مژده مى دهند؟


خبر شهادت سعد به پیامبر رسید 

حضرت صادق فرمود: عده اى به خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: یا رسول الله ! ((سعد بن معاذ)) رحلت کرده و به شهادت رسیده است .
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم وقتى خبر شهادت ((سعد)) را شنید همراه جماعتى از اصحاب خود، با عجله به طرف منزل ((سعد)) حرکت کردند و در حالى که تکیه به در داده و نشسته بود امر کرد تا ((سعد)) را غسل دهند، ناگهان دیدند آن حضرت زانوهاى خود را جمع کرد، علتش را پرسیدند؟ فرمود: ((ده هزار فرشته براى تشییع جنازه او آمده اند، به آن ها جا دادم )). وقتى غسل به پایان رسید او را حنوط و کفن کرده و به سوى قبرستان بقیع حمل نمودند.
حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم پا برهنه و بدون ردا، جنازه را تشیع مى کرد، گاهى طرف راست و گاهى جانب چپ تابوت را مى گرفت تا آن که جنازه سعد را کنار قبر بر زمین گذاشتند.
حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم داخل قبر شد و براى سعد، لحد معین کرد و او را در لحد گذاشت . خشتها را یکى یکى پهلوى هم چید و فرمود: سنگ و گل بدهید و با آن ها میان خشت ها را پر کرد.
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم چون فارغ شد و خاک بر روى ((سعد ریختند و قبر را پر کردند. فرمود: مى دانم که حرکت و تلاش ما به سوى دیار نیستى و قبر است و نیز مى دانم که پوسیدگى به این قبر مى رسد، لیکن پروردگار دوست دارد بنده خدا کارى را که انجام مى دهد، در آن حکم کارى کند.
چون از تسویه قبر فارغ شد و خاک به روى آن ریختند. مادر ((سعد)) گفت : گوارا باد بر تو اى ((سعد))! در این بهشتى که داخل مى شوى .
حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اى مادر سعد! به طور جزم بر خدا حکم نکن ؛ چون الان قبر؛ بدن ((سعد)) را چنان فشارى داد.
رسول خدا بعد از دفن ((سعد)) مراجعت کرد و مردم نیز مراجعت نمودند و عرض کردند: یا رسول الله ! ما امروز کارهایى را درباره سعد از شما مشاهده کردیم که تا به حال درباره هیچ کس دیگر ندیده بودیم که انجام دهید، بدون ردا، و کفش به دنبال جنازه ((سعد)) حرکت کردید!
فرمود: دیدم هفتاد هزار از فرشتگان آسمان بدون کفش و رداء به تشییع جنازه ((سعد)) آمده اند، من هم به آن ها تاءسى نمودم .(187)
عرض کردند: شما گاهى جانب راست و گاهى جانب چپ سریر را مى گرفتید! فرمود: دست راست من در دست جبرئیل بود او از هر جا شروع مى کرد و مى رفت من نیز از همان جا شروع مى کردم و مى رفتم .
عرض کردند: شما دستور دادید که ((سعد)) را غسل دهند و خود بر جنازه اش نماز خواندید و براى او لحد قرار دادید و بعد از آن فرمودید که قبر، بدن سعد را فشار داد.
فرمود: آرى ، چون ((سعد)) با اهل منزلش بداخلاق بود و فشار قبر در اثر خلق بد او بوده است .(188)


ضد ولایت  

از جمله چیزهایى که عذاب قبر را به وجود مى آورد اعتقاد نداشتن به ولایت امامان است .
شخصى به نام ((على بن ابى حمزه بطائنى از فرقه واقفیه )) که در سابق از نمایندگان حضرت موسى بن جعفر علیه السلام به حساب مى آمد و در زندگانى و حیات آن حضرت مبلغ سى هزار دینار بابت وجوهات از مردم گرفته و پیش خود نگاه داشته بود (چون آن حضرت داخل زندان به شهادت رسید پولها را به فرزندش ((على بن موسى الرضا)) تحویل نداد) و گفت : موسى بن جعفر در زندان از دنیا رفته است و کسى را بعد از خودش تعیین نکرده بود که وجوهات را به او تحویل دهم . این شخص ‍ امامت على بن موسى الرضا علیه السلام را انکار کرد و با آن حضرت دشمنى ورزید. پس از مرگش حال او را از امام رضا علیه السلام پرسیدند؟
آن حضرت فرمود: ملائکه در شب اول قبرش در مورد امامان از او پرسیدند: همه را جواب داد تا وقتى نوبت به من رسید، امامت مرا منکر شد، پس ملائکه ضربه اى بر او زدند که آتش از قبرش زبانه کشید و او را سوزاند!(189)


حرام خوردن  

حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: شبى که مرا به معراج بردند، قومى را دیدم که قلاب هاى آتشین در بینى هاى آن فرو برده و در میان جهنم معلق بودند. از جبرئیل پرسیدم : این ها چه کسانى هستند؟
عرض کرد:رسول علیه السلام فرمود: شبى که مرا به معراج بردند قومى را دیدم که قللب هاى آتشین در بینى هاى آن ها فرو برده و در میان جهنم معلق بودند. از جبرئیل پرسیدم : این ها چه کسانى هستند؟
عرض کرد:یا رسول لله ! کسانى هستند که خداوند متعال مال حلال روزى آنان کرده است ولى ایشان دنبال حرام رفته و حرام مى خوردند.
نیز فرمود: به قومى گذشتم ، دیدم سفره اى جلوى آنها گسترده شده و در آن گوشت هاى پاک و پاکیزه موحد است که در طرف دیگر آن ، گوشت هاى کثیف و گندیده قرار داشت .
ولى آنها گوشت هاى پاک و پاکیزه را رها کرده و از گوشتهاى گندیده مى خورند. گفتم : اى جبرئیل ! اینها چه کسانى هستند؟
عرض کرد: کسانى هستند که در دنیا غذاى حلال را رها کرده و حرام مى خورند؟! یا رسول الله ! اینها که مشاهده مى کنى از امت تو هستند.(190)


ترک نماز عشاء 

و فرمود: پس از آن ، بر جمعیتى گذشتم که سر و صورت هایشان را با سنگ ، شکسته و له مى کردند. از جبرئیل پرسیدم : اینها چه کسانى هستند؟!
عرض کرد: جمعیتى از امت تو هستند که نماز عشاء را نخواندند و از روى غفلت و اهمیت ندادن به نماز آن را ترک کرده اند.


ضایع کردن مال یتیم  

و فرمود: جمعیتى را دیدم که آتش از دهان و پشتشان شعله ور بود. پرسیدم : اینان کیستند و کارشان چه بوده است ؟!
جبرئیل عرض کرد: یا رسول الله ! اینها ستمکارانى بودند که مال و دارایى یتیمان را به هر عنوان مى بردند و آنها را از حقشان محروم و بى نصیب مى کردند.
(نیز فرمود: در جهنم قومى را مشاهده کردم که لبهاى آنان مانند لبهاى شتر بود و جماعتى را بر آنها موکل کرده بودند که لبهایشان را مى بریدند و سنگهایى از آتش را در دهانشان مى گذاشتند و آن سنگها از زیر آنان بیرون مى آمد.
گفتم : اى جبرئیل ! اینها چه کسانى هستند؟ جواب داد: کسانى که اموال اطفال یتیم را از روى ظلم و ستم مى خوردند.



مرگ ،
نص و...   





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ