نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:40 ع توسط جواد قاسم آبادی
با لباس کهنه از قبر بیرون آمد
صالح مرى : از جمله زاهدها و عبادت کنندگان بصره است . گوید: شب جمعه اى به سوى مسجد جامع رفتم در بین راه به قبرستانى گذشتم . در وسط آن نشستم تا خوابم برد. در عالم خواب دیدم قبرها شکافته شد و از هر قبرى شخصى بیرون آمد و براى هر صاحب قبرى طبقى از نور فرود آمد، هر کدام از آنان طبق خود را گرفتند و داخل قبر خود شدند. در این بین جوانى را دیدم که با لباس کهنه از قبر بیرون آمده و از براى او طبقى فرود نیامد، خواست با ناامیدى برگردد. به او گفتم : اى جوان ! این طبق ها چه بود، چه چیز داخل آنها بود؟ چرا براى تو از این طبقها نیامد؟ گفت : اینها خیرات و صدقاتى بود که زندگان براى اموات خود مى فرستند. حق تعالى شبهاى جمعه ثواب آنها را به ایشان مى رساند، اما من کسى را ندارم که برایم خیرات دهد و ثواب آن را به من هدیه کند، لذا طبقى براى من نیامد. گفتم : آیا در دنیا کسى را دارى ؟ گفت : فقط مادرى دارم که با او هم به حج مى رفتم . چون به اینجا رسیدم از دنیا رفتم و در این قبرستان دفن شدم . بعد از آن مادرم شوهر کرد و مشغول کار خود شد و از من یادى نمى کند و صدقه اى از برایم نمى دهد. گفتم : مادرت کجا است ؟ گفت : در فلان محله از شهر. مرد صالح مى گوید: وقتى صبح شد به آن محله رفتم و مادر آن جوان را پیدا کردم و آنچه دیده بودم براى او نقل کردم : پیر زن بگریست و رفت داخل خانه کیسه طلایى آورد به من داد و گفت : این کیسه را از براى فرزندم صدقه بده . من هم قبول کردم که شبهاى جمعه از براى او صدقه دهم و همان وقت مقدارى از طلاها را براى او صدقه دادم . شب جمعه دیگر که به مسجد مى رفتم چون به میان قبرستان رسیدم نشسته باز خوابم برد. در عالم خواب دیدم قبرها شکافته شد، از هر قبرى شخصى بیرون آمد و از آسمان طبقهایى از نور فرود آمد و هرکس طبق خود را گرفت و داخل قبر شد. باز آن جوان را دیدم که جامه زیبا و سفید پوشیده است و طبقى را در دست دارد. رو به من کرد و گفت : اى مرد! خدا از تو خشنود شود همچنان که من از تو خشنودم ، تو باعث خوشحالى من شدى ، این را گفت و به قبر خود داخل شد.(221)
|
اولاد صالح و دوستان باوفایى ندارم
از ابى قلابه نقل شد که : ایشان در خواب دید، داخل قبرستانى شده است و مثل این که همه قبرها شکافته شده و مردگان از آن ها بیرون آمده و در کنار آنها نشسته و در مقابل هر کدام طبقى از نور گذاشته اند. در میان آن ها فقط همسایه او که آن هم از دنیا رفته بود هدیه و طبق نور ندارد. در میان اموات خجلت زده و سر خود را به زیر انداخته است . از او سئوال کرد: چرا براى تو طبق نورى نیامده است . گفت : اى ابى قلابه ! هر کدام از آن ها اولادان صالحى ، دوستان با وفایى ، اقوام دلسوز و مهربانى دارند که براى ایشان دعا مى کنند، صدقه مى دهند و به فکر آنان مى باشند. این طبق هاى نور از طرف آنها براى اموات فرستاده مى شود، اما من یک اولاد غیر صالح و ناخلف دارم که به فکرم نیست ، هدیه و صدقه اى برایم نمى فرستد، از این جهت طبقى از نور ندارم و در میان اموات و همسایگانم خجلت زده و شرمنده ام . ابى قلابه گوید: وقتى از خواب بیدارم شدم ، پیش فرزندش رفتم و داستان را برایش نقل کردم : وقتى پسر از قضیه پدر آگاه شد. گفت : ابى قلابه ! به دست تو، توبه مى کنم و دست از گناه و معصیت مى کشم و بعد از آن روز، مشغول عبادت و بندگى خداوند شد و دائما براى پدرش خیرات و صدقات مى داد و براى او دعا مى کرد. ابى قلابه گوید: بعد از مدتى باز همان خواب را دیدم که همه اموات در مقابلشان طبق هایى از نور است اما طبقى که در مقابل همسایه ام مى باشد از همه بهتر و نورش بیشتر و مثل خورشید همه جا را روشن کرده است . وقتى چشمش به من افتاد گفت : اى ابى قلابه ! خداوند به تو جزاى خیر عنایت فرماید که باعث شدى فرزند من عوض شود و دیگر گناه نکند و براى من صدقه و خیرات دهد و به واسطه همین ها من از آتش نجات پیدا کنم و از خجلت دوستان و همسایگان بیرون آیم .(222)
|
براى ما خربوزه فرستادى
در شهر سمرقند، یکى از مسلمانان ، بیمار شد. نذر کرد که اگر سلامتى خود را باز یابد مزدکار روزهاى جمعه خود را به نیت پدر و مادرش که از دنیا رفته اند صدقه دهد. او پس از مدتى سلامتى خود را باز یافت و به نذر خود وفا کرد و مزدکار روز جمعه خود را، به نیت پدر و مادرش صدقه مى داد تا این که در یکى از روزهاى جمعه ، هر چه کوشش کرد کارى پیدا نکرد. آن روز مزدى به دست نیاورد تا به نیت پدر و مادرش صدقه دهد. نزد یکى از علما عصر خود رفت و پرسید: این جمعه کارى برایم پیدا نشد تا مزدش را براى پدر و مادرم صدقه دهم ، اکنون چکنم ؟ عالم به او گفت : از خانه بیرون برو و پوست خربوزه ها را جمع کن و آن ها را تمیز بشوى و بیرون دروازه ، سر راه دهقانان که از صحرا باز مى گردند بایست و پوسته ها را پیش الاغ آنها بینداز و ثوابش را به روح پدر و مادرت نثار کن . او به این دستور عمل کرد، شب شنبه والدین خود را در خواب دید که با شادمانى بسیار او را در آغوش محبت خود گرفتند و گفتند: اى فرزند! براى ما آنچه لازم بود پاداش فرستادى ، تا این که ما به خربوزه میل زیاد داشتیم ، آن را نیز براى ما فرستادى ، ما را خشنود ساختى ، خدا ترا خشنود کند.(223)
|
شهادت به نفع میت
در اخبار وارد شده است که : اگر عده اى به نفع میتى شهادت دهند، خداوند شهادت آنان را درباره آن میت قبول مى کند و لو این که میت نزد خدا از گناه کاران باشد. امام صادق فرمود: اگر چهل نفر بر جنازه اى وارد شوند و بگویند: ((اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا)) خدایا! ما از این بنده تو غیر از خوبى چیز دیگر نمى دانیم . خداوند در جواب مى فرماید: شهادت شما را درباره بنده خود قبول کردم و آن چه که خود درباره گناهان او مى دانستم همه را بخشیدم و او را عفو کردم .(224) چند حکایت در این باره مى آوریم . از جمله :
|
عده اى به نفع او شهادت دادند
از امام جعفر صادق علیه السلام روایت شده است : در بنى اسرائیل عابدى بود از شدت عبادت او حضرت داود تعجب مى کرد. خداوند وحى نمود: اى داود! از زیادى عبادت او تعجب نکن ؛ چون عبادت او خالص نیست و از روى ریا و خودنمایى مى باشد. بعد از مدتى عابد از دنیا رفت . به داود خبر دادند که : عابد از دنیا رفت . فرمود: بروید او را دفن کنید و به خاک سپارید. مردم از شکرت نکردن داود علیه السلام ناراحت شدند که چرا باید در تشییع جنازه عابد شرکت نکند؟ وقتى او را غسل دادند. پنجاه نفر از جاى خود بلند شدند و شهادت دادند که خدایا! غیر از خیر و خویى از این شخص چیز دیگرى ندیدیم و بعد از آن بر او نماز خواندند. پنجاه نفر دیگر شهادت دادند و گفتند: خدایا! غیر از خوبى و نیکى از او چیزى ندیده ایم ، بعد از دفن هم پنجاه نفر دیگر همین شهادت را دادند. خداوند به داود علیه السلام وحى کرد: چه چیز باعث شد که در تشییع جنازه عابد شرکت نکردى ؟ عرض کرد: خدایا! به واسطه همان چیزى که به من اطلاع دادى و گفتى او ریاکار است . وحى شد: درست است که عملش براى خدا نبود ولیکن عده اى از مؤ منان به نفع او شهادت دادند، من هم شهادت آن ها را درباره او قبول کردم و او را عفو نمودم .(225)
|
نامه را در کفش گذاشت
نقل شده است : سید فقیرى نزد ((مقدس )) اردبیلى رفت و گفت : سفارش مرا به شاه طهماسب بکن و مشکل مرا به او برسان . ((مقدس )) اردبیلى نامه اى به شاه نوشت و سفارش سید را به او کرد. در اول نامه نوشته بود. اى برادر! مشکل این سید را حل کن و نامه را به دست سید داد که خود او به شاه رساند. وقتى سیدنامه را به شاه رسانید و او فهمید از طرف ((مقدس )) اردبیلى است ، براى احترام از جا بلند شد و تعظیم کرد. بعد از آن که نامه را خواند دید نوشته است : اى برادر! شاه به غلام خود دستور داد: کفن مرا بیاور، غلام هم اطاعت کرد. او نامه ((مقدس )) را داخل کفن نهاد و به خاصان خود گفت : وقتى من از دنیا رفتم و دفنم کردید، این نامه را بالاى سرم بگذارید تا به واسطه آن بر نکیر و منکر شاهد بیاورم و بگویم من کسى هستم که ((مقدس )) اردبیلى ، این مرد با تقوا و مجتهد اهل زمان ، مرا به عنوان برادرى قبول کرده و این هم خط و مهر او است . (آن ها هم بعد از مرگش چنین کردند). بعد حاجات آن سید را برآورد و مشکلات او را حل کرد.(226)
|
اولاد صالح
یکى دیگر از چیزهایى که باعث مى شود عذاب قبر از انسان برداشته شود اولاد صالح است که بعد از مرگ پدر و مادر براى آن ها طلب مغفرت کند و از خداوند متعال بخواهد گناهان آن ها را عفو نماید و با اعمال صالحى که انجام مى دهد سهمى براى والدین قرار مى دهد. امام صادق علیه السلام از پدران خود نقل مى کند: حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: عیسى بن مریم به قبرى گذشتند که صاحب آن را عذاب مى کردند. سال بعد از که برگشتند و به آن قبر رسیدند دیدند، عذاب از آن قبر برداشته شده است . عرض کرد: پروردگارا! سال قبل رسیدند که بر این قبر گذشتم دیدم صاحب آن را عذاب مى کردند، ولى الان که برگشتم مشاهده مى کنم عذاب از آن برداشته شده است . علت چیست ؟ وحى شد: اى عیسى ! اولاد صالحى از او باقى مانده بود. امسال او بزرگ شده و جاده اى را اصلاح و عمیر کرده و یتیمى را پناه داده است . خداوند گناهان پدر او را به واسطه اعمال صالح فرزندش که انجام داده بود او را بخشید و عفو نمود.(227) هم چنین نقل شده است : حضرت عیسى علیه السلام به قبرى عبور کرد، دید ملائکه عذاب ، صاحب آن را عذاب مى کنند، بعد از آن که کار خود را انجام داد و برگشت . باز به همان قبر رسید. دید ملائکه رحمت با طبق هایى از نور کنار قبر او هستند عیسى علیه السلام تعجب کرد و عوض نمود: خدایا! علت چه بود که اول او را عذاب مى کردند و الان با طبق هایى از نور در کنار او هستند؟ خداوند به او وحى است : اى عیسى ! این بنده یکى از گناه کاران بود. وقتى از دنیا رفت زن او آبستن بود بعد از آن که طفل به دنیا آمد او را خوب تربیت کرد تا بزرگ شد، مادر او را نزد معلم برد تا به او علم خداشناسى بیاموزد. وقتى معلم ((بسم الله )) را به آن طفل یاد داد، دیگر خجالت کشیدم او را عذاب کنم در حالى فرزندش روى زمین اسم مرا به زبان جارى کرده است .(228)
|
پدرى از عذاب نجات یافت
مانند داستان فوق قضیه اى در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم واقع شده است . روزى آن حضرت در قبرستان بقیع با اصحاب خود رد حرکت بودند تا به قبرى نزدیک شدند. به اصحاب فرمود: سرعت کنید و هر چه زودتر از این قبر عبور نمایید، همه با عجله و سرعت گذشتند. وقت مراجعت باز به همان قبر رسیدند و مى خواستند که با سرعت رد شوند. حضرت فرمود: لازم نیست ، عجله نکنید. عرض کردند: یا رسول الله ! وقت رفتن فرمودید عجله کنیم و با سرعت رد شویم ولى الان مى فرمایید عجله لازم نیست ؟ فرمود: وقت رفتن ملائکه صاحب قبر را عذاب مى کردند در حالى او فریاد مى زد و من طاقت شنیدن ناله و ضجه او را نداشتم . ولى الان خدا او را مورد رحمت و مغفرت خود قرار داده و عذاب را از او بر طرف کرده است . اصحاب علت را پرسیدند؟ فرمود: این مرد فاسق بوده و با حال فسق از دنیا رفته است ، به این جهت او را تا حال عذاب مى کردند، ولى طفل صغیرى داشت که او را نزد معلم بردند او هم ((بسم الله )) به او تعلیم کرد. وقتى آن طفل ((بسم الله )) را به زبان جارى نمود، خداوند به ملائکه که او را عذاب مى کردند دستور داد: دیگر او را عذاب نکنید؛ زیرا سزاوار نیست شخصى که فرزندش نام مرا مى برد عذاب کنم .(229)
|
زیارت امام حسین علیه السلام
از جمله پاداش هایى که خداوند به زائرین قبر امام حسین علیه السلام مى دهد آن است که از عذاب و فشارهاى قبر، آنها را نجات مى دهد. مناسب است در این جا داستانى مربوط به زیارت عاشورا که به واسطه آن ، عذاب را از قبرستان برداشتند نقل کنم . حاج محمد على یزدى ، مرد فاضل و صالحى که دائما مشغول اصلاح امر آخرت خود بود و شب ها در مقبره خارج شهر که جماعتى از مؤ منان در آن دفن شده بودند به سر مى برد، او را همسایه بود که در کودکى با هم بزرگ شده و نزد معلم درس مى خواندند تا آن که بزرگ شد و شغل عشارى (230) را پیش گرفت . وقتى از دنیا رفت در همان مقبره ، نزدیک محلى که آن مرد صالح به سر مى برد دفن کردند. هنوز از مرگ آن مرد ظالم ، یک ماهى نگذشته بود که ((حاج محمد على )) او را به خواب دید که در هیئت نیکویى است . به نزد او رفت و گفت : من از اول تا آخر کار و ظاهر و باطن ترا مى دانم . از جمله کسانى نبودى که احتمال نیکى درباره تو رود، شغل تو شغلى بود که غیر از عذاب چیز دیگر در بر نداشت . با کدام عمل به این مقام رسیدى . در جواب گفت : همین طور است که گفتى ، وقتى من از دنیا رفتم و مرا دفن کردند. در شدت عذاب بودم تا دیروز که عذاب را موقتا از من برداشتند. علت را از او پرسیدم . گفت : دیروز، زن استاد اشرف حداد(231) فوت شد، او را در این مکان دفن کردند. (اشاره نمود به موضعى که قریب صد زرع از او دور بود) در شب وفات او حضرت امام حسین علیه السلام سه مرتبه به زیارتش آمد. در مرتبه سوم امر فرمود: عذاب را از مقبره بردارند. از آن وقت حال ما خوب شد و عذاب را از ما برداشتند و در ناز و نعمت قرار گرفتیم . ((حاج محمد على )) مى گوید: متحیرانه از خواب بیدار شدم در حالى که استاد اشرف حداد را نمى شناختم و محله او را نمى دانستم . رفتم در بازار آهنگران و جستجو کردم تا او را پیدا کردم . از او پرسیدم : زوجه ، تو مرده است . گفت : آرى ، دیروز مرد و او را در فلان مکان (همان جا را که آن مرد ظالم نام برده بود) دفن کردم . گفتم : آیا او به زیارت امام حسین علیه السلام رفته بود؟ گفت : نه ، گفتم : آیا ذکر مصیبت او مى کرد؟ گفت : نه ، گفتم : مجلس عزا و تعزیه دارى داشت ؟ جواب داد: نه ، بعد گفت : اى مرد! براى چه این قدر تحقیق مى کنى و از احوال او مى پرسى . خواب خود را براى او نقل کردم . گفت : بلى ، زن من هر روز مشغول خواندن زیارت عاشورا بود.(232) ((حاج محمد على )) مى گوید: تازه متوجه شدم که چرا امام حسین در یک شب سه مرتبه به زیارت او رفته است و در نتیجه عذاب را از اهل مقبره برداشتند.
|