پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 34
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29402
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:42 ع توسط جواد قاسم آبادی


عذاب برزخى معاویه  

معاویة بن ابوسفیان هم ، در اثر ظلم و ستم هایى که در دنیا مرتکب شده و حق کشیهایى که در طول عمر خود انجام داده است از عذاب برزخى مصون نمى باشد و او را در برزخ با بدترین شکنجه ها تا روز قیامت عذاب مى کنند.
امام صادق علیه السلام فرمود: وقتى با پدرم عازم تشرف به خانه خدا بودیم ، پدرم از جلو و من از عقب سر او حرکت مى کردیم تا به موضعى رسیدیم که آن را ((ضجنان )) مى گویند. ناگهان مردى پدیدار شد، به گردنش زنجیرهایى بود که آن را با خود حمل مى کرد و آنها روى زمین مى کشید.
رو به من آورد و گفت : مرا آب دهید، (که الان از تشنگى هلاک مى شوم !)
پدرم متوجه من شد و فریاد زد: اى فرزند! آبش نده ، خداوند او را آب ندهد! (این معاویة بن ابى سفیان است ).
و مرد دیگرى پیوسته دنبالش در حرکت بود و زنجیرش را دست داشت و با آن ، او را در پایین ترین نقطه از نقاط آتش انداخت (و حال او تا روز قیامت چنین خواهد بود.) (261)
در روایتى دیگر عذاب او را چنین نقل مى کند:
روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله در خانه دختر عموى خود ((ام هانى )) خواهر امیرالمؤ منین علیه السلام خوابیده بود. ناگهان وحشت زده از خواب بیدار شد.
((ام هانى )) سئوال کرد: چرا ناراحتید؟! فرمود: اى ام هانى ! الان که خواب بودم خداوند متعال قیامت و سختى هاى ، جهنم و عذابهاى آن را به من نشان داد. در جهنم به معاویه و عمروعاص برخوردم ، دیدم هر دو در وسط آتش سوزان جهنم ایستاده بودند و مالکین جهنم سرهاى آنان را با سنگهاى آتشین مى کوبیدند و به آنان مى گفتند: آیا به ولایت و امامت على بن ابى طالب ایمان آوردید؟!
ابن عباس مى گوید: (روز قیامت ) على علیه السلام از حجاب عظمت خارج مى شود در حالى که خوشحال و خندان است . فریاد مى زند و مى گوید: به خداى کعبه ، خدا درباره من حکم کرد.
در این هنگام ، خداوند معاویه را به سوى آتش روانه مى کند و على در کنار پل صراط مى ایستد و درباره اصحاب و شیعیان و اهل بیت خود شفاعت مى نماید.(262)


عذاب برزخى یزید 

حال که عذاب برزخى معاویه را خواندید و از آن اطلاع پیدا کردید. عذاب برزخى یزید فرزند خلف آن را هم بخوانید. ابتدا به هلاکت رسیدن یزید و بعد از آن عذاب برزخى او را بیان مى کنیم .
یزید بن معاویة بن ابى سفیان ، بعد از قضیه خونین کربلا و به شهادت رساندن اهل بیت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در صحراى سوزان نینوا، در سال 61 هجرى قمرى ، خودش هم در اثر ظلم و جنایاتى که درباره مردم به خصوص مردم مدینه و مکه روا داشت در سال 63 هجرى با طرز عبرت انگیزى در کاخ شخصى خودش به هلاکت رسید و به زندگى سراسر ننگ و پرماجراى او خاتمه داده شد و بدن خبیث او را در کنار قبرستان باب الصغیر (قبرستان عمومى شام ) به گودالى از گودالهاى جهنم به نام ((قبر)) فرو بردند.
در سال 66 وقتى مختار بن ابى عبیده ثقفى قیام کرد و توابین اطراف او را گرفتند و به خون خواهى امام حسین علیه السلام و یارانش بلند شدند. اول ،
کسانى را که در قتل و کشتار کربلا شرکت داشتند به هلاکت رساندند و بدن بعضى از آنان را در آتش قهر خود سوزاندند و دل اهل بیت را شفا دادند.
بعد از به هلاکت رساندن آنها، کسانى که جلوتر به درک واصل شده بودند قبرهایشان را شکافتند و بدن خبیثشان را بیرون آوردند و آتش زدند. وقتى به قبر یزید رسیدند، او را شکافتند که بدنش را آتش زنند، دیدند چیزى در قبر نیست . فقط به اندازه قامت یک انسان ، داخل قبر خاکستر است . معلوم شد آتش قهر و غضب الهى جلوتر او را سوزانده است (علیه و على آبائه اللعنت و العذاب )
نقل شده است : آن ملعون را در بعضى از جزیره ها دیده اند که او را سرنگون در مقابل آبى آویخته اند و آن شقى و بدبخت پیوسته از تشنگى در برابر آب فریاد و ناله مى کند، اما کسى به او آب نمى دهد.
نیز نقل شده است : وقتى یزید بن معاویه هلاک شد بعد از آن به صورت سگى در آمده و با نهایت تشنگى در بیابانها سرگردان است و دائما از دور سراب به شکل آب در چشمش ظاهر مى شود. وقتى به آن مى رسد، چیزى غیر از سراب وجود ندارد.(263)


عذاب برزخى عبیداله  

عذاب برزخى طبق قانون تجسم اعمال گریبان عبیدالله بن زیاد را در همین دنیا گرفت .
در ماجراى قیام مختار که در سال 66 و 67 هجرى قمرى واقع شد، ((عبیداله بن زیاد)) در کنار موصل به دست ابراهیم پسر ((مالک اشتر))، کشته شد، ابراهیم سرهاى بریده ابن زیاد و دشمنان را براى مختار فرستاد در حالى که او مشغول غذا خوردن بود.
وقتى مختار چشمش به سرهاى قاتلین امام حسین علیه السلام افتاد. گفت : حمد و سپاس مخصوص خداوند است . سپس گفت : وقتى سر مقدس ‍ امام را نزد ((عبیدالله )) آوردند او مشغول غذا خوردن بود و اکنون که سر نحس آن ملعون را پیش من آوردند مشغول غذا خوردن ام .
عمار بن عمیر گوید: بعد از آن که مختار قیام کرد و قاتلین کربلا را به هلاکت رسانید و سرهاى خبیث آنها را از بدنشان جدا کرد. سر ((عبیدالله )) و اصحابش را در مکانى براى تماشا و عبرت گذاشته بود. من هم براى تماشاى آنها رفته بودم . دیدم مردم فریاد مى زنند: ((باز آمد)) وقتى توجه کردم دیدم مار سفید و بزرگى آمد از تمام سرها گذشت تا به سر ((عبیداله )) رسید، از بینى او داخل شد و از گوشش ‍ بیرون آمد، از گوش او داخل شد و از بینى اش بیرون آمد و این کار ادامه داشت (تا روز قیامت هم ادامه خواهد داشت ).
بعد از آن مختار سرهاى نحس دشمنان را با نامه اى به مکه ، پیش محمد بن حنیفه فرستاد، هنگامى که سرهاى را نزد محمد بن حنیفه بردند او هم مشغول غذا خوردن بود.
محمد بن حنفیة مى گوید: در این هنگام عرض کردم : خدایا! مرا نمیران تا این که سر بریده ((عبیدالله )) را کناره سفره ام بنگرم . ((الحمد لله )) خدا دعایم را اجابت رسانید.
بعد، سر آن ملعون را پیش عبدالله بن زبیر بردند، او هم دستور داد سر را بالاى نیزه زدند. ناگهان بادى آمد و آن رابه زمین انداخت ، در این هنگام مارى آمد و داخل بینى او شد. باز آن را بالاى نیزه زدند. دو مرتبه باد آن را انداخت و مارى داخل بینى او رفت . این عمل سه مرتبه تکرار شد. عبدالله بن زبیر دستور داد سر را دره اى از دره هاى مکه انداختند.(264)
شیخ عباس قمى مى نویسد: وقتى سر مبارک امام حسین علیه السلام را در مجلس ((عبیدلله )) مقابل او قرار دادند. آن ملعون ، با چوب خیزران مکرر بر لب و دندان امام علیه السلام مى زد. شاید بر اساس ((تجسم اعمال )) همان چوب (در عالم برزخ ) به صورت مار درآمده و مکرر از بینى آن وارد مى شد و از گوشش بیرون مى آمده ، تا مردم در همین دنیا مجازات ننگین او را ببینند.(265)


عذاب برزخى مروان و عبدالملک  

عذاب برزخى عده اى از مجرمان مسخ شدن و به شکل حیوانات در آمدن است . از جمله آنها مروان حکم و فرزندش عبدالملک است .
بنى امیه هنگام مرگ به صورت سوسمار مسخ مى شدند و شکل و قیافه انسانى را از دست مى دادند. حتى فرزندان آنان مسخ شدن ایشان را مى دیدند. از جمله مروان حکم (که یکى از خلفاى بنى امیه است مى باشد).
همان مروانى که سخت ترین دشمن پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل بیت است و حضرت رسول صلى الله علیه و آله در زمان حیات خود او را از مدینه بیرون کرد و عثمان در زمان خلافت خود با پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مخالفت کرد و او را به مدینه برگردانید.
همان مروانى که بعد از شهادت امام حسن آن جنایت بزرگ را انجام داد و به عایشه خبر داد که : بنى هاشم قصد دارند جنازه امام حسن علیه السلام را کنار قبر جدش دفن کنند و آن زن را سوار بر قاطر کرد و کنار حرم پیغمبر آورد و او هم دستور تیرباران کردن جنازه امام علیه السلام را صادر کرد و ناچار آن حضرت را مظلومانه در بقیع دفن کردند.
همان مروانى که به ولید، فرماندار مدینه پیشنهاد قتل امام حسین علیه السلام را مى دهد و بعد هم به امام حسین علیه السلام مى گوید: اگر با یزید بیعت کنى سعادت دنیا و آخرت را خواهى داشت .
همان پیر ملحد و کافرى که بعد از معاویه صغیر ((پسر یزید)) به خلافت رسید و غاصبانه آن را به چنگ آورد و مدتى خلافت کرد.
از جمله پسرش عبدالملک (پنجمین خلیفه اموى ) موقع مرگ ، در حالى که فرزندانش اطراف او بودند، دیدند قیافه او عوض شد و از شکل انسانیت خارج گردید و به شکل سوسمارى در آمد. فرزندانش متعجب شدند و حیران ماندند که او را چه کنند؟
ناگهان دیدند آن قیافه مسخ شده ناپدید شد آنها (جهت حفظ آبرویشان ) تنه درخت بزرگى را آوردند و خارج از دید مردم آن را به صورت ظاهر کفن کردند و تشییع و دفن نمودند تا مردم خبردار نشوند(266).


عذاب برزخى دوستداران بنى امیه  

ابو عیینه مى گوید: در خدمت امام محمد باقر علیه السلام بودم که مردى وارد شد و گفت : یا بن رسول الله ! من از اهل شام هستم ، شما را دوست دارم و از دشمنان شما بیزارى مى جویم . پدرى داشتم از دوستداران بنى امیه که داراى مال و ثروتى زیاد بود. به غیر از من هم فرزند دیگرى نداشت ، منزل او در رمله بود و باغى داشت که فقط خودش در آن رفت و آمد مى کرد.
وقتى از دنیا رفت درصدد پیدا کردن مال پدرم برآمدم ولى آنرا پیدا نکردم . یقین دارم پدرم آن مال را مخفى کرده است ؛ زیرا من شیعه و از پیروان شما بودم و او با من عداوت و دشمنى داشت .
امام باقر علیه السلام فرمود: آیا دوست دارى که پدرت را ببینى و از مخفى گاه مال از او بپرسى و پدرت جاى آن را بتو نشان دهد؟
عرض کرد: آرى ، قسم به خدا که محتاج و مسمندام . حضرت نامه اى نوشت و آن را مهر کرد و به مرد شامى داد و فرمود: این نوشته را به جانب بقیع ببر و در وسط قبرستان بایست و به آواز بلند ندا کن و بگو: ((یا درجان )) پس شخصى که عمامه بر سر دارد نزد تو حاضر مى شود. نوشته را به او بده و بگو: من فرستاده محمد بن على علیه السلام هستم و هر چه مى خواهى از او باز پرس ، آن مرد هم نوشته را گرفت و رفت .
ابوعیینه مى گوید: چون روز دیگر شد، خدمت امام باقر علیه السلام رفتم تا از قضیه اطلاع حاصل کنم . دیدم آن مرد هم ، در خانه امام علیه السلام منتظر اذن دخول است . وقتى اجازه دادند همگى داخل خانه شدیم . مرد شامى عرض کرد: خدا بهتر مى داند که علم خود را در کجا قرار دهد.
بعد عرض کرد: شب گذشته به قبرستان بقیع رفتم . و به دستور شما عمل کردم . همان ساعت شخصى پیش آمد و من مطلب خود را بیان کردم .
گفت : از این جا حرکت نکن تا پدرت را حاضر کنم . آن شخص رفت و با مردى سیاه حاضر شد و گفت : اى مرد! این پدر تو است هر چه خواهى از او بپرس . گفتم : پدر من نیست . جواب داد: چرا او پدر تو است ، لکن شراره آتش و دود جهنم او را به این حالت درآورده است .
گفتم : پدر من هستى ؟ جواب داد: بلى . گفتم : این چه حالت است که در تو مى بینم ؟ گفت : اى فرزند! من از دوست داران بنى امیه بودم و آنان را بر اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله برجیح مى دادم . از این رو خداوند متعال مرا به این حالت درآورد و به عذاب مبتلا کرد. چون از دوستداران اهل بیت بودى با تو دشمن بودم ، از این روى ترا از مال خود محروم کردم و امروز پشیمانم .
بعد گفت : اى فرزند! به جانب آن باغ برو و زیر فلان درخت زیتون را حفر کن پولها آنجاست آن را که صدهزار درهم مى باشد بردار. پنجاه هزار درهم را به حضرت امام باقر علیه السلام تقدیم کن و بقیه آن ، مال خودت باشد. سپس آن مرد گفت : الان مى روم مال را پیدا مى کنم و حق شما را مى آورم .
ابو عیینه مى گوید: سال بعد از حضرت سئوال کردم : آن مرد شامى چه کرد؟ فرمود: او پنجاه هزار درهم را نزد من آورد، با آن دین خود را پرداختم و زمینى خریدم و مقدارى را به حاجتمندان اهل بیت دادم .(267)


عذاب برزخى حجاج بن یوسف  

یکى از کسانى که جزاى اعمال ننگین خود را، هم در دنیا و هم عالم برزخ دید و سخت تر از آن را در قیامت خواهد دید حجاج بن یوسف ثقفى فرماندار عبدالملک مروان در عراق است .
حجاج در مدت فرمانداریش صد و پنجاه هزار نفر از شیعیان و اولادان امیرالمؤ منین علیه السلام را به شهادت رسانید و همین مقدار در زندان او شکنجه مى شدند. همان جنایت کارى که دستور مى داد موقع غذا خوردن شیعیان را در کنار سفره او، مقابل چشمش سر ببرند و آهن قرمز شده اى را به جاى رگهاى بریده گردن آنها گذارند تا خون قطع شود و بدنها در اثر قطع شدن خون بالا و پایین روند و آن ملعون غذا بخورد و لذت ببرد.
آخرین کسى که به دست آن خون آشام روزگار به شهادت رسید ((سعید بن جبیر)) که یکى از شیعیان و علماى برجسته و شاگردان ممتاز امام سجاد علیه السلام و از مفسران بزرگ قرآن بود.
حجاج به دژخیمان و جلادان خود دستور داده بود هر کجا ((سعید)) را بیابید دستگیر کنید و نزد من آورید. بعد از دستگیرى ((سعید)) و گفت و گوهاى تندى که بین او و حجاج رد و بدل شد، حجاج دستور داد: سر از بدن ((سعید)) جدا کنند و او را در ماه شعبان 95 در سن 94 سالگى به شهادت رسانید.
((سعید)) در آخرین لحظات عمر خود، او را نفرین کرد و چنین گفت : ((خدایا! حجاج را بعد از من بر هیچ کس مسلط نکن .)) خداوند هم دعاى او را به اجابت رسانید و پانزده روز بیشتر از شهادت ((سعید)) نگذشته بود که حجاج بر اثر بیمارى سختى در بستر مرگ افتاد.
در مدت مرضش ، گاهى بى هوش مى شد و گاهى به هوش مى آمد. هنگام به هوش آمدن مى گفت : ((مرا با سعید بن جیر چه کار؟ در این مدت هر وقت به خواب مى رفت و بى هوش مى شد مى دید ((سعید)) نزد او مى آید و لباس او را مى گیرد و مى گوید: ((اى دشمن خدا! به چه جرم و گناهى مرا کشتى ))؟ در اثر ناراحتى و شکنجه روحى که در خواب به او هجوم مى آورد، وحشت زده بیدار مى شد و فریاد مى زد. با این وضع بود تا به درک واصل شد. این عذاب دنیایى حجاج تا هنگام مرگ بود.


اما عذاب برزخى او  

حجاج نه تنها عذاب روحى خود را در دنیا دید بلکه در عالم برزخ هم تا روز قیامت او را عذاب مى کنند و عذابهاى برزخى او متفاوت است . به چند نمونه از آنها توجه کنید.
اشعث جدانى نقل مى کند: شبى حجاج را با بدترین حال در خواب دیدم . از او پرسیدم : خداوند در مقابل آن همه کشتار و اعمال ننگین تو چه کرد؟
گفت : ((به ازاى هر انسانى که کشته بودم یک مرتبه مرا کشتند. گفتم : دیگر چه ؟ گفت : بعد از آن امر شد که مرا به آتش برند. گفتم : دیگر چه کردند؟ گفت : این شکنجه و عذاب تا روز قیامت ادامه خواهد داشت .(268)
نیز در این رابطه عمر بن عبدالعزیز مى گوید: بعد از مرگ حجاج ، او را در عالم خواب به صورت یک لاشه گندیده دیدم . به او گفتم : ((خدا با تو چه کرد؟))
گفت : خداوند، براى هر کسى که کشته بودم ، یک بار مرا کشت ، ولى در عوض قتل ((سعید بن جبیر)) هفتاد با مرا به قتل رسانید.(269)
نوعى دیگر از عذاب برزخى حجاج که یکى از بندگان خالص خدا با چشم خود تماشا کرد و براى مردم بیان نموده است را نقل مى کنیم :
شخصى گوید: در مسجد الحرام طواف مى کردم . چون به نماز مى ایستادم غلامى را مى دیدم که با حال خضوع نماز مى خواند و با احدى سخن نمى گفت .
با خود گفتم : از این غلام بوى آشنایى مى آید. روزى به نزد او رفتم و گفتم : اى بنده خدا! لحظه اى توقف کن تا با تو سخن گویم . گفت : از مولاى خود اجازه ندارم ، امشب از او اذن مى طلبم و فردا سخن ترا گوش مى کنم .
روز دیگر پیش او رفتم و گفتم : به این طریق که عبادت مى کنى مى دانم در نزد خداوند متعال قرب و منزلتى دارى ، آیا تا حال هیچ از خداى خود خواسته اى که برآورده شده باشد. گفت : آرى ، روزى در حال مناجات گفتم :
((خدایا! مردى از اهل آتش را به من بنما و نشان بده تا او را ببینم )).
ناگاه آوازى شنیدم که گفتند: اى فلان ! به فلان وادى برو و مشاهده کن . چون به آنجا رسیدم شخصى را دیدم که همه اعضاى او سیاه شده است و آتش دروى افتاده بود. مار عظیمى بر گردن او پیچیده است و هر لحظه او رانیش مى زند. از او پرسیدم : اى بدبخت ! کیستى و در دنیا چه کرده و چه عملى انجام داده اى که به این عذاب گرفتار شده اى ؟
گفت من حجاج بن یوسف هستم . از براى ظلم و تعدى بسیار که بر مسلمانان کرده ام مرا عذاب مى کنند، و آن نوع دیگر است .
اما این عذابى که الحال مشاهده مى کنى براى آن است که روزى به عالمى ظلم کردم و او را رنجانیدم .
آن عالم دلش به درد آمد و مرا نفرین کرد و از نزد من آزرده خاطر بیرون رفت و این عذاب که مى بینى در اثر آن عالم است .
این نیز یک نمونه از عذاب دنیایى و برزخى در مورد یکى از ستمگران تاریخ است . که رویاى صادقه عمر بن عبدالعزیز و مشاهده غلام ، نشان دهنده آن بود.



مرگ ،
نص و...   





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ