نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:45 ع توسط جواد قاسم آبادی
فصل نهم : ناراحتى اموات
مقدمه
اموات در عالم برزخ اعمال و کردار بازماندگان را مى بینند و از آنها اطلاع پیدا مى کنند. اگر آنان عمل نیکى انجام داده اند اموات مسرور مى شوند و خوشحالى خود را اظهار مى دارند و اگر کار زشت و زننده اى انجام داده باشند ناراحت مى شوند و آن را بیان مى کنند، حتى اگر صدقه براى آنان به نحو زننده اى داده شود از دست صدقه دهنده گلایه مى کنند و براى آن پیام مى دهند و با خبرش مى سازند. به چند داستان در این باره توجه فرمایید.
|
آلبالو پلو در طشت حمام
از مرحوم آیة اله حاج آقا بزرگ تهرانى رحمة اله علیه (صاحب کتاب الذریعة ) نقل شده است که ایشان فرمود: در ایامى که طفل بودم ، مادربزرگ ((مادر پدر)) من از دنیا رفت . بعد از مجلس ترحیم و گذشتن چند روز از فوت آن مرحومه . یک روز مادر من ، آلبالو پلو پخته بود. هنگام ظهر فقیرى در کوچه ها سئوال مى کرد و از مردم چیزى مى گرفت . مادر من هم که در مطبخ مشغول کار بود صداى آن را شنید و براى خیرات و صدقه به روح مادر شوهرش که تازه از دنیا رفته بود، مى خواست مقدارى از غذا به سائل بدهد ولى ظرف تمیز در دسترس نبوده ، براى آن که سائل از در منزل رد نشود، با عجله مقدارى از آلبالو پلو را در طشت حمام که در دسترس بود ریخت و به سائل مى داد و از این موضوع کسى هم خبر نداشت . نیمه شب ، پدر من از خواب بیدار شد و مادرم از خواب بیدار کرد و گفت : امروز چکار کرده اى ؟ مادرم گفت : نمى دانم (مگر چه شده است )؟ پدرم گفت : الان مادرم را در خواب دیدم که گفت : از عروس خودم گلایه دارم . امروز آبروى مرا نزد مردگان برد، غذاى مرا در طشت حمام فرستاد. مگر امروز چه عملى انجام دادى و چکار کرده اى ؟ مادرم مى گفت : هر چه فکر کردم چیزى به نظرم نیامد. ناگهان متوجه شدم که روز گذشته مقدارى آلبالو پلو به سائل دادم و چون به قصد هدیه و صدقه براى روح تازه گذشته داده ام در عالم برزخ ، همان غذاى او بوده است و آن را به همان طریق در عالم ملکوت براى مادر شوهرم برده اند و او از این کارش گلایه مند است . او شکوه دارد، چرا غذاى مرا که آلبالو پلو است و صورت ملکوتیش طبق نور مى باشد که براى روح متوفى مى برند در طشت حمام ریخته است و اهانت به سائل ، اهانت به روح متوفى است . (336)
|
با عجله از کنار قبر پدر و مادر گذشت
نقل شده است : بزرگى عادت داشت هر وقت به قبرستان مى گذشت قبر والدین خود را زیارت مى کرد. روزى با عجله از قبرستان گذشت و قبر پدر و مادر خود را زیارت نکرد. هنگامى که شب شد پدر را در خواب دید بر او سلام کرد ولى پدر جواب نداد و روى خود را از او گردانید. گفت : اى پدر! مگر چه کرده ام که جواب سلام مرا نمى دهى و روى خود را از من مى گردانى . گفت : اى فرزند! مگر نمى دانى ، اگر کسى بر قبر پدر و مادر گذر کند و آنها را زیارت ننماید عاق والدین مى شود. وقتى تو از خانه به سوى قبرستان مى آیى خوشنود مى شویم که ما را زیارت مى کنى . آیا روا باشد که ما را ناامید گردانى و از محرومین قرار دهى .(337)
|
چند شب غذاى من را نفرستادى
در رابطه با ارتباط داشتن ارواح با بازماندگان و شکایت کردن از آنان و بیان نمودن ناراحتى خود را از ایشان ، داستانى را بیان مى کنیم : به آن توجه فرمایید. در سال 1364 هجرى قمرى مرحوم آیة اله آقا میرزا محمد نجم الدین تهرانى که از علماى بزرگ و با اخلاص و محل اقامتشان در سامرا بود با تمام خویشان خود به قصد زیارت حضرت ثامن الائمه على بن موسى الرضا علیه السلام به سوى ایران حرکت مى کنند و در تهران در منزل آیة اله محمد صادق تهرانى که آن هم از علماى برجسته تهران بود وارد مى شوند. هر روز، جماعتى از علماى تهران و محترمین از تجار و اصناف بازار به دیدن ایشان مى آمدند و منزل دائما پر از جمعیت بود و تا آخر شب در حال رفت و آمد بودند. چند نفر هم ، مخصوص پذیرایى از واردین هر روز اول وقت مى آمدند و تا آخر شب مشغول پذیرایى بودند و بعد از صرف شام به منزل خودشان مراجعت مى کردند. چند روزى از این قضیه گذشت ، یک روز آقا میرزا محمد که ایشان هم از علماى بزرگ بود متوجه آقاى سید محمدرضا که جزو پذیرایى کنندگان بود شد و گفت : دیشب مادرتان را در خواب دیدم که به من گفت : به فرزندم سید محمد رضا بگو: چرا چند شب است غذاى ما را نفرستاده اى ؟ سید محمدرضا مى گوید: تعبیر خواب میرزا محمد نجم الدین را پیدا کردم . بعد مى گوید: سى سال است هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء دو رکعت نماز براى والدین خود مى خوانم و ثوابش را به روح آنان هدیه مى کنم . در این مدت که مشغول پذیرایى از میهمانان بودم نتوانستم آن نماز را بخوانم و ثوابش را به روح آنان هدیه کنم . روى همین جهت است که مادرم به خواب میرزا محمد نجم الدین آمده و از من گلایه کرده است که چرا غذاى ملکوتى او را نفرستادم .(338)
|
مرا چوب زدى
قضیه اى را که در ذیل مى خوانید، شخصا با گوش خود شنیده ام و گوینده آن را با چشم دیده ام . حدود ساعت یازده ، روز سیزدهم ماه مبارک رمضان سال 1411 قمرى که مطابق با 10 فروردین سال 1370 بود بنده در دفتر محل کار خود نشسته بودم . شخصى که خود را ((یداله ))، فرزند محمد اهل ((راور)) ساکن اسلام آباد از توابع کرمان معرفى مى کرد وارد شد. با حالت ناراحتى گفت : چند لحظه خصوصى با شما کار دارم . دفتر را براى ایشان خلوت کردم و گفتم : جریانت را بیان کن . گفت : بنده برادرى داشتم ((به نام یحیى )) از خودم کوچکتر بود روزى در اثر ناراحتى چند چوب به او زدم و او را آزردم . ایشان تا زنده بود مى گفت : از تو راضى نیستم ؛ زیرا بدون جهت مرا کتک زدى . بعد از مدتى او از دنیا رفت . شبى او را به خواب دیدم بسیار ناراحت بود و گفت : اى برادر! از دست تو راضى نیستم و قیامت دامنت را مى گیرم ؛ زیرا من را چوب زدى و کشتى . ایشان گفت : الان وجدانم ناراحت است و دائما براى او خیرات و صدقات مى دهم ، نماز و قران مى خوانم ، براى او استغفار و طلب آمرزش مى کنم ، باز وجدانم آرام نمى گیرد. اى آقا! فکرى به حال من بکن و مرا از این ناراحتى و عذاب وجدان نجات بده . در جواب اوگفتم : چون ایشان از دنیا رفته است و دست ما به او نمى رسد و نمى توانیم مستقیم با او صحبت کنیم و بهترین راه این است که به نیت او خیرات و صدقات ، نماز و قرآن بخوانید شاید خداوند متعال به وسیله آن اعمال ، رضایت او را براى شما به دست آورد.(339) دیدیم در این قضیه روح کتک خورده همین طور که در حیات و زندگى ، ناراحتى خود را بیان مى کرد بعد از مرگ هم ، در خواب با کتک زننده تماس مى گیرد و ناراحتى و کتک خوردن خود را با صراحت بیان مى کند و از او گلایه و شکایت مى نماید.
|
فصل دهم : صحبت کردن اموات
مقدمه
در بحث هاى گذشته گفته شد: روح از بین نمى رود و بعد از خارج شدن از بدن خاکى ، داخل بدن مثالى و سبک مى شود و در جایگاه خود به سر مى برد. گاهى در خواب ، به دیدن بازماندگان خود مى آید و با آنان صحبت مى کند و حقایقى را که براى ایشان پوشیده است بیان مى دارد. اموات نیز مى توانند با افراد غیر خواب هم تماس برقرار کنند و صحبت نمایند: اما اجازه سخن گفتن را ندارند و مهر خاموشى بر دهان آنان زده شده است مگر کسانى که خداوند، اذن سخن گفتن را به آن ها داده باشد. عده اى از اولیاء الله و مقربان ، با برزخیان سخن گفته و آنان هم جواب ایشان را داده اند. حتى جان کندن و اسرار خود را در عالم برزخ بیان کرده و نشان چیزهایى را که براى بازماندگان مخفى بوده داده یا پیام هایى را فرستاده و از آینده با خبرشان نموده اند. در این جا به چند نمونه از جاهایى که برزخیان بازماندگان یا آنان با برزخیان صحبت کرده و جواب شنیده اند را مى آوریم . در رابطه با زنده کردن و سئوال نمودن حضرت عیسى علیه السلام از چند نفر مردگان و جواب دادن و ناراحتى خود را بیان کردن آنان توجه فرمایید.
|
صحبت کردن چند نفر با عیسى
یکى از معجزات بزرگ حضرت عیسى علیه السلام زنده کردن مردگان بود. از جمله چند نفر از مردگان را زنده کرد و از احوال آنان سئوال نمود و آن ها جواب آن حضرت را دادند و ناراحتى خود را بیان کردند.
|
صحبت کردن سام بن نوح
جماعتى خدمت حضرت عیسى علیه السلام عرض کردند: یا روح الله ! براى ما زنده کن کسى را که از مرگ و قیامت سخن گوید. آن حضرت فرمود: هر کس را که مى خواهید زنده کنم اختیار کنید. آن جماعت ((سام بن نوح )) را اختیار کردند. عیسى ابن مریم علیه السلام دو رکعت نماز خواند و دست به دعا برداشت و خدا را خواند که ((سام بن نوح )) را زنده کند. خداوند دعاى او را به اجابت رسانید و او را زنده کرد. عیسى دید موهاى سر و محاسن او سفید شده است . فرمود: اى ((سام ))! این سفیدى که در سر و صورت تو پیدا شده از چه جهت است در حالى که سفید شدن مو در زمان تو نبوده بلکه در زمان حضرت ابراهیم علیه السلام پیدا شده است . عرض کرد: یا روح الله ! وقتى شنیدم مرا صدا مى زنى گمان کردم قیامت بر پا شده است ؛ از ترس آن روز، موهاى سر و صورتم سفید شد. فرمود: چند سال است از دنیا رفته اى ؟ عرض کرد: یا روح الله ! چهار هزار سال پیش از دنیا رفته ام و در طول این مدت هنوز سکرات و سختى هاى مرگ از من برطرف نشده است .(340)
|
صحبت کردن حضرت یحیى
امام صادق علیه السلام فرمود: عیسى بن مریم علیه السلام بر سر قبر یحیى بن زکریا علیه السلام آمد و از خدا در خواست کرد که او رازنده کند. خداوند دعاى او را به اجابت رسانید و یحیى علیه السلام را زنده کرد. او از قبر بیرون آمد و عرض کرد: از من چه مى خواهى و چرا مرا بیدار کردى ؟ عیسى علیه السلام فرمود: مى خواستم همان طور که در دنیا با من ماءنوس بودى الان هم انس بگیرى و از احوال خود برایم صحبت کنى . عرض کرد: اى عیسى ! هنوز تلخى و سختى جان کندن از من برطرف نشده است ، مى خواهى باز به دنیا برگردم و تلخى و سختى جان کندن شامل حال من شود. دیگر با عیسى صحبت نکرد، او را تنها گذاشت و به داخل قبر خود برگشت .
|
صحبت کردن جوانى مجرم
روزى حضرت عیسى ! با حواریون به قبرستانى عبور کردند. دیدند، عده اى مشغول دفن جوانى هستند که تازه از دنیا رفته است . بعد از دفنش ، قدرى آب روى قبرش ریختند و رفتند. هنوز آب خشک نشده بود که حضرت عیسى کنار قبر او آمد و فرمود: ((به اذن خدا بلند شو)). جوان زنده شد و از قبر بیرون آمد. حضرت دید این جوان بسیار شکسته و خسته به نظر مى رسد در حالى که قدش خمیده و موى سرش سفید و صورتش سیاه بود. گویى مانند پیرمردى است که چند هزار سال پیش مرده است . عیسى علیه السلام پرسید: چه مدت است که جان سپرده اى ؟ گفت : به گمانم چند هزار سال . پرسید: پس از مرگ بر تو چه گذشت ؟ گفت : وقتى مرا به خاک سپردند نکیر و منکر آمدند و سئوالاتى کردند، چون نتوانستم جواب دهم ، مرا تازیانه اى زدند که قبرم پر از آتش شد و تا الان که مرا زنده کردید در آتش مى سوخت ! فرمود: وقتى از دنیا رفتى صورت تو سیاه و مویت سفید و کمرت خمیده بود؟ عرض کرد: نه ، قوتى مرا صدا زدى فکر کردم قیامت برپا شده است . لذا کمرم خمید و مویم سفید شد، سیاهى صورتم هم ، در اثر آتش و عذاب است . فرمود: اى جوان به جاى خود برگرد.
|
صحبت کردن جوانى نیکوکار
بعد از آن حضرت عیسى علیه السلام حرکت کرد و کنار قبرى که شاید صاحبش چند صد سال پیش از دنیا رفته و قبرش با زمین مساوى شده و اثر آن از بین رفته بود آمد و فرمود: اى صاحب قبر! با اذن و اجازه خدا زنده شو. ناگهان قبر شکافته شد. پیرمردى بانشاط و جمال در حالى که نور از صورت و پیشانى او به سوى آسمان مى رفت و خاک سر و صورت خود را برطرف مى کرد. از قبر بیرون آمد و گفت : ((السلام علیک یا روح الله )) آیا قیامت بر پا شده است ؟ فرمود: نه ، فقط مى خواستم بدانم چند صد سال پیش از دنیا رفته اى ؟ عرض کرد: به صدها سال نمى رسد. فرمود: چند سال است ؟ گفت : به سال و ماه هم نمى رسد. فرمود: چند هفته و چند روز است ؟ عرض کرد: به هفته و روز هم نمى رسد. فرمود: پس چه مدت است که مرده اى ؟ گفت : اى ((عیسى )) چیزى از مردن من نمى گذرد. همین الان از دنیا بیرون رفتم و مرا داخل قبر کردند، نکیر و منکر آمدند و از من سئوالاتى نمودند، چون جواب درست و صحیح دادم ، درى از باغهاى بهشت به روى من باز شد، درختان میوه و کاخ هاى بهشت و گل و ریاحین بسیارى در نظرم جلوه کرد. در این هنگام دیدم یکى از حوریان بهشتى با عجله به سویم مى آید، من هم با عجله به سوى او رفتم . وقتى به هم رسیدیم یک دیگر را در آغوش گرفتیم ، دست من در گلوبند او فرو رفت و پاره شد. دانه هاى آن روى زمین ریخت ، مشغول جمع آورى آنها بودم که مرا بیدار کردى . حضرت عیسى علیه السلام فرمود: برگرد به مکان خود و مشغول جمع آورى دانه هاى گردن بند باش و تا روز قیامت به همین صورت خواهى بود.(341) از این داستان معلوم مى شود که مدت برزخ و درنگ کردن در قبر براى مؤ منان آزار دهنده و طولانى نیست ، بسیار کوتاه و خوشحال کننده است . ولى براى غیر مؤ منان ، بسیار طولانى و همراه با عذاب و شکنجه و طاقت فرسا است و یک لحظه آن به اندازه چند هزار سال طول مى کشد (که نمونه آن را اول بحث شنیدید.)
|
صحبت کردن مرده
از امام صادق علیه السلام نقل شده است : عیسى ابن مریم علیه السلام به همراه حواریون در بیابان عبور مى کردند تا به آبادى ویران شده اى رسیدند. دیدند تمام مردم و پرندگان و حیوانات آن مرده اند (و خبرى از حیات و زندگى در آن نیست ). فرمود: اهل این آبادى نمرده اند مگر به غضب و سخط خدا و اگر این ها به مرگ طبیعى و خدایى مرده بودند، هم دیگر را دفن مى کردند. حواریون به عیسى علیه السلام گفتند: یا روح الله ! خدا را بخوان و از او بخواه تا آن ها را زنده کند و به ما خبر دهند که اعمال آنان چه بوده است و در دنیا چه کارهایى را انجام مى دادند تا ما عبرت بگیریم و اعمال زشت آنان را انجام ندهیم و از آنها اجتناب نماییم . حضرت عیسى علیه السلام با خدا مناجات کرد و گفت : خدایا! این ها را زنده کن تا از ایشان سؤ الى بکنیم و علت هلاکت آنان را بدانیم . ندایى از جانب آسمان بلند شد: اى عیسى ! آنان را بخوان تا جوابت را بدهند. آن حضرت موقع شب بلند شد و بر بالاى بلندى رفت و فرمود: اى اهل قریه ! یک نفر از مردگان جواب داد و گفت : ((لبیک یا روح الله )) فرمود: آیا اعمال شما در دنیا چه بوده است ؟ جواب داد: 1- عبادت طاغوت . 2- دوستى دنیا با ترس کم 3- آرزوهاى طولانى . 4- در غفلت و سرگرمى به سر مى بردیم . فرمود: دوستى شما به دنیا تا چه اندازه بوده است ؟ گفت : مانند دوستى طفل به مادرش ، زمانى که دنیا به ما روى مى آورد خوشحال و فرح ناک و زمانى که پشت مى کرد محزون و غمگین مى شدیم و گریه مى کردیم . حضرت عیسى علیه السلام فرمود: عبادت شما براى طاغوت تا چه اندازه بود؟ گفت : تا جایى که اهل معصیت را اطاعت مى کردیم . فرمود: عاقبت شما چگونه شد و با شما چه رفتارى کردند؟ در جواب گفت : اى عیسى ! شب را با صحت و سلامت و عافیت خوابیدیم و صبح خود را در هاویه دیدیم . گفت : هاویه چیست ؟ جواب داد: سجین است . فرمود: سجین چیست ؟ گفت : کوه هایى از آتش است که تا روز قیامت ما داخل آن ها هستیم . فرمود: شما چه گفتید و به شما چه گفتند؟ عرض کرد: گفتیم : ما را را به دنیا برگردانید تا خدا را عبادت کنیم و زهد را پیشه خود قرار دهیم . در جواب گفتند: دروغ مى گویید (اگر به دنیا برگردید باز همان اعمال سابق را انجام مى دهید.) فرمود: واى بر تو، چگونه از میان مردگان فقط تو با من صحبت کردى ؟ گفت : اى روح الله ! بقیه مردم را دهنه آتشین به دهان آنها زده اند و آنان به دست ملائکه غلاظ و شداد قرار دادند. من در میان آنان بودم ولى در عمل به آن ها نبودم . اما وقتى عذاب نازل شد مرا هم گرفت و الان در کنار جهنم به تار مویى آویزانم ، نمى دانم آخر داخل جهنم مى شوم یا نجات پیدا مى کنم ؟ عیسى علیه السلام رو به حواریون کرد و فرمود: اى دوستان خدا! خوردن نان خشک با نمک و خوابیدن بر روى مزبله و خاشاک ، بهتر است در حالى که دین و دنیا انسان به سلامت باشد.(342)
|
صحبت کردن شمعون با امیر المومنین علیه السلام
در زمان خلافت ظاهرى امیر المومنین علیه السلام در ماجراى جنگ صفین که بین آن حضرت و معاویه به وجود آمد، یکى از یاران و شیعیان ، به نام ((قیس )) مى گوید: روزى در جبهه صفین ، حضرت على علیه السلام براى نماز مغرب کنار کوهى رفت در حالى که من در خدمتش بودم . بعد از آن که اذان مغرب را گفت : مردى که موهاى سر و صورتش سفید و چهره اش نورانى بود به حضور آن حضرت آمد و عرض کرد: ((سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد اى امیر المومنین ! آفرین بر وصى خاتم پیامبران و پیشواى پیشتازان سفید رویان .)) امیر المومنین علیه السلام جواب سلام را داد و احوال او را پرسید. عرض کرد: ((حالم خوب است و در انتظار روح القدس مى باشم و به خاطر ندارم امتحان هیچ کس در راه رضاى خدا بزرگ تر و ثوابش نیکوتر و مقامش ارجمندتر از تو باشد)). آن گاه گفت : ((اى برادر! بر این مشکلات و رنج ها صبر کن تا دوست من ((حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم )) را ملاقات نمایى . من درگذشته اصحاب و یاران خود از بنى اسرائیل را دیدم که از ناحیه دشمن چه سختى ها به آن ها رسید. بدن آنان را با ((اره )) مى بریدند و روى تخته هایى از چوب میخ کوب کرده و حمل مى نمودند.)) پس با دست خود به اهل شام (سپاه معاویه ) اشاره کرد و گفت : ((اگر این بیچاره هاى روسیاه مى دانستند چه عذابى سخت در انتظار آنها است دست از جنگ مى کشیدند.)) پس از آن ، با دست اشاره به سپاه على علیه السلام کرد و گفت : ((اگر این چهرهاى نورانى و روشن مى دانستند چه پاداش عظیمى براى آن ها فراهم است ، دوست مى داشتند که بدن آنها را با قیچى هاى آهنین پاره پاره کنند و در عین حال در راه یارى تو استقامت نمایند.)) سپس آن مرد نورانى و محاسن سفید به حضرت على علیه السلام گفت : ((السلام علیک و رحمت الله و برکاته )) جمعى از یاران على علیه السلام مانند عمار یاسر، ابوایوب و.... که ملاقات و ناپدید شدن آن مرد را دیده و گفتار او را شنیده بودند، از امام پرسیدند: این مرد چه کسى بود؟ فرمود: ((شمعون بن صفا)) وصى حضرت عیسى علیه السلام بود. خداوند او را فرستاد تا مرا در این جنگ تاءیید و تقویت کند.(343) باز در این جا مشاهده مى کنیم ((شمعون بن صفا)) که حدود شش صد سال پیش در ظاهر از دنیا رفته است با امیر المومنین علیه السلام ملاقات مى کند و مطالبى را به آن حضرت تذکر مى دهد.
|
صحبت کردن پدر و مادر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم
انس بن مالک از باذر روایت کرده که گفت : رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دیدم ، که در شب از خانه اش بیرون آمده در حالى که دست على بن ابیطالب علیه السلام را گرفته است و هر دو به جانب قبرستان روانه اند. من هم همواره دنبالش رفتم تا به قبرهاى اهل مکه رسیدند. آن حضرت به طرف قبر پدرش عبدالله (که سابقا طرف راست مسجد و حرم حضرت رسول قرار داشت و الان آن جا را مصلا کرده اند و رو به روى خوخه ابوبکر قرار دارد) متوجه شد و نزد آن قبر دو رکعت نماز خواند، ناگاه قبر شکافته شد. دیدیم عبدالله در میان آن نشسته است و مى گوید: ((اشهد ان لا اله الا الله و انک نبى الله و رسوله )). حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: ((اى پدر))! ولى تو کیست ؟ عبدالله گفت : ولى چیست ؟ فرمود: ولى تو على بن ابیطالب است . عبدالله گفت : ((اشهد ان علیا ولى الله )) سپس آن حضرت فرمود: به بوستان و باغ هاى بهشت بازگرد. بعد از آن متوجه قبر مادرش ((آمنه )) بنت وهب شد و آن جا هم ، دو رکعت نماز خواند. پس قبر شکافته شد و ((آمنه )) شهادتین را ادا کرد. باز حضرت فرمود: اى ((مادر))! ولى تو کیست ((آمنه )) گفت : اى فرزند! ولى چیست ؟ فرمود: على بن ابیطالب که ولى تو است ، ((آمنه )) شهادت به ولایت على دارد و گفت : على ولى من است . آن گاه حضرت فرمود: اى ((مادر))! به باغ و بوستان ابدیت برگرد ((آمنه )) هم به قبر خود(344) برگشت .
|