پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 52
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29420
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:46 ع توسط جواد قاسم آبادی


صحبت کردن فاطمه بنت اسد  

((فاطمه )) بنت اسد یکى از زنان بزرگ اسلام که بسیار به رسول خدا علاقمند بود و اولین زنى است که بعد از هجرت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم از مکه به مدینه هجرت کرد و با کمال سختى و مشقت وارد مدینه شد در حالى که هنوز رسول خدا در مسجد قبا بود.
پاهاى ((فاطمه )) تمام آبله زده و زخم شده و آماس کرده بود. رسول خدا دستور داد استراحت کند. زنان مدینه براى معالجه پاهاى او آمدند. این زن بزرگ تا آخر عمر در مدینه بود و در همان شهر هم ، از دنیا رفت و در بقیع قبرش در جلوى قبرهاى چهار امام قرار دارد.
از امام صادق علیه السلام نقل شده است : چون ((فاطمه )) بنت اسد، (مادر گرامى امیر المؤ منین علیه السلام ) وفات کرد، آن حضرت به نزد رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم آمد، در حالى که گریه مى کرد.
حضرت فرمود: یا ((على )) چه شده است و چرا گریه مى کنى ؟ عرض ‍ کرد: یا رسول الله ! مادرم از دنیا رفت و یتیم شدم .
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: یا ((على ))! او تنها مادر تو نبود بلکه مادر من هم بوده است و شروع به گریه کرد و مى گفت : ((اى مادر)) سپس فرمود: یا ((على ))! پیراهن مرا بگیر و او را در آن کفن کن و رداى مرا بگیر و او را در آن بگذار و زمانى که از غسل دادن و کفن کردن او فارغ شدید مرا خبر دهید!
چون ((فاطمه )) را کفن کردند، رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم چنان نمازى بر او گذارد که مانند آن را بر هیچ کس ، نه قبل و نه بعد از آن نگذارده بود. پس از آن ، در قبر ((فاطمه )) رفت و بر پشت خوابید. چون او را در قبر گذارند، فرمود: یا ((فاطمه ))! گفت : (لبیک یا رسول الله ).
فرمود: آیا آن چه را که پروردگارت به تو وعده داده بود دیدى که حقیقت داشت ؟ گفت : آرى ، اى رسول خدا! خدایت تو را جزاى خیر دهد. حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم سر خود را در قبر فرو برده بود و با ((فاطمه )) گفت و گو مى کرد. بعد چند لحظه سکوت کرد و مانند این که به حرف کسى گوش دهد گوش مى داد. بعد فرمود: ((یا فاطمه ابنک ابنک على ، لا جعفر و لا عقیل )).
وقتى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از قبر خارج شد. عرضه داشتند: یا رسول الله ! امروز با ((فاطمه )) کارى کردید که با هیچ کس ‍ نکرده بودید. اولا در لباس هاى خودتان او را کفن نمودید. ثانیا در قبر او داخل شدید و خوابیدید. ثالثا نماز مفصلى بر او گذاردید و این گفت و گو و مناجات طولانى را که با او کردید، به خاطر نداریم که با شخص دیگرى این اعمال را انجام داده باشید!
فرمود: اما کفن کردن او را در لباس خود به جهت آن بود که روزى گفتم : بسیارى از مردم روز قیامت براى عرض اعمال از قبرهاى خود عریان محشور مى شوند. ((فاطمه )) ضجه اى زد و گفت : اى واى از رسوایى روز قیامت و عریان بودن بدن ها! پس من لباس خود را به او پوشاندم . در نمازى که بر ((فاطمه )) خواندم از خداوند خواستم که آن کفن را کهنه نگرداند تا زمانى که ((فاطمه )) در بهشت وارد شود خداوند دعاى مرا مستجاب کرد.
اما داخل شدن در قبر او به جهت آن بود که روزى گفتم : چون میت را دفن نمایند قبر، او را فشار مى دهد. وقتى مردم از کنار قبر برگردند دو ملک به نام ((نکیر و منکر)) مى آیند و از او سئوال مى کنند ((فاطمه )) گفت : به خدا پناه مى برم . از خدا خواستم که درى از بهشت به سوى قبر او بگشاید و قبر، او را فشار ندهد. امام این که گفتم : ((ابنک ابنک )) وقتى فرشتگان از خدا و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم سئوال کردند، جواب داد. وقتى از امام او سئوال کردند، یا نتوانست جواب دهد و یا خجالت کشید. من به او تلقین کردم که امام تو ((پسرت )) على است . او هم جواب داد و ملائکه رفتند.(345)


صحبت کردن جمجمه انوشیروان  

عمار یاسر مى گوید: امیر المومنین علیه السلام وارد شهر مدائن شده و در ایوان کسرى فرود آمد در حالى که ((دلف بن بحیر)) با آن حضرت بود. بعد از خواندن نماز، با جماعتى از اهل ساباط حرکت کرد و به ((دلف بن بحیر)) فرمود: تو هم با ما حرکت کن . همه با هم حرکت کردند و از تمام منزل ها و کاخ ‌هاى کسرى بازدید کردند و به ((دلف )) فرمود: کسرى در این مکان فلان چیز را داشت و در آن مکان فلان چیز را گذاشته بود.
((دلف )) تمام اخبار غیبى آن حضرت را تصدیق کرد و گفت : یا امیر المومنین ! چنان خبر مى دهى گویا خود شما آن چیزها را در آن جاها گذاشته اید.
در بین حرکت خود، به ((جمجمه )) پوسیده اى رسیدند. به یکى از اصحاب فرمود: این ((جمجمه )) را بردار و داخل ایوان بیاور. خود حضرت هم داخل ایوان شدند و نشستند. بعد فرمود: طشت آبى بیاورید و ((جمجمه )) را داخل آن بگذارید.
سپس رو به آن ((جمجمه )) کرد و فرمود: ترا قسم مى دهم خبر دهى من کیستم و تو چه کسى هستى ؟ در این حال ((جمجمه )) با زبان فصیح با زبان فصیح گفت : اما تو امیر المومنین و سید وصیین و امام متقین هستى و من هم بنده تو کسرى انوشیروان (پادشاه بزرگ دنیا) مى باشم .
حضرت احوال او را پرسید. در جواب گفت : یا على ! من پادشاهى عادل و مهربان براى رعیت بودم ؟! ظالم نبودم و از ظلم دیگران هم ناراحت مى شدم ؟! اگر چه حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم در زمان پادشاهى من متولد شده و کنگره هاى قصر من در کوشش زیادى کردم که به او ایمان آورم . ولى ریاست و حکومت و عشق به دنیا مرا مشغول کرد و آخر الامر به دین مجوس از دنیا رفتم . چقدر سخت است که نعمت بزرگ رسالت و رهبرى را از دست دادم و به او ایمان نیاوردم و خود را از سعادت و بهشت محروم کردم .
اما خداوند با این کیفر، مرا از عذاب و آتش نجات داد؛ زیرا در میان رعیت با عدل و انصاف رفتار مى کردم ؟! اگر چه در دوزخ هستم ولى آتش ‍ بر من حرام است و مرا نمى سوزاند. دائما حسرت مى خورم که چرا ایمان نیاوردم ؛ زیرا اگر ایمان آورده بودم الان در ردیف دوستان و طرف داران شما به حساب مى آمدم .(346)


صحبت کردن ضمره  

از جابر بن عبدالله انصارى نقل شده است : حضرت على ابن الحسین امام سجاد علیه السلام فرمود: ما نمى دانیم با مردم چگونه رفتار کنیم . اگر آن چه را که از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به ما رسیده است . براى آنها بگوییم مى خندند و اگر ساکت بمانیم طاقت نمى آوریم . ضمره بن سعید، وقتى سخن آن حضرت را شنید گفت : آن چه را که به تو رسیده است براى ما بگو.
امام سجاد علیه السلام فرمود: آیا مى دانید وقتى دشمن خدا را روى سریر گذاشته و به سمت قبرستان براى دفن مى برند چه مى گوید؟ ضمره گفت : نه ، نمى دانیم .
حضرت فرمود: دشمن خدا به حمل کنندگان جنازه اش مى گوید: آیا شکایتى را که اکنون من از ((شیطان )) به شما مى کنم نمى شنوید. دشمن خدا مرا گول زد و در مهالک و مخاطر وارد کرد و دیگر دست مرا نگرفت و بیرون نیاور. از شما و از برادرانى که با آنها بر اساس برادرى رفتار کردم ، ولى آن ها مرا مخذول و بى یاور گذاردند شکایت دارم . از خانه اى که تمام اموال خود را دادم و آن را تهیه کردم ، و اینک مسکن دیگران شده است شکایت دارم . پس قدرى با من مدارا کنید و این طور با عجله مرا نبرید!
ضمره (از روى مسخره ) گفت : اى امام سجاد! اگر مردى را که حمل مى کنید (جان دارد) که این سخن را بگوید ممکن است بر گردن حاملین خود سوار شود و به آنان حمله کند.
حضرت سجاد علیه السلام سر به سوى آسمان برداشت و عرضه داشت : پروردگارا! اگر ضمره این سخن را از روى استهزاء و تمسخر به حدیث رسول الله گفت ، او را به دست غضب خود بگیر.
جابر گوید: ضمره بعد از آن چهل روز بیشتر در دنیا درنگ نکرد و سپس ‍ مرد.
یکى از غلامان که در تشییع جنازه او حضور داشت پس از انجام دفن ، خدمت حضرت سجاد علیه السلام رسید و نشست . حضرت فرمود: اى فلانى ! از کجا آمده اى ؟
غلام گفت : از تشییع جنازه ضمره . بعد گفت : همین که قبر را از خاک پر کردند صورت خود را بر روى آن گذاشتم ، سوگند به خدا صدایش را شنیدم به همان لهجه و لحنى که در دنیا داشت مى گفت :
واى بر تو اى ضمره ! امروز تمام دوستان ، ترا رها کردند و تنها گذاردند و عاقبت مسیر تو به سوى جهنم شد. آن جا مسکن و خوابگاه شب و استراحت گاه روز تو خواهد بود.
جابر گوید: امام سجاد علیه السلام فرمود: ما از خداوند طلب عافیت مى کنیم ، این است پاداش کسى که حدیث رسول خدا را مسخره کند.(347)


صحبت کردن و دعوت نمودن مرده اى  

خداوند به افراد مؤ منى که از دنیا رفته و وارد عالم برزخ شده اند آن قدر نعمت و امکانات مى دهد که اگر بخواهد همه اهل زمین را دعوت کند مى تواند. نعمت ها، میوه ها، شیرینى ها، غذاها، لذت ها و شادى هاى آن جا، با عالم دنیا فرق مى کند و قبل مقایسه نیست ، لذتى که از خوردن و چشیدن میوه ها و غذاهاى دنیا مى بریم قطره اى از میوه ها و شیرینى ها و لذت هاى عالم برزخ است . بعضى افراد زنده در همین عالم از غذاها و میوه هاى برزخى استفاده کرده و لذت آن ها را برده اند. در این جا به چند مورد از آنان اشاره مى کنیم .
1- مرحوم نراقى در کتاب خزائن از یکى از موثقین اصحابش نقل فرموده که گفت : من در سن جوانى با پدرم و جمعى از دوستان هنگام عید نوروز در اصفهان دید و بازدید مى کردیم . روز سه شنبه اى براى بازدید یکى از رفقا که منزلش نزدیک تخت فولاد(348) اصفهان بود رفتیم . گفتند: ایشان منزل نیست .
چون راه طولانى و درازى را آمده بودیم ، براى رفع خستگى و زیارت اهل قبور به قبرستان رفتیم و آن جا نشستیم . یکى از رفقا به مزاح و شوخى رو به قبر نزدیکمان کرد و گفت : از صاحب قبر! ایام عید است . آیا از ما پذیرایى نمى کنى ؟ ناگهان صداى از قبر بلند شد و گفت : هفته دیگر روز سه شنبه همین جا همه مهمان من هستید.
مى گوید: ما همه وحشت کردیم و گمان نمودیم تا روز سه شنبه بیشتر زنده نیستیم . مشغول اصلاح کارهاى خودمان شدیم و وصیت هاى خود را کردیم و آماده مرگ شدیم ، اما هر چه صبر کردیم از مرگ خبرى نشد. روز سه شنبه مقدارى که از روز گذشت با هم جمع شدیم و گفتیم : بر سر همان قبر برویم شاید منظور مردن نبوده است . همگى حرکت کردیم . وقتى سر قبر حاضر شدیم یکى از ما گفت : اى صاحب قبر! به وعده خود وفا کن .
صدایى از قبر بلند شد که بفرمایید: ناگهان جلو چشممان عوض شد و چشم ملکوتى ما باز گردید. باغى دیدیم در نهایت طراوت و صفاى ظاهر و در آن ، نهرهاى آب صاف و جارى و درخت هاى مشتمل بر انواع میوه هاى چهار فصل پیدا بود و بر آن درختان انواع مرغان خوش الحان مشغول آواز و نغمه سرایى بودند. شروع به گردش کردیم تا رسیدیم به عمارتى دار نهایت زیبایى و تجملات که در میان آن باغ بود و اطراف آن عمارت به باغ گشوده مى شد و ما داخل آن شدیم .
دیدیم شخصى در نهایت کمال و صفا در بالاى قصر نشسته است و جمعى از ماه رویان ، کمر خدمت به میان بسته و آماده دستور و پذیرایى از ما هستند. چون آن شخص ما را دید از جا برخاست و عذر خواهى کرد. در این بین انواع و اقسام شیرینى ها و میوه ها و آن چه را که در دنیا ندیده بودیم و تصورش را هم نمى کردیم مشاهده نمودیم .
وقتى شروع به خوردن کردیم ، چنان لذت بردیم که هیچ وقت چنین لذتى نبرده بودیم و هر چه مى خوردیم سیر نمى شدیم و باز بیشتر اشتها داشتیم ، باز میوه ها و غذاهاى گوناگون با طعم هاى مختلف آوردند، خوردیم و لذت بردیم . پس از ساعتى برخاستیم که ببینیم چه روى داده است . آن شخص بزرگوار، ما را تا بیرون باغ مشایعت کرد. پدرم از او سئوال نمود: شما کیستید که خداى متعال چنین دستگاه وسیع و با عظمتى به شما عنایت فرموده است که اگر تمام عالم را بخواهید مهمانى کنید مى توانید و بگو بدانم این جا کجاست ؟
فرمود: هم وطن شما هستم ، همان قصاب فلان محل مى باشم . گفت : علت این درجات و مقامات که به تو داده اند براى چیست ؟ فرمود: دو صفت نیک در من بود که مستحق این مقامات و اکرام شدم . یکى این که هرگز در کسبم کم فروشى نکردم . دیگر این که در عمرم نماز اول وقت را ترک ننمودم ، به طورى که اگر گوشت را در تراز گذاشته بودم و صداى ((الله اکبر)) مؤ ذن بلند مى شد، آن را وزن نمى کردم و براى نماز به مسجد مى رفتم و نماز اول وقت را درک مى نمودم . بعد از مردن ، این باغ و قصر و این همه نعمت و میوه و امکانات را به من دادند.
در هفته گذشته که شما تقاضاى پذیرایى و مهمان شدن بر من را کردید اجازه نداشتم : ماءذون نبودم که شما را دعوت کنم . این هفته اذن گرفتم و از شما پذیرایى کردم .
مى گویند: هر یک از ما مدت عمر خود سئوال کردیم و او جواب مى گفت : از جمله . شخص مکتب دارى را گفت : تو بیش از نود سال عمر مى کنى و او هنوز زنده است . به من گفت : تو فلان قدر عمر مى نمایى و الان پانزده سال دیگر باقى است . بعد خداحافظى کردیم ، ما را مشایعت کرد. خواستیم برگردیم ناگهان دیدیم در همان جاى اول ، سر قبر نشسته ایم .(349)


صحبت کردن پدر نراقى  

از ملا مهدى نراقى نقل شده است : در همان ایامى که ایشان در نجف اشرف مشغول تحصیل علم بوده اند قحطى عجیبى پیش آمد. در ماه مبارک رمضان ، روزى از خانه بیرون مى آید در حالى که هیچ غذایى براى افطار نداشتند و همه بچه ها در اثر گرسنگى ، صداى ناله شان بلند بود و حتى یک ((فلس )) پول سیاه نداشتند که چیزى بخزند. براى رفع نگرانى به وسیله زیارت اموات ، یک سره به وادى السلام نجف مى رود.(350)
مى گوید: دیدم عده اى جنازه اى را آوردند و گفتند: تو هم در تشییع کردن این جنازه شرکت کن . ما آمده ایم این میت را به ارواح این جا ملحق کنیم . سپس قبرى براى او کندند و جنازه را در میان آن گذاشتند. رو به من کردند و گفتند: ما عجله داریم و به محل خود مى رویم ، شما بقیه تجهیزات این جنازه را انجام دهید! جنازه را گذاشتند و رفتند.
در میان قبر رفتم که کفن را باز کنم و صورت آن میت را به روى خاک گذارم و بعد روى او خاک بریزم . ناگهان دریچه اى را دیدم ، از آن داخل شدم . باغ بزرگى با درخت هاى سر سبز و داراى میوه هاى مختلف و متنوعى را مشاهده کردم .
از داخل باغ ، راهى که از سنگ ریزه هاى قیمتى فرش شده و به سوى قصر مجللى که خشت هاى آن از جواهرات با ارزش و داراى تمام لوازم زندگى بود ادامه داشت . بى اختیار به سوى آن قصر باشکوه رفتم و داخل آن شدم و از پله هاى آن بالا رفتم و داخل اطاقى شدم . شخص جوانى را دیدم که به صورت پادشاهان ، در صدر اطاق بالاى تختى از طلا نشسته است و دور تا دور اطاق افرادى نشسته اند.
به آن شخص سلام کردم . چون مرا دید جواب سلام را داد و مرا به اسم صدا زد و به سوى خود دعوت کرد و بالاى تخت پهلوى خودش جاى داد و اکرام زیادى نمود. افرادى که در اطراف اطاق نشسته بودند از آن شخص ‍ احوال پرسى مى کردند و از بستگان خود سئوال مى نمودند و آن مرد با خوشحالى به یکایک آنها جواب مى داد.
سپس گفت : مرا نمى شناسى من صاحب همان جنازه هستم . اسم من فلان ، از اهل فلان شهر هستم و آن جمعیت ، ملائکه بودند که مرا از شهرم به سوى این باغ ، که از باغ هاى بهشت برزخى است نقل دادند. وقتى این حرف را از آن جوان شنیدم غم من برطرف شد و مایل به سیر و تماشاى آن باغ شدم و چند قصر دیگر را دیدم وقتى در آن ها نظر کردم ، پدر و مادر و بعضى از ارحامم در آن ها بودند و از من پذیرایى کردند، بسیار از طعامشان لذت بردم . در حالى که در نهایت کیف و لذت بودم ، یادم به زن و بچه هایم افتاد که چگونه گرسنه اند. یک دفعه متاءثر شدم . پدرم گفت : مهدى ، ترا چه مى شود؟ گفتم : زن و بچه هایم گرسنه اند.
گفت : در این انبار، برنج خوبى است براى آن ها هر چه مى توانى ببر. عبایم را پر از برنج کرده و خداحافظى نمودم . از باغ بیرون آمدم و از دریچه اى که داخل شده بودم خارج شدم . دیدم داخل همان قبر هستم و مرده هم به روى زمین افتاده و دریچه اى پیدا نیست ، اما عبایم پر از رنج است . از قبر بیرون آمدم با خشت ها در لحد را پوشیدم و روى قبر را خاک ریختم و برنج ها را برداشتم و به سوى منزل روانه شدم ، عیالم گفت : این ها را از کجا آوردى . گفتم : چکار دارى ؟
مدت ها گذشت که از آن برنج ها مصرف مى کردیم و تمام نمى شد. بالاخره زن ، اصرار زیادى کرد و مرحوم نراقى هم قضیه را گفت : بعد از آن دیگر اثرى از برنج دیده نشد.(351)


صحبت کردن صاحب قبر ((وجدنا))  

در طرف غربى بیت المقدس ، قبرستانى است معروف به (ملامیلا) در آن جا قبرى مى باشد معروف به قبر ((وجدنا)). در جهت نامگذارى آن به این اسم چنین گفته اند: سوارى از آن قبرستان عبور کرد و در حالى که مشغول تلاوت قرآن بود، چون مقابل آن قبر رسید. این آیه را تلاوت مى کرد.
فهل وجدتم ما وعد ربکم حقا(352)
((پس آیا آن چه را پروردگارتان به شما وعده داده بود یافتید و به آن رسیدید))؟
بلافاصله صدایى از آن قبر بلند شده :
بلى وجدنا ما و عدربنا حقا
((بلى آن چه را که (پیامبران الهى ) به ما وعده داده بودند (از مقامات بهشتى ) به حق و حقیقت دریافتیم و به آن رسیدیم .))

پس آنگه بگویند اهل بهشت
بر اصحاب دوزخ که کردند زشت
که هر وعده بر ما بدادند پیش
ببینیم آن را فرا، روى خویش
شما نیز آن وعده هاى عذاب
ببینید آیا کنون در حساب ؟
بگویند: آرى ، بدیدیم ما
پس آن گه منادى برآرد ندا
که بر ظالمان لعن ((الله )) باد
((سبک هست اعمالشان هم چون باد))

از این جهت (که از داخل قبر صدایى بلند شد، وجدنا) آن معروف به قبر ((وجدنا)) گردید.(353)



مرگ ،
نص و...   





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ