نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:50 ع توسط جواد قاسم آبادی
صحبت کردن روح ((قرابهادر))
از جمال الدین که در زمان ارغون خان برادر شاه خدابنده زندگى مى کرد نقل شده است که مى گفت : در یکى از مسافرتهایمان به شهر ((نیک )) که از بلاد ترکستان است رسیدم . حکایتى عجیبى در آن واقع شده بود که همه آن را نقل مى کردند: آن حکایت چنین بود که لشکر کفار به جنگ ترکها آمده بودند و ترکها هم لشگرى جمع کرده به جنگ کفار رفتند. از شهر ((نیک )) هم ، مردى به نام (قرابهادر) با لشکر ترکها به میدان رفته و شهید شده بود. بعد از چندى از یک گوشه خانه ((قرابهادر)) که اهل و عیالش در آن بودند، مانند کسى که سر او در خمره فرو رفته باشد صدایى شنیدند که مى گفت : منم ((قرابهادر))، کفار مرا در فلان روز شهید کردند و الان راحتم ؛ پیرزنى در این شهر مى خواهد از دنیا برود. من با هفتاد هزار روح استقبال روح او آمده ایم . به اهل این شهر بگویید: بلا نازل مى شود، صدقه بدهید تا بلا رفع شود. پس کسان او آن گوشه خانه را کندند چیزى را ندیدند. دوباره ، از گوشه دیگر آن خان ، همان آواز را شنیدند. اهل و عیال ((قرابهادر)) گفتند: اگر این خبر را پخش کنیم اهل شهر ما را تصدیق نمى کنند، صدایى از گوشه خانه شنیدند که گفت : به اهل شهر بگویید، چوبى در میدان نصب کنند تا از میان آن با ایشان تکلم کنم . چوبى را در میان میدان نصب کردند، اهل شهر مکرر آنچه را که اهل و عیال او گفته بودند، شنیدند و هم چنین شنیدند که مى گفت : صدقه دهید و زیاد بگویید. ععع الهى کفى علمک عن المقال و کفى کرمک عن السوال پس بعد از سه روز، پیره زنى از اهل شهر فوت کرد و آن صدا هم قطع شد.(354)
|
صحبت کردن با دخترى با پیامبر اسلام
روزى شخصى خدمت حضرت رسول علیه السلام آمد تو عرض کرد: یا رسول الله ! در یکى از سفرهایم وقتى به شهر و خانه مراجعه کردم . دیدم دختر کوچکى با وسائل بازى خود مشغول بازى کردن است . سئوال کردم : این دختر از کیست ؟! آن حضرت فرمود: حرکت کن و آن وادى را به نشان بده ، آن مرد هم ، با حضرت به سوى آن وادى حرکت کرد. وقتى رسیدند، حضرت به پدر آن دختر فرمود: اسم دخترت چه بود؟ عرض کرد: فلانى . حضرت رسول علیه السلام فرمود: با فلانه ! به اذن خدا زنده شود( و جواب مرا بده ) دختر زنده شد و عرض کرد: ((لبیک و سعدیک یا رسول الله !)) فرمود: پدر و مادر تو (کار بسیار زشتى انجام دادند که ترا کشتند و در این وادى انداختند، ولى الان ) مسلمان شده ( واز کار خود پشیمان هستند و توبه کرده اند) اگر دوست داشته باشى به دنیا برگردى و با آنها زندگانى کنى امکان بازگشت براى تو مى باشد. عرض کرد: یا رسول الله ! مرا دیگر حاجب به آن ها نیست و کارى با ایشان ندارم و نمى خواهم دیگر به زندگى دنیا بر گردم و با آنها محشور باشم ؛ زیرا خداوند از پدر و مادر (ظالم و بى عاطفه ) از براى من بهتر است . (355)
|
صحبت کردن بازرگان با خانم نیکوکار
نقل شده است : در اصفهان یکى از بازرگانان ثروتمند وفات یافت ، در مراسم کفن و دفن و تشییع جنازه او گروهى از مردم سر شناس حضور یافتند. بزرگ او هنگام دفنش از نزدیک شرکت جست و مطابق معمول ، همه از گورستان به خانه بازگشتند. صبح روز بعد همان فرزند، موقعى که لباسش را پوشید دریافت که ساعت گرانبهاى بغلى او گم شده است ! چون ساعت از جنس طلا بود و آن را با دانها الماس زینت کرده بودند فورا جستجو آغاز شد. ولى آن را نیافتند و پس از مشاوره و گفت و گوى موشکافانه که میان اهل منزب به عمل آمد، کنیز سیاه پوستى را که خانه زاد آنها بود، دزد ساعت تشخیص دادند و او را محاکمه کردند. آن زن بینوا و بى گناه هر چه انکار کرد با خشونت و سخت گیرى بیشترى مواجه گردید تا آن جا که به ((داغ و درقش )) کشیده شد و آن مسکین بى دفاع را با میله اى از آهن گداخته آن قدر شکنجه کردند تا به حال بى هوشى افتاد. چند خانه آن طرف تر، خانم نیکوکارى که سر شناس اهل محل بود در عالم خواب بازرگان را دید که با حالت نگران و مضطرب پیش روى او ظاهر شد و گفت : الان باید جاى دیگرى باشم اما به خاطر آن کنیز بى گناه پیش تو آمده ام (ولى خانم که از سخنان او مطلبى را به خاطر نمى آورد چون از واقعه گم شدن ساعت خبر نداشت از وى سئوال کرد: موضوع کنیز چیست ؟ روح بازرگان گفت : ساعت پسر بزرگم موقع به خاک سپردن من گم شده است و حالا آنها خدمت گذارشان را شکنجه مى کنند. فردا به خانه ما بروید و به فرزند من بگویید: وقتى جسد مرا توى قبر مى گذاشتى هنگامى که خم شده بودى ، ساعت از جیب جلیقه ات بیرون لغزید و چون قبلا زنجیرش رها شده بود ساعت توى قبر افتاد و هیچ کس ملتفت این موضوع نشد، فورا بروید از مجتهد اجازه نبش قبر بگیرید و ساعت را که روى کفن من افتاده است بردارید. آن خانم به خانه بازرگان رفت و خواب خود را براى اهل منزل بیان کرد: چون همه به درستى و ایمان او اعتقاد داشتند عازم نبش قبر شدند. چون آبرو و شاید زندگى آن کنیز سیاه پوست در میان بود مجتهد هم اجازه نبش قبر داد و ساعت را در همان محلى که روح بازرگان در عالم خواب گفته بود پیدا کردند.(356)
|
صحبت کردن مردى با همسر خود
نقل شده است : در اول سلطنت رضا خان پهلوى ، در قزوین یک نفر از دنیا رفت ، یک زن و سه فرزند کوچک از او باقى ماند، این زن پس از مرگ شوهر هر چه داشت فروخت و خرج فرزندانش کرد. حتى خانه مسکونى خود و بچه ها را به مبلغ یک صد تومان به یک مرد یهودى فروخت و بچه ها را به خانه استیجارى انتقال داد. زن ، شوهر خود را در خواب دید که به او گفت : چرا خانه را فروختى و بچه هاى مرا بیچاره کردى ؟ جواب داد: چاره اى نداشتم بچه ها از گرسنگى مى مردند. شوهر به او گفت : در زیر پله چهارم که به طبقه بالا مى رود یک کوزه دفن که در آن یک صد تومان پول است . صبح برو و آن پول را بیرون آور و خانه را پس گیر. زن از خواب بیدار شد و اول صبح رفت در خانه یهودى را زد و جریان را به او گفت : مرد یهودى قبول نکرد و گفت : خانه ام خراب مى شود. زن شروع کرد به داد و فریاد کردن ، در اثر فریاد او مردم جمع شدند، زن خواب خود را براى آنان هم نقل کرد: مردم به یهودى گفتند: بگذار پله چهارم کنده شود اگر شود اگر خواب این زن دروغ بود ما آن را تعمیر مى کنیم . وقتى پله را خراب کدند دیدند یک کوزه بیرون آمد و در آن یک شهربانى از این قضیه اطلاع پیدا کرد و گفت : این پول گنج به حساب مى آید و تعلق به دولت دارد و پول را ضبط کرد. زن به مقامات قضایى شکایت کرد و پرونده از دادگاه قزوین به دادگسترى تهران ارجاع شد. ماءمورین قضایى تهران پس از بررسى لازم گفتند: این پول را شوهرش به او و بچه هایش داده است و صلاح در این مى باشد که ما هم آن را به او رد کنیم و پول را براى خرجى فرزندانش به زن تحویل مى دهند.(357)
|
فصل یازدهم : به کمال رسیدن اموات
مقدمه
چون عالم برزخ از تتمه عالم دنیا به حساب مى آید، بعضى از مستضعفین در دین و عقاید که از دنیا رحلت کرده اند و هنوز به مقام کمال که رسیدن به ذات مقدس حق و حقیقت ، نبوت و مقام ولایت است نرسیده اند: اگر معاند نباشند به مرور ایام در عالم برزخ به تکامل مى رسند و در قیامت با کمال واقعى محشور مى شوند.
|
داستانى از مرحوم علامه طباطبایى
از باب نمونه داستانى را که مرحوم علامه بزرگ طباطبایى نقل فرموده و بسیار هم جالب است بیان مى کنیم . ایشان فرمود: واعظى به نام ((سید جواد)) از اهل کربلا، در ایام محرم براى تبلیغ و ارشاد به اطراف و قصبات دور دست سفر مى کرد و براى مردم نماز جماعت مى خواند و مسئله مى گفت و بعد از ایام محرم به کربلا بر مى گشت . در این مسافرتها یک مرتبه گذارش به محلى افتاد که همه ساکنین آن ، ((سنى )) مذهب بودند. در آن جا با ((پیر مرد)) محاسن سفید و نورانى بر خورد کرد، متوجه شد که او ((سنى )) است . از در صحبت و مذاکره وارد شد،دید الان نمى تواند مقام امامت را به او بفهماند و او را شیعه کند؛ این ((پیر مرد)) ساده لوح و پاک دل ، قلبش از محبت افرادى که غصب خلافت کرده اند چنان سرشار است که آمادگى ندارد و شاید ارائه مطلب نتیجه بد داشته باشد.تا این که یک روز که با آن ((پیر مرد)) صحبت مى کرد از او پرسید: شیخ شما کیست ؟ (358) ((سید جواد)) با این سئوال مى خواست کم کم راه مذاکره با او را باز کند تا به تدریج ایمان در دل او پیدا کند و او را شیعه و معتقد به امامت نماید)). ((پیر مرد)) در پاسخ گفت : شیخ ما یک مرد قدرت مندى است که چندین مهمان سرا و ضیافت خانه ، چقدر گوسفند و شتر، چهار هزار نفر تیر انداز و چقدر عشیره و قبیله دارد. ((سید جواد)) گفت : ((به به )) از شیخ شما که چقدر مرد ثروت مند و قدرت مندى است . بعد از مذاکرات ، ((پیر مرد)) رو کرد به ((سید)) ما کیست ؟ گفت : شیخ ما یک آقایى است که هر کس هر حاجتى داشته باشد بر آورده مى کند، اگر در مشرق عالم باشى و او در مغرب اگر گرفتارى و ناراحتى براى تو پیش آید و اسم او را ببرى و او را صدا زنى ، فورا به سراغت مى آید و رفع مشکل از تو مى کند و از گرفتارى نجاتت مى دهد. ((پیرمرد)) گفت : ((به به )) عجب شیخى است ، اصلا باید شیخ این طور باشد، بعد گفت : اسمش چیست ؟ ((سید جواد)) گفت : ((شیخ على )). در این باره دیگر سخنى به میان نیامد و از هم دیگر جدا شدند. ((سید)) به کربلا برگشت . اما آن ((پیرمرد)) از ((شیخ على )) خیلى خوشش آمد و بسیار در فکر و اندیشه او بود. بعد از مدتى که ((سید)) به آن محل آمد با عشق و علاقه فراوانى که مذاکره را به پایان برساند و ((پیر)) را شیعه کند. با خود گفت : در آن روز سنگ زیر بنا گذاشتیم و حالا بنا را تمام مى کنیم ، در آن روز نامى از ((شیخ على )) بردیم و امروز او را معرفى مى کنیم و ((پیرمرد)) روشن دل را به مقام مقدس ولایت امیر المؤ منین رهبرى مى نماییم . لذا وارد محل شد و از آن ((پیر مرد)) پرسش کرد. گفتند: او از دنیا رفته است . خیلى متاءثر شد و با خود گفت : عجب ((پیر مردى ))! رد او دل بسته بودیم که او را به ولایت آشنا کنیم . حیف ، بدون ولایت از دنیا رفت ، مى خواستیم کارى انجام دهیم و ((پیر)) را دست گیرى کنیم ؛ معلوم بود که اهل عناد و دشمنى نیست ، تبلیغات سوء ((پیر مرد)) را از گرایش به ولایت محروم کرده است ، فوت او بسیار در من اثر کرد و به شدت متاءثر شدم . به دیدن فرزندانش رفتم و به آن ها تسلیت گفتم و تقاضا کردم مرا بر سر قبر او برند. فرزندانش هم ، مرا بر سر قبر او بردند. گفتم : خدایا! ما در این ((پیر مرد)) امید داشتیم . چرا او را از دنیا بردى ؟ خیلى به آستانه تشیع نزدیک بود، افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت . از سر قبر او باز گشتیم و با فرزندانش به منزل ((پیر مرد)) آمدیم . شب را در همان جا ماندم و خوابیدم . در عالم خواب درى را مشاهده کردم و داخل آن شدم ، دالان بزرگ و طولانى دیدم . در یک طرف آن نیمکتى بلند بود که روى آن ، دو نفر نشسته بودند و آن ((پیر مرد سنى )) نیز در مقابل آن ها نشسته است . پس از ورود، سلام و احوال پرسى کردم . در انتهاى دالان شیشه اى دیدم که پشت آن ، باغى بزرگ دیده مى شد. از ((پیر مرد)) پرسیدم : این جا، کجاست ؟ گفت : عالم قبر و برزخ است و این باغى که از پشت آن ، باغى بزرگ دیده مى شد. گفتیم : چرا در آن باغ نرفتى ؟ گفت : هنوز موقعش نرسیده است ؛ زیرا اول باید این دالان را طى کنم و سپس داخل آن باغ شوم . گفتم : چرا آن دالان را طى نمى کنى و جلو نمى روى ؟ این دو نفر فرشته آسمانى و معلم من هستند، آمده اند مرا تعلیم ولایت دهند ، وقتى ولایتم کامل شد داخل باغ مى روم .آقاى ((سید جواد))، گفتى و نگفتى (یعنى گفتى که ((شیخ على )) ما اگر از مغرب یا مشرق عالم او را صدا زنند جواب مى دهد و به فریاد مى رسد، اما نگفتى این ((شیخ على )) اسمش على بن ابیطالب است ). به خدا قسم ! همین که صدا زدم : ((شیخ على )) به فریادم برس ، همین جا حاضر گردید. گفتم : داستان چیست ؟ گفت : وقتى از دنیا رفتم مرا در قبر گذاشتند.بعد از آن ، نکیر و منکر به سراغ من آمدند و پرسیدند: من ربک و من نبیک و من امامک ؟ ((خداى تو کیست ، پیامبرت کیست ، امام تو کدام است )) در این حال دچار وحشت و اضطرابى سخت شدم و هر چه خواستم پاسخ دهم چیزى به زبانم جارى نشد و توانستم بگویم من اهل اسلامم خدا و پیامبر را قبول دارم هر چه خواستم خدا و پیغمبر خود را معرفى کنم به زبانم جارى نمى شد. نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و عذابم کنند. دیدم هیچ راه فرارى نیست ، گرفتار شده ام . ناگهان به ذهنم آمد که گفتى : ما یک ((شیخى )) داریم که اگر کسى گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق یا در مغرب عالم باشد فورا حاضر مى شود و رفع گرفتارى از او مى کند. لذا فورا صدا زدم ((على )) به فریادم برس و مرا نجات ده . همان وقت على بن ابى طالب ((امیرالمؤ منین )) این جا حاضر شدند و به نکیر و منکر فرمودند: دست از این ((مرد)) بردارید او معاند و از دشمنان ما نیست ، این طور تربیت شده عقایدش کامل نیست ؛ چون اطلاع نداشته است . حضرت ((على )) علیه السلام آن دو ملک را رد کرد و دستور داد و فرشته دیگر بیایند و عقاید مرا کامل کنند. این دو نفر که روى نیمکت نشسته اند دو فرشته اى هستند که به دستور آن حضرت آمده اند و مرا تعلیم عقاید مى دهند. حال وقت عقاید من کامل شد از امامت و ولایت اطلاع کافى پیدا کردم ، اجازه دارم که این دالان را طى کنم و وارد آن باغ بزرگ شوم .(359)
|
اولاد مؤ منان به تکامل مى رسند
بر همین اساس افراد ناقص و اولاد مؤ منان که در سن کودکى از دنیا رفته اند حتى بچه اى سقط شده ، در عالم برزخ به وسیله ((ابراهیم خلیل الرحمان علیه السلام )) و زوجه اش ((ساره )) و یا به وسیله حضرت ((زهراء)) (س ) تربیت مى شوند و آن ها را از درختى که در بهشت است و پستان هایى مانند پستان گاو دارد شیر و غذا مى دهند. وقتى روز قیامت فرا رسد اطفال را لباس پوشانده و به عطرهاى عالى معطر کرده اند و به عنوان هدیه ، آن ها را به پدرانشان مى سپارند و این فرزندان با پدرانشان در بهشت ، حکم پادشاهان را دارند. حضرت رسول صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: در شب معراج چون مرا به آسمان بردند عبورم به پیرمردى افتاد که در زیر درختى نشسته است و در اطراف او کودکانى گرد آمده بودند. از جبرئیل سئوال کردم : این ((پیرمرد)) کیست ؟ گفت : پدرت حضرت ابراهیم خلیل (ع ) است . پرسیدم : این اطفال که در اطراف او هستند چه کسانى مى باشند؟ جبرئیل گفت : این ها اطفال مؤ منانى هستند که حضرت ((ابراهیم )) علیه السلام به آن ها غذا مى دهد.(360) در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: اطفال شیعیان ما را که در سن کودکى از دنیا رفته و به حد کمال نرسیده اند حضرت ((فاطمه )) علیها سلام تربیت مى کند.(361)
|
در برزخ رذایل اخلاقى تزکیه مى شود
مرحوم محمد شوشترى ، در عالم خواب به دوست عالم خود مى گوید: وقتى من از دنیا رفتم ، ملک الموت روح مرا با کمال مهربانى به سوى خاندان عصمت و طهارت برد. در همان لحظات اول متوجه شدم که در روحم از نظر کمالات ناقص است و هنوز بعضى از صفات رذیله و پست در من وجود دارد و نباید به خود اجازه دهم با داشتن آن صفات در میان نیکان باشم . مى گوید: حال من مانند کسى بود که با لباس چرکین و دست و صورت کثیف و آلوده به مجلس بزرگان وارد شود و بخواهم با آن ها مجالست کند. روح آن مرحوم ادامه مى دهد و مى گوید: به مجرد آن که در خو احساس شرمندگى کردم ، یکى از اولیاء خدا، نظافت و تزکیه روح مرا به عهده گرفت و از آن روز، مانند یک شاگردى که به مدرسه مى رود، پیش او مشغول تحصیل کمالات روحى شدم . بنا شد اول خودم را از بعضى صفات رذیله با راهنمایى آن ولى خدا پاک کنم و سپس اعتقاداتم را تکمیل نمایم و خود را به کمالات روحى برسانم تا لیاقت معاشرت با ائمه اطهار را پیدا کنم . در این بین گفت : اى کاش ! این کارها را در دنیا انجام داده بودم که دیگر این جا معطل نمى شدم ؛ زیرا انسان تا لذت مجالست با خاندان عصمت را نچشد. نمى تواند بفهمد که چقدر معاشرت با آن ها ارزش دارد. وقتى لذت معاشرت با آن ها ارزش دارد. وقتى لذت معاشرت با ایشان را احساس کرد. به او مى گویند: باید مدت ها از ما، دور باشى تا خودت را تمیز و اصلاح نمایى ، آن وقت ناراحتى فراق از آنان عذابى بس دردناک است . آن دوست مى گوید: این جا آقاى محمد شوشترى شروع به گریه کرد و گفت : بنابر این به شما توصیه مى کنم هر چه زودتر نفس خود را تزکیه کنید و خود را به کمالات روحى برسانید تا این جا راحت باشید.(362) از این دو قضیه به خوبى معلوم مى شود که در عالم برزخ ترقى امکان دارد و انسان مى تواند صفات رذیله خود را از بین ببرد و به کمالات روحى و معنوى برسد.
|