پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29323
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:53 ع توسط جواد قاسم آبادی


مى خواستند جنازه اى را منتقل کنند 

یکى از خادمان حرم امام حسین علیه السلام نقل مى کند: شبى نوبت من بود که در حرم بمانم و پاسدارى کنم . وقتى که مردم بیرون رفتند، تمام درها را بستم و بقیه خدام هم خوابیدند. حدود نیمه شب بود که هنوز بیدار بودم ، ناگهان دیدم دو نفر از درى که معروف به ((زینبیه )) است داخل شدند و آمدند بالاى قبر که تازه صاحب آن را دفن کرده بودند، قبر را شکافتند و میت را بیرون آوردند.
ناگهان دیدم ، آن کسى را که از قبر بیرون آورده اند به آن دو نفر استغاثه و التماس مى کند. ولى آنها به حرفش گوش نمى دهند و به او رحم نمى کنند. او را گرفتند و مى خواستند از همان در، بیرون برند در حالى که صاحب قبر از آنها ماءیوس بود از اینکه به او رحم کنند.
پس آن میت روى خود را به طرف حرم مطهر کرد و عرض نمود: یا اباعبدالله ! آیا با همسایه تو باید چنین رفتار نمایند؟
آن خادم مى گوید: در این هنگام صدایى از حرم مطهر شنیدم ، به طورى که دیوارها و قندیل ها از مصیبت آن صدا به لرزه در آمدند که مى فرمود: او را برگردانید.
ناگهان دیدم آن دو نفر جنازه را برگردانیدند و با عجله ، آن را به جاى خود دفن کردند و رفتند. چون صبح شد، بر سر قبر آمدم دیدم قبر تغییر کرده و اثر شکافتن در آن پیداست .(414)
معلوم مى شود این دو نفر ملائکه نقاله بوده اند و مى خواستند جنازه را از آنجا به جاى دیگر که مناسب حال او بوده است ببرند و آن جا دفن نمایند. ولى چون او مهمان امام حسین علیه السلام بود و متوسل به آن حضرت شد، او را شفاعت کرد و نگذاشت جزو بدکاران و گناه کاران ببرند.


جنازه اش را به کربلا منتقل کردند  

مولى محمد کاظم هزار جریبى ،، نقل مى کند: روزى در محضر استاد خود مرحوم آیت الله العظمى بهبهانى بودم . مردى وارد شد و کیسه اى تقدیم ایشان کرد و گفت : این کیسه پر از زیور آلات زنانه است ، در هر راهى که صلاح مى دانید مصرف کنید. استاد فرمود: داستان چیست ؟ قضیه خود را برایم بیان کن !
گفت : داستانى عجیب دارم : من مردى شیروانى هستم و براى تجارت به روسیه رفتم . در شهرى از شهرهاى آن به بازرگانى پرداختم . روزى به دخترى نصرانى برخورد کردم و شیفته او شدم . نزد پدرش رفتم و از دختر او خواستگارى نمودم .
گفت : از هیچ جهت مانعى براى ازدواج شما نیست . تنها مانعى که وجود دارد موضوع مذهب تو است . اگر به دین ما، درآیى این مانع هم برطرف مى شود.
چون تحت تاءثیر جنون شهوت قرار گرفته بودم ، پیشنهادش را پذیرفتم و با خود گفتم : براى رسیدن به مقصود خود، ظاهرا نصرانى مى شوم و با این فکر غلط نصرانى شدم و با محبوبه خود ازدواج کردم .
مدتى گذشت و آتش شهوتم فرو نشست . از کردار زشت خود پشیمان شدم و خود را (از ضعف نفسى که به خرج داده و از دینم دست برداشته بودم بسیار سرزنش کردم .)
بر اثر پشیمانى بسى ناراحت بودم ، نه راه برگشت به وطن را داشتم و نه مى توانستم خود را راضى به نصرانیت کنم . سینه ام تنگ شده و از دستورات اسلام چیزى به یادم نمانده بود، فکر بسیارى کردم ، راهى براى نجات خود از این بدبختى نیافتم . اما به لطف خداى بزرگ برقى در دلم زد و به یاد بزرگ وسیله خدایى ، سالار شهیدان ، امام حسین افتادم . تنها را نجات و تاءمین آینده سعادت بخش خود را در گریستن براى امام حسین علیه السلام دیدم . درصدد بر آمدم که از اشک چشمم در راه امام حسین علیه السلام (براى شست و شوى گذشته تاریکم ) استفاده کنم .
این فکر در من قوت گرفت و آن را عملى کردم . روزها زانوهاى غم در بغل مى گرفتم و به کنجى مى نشستم و یک یک مصیبتهاى سید شیهدان را به زبان مى آوردم و گریه مى کردم . هر بار که زوجه ام علت گریه را مى پرسید، عذرى مى آوردم ، و از جواب دادن خوددارى مى کردم .
روزى به شدت مى گریستم و اشک از دیدگانم جارى بود. همسرم بسیار ناراحت و براى کشف حقیقت اصرار مى کرد، هر قدر خواستم از افشاى سوز درون ، خوددارى کنم نتوانستم . ناگریز گفتم : اى همسر عزیزم ! بدان من مسلمان بودم و هستم . براى رسیدن به وصال تو ظاهرا به دین نصارا در آمدم . اینک از فرط ناراحتى و رنج درونى خود به وسیله گریستن بر سالار شهیدان امام حسین علیه السلام از شکنجه روحى و ناراحتى خود مى کاهم و آرامشى در خویش پدید مى آورم ، بنابراین من هنوز مسلمانم و بر مصیبتهاى پیشواى سومم گریان هستم .
وقتى همسرم به حقیقت حال من آگاهى پیدا کرد زنگ کفر از قلبش زدوده شد و اسلام اختیار کرد. هر دو نفر تصمیم گرفتیم مخفیانه مال خود را جمع آورى کنیم و به کربلا مشرف شویم و براى همه عمر مجاورت قبر مقدس امام را برگزیده و افتخار دفن در کنار مرقد امام حسین علیه السلام را به خود اختصاص دهیم . متاءسفانه پس از چند روزى همسرم بیمار گردید و به زندگى او پایان داده شد.
اقوامش او را با طلاها و زیور آلات زنانه اش به رسم مسیحیان ، به خاک سپردند. تصمیم گرفتم از تاریکى شب استفاده کنم و جنازه بانوى تازه مسلمانم را از قبر بیرون آورم و به کربلا حمل نمایم . هنگامى که شب فرا رسید از خانه به سوى قبرستان رفتم و قبر همسرم را شکافتم تا جنازه او را بیرون آورم . ولى به جاى اینکه نعش عیالم را ببینم جنازه مردى بى ریش و سبیل نتراشیده اى مانند مجوس در قبر او دیدم .
گفتم : عجبا! این چه منظره ایست ، آیا اشتباه کرده ام و قبر دیگرى را شکافته ام ؟ دیدم خیر، این همان قبر همسرم مى باشد و با خاطر پریشان به خانه رفتم و با همین حال خوابیدم . در عالم خواب ، گوینده اى گفت : خوشحال باش ملائکه نقاله ، جنازه عیالت را به کربلا بردند و زحمت حمل و نقل را از تو برداشتند. زن تازه مسلمانت اینک در صحن شریف امام حسین علیه السلام دفن است و جنازه اى که در قبر دیدى از فلان راهزن بود که به جاى او دفن شده ولى فرشتگان نگذاشتند که او در آنجا بماند.
بعد از آن به کربلا آمدم و از خدام حرم جریان را پرسیدم ؟ جواب مثبت دادند و قبر را شکافتند، دیدم درست است . زیور آلات طلا را برداشتم و حضورتان آوردم تا به مصرفى که صلاح مى دانید برسانید. این بود داستان من و نجات یافتم به برکت توجهات امام حسین علیه السلام .(415)
تا این جا شمه اى از اوضاع و احوال عالم برزخ و سئوال و فشار قبر و چیزهایى که باعث عذاب بدکاران و پاداش نیکان مى شود و شنیدن و صحبت کردن اموات در آن عالم و همچنین در رابطه با عالم ارواح و اجتماع آنها در ((وادى السلام )) نجف یا ((وادى برهوت )) یمن و انتقال جنازه ها را به آن دو وادى و چهره برزخى و ملکوتى نیکان و بدان ، بهشت و جهنم برزخى و ده ها داستان آموزنده دیگر به هر مناسبتى را بیان کردم .
در ایام شهادت یگانه بانوى اسلام ملکه و سرور و بزرگ زنان اهل بهشت فاطمه زهرا علیهاالسلام در سوم ماه جمادى الثانى 1420 مطابق با 23 شهریور 1378 این جلد به پایان رسید. امید است به برکت و شفاعت آن شفیعه روز جزا و پدر و شوهر و فرزندانش ، مؤ منان حقیقى و پیروان راستین آنان به آسانى و سلامتى از این سفر طولانى و پرخطر و پر فراز و نشیب نجات یافته و با امنیت کامل وارد عالم قیامت شوند.
نعمت اله صالحى حاجى آبادى
23 / 6 / 1378 ه‍ ش



مرگ ،
نص و...   





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ