بازدید امروز : 21
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29389
کل یادداشتها ها : 182
مقدمه
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
این کتاب که به نام ((شیعه در اسلام )) نامیده مى شود، هویت واقعى مذهب تشیع را که یکى از دو مذهب بزرگ اسلامى (تشیع و تسنن ) است بیان مى کند. کیفیت پیدایش و نشو و نماى تشیع ، طرز تفکر مذهبى شیعه و معارف اسلامى از نظر شیعه :
1 - دین :
تردید نیست در اینکه هر یک از افراد انسان در زندگى طبعا به همنوعان خود گراییده در محیط اجتماع و زندگى دسته جمعى اعمالى انجام مى دهد و کارهایى که انجام مى دهد از همدیگر بیگانه و بى رابطه نیستند و اعمال گوناگون وى مانند خوردن و نوشیدن و خواب و بیدارى و گفتن و شنیدن و نشستن و راه رفتن و اختلاطها و معاشرتها در عین حال که صورتا از همدیگر جدا و متمیز مى باشند با همدیگر ارتباط کامل دارند، هر کارى را در هر جا و به دنبال هر کار دیگر نمى شود کرد بلکه حسابى در کار است .
پس اعمالى که انسان در مسیر زندگى انجام مى دهد تحت نظامى است که از آن تخطى نمى کند و در حقیقت از یک نقطه مشخصى سرچشمه مى گیرد و آن این است که انسان مى خواهد یک زندگى سعادتمندانه داشته باشد که در آن تا مى تواند کامروا بوده به خواسته و آرزوهاى خود برسد. و به عبارت دیگر: تا مى تواند نیازمندیهاى خود را از جهت بقاى وجود، به طور کاملترى رفع نماید.
و از اینجاست که انسان پیوسته اعمال خود را به مقررات و قوانینى که بدلخواه خود وضع کرده یا از دیگران پذیرفته ، تطبیق مى کند و روش معینى در زندگى خود اتخاذ مى نماید، براى تهیه وسائل زندگى کار مى کند؛ زیرا تهیّه وسائل زندگى را یکى از مقررات مى داند، براى التذاذ ذایقه و رفع گرسنگى و تشنگى ، غذا مى خورد و آب مى آشامد؛ زیرا خوردن و آشامیدن را براى بقاى سعادتمندانه خود ضرورى مى شمرد و به همین قرار...
قوانین و مقررات نامبرده که در زندگى انسان حکومت مى کند به یک اعتقاد اساسى استوارند و انسان در زندگى خود به آن تکیه داده است و آن تصورى است که انسان از جهان هستى که خود نیز جزئى از آن است دارد و قضاوتى است که در حقیقت آن مى کند و این مسئله با تاءمل در افکار مختلفى که مردم در حقیقت جهان دارند بسیار روشن است ، کسانى که جهان هستى را همین جهان مادى محسوس و انسان را نیز پدیده اى صد در صد مادى (که با دمیده شدن حیات پیدا و با مرگ نابود مى شود) مى دانند روش شان در زندگى این است که خواسته هاى مادى و لذایذ چند روزه دنیوى خود را تاءمین کنند و همه مساعى شان در این راه مبذول است که شرایط و عوامل طبیعت را براى خود رام سازند.
و کسانى که مانند عامه بت پرستان جهان طبیعت را آفریده خدائى بالاتر از طبیعت مى داند که جهان بویژه انسان را آفریده و غرق نعمتهاى گوناگون خود ساخت تا از نیکیهاى وى برخوردار شوند، اینان برنامه زندگى را طورى تنظیم مى کنند که خشنودى خدا را جلب کنند و موجبات خشم او را فراهم نیاورند چه اگر خدا را خشنود کنند نعمت خود را برایشان فراوان و پاینده گرداند و اگر خشمگین سازند نعمت خود را از دستشان خواهد گرفت .
و کسانى که علاوه بر ایمان تنها به خدا براى انسان زندگانى جاودانى قائل بوده او را مسئول خوب و بد اعمالش مى دانند و در نتیجه روز بازخواست و پاداش (روز قیامت ) اثبات مى کنند مانند مجوس و یهود و نصارا و مسلمین ، در زندگى خود راهى را مى خواهند بپیمایند که این اصل اعتقادى در آن مراعات شود و سعادت این سرا و آن سرا را تاءمین نماید.
مجموع این اعتقاد و اساس (اعتقاد در حقیقت انسان و جهان ) و مقررات متناسب با آن که در مسیر زندگى مورد عمل قرار مى گیرد، ((دین )) نامیده مى شود و اگر انشعاباتى در دین پیدا شود، هر شعبه را ((مذهب )) مى نامند مانند مذهب تسنن و مذهب تشیع در اسلام و مذهب ملکانى و مذهب نسطورى در مسیحیت .
بنابر آنچه گذشت ، هرگز انسان (اگر چه به خدا نیز معتقد نباشد) از دین (برنامه زندگى که بر اصل اعتقادى استوار است ) مستغنى نیست ، ((پس دین همان روش زندگى است و از آن جدایى ندارد)).
قرآن کریم معتقد است که بشر از ((دین )) گریزى ندارد و آن راهى است که خداى متعال براى بشرباز کرده که با پیمودن آن به وى برسند منتها امر کسانى که دین حق (اسلام ) را پذیرفته به راستى راه خدا را مى پیمایند و کسانى که دین حق را نپذیرفته اند راه خدا را کج کرده عوضى گرفته اند (5) .
2 - اسلام :
اسلام در لغت به معناى تسلیم و گردن نهادن است و قرآن کریم دینى را که به سوى آن دعوت مى کند از این روى اسلام نامیده که برنامه کلى آن تسلیم شدن انسان است به خداى جهان و جهانیان (6) که در اثر این تسلیم پرستش نکند جز خداى یگانه را و طاعت نکند جز فرمان او را؛ چنانکه قرآن کریم خبر مى دهد اولین کسى که این دین را ((اسلام )) و پیروان آن را ((مسلمان )) نامید، حضرت ابراهیم - علیه السلام - بود (7) .
3 - شیعه :
شیعه که در اصل لغت به معناى پیرو مى باشد به کسانى گفته مى شود که جانشینى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را حق اختصاصى خانواده رسالت مى دانند و در معارف اسلام پیرو مکتب اهل بیت مى باشند (8) .
بخش اوّل : کیفیت پیدایش و نشو و نماى شیعه
آغاز پیدایش شیعه و کیفیت آن
آغاز پیدایش ((شیعه )) را که براى اولین بار به شیعه على علیه السّلام (اولین پیشوا از پیشوایان اهل بیت علیهم السّلام ) معروف شدند، همان زمان حیات پیغمبر اکرم باید دانست و جریان ظهور و پیشرفت دعوت اسلامى در 23 سال زمان بعثت ، موجبات زیادى در بر داشت که طبعا پیدایش چنین جمعیتى را در میان یاران پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایجاب مى کرد (9) .
الف :
پیغمبراکرم در اولین روزهاى بعثت که به نص قرآن ماءموریت یافت که خویشان نزدیکترخود را به دین خود دعوت کند (10) صریحا به ایشان فرمود که هر یک از شما به اجابت دعوت من سبقت گیرد، وزیر و جانشین و وصى من است . على علیه السّلام پیش از همه مبادرت نموده اسلام را پذیرفت و پیغمبراکرم ایمان او را پذیرفت و وعده هاى خود را (11) تقبل نمود و عادتا محال است که رهبر نهضتى در اولین روز نهضت و قیام خود یکى از یاران نهضت را به سمت وزیرى و جانشینى به بیگانگان معرفى کند، ولى به یاران و دوستان سرتاپا فداکار خود نشناساند یا تنها او را با امتیاز وزیرى و جانشینى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود، او را از وظایف وزیرى معزول و احترام مقام جانشینى او را نادیده گرفته و هیچگونه فرقى میان او و دیگران نگذارد.
ب :
پیغمبراکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به موجب چندین روایت مستفیض و متواتر - که سنى و شیعه روایت کرده اند - تصریح فرموده که على (12) علیه السّلام در قول و فعل خود از خطا و معصیت مصون است ، هر سخنى که گوید و هر کارى که کند با دعوت دینى مطابقت کامل دارد و داناترین (13) مردم است به معارف و شرایع اسلام .
ج :
على علیه السّلام خدمات گرانبهایى انجام داده و فداکاریهاى شگفت انگیزى کرده بود؛ مانند خوابیدن در بستر پیغمبر اکرم در شب هجرت (14) و فتوحاتى که در جنگهاى بدر و اُحد و خندق و خیبر به دست وى صورت گرفته بود که اگر پاى وى در یکى از این وقایع در میان نبود، اسلام و اسلامیان به دست دشمنان حق ، ریشه کن شده بودند (15) .
د :
جریان ((غدیر خم )) که پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در آنجا على علیه السّلام را به ولایت عامه مردم نصب و معرفى کرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود (16) .
بدیهى است این چنین امتیازات و فضائل اختصاصى دیگر که مورد اتفاق همگان بود (17) و علاقه مفرطى (18) که پیغمبراکرم به على علیه السّلام داشت ، طبعا عده اى از یاران پیغمبر اکرم را که شیفتگان فضیلت و حقیقت بودند بر این وامیداشت که على علیه السّلام را دوست داشته به دورش گرد آیند و از وى پیروى کنند؛ چنانکه عده اى را بر حسد و کینه آن حضرت وامى داشت .
گذشته از همه اینها نام ((شیعه على )) و ((شیعه اهل بیت )) در سخنان پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بسیار دیده مى شود (19) .
سبب جدا شدن اقلیت شیعه از اکثریت سنى و بروز اختلاف
هواخواهان و پیروان على علیه السّلام نظر به مقام و منزلتى که آن حضرت پیش پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و صحابه و مسلمانان داشت مسلم مى داشتند که خلافت و مرجعیت پس از رحلت پیغمبر اکرم از آن على علیه السّلام مى باشد و ظواهر اوضاع و احوال نیز جزء حوادثى که در روزهاى بیمارى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به ظهور پیوست (20) نظر آنان را تاءیید مى کرد.
ولى برخلاف انتظار آنان درست در حالى که پیغمبر اکرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بیت و عده اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهیزاتى بودند خبر یافتند عده اى دیگر - که بعدا اکثریت را بردند - با کمال عجله و بى آنکه با اهل بیت و خویشاوندان پیغمبر اکرم و هوادارانشان مشورت کنند و حتى کمترین اطلاعى بدهند،از پیش خود در قیافه خیرخواهى ، براى مسلمانان خلیفه معین نموده اند و على و یارانش را در برابر کارى انجام یافته قرار داده اند (21) . على علیه السّلام و هواداران او مانند عباس و زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اطلاع از جریان امر در مقام انتقاد برآمده به خلافت انتخابى و کارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتى نیز کرده اند ولى پاسخ شنیدند که صلاح مسلمانان در همین بود (22) .
این انتقاد و اعتراف بود که اقلیتى را از اکثریت جدا کرد و پیروان على علیه السّلام را به همین نام ((شیعه على )) به جامعه شناسانید و دستگاه خلافت نیز به مقتضاى سیاست وقت ، مراقب بود که اقلیت نامبرده به این نام معروف نشوند و جامعه به دو دسته اقلیّت و اکثریت منقسم نگردد بلکه خلافت را اجماعى مى شمردند و معترض را متخلف از بیعت و متخلف از جماعت مسلمانان مى نامیدند و گاهى با تعبیرات زشت دیگر یاد مى کردند (23) .
البته شیعه همان روزهاى نخستین ، محکوم سیاست وقت شده نتواست با مجرد اعتراض ، کارى از پیش ببرد و على علیه السّلام نیز به منظور رعایت مصلحت اسلام و مسلمین و نداشتن نیروى کافى دست به یک قیام خونین نزد، ولى جمعیت معترضین از جهت عقیده تسلیم اکثریت نشدند و جانشینى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و مرجعیت علمى را حق طلق على علیه السّلام مى دانستند (24) و مراجعه علمى و معنوى را تنها به آن حضرت روا مى دیدند و به سوى او دعوت مى کردند (25) .
دو مسئله جانشینى و مرجعیت علمى
((شیعه )) طبق آنچه از تعالیم اسلامى به دست آورده بود معتقد بود که آنچه براى جامعه در درجه اول اهمیّت است ، روشن شدن تعالیم اسلام و فرهنگ دینى است (26) و در درجه تالى آن ، جریان کامل آنها در میان جامعه مى باشد.
و به عبارت دیگر
اولاً :
افراد جامعه به جهان و انسان با چشم واقع بینى نگاه کرده ، وظایف انسانى خود را (به طورى که صلاح واقعى است ) بدانند و بجا آورند اگر چه مخالف دلخواهشان باشد.
ثانیا :
یک حکومت دینى نظم واقعى اسلامى را در جامعه حفظ و اجرا نماید و به طورى که مردم کسى را جز خدا نپرستند و از آزادى کامل و عدالت فردى و اجتماعى برخوردار شوند، و این دو مقصود به دست کسى باید انجام یابد که عصمت و مصونیت خدایى داشته باشد و گرنه ممکن است کسانى مصدر حکم یا مرجع علم قرار گیرند که در زمینه وظایف محوله خود، از انحراف فکر یا خیانت سالم نباشند و تدریجا ولایت عادله آزادیبخش اسلامى به سلطنت استبدادى و ملک کسرایى و قیصرى تبدیل شود و معارف پاک دینى مانند معارف ادیان دیگر دستخوش تحریف و تغییر دانشمندان بلهوس و خودخواه گردد و تنها کسى که به تصدیق پیغمبر اکرم در اعمال و اقوال خود مصیب و روش او با کتاب خدا و سنت پیغمبر مطابقت کامل داشت همان على علیه السّلام بود (27) .
و اگر چنانچه اکثریت مى گفتند قریش با خلافت حقه على مخالف بودند، لازم بود مخالفین را بحق وادارند و سرکشان را به جاى خود بنشانند چنانکه با جماعتى که در دادن زکات امتناع داشتند، جنگیدند و از گرفتن زکات صرفنظر نکردند نه اینکه از ترس مخالفت قریش ، حق را بکشند.
آرى آنچه شیعه را از موافقت با خلافت انتخابى بازداشت ، ترس از دنباله ناگوار آن یعنى فساد روش حکومت اسلامى و انهدام اساس تعلیمات عالیه دین بود، اتفاقا جریان بعدى حوادث نیز این عقیده (یا پیش بینى ) را روز به روز روشنتر مى ساخت و در نتیجه شیعه نیز در عقیده خود استوارتر مى گشت و با اینکه در ظاهر با نفرات ابتدائى انگشت شمار خود به هضم اکثریت رفته بود و در باطن به اخذ تعالیم اسلامى از اهل بیت و دعوت به طریقه خود، اصرار مى ورزیدند در عین حال براى پیشرفت و حفظ قدرت اسلام ، مخالفت علنى نمى کردند و حتى افراد شیعه ، دوش به دوش اکثریت به جهاد مى رفتند و در امور عامه دخالت مى کردند و شخص على علیه السّلام در موارد ضرورى ، اکثریت را به نفع اسلام راهنمایى مى نمود (28) .
روش سیاسى خلافت انتخابى و مغایرت آن با نظر شیعه
((شیعه )) معتقد بود که شریعت آسمانى اسلام که مواد آن در کتاب خدا و سنت پیغمبر اکرم روشن شده تا روز قیامت به اعتبار خود باقى و هرگز قابل تغییر نیست (29) و حکومت اسلامى با هیچ عذرى نمى تواند از اجراى کامل آن سرپیچى نماید، تنها وظیفه حکومت اسلامى این است که با شورا در شعاع شریعت به سبب مصلحت وقت ، تصمیماتى بگیرد ولى در این جریان ، به علت بیعت سیاست آمیز شیعه و همچنین از جریان حدیث دوات و قرطاس که در آخرین روزهاى بیمارى پیغمبر اکرم اتفاق افتاد، پیدا بود که گردانندگان و طرفداران خلافت انتخابى معتقدند که کتاب خدا مانند یک قانون اساسى محفوظ بماند ولى سنت و بیانات پیغبمر اکرم را در اعتبار خود ثابت نمى دانند بلکه معتقدند که حکومت اسلامى مى تواند به سبب اقتضاى مصلحت ، از اجراى آنها صرفنظر نماید. و این نظر با روایتهاى بسیارى که بعدا در حق صحابه نقل شد (صحابه مجتهدند و در اجتهاد و مصلحت بینى خود اگر اصابت کنند ماءجور و اگر خطا کنند معذور مى باشند) تاءیید گردید و نمونه بارز آن وقتى اتفاق افتاد که خالد بن ولید یکى از سرداران خلیفه ، شبانه در منزل یکى از معاریف مسلمانان ((مالک بن نویره )) مهمان شد و مالک را غافلگیر نموده ، کشت و سرش را در اجاق گذاشت و سوزانید و همان شب با زن مالک همبستر شد! و به دنبال این جنایتهاى شرم آور، خلیفه به عنوان اینکه حکومت وى به چنین سردارى نیازمند است ، مقررات شریعت را در حق خالد اجرا نکرد (30) !!
و همچنین خمس را از اهل بیت و خویشان پیغمبر اکرم بریدند (31) و نوشتن احادیث پیغمبر اکرم بکلى قدغن شد و اگر در جایى حدیث مکتوب کشف یا از کسى گرفته مى شد آن را ضبط کرده مى سوزانیدند (32) و این قدغن در تمام زمان خلفاى راشدین تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز خلیفه اموى (99 - 102) استمرار داشت (33) و در زمان خلافت خلیفه دوم (13 - 25 ق ) این سیاست روشنتر شد و در مقام خلافت ، عده اى از مواد شریعت را مانند حج تمتع و نکاح متعه و گفتن ((حى على خیرالعمل )) در اذان نماز ممنوع ساخت (34) و نفوذ سه طلاق را دایر کرد و نظایر آنها (35) .
در خلافت وى بود که بیت المال در میان مردم با تفاوت تقسیم شد (36) که بعدا در میان مسلمانان اختلاف طبقاتى عجیب و صحنه هاى خونین دهشتناکى به وجود آورد و در زمان وى معاویه در شام با رسومات سلطنتى کسرى و قیصر حکومت مى کرد و خلیفه او را کسراى عرب مى نامید و متعرض حالش نمى شد.
خلیفه دوم به سال 23 هجرى قمرى به دست غلامى ایرانى کشته شد و طبق راءى اکثریت شوراى شش نفرى که به دستور خلیفه منعقد شد، خلیفه سوم زمام امور را به دست گرفت . وى در عهد خلافت خود خویشاوندان اموى خود را بر مردم مسلط ساخته در حجاز و عراق و مصر و سایر بلاد اسلامى زمام امور را به دست ایشان سپرد (37) ایشان بناى بى بندوبارى گذاشته آشکارا به ستم و بیداد و فسق و فجور و نقض قوانین جاریه اسلامى پرداختند، سیل شکایتها از هر سوى به دارالخلافه سرازیر شد، ولى خلیفه که تحت تاءثیر کنیزان اموى خود و خاصه مروان بن حکم (38) قرار داشت ، به شکایتهاى مردم ترتیب اثر نمى داد بلکه گاهى هم دستور تشدید و تعقیب شاکیان را صادر مى کرد (39) و بالا خره به سال 35 هجرى ، مرد6م بر وى شوریدند و پس از چند روز محاصره و زد و خورد، وى را کشتند.