بازدید امروز : 43
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29411
کل یادداشتها ها : 182
شیعه و علوم نقلیه
علوم اسلامى که مرهون تدوین علماى اسلامى مى باشد به دو بخش ((عقلیه و نقلیه )) منقسم مى شود، ((علوم نقلیه )) علومى است که مسائل آنها به نقل ، متکى است مانند لغت و حدیث و تاریخ و نظایر آنها و ((علوم عقلیه )) غیر آن است مانند فلسفه و ریاضیات .
تردید نیست که عامل اصلى پیدایش علوم نقلیه در اسلام ، همانا قرآن کریم مى باشد و به استثناى دو سه فن مانند تاریخ و انساب و عروض ، عموما خانه زاد این کتاب آسمانى هستند.
مسلمانان به راهنمائى بحث و کنجکاویهاى دینى ، به تدوین این علوم پرداختند که عمده آنها از ادبیات عربى ، علم نحو، صرف ، معانى ، بیان ، بدیع و لغت مى باشد و از فنون مربوط به ظواهر دینى ، علم قرائت ، تفسیر، حدیث ، رجال ، درایه اصول و فقه مى باشد.
((شیعه )) نیز به نوبت خود، در تاءسیس و تنقیح این علوم ، سهم بسزایى دارند بلکه مؤ سس و مبتکر بسیارى از آنها ((شیعه )) بوده است ؛ چنانکه نحو (دستور زبان عربى را) ابوالا سود دئلى که از صحابه پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و على علیه السّلام بود املاء و راهنمائى على علیه السّلام تدوین نمود و یکى از بزرگترین مؤ سسین (143) علوم فصاحت و بلاغت (معانى و بیان و بدیع ) صاحب بن عباد شیعى از وزراى آل بویه بود و اولین کتاب لغت (144) ((کتاب العین )) است که تاءلیف دانشمند معروف خلیل بن احمد بصرى شیعى است که واضع علم عروض بوده است و هم در علم نحو استاد سبویه نحوى مى باشد.
و قرائت عاصم (145) در قرآن به یک واسطه به على علیه السّلام مى رسد و عبداللّه بن عباس که در تفسیر، مقدمترین صحابه شمرده مى شود، شاگرد على علیه السّلام و مساعى اهل بیت علیهم السّلام و شیعیانشان در حدیث و فقه و اتصال فقهاى اربعه و غیر آنها به امام پنجم و ششم شیعه معروف است و در اصول فقه نیز پیشرفت عجیبى که در زمان وحید بهبهانى (متوفاى 1205) و بالا خص به دست شیخ مرتضى انصارى (متوفاى سال 1281 هجرى قمرى ) نصیب شیعه شده هرگز با اصول فقه اهل سنت قابل مقایسه نیست .
طریق دوّم : بحث عقلى
تفکر عقلى ، فلسفى و کلامى
سابقا تذکر دادیم (146) که قرآن کریم تفکر عقلى را امضا نموده و آن را جزء تفکر مذهبى قرار داده است البته به عکس هم ، تفکر عقلى نیز پس از آنکه حقانیت و نبوت پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم تصدیق نموده است ، ظواهر قرآن را که وحى آسمانى است و بیانات پیغمبراکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت گرامش علیهم السّلام را در صف حجتهاى عقلى قرار داده و حجتهاى عقلى که انسان با فطرت خدادادى نظریات خود را با آنها اثبات مى کند دو قسم است ((برهان و جدل )).
((برهان )) حجتى است که مواد آن مقدماتى حق (واقعى ) باشند اگر چه مشهود یا مسلم نباشند و به عبارت دیگر، قضایایى باشند که انسان با شعور خدادادى خود اضطرارا آنها را درک و تصدیق مى کند چنانکه مى دانیم عدد سه از چهار کوچکتر است ، این گونه تفکر، تفکر عقلى است و در صورتى که در کلیات جهان هستى انجام گیرد مانند تفکر در مبداء آفرینش و سرانجام جهان و جهانیان تفکر فلسفى نامیده مى شود.
و ((جدل )) حجتى است که همه یا برخى از مواد آن از مشهورات و مسلّمات گرفته شود چنانکه در میان گروندگان ادیان و مذاهب معمول است که در داخل مذهب خود، نظریات مذهبى را با اصول مسلمه آن مذهب ، اثبات مى کنند. قرآن کریم هر دو شیوه را به کار بسته و آیات بسیارى در این کتاب آسمانى در هر یک از این دو شیوه موجود است :
اولاً: به تفکر آزاد در کلیات جهان هستى و در نظام کلى عالم و در نظامهاى خاص مانند نظام آسمان و ستارگان و شب و روز و زمین و نباتات و حیوان و انسان و غیر آنها امر مى کند و با رساترین ستایش از کنجکاوى عقلى آزاد مى ستاید. و ثانیا: به تفکر عقلى جدلى که معمولاً بحث کلامى نامیده مى شود مشروط به اینکه با بهترین صورتى (به منظور اظهار حق ، بى لجاجت مقرون به اخلاق نیکو) انجام گیرد، امر نموده است ؛ چنانکه مى فرماید:
(اُدْعُ اِلى سَبیلِ رَبِّکَ بِاْلحِکْمَةِ وَاْلَمْوعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ ) (147)
پیش قدمى شیعه در تفکر فلسفى و کلامى در اسلام
کاملاً روشن است که از روز اول ، گروه اقلیت شیعه از اکثریت تسنن جدا شده پیوسته با مخالفین خود در نظریات خاصه اى که داشت به محاجه مى پرداخت . درست است که محاجه دو طرفى است و متخاصمین هر دو در آن سهیم مى باشند ولى پیوسته شیعه جانب حمله ودیگران جانب دفاع را به عهده داشته اند و پیشقدمى در تهیه وسائل کافى مخاصمت در حقیقت از آن کسى است که به حمله مى پردازد.
و نیز در پیشرفتى که تدریجا نصیب مبحث کلامى شد و در قرن دوم و اوایل قرن سوم با شیوع مذهب اعتزال به اوج ترقى رسید پیوسته علما و محققین شیعه - که شاگرد مکتب اهل بیت بودند - در صف اول متکلمین قرار داشتند. گذشته از اینکه (148) سلسله متکلمین اهل سنت از اشاعره و معتزله و غیر ایشان به پیشواى اول شیعه على علیه السّلام مى رسد.
و اما کسانى که به آثار صحابه پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم آشنایى دارند خوب مى دانند که در میان این همه آثار که از صحابه (در حدود دوازده هزار نفر از ایشان ضبط شده ) در دست است ، حتى یک اثر که مشتمل به تفکر فلسفى باشد نقل نشده ، تنها امیرالمؤ منین علیه السّلام است که بیانات جذاب وى در الهیّات عمیق ترین تفکرات فلسفى را دارد.
صحابه و علماى تابعین که به دنبال صحابه آمده اند و بالا خره عرب آن روز به تفکر آزاد فلسفى هیچگونه آشنایى نداشتند و در سخنان دانشمندان دو قرن اول هجرى نمونه اى از کنجکاوى فلسفى دیده نمى شود تنها بیانات عمیق پیشوایان شیعه و بالخصوص امام اول و هشتم شیعه است که ذخایر بى کران از افکار فلسفى را داراست و آنان مى باشند که گروهى از شاگردان خود را با این طرز تفکر آشنا ساختند.
آرى عرب از طرز تفکر فلسفى دور بود تا نمونه اى از آن را در ترجمه برخى از کتب فلسفى یونان به عربى در اوایل قرن دوم هجرى دید و پس از آن کتب بسیارى در اوایل قرن سوم هجرى از یونانى و سریانى و غیر آن به عربى ترجمه شد و روش تفکر فلسفى در دسترس عموم قرار گرفت و با این حال اکثریت فقها و متکلمین به فلسفه و سایر علوم عقلیه که مهمانان تازه واردى بودند، روى خوشى نشان نمى دادند و این مخالفت اگرچه در آغاز کار به واسطه حمایتى که حکومت وقت از این علوم مى کرد، تاءثیر قابل توجهى نداشت ولى پس از کمى ، صفحه برگشت و همراه منع اکید، کتب فلسفى را به دریا ریختند و رسائل اخوان الصفا - که تراوش فکرى یک عده مؤ لفین گمنامى است - یادگارى است از آن روز و گواهى است که چگونگى وضع ناهنجار آن وقت را نشان مى دهد.
پس از این دوره در اوایل قرن چهارم هجرى ، فلسفه توسط ((ابى نصر فارابى )) احیا شد و در اوایل قرن پنجم در اثر مساعى فیلسوف معروف ((بوعلى سینا)) فلسفه توسعه کامل یافت و در قرن ششم نیز فلسفه اشراق را ((شیخ سهروردى )) تنقیح نمود و به همین جرم نیز به اشاره سلطان صلاح الدین ایوبى کشته شد! و دیگر پس از آن داستان فلسفه از میان اکثریت برچیده شد و فیلسوفى نامى به وجود نیامد جز اینکه در قرن هفتم در اندلس - که در حاشیه ممالک اسلامى واقع بود - ابن رشد اندلسى به وجود آمد و در نتقیح فلسفه کوشید (149) .
کوشش پایدار شیعه در فلسفه و سایر علوم عقلیه
شیعه چنانکه در آغاز، براى پیدایش تفکر فلسفى عاملى مؤ ثر بود در پیشرفت اینگونه تفکر و ترویج علوم عقلیه نیز رکنى مهم بود و پیوسته بذل مساعى مى کرد و از این روى با اینکه با رفتن ابن رشد، فلسفه از میان اکثریت تسنن رفت ، هرگز از میان شیعه نرفت و پس از آن نیز فلاسفه اى نامى مانند خواجه طوسى و میرداماد و صدرالمتاءلهین به وجود آمده یکى پس از دیگرى در تحصیل و تحریر فلسفه کوشیدند.
همچنین در سایر علوم عقلیه کسانى مانند خواجه طوسى و بیرجندى و غیر ایشان به وجود آمدند. همه این علوم و بویژه فلسفه الهى در اثر کوشش خستگى ناپذیر شیعه پیشرفت عمیق کرد چنانکه با سنجش آثار خواجه طوسى و شمس الدین ترکه و میرداماد و صدرالمتاءلهین با آثار گذشتگان روشن است .
چرا فلسفه در شیعه باقى ماند
چنانکه عامل مؤ ثر در پیدایش تفکر فسلفى و عقلى در میان شیعه و به وسیله شیعه در میان دیگران ذخایر علمى بوده که از پیشوایان شیعه به یادگار مانده ، عامل مؤ ثر در بقاى این طرز تفکر در میان شیعه نیز همان ذخایر علمى است که پیوسته شیعه به سوى آنها با نظر تقدیس و احترام نگاه مى کند. و براى روشن شدن این مطلب ، کافى است که ذخایر علمى اهل بیت علیهم السّلام را با کتب فلسفى که با مرور تاریخ نوشته شده بسنجیم ؛ زیرا عیانا خواهیم دید که روز به روز فلسفه به ذخایر علمى نامبرده نزدیکتر مى شد تا در قرن یازده هجرى تقریبا به همدیگر منطبق گشته و فاصله اى جز اختلاف تعبیر در میان نمانده است .
چند تن از نوابغ علمى شیعه
الف - ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینى (متوفاى 329 هجرى ) وى در شیعه اولین کسى است که روایات شیعه را از اصول (هر یک از محدثین روایتهایى که از ائمه اهل بیت اخذ کرده بود در کتابى جمع آورى مى کرده و کتاب نامبرده ((اصل )) نامیده مى شد) استخراج و تفطیع کرده و به ترتیب ابواب فقه و اعتقاد مرتب ساخته است . کتاب وى که ((کافى )) نامیده مى شود به سه بخش اصول ، فروع و روضه (متفرقات ) منقسم و به ((16199)) حدیث مشتمل است و معتبرترین و معروفترین کتاب حدیثى است که در عالم تشیع شناخته مى شود.
و سه کتاب دیگر که تالى کافى مى باشند [عبارتند از:] کتاب ((من لایحضره الفقیه )) شیخ صدوق محمد بن بابویه قمى (متوفاى 381 هجرى قمرى ) و کتاب ((تهذیب )) و کتاب ((استبصار)) تاءلیف شیخ طوسى (متوفاى 460 هجرى قمرى ) مى باشد.
ب - ابوالقاسم جعفر بن حسن بن یحیاى حلى ، معروف به محقق (متوفاى 676) وى نابغه فقه سرآمد فقهاى شیعه مى باشد و از شاهکارهاى فقهى وى کتاب ((مختصر نافع )) و کتاب ((شرایع )) است که هفتصد سال است در میان فقها دست به دست مى گردند و به نظر اعجاب و تجلیل دیده مى شوند.
و بعنوان تالى محقق ، شهید اول شمس الدین محمد بن مکى را باید شمرد که در سال 786 هجرى قمرى ، در دمشق به جرم تشیع کشته شد. و از شاهکارهاى فقهى او کتاب ((لمعه دمشقیه )) است که پس از گرفتارى ، به مدت هفت روز در زندان نوشته است . و همچنین باید شیخ جعفر کاشف الغطاء نجفى (متوفاى 1227) را برشمرد و از شاهکاریهاى فقهى وى کتاب ((کشف الغطاء)) است .
ج - شیخ مرتضى انصارى شوشترى (متوفاى 1281 هجرى قمرى ) وى علم اصول فقه را تنقیه فرموده مجارى اصول عملیه را که مهمترین بخش این فن است محرر ساخت و اکنون بیشتر از صد سال است که مکتب وى پیش فقهاى شیعه دایر است .
د - خواجه نصیرالدین طوسى (متوفاى 676 هجرى قمرى ) وى اولین کسى است که علم کلام را به شکل فنى کامل درآورد و از شاهکارهاى وى کتاب ((تجریدالکلام )) است که بیشتر از هفتصد سال مى باشد اعتبار خود را در میان اهل فن حفظ کرده است و شروح و حواشى بى شمارى از عامه و خاصه بر آن نوشته شده . خواجه علاوه بر نبوغى که در علم کلام دارد، در فلسفه و ریاضیات نیز یکى از نوابغ عصر خود به شمار مى رود و بهترین گواه آن تاءلیفات ارزنده اى است که در همه علوم عقلیه دارد و رصدخانه مراغه هم از آثار اوست .
ه - صدرالدین محمد شیرازى (متولد 979 متوفاى 1050 هجرى قمرى ) وى اولین فیلسوفى است که مسائل فلسفه را (پس از آنکه قرنها در اسلام سیر کرده بود) از حالت پراکندگى درآورده مانند مسائل ریاضى روى هم چید.
و از این روى اولاً: امکان تازه اى به فلسفه داده شد که صدها مسئله فلسفى که در فسلفه قابل طرح نبود مطرح و حل شود. و ثانیا: یک سلسله از مسائل عرفانى (که تا آن روز طورى وراى طور عقل و معلومات بالاتر از درک تفکرى شمرده مى شدند) به آسانى مورد بحث و نظر قرار گیرند. و ثالثا: ذخایر زیادى از ظواهر دینى و بیانات عمیق فلسفى پیشوایان اهل بیت علیهم السّلام که قرنها صفت معماى لاینحل را داشتند و غالبا از متشابهات شمرده مى شدند، حل و روشن شدند و به این ترتیب ظواهر دینى و عرفان فلسفه آشتى کامل پذیرفته و در یک مسیر افتادند. و پیش از صدرالمتاءلهین نیز دانشمندانى مانند ((شیخ سهروردى )) مؤ لف ((حکمة الاشراق )) از فلاسفه قرن ششن و ((شمس الدین محمد ترکه )) در فلاسفه قرن هشتم هجرى ، قدمهاى مؤ ثرى در این راه برداشته اند ولى موفقیت کامل ، نصیب ((صدرالمتاءلهین )) شد.
صدرالمتاءلهین ، در پیرو این روش موفق شد که نظریه حرکت جوهرى را به ثبوت برساند و بعد رابع و نظریه نسبیت را (البته در خارج ذهن نه در فکر) کشف نماید و نزدیک به پنجاه کتاب و رساله تاءلیف کرده و از شاهکارهاى وى در فلسفه کتاب ((اسفار)) در چهار جلد مى باشد.
طریق سوم : کشف
انسان و درک عرفانى
در عین حال که اکثریت قاطع افراد انسان سرگرم تنظیم امور معاش و تلاش در رفع حوایج زندگى روزانه هستند و به معنویات نمى پردازند، در نهاد این نوع ، غریزه اى به نام ((غریزه واقع بینى )) موجود است که گاهى در برخى از افراد به کار افتاده به یک رشته درکهاى معنوى وادارش مى کند.
هر انسان (على رغم سوفسطیها و شکاکان که هر حقیقت و واقعیتى را پندار و خرافه مى نامند) به واقعیت ثابتى ایمان دارد و گاهى که با ذهنى صاف و نهادى پاک به واقعیت ثابت جهان آفرینش تماشا مى کند، از سوى دیگر ناپایدارى اجزاى جهان را درک مى نماید، جهان و پدیده هاى جهان را مانند آیینه هایى مى یابد که واقعیت ثابت زیبایى را نشان مى دهند که لذت درک آن هر لذت دیگرى را در چشم بیننده خوار و ناچیز مى نمایاند و طبعا از نمونه هاى شیرین و ناپایدار زندگى مادى باز مى دارد.
این همان جذبه عرفانى است که انسان خداشناس را به عالم بالا متوجه ساخته و حجت خدایى پاک را در دل انسان جایگزین مى کند و همه چیز را فراموش مى دارد و گرداگرد همه آرزوهاى دور و دراز وى خط بطلان مى کشد و انسان رابه پرستش و ستایش خداى نادیده که از هر دیدنى و شنیدنى روشنتر و آشکارتر است ، وامى دارد و در حقیقت هم این کشش باطنى است که مذاهب خداپرستى را در جهان انسانى به وجود آورده است .
عارف ، کسى است که خدا را از راه مهر و محبت پرستش مى کند نه به امید ثواب (150) و نه از ترس عقاب و از اینجا روشن است که عرفان را نباید در برابر مذاهب دیگر، مذهبى شمرد بلکه عرفان راهى است از راههاى پرستش (پرستش از راه محبت نه از راه بیم یا امید) و راهى است براى درک حقایق ادیان در برابر راه ظواهر دینى و راه تفکر عقلى .
هر یک از مذاهب خداپرستى حتى وثنیت ، پیروانى دارد که از این راه سلوک مى کنند. وثنیت و کلیمیت و مسیحیت و مجوسیت و اسلام عارف دارند و غیر عارف .
ظهور عرفان در اسلام
در میان صحابه پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم (که نزدیک به دوازده هزار نفر از ایشان در کتب رجال ضبط و شناخته شده اند) تنها على علیه السّلام است که بیان بلیغ او از حقایق عرفانى و مراحل حیات معنوى به ذخایر بیکرانى مشتمل است . و در آثارى که از سایر صحابه در دست است خبرى از این مسائل نیست ، در میان یاران و شاگردان او کسانى مانند ((سلمان فارسى و اویس قرنى و کمیل بن زیاد و رشید هجرى و میثم تمار)) پیدا مى شود که عامه عرفا - که در اسلام به وجود آمده اند - ایشان را پس از على علیه السّلام در راءس سلسله هاى خود قرار داده اند و پس از این طبقه ، کسان دیگرى مانند ((طاووس یمانى و مالک بن دینار و ابراهیم ادهم و شقیق بلخى )) در قرن دوم هجرى به وجود آمده اند که بى آنکه به عرفان و تصوف تظاهر کنند، درزى زهاد و پیش مردم ، اولیاى حق و مردان وارسته بودند ولى در هر حال ارتباط تربیتى خود را به طبقه پیشین خود نمى پوشانیدند.
پس از این طبقه ، طایفه دیگرى در اواخر قرن دوم و قرن سوم مانند ((با یزید بسطامى و معروف کرخى و جنید بغدادى )) و نظایرشان به وجود آمدند که به سیر و سلوک عرفانى پرداختند و به عرفان و تصوف تظاهر نمودند و سخنانى به عنوان کشف و شهود زدند که به واسطه ظواهر زننده اى که داشت ، فقها و متکلمین وقت را برایشان مى شورانید و در نتیجه مشکلاتى برایشان به وجود مى آورد و بسیارى از ایشان را به دخمه زندان یا زیر شکنجه یا پاى دار مى کشانید.
با این همه در طریقه خود در برابر مخالفین خود سماجت کردند و بدین ترتیب روز به روز طریقت در حال توسعه بود تا در قرن هفتم و هشتم هجرى به اوج وسعت و قدرت خود رسید و پس از آن نیز گاهى در اوج و گاهى در حضیض ، تا کنون به هستى خود ادامه داده است (151) .
اکثریت مشایخ عرفان که نامهایشان در تذکره ها ضبط شده است به حسب ظاهر مذهب تسنن را داشته اند و طریقت به شکلى که امروز مشاهده مى کنیم (مشتمل به یک رشته آداب و رسومى که در تعالیم کتاب و سنت خبرى از آنها نیست ) یادگار آنان مى باشد اگر چه برخى از آداب و رسومشان به شیعه نیز سرایت نموده است .
چنانکه گفته اند جماعت بر این بودند که در اسلام برنامه براى سیر و سلوک بیان نشده است بلکه طریق معرفت نفس ، طریقى است که مسلمین به آن پى برده اند و مقبول حق مى باشد مانند طریق رهبانیت که بى اینکه در دعوت مسیح علیه السّلام وارد شده باشد، نصارا از پیش خود درآوردند و مقبول قرار گرفت (152) .
از این روى هر یک از مشایخ طریقت آنچه را از آداب و رسوم صلاح دیده در برنامه سیر و سلوک گذاشته و به مریدان خود دستور داده است و تدریجا برنامه وسیع و مستقلى به وجود آمده است ؛ مانند مراسم سرسپردگى و تلقین ذکر و خرقه و استعمال موسیقى و غنا و وجد در موقع ذکر و گاهى در بعضى سلسله ها کار به جایى کشیده که شریعت در سویى قرار گرفته و طریقت در سوى دیگر و طرفداران این روش عملاً به باطنیه ملحق شده اند ولى با ملاحظه موازین نظرى شیعه ، آنچه از مدارک اصلى اسلام (کتاب و سنت ) مى توان استفاده نمود خلاف این است و هرگز ممکن نیست بیانات دینى به این حقیقت راهنمایى نکند یا در روشن کردن برخى از برنامه هاى آن اهمال ورزد یا در مورد کسى (هر که باشد) از واجبات و محرمات خود صرفنظر نماید.