پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 19
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29387
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 3:44 ع توسط جواد قاسم آبادی


راهنمائى کتاب و سنت به عرفان نفس و برنامه آن 
خداى متعال در چندین جا از کلام خود امر مى کند که مردم در قرآن تدبر و دنباله گیرى کنند و به مجرد ادراک سطحى قناعت ننمایند و در آیات بسیارى جهان آفرینش و هر چه را که در آن است (بى استثنا) آیات و علامات و نشانه هاى خود معرفى مى کند.
با کمى تعمق و تدبر در معناى آیه و نشانه ، روشن مى شود که آیه و نشانه از این جهت آیه و نشانه است که دیگرى را نشان دهد نه خود را؛ مثلاً چراغ قرمز که علامت خطر، نصب مى شود کسى که با دیدن آن متوجه خطر مى شود چیزى جز خطر در نظرش نیست و توجهى به خود چراغ ندارد و اگر در شکل چراغ یا ماهیت شیشه یا رنگ آن فکر کند در متفکره خود صورت چراغ یا شیشه یا رنگ را دارد نه مفهوم خطر را.
بنابراین ، اگر جهان پدیده هاى جهان و همه و از هر روى آیات و نشانه هاى خداى جهان باشند هیچ استقلال وجودى از خود نخواهند داشت و از هر روى که دیده مى شوند جزء خداى پاک را نشان نخواهند داد و کسى که به تعلیم و هدایت قرآن با چنین چشمى به چهره جهان و جهانیان نگاه مى کند چیزى جز خداى پاک درک نخواهد کرد و به جاى این زیبایى که دیگران در نمود دلرباى جهان مى یابند وى زیبایى و دلربایى نامتناهى خواهد دید که از دریچه تنگ جهان ، خودنمایى و تجلى مى نماید و آن وقت است که خرمن هستى خود را به تاراج داده دل را به دست محبت خدایى مى سپارد.
این درک چنانکه روشن است به وسیله چشم و گوش و حواس دیگر یا به وسیله خیال یا عقل نیست ؛ زیرا خود این وسیله ها و کار آنها نیز آیات و نشانه ها مى باشند و در این دلالت و هدایت مغفول عنه هستند
(153) .
این راهرو که هیچ همتى جز یاد خدا و فراموش نمودن همه چیز ندارد وقتى که مى شنود خداى متعال در جاى دیگر از کلام خود مى فرماید:
((اى کسانى که ایمان آورده اید! نفس خود را دریابید وقتى که شما راه را یافتید دیگران که گمراه مى شوند به شما زیانى نخواهند رسانید (154) ))، خواهد فهمید که یگانه شاهراهى که هدایتى واقعى و کامل را در بر دارد، همان راه نفس اوست و راهنماى حقیقى وى که خداى اوست او را موظف مى دارد که خود را بشناسد و همه راهها را پشت سر انداخته راه نفس خود را در پیش گیرد و به خداى خود از دریچه نفس خود نگاه کند که مطلوب واقعى خود را خواهد یافت . و از این روى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مى فرماید:((هر که خود را شناخت خدا را شناخت (155) )).
و نیز مى فرماید:
((کسانى از شما خدا را بهتر مى شناسد که خود را بهتر شناسد (156) )).
و اما برنامه سیر و سلوک این راه ، آیات قرآنى بسیارى است که به یاد خدا امر مى کند مانند اینکه مى فرماید:
((مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم (157) )) و غیر آن . و اعمال صالحه اى است که کتاب و سنت تفصیل داده اند و در اختتام آن فرموده اند:((از پیغمبر خود پیروى کنید (158) ))، و چگونه ممکن و متصور است اسلام راهى را راه خدا تشخیص ‍ دهد و مردم را به پیمودن آن توصیه نکند یا آن را بشناساند ولى از بیان برنامه آن غفلت کند یا اهمال ورزد و حال آنکه خداى متعال در کلام خود مى فرماید:((ما قرآن را به سوى تو نازل کردیم در حالى که بیان روشنى است نسبت به هر چیزى که به دین و دنیاى مردم ارتباط دارد (159) )).
بخش سوم : اعتقادات اسلامى از نظر شیعه دوازده امامى 
1 - خداشناسى 
نظرى به جهان هستى و واقعیت - ضرورت وجود خداوند 
درک و شعور انسان که با پیدایش او تواءم است در نخستین گامى که بر مى دارد هستى خداى جهان و جهانیان را بر وى روشن مى سازد؛ زیرا به رغم آنان که در هستى خود و در همه چیز اظهار شک و تردید مى کنند و جهان هستى را خیال و پندار مى نامند ما مى دانیم یک فرد انسان در آغاز پیدایش خود که با درک و شعور تواءم است ، خود و جهان را مى یابد؛ یعنى شک ندارد که او هست و چیزهاى دیگرى جز او هست و تا انسان انسان است این درک و علم در او هست و هیچگونه تردید برنمى دارد و تغییر نمى پذیرد.
این واقعیت و هستى که انسان در برابر سوفسطى و شکاک اثبات مى کند ثابت است و هرگز بطلان نمى پذیرد؛ یعنى سخن سوفسطى و شکاک که در حقیقت نفى واقعیت مى کند هرگز و هیچگاه درست نیست پس جهان هستى واقعیت ثابتى در بر دارد.
ولى هر یک از این پدیده هاى واقعیت دار که در جهان مى بینیم دیر یا زود واقعیت را از دست مى دهد و نابود مى شود و از اینجا روشن مى شود که جهان مشهود و اجزاء آن خودشان عین واقعیت (که بطلان پذیر نیست ) نیستند بلکه به واقعیتى ثابت تکیه داده با آن واقعیت ، واقعیت دار مى شود و به واسطه آن داراى هستى مى گردند و تا با آن ارتباط و اتصال دارند با هستى آن هستند و همینکه از آن بریدند نابود مى شوند
(160) ما این واقعیت ثابت بطلان ناپذیر را ((واجب الوجود)) خدا مى نامیم .
نظرى دیگر از راه ارتباط انسان و جهان 
راهى که در فصل گذشته براى اثبات وجود خدا پیموده شد، راهى است بسیار ساده و روشن که انسان با نهاد خدادادى خود آن را مى پیماید و هیچگونه پیچ و خم ندارد، ولى بیشتر مردم به واسطه اشتغال مداوم که به مادیات دارند و استغراقى که در لذایذ محسوسه پیدا کرده اند رجوع به نهاد خدادادى و فطرت ساده و بى آلایش ‍ برایشان بسیار سخت و سنگین مى باشد.
از این روى اسلام که آیین پاک خود را همگانى معرفى مى کند و همه را در برابر مقاصد دینى مساوى مى داند اثبات وجود خدا را با اینگونه مردم از راه دیگر در میان مى نهد و از همان راهى که فطرت ساده را از توجه مردم به دور داشته با ایشان سخن گفته خدا را مى شناساند.
قرآن کریم خداشناسى را از راههاى مختلف به عامه مردم تعلیم مى دهد و بیشتر از همه افکارشان را به آفرینش جهان و نظام که در جهان حکومت مى کند معطوف مى دارد و به مطالعه آفاق و انفس دعوت مى نماید؛ زیرا انسان در زندگى چند روزه خود هر راهى را پیش گیرد و در هر حالى که مستغرق شود از جهان آفرینش و نظامى که در آن حکومت مى کند بیرون نخواهد بود و شعور و ادراک وى از تماشاى صحنه شگفت آور آسمان و زمین چشم نخواهد پوشید.
این جهان پهناور هستى
(161) که پیش چشم ماست (چنانکه مى دانیم ) هر یک از اجزاى آن و مجموع آنها پیوسته در معرض تغییر و تبدیل مى باشد و هر لحظه در شکل تازه و بى سابقه اى جلوه مى کند.
و تحت تاءثیر قوانین استثناناپذیر لباس تحقق مى پوشد و از دورترین کهکشانها گرفته تا کوچکترین ذره اى که اجزاى جهان را تشکیل مى دهد هر کدام متضمن نظامى است واضح که با قوانین استثناناپذیر خود به طور حیرت انگیزى در جریان مى باشد و شعاع عملى خود را از پست ترین وضع به سوى کاملترین حالات سوق مى دهد و به هدف کمال مى رساند.
و بالاتر از نظامهاى خصوصى ، نظامهاى عمومى تر و بالا خره نظام همگانى جهانى که اجزاى بیرون از شمار جهان را به همدیگر ربط مى دهد و نظامهاى جزئى را به هم مى پیوندد و در جریان مداوم خود هرگز استثنا نمى پذیرد و اختلال بر نمى دارد.
نظام آفرینش اگر انسانى را مثلاً در زمین جاى مى دهد ساختمان وجودش را طورى ترکیب مى کند که با محیط زندگى خود سازش کند و محیط زندگى وى را طورى ترتیب مى دهد که مانند دایه اى با مهر و عطوفت به پرورشش پرداخته آفتاب و ماه و ستارگان و آب و خاک و شب و روز و فصول سال و ابر و باد و باران و گنجینه هاى زیرزمینى و روى زمینى و بالا خره همه سرمایه و نیروى خود را در راه آسایش و آرامش خاطر وى گذاشته به کار مى بندد. ما چنین ارتباط و سازشى را میان هر پدیده و میان همسایگان دور و نزدیک و خانه اى که در آن زندگى مى کند مى یابیم .
اینگونه پیوستگى و به هم بستگى در تجهیزات داخلى هر یک از پدیده هاى جهان نیز پیداست . آفرینش اگر براى انسان نان داده براى تحصیل آن پاى و براى گرفتن آن دست و براى خوردن آن دهان و براى جویدن آن دندان داده است و آن را با یک رشته وسائلى که مانند حلقه هاى زنجیر به هم پیوسته اند به هدف کمالى این آفریده (بقا و کمال ) مرتبط ساخته است .
دانشمندان جهان تردید ندارند که روابط بى پایانى که در اثر تلاش علمى چندین هزار ساله خود به دست آورده اند، طلیعه ناچیزى است از اسرار آفرینش که دنباله هاى تمام نشدنى به دنبال خود دارد و هر معلوم تازه اى مجهولات بیشمارى را به بشر اخطار مى کند.
آیا مى توان گفت این جهان پهناور هستى که سرتاسر اجزاى آن جدا جدا و در حال وحدت و اتصال با استحکام و اتفاق حیرت انگیز خود از یک علم و قدرت نامتناهى حکایت مى کند، آفریدگارى نداشته و بى جهت و بى سبب به وجود آمده است ؟
آیا این نظامها جزئى و کلى و بالا خره نظام همگانى جهانى که با ایجاد رابطه هاى محکم و بى شمار جهان رایک واحد بزرگ قرار داده و با قوانین استثناناپذیر و دقیق خود در جریان است همه و همه بدون نقشه و به حسب اتفاق و تصادف بوده ؟ یا هر یک از این پدیده ها و محیطهاى کوچک و بزرگ جهان براى خود پیش از پیدایش ‍ نظامى برگزیده و راه و رسمى انتخاب کرده و پس از پیدایش ، آن را به موقع اجرا مى گذارد؟
یا این جهان با وحدت و اتصال کاملى که دارد و یک واحد بیش نیست ساخته و پرداخته سببهاى متعدد و مختلف مى باشد، با دستورهاى گوناگون گردش ‍ مى کند؟
البته فردى که هر حادثه و پدیده اى را به علت و سببى نسبت مى دهد و گاهى براى پیدا کردن سببى مجهول ، روزگارها با بحث و کوشش مى گذراند و دنبال پیروزى علمى مى گردد، فردى که با مشاهده چند آجر که با نظم و ترتیب روى هم چیده شده نسبت آن را به یک علم و قدرت مى دهد و اتفاق و تصادف را نفى کرده به وجود نقشه و هدفى قضاوت مى نماید، هرگز حاضر نخواهد شد جهان را بى سبب پیدایش ، یا نظام جهان را اتفاقى و تصادفى فرض کند.
پس جهان با نظامى که در آن حکومت مى کند آفریده آفریدگار بزرگى است که با علم و قدرت بى پایان خود آن را به وجود آورده و به سوى هدفى سوق مى دهد و اسباب جزئیه که حوادث جزئیه را در جهان به وجود مى آورند همه بالا خره به او منتهى مى شوند و از هر سوى ، تحت تسخیر و تدبیر وى مى باشند، هر چیزى در هستى خود نیازمند به اوست و او به چیزى نیازمند نیست و از هیچ علت و شرطى سرچشمه نمى گیرد.
وحدانیّت خداوند 
هر واقعیتى را از واقعیتهاى جهان فرض کنیم واقعیتى است محدود؛ یعنى بنا به فرض و تقدیرى (فرض وجود سبب و شرط) هستى را داراست و بنا به فرض و تقدیرى (فرض عدم سبب و شرط) منفى است و در حقیقت وجودش مرزى دارد که در بیرون آن مرز یافت نمى شود تنها خداست که هیچ حد و نهایتى براى وى فرض نمى توان کرد؛ زیرا واقعیت وى مطلق است و به هر تقدیر موجود مى باشد و به هیچ سبب و شرطى مرتبط و نیازمند نیست .
روشن است که در مورد امر نامحدود و نامتناهى نمى توان
((عدد)) فرض نمود؛ زیرا هر دوم که فرض شود، غیر از اولى خواهد بود و در نتیجه هر دو محدود و متناهى خواهند بود و به واقعیت همدیگر مرز خواهند زد؛ چنانکه اگر حجمى را مثلاً نامحدود و نامتناهى فرض کنیم در برابر آن حجمى دیگر نمى توان فرض کرد و اگر هم فرض کنیم دومى همان اولى خواهد بود، پس ((خدا)) یگانه است و شریک وجود ندارد (162) .
ذات و صفت  
اگر انسانى را مثلاً مورد بررسى عقلى قرار دهیم ، خواهیم دید ذاتى دارد که همان انسانیت شخصى اوست و صفاتى نیز همراه دارد که ذاتش با آنها شناخته مى شود مانند اینکه زاده فلان شخص است و پسر فلان کسى است ، داناست و تواناست و بلند قامت و زیباست یا خلاف این صفات را دارد.
این صفات اگر چه برخى از آنها مانند صفت اولى و دومى هرگز از ذات جدا نمى شوند و برخى مانند دانایى و توانایى امکان جدایى و تغییر را دارند ولى در هر حال همگى غیر از ذات و همچنین هر یک از آنها غیر از دیگرى مى باشد.
این مطلب (مغایرت ذات با صفات و صفات با همدیگر) بهترین دلیل است بر اینکه ذاتى که صفت دارد و صفتى که معرف ذات است هر دو محدود و متناهى مى باشند؛ زیرا اگر ذات نامحدود و نامتناهى بود صفات را نیز فرا مى گرفت و همچنین صفات نیز همدیگر را فرا مى گرفتند و در نتیجه همه یکى مى شد مثلاً ذات انسان مفروض همان توانایى بود و همچنین توانایى و دانایى وبلند قامتى و زیبایى همه عین همدیگر و همه این معانى یک معنا بیش نبود.
از بیان گذشته روشن مى شود که براى ذات خداوند عزوجل ، صفت (به معنایى که گذشت ) نمى توان اثبات نمود؛ زیرا صفت بى تحدید صورت نمى گیرد و ذات مقدسش از هر تحدیدى منزه است (حتى از همین تنزیه که در حقیقت اثبات صفتى است )
معناى صفات خداوندى 
در جهان آفرینش کمالات زیادى سراغ داریم که در صورت صفات ظاهر شده اند اینها صفات مثبتى هستند که در هر جا ظاهر شوند مورد خود را کاملتر نموده ارزش ‍ وجودى بیشترى به آن مى دهند؛ چنانکه از مقایسه یک موجود زنده مانند انسان با یک موجود بى روح مانند سنگ ، روشن است .
بى شک این کمالات را خدا آفریده و داده است و اگر خودش آنها را نداشت به دیگران نمى بخشید و تکمیل شان نمى کرد و از این رو به قضاوت عقل سلیم باید گفت خداى آفرینش علم دارد قدرت دارد و هر کمال واقعى را دارد. گذشته از این چنانکه گذشت - آثار علم و قدرت و در نتیجه آثار حیات از نظام آفرینش ‍ پیداست .
ولى نظر به اینکه ذات خداوندى نامحدود و نامتناهى است این کمالات که در صورت صفات براى او اثبات مى شوند در حقیقت عین ذات و همچنین عین یکدیگر مى باشند
(163) و مغایرتى که میان ذات و صفات و همچنین در میان خود صفات دیده مى شود تنها در مرحله مفهوم است و به حسب حقیقت جز یک واحد غیر قابل تقسیم در میان نیست .
اسلام براى جلوگیرى از این اشتباه ناروا (تحدیدات به واسطه توصیف یا نفى اصل کمال ) عقیده پیروان خود را در میان نفى و اثبات نگه مى دارد
(164) و دستور مى دهد اینگونه اعتقاد کنند که : خدا علم دارد نه مانند علم دیگران ، قدرت دارد نه مانند قدرت دیگران ، مى شنود نه با گوش ، مى بیند نه با چشم و به همین ترتیب .
توضیح بیشتر در معناى صفات  
صفات بر دو قسمند:((صفات کمال و صفات نقص ))، صفات کمال چنانکه پیشتر اشاره شد معانى اثباتى هستند که موجب ارزش وجودى بیشتر وآثار وجودى فزونتر براى موصوفات خود مى باشند؛ چنانکه با مقایسه یک موجود زنده و دانا و توانا با یک موجود دیگر مرده و بى علم و قدرت روشن است ، و صفات نقص صفاتى هستند برخلاف آن .
وقتى که در معانى صفات نقص ، دقیق شویم خواهیم دید که به حسب معنا منفى بوده از فقدان کمال و نداشتن یک نوع ارزش وجودى حکایت مى کند؛ مانند جهل و عجز و زشتى و ناتندرستى و نظایر اینها. بنابر آنچه گذشت ، نفى صفات نقص ، معناى صفات کامل مى دهد؛ مانند نفى نادانى که معناى دانایى و نفى ناتوانى که معناى توانایى مى دهد.
و از اینجاست که قرآن کریم هر صفت . کمالى را مستقیما براى خداى متعال اثبات مى کند و هر صفت نقص را نیز نفى کرده ، منفى آن را براى وى اثبات مى نماید؛ چنانکه مى فرماید:
(وهُواْلعَلیمُ الْقَدیرُ وَهُوَالْحَىُّ وَلا تَاءْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ وَاعْلَمُوا اَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِى اللّهِ ).
نکته اى که نباید از نظر دور داشت این است که خداى متعال واقعیتى است مطلق که هیچگونه حد و نهایت ندارد و از این روى
(165) هر صفت کمالى هم که در موردش ‍ اثبات مى شود، معناى محدودیت را نخواهد داشت . وى مادى و جسمانى و محدود به مکان و زمان نیست و از هر صفت حالى که حادث باشد منزه است و هر صفتى که حقیقتا براى وى اثبات مى شود از معناى محدودیت تعریه و تخلیه شده است ؛ چنانکه مى فرماید:
(لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىْءٌ ) (166)
صفات فعل 
صفات (علاوه بر آنچه گذشت ) با انقسام دیگرى منقسم مى شوند به صفات ذات و صفات فعل . توضیح اینکه : صفت گاهى با خود موصوف قائم است مانند حیات و علم و قدرت که با شخص انسان زنده و دانا و توانا قائم هستند و ما مى توانیم انسان را به تنهایى با آنها متصف فرض کنیم اگر چه غیر از وى چیز دیگر فرض نکنیم و گاهى تنها با موصوف قائم نیست و موصوف براى اینکه با آن صفت متصف شود، نیازمند تحقق چیز دیگرى است مانند نویسندگى و سخنگویى و خواستارى ونظایر آنها؛ زیرا انسان وقتى مى تواند نویسنده باشد که دوات و قلم و کاغذ مثلاً فرض شود و وقتى سخنگو مى شود که شنونده اى فرض شود و وقتى خواستار مى شود که خواستنى وجود داشته باشد و تنها فرض انسان در تحقق این صفات ، کافى نیست .
از اینجا روشن مى شود که صفات حقیقى خداى متعال (چنانکه گذشت عین ذاتند) تنها از قسم اول مى باشند و اما قسم دوم که در تحقق آنها پاى غیر در میان است و هر چه غیر اوست آفریده او و در پیدایش پس از اوست ، صفتى را که با پیدایش خود به وجود مى آورد نمى شود صفت ذات و عین ذات خداى متعال گرفت .
صفاتى که براى خداى متعال بعد از تحقق آفرینش ، ثابت مى شود مانند آفریدگار، کردگار، پروردگار، زنده کننده ، میراننده ، روزى دهنده ونظایر آنها عین ذات نیستند بلکه زاید بر ذاتند و صفت فعلند.
مراد از
((صفت فعل )) این است که پس از تحقق فعل ، معناى صفت از فعل گرفته شود نه از ذات ، مانند آفریدگار که پس از تحقق آفرینش از آفریده ها آفریدگار بودن خداى متعال ماءخوذ و مفهوم مى شود و با خود آفریده ها قائم است نه با ذات مقدس خداى متعال تا ذات با پیدایش صفت از حالى به حالى تغییر کند.
شیعه دو صفت اراده و کلام را به معنایى که از لفظ آنها فهمیده مى شود (اراده به معناى خواستن ،
((کلام )) یعنى کشف لفظى از معنا) صفت فعل مى دانند (167) و معظم اهل سنت آنها را به معناى علم گرفته و صفت ذات مى شمارند.
قضا و قدر 
قانون علیت در جهان هستى به نحو استثنا ناپذیر، حکمفرما و جارى است . به مقتضاى این قانون ، هر یک از پدیده هاى این جهان در پیدایش خود به عللى (اسباب و شرایط تحقق ) بستگى دارد که با فرض تحقق همه آنها (که علت تامه نامیده مى شود) پیدایش آن پدیده (معلول مفروض ) ضرورى (جبرى ) است و با فرض فقدان همه آنها یا برخى از آنها پیدایش پدیده نامبرده محال است . با بررسى و کنجکاوى این نظریه ، دو مطلب ذیل براى ما روشن مى شود:
1 - اگر یک پدیده (معلول ) را با مجموع علت تامه و همچنین با اجزاى علت تامه اش بسنجیم ، نسبت آن به علت تامه نسبت ضرورت (جبر) خواهد بود و نسبتش به هر یک از اجزاى علت تامه (که علت ناقصه نامیده مى شود) نسبت امکان است ؛ زیرا جزء علت نسبت به معلول تنها امکان وجود را مى دهد، نه ضرورت وجود را.
بنابراین ، جهان هستى که هر پدیده از اجزاى آن در پیدایش خود بستگى ضرورى به علت تامه خود دارد، ضرورت در سراسر آن حکمفرما و پیکره آن از یک سلسله حوادث ضرورى و قطعى تنظیم شده است ، با این حال صفت امکان در اجزاى آن (پدیده ها که به غیر علت تامّه خود نسبت و ارتباط دارند) محفوظ مى باشد.
قرآن کریم در تعلیم خود این حکم ضرورت را به نام
((قضاى الهى )) نامیده ؛ زیرا همین ضرورت از هستى دهنده جهان هستى سرچشمه گرفته و از این روى حکم و قضایى است حتمى که قابل تخلف نیست و عادلانه مى باشد که استثنا و تبعیض ‍ برنمى دارد.
خداى متعال مى فرماید:
(اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَاْلاَمْرُ ) (168)
و مى فرماید:
(اِذا قَضى اَمْراً فَاِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ) (169)
و مى فرماید:
(وَاللّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ ) (170)
2 - هر یک از اجزاى علت ، اندازه و الگویى مناسب خود نسبت به معلول مى دهد و پیدایش معلول موافق و مطابق مجموع اندازه هایى است که علت تامه برایش ‍ معین مى کند مثلاً عللى که تنفس را براى انسان به وجود مى آورد تنفس مطلق را ایجاد نمى کند بلکه اندازه معینى از هواى مجاور دهان و بینى را در زمان معین و مکان معین و شکل معین از مجراى تنفس به محوطه ریه مى فرستد و عللى که ابصار را براى انسان بوجود مى آورد (و انسان نیز جزء آنهاست ) ابصار بى قید و شرط را محقق نمى سازد بلکه ابصارى که به واسطه وسائل آن از هر جهت براى وى اندازه گرفته شده ایجاد مى کند این حقیقت در همه پدیده هاى جهان و حوادثى که در آن اتفاق مى افتد بدون تخلف جارى است .
قرآن کریم در تعلیم خود این حقیقت را
((قدر)) نامیده و به چنانکه مى فرماید:
(اِنّا کُلَّ شَىْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ ) (171) .
و مى فرماید:
(وَاِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ) (172)
و چنانکه به موجب قضاى الهى هر پدیده و حادثه اى که در نظام آفرینش جاى مى گیرد ضرورى الوجود و غیر قابل اجتناب است همچنین به موجب
((قدر)) هر پدیده و حادثه اى که به وجود مى آید از اندازه اى که از جانب خدا برایش معین شده هرگز کمترین تخلف و تعدى نخواهد نمود.








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ