پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 51
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29419
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 3:45 ع توسط جواد قاسم آبادی


انسان و اختیار 
فعلى که انسان انجام مى دهد یکى از پدیده هاى جهان آفرینش است و پیدایش آن مانند سایر پدیده هاى جهان بستگى کامل به علت دارد و نظر به اینکه انسان جزء جهان آفرینش و ارتباط وجودى با اجزاى دیگر جهان دارد، اجزاى دیگر را در فعل وى بى اثر نمى توان دانست ؛ مثلاً لقمه نانى که انسان مى خورد، براى انجام این فعل چنانکه وسایل دست و پا و دهان و علم و قدرت و اراده لازم است ، وجود نان در خارج و در دسترس بودن و مانع نداشتن و شرایط دیگر زمانى و مکانى براى انجام عمل لازم است که با نبودن یکى از آنها فعل غیر مقدور است و با تحقق همه آنها (تحقق علت تامه ) تحقق فعل ضرورى است .
و چنانکه گذشت ضرورى بودن فعل نسبت به مجموع اجزاى علت تامه منافات با این ندارد که نسبت فعل انسان که یکى از اجزاى علت تامه است نسبت امکان باشد.
انسان امکان یعنى اختیار فعل را دارد و ضرورى بودن نسبت فعل به مجموع اجزاى علت موجب ضرورى بودن نسبت فعل به برخى از اجزاى آن که انسان است نمى باشد.
درک ساده و بى آلایش انسان نیز این نظر را تاءیید مى کند؛ زیرا ما مى بینیم مردم با نهاد خدادادى خود میان امثال خوردن و نوشیدن و رفتن و آمدن و میان صحت و مرض و بزرگى و کوچکى ، بلندى قامت ، فرق مى گذارند و قسم اول را که با خواست و اراده انسان ارتباط مستقیم دارد در اختیار شخص مى دانند و مورد امر و نهى و ستایش و نکوهش قرار مى دهند برخلاف قسم دوم که در آنها تکلیفى متوجه انسان نیست .
در صدر اسلام میان اهل سنّت در خصوص افعال انسان ، دو مذهب مشهور بود؛ گروهى از این روى که افعال انسان متعلق اراده غیر قابل تخلف خداست ، انسان را در افعال خود مجبور مى دانستند! و ارزش براى اختیار و اراده انسان نمى دیدند و گروهى انسان را در فعل خود مستقل مى دانستند و دیگر متعلق اراده خدایى ندیده از حکم
((قدر)) خارج مى شمردند.
ولى به حسب تعلیم اهل بیت که با ظاهر تعلیم قرآن مطابقت دارد، انسان در فعل خود مختار است ولى مستقل نیست ، بلکه خداى متعال از راه اختیار، فعل را خواسته است و به حسب تعبیر سابق ما: خداى متعال از راه مجموع اجزاى علت تامه که یکى از آنها اراده و اختیار انسان مى باشد، فعل را خواسته و ضرورت داده است و در نتیجه اینگونه خواست خدایى فعل ضرورى و انسان نیز در آن مختار مى باشد؛ یعنى فعل نسبت به مجموع اجزاى علت خود، ضرورى و نسبت به یکى از اجزاء که انسان باشد، اختیارى و ممکن است .
امام ششم (ع ) مى فرماید:
((نه جبر است و نه تفویض بلکه امرى است میان دو امر (173) )).
2 - پیغمبرشناسى 
به سوى هدف - هدایت عمومى 
دانه گندمى که در شکم خاک با شرایط مناسبى قرار مى گیرد، شروع به رشد و نمو کرده به شاهراه تحول مى افتد و هر لحظه صورت و حالت تازه اى به خود گرفته با نظم و ترتیب مشخصى راهى را مى پیماید تا یک بوته اى کامل ، داراى خوشه هاى گندم مى شود و اگر یکى از دانه هاى آن به زمین افتد باز مسیر گذشته را آغاز کرده به سرانجام مى رساند، و اگر هسته میوه اى است در مهد زمین آغاز حرکت نموده ، پوست را شکافته جوانه سبزى مى دهد و راه منظم و مشخصى را پیموده بالا خره درختى برومند و سرسبز و باردار مى شود.
اگر نطفه حیوانى است در میان تخم یا در رحم مادر، شروع به تکامل نموده راه مشخصى را که ویژه همان حیوان نطفه اى است ، سیر نموده ، فردى کامل از همان حیوان مى شود.
این راه مشخص و سیر منظم در هر یک از انواع آفرینش که در این جهان مشهودند برقرار و در سرنوشت همان نوع است و هرگز بوته سبز گندم که از دانه شروع نموده به گوسفند یا بز یا فیل نمى رسد و هرگز حیوانى ماده که از نر خود باردار گشته ، خوشه گندم یا درخت چنار نمى زاید حتى اگر نقصى در ترکیب اعضا یا در عمل طبیعى نوزادى پیدا شود مثلاً گوسفندى بى چشم یا بوته گندمى بى خوشه به وجود آید، ما تردید نمى کنیم که به یک آفت و سبب مخالف مستند مى باشد.
نظم و ترتیب مداوم در تحول و تکون اشیاء و اختصاص هر نوع از انواع آفرینش در تحول و تکامل خود به نظامى خاص ، براى متتبع کنجکاو و غیر قابل انکار مى باشد. از این نظریه روشن دو مسئله دیگر مى توان نتیجه گرفت :
1 - در میان مراحل که نوعى از انواع آفرینش از آغاز پیدایش تا انجام آن مى پیماید یک اتصال و ارتباطى برقرار است مانند اینکه نوع نامبرده در هر یک از مراحل تحول و تکون خود از پشت سر دفع و از پیش رو جذب مى شود.
2 - نظر به اتصال و ارتباط نامبرده آخرین مرحله سیر هر نوع از آغاز پیدایش ‍ مطلوب و مورد توجه تکوینى همان پدیده نوعى است چنانکه مغز گردویى که در زیر خاک جوانه سبز مى دهد از همان وقت متوجه یک درخت برومند گردویى است و جنین در تخم یا در رحم ، از آغاز تکون به سوى حیوان کاملى رهسپار مى باشد.
قرآن کریم در تعلیم خود (که مطلق آفرینش و پرورش اشیاء را به خدا نسبت مى دهد) این رهسپارى و کشش را که هر نوع از انواع آفرینش در راه کمال خود دارد به هدایت الهى و رهبرى خدایى نسبت مى دهد؛ چنانکه مى فرماید:
(الَّذى اَعْطى کُلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى ) (174) .
و مى فرماید:
(اَلَّذى خَلَقَ فَسَوّى وَالَّذى قَدَّرَ فَهَدى ) (175)
و به نتیجه هاى نامبرده اشاره کرده مى فرماید:
(وَلِکُلّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّیها ) (176)
و مى فرماید:
(وَما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَاْلاَرْضَ وَما بَیْنَهُما لاعِبینَ ما خَلَقْناهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَلکِنَّ اَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ ) (177)
هدایت خصوصى 
بدیهى است نوع انسان از این کلیات مستثنا نیست و همین هدایت تکوینى که در همه انواع آفرینش حکومت مى کند در وى نیز حکومت خواهد کرد و چنانکه هر نوع با سرمایه اختصاصى خود به سوى کمال خود رهسپار مى شود و هدایت مى یابد، انسان نیز با هدایت تکوینى به سوى کمال واقعى خود هدایت یابد. انسان در عین اینکه با انواع دیگر نباتى و حیوانى در بسیارى از خصایص شریک است ، خصیصه اختصاصى دارد که از دیگران تمیزش مى دهد و آن ((خرد)) است .
((خرد)) است که انسان به واسطه آن به تفکر پرداخته و از هر وسیله اى ممکن به نفع خود استفاده مى نماید. در فضاى بیکران آسمانها اوج مى گیرد و در اعماق دریاها شناورى مى کند و در سطح زمین از انواع جماد و نبات و حیوان استثمار و استخدام مى نماید و حتى از همنوعان خود تا جایى که مى توان سود مى گیرد.
انسان به حسب طبع اولى سعادت و کمال خود را در آزادى مطلق خود مى بیند ولى نظر به اینکه سازمان وجودیش سازمان اجتماعى است و نیازمندیهاى بى شمار دارد که هرگز به تنهایى توانایى رفع آنها را ندارد و در صورت اجتماع و تعاون با همنوعان خود که آنان نیز همان غریزه خودخواهى و آزادى دوستى را دارند، ناگزیر است مقدارى از آزادى خود را در این راه از دست بدهد، در برابر سودى که از دیگران مى برد سودى بدهد و معادل آنکه از رنج دیگران بهره مى گیرد، از رنج خود بهره بدهد؛ یعنى
((اجتماع تعاونى )) را از روى ناچارى مى پذیرد.
این حقیقت از حال نوزادان و کودکان ، بسیار روشن است ؛ نوزادان در آغاز درخواستهاى خود به چیزى جز زور و گریه متوسل نمى شوند و نیز زیر بار هیچ قانون و مقرراتى نمى روند، ولى تدریجا به حسب تکامل فکر مى فهمند که کار زندگى تنها با سرکشى و زورگویى پیش نمى رود و کم کم به حال فرد اجتماعى نزدیک مى شوند تا در سن یک فرد اجتماعى که تفکر کامل دارد به همه مقرارت اجتماعى محیط خود، رام مى گردند، انسان به دنبال پذیرفتن
((اجتماع تعاونى )) وجود قانون را لازم مى شمرد که در اجتماع حکومت کرده وظیفه هر یک از افراد را معین و سزاى هر متخلف را مشخص سازد. قانونى که با جریان عملى آن هر یک از افراد جامعه به سعادت واقعى خود برسند و نیکبختى را که معادل ارزش اجتماعى وى مى باشد بیابند.
این قانون همان قانون عملى همگانى است که بشر از روز پیدایش تا امروز پیوسته خواهان و شیفته آن است و همیشه آن در سرلوحه آرزوهاى خود قرار داده در برآوردن آن تلاش مى کند، بدیهى است اگر چنین چیزى امکان نداشت و در سرنوشت بشریت نوشته نشده بود، خواست همیشگى بشر قرار نمى گرفت
(178) .
خداى متعال به حقیقت این اجتماع بشرى اشاره نموده مى فرماید:
(نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعیشَتَهُمْ فِى الْحَیوةِ الدُّنْیا وَرَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیّاً ) (179)
در معناى خودخواهى و انحصارطلبى انسان مى فرماید:
(اِنَّ الاِنْسانَ خُلِقَ هَلوُعاً اِذا مَسَّهُ الشَّرُ جَزوُعاً وَاِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنوُعاً ) (180)
خرد و قانون 
اگر درست دقت کنیم خواهیم دید قانونى که بشر پیوسته در آرزوى آن است و مردم تنها و دسته دسته با نهاد خدادادى لزوم چنان مقرراتى را که سعادتشان را تاءمین کند، درک مى کنند، همانا قانونى است که جهان بشریت را از آن جهت که جهان بشرى است بى تبعیض و استثنا به نیکبختى رسانیده در میانشان کمال عمومى را برقرار سازد و بدیهى است تا کنون در دوره هاى گوناگون زندگى بشر، چنین قانونى که تنظیم یافته عقل و خرد باشد، درک نشده است و اگر چنین قانونى به حسب تکوین به عهده خرد گذاشته شده بود، البته در این روزگاران دراز براى بشریت درک و مفهوم مى شد بلکه همه افراد مردم که با جهاز تعقل مجهز مى باشند آن را تفصیلاً درک مى کردند چنانکه لزوم آن را در جامعه خود درک مى کنند.
و به عبارت روشنتر: قانون کامل مشترکى که باید سعادت جامعه بشرى را تاءمین کند و باید بشر از راه آفرینش و تکوین به سوى آن هدایت شود، اگر تکوینا به عهده خرد گذاشته شده بود، هر انسان با خردى آن را درک مى کرد چنانکه سود و زیان و سایر ضروریات زندگى خود را درک مى کند ولى از چنین قانونى تا کنون خبرى نیست و قوانینى که خود به خود یا با وضع یک فرد فرمانروا یا افراد یا ملل که تا کنون در جامعه هاى بشرى جریان یافته ، براى جمعى مسلم براى غیر آنان غیر مسلم است و دسته اى از آن با اطلاع و دسته اى بى اطلاع مى باشند و هرگز همه مردم که در ساختمان بشرى مساوى و همه با خرد خدادادى مجهزند درک مشترکى در این باب ندارند.
شعور مرموزى که ((وحى )) نامیده مى شود 
با بیان گذشته روشن شد که قانونى را که سعادت جامعه بشرى را تاءمین کند خرد درک نمى کند و چون به مقتضاى نظریه هدایت عمومى ، وجود چنین درکى در نوع انسانى ضرورى است ناگزیر دستگاه درک کننده دیگرى در میان نوع انسانى باید وجود داشته باشد که وظایف واقعى زندگى را به آنان بفهماند و در دسترس همگان گذارد و این شعور و درک که غیر از عقل و حس مى باشد، ((شعور وحى )) نامیده مى شود، البته لازمه پیدایش چنین نیرویى در انسانیت این نیست که در همه افرد پیدا شود چنانکه نیروى تناسل در انسانیت آفریده شده ولى درک لذت ازدواج و مهیّا شدن براى آن ، تنها در افرادى پیدا مى شود که به سن بلوغ برسند و شعور وحى در افرادى که ظهور نکرده ، شعورى است مرموز چنانکه درک لذت ازدواج براى افراد نابالغ انسان ، درکى است مرموز.
خداى متعال در کلام خود در خصوص وحى شریعت خود و نارسایى عقل در این خصوص اشاره کرده مى فرماید :
((اِنّا اَوْحَیْنا اِلَیْکَ کَما اَوْحَیْنا اِلى نُوحٍ والنَّبِییّنَ مِنْ بَعْدِهِ ... رُسُلاً مُبَشِّرین وَمُنْذِرینَ لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ) (181) .
پیغمبران - عصمت نبوت  
ظهور پیغمبران خدا نظریه وحى را که در فصل سابق گذشت تاءیید مى کند پیغمبران خدا مردانى بودند که دعوى وحى و نبوت نمودند و براى دعوى خود حجت قاطع اقامه کردند و مواد دین خدا را که همان قانون سعادتبخش خدایى است ، به مردم تبلیغ نموده در دسترس عموم گذاشتند و چون پیغمبران که با وحى و نبوت مجهز بودند، در هر زمان که ظاهر شدند بیش از یک فرد یا چند فرد نبودند، خداى متعال هدایت بقیه مردم را با ماءموریت دعوت و تبلیغ که به پیغمبران خود داده ، تتمیم و تکمیل فرمود.
و از اینجاست که پیغمبر خدا باید با صفت عصمت متصف باشد؛ یعنى در گرفتن وحى از جانب خدا و در نگهدارى آن و در رسانیدن آن به مردم از خطا مصون باشد و معصیت (تخلف از قانون خود) نکند؛ زیرا - چنانکه گذشت - تلقى وحى و حفظ و تبلیغ آن سه رکن هدایت تکوینى مى باشند و خطا در تکوین معنا ندارد.
گذشته از اینکه معصیت و تخلف از مؤ داى دعوت و تبلیغ خود، دعوتى است عملى به ضد دعوت و موجب سلب وثوق و اطمینان مردم است از راستى و درستى دعوت و در نتیجه غرض و هدف دعوت را تباه مى کند.
خداى متعال در کلام خود به عصمت پیغمبران اشاره نموده مى فرماید:
(وَاجْتَبَیْناهُمْ وَهَدَیْناهُمْ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ ) (182)
و باز مى فرماید:
(عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ اَحَداً اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَاِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغَوُا رِسالاتِ رَبِّهِمْ ) (183) .
پیغمران و دین آسمانى 
آنچه پیغمبران خدا از راه وحى به دست آورده و به عنوان پیغام و سفارش خدایى به مردم رسانیدند ((دین )) بود؛ یعنى روش زندگى و وظایف انسانى که سعادت واقعى انسان را تاءمین مى کند (184) .
دین آسمانى به طور کلى از دو بخش اعتقادى و عملى مرکب مى باشد، بخش ‍ اعتقادى یک رشته اعتقادات اساسى و واقع بینى ها است که باید انسان پایه زندگى خود را به روى آنها گذارد و آنها سه اصل کلى
((توحید، نبوت و معاد)) است که با اختلال یکى از آنها پیروى دین صورت نبندد.
و بخش عملى یک رشته وظایف اخلاقى و عملى است که مشتمل است بر وظایفى که انسان نسبت به پیشگاه خداى جهان و وظایفى که انسان در برابر جامعه بشرى دارد. و از اینجاست که وظایف فرعى که در شرایع آسمانى براى انسان تنظیم شده بر دو گونه است اخلاق و اعمال و هر یک از آنها نیز بر دو قسم است :
الف - قسمتى ، اخلاق و اعمالى است که به پیشگاه خداوندى ارتباط دارد مانند خلق و صفت ایمان و اخلاص و تسلیم و رضا و خشوع و مانند عمل نماز و روزه و قربانى و این دسته بویژه
((عبادات )) نامیده مى شود و خضوع و بندگى انسان را نسبت به پیشگاه خدایى مسجل مى سازد.
ب - و قسمتى ، اخلاق و اعمال شایسته اى است که به جامعه ارتباط دارد مانند اخلاق و صفات بشر دوستى و خیرخواهى و عدالت و سخاوت و مانند وظایف معاشرت و داد و ستد و غیر آنها و این قسم بویژه
((معاملات )) نامیده مى شود.
و از طرف دیگر نوع انسانى تدریجا متوجه کمال است و جامعه بشرى به مرور زمان ، کاملتر مى شود، ظهور این تکامل در شرایع آسمانى نیز ضرورى است و قرآن کریم نیز همین تکامل تدریجى را (چنانکه از راه عقل به دست مى آید) تاءیید مى کند و چنانکه از آیاتش استفاده مى شود هر شریعت لاحق از شریعت سابق کاملتر است ، مى فرماید:
(وَاَنْزَلْنا اِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ ) (185) .
و البته چنانکه نظریات علمى نشان مى دهد و قرآن کریم نیز تصریح مى کند، زندگى جامعه انسانى در این جهان ابدى نیست و طبعا تکامل نوع وى نامتناهى نخواهد بود و از این روى ، کلیات وظایف انسانى از جهات اعتقاد و عمل ناگزیر در مرحله اى متوقف خواهد شد بالتبع نبوت و شریعت نیز روزى که از جهت کمال اعتقاد و توسعه مقررات عملى به آخر مرحله رسید، ختم خواهد گردید.
و از اینجاست که قرآن کریم براى روشن ساختن اینکه اسلام ، دین محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم آخرین و کاملترین ادیان آسمانى است ، خود را کتاب آسمانى غیر قابل نسخ و پیغمبراکرم را خاتم انبیا و دین اسلام را مشتمل به همه وظایف ، معرفى مى کند؛ چنانکه مى فرماید:
(وَاِنَّهُ لَکِتابٌ عَزیزٌ لایاءتیِه الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ ) (186) .
و مى فرماید:
(ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَخاتَمَ النَّبِیّینَ ) (187) .
و مى فرماید:
(وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَىْءٍ ) (188) .








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ