پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29328
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 4:3 ع توسط جواد قاسم آبادی


68 - لحظه هاى سبز
شیخ جعفر کاشف الغطاء (1294 - 1373 ه‍ .ق ) مرجع بزرگ و محقق عالیقدر شیعه ، در یکى از مساجد نجف اشرف اقامه نماز جماعت مى نمود و در ظهر یکى از روزها، مردم به مسجد آمدند و در صفوف جماعت در انتظار آمدن آقا نشستند، ولى آمدن او طول کشید و آنها برخاستند و نماز خود را فرادى خواندند. در بین نماز شیخ جعفر به مسجد آمد و دید مردم فرادى نماز مى خوانند، بسیار ناراحت شد و آنها را سرزنش کرد و گفت : آیا در میان شما یک نفر مورد اطمینان نیست که هر گاه من به مسجد نرسیدم به او اقتدا کنید، و نماز را به جماعت بخوانید؟! در این حال ، چشمش به مرد تاجر نیکوکارى افتاد که (نزد شیخ جعفر مورد وثوق بود)، دید در گوشه اى از مسجد نماز مى خواند. نزد او رفت و به او اقتدا نمود. مردم نیز به پیروى از شیخ ، صفها را منظم کرده و به آن تاجر صالح ، اقتدا کردند. آن تاجر احساس ‍ کرد که شیخ و مردم به او اقتدا کرده اند، بسیار شرمنده شد. از طرفى شرعاً نمى توانست نماز خود را قطع کند. نماز را با زحمت به پایان رساند، بعد از نماز فوراً برخاست که به کنارى برود، آمد که دست شیخ را ببوسد، شیخ دست او را گرفت و اصرار کرد که باید نماز عصر را نیز بخواند و او قبول نمى کرد، سرانجام شیخ گفت ، یا باید نماز جماعت را تو بخوانى و ما به تو اقتدا کنیم ، و یا باید دویست لباس شامى به اینجا (براى فقرا) بیاورى . آن تاجر با خوشحالى گفت : حاضرم آن لباسها را به اینجا بیاورم و امامت نماز جماعت را قبول نکنم . شیخ گفت : باید قبل از نماز آن لباسها را بیاورى . تاجر قبول کرد و شخصى را فرستاد و آن لباسها را از مغازه اش به مسجد آورد و شیخ جعفر آن لباسها را میان فقرا تقسیم نمود. سپس برخاست و اقامه نماز جماعت را کرد و مردم نماز عصر را با امامت شیخ بجاى آوردند.(74)
69 - عمل به تکلیف در همه حال
شبى که ما مى خواستیم به کویت برویم با برادران جلسه گرفتیم که ویزا بگیریم ، ولى مى بایست از کویت بگیریم . من با یکى از برادران در کویت تماس گرفتم و او به نام ((روح الله مصطفوى )) دو عدد ویزا گرفت و شبانه بوسیله ماشین یکى از برادران (قرار شد به کویت برویم ) حرکت کردیم .
امام (ره ) تصمیم گرفته بود که از نجف هجرت کند و طى مشورتهاى بنا داشتیم از کویت به سوریه برویم . چون امام تاءکید داشتند به کشورهاى اسلامى بروند، تصمیم گرفتیم با ماشین خودمان برویم ، البته این تصمیم مخفیانه بود. قرار شد صبح زود حرکت کنیم ولى از آنجا که دولت عراق کاملاً مواظب اوضاع بود، تصمیم گرفتیم شبانه رفتن خود را به دولت بگوئیم . البته دولت عراق هم توطئه هاى خود را چیده و به دولت کویت خبر داده بودند... شبانه حرکت کردیم ، در بین راه صبحانه خوردیم . ماشین همچنان به طرف مرز کویت حرکت کرد. نزدیک ظهر بود که در مقابل یک مسجد توقف کردیم . ما مى خواستیم نماز بخوانیم ، امام فرمودند: ((
آیا مسجد امام جماعت دارد یا خیر؟)) گفتیم که دارد. امام گفتند:((اگر امام جماعت دارد باید بایستید پشت سرش نماز بخوانید یا ظهر نشده از اینجا برویم ، و اگر ظهر شد و خواستید نماز را فرادى بخوانید درست نیست )). ما هم بطرف مرز حرکت کردیم . به مرز عراق که رسیدیم ، برادران رفتند گذرنامه ها را مُهر خروج بزنند، در همان حال امام مى خواستند نماز بخوانند، در دفتر مدیریت گمرک نشسته بودیم که ناگهان چشم امام به عکس بزرگى از صدام افتاد که روى دیوار نصب کرده بودند. فوراً بیرون آمدند و گفتند: ((براى نماز خواندن به جاى دیگرى برویم )). و در لب مرز نماز را به جماعت خواندیم .(75)
70 - شمع جمع
در یکى از روزهاى سرد زمستانى دوران انقلاب مسئولان زندان براى آزار و اذیت زندانیان پتوهاى آنها را گرفتند و به هر کدام یک پتو دادند که از آن ، هم زیرانداز و هم روانداز استفاده کنند. هیچ کس نمى توانست از شدّت سرما بخوابد. ساعت ده شب آیة ا... حسین غفارى (1335 - 1394 ه‍ .ق ) به پشت دَرِ زندان رفت و دَر را محکم زد. چپى ها و مجاهدین هم ایستاده بودند. همه جا سکوت و هیچ کس اعتراضى نداشت .
مسئولان زندان حاضر شدند، شهید غفارى به آنها گفت : این آقایان سردشان است ، پتوهاى آقایان را بدهید.
مسئول زندان براى آنکه نفاق ایجاد کند، گفت : آقاى شیخ ! شما دیگر چرا از این منافقین و کمونیستها دفاع مى کنید؟!
در جواب گفت : اگر قرار است زنده بمانند پتوهایشان را بدهید، هوا سرد است . اگر شما فکر آنها را قبول ندارید من هم قبول ندارم ولى انسان باید از شرایط انسانى برخوردار باشد، پتوهایشان را بدهید.
مسئول زندان گفت : آقاى شیخ ، اگر جنجال راه بیندازى کتک مفصّل خواهى خورد.
کم کم صداى زندانیان در آمد و به تدریج صداها اوج گرفت و حیاط زندان شلوغ شد. در نتیجه آنها مجبور شدند پتوها را برگردانند. پتوها که به داخل زندان آورده شد، صداى صلوات که سمبل بچه هاى مسلمان بود بلند شد. بعد از این واقعه تعدادى از مارکسیستها به آقا مراجعه کردند تا نماز بخوانند و شهید غفارى نماز را به آنها آموزش داد.
بسیارى از چپیها مسلمان شدند و تعدادى از مجاهدین از عقایدشان دست برداشتند. از آن پس اذان گفتن نیز شروع شد و به دنبال آن نماز جماعت برپا گردید، که شهید غفارى امام جماعت آن بود.
(76)
71 - مرگ امام جماعت از خبر گناه ماءموم
در اوائل حکومت قاجاریه ، حکومت استبدادى قاجار، یک شخص را براى استاندارى شیراز انتخاب کرد. استاندار عده اى از رجال مملکت را در جشنى دعوت کرد و یهودیان محل را نیز دعوت نمود و مجلس عیش و نوش و رقص و ساز و آواز تشکیل داد. یکى دو نفر از افرادى که در نماز جماعت آیة ا... حاج میرزا حسین یزدى شرکت مى کردند در آن جلسه شرکت نمودند. وقتى این خبر را به میرزا حسین یزدى رسانیدند، روز جمعه پس از نماز ظهر روى پله منبر نشست و بسیار گریست و گفت : شنیدم از مسجدى ها در جلسه عیّاشى یهودیان شرکت نموده اند، اگر شما مسلمان هستید چرا خلاف دستور خدا، رفتار مى کنید؟ شما جان مرا به خطر انداختید، و از دیشب خوابم نبرده است .
دیگر طاقت نداشت نماز عصر را بخواند از مسجد بیرون رفت و به بستر بیمارى افتاد. طبیب به بالینش آوردند، گفت : خوبست او را به باغى از باغهاى اطراف ببرید. آقا خیلى افسرده اند.
این مرد الهى از وحشتى که در مورد گناه ماءمومین به جانش افتاده بود بعد از اندکى با آن حال از دنیا رحلت نمود.
(77)

صاحبدلى به مدرسه آمد زخانقاه

بشکست صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود؟

تا اختیار کردى از آن این طریق را

گفت : آن گلیم خویش برون مى کشد ز آب

و آن سعى مى کند که بگیرد غریق را

((سعدى ))
72 - توصیه هاى امام قدّس سرّه
قبل از آنکه امام تبعید بشود صاحب یکى از کارخانجات بزرگ در تهران که مسجدى ساخته بود. از امام تقاضا کرد که براى تبلیغ و امامت جماعت یک مبلغ اعزام کنند. امام ابتدا با اکراه این موضوع را پذیرفتند و پس از تعیین یک روحانى در هنگام اعزام به او فرمود: وظیفه شما علاوه بر تبلیغ و امامت این است که دو موضوع را از یاد نبرید!
اول : در این مسجد از من نامى برده نشود.
دوم : برخورد شما با بانى مسجد بگونه اى باشد که خیال نکند که به ثروت و مال او چشم طمع دوخته ایم .
(78)
73 - پرواز تا بى نهایت
میرزا جواد آقا تهرانى ( 1368 ه‍ .ش ) هیچ گاه در محرابى به عنوان امام جماعت نایستادند، مگر زمانى که در جبهه هاى جنگ حضور داشتند. خود ایشان نقل مى فرمودند:
وقتى دیدم این جوانان جان خویش را در طبق اخلاص گذاشته و در راه خدا تا پاى جان آمده اند، وقتى از من ناچیز، یک تقاضا دارند ((که برایمان نماز بخوان ))، شرمم آمد که این خواسته آنان را رّد کنم !
آقا همیشه توصیه مى فرمودند که : نماز را به جماعت بخوانید. و خودشان هرگاه امکان داشت نماز را به جماعت یا به امامت غیر انجام مى دادند.
یکى از شاگردان ایشان نقل فرمود که ، براى دیدار با حضرت آیة ا... العظمى اراکى ؛ به محضر ایشان رفتم . صحبت از آقاى میرزا جواد آقا تهرانى شد. حضرت آیة ا...اراکى فرمودند: ((براى آقا میرزا، در نماز خلع روح حاصل مى شد)).
با اینکه خود حاضر نبودند در نماز جماعت امامت کنند ولى حاضر بودند به هر طلبه اى اقتدا نمایند و گاهى بى خبر مى دیدیم پشت سر یکى از شاگردان به نماز ایستاده اند.
(79)
74 - اقامه نماز جماعت
بعد از شهادت حاج آقا مصطفى ؛ همان روز ظهر، صداى اذان بلند شد. امام بلند شد و تشریف برد وضو گرفت و فرمود: من مى روم مسجد. گفتم : به یکى از خادمها، که زود برو و به خادم مسجد بگو سجاده را پهن کند. او به مسجد رفت و دیده بود خادم مسجد نیست . و اصلاً کسى احتمال نمى داد امام آنروز با این عظمت و بزرگى مصیبت ، براى اقامه نماز جماعت به مسجد بروند. وقتى مردم فهمیدند که امام به مسجد مى آید جمعیت یک دفعه از همه طرف به مسجد ریختند. ما وقتى به مسجد رسیدیم ، مردم همه گریه مى کردند چه گریه اى ! امام وارد مسجد شدند، و این عربها تعّجب مى کردند و به همدیگر مى گفتند: (خمینى ابداً ما یبکى ) خمینى ابداً گریه نمى کند. امام نماز را خواند و بعد از نماز جماعت ، روضه خوانده شد. و امام و همه حضار گریستند.(80)
75 - رعایت حقوق مردم در نماز جماعت
حضرت امام در طول مدّتى که در نجف اشرف اقامت داشت ، سالى چند بار به مناسبت زیارتهاى ویژه امام حسین علیه السّلام به کربلا مشرّف مى شد. آنجا در منزل محقّرى که یکى از اهالى کویت در اختیار آن حضرت قرار داده بود سکونت مى گزید. در کربلا، مغرب ها بیشتر در حسینیه مرحوم آیة ا... بروجردى و ظهرها در همان منزل ، نماز جماعت به امامت امام اقامه مى شد. نماز جماعت منزل ، بیشتر با شرکت جمع معدودى از دوستان در اتاق بیرونى و گاهى که جمعیت بیشتر مى شد، در حیاط منزل برگزار مى شد. مساحت حیاط حدود 50 متر بود و فرش هم به اندازه کافى نبود از این رو افراد عباهایشان را تا مى کردند و به عنوان سجاده و زیرانداز روى آن به نماز مى ایستادند. وقتى حضرت امام از اتاق اندرونى که پشت به قبله بود براى اقامه نماز وارد حیاط مى شدند، براى رسیدن به جلوى جمعیت مى بایست از میان صفوف جماعت عبور کنند، تمام افراد حاضر بى گمان افتخار مى کردند که عبایشان با قدم مبارک امام متبرک شود و على القاعده امام نیز به این نکته واقف بودند. با این حال هنگام عبور، چه از پشت صفوف که کفشها بود و چه در مسیر که عباها پهن بود، با حرکتى احتیاطآمیز و برداشتن گامهاى مناسب ، با دقت سعى مى کردند که به هیچ وجه پایشان را نه روى کفشها بگذارند و نه روى عباهاى دیگران . بدین گونه عملاً رعایت دقیق حق مردم را به مقلّدان و پیروان خود مى آموختند.(81)
76 - هرگز در پى محراب و مسجد نبود
در مهر ماه سال 41 به عشق زیارت امام و براى تحصیل علوم دینى در حدود سیزده سالگى وارد قم شدم . کمتر روزى بود که از کوچه پس ‍ کوچه هاى یخچال قاضى (محل اقامت امام ) عبور نکنم . آنجا دیار یار بود و حتى دیوارهاى گلى اش برایم زیبا، دل انگیز و دوست داشتنى بود. در مدرسه فیضیه ساکن بودم . گرچه در آنجا و صحنها و حرم حضرت معصومه علیهاالسّلام نماز جماعتهاى متعدد و با شکوه بر پا بود، امّا همه چیز و همه کس را به هنگام غروب رها و تا یخچال قاضى به سر مى دویدم ، تا پشت سر امام در منزلشان به نماز جماعت بایستم .
در آن زمان یکى از نشانه هاى شخصیت یک مجتهد یا یک مرجع در این بود که در مسجدى بزرگ و معروف یا نزدیک به حرم ، نماز جماعتش برگزار شود و ماءمومین بیشترى داشته باشد. امّا حضرت امام در حالى که مجلس ‍ درسشان در مسجد سلماسى واقع در نزدیکى یخچال قاضى ، آکنده از درسخوان ترین طلاّب و فضلا بود، امام براى امامت جماعت هرگز در پى محراب و مسجد نبودند و فقط تعداد انگشت شمار که به هنگام مغرب خود را به خانه محقرشان مى رساندند، توفیق مى یافتند که با امام نماز جماعت بخوانند که حقیر کوچکترین آنها بودم .
(82)
77 - احیاء مسجد، احیاء دلها
در یکى از سفرهایشان که مصادف با ماه رمضان بود در مسجدى دور افتاده ، متروک و بسیار کوچک که بیش از یک اتاق گِلى نداشت به اقامه نماز جماعت مى پرداختند. این در حالى بود که عده اى از علماء به ایشان پیشنهاد کردند که در مسجد جامع شهر اقامه جماعت کنند. امّا امام قدّس سرّه قبول نکردند و فرمودند: ((در مسجد جامع کسى هست که اقامه جماعت مى کند ولى در این مسجد کسى نیست که اقامه جماعت کند از این رو این مسجد را باید احیاء کرد)).(83)
78 - نباید از مردم دور بود
امام رحمة ا... فرمود: در دوران رضاخان من از یکى از ائمه جماعات سؤ ال کردم که اگر یک وقت رضاخان لباسها را ممنوع کند و اجازه پوشیدن لباس روحانى به شما ندهد چه کار مى کنید؟ او گفت : ما توى منزل مى نشینیم و جایى نمى رویم . گفتم : من اگر پیشنماز بودم و رضاخان لباس را ممنوع مى کرد همان روز با لباس تغییر یافته به مسجد مى آمدم و به اجتماع مى رفتم . نباید اجتماع را رها کرد و از مردم دور بود.(84)
79 - حدیث پایدارى
حادثه حمله عمّال رژیم پهلوى به مدرسه فیضیه :
در آن روز من ، ابتداء در مدرسه فیضیه بودم . وضع مجلس و مدرسه را غیر عادى دیدم . در وسط مجلس از مدرسه بیرون و به منزل امام خمینى رفتم . چند نفر دیگر از طلاّب در حضور امام نشسته بودند. من وضع مدرسه فیضیه را تعریف مى کردم ، در همین حال چند نفر از طلاّب کتک خورده و زخمى وارد منزل امام شدند و جریان مدرسه را تعریف کردند که طلاّب را زدند و گشتند و زخمى کردند. یکى از طلاّب به امام عرض کرد اجازه بدهید دَرِ منزل را ببندند مبادا به منزل حمله کنند. امام فرمودند: نه ، اجازه نمى دهم . یکى از علماء که از دوستان امام هم بود در کنار ایشان نشسته بود عرض کرد: پیشنهاد بدى نیست اجازه بدهید در را ببندند خطرناک است . فرمودند: گفتم نه ، اگر اصرار کنید از خانه خارج مى شوم و به خیابان مى روم . این چوبها را باید به سر من زده باشند، به سر طلاّب زده اند! حالا من درِ خانه ام را ببندم ؟ این چه حرفى است ! بعداً رفتند وضو گرفتند و در وسط حیاط منزل با طلاّب نماز جماعت خواندند و صحبت کوتاهى هم براى حاضرین کردند و فرمودند: اینها (رژیم شاه ) تمام شدند. ریشه خودشان را کندند، خودشان را رسوا کردند، مگر با مدرسه فیضیه امام صادق مى شود مخالفت کرد؟
این نماز در آن حال و این صحبتها در آن جّو و خفقان و ترس قوت قلب همه طلاّب و علماء و مبارزین بود.
(85)
80 - چرا ما رعایت نمى کنیم ؟
در نجف ، یک روزى خدمت امام رسیدم . از ایشان سؤ ال کردم . از مسائلى که در ترکیه به هنگام تبعید شاهد آن بوده اند. امام فرمودند: ((یک مسجدى نزدیک ما بود. روزهاى جمعه مى رفتیم آن مسجد لااقل پنج هزار نفر در این مسجد حاضر مى شدند. بقدر پنج کلمه صداى بلند کسى از این پنج هزار نفر نمى شنید و زیاد مرا در حیرت انداخته بود که ، چرا ما مثلاً این ابهّت و جلالت را حفظ نمى کنیم ؟!
فکر کردم اگر یک خارجى بیاید اینجا و این مسجد را ببیند، بعد هم بیاید آنجا در نجف ، آن مسجد هندى را ببیند، بعد بیاید قم ، مسجد اعظم را ببیند و نماز خواندن ما را، قطعاً خواهد گفت : نماز این است (که اینها دارند) نه آنکه ما داریم ! (در ایران ؟) و ما جلالت و قدر نماز را حفظ نکردیم . اینها اگر یک وقت مثلاً کسى بود که درست نایستاده بود رفیقش مى خواست به این حالىّ بکند، با اشاره به او حالّى مى کرد عقب بیاید. اینها مرا متاءثر مى کرد این امور را که مى دیدم . (که چرا ما در ایران چنین رعایت نمى کنیم )
(86)









طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ