پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29328
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 4:4 ع توسط جواد قاسم آبادی


81 - نماز در مساجد متروکه
مردم علاقه مند بودند که لااقل یک فریضه خود را با مرحوم حاج شیخ عباس قمى (1293 - 1359 ه‍ .ق ) بجا آوردند و به همین اندازه از فیض ‍ وجودش بهره مند شده باشند. یکى از عادات این مرد این بود که اغلب اوقات نماز خویش را در مساجد متروکه بجا مى آورد. اتفاقاً به محض اطلاّع مردم روز به روز بر کثرت جمعیت افزوده مى شد تا بحّدى که آن مسجد مورد علاقه مردم و به دست همان مردم تعمیر مى گردید. شیخ پس از انجام مقصودش ، دیگر به نماز در آن مسجد حاضر نمى شد و یک مسجد متروکه و مخروبه دیگر را انتخاب مى کرد و بدون اطلاّع مردم چند نوبت اداء فریضه جماعت را در آن جا ادامه مى داد. پس از چند روز باز مردم مطلع شده و از راههاى بسیار دور براى درک نماز ایشان به آن مسجد مى شتافتند و باز مسجد مخروبه دیگر معمور مى شد.(87)
82 - نمازهایشان همه به جماعت خوانده مى شود
ایشان (رهبر معظم انقلاب ) از برنامه هایى که دارند و تقریباً مى شود گفت که هیچگاه ترک نمى شود این است که حداقل یک ساعت مانده به اذان صبح بیدار مى شوند و تا اذان صبح به تهجد و شب زنده دارى مشغولند، پس نماز صبح را مى خوانند... یکى از توفیقاتى که ایشان دارند این است که نمازهایشان همه به جماعت خوانده مى شود حتى نماز صبح . نماز صبح در درون خانه به جماعت خوانده مى شود، نماز ظهر هم با شرکت تعدادى از ملاقات کنندگان و نیز افرادى که در دفتر هستند برگزار مى شود. گاهى وقتها هم بعضى از افراد از شخصیتها و علمایى که از علاقمندان ایشان هستند و دوست دارند نماز را با ایشان بخوانند ظهر یا شب براى حضور در نماز جماعت به آنجا مى آیند...(88)

سر خوش ز سبوى غم پنهانى خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانى خویشم

در بزم وصال تو نگوییم ز کم و بیش

چون آینه ، خو کرده حیرانى خویشم

لب باز نکردم به خروشى و فغانى

من محرم راز دل طوفانى خویشم

از شوق شکر خند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ، زگران جانى خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانى خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندى و مستى

عمریست پشیمان ز پشیمان خویشم

هر چند (امین ) بسته دنیانیم اما

دلبسته یاران خراسانى خویشم

((آیة ا... خامنه اى ))
83 - سى سال در صف اول نماز جماعت
میرزا جود آقا ملکى تبریزى ؛ (1343 ه‍ .ق ) در مورد یکى از عالمان بزرگ مى نویسد:
از یکى از عالمان بزرگ نقل شده است که : او سى سال در صف اول نماز جماعت اقتدا مى کرد، پس از سى سال روزى به عللى نتوانست خود را به صف اول برساند، از این رو در صف دوم ایستاد، و از این که مردم او را در صف دوم دیدند گویا در خود خجالتى احساس کرد. در این حال متوجه شد که در این مدّت طولانى که در پیشاپیش مردم و در ردیف اول نماز جماعت مى ایستاد از روى ریا بوده است و بر این اساس تمام آن سى سال نماز را قضا کرد.
در ادامه مى نویسد: برادرم ! بنگر به این عالم مجاهد، و در مقام و منزلش ‍ دقت نماى که چگونه در این زمان دراز نماز جماعتش ، آنهم در صف اول فوت نگردیده و با این وصف متصدى امامت جماعت نشد. و بنگر به احتیاط او، که چگونه به خاطر یک شبهه ، این همه نماز را قضا کرد و از اینجا عظمت امر اخلاص و اهمیتى را که علماى سلف براى آن قائل بوده اند، دریاب !
(89)
84 - مردان خدا
در سال 1318 ه‍ .ش ، از تهران براى دیدن پدرم ، آیة ا... حاج آخوند ملاّ عباس تربتى (1251 - 1322 ه‍ .ق ) و مادرم به تربت رفتم . پدرم از تربت چند سالى بود به کاریزک بازگشته بود و در ده زندگى آرامى را مى گذرانید. در بهار آن سال بارندگى زیاد شده بود و چون خانه هاى ده همه خشتى است گنبدهاى کوچک بسیارى از خانه ها خراب شده بود. از جمله مسجد ده که داراى چهار گنبد کم ارتفاع خشتى از این قبیل بود. سه تا از گنبدها به کلى فرو ریخته بود و از یکى دیگر نیمى ریخته و نیمه دیگر آن باقى مانده بود. به سبب پیش آمدهاى آن چند سال مردم تقریباً در همه جا نسبت به امور دینى کم اعتناتر گشته بودند و از این رو هنوز کسى براى نوسازى مسجد اقدام نکرده بود و آواره هاى فرو ریخته همچنان تپه خاکى ، در کف مسجد باقى بود. پدرم در زیر همان قسمت که نیمى از آن فرو ریخته بود، مقدارى از آوارها را کنار زده و حصیر را پاکیزه کرده بود و سه نوبت نمازش ‍ را مى رفت و در همانجا مى خواند. روزى بعد از نهار خواستم استراحت بکنم ، پدرم برخاست و وضو گرفت و به مسجد رفت من نیز غنیمت دانستم که نماز جماعتى پس از چند سال با آن مرد الهى بخوانم . وضو گرفتم و به مسجد رفتم . از جانبى وارد شدم که مرا ندید و آهسته جلو رفتم . در رکعت دوم نماز بود و خدا مى داند که میان این نمازش در حال تنهایى ، در میان آوارهاى فرو ریخته مسجد این ده ، با نمازى که چند قبل در مسجد گوهرشاد (مشهد) به ایشان اقتدا کردم و نیمى از مسجد گوهر شاد و تمامى یک شبستان از جمعیتى که به او اقتدا کرده پر بود از لحاظ طماءنینه و قرائت و همه ذکرهاى واجب و مستحب ذره اى تفاوت نداشت ... هو معکم اینما کنتم (90)

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

((حافظ))
85 - تاءثیر روح بزرگ

ماءمورینى که محافظ مدرّس بودند، ابتدا از نزدیک شدن به آقا، بر حذر داشته مى شدند. ولى پس از چندى از مریدان و حامیان آقا مى گردیدند. آنها در ظاهر حالتى خشن به خود مى گرفتند تا شک ماءموران شهربانى را بر نیانگیزند و در حقیقت یار و پرستار با وفاى او بودند. نیروهاى مخصوص و جاسوسان وقتى که از این روابط مطلع مى شدند ماءمورین را به جاى دیگر انتقال مى دادند و عده اى دیگر را به جاى آنها مى آوردند. ولى طولى نمى کشید که تازه واردین هم به ایشان علاقمند مى شدند و تحت تاءثیر روح بزرگ و کمالات معنوى مدرّس قرار مى گرفتند. از این رو است که هر سه ماه یکبار ماءمورین را تغییر مى دادند. یکى از زندانبانان گفته بود: روزى که به قلعه خواف آمدم چندان آشنایى با آقا نداشتم . بعد از چندى فهمیدم که چه سیّد بزرگوارى است ، یک روز سؤ ال کردم : آقا براى شما این نان و ماست و خوراک بادمجان کافى است ؟ اجازه بدهید تا غذاى بهترى برایتان تهیه کنیم ؟ آقا پاسخ داد:

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق

که بار منّت خود بِه که با منّت خلق

وقتى مدرّس وضو مى گرفت و به نماز مى ایستاد، ماءمورین زندان سعى مى کردند خود را سریعاً به آقا برسانند و در نماز او شرکت کنند.(91)
86 - نماز جماعت پر شکوه
یکى از خاطرات خوب من درباره نماز جماعت ، مربوط به آخرین روز اسارت است . آن روز وقتى متوجه شدیم که ظهر شرعى فرا رسیده ، پتوهاى داخل آسایشگاهها را در وسط حیاط پهن کردیم . از طرفى چون ماءمورین صلیب سرخ در آنجا بودند، نگهبانها چیزى به ما نگفتند و ممانعتى نکردند. ما هم از فرصت استفاده کردیم و به اتفاق حدود 600 نفر، نماز جماعت پر شکوهى را برگزار کردیم .(92)
87 - ابلاغ دستورات !
حدود ظهر روز پانزدهم اسفند، یعنى دومین روز اقامت در ((موصل 1)) صداى صوتى شنیده شد و به دنبال آن دستور دادند که در میدان بزرگ اردوگاه جمع شویم . دقایقى بعد سروان عراقى از راه رسید و سلامى کرد و رو به مترجم گفت : کار ندارم در جبهه چکار مى کردید. باید بگویم توجه داشته باشید که شما الان در دست ما اسیرید، قانونهایى برایتان مى گویم ، احترام بگذارید، تا ما نیز به شما احترام بگذاریم و بعد با تاءکید اضافه کرد که :
((صَلاةُ الجماعةِ ممنوع ، صلاةُ الَلیلِ مَمْنُوع ، اَلْتَجَمْعُ اَکثُر مِن ثَلاثهِ نَفَراتٍ مَمْنُوع ، اَلْدُعا وَالقرآن بهِ صَوتِ عال مَمْنُوع ، مَنْ تَمَرَد عَنِ القانُونِ اَعامَلُ المُخالفین بِاَشَدِّ الْمُجازاتِ)).
نماز جماعت ممنوع ، نماز شب ممنوع ، اجتماع بیش از سه نفر ممنوع ، دعا و قرآن با صداى بلند ... ممنوع ، هر کس از قانون سرپیچى کند با شدیدترین وجه مورد تنبیه قرار مى گیرد.
(93)
88 - صحنه هاى زیبا
شکوه و عظمت صفهاى منسجم و فشرده نماز که از اول آسایشگاه تا نزدیک در رسیده بود از انتهاى صفها بیشتر نمایان بود. و حرکتهاى منظم و هماهنگ که ابهتش دشمن را به لرزه مى انداخت ، صمیمیت و یکدلى را بیشتر در قلبها زنده مى کرد، گویى این نماز متجّلى وحدت و یکپارچگى بود.
آن شب من به عنوان نگهبان ، کنار پنجره ! ایستاده بودم تا اگر سر و کله نگهبانان عراقى پیدا شد با رمز مخصوص ، دیگران را با خبر کنم . امّا آنقدر رکوع و سجود بچّه ها زیبا و با صفا بود که بکلى وظیفه ام را فراموش کرده بودم و خدا را شکر که آن موقع نگهبان نیامد و الاّ نمى دانم چه مى شد.
خوف دشمن از اینگونه برنامه هاى شکوهمند و منسجّم ، گوشه اى از حکمت نماز جماعت را براى ما ملموس مى نمود.
(94)
فصل چهارم : شب مردان خدا
89 - نافله ، عاشورا، جامعه
سیّد احمد بن سیّد هاشم بن سیّد حسن موسوى رشتى ، تاجر معروف از رشت ، این حکایت را در شهر کاظمین به درخواست شیخ عباس ‍ قمى علیهاالسّلام (1294-1359 ه‍ .ق ) به وى تعریف کرده است که :
در سال 1280 ه‍ .ق به قصد زیارت حجّ بیت الله الحرام از رشت به تبریز رفتم و در خانه حاجى صفر على ، تاجر تبریزى معروف منزل کردم . چون قافله نبود متحیّر ماندم . تا آن که حاجى جبّار جلودار سدهى اصفهانى بار برداشت به جهت طرابوزَن (ولایتى از ولایات ترکیه ) تنها از او مرکبى کرایه کردم و رفتم . چون به منزل اول رسیدیم ، سه نفر دیگر به تحریص حاجى صفر على به من ملحق شدند. یکى حاج ملاّ باقر تبریزى و حاجى سیّد حسین تاجر تبریزى و حاجى على نامى که خدمت مى کرد. پس به اتفاق روانه شدیم ، تا رسیدیم به سرزمین روم و از آنجا عازم طرابوزن شدیم . در یکى از منازل ما بین این دو شهر حاجى جبّار جلودار به نزد ما آمد و گفت : این منزل که در پیش داریم ترسناک است ، قدرى زود کوچ کنید که به همراه قافله باشید. چون در سایر منازل غالباً از عقب قافله به فاصله مى رفتیم ، پس ‍ ما هم تخمیناً دو ساعت و نیم یا سه ساعت به غروب مانده حرکت کردیم ، به قدر نیم یا سه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که هوا تاریک شد و برف باریدن گرفت ، به طورى که رفقاه هر کدام سر خود را پوشانیده تُند راندند. من نیز هر چه کردم که با آنها بروم ممکن نشد، تا آنکه آنها رفتند و من تنها ماندم . پس از اسب پیاده شده در کنار راه نشستم و خیلى مضطرب بودم ، چون پول زیادى براى خرج راه همراه داشتم . بعد از تاءمل و تفکّر تصمیم گرفتم که در همین موضع بمانم تا فجر طالع شود و به آن منزل که از آنجا بیرون آمده ایم مراجعت کنم و از آنجا چند مستحفظ به همراه داشته به قافله ملحق شوم . در آن حال در مقابل خود باغى دیدم و در آن باغ باغبانى که در دست بیلى داشت و بر درختان مى زد که برف از آنها بریزد، پس پیش ‍ آمد و به فاصله کمى ایستاد و فرمود: تو کیستى ؟ عرض کردم : رفقا رفتند و من ماندم ، راه را گم کرده ام . به زبان فارسى فرمود: ((نافله بخوان تا راه را پیدا کنى )) من مشغول نافله شدم ، بعد از فراغ از تهجّد باز آمد و فرمود: نرفتى ؟ گفتم : والله راه را نمى دانم . فرمود: زیارت جامعه بخوان . من جامعه را حفظ نداشتم و تاکنون حفظ ندارم با آنکه مکرّر به زیارت عتبّات مشرّف شدم . پس از جاى برخاستم و زیارت جامعه را تا آخر از حفظ خواندم . باز نمایان شد، فرمود: نرفتى ؟ هستى ؟! مرا بى اختیار گریه گرفت ، گفتم : هستم ، راه را نمى دانم . فرمود: عاشورا بخوان و زیارت عاشورا را نیز حفظ نداشتم و تاکنون ندارم . پس برخاستم و مشغول زیارت عاشورا شدم از حفظ، تا آنکه تمام لعن و سلام و دعاى علقمه را خواندم . دیدم باز آمد و فرمود: نرفتى ؟ هستى ؟! گفتم : نه هستم تا صبح ، فرمود: من حالا تو را به قافله مى رسانم . پس رفت و بر الاغى سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و فرمود: به ردیف من بر الاغ سوار شو، سوار شدم . پس عنان اسب خود را کشیدم تمکین نکرد و حرکت ننمود. فرمود: عنان اسب را به من ده ، دادم ، پس بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد. اسب در نهایت تمکین متابعت کرد. پس دست خود را بر زانوى من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمى خوانید، نافله ، نافله ، نافله ، سه مرتبه . باز فرمود: شما چرا عاشورا نمى خوانید؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا، سه مرتبه . و بعد فرمود: شما چرا جامعه نمى خوانید؟ جامعه ، جامعه ، جامعه ، و در وقت طى مسافت دایره وار سیر مى نمود. یک دفعه برگشت و فرمود: آنها رفقاى شما هستند، دیدم که بر لب نهر آبى فرود آمده مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند. پس من از الاغ پایین آمده که سوار اسب خود شوم نتوانستم ، پس آن جناب پیاده شد و بیل را در برف فرو کرد و مرا سوار کرد و سر اسب را به سمت رفقاه برگردانید. من در آن حال به خیال افتادم که این شخص کى بود که به زبان فارسى حرف مى زد و حال آن که غالباً زبانى جز ترکى و مذهبى جز عیسوى در آن حدود نبود و چگونه به این سرعت مرا به رفقاى خود رساند، به عقب نظر کردم ، احدى را ندیدم و آثارى از او پیدا نکردم . پس به رفقاى خود ملحق شدم .
(95)
90 - لحظه هاى خدائى یک جوان
از حضرت امام صادق علیه السّلام نقل است که روزى حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله در مسجد نماز صبح مى گذارد. پس نظر کردند بسوى جوانى که او را حارثة بن مالک نام داشت . دیدند که سرش از کثرت بى خوابى به زیر مى آید و رنگ رویش زرد شده و بدنش نحیف گشته است ...
حضرت از او پرسیدند: به چه حال صبح کردى و چه حال دارى اى حارثه ؟! عرض کرد صبح کردم یا رسول ا... با یقین . حضرت فرمود: بر هر چیزى که ادعا کنند حقیقتى و علامتى هست ، حقیقت و علامت یقین تو چیست ؟ عرض کرد: حقیقت یقین من یا رسول ا... این است که پیوسته مرا محزون و غمگین دارد و شبها مرا بیدار و روزهاى گرم مرا به روزه مى دارد و دل من از دنیا روى گردانیده و آنچه در دنیاست مکروه دل من گردیده است و یقین من به مرتبه اى رسیده که گویا عرش خداوندم را که براى حساب در محشر نصب کرده اند و خلایق همه محشور شده اند و گویا من در میان ایشانم و مى بینم اهل بهشت را که در بهشت تنعّم مى نمایند. و مى بینم اهل جهنم را که در میان آتش معذبند. حضرت به اصحاب فرمود: این بنده ایست که خدا دل او را به ایمان منوّر گردانیده است . پس فرمود: اى جوان بر این حال که دارى ثابت باش . عرض کرد یا رسول ا... دعا کن که حق تعالى شهادت را روزى من گرداند. حضرت دعا کرد و او در یکى از جنگها به فیض شهادت نائل آمد.
(96)

گفت پیغمبر صباحى زید را

کیف اصبحت اى رفیق باصفا

گفت عبداً موقنا با اوش گفت

کو نشان از باغ ایمان گر شگفت

گفت تشنه بوده ام من روزها

شب نخفتم من زعشق و سوزها

که بگویم یا فرو بندم نفس

لب گزیدش مصطفى یعنى که بس

((مولوى ))








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ