نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 4:11 ع توسط جواد قاسم آبادی
131 - شبهاى اسارت
ساعت 5/3 نیمه شب بود که از خواب بلند شدم . مثل شبهاى گذشته تعداد زیادى از بچه ها حدود هفتاد نفر را دیدم که مشغول اقامه نماز شب بودند مدّتى بعد، سرباز عراقى از پشت پنجره مسئول آسایشگاه را صدا زد و پرسید: دو ساعت به نماز صبح مانده است چرا اینها الان نماز مى خوانند؟ حتماً در دوره گذشته نخوانده اند و میخواهند جبران کنند! مسئول آسایشگاه در جواب او گفت : اینها نماز شب مى خوانند و با خدا راز و نیاز مى کنند. سرباز گفت : یک ساعت است دارم قدم مى زنم و مى بینم که همه قنوت گرفته اند. اینها چه مى گویند؟ من باید بدانم که چرا قنوت گرفته اند و گریه مى کنند. و یکى از بچه ها را خطاب قرار داد و با لحنى تمسخر آمیز پرسید: براى چه گریه مى کنى ؟ مگر مرد هم گریه مى کند؟ حتماً دلت براى پدر و مادرت تنگ شده ؟! آن اسیر که حدود نوزده سال داشت در جواب گفت : من براى بدبختى شما گریه مى کنم و نمى دانم که چه وقت مى خواهید به حقیقت برسید. سرباز عراقى با شنیدن این جمله شروع به دادن فحش و ناسزا کرد.
صبح روز بعد، آن برادر آزاده را به زندان انفرادى بردند و به مدّت 10 شب حبس کردند.(145)
132 - جرم سجده طولانى
آن شب ، پس از صرف شام ، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء شدم . نمازم را که خواندم متوجه نگهبانى شدم که پشت پنجره ایستاده بود و داخل سلول را مى پایید. او به یکى از بچه ها خیره شده بود و نماز خواندن او را تماشا مى کرد. وقتى نماز و سجده طولانى و همراه با آه و ناله وى تمام شد، سرباز عراقى او را صدا زد و با خشم پرسید:
- چرا این همه در سجده بودى ؟ براى چه کسى دعا مى کردى ؟ براى خمینى ؟!
آن برادر اسیر، جواب داد: نه ، داشتم براى آزادى خودمان دعا مى کردم .
سرباز بعثى نام او را یاد داشت کرد (و وقیحانه آب دهانش را بر روى او انداخت ) و از پشت پنجره دور شد. صبح روز بعد آن برادر را به جرم دعا و سجده طولانى به 25 ضربه شلاق محکوم کردند و با کابل ، پشت او را سیاه نمودند. طورى که پس از تحمّل ضربات به حالت اغماء دچار شد.(146)
133 - نماز همه چیز ماست
یکى از اسراء نمازش که تمام شد، سربازش عراقى صدایش کرد و گفت :
- شماها از نماز خواندن خسته نمى شوید؟ همیشه مى بینم چند نفر در حال نماز هستید، حتى شبها و نیمه شبها، شما خواب ندارید؟
آن برادر با آرامش رو به سرباز عراقى کرد و جواب داد:
- ما به خاطر همین نماز اینجا اسیر شده ایم . نماز همه چیز ماست . نماز نور چشم ماست .(147)
134 - قضاء نماز شب
شب قبل از عملیات محرم ، برادر مهدى سامع تا بعد از نیمه شب به شناسائى رفته بود و دیر وقت خسته و کوفته برگشته و به خواب رفت . بچه ها که براى نماز شب بیدار شده بودند او را بیدار نکردند و چون خسته بود و شب بعد هم باید در عملیات شرکت مى کرد.
صبح که براى نماز بیدار شد گفت : مگر سفارش نکرده بودم مرا براى نماز شب بیدار کنید؟ آه سردى کشید و گفت : افسوس ! شب آخر عمرم نماز شب ام قضا شد! فردا شب ! عملیات آغاز شد و در حین عملیات مهدى به خیل عظیم شهداء اسلام پیوست .(148)
فصل پنجم : با محرمان خلوت اُنس
سیرى در حالات نمازگزاران
135 - سیماى نور
وقتى تیرى در جنگ اُحد به پاى مبارک على علیه السّلام فرو رفته بود، خواستند آن را بیرون آورند، بطریقى که درد آن بر حضرت اثر نکند. صبر کردند تا مشغول نماز شد آنگاه بیرون آوردند. پیوسته آن حضرت در هر شب هزار رکعت نماز مى گذارد و گاه گاهى از خوف و خشیّت الهى آن حضرت را غشى عارض مى شد.(149)
روز اُحد چون صف هیجا گرفت
|
غنچه پیکان به گُل او نهفت
|
چاک به تن چون گلشن انداختند
|
گر چه ز من نیست خبر دارتر
|
((ملاّى جامى ؛))
136 - شبهاى على علیه السّلام
ابو درداء روایت مى کند که : شبى امیرالمؤ منین علیه السّلام را دیدم که از مردمان کناره گرفته و در مکان خلوتى مشغول مناجات با پروردگار است و مى فرمود: بار الها! چه بسیار گناهانى که با بردبارى از عقوبتش درگذشتى و چه بسیار جرائمى که به کرم و بزرگواریت آن را آشکار نساختى ، بار الها! گر چه عمرم در نافرمانى تو طى شد و گناهانم بسیار گشت ولى آرزویم تنها غفران و آمرزش تو است ، و آه اگر در نامه عملم ...
ناگاه دیدم صدا خاموش شد. گفتم ، حتماً حضرت را خواب برده ، رفتم تا آن حضرت را بیدار کنم چون ایشان را حرکت دادم دیدم همچون چوب خشک شده اى است . گفتم : ((اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون )) امیرالمؤ منین از دنیا رفت . به خانه آن حضرت رفتم ، و فاطمه علیهاالسّلام را از این امر آگاه ساختم . فرمود: این حالتى است که از ترس خدا هر شب بر او عارض مى شود. پس اندکى آب به چهره اش پاشیدم ، بهوش آمد به من نگریست در حالى که من مى گریستم ، فرمود: چه چیز باعث گریه تو شد، اى ابو درداء؟! گفتم : آنچه را که مى بینم شما به خود روا مى دارى ، فرمود: اى ابو درداء! پس حالت چگونه خواهد بود اگر مرا ببینى در حالیکه به حساب فرا خوانده شده ام .
ابو درداء مى گوید: بخدا سوگند که من چنین حالتى را از احدى از اصحاب رسول خداصلّى اللّه علیه و آله ندیدم .(150)
137 - تندیس عبودیت
عن الحسن البصرى :((ما کانَ فى هذهِ الامَّهِ اَعْبَدُ مِنْ فاطِمَهَعلیهاالسّلام کانَتْ تَقُومُ حَتّى تَتَوَرَّمُ قَدَ ماها)).
حسن بصرى گوید: در میان امّت اسلام کسى خداپرست تر از فاطمه نبود، آنقدر در نماز مى ایستاد که قدمهایش ورم مى کرد.(151)
((کانت فاطِمَهُعلیهاالسّلام تَنَهجُ فى صَلاتِهامِن خَوفِ الله تعالى )).
حضرت فاطمه علیهاالسّلام در نمازش از ترس خدا نفس نفس مى زد و گریه در گلویش مى شکست (152).
138 - آخرین نماز آقا ابا عبدالله علیه السّلام و یارانش
ظهر عاشورا نزدیک مى شد، سى نفر از اصحاب حسین علیه السّلام ر جریان یک درگیرى و تیراندازى که بوسیله دشمن انجام گرفت به خاک و خون غلطیدند. بقیه در انتظار جانبازى لحظه شمارى مى کردند و بى قرارى مى نمودند. ناگهان مردى از اصحاب اباعبدالله به نام ابو ثمامه صید اوى ؛ متوجه شد که ظهر شده است به خدمت امام علیه السّلام شتافت و عرض کرد: یا ابا عبدالله ! وقت نماز فرا رسیده است و ما دلمان مى خواهد براى آخرین در زندگى ، نماز جماعتى با شما بخوانیم . حضرت سر سوى آسمان برداشت و فرمود: ((ذَکَرْتَ الصَّلوةَ جَعَلَکَ اللّهُ مِنَ الْمُصَلّین ؛ نماز را یاد کردى ، خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد)). فرمود: از این قوم بخواهید تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گذاریم . حصین بن تمیم چون این بشنید فریاد برداشت که نماز شما مقبول درگاه خدا نیست . حبیب بن مظاهرعلیه السّلام ا صداى بلند فرمود: نماز پسر رسول خداصلّى اللّه علیه و آله قبول نمى شود و از تو قبول خواهد شد. امام در همان میدان جنگ به نماز ایستاد و اصحاب هم به آن حضرت اقتدا کردند. (نمازى که در اصطلاح فقه اسلامى نماز خوف نامیده مى شود یعنى داراى دو رکعت به مانند نماز مسافر). نیمى از یاران در مقابل دشمن ایستادند و نیمى به جماعت اقتدا کردند. نمازگزاران مى بایست یک رکعت از نماز را با امام بخوانند و رکعت دیگر را خود بجا آوردند تا زودتر پُست را از دوستان تحویل گرفته و آنها نیز فضیلت جماعت و نماز خواندن با حسین علیه السّلام را در یابند. امام و یارانش از دشمن چندان دور نبودند و در حمله ناجوانمردانه اى که دشمن انجام داد اصحابى که خود را مقابل خصم سپر ساخته بودند مورد اصابت تیرهاى دشمن قرار گرفتند. وقتى که امام نمازش تمام شد یکى از رادمردان را در خاک و خون غلطان یافت . سعید بن عبدالله حنفى بود. امام خودش را به بالین او رساند، سعید تا متوجه شد که آقا به بالینش آمده ، عرض کرد: ((یا ابا عبدالله ! اوفیتُ؛ آیا من حق وفا را بجا آورده ام ؟)) آرى این بود آخرین نماز اباعبدالله و یاران پاکبازش در ظهر عاشورا در سرزمین کربلا!!.(153)
قربان عاشقى که ز خوش وضو گرفت
|
اندر حضور حق به مقتل نماز کرد
|
یک سجده کرد و داد سرش در رضاى دوست
|
اهل نماز را در دو جهان سرفراز کرد
|
139 - حسین بن على علیه السّلام
((کانَ الحُسین بنُ عَلىِ اِذ تَوَضَّاَ تَغَیَّرَ لَوْنُهُ و اَرتَعَدتْ مَفاصِلُه ، فقیل لَهُ فِى ذلِک فقالَ: حَقُّ لِمَنْ وَقَفَ بَیْنَ یَدَى الَْملِکِ الجَبَّارِ اَن یَصَفَّر لَوْنُهُ وَ یَرْتَعِدَ مَفامِلُهُ)).
امام حسین علیه السّلام وقتى وضو مى گرفت رنگش پریده و پاهایش مى لرزید. از سبب این کار پرسیدند، فرمود: سزاوار است براى کسى که در مقابل خداى با جبروت ایستاده ، رنگش زرد شود و پاهایش بلرزد.(154)
قالَ علِىُّ بنُ الحُسین علیه السّلام
اَلْعَجِبُ کَیْفَ وُلِدْتُ، کانَ یُصلّى فى الیَومِ و اللَیلهِ اَلفِ رَکعَةٍ.
امان زین العابدین علیه السّلام فرمود:
تعجب مى کنم چگونه به دنیا آمدم ، در حالى که پدرم حسین علیه السّلام هر روز و شب هزار رکعت نماز مى خواند.(155)
140 - على ابن الحسین علیه السّلام
امام باقرعلیه السّلام فرمود: ((کانَ عَلىٌ بن الحسین علیه السّلام اِذاَ تَوَضّاءَ اِصْفَرّ لَوْنَهُ، فَیقولُ لَهُ اَهْلُهُ، مَا الّذى یَغشاکَ؟
فیقُولُ: اءتدُرون لِمَن اءَتَاهَُب لِلقِیام بَین یَدیهِ.
امام سجاد زین العابدین علیه السّلام هنگامى که وضو مى ساخت رنگ مبارکش زرد مى شد، همراهان و نزدیکانش از او مى پرسیدند: چه چیز شما را مى ترساند؟ حضرت در جواب مى فرمود: آیا مى دانید آماده مى شوم تا در مقابل چه کسى بایستم .(156)
141 - رُخ به رُخ
نماز آیة ا... سیّد محمد تقى خوانسارى ؛ (1305 - 1371 ه .ق ) حدیث شگفتى دارد. نماز او رهایى روح بود. از کالبد جسم ، و چه زیبا بود...! او حضور خدا را با همه وجود خود احساس مى کرد. نشاط حضور، در نمازش نمودِ چشمگیرى داشت . در آیینه خلوت او حقیقت چهره مى گشود و در نمازش که جُرعه اى از چشمه حضور بود، دست از جان شسته تا بلنداى نماز پرواز مى کرد و اشکهاى اجابت ، گونه هایش را خیس مى ساخت .
آیة ا... اراکى ؛ (1312 - 1315 ه .ق ) که از نزدیکان آن فقیه مجاهد بود در مورد نماز ایشان اظهار داشته اند:
آنچه من فهمیدم درباره حالتهاى ویژه اش در نماز، که وقتى جمعى از ایشان در این مورد پرسیدند، او در جواب گفت : من در نماز که مى ایستم ، مثل این که با خدا شفاهى دارم صحبت مى کنم کانه رُخ به رُخ هستم .(157)
خرّم آن روى که در روى تو باشد همه عمر
|
وین نباشد مگر آن وقت که راءى تو بود
|
ذرّه در همه اجزاى من مسکین نیست
|
که نه آن ذرّه معّلق به هواى تو بود
|
((سعدى ))
142 - نماز براى او یک کار بود
در حقیقت تربیت و انسان سازى در نماز است . امّا در صورتى که نماز، نماز واقعى باشد آن حالت خشوع و توبه و تذکر در انسان موجود باشد. خدا رحمت کند استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه را، ایشان مى فرمود: من در محضر آقاى ملکى تبریزى بودم ، امّا نه به عنوان استاد و شاگرد، مى آمدم و مى نشستم . ایشان نیم ساعت قبل از ظهر به مدرسه فیضیه مى آمد و مى نشست . من از حالش مى فهمیدم که منتظر وقت نماز است . اصلاً نماز براى او یک کارى بود. ایشان نقل مى کرد که من روزى رفتم به منزل ایشان ، دیدم مرحوم ملکى مشغول نماز است و در آن حال این مجذوب خدا، همه چیزش را خدا جذب کرده از خود به تمام معنا بى خود است ، در حال قنوت بود و چنین زمزمه مى کرد.
جز تو نیابند در اعضاى من (158)
|
143 - آه
مردى وارد مسجد شد و دید تکبیر مى گویند.
- پرسید: نماز چندم است ؟
یکى جواب داد تمام شد.
- گفت : آه
مردى از جمع برخواست و گفت حاضرم تمامى نمازهایم را با آن آه تو عوض کنم .
آن یکى از جمع گفت این آه را
|
تو به من ده و آن نماز من تو را
|
گفت دادم آه و پذیرفتم نماز
|
او سِتُد آن آه را با صد نیاز
|
شب به خواب اندر بگفتش هاتفى
|
که خریدى آب حیوان و شفى (159)
|
((مولوى ))
144 - جنگ است آقا!
درست به خاطر دارم که ماههاى نخست آغاز جنگ بود. دشمن با تمام تجهیزات و مدرنترین سلاحهاى اهدائى شرق و غرب و ورزیده ترین ارتش آموزش دیده خود، حمله وسیعى را به مرزهاى غربى و جنوب غربى کشور اسلامى ما شروع کرده بود و هر روز و هر ساعت خبر ناگوار و وحشتناکى از پیشرویهاى دشمن به گوش مى رسید و به راستى که خواب و خوراک را از همه گرفته بود. به طورى که ما بسیارى از ساعت روز و شب خود را در دفتر جماران و در پاى دستگاه تلکس مى گذارندیم ، و هر لحظه در انتظار خبر تازه اى بودیم . و متاءسفانه خبرها هم یکى پس از دیگرى ، همگى ماءیوس کننده و تاءثر بار بود. همه در تلاش بودند چه آنها که در جبهه و در خط مقّدم بودند و چه آنها که در پشت جبهه نیرو و امکانات بسیج مى کردند. نصیب ما هم در این میان ، غم و غصه و اندوه فراوان بود. در یکى از همان روزهاى فراموش نشدنى و غم بار، نزدیکیهاى ظهر بود که تلفن زنگ زد و من که پاى گوشى بودم تلفن را برداشتم و متوجه شدم که آقاى مهندس غرضى است (آن موقع استاندار خوزستان بودند) پس از سلام و تعارفات ، با دلهره و اضطرابى به من گفتند: فلانى ! این خبر را فوراً به امام بدهید و پاسخ آن را هم بگیرید و به من بگویید. خرمّشهر سقوط کرده و آبادان هم در خطر سقوط است . تکلیف چیست ؟ براى من که خود را ضعیف تر از گوینده این خبر مى دانستم ، روشن است که شنیدن این خبر وحشتناک (که سرانجام آن هم معلوم نبود) چه اضطرابى به وجود آورد. همانگونه بدون عبا و عینک به اتاق بغل دفتر، که اتاق پذیرایى امام بود، رفتم و با توجه به همان نظم دقیق زندگى امام مى دانستم که ایشان در آن زمان که اذان ظهر مى گفتند، سر سجاده نماز و آماده انجام فریضه ظهرند. با همان وضع خود را به جلو سجاده نماز ایشان رساندم ، دیدم تازه اذان را تمام کرده و مشغول اقامه نمازند. مرا که با آن وضع دیدند، فرمودند: ((چه خبر شده است ؟)) من سخنان آقاى غرضى را بازگو کردم و عرض کردم : گوشى در دست ایشان است و منتظر پاسخ و دستور حضرتعالى هستند. امام طورى که انگار هیچ مطلب غیر معمولى نشنیده بودند با همان آرامش و طماءنینه همیشگى فرمودند: ((بروید به ایشان بگویید جنگ است آقا! جنگ است !)). همین دو جمله را گفتند و به دنبال فصول بعدى اقامه نماز خود رفتند و سپس هم بدون توجه به اینکه من هنوز ایستاده ام ، تکبیرة الاحرام گفتند و با طماءنینه نماز ظهر را شروع کردند. من هم برگشتم و به آقاى غرضى گفتم : آقا فرمودند:(( جنگ است آقا! جنگ است !)). ایشان هم دیگر چیزى نگفت و گوشى را به زمین گذاشت . به راستى هنوز آن منظره و آن آهنگ و آن جملات در گوش من طنین اندازست .(160)
145 - تکبیرة الاحرام
من در اوائل ورودم به نجف اشرف براى نماز مغرب و عشاء به مسجد شیخ طوسى که صاحب جواهر (1200 - 1266 ه .ق ) در آن جا اقامه جماعت مى کرد، مى رفتم و پشت سر ایشان ، نماز مغرب و عشاء را مى خواندم ، ولى نماز صبح را به مرحوم (سیّد محمّد باقر شفتى ؛) اقتداء مى کردم و براى درک نماز صبح او، هر روز از خانه ام که مسافت تقریباً زیادى تا مسجد وى داشت بدان جا مى رفتم و در نماز جماعت ، نزدیک او مى ایستادم ! ایشان زمانى که تکبیرة الاحرام قرائت مى فرمود مدّ مى داد. من از شاگردانش سؤ ال کردم که در الله جاى مدّ نیست ، سیّد چرا مدّ مى دهد؟ در پاسخ گفتند: ما این امر را از ایشان سؤ ال کردیم و در جواب فرمودند: ((زمانى که به کلمه مبارکه الله اکبر، تکلّم مى کنم ، از حالت اختیار بیرون مى روم و این مدّ دادن اختیارى نیست )).
آن عالم فرزانه در تمامى نوافل یومیّه ذکر رکوع و سجود را سه دفعه مى خواند و زیر کفهاى دست هم مُهر مى گذاشت .(161)
جهان بى خاک عشق آبى ندارد
|
غلام عشق شو کاندیشه اینست
|
همه صاحبدلان را پیشه اینست .
|
((حکیم نظامى گنجوى ))