بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 16
کل بازدید : 29361
کل یادداشتها ها : 182
على گوید: من چنان طعامى تهیه نمودم، و سپس آنها را در نزد آن حضرت حاضر ساختم.
آن حضرت به من فرمودند: غذا بیاور!من آوردم و مانند دیروز غذا را به آنها تقسیم نمود همه خوردند و نیازى دیگر نداشتند.
سپس فرمود: آنها را سیراب کن!من قدح شیر را آوردم، همه آشامیدند بطوریکه سیراب شدند، سپس رسول خدا زبان به سخن بگشود، و فرمود:اى پسران عبدالمطلب!به خدا سوگند من یاد ندارم جوانى از عرب را که براى قوم خود هدیهاى آورده باشد بهتر از آنچه من براى شما آوردهام، من براى شما خیر دنیا و آخرت آوردهام، و خداوند تعالى مرا امر نموده است که شما را بپرستش او بخوانم.
کدام یک از شما در این امر به معاونت و یارى من برمىخیزد تا آنکه برادر و وصى من و جانشین من در میان شما بوده باشد؟
على مىگوید: تمام آن جمعیت از پاسخ حضرت خوددارى کردند، و من که در آن وقت از همه کوچکتر بودم و بىسرمایهتر و ژولیدهتر و سادهتر گفتم: من،اى پیغمبر خدا یار و معین تو خواهم بود! حضرت دست خود را بر گردن من گذارد، و فرمود: ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فیکم، فاسمعوا له و اطیعوا
فرمود: این برادر من و وصى من و جانشین من در میان شماست، پس کلام او را بشنوید و امر او را فرمانبرید.
على مىگوید: تمام قوم برخاستند، و مىخندیدند و به ابوطالب مىگفتند: این مرد تو را امر کرده است که کلام فرزندت را بشنوى و از او اطاعت کنى.
علامه امینى گوید: به عین الفاظى که طبرى این حدیث را نقل کرده است ابو جعفر اسکافى متکلم معتزلى بغدادى متوفى 240 در کتاب خود بنام نقض العثمانیة روایت نموده و گفته است که این خبر صحیح است،
و نیز فقیه برهان الدین در کتاب انباء نجباء الابناء (ص 46-48)، و ابن اثیر در کامل (ج 2 ص 24)، و ابوالفداء عمادالدین دمشقى در تاریخ خود (ج 1 ص 116)، و شهاب الدین خفاجى در شرح شفا که متعلق به قاضى عیاض است (ج 3 ص 37) آورده است، لکن دنباله حدیث را انداخته است و گفته است که این حدیث را در دلائل بیهقى و غیر او با سند صحیح روایت کردهاند.
و نیز خازن علاء الدین بغدادى در تفسیر خود (ص 390) و حافظ سیوطى در جمع الجوامع همانطور که در ترتیبش آورده در (ج 6 ص 392) از طبرى نقل کرده است، و در 397 از حفاظ ششگانه: ابن اسحق، و ابن جریر، و ابن ابى حاتم، و ابن مردویه، و ابى نعیم و بیهقى، روایت نموده است.
و نیز ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه (ج 3 ص 254)، و مورخ جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلامى (ج 1 ص 31) و محمد حسنین هیکل در کتاب حیات محمد (ص 104) از طبع اول آوردهاند.
و روات سند این حدیث همگى از موثقین و مورد اعتماد هستند.
اما جماعتى، ابو مریم عبدالغفار بن قاسم را ضعیف شمردهاند، و این تضعیف بجهتشیعى بودن اوست، لکن ابن عقده بر او ثنایاى فراوان گفته، و از او تمجید بسیار بعمل آورده است، و در مدح او مبالغه نموده همانطور که در لسان المیزان (ج 4 ص 43) از او مدح شده است، و حفاظ ششگانه فوق نیز روایتخود را به او اسناد مىدهند، و از او روایت مىکنند، با آنکه آنها استادان فن حدیث و ائمه خبر، و مراجع جرح و تعدیل و رد و احتجاج هستند.
و هیچ کس حدیث عشیره را که ذکر شد ضعیف نشمرده، و بجهة ابو مریم دراو قدح و طعنى بعمل نیاورده است، و در دلائل النبوة و خصائص النبویه به او استدلال کردهاند.
و نیز ابو جعفر اسکافى، و شهاب الدین خفاجى، این حدیث را صحیح شمردهاند، و سیوطى در جمع الجوامع (ج 6 ص 396) حکایت کرده است که: ابن جریر طبرى این حدیث را صحیح شمرده است.
علاوه بر تمام این مطالب این حدیثبه سند دیگر نیز آمده است، که روات آن همگى موثق بودهاند:
احمد بن حنبل در مسند خود (ج 1 ص 111) به سند خود از رواتى نقل کرده که روات آن بدون شبهه و بدون کلام از رجال صحاح هستند، و آنها عبارتند از شریک، اعمش، سهال، عباد.
بارى حدیث عشیره را بسیارى از بزرگان مانند ابن مردویه، و سیوطى، و ابن ابى حاتم، و بغوى، و حلبى در سیره النبویه، و غیر آنها به الفاظ دیگرى نقل نمودهاند مانند:
ایکم یبا یعنى على ان یکون اخى و صاحبى و وارثى فلم یقم الیه احد فقمت الیه و کنت اصغر القوم الى ان قال فضرب رسول الله بیده على یدى
و مانند: من بایعنى على ان یکون اخى و صاحبى و ولیکم من بعدى؟فمددت یدى و قلت: انا ابایعک
و مانند: انا ادعوکم الى کلمتین خفیفتین على اللسان ثقیلتین فى المیزان: شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله فمن یجیبنى الى هذا الامر و یوازرنى یکن اخى و وزیرى و وصیى و وارثى و خلیفتى من بعدى فلم یجبه احد منهم، فقام على و قال: انا یا رسول الله قال: اجلس ثم اعاد القول على القوم ثانیا فصمتوا، فقام على و قال: انا یا رسول الله فقال: اجلس ثم اعاد القول على القوم ثالثا، فلم یجبه احد منهم فقام على و قال انا یا رسول الله فقال: اجلس فانت اخى و وزیرى و وصیى و وارثى و خلیفتى من بعدى.
و مانند: ایکم ینتدب ان یکون اخى و وزیرى و وصیى و خلیفتى فىامتى و ولى کل مؤمن بعدى، فسکت القوم حتى اعادها ثلاثا، فقال على: انا یا رسول الله
فوضع راسه فى حجره و تفل فى فیه، و قال: اللهم املا جوفه علما و فهما و حکما ثم قال لابى طالب: یا ابا طالب اسمع الآن لابنک و اطع فقد جعله الله من نبیه بمنزلة هرون من موسى
و مانند: من یؤاخینى و یوازرنى و یکون ولیى و وصیى بعدى و خلیفتى فى اهلى یقضى دینى؟الى ان قال رسول الله لعلى: انت، فقام القوم، و هم یقولون لابی طالب اطع ابنک فقد امر علیک
و مانند: فایکم یقوم فیبایعنى على انه اخى، و وزیرى، و وصیى و یکون منى بمنزلة هرون من موسى، الا انه لا نبى بعدى، الى ان قام على فبایعه و اجابه ثم قال: ادن منى فدنامنه ففتح فاه و مج فى فیه من ریقه و تفل بین کتفیه و ثدییه فقال ابولهب: فبئس ما حبوت به ابن عمک ان اجابک فملات فاه و وجهه بزاقا
فقال صلى الله علیه و آله: ملاته حکمة و علما
و اخیرا نیز استاد حسن احمد لطفى در کتاب شهید خالد: الحسین بن على، ذیل حدیث را طبق روایت طبرى آورده است، و نیز توفیق الحکیم در کتاب محمد ذیلش را طبق طبرى آورده است، و شاعر الغدیر عبدالمسیح انطاکى مصرى ذیل حدیث را طبق روایت طبرى آورده، و یک قصیده غرائى در این باره سروده است
ابو جعفر اسکافى گوید: (پس از آنکه این حدیث را مفصلا ذکر کرده است) آیا طفلى را تکلیف به طبخ طعام مىکنند، و او را مامور دعوت کردن قوم و عشیره مىنمایند؟، و آیا امین سر نبوت مىگردد کودک پنجساله یا هفتساله؟، و آیا غیر از عاقل با فهم را ممکنست در زمره پیرمردان و صاحب اعتباران در مجلسى گردآورد؟و آیا ممکنست که رسول خدا صلى الله علیه و آله دستش را در دست او بگذارد، و با او عقد و پیوند برادرى ببندد و او را وصى و جانشین خود قرار دهد، مگر آنکه او اهلیتآن را داشته باشد؟و در واقع بحد تکلیف بالغ شده باشد، و لیاقتحمل ولایت الهیه و عداوت دشمنان خدا را داشته باشد.
چرا این طفل با هم طرازان و هم سنان خود انس نگرفت؟و چرا به طبقه آنان نپیوست؟چرا پس از اسلامش نیز با کودکان در جایگاه بازى به بازى کردن دیده نشد؟در حالیکه مانند آنان و هم طبقه با آنها بود؟چرا در یک ساعت از ساعات خود با آنها مشاهده نشد، تا آنکه گفته شود لازمه کودکى او را لحظهاى فرا گرفت، و خاطره از دنیا و حداثتسن و هواى کودکى او را به حضور آنان کشانید و در حال و کیفیت آنان وارد ساخت؟
بلکه ما على را ندیدیم الا آنکه پافشارى و ثبات قدم در اسلامش بخرج داد و در امر خود مجد و مصمم بود، و با کردار خود گفتار خود را محقق مىداشت، اسلام او عفاف و زهد او را صحه گذارد و تصدیق نمود و به رسول خدا از میان جمیع همطرازان خود پیوست.
على امین و الیف رسول خدا بود، در دنیاى خود و آخرت خود، على شهوت را منکوب نمود و خواطر خود را در خود جمع نمود، و بر این امر بسیار شکیبائى و ایستادگى نمود، چون امید لقاء خدا و نجات عاقبت و ثواب آخرت را داشت