پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29329
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 10:22 ص توسط آرش بیات


مرگ پدر    

  پدرش عبداللّه و مادرش آمنه نام داشت . چند صباحى بیش از زندگى زناشویى آمنه نگذشته بود که شوهرش عبداللّه به مسافرت رفت . دختر عرب ، همه چیز خود را در شوهرش خلاصه مى کند و آرزوهایش را یکجا در او متمرکز مى بیند، دورنماى افق زندگى را بر صفحه وجود شوهر ترسیم مى کند.

شوهر براى او عشق است ، امید است ، نقطه اتکاء است و بالاخره همه چیز است . به این جهت از آن هنگام که عبداللّه به مسافرت رفت ، آمنه در انتظارش دقیقه شمار بود و جاى شوهر را سخت نزد خود خالى مى یافت . از مکّه بیرون مى شد، چشم به افق مى دوخت ، به همانجا که در آن سپیده دم ملال انگیز، عبداللّه را در خود فرو بوده بود، انتظار داشت که این افق سیاه هرچه زودتر دوباره از وجود عبداللّه روشن شود.ولى ناگهان قلبش فرو مى ریخت و اندوهى تاریک ، تمام وجودش را از خود پُرمى کرد؛ زیرا قلبش گواهى مى داد که دیگر عبداللّه را نخواهد دید.
در روح آدمى اسرار و رموزى نهفته است که ما هنوز حتّى با الفباى آن هم آشنا نشده ایم . دل و روح انسان گاهى به سخن مى آید و با آدمى به گفتگو مى پردازد؛ حوادث آینده را بازگو مى کند، از مرگها، از شادیها و از خیلى چیزها پرده برمى دارد.این قدرت از چیست ؟ از کجا است ؟ نمى دانیم . گاهى دل به مطلبى گواهى مى دهد که شرایط موجود، راهى براى اثبات آن ندارد؛ ولى گذشت زمان کم کم این گواهى را تاءیید مى کند و به پیش بینى دل ، جامه عمل مى پوشاند.
آمنه از زبان قلب خود خبر ناگوارى را مى شنید، دلش گواهى مى داد که دیگر روى عبداللّه را نخواهد دید. روزها و شبها از پى یکدیگر فرار مى کردند، تا این که سرانجام قافله اى که عبداللّه را با خود از مکّه برده بود بسوى مکّه بازگشت ، ولى عبداللّه در میان آن نبود.آرى ! عبداللّه در مدینه از دنیا رفته بود، روز روشن آمنه به شبى سیاه مبدّل شد، همه چیز براى او تمام شده بود، تنها یک امید برایش باقى مانده بود و آن هم همان موجودى بود که گاه و بیگاه در درونش به حرکت در مى آمد، فرزند عبداللّه

 تولّد  
از این پس تمام امّید آمنه به فرزندى بود که در درون خود داشت ، مى خواست هرچه زودتر او را ببیند و چهره مردانه عبداللّه را در سیماى کودکانه فرزندش جستجوکند.

نُه ماه از مدّت حملش گذشت ، تا این که سرانجام لحظه حساس فرا رسید. آمنه دردى غیرعادى در خود احساس کرد. او در انتظار فرزند بود و جهان در انتظار مصلحى بزرگ . او مى خواست تا چهره عبداللّه را در قیافه کودک نوزادش ببیند و جهان مى خواست تا سیماى عدالت و آزادى را در چهره این کودک مشاهده کند. آمنه و جهان هر دو به اضطراب آمدند.سپیده دم ، آسمان و زمین را در نور مهتابى رنگ خود غرق کرده بود و این سپیده دم روز جمعه هفدهم ربیع الاول 570 میلادى بود.اضطراب آمنه هر لحظه بیشتر مى شد. کم کم شدّت اضطراب و هیجان او را از خود بى خود ساخت و به دنبال آن رخوتى مطبوع ، سراسر وجودش را در بر گرفت . نوزاد قدم به جهان گذارد.
زمین و زمان از حرکت باز ایستاد. طاق کسرى درهم شکست ، آتشکده فارس خاموش شد و دریاچه ساوه خشک شد. و این نشانى از محکومیّت ظلم و شرک بود.آزادى لبخند زد، فرشته عدالت به طرب در آمد، ملائکه خدا تسبیح گویان زمین را در آغوش گرفتند، زیرا محمّد رسول اللّه صلى الله علیه و آله قدم به عرصه حیات نهاده بود.









طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ