پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 49
بازدید دیروز : 18
کل بازدید : 29417
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 10:24 ص توسط آرش بیات


محمّد در آغوش     صحرا  

رسم این بود که بزرگان ، فرزندان خود را به دایه بسپرند. دایه هایى که فرزند صحرا باشند و هم آغوش با طبیعت ، کودک خود را به دایه اى صحرانشین مى سپردند تا او را با خود از شهر بیرون برد و در دامن طبیعت و در کنار کوهها و در دامنه تپّه هاى وحشى پرورشش دهد، باشد که صفا و طراوت دست نخورده طبیعت در روح کودک نیز اثر بگذارد و فرزندشان قوى و نیرومند پرورش یابد و آمنه نیز به جستجوى دایه اى بود تا نوزاد خود را به او بسپرد. در آن هنگام قبیله صحرانشین بنوسعد در مکّه بود و بزرگان مکّه ، آنها که تازه فرزندى نصیبشان شده بود، از بین زنهاى این قبیله دایه اى براى فرزند خود انتخاب مى کردند. و ابوطالب برادر شوهر آمنه نیز حلیمه را براى برادرزاده خود محمّد انتخاب کرد. محمّد را به حلیمه سپردند. و او محمّد را با خود به صحرا برد گویا پنج سال اول عمر محمّد در صحرا و در میان قبیله بنوسعد گذشته است .محمّد، در صحرا بزرگ شد در آنجا که افقهایش دور دست و کوهها و تپّه هایش باعظمت و پرشکوه است ، عظمت و شکوهى که خواه و ناخواه در روح و دل صحرانشین اثر مى گذارد و صفا و طراوت خود را به او مى بخشد.

محمّد در مکّه

 محمّد از صحرا به شهر بازگشت ، کودک بود ولى نه بسان کودکان دیگر. پیدا بود که در پشت چهره کودکانه خود روحى بزرگ و عظیم نهفته دارد، به این جهت مانند کودکان دیگر به بازى نمى پرداخت . اغلب متفکّر و سر بزیر بود، سخنان پخته و دلنشین مى گفت ، هنوز چند صباحى بیش نبود که قدم در خانوداه خود گذارده بود ولى در طول همین مدّت کم ، علاقه شدید و توأ م با احترام ، همه را بسوى خود جلب کرده بود.جدّش عبدالمطلب و عمویش ابوطالب علاقه اى فراوان به او اظهار مى کردند و مادرش آمنه بیش از حدّ او را دوست مى داشت پیش از آن مقدار که یک مادر به فرزند عشق و علاقه نشان مى دهد.

بر مزار پدر 

روزى آمنه تصمیم گرفت براى دیدار خویشان خود به مدینه رود و از عبدالمطلب اجازه خواست تا در این سفر، فرزند خود محمّد را نیز همراه ببرد و عبدالمطلب اجازه داد.آمنه راه سفر را در پیش گرفت ، به مدینه رفت ، به همان شهرى که خاکهاى تیره اش بدن شوهر نازنینش را در آغوش گرفته بودند.آمنه ظاهراً براى دیدار خویشان ولى باطناً به عشق دیدار مزار شوهر به مدینه آمده بود. در همان نخستین روزهایى که به مدینه وارد شد سراغ قبر شوهر را از خویشان خود گرفت . آنگاه در اولین فرصت و به همراه کودک شش ساله خود به مزار شوهر رفت . اشکها ریخت ، ناله ها زد، فریادها کرد و اینها همه را، محمّد مى دید.او بهت زده ایستاده بود و مادر را تماشا مى کرد. دانه هاى اشک او را مى دید که از روى بستر گونه هایش گذر کرده و به روى خاک مى ریزد. او هیچگاه مادر را این همه پریشان و مضطرب ندیده بود.بالاخره طاقت نیاورد، گفت : مادر! اینجا کجا است ؟ براى که و براى چه گریه مى کنى ؟آمنه سر برداشت ، محمّد را بغل کرد و او را در سینه خود فشرد، به چشمان کودکانه او خیره شد، گویا مى خواست که انعکاسى از چهره عبداللّه در عمق سیاهى چشم فرزند بنگرد.سرانجام به سخن آمد و با کلماتى اشک آلود و به رنگ تأ ثّر و حسرت گفت : فرزندم ! آخر اینجا قبر پدر تو است ، پدر تو، عبداللّه ! ....و دیگر گریه مجالش نداد که سخن خود را به پایان رساند. محمّد دستهاى کوچک خود را از دور گردن مادر باز کرد و کم کم آنها را به صورت مادر نزدیک ساخت ، با سرانگشتان نازکش به جستجوى اشکها پرداخت ، آنها را پاک کرد و به مادر دلدارى داد. و سرانجام او را از روى قبر بلند کرد و بسوى خانه برگرداند.








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ