بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29329
کل یادداشتها ها : 182
خطبه عقد بوسیله ابو طالب عموى پیغمبر که بزرگ خاندان قریش نیز بود قرائت شد و زندگى جدید محمّدصلى الله علیه و آله آغاز گردید.محمّدصلى الله علیه و آله در زندگى جدید خود، باز هم حالات اختصاصى و تفکّرهاى مداوم خویش را از دست نداد و باز هم گاه و بیگاه از شهر بیرون مى شد و بسوى کوه نور مى رفت و چه بسا روزها و شبهایى را که در آنجا مى گذراند.این کوه چه بود؟براى همه ، توده اى از سنگهاى خشن و وحشى که با غرورى کبرآمیز سر بر آسمان مى سایند، ولى براى او، پناهگاهى بود که از غوغا و هیاهوى شهر به سکوت پرصفایش پناه مى برد. وقتى که از شهر و بى عدالتیهایش خسته مى شد، زمانى که ناله محرومیّت بیچارگان تارهاى وجودش را فرسوده و ناتوان مى ساخت ، آنگاه که هیکل بدقواره بتها که به غلط نام خدا به خود گرفته و سقوط فکرى جامعه اش را باعث شده بودند، روحش را مضطرب و پریشان مى کرد و بالاخره هنگامى که مى خواست در محیطى مساعد به تفکّر و اندیشه پردازد، به آن کوه پناه مى برد.روزها و شبها را با تنهایى و خلوت در آنجا سر مى کرد. در همین تنهاییها و در کنار صخره هاى همین کوه بود که کم کم افکار محمّدصلى الله علیه و آله شکل مى گرفت . گاه مى شد که ساعتهاى زیادى بى حرکت و بى صدا در خود و در سکوت ابهام آمیز آن کوه غرق مى شد.
در این حالت بود که حتّى گذشت زمان را نیز فراموش مى کرد. گرسنگى و تشنگى را از یاد مى برد، از عالم مادّه و قوانین خاص آن بیرون مى شد، به جهانى دیگر قدم مى گذاشت ، به جهانى که همه چیزش براى ما مجهول و اسرار آمیز است .
در آن جهان بود که روحش با ابدیّت پیوند مى گرفت ، جسمش در کوه نور و غارحرایش بود ولى روحش سراسر هستى را زیر پا مى گذاشت ، با حقایق آفرینش روبرو مى شد و راز دَهر را عریان و برهنه در مقابل خود مى دید.
در آن عالم بود که محمّد با همه چیز آشنا مى شد، درس نبوّت را مى آموخت و راه نجات انسانیّت را تعلیم مى گرفت .
نبوّت و رسالت
چهل سال از عمرش گذشت . آن شب ، شب بیست و هفتم از ماه رجب بود. در آن شب ، جهان روپوش سیاه شب را بر روى خود کشیده در خواب بود، کوههاى خشن و مخروطى شکل ، همچون دیوهاى افسانه اى مکّه را محاصره کرده ، آن را تنگ در آغوش گرفته بودند.کوه ابوقبیس هرچه بیشر خود را بالا کشیده بود، مى خواست تا از آن بالا هرچه بهتر مکّه در خواب رفته را تماشا کند. مکّه ظلم آلود، مکّه بیدادگر را یا آنکه مى خواست هرچه بیشتر خود را به آسمان نزدیک کند و شکوه و شکایت مردمى را که در دامنش غنوده بودند در گوش آسمان فرو خواند. مى خواست تا راز ظلم و ستم همشهریان خود را با اختران با روشندلان سپهر با آنها که سینه شفافشان همچون عدالت سفید و روشن بود، در میان گذارد.مى خواست تا از زمین به آسمان پناه برد و بارهاى خود را سبک کند، بارهایى که بصورت دخترکانى زیبا و با دست خون آلود پدرانى ستمگر و نادان در دامنش به زیر خاک رفته و به خواب ابدى فرو رفته بودند. آرى !... .