پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 16
کل بازدید : 29366
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 2:2 ع توسط جواد قاسم آبادی


درخواست ابراهیم از مادر
ابراهیم همچنان در مخفیگاه خود در غار، دور از دید دژخیمان و کارآگاهان جلاد نمرودى، بسر میبرد، مادر شیردل و قهرمانش همچنان هر چند روزى یکبار مخفیانه و گاهى شبانه در تاریکى، از شهر خارج مى‏شد و خود را به فرزند از جان عزیزترش مى‏رساند و از او پرستارى مى‏کرد.
این مادر و پسر، در این دوران وحشت‏زا و بسیار خطرناک با تحمل انواع مشقتها و رنجها، با استقامت بى‏نظیر خود، ماهها و سالها به زندگى ادامه دادند، و حاضر نشدند تسلیم حکومت ستمگر نمرود گردند، و به این ترتیب ابراهیم، سیزده سال زندگى پنهانى خود را گذراند یا در واقع در زندان طبیعت تنها سقف غار و دیوارهاى تاریک و وحشت‏زاى آن را مى‏دید، البته گاهى که مادر در آنجا نبود سر از غار بیرون مى‏آورد و دشت سرسبز و افق نیلگون و فضاى آزاد و بیابان را مى‏دید و با دیدن مناظر طبیعت بر خداشناسى و فکر باز و روحیه عالى خود مى‏افزود.
جالب اینکه او در این مدت هم از نظر جسمى و هم فکرى، بطور عجیبى رشد کرد اینکه سیزده ساله بود، قد و قامت بلندى داشت که در ظاهر نشان مى‏داد که مثلاً بیست سال دارد، فکر درخشنده و عالى او نیز همچون فکر مردان با تجربه صد ساله کار مى‏کرد.25
یک روز که مادر، همچون روزهاى دیگر، مخفیانه به ملاقات نونهال عزیزش ابراهیم آمده بود، پس از سرکشى و احوالپرسى از ابراهیم، همینکه خواست با ابراهیم خداحافظى کند و به شهر برگردد، ابراهیم که دیگر نمى‏توانست در آن غار جانکاه و طاقت‏فرسا، تنها بماند، دامن مادر را گرفت و گفت:
مادر جان! مرا هم با خود ببر، تنهایى بس است، اینک مى‏خواهم در جامعه باشم و با مردم زندگى کنم...
مادر مى‏دانست که درخواست ابراهیم یک درخواست طبیعى و لازم است، و همیشه از خود مى‏پرسید که فرزند عزیزش تا کى در تنهائى بسر برد؟ آنهم در بیابان و کناره کوه و در میان غار تاریک و مکانى که هر لحظه احتمال خطر درندگان و جانوران و حشرات گزنده وجود دارد؟
اما چه کند؟ او فرزندش را سیزده سال دور از دید جلادان نمرودى نگه داشته و اگر اکنون او را با خود به شهر ببرد، کارآگاهان و جاسوسان متوجه میشوند و او را بدست دژخیمان از خدا بى‏خبر مى‏پرسند و در نتیجه خون پاک فرزند نورانیش بدست آنها ریخته خواهد شد، از این رو در پاسخ درخواست ابراهیم گفت:
عزیزم! چگونه در این شرایط خطرناک تو را همراه خود به شهر ببرم؟ اگر نمرود و دژخیمان او آگاه شوند که تو در این زمان متولد شده‏اى حتماً تو را مى‏کشند، نه عزیزم، صلاح نیست تو را با خود ببرم، همچنان در اینجا بمان تا خداوند راه گشایشى براى ما باز کند.
ابراهیم از غار بیرون مى‏آید
مادر از اینکه نتوانست به درخواست میوه دلش، ابراهیم، عمل کند، با دلى شکسته و چهره‏اى پریشان از غار بیرون آمد و به شهر برگشت اما با رفتن او ابراهیم تصمیم گرفت به هر عنوان شده از غار بیرون بیاید، از این رو صبر کرد تا غروب بشود، و همین که هوا تاریک شد در آن غروب خلوت ولى با صفا از غار بیرون آمد. به اطراف نگاه کرد، از یک سو کوههاى سر به فلک کشیده را دید و از سوى دیگر دشت سبز و خرم را مشاهده کرد، سرش را به بالا گرفت و چشمانش را به آسمان دوخت، افق زیبا و ستارگان چشمک زن، فضاى دل باز و صدا و نغمه پرندگان گوناگون از هر سو توجه ابراهیم را به خود جلب مى‏کرد، چشمش خیره شد، وجدان بیدارش، بیدارتر گردید از اعماق دلش پیوند خود را با خداى جهان، آفریدگار این پدیده‏هاى دلربا مستحکم‏تر کرد، هیجان او را فرا گرفت و سراسر وجودش غرق در عشق به خدا شد. با خود مى‏گفت:

‏‏ تو گوئى اختران استاده اندى که: هان اى خاکیان، بیدار باشید!   دهان با خاکیان بگشاده اندى در این درگه دمى هشیار باشید!

گفتگوى ابراهیم با مشرکان‏
از آن پس او دیگر خود را در غار، زندانى نکرد، و در بیرون و نزدیکى غار نیز نماند، قدم فراتر گذاشت و به راهش ادامه داد تا ببیند در دنیا چه مى‏گذرد و چه خبر است؟ همچنان رفت و رفت تا به جائى رسید که دید جمعیتى با کمال ادب در کنار هم ایستاده یا نشسته‏اند، و ستاره زیبا و درخشان زهره را که در آسمان در نزدیکى ماه دیده مى‏شد نگاه مى‏کنند آنها ظاهراً((زهره را خداى خود مى‏دانستند و در آن لحظه داشتند آن را مى‏پرستیدند!
ابراهیم در دل، افسوس خورد که چرا اینها به جاى خداى حقیقى، ستاره زهره را مى‏پرستند، ولى با خود گفت:
افسوس خوردن در دل بدرد نمى‏خورد باید این جمعیت را راهنمائى کنم و از گمراهى نجات دهم، اما چگونه؟ بهتر این است که نخست خود را در ظاهر با آنها هم عقیده نمایم تا مرا بپذیرند و وقتى پذیرفتند آنگاه در فرصت مناسب به آنها بفهمانم که ستاره زهره، خدا نیست...
با این تصمیم نزد آنها رفت و گفت:
برادران! خواهران! به به چه ستاره درخشنده و زیبا و دل ربائى! همین خدا است!...
ستاره پرستان، ابراهیم را به جمع خود پذیرفتند و از اینکه یک نوجوان دین آنها را قبول کرده بسیار خوشحال شدند و با آغوش گرم از ابراهیم استقبال کردند.
ابراهیم همچنان در ظاهر با آنها بود و کنار آنها به ستاره زهره نگاه مى‏کرد، کم کم ستاره زهره از نظرها ناپدید گردید، ابراهیم که فرصت مناسب را بدست آورده بود برخاست و خطاب به آنها گفت:
خیر، من از عقیده‏ام برگشتم، این ستاره خدا نبود، زیرا خدا یک وجود ثابت است نه در حال حرکت و تغییر (چرا که هر حرکت و تغییرى، حرکت دهنده و تغییر دهنده‏اى میخواهد) من از عقیده شما استعفاد دارم!....
بیانات شیرین و پرشور و منطقى ابراهیم، بسیارى از ستاره پرستان را هاج و واج و سرگشته بر جاى میخکوب کرد همگى در دل نسبت به این خدا یعنى خدا بودن ستاره زهره شک کردند ابراهیم نیز با گفتن چند جمله دیگر از جمع ستاره‏پرستان دور شد.
در برابر ماه‏پرستان!
ابراهیم به راه خود ادامه داد و این بار ناگهان چشمش به جمعیت دیگرى خورد و دید آنها در برابر ماه که با درخشش خاص بر صفحه زیباى آسمان ظاهر شده بود ایستاده‏اند و دارند ماه را پرستش میکنند! نزد آنها رفت و باز براى اینکه این گروه نیز او را به جمع خود بپذیرند، در ظاهر گفت: به به، چه ماه درخشنده و دلپذیر و زیبائى، خداى من همین است!
این سخن ابراهیم، ماه‏پرستان را بر آن داشت که با آغوشى باز از ابراهیم استقبال کنند و از او که به جمع آنها پیوسته صمیمانه تشکر نمایند، ابراهیم در کنار آنها، به چهره درخشان ماه نگاه کرد و در ظاهر، همچون آنها ماه را به عنوان خدا سجده کرد، ولى وقتى ماه نیز مانند ستاره زهره غروب کرد، ابراهیم برخاست با چشمانى نافذ به ماه‏پرستان نگاه کرد و گفت: این خدا نیست چرا که ماه هم در غروب و حرکت و تغییر است، در حالى که خدا نباید در حال دگرگونى باشد، خداحافظ، من رفتم، و از این عقیده هم برگشتم و اگر خدا مرا هدایت نکند در صف گمراهان قرار خواهم گرفت!...
بدین ترتیب، ابراهیم با استفاده از یک فرصت مناسب و با یک استدلال نیرومند بر فکر و عقیده ماه‏پرستان ضربه زد و آنها را براى قبول خداى حقیقى آماده ساخت...
در جمع خورشیدپرستان‏
ابراهیم در دل شب، تنها در بیابان قدم بر مى‏داشت، در حالى که دلش سرشار از نور ایمان و پیوند با خداى حقیقى بود، وقتى که شب به آخر رسید و هوا روشن شد ناگهان نگاهش به جمعیتى خورد که به صف ایستاده‏اند تا خورشید از پشت کوه سر بر آورد و آنرا پرستش کنند. آنها خورشید را خداى خود مى‏دانستند و آنرا سجده مى‏کردند.
ابراهیم کنار آنها رفت و در ظاهر وانمود کرد که با آنها هم عقیده است و آنها نیز او را به جمع خود پذیرفتند همه در انتظار طلوع خورشید بودند. وقتى که خورشید عالمتاب با آن درخشش زیبایش طلوع کرد، ابراهیم فریاد زد:
خداى من همین است و این از همه درخشنده‏تر است...
ابراهیم تا غروب با آنها بود اما همینکه خورشید در افق مغرب پنهان شد خطاب به آنها گفت:
من از عقیده خود برگشتم و از خدا دانستن خورشید صرفنظر کردم زیرا خورشید نیز همچون ستارگان و ماه، در حال حرکت و تغییر است، در صورتى که خدا باید لحظه‏اى از پدیده‏هایش جدا نگردد و اسیر و محکوم قانونهاى طبیعت نباشد، وانگهى هر حرکتى، حرکت‏دهنده‏اى مى‏خواهد.26
به این ترتیب، ابراهیم با بیان ساده و منطقى خود، خورشیدپرستان را هم دچار تردید کرد و بذر خداشناسى حقیقى را در دل آنها پاشید سپس از آنها جدا شد و در حالیکه آشکارا از این مرامهاى باطل اظهار بیزارى مى‏کرد گفت: من از این خدایان ساختگى بیزارم و خدائى را قبول دارم که آفریننده همه آسمانها و زمین و ماه و خورشید است من به چنین خدائى رو مى‏کنم و هرگز راه شرک را نمى‏پیماییم.
به این ترتیب ابراهیم در همان سن سال نوجوانى براى راهنمائى مردم قدم به جامعه گذاشت، او بصورتى بسیار عالى و اخلاقى از فرصت‏هاى بدست آمده استفاده کرد، و مردم را از پرستش خدایان ساختگى دور ساخت...

دو اصل و پایه کلى وجود دارد که ادیان توحیدى در تمام زمانها بر آن دو اصل کلى قرار داشته است: یکى اصل اعتقاد به خداوند یکتا و بى‏همتا و دیگرى اصل ایمان به معاد، یعنى زنده شدن مردگان در روز قیامت و رسیدگى به حساب آنها
پیامبران در آغاز دعوت خود بیشتر سخن از خدا)) و روز قیامت مى‏گفتند و مردم را نخست به قبول خدا و سپس روز قیامت دعوت مى‏کردند، روشن است کسى که مردم را به ایمان آوردن به خدا و روز قیامت فرا مى‏خواند خود نیز باید، نه تنها عقیده به خدا و روز قیامت داشته باشد، بلکه باید در این عقیده، به مرحله یقین رسیده باشد و کوچکترین شکى درباره‏ى خدا و روز قیامت در دل او نباشد، تا گفتارش با کردارش یکى شود و در دل مردم بنشیند.
نشانه‏هاى خدا
ابراهیم هم که قهرمان خداپرستى است و مردم او را به این عنوان مى‏شناسند، باید در خداپرستى و عقیده به روز قیامت یقین داشته باشد تا در این راه ثابت‏قدم و استوار گردد و از هیچ مانعى نترسد.
از این رو ابراهیم نخست با تحقیق و مطالعه بر روى نشانه‏هاى خدا یقین پیدا کرد که جهان را خدا آفریده است، او با دیدن گیاهان رنگارنگ و گلهاى گوناگون و دریا و دشت و کوهها و خورشید و ماه و ستارگان چشمک‏زن و نظم عجیب آنها پى برد که خداوند بزرگ آنها را آفریده و به حرکت در آورده و به آنها نظم و ترتیب بخشیده است.
از آنجا که ابراهیم، پیوسته بطور جدى در این باره فکر مى‏کرد و عملاً تلاش مى‏نمود، و سعى فراوان داشت که بر اوج یقینش بیفزاید، خداوند نیز او را یارى مى‏کرد، از جمله، دید وسیعى به او عطا کرده پرده‏ها را از برابر چشمش کنار زد، و اسرار پنهان را بر او آشکار ساخت، ابراهیم لحظاتى طولانى در گوشه‏اى در زمین مى‏نشست و به نقطه‏اى خیره مى‏شد، انگار به معراج رفته و در آسمانها سیر مى‏کند، آنقدر در این راه کوشید و تلاش کرد که دلش سرشار از عشق به خدا گردید، و در فکرش دیگر هیچگونه شک و تردیدى درباره‏ى وجود خدا باقى نماند.27
مشاهده‏ى عینى معاد
ابراهیم (علیه السلام)، نشانه‏هاى عینى یکتائى خدا را با تمام وجود در طبیعت و تغییر و تحول موجودات طبیعى، در گردش شب و روز و در طلوع و غروب اجرام کیهانى دیده و ایمان راسخ یافته که با قلبى آکنده از عشق و ایمان در برابر ستاره‏پرستان مى‏گوید: من غروب‏کنندگان را دوست ندارم28.
و در برابر ماه‏پرستان مى‏گوید: پروردگارم اگر مرا راهنمائى نکند مسلماً از جمعیت گمراهان خواهم بود29 و در برابر خورشیدپرستان مى‏گوید: من از همه‏ى این معبودهاى ساختگى که شریک خدا قرار داده‏اید بیزارم‏30.
و خلاصه در برابر بت‏پرستان و نمرودپرستان فریاد مى‏زند انى وجهت وجهى للذى فطرالسموات و الارض حنیفاً و ما انا من المشرکین: من روى خود را به سوى کسى کردم که آسمانها و زمین را آفریده، من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم‏31.
لازم بود علائم و نشانه‏هاى قیامت و کیفیت زنده شدن مردگان را نیز علاوه بر دیدن با چشم حقیقت‏بین دل، با چشم ظاهر نیز دیدار کند، تا در برابر منطق پوچ نمرود32، با بیانى رسا بگوید ربى الذى یحیى و یمیت: خداى من کسى است که مى‏میراند و زنده مى‏کند33.
یکبار دیدن یک منظره، اندکى دل او را پریشان کرد، روزى در کنار دریا عبور مى‏کرد دید حیوان مرده‏اى در کنار دریا در میان آب افتاده و حیوانات دریائى و خشکى به او حمله مى‏کنند و کم کم او را مى‏خورند بطورى که لحظاتى بعد، تمام بدن آن مرده جزء بدن حیوانات دریائى و خشکى شد. ابراهیم گویا براى اولین بار به چنین وضعى برخورده بود و از اینرو، این اندیشه به دلش راه یافت که:
اگر تمام بدن این مرده، جزء بدن حیوانات مختلف دریائى و صحرائى شده در روز قیامت تکه‏هاى بدن او چگونه در کنار هم جمع میشود و آن حیوان دوباره زنده میگردد؟
البته ابراهیم به روز قیامت و زنده شدن مردگان در آن روز، یقین پیدا کرده بود ولى مى‏خواست بر یقینش در این مورد خاص نیز بیفزاید، از این رو دست به سوى خدا بلند کرد و عرض کرد: خدایا، به من بنمایان که چگونه مردگانى را زنده مى‏کنى؟
خداوند به او فرمود:
مگر تو ایمان به روز قیامت ندارى؟
عرض کرد:
چرا، ایمان دارم ولى مى‏خواهم دلم سرشار از اطمینان و یقین گردد.
منظور ابراهیم رسیدن به عالیترین درجه یقین بود، و به همین دلیل با نیتى پاک و دلى صاف، از خدا کمک خواست، خداوند هم به او لطف کرد تا دل و جانش صد در صد آرام گیرد و به او فرمود:
اى ابراهیم، چهار پرنده را بگیر و سر آنها را ببر، و سپس گوشت بدن آنها را بکوب و بهم مخلوط کن، آنگاه آن گوشت کوبیده شده را ده قسمت کن و هر قسمتش را بر سر کوهى بگذار و سپس در جائى بنشین و آنها را به اذن من (خداوند) به سوى خود بخوان...
ابراهیم چهار پرنده را که بعضى میگویند خروس و اردک و طاووس و کلاغ بوده گرفت و آنها را کشت و گوشت آنها را تکه تکه و مخلوط ساخت و به ده قسمت کرد و هر قسمت را بر سر کوهى قرار داد و سپس کمى دورتر رفت و در جائى نشست و در حالى که منقارهاى آن چهار پرنده در دستش بود، صدا زد:
اى پرندگان با اجازه خدا به سوى من بیائید!
در همان لحظه، گوشتهاى مخلوط شده پرندگان به هم پیوست و مجدداً روح در آنها دمیده شد و تن‏هاى هر کدام به منقارهاى خود پیوستند.
ابراهیم در نهایت شگفتى دید که چهار پرنده، زنده شدند و در برابر چشمانش مشغول برچیدن دانه‏هائى هستند که بر روى زمین ریخته بود.34
با این معجزه خداوندى، ابراهیم به روشنى دید که مردگان به اذن خدا زنده مى‏شوند و با دیدن این منظره دلش سرشار از یقین شد و آرام گرفت و به پیشگاه بارى تعالى عرض کرد:
آرى خداوند بر همه کارى قدرت دارد، و مردن و دوباره زنده شدن هم در دست او است.
ورود به شهر بابل‏35
بابل شهر پر جمعیت و بسیار زیبا، پایتخت حکومت نمرود بود و در این شهر نسبت به شهرهاى دیگر جلوه‏هاى بت‏پرستى و فساد و ناپاکى، بیشتر دیده مى‏شد نمرود و نمرودیان غرق در تجملات و زرق و برق ظاهرى و بت‏پرستى و آلودگیهاى حیوانى بودند و بسیارى از مردم مستضعف را اسیر و برده خود کرده بودند ابراهیم پس از آمادگى فکرى و یقین به خدا و معاد کاملاً مهیا شد که به این شهر رود و یک تنه علیه طاغوتیان زمان (نمرود) قیام کند و به راهنمائى مردم بپردازد و آنها را نخست از عقیده‏هاى خرافى و بت‏پرستى نجات دهد و سپس از چنگال نمرودیان برهاند و به یکتاپرستى دعوت نماید روشن است که در این مأموریت کار ابراهیم بسیار بزرگ و دشوار بود اما او با اراده‏اى محکم تصمیم گرفت که این راه را تا رسیدن به هدف و انجام رسالت خود ادامه دهد...

1) اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون (اعراف - 179).
2) نهج‏البلاغه نامه‏ى 3.
3) تفسیر نورالثقلین ج 4 ص 573 - تفسیر صافى ذیل آیه 78 سوره‏ى مؤمن.
4) مجمع البیان ج 10 ص 476.
5) و لقد ارسلنا رسلاً من قبلک منهم من قصصنا علیک و منهم من لم نقصص علیک و ما کان لرسول ان یاتى بآیة الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضى بالحق و خسر هنالک المبطلون (مؤمن 78).
6) قصه‏ى کوتاه بعضى از پیامبران مثل خضر و اشموئیل نیز، بدون اسم در قرآن ذکر شده است.
7) اصول کافى، ج 1 ص 16 (کتاب و العقل و الجهل حدیث 12).
8) مدرک قبل.
9) سوره‏ى جمعه، آیه 2 این آیه با کمى تفاوت در سوره بقره آیه 129 نیز آمده است.
10) قسط در اصل به معنى نصیب و سهم عادلانه‏اى است که به افراد مى‏رسد (مفردات راغب).
11) و اذ قال ربک للملائکة انى جائل فى الارض خلیفه (بقره - 30).
12) بفرموده على (علیه السلام): دوست محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) کسى است که از خدا پیروى کند هر چند خویشاوندى دور با او داشته باشد و دشمن محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) کسى است که از خدا نافرمانى کند هر چند از خویشان نزدیک پیامبر باشد. (مجمع‏البیان ج 2، ص 458).
13) بحار، ط جدید ج 76 ص 107.
14) و ما کان من المشرکین (آل عمران - 67 - 95 و انعام 61 و نحل 124 و بقره 135).
15) آل عمران - 95.
16) جمله والذین معه در آیه 4 سوره ممتحنه قد کانت لکم اسوة حسنة فى ابراهیم و الذین معه شامل حضرت لوط نیز خواهد شد.
17) نور الثقلین ج 4 ص 33.
18) سبأ - 2 - و ما ارسلناک الا کافه للناس.
و ما کان محمد انا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبین
(احزاب - 40)
19) بحار، ط قدیم ج 5 ص 112 - 121 - 151 - قصص الأنبیاء عبدالوهاب نجار ص 70.
20) مجمع‏البیان ج 2 ص 458.
21) بحار، ج 5، ص 116 به بعد - قصص الانبیاء صدر بلاغى، ص 44.
22) ناسخ التواریخ ج 1 ص 160.
23) تاریخ طبرى ج 1 ص 164 - 217.
24) بحار ط جدید ج 12 ص 14 تا 55.
25) مجمع‏البیان، ج 4 ص 325، تفسیر جامع ج 2 ص 319.
26) تفسیرالمیزان ج 7 ص 176، نورالثقلین ج 1 ص 738.
27) مضمون و تفسیر آیه‏ى 74 سوره‏ى انعام.
28) 2و3و4) سوره‏ى انعام آیه‏ى 76 و 77 و 78.
29) 2و3و4) سوره‏ى انعام آیه‏ى 76 و 77 و 78.
30) 2و3و4) سوره‏ى انعام آیه‏ى 76 و 77 و 78.
31) سوره‏ى انعام، آیه‏ى 79.
32) مضمون و تفسیر آیه‏ى 258 سوره‏ى بقره.
33) مضمون و تفسیر آیه‏ى 258 سوره‏ى بقره.
34) مضمون و تفسیر آیه 260 سوره‏ى بقره.
35) بابل شهر پر جمعیت و عروس شهرهاى باستانى در جنوب بغداد نزدیک حله قرار داشت و اکنون بین دجله و فرات را سرزمین بابل مى‏گویند (المنجد فى الاعلام







طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ