پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 14
بازدید دیروز : 16
کل بازدید : 29364
کل یادداشتها ها : 182

نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 2:12 ع توسط جواد قاسم آبادی


فصل دهم: سرنگونى و شکست مفتضحانه نمرود و نمرودیان‏

نمرود در اوج غرور
با اینکه پى در پى شکست مى‏خورد و نقشه‏هاى جنون‏آمیزش در برابر ابراهیم، مکرراً نقش بر آب مى‏گردید، باز از روش خود دست نمى‏کشید و همچنان با کمال خیره‏سرى و لجاجت به راه طاغوتى خود ادامه مى‏داد.
در تاریخ زندگى نمرود، بسیار اتفاق افتاد که خداوند به او لطف کرد و به او مهلت داد، و توسط ابراهیم او را راهنمائیها کرد، بلکه به سوى خدا رود و از کارهاى زشت خود دست بردارد، اما او که در لاک غرور و بى‏خبرى فرو رفته بود اصلاً گوشش به این راهنمائیها و اندرزها بدهکار نبود، شکم‏پرستى و شهوترانى و جاه‏طلبى او را از همه حقایق دور کرده بود. جالب اینکه در حکایت آمده: زمانى که نمرود، کودک بود همراه پدر و مادر و بستگان خود سوار بر کشتى به جائى مى‏رفتند، در مسیر راه، کشتى با طوفان شدید دریا روبرو شد و امواج سهمگین دریا از هر سو کشتى را احاطه کرد، بقدرى حمله‏هاى امواج، شدید بود که کشتى در هم شکست و تخته‏هایش از هم در آمد، تمام سرنشینان و اموالشان در آب غرق شد، اما همین نمرود که کودک بود به لطف خدا بر پاره تخته‏اى گیر کرد، طوفان گذشت و دریا آرام شد، امواج ملایم دریا، نمرود را با آن تخته به ساحل آورد و او کم کم در ساحل از ترس و خستگى رها شد و بالاخره نجات یافت و بستگانش و یا افرادى دیگرى به سراغ او آمدند و او را با خود بردند و کم کم در پرتو لطف الهى بزرگ گردید.73
اما او بجاى شکرگزارى، و بجاى اینکه به سوى خدا برود، و رهبرى ابراهیم، رسول و خلیل خدا را بپذیرد ناسپاسى کرد، نمک خورد و نمکدان شکست، ندانست که روزى به مجازات اعمالش خواهد رسید.
چقدر زیبا و سعادت آمیز است که انسان قبل از مجازات، تا در دوران زندگى آرام است به سوى خدا برود، و بنده غرور و شهوت و جاه‏طلبى نگردد، اما در دنیا بسیارند که این فرصتها را از دست مى‏دهند و سپس گرفتار مى‏شوند و دیگر هر چه آه و ناله مى‏کنند دیگر دیر شده و آه و ناله آنها به جائى نمى‏رسد.
سرانجام چنانکه خواهیم گفت: خداوند توسط پشه ناتوانى نمرود خیره‏سر و پر غرور را از پاى در آورد و پس از خوارى و زندگى بسیار ذلت‏بار به خاک سیاه مرگ افتاد، بهتر این است که در اینجا عنان قلم را به دست شاعره توانا و زبردست و نکته‏سنج قرن یعنى پروین اعتصامى مى‏دهیم تا همه ناگفتنیها را با ظریف‏ترین تعبیرهاى خود بیان کند:

‏‏ کشتئى زآسیب موجى هولناک تندبادى کرد سیرش را تباه بندها را تار و پود از هم گسیخت هر چه بود از مال و مردم، آب برد بحر را گفتم دگر طوفان مکن در میان مستمندان فرق نیست امر دادم باد را، کان شیرخوار سنگ را گفتم: برویش خنده کن لاله را گفتم که: نزدیکش بروى خار را گفتم که: خلخالش مکن گرگ را گفتم: تن خردش مدر ایمنى دیدند ناایمن شدند تا که خود بشناختند از راه و چاه قصه‏ها گفتند بى‏اصل و اساس دیوها کردند دربان و وکیل وا رهاندیم آن غریق بینوا آخر آن نور تجلى، دود شد کردمش با مهربانیها بزرگ خواست تا لاف خداوندى زند پشه‏اى را حکم فرمودم که خیز

 

رفت وقتى سوى غرقاب هلاک روزگار اهل کشتى شد سیاه موج از هر جا که راهى یافت ریخت ز آن گروه رفته، طفلى ماند خرد این بناى شوق را ویران مکن این غریق خرد بهر غرق نیست گیرد از دریا گذارد در کنار نور را گفتم: دلش را زنده کن ژاله را گفتم که: رخسارش بشوى مار را گفتم که: طفلک را مزن دزد را گفتم: گلوبندش مبر دوستى کردم مرا دشمن شدند چاهها کندند، مردم را براه دزدها بگماشتند از بهر پاس در چه محضر؟ محضر حى جلیل تا رهید از مرگ، شد صید هوا آن یتیم بى‏گنه نمرود شد شد بزرگ و تیره دل‏تر شد ز گرگ برج و باروى‏74 خدا را بشکند خاکش اندر دیده خود بین بریز75

ماجراى پشه‏ها و سپاه نمرود
گفتیم که نمرود روز بروز بر غرور خود مى‏افزود، با اینکه مکرراً امدادهاى غیبى خداوند نسبت به ابراهیم را دید و بخصوص مشاهده کرد که دریائى از آتش به روى ابراهیم گلستان گردید، اما باز دست از مخالفت و کارشکنى برنداشت.
دو نکته جالب در اینجا هست، یکى اینکه خداوند گاهى توسط ناتوانترین آفریده‏هایش امپراطور مغرور و بزرگى را به خاک سیاه مى‏نشاند، و این قدرت‏نمائى از خدا براى آنست که مایه عبرت و اندرز مغروران جهان باشد.
دوم اینکه در روزهاى مخصوصى که روزهاى کیف و عیش آنها را تداعى مى‏کند پوزه آنها را به خاک مى‏مالد تا باز مایه عبرت و اندرز براى جهانیان گردد.
چنانکه نمرود آن مغرور خیره‏سر را توسط پشه ناتوانى از پاى در آورد، و این روز تسلط پشه بر نمرود روز چهارشنبه بود، همانگونه که نمرود در روز چهارشنبه فرمان افکندن ابراهیم را به درون آتش داد76.
به هر حال، براى آخرین بار خداوند فرشته‏اى به صورت بشر براى نصیحت نمرود، نزد او فرستاد، این فرشته‏ى انسان‏خو، پس از ملاقات با نمرود به او چنین گفت:
خوب، بعد از آنهمه آزارى که به ابراهیم رساندى و همواره در برابرش کارشکنى کردى، ولى در همه جا شکست خوردى، اینک سزاوار است که به خداى ابراهیم که خداى زمین و آسمان است ایمان بیاورى و از ظلم و ستم و انتشار مردم و شرک دست بردارى!
نمرود، سرى تکان داد و از قیافه‏اش پیدا بود که این اندرزها را به مسخره مى‏گیرد و هرگز حاضر نیست، یک کلمه از گفتار حق را بشنود.
فرشته‏ى انسان صفت اضافه کرد: ولى اکنون بدان که مهلت و فرصت به پایان رسیده، اگر به حال خود باقى باشى خداوند داراى سپاهیان فراوان است، کافى است که با ناتوانترین آنها، تو و ارتش عظیم، را از پاى درآورد.
نمرود با کمال غرور و لجاجت فریاد زد:
در روى زمین هیچ شخصى همچون من، ابرقدرت نیست و لشکر و نیروهاى نظامى من به شماره در نمى‏آید، اگر خداى ابراهیم داراى سپاه مى‏باشد بگو فراهم کند، ما آماده‏ایم!
فرشته‏ى انسان صفت گفت:
حال که چنین است: لشکر خود را آماده کن! نمرود سه روز مهلت خواست، در این سه روز آنچه توانائى داشت در یک بیابانى بسیار وسیع به آماده‏سازى لشکر پرداخت، سپاهیان او در گردانها و تیپ‏هاى مختلف رژه مى‏رفتند و در برابر ابراهیم مانور مى‏دادند.
صداى ساز و برگ و هیاهوى نظامى سراسر فضا را پر کرده بود، همه جا سخن از قدرت نمرود بود، و هرچه در اطراف نگاه مى‏کردى، پر از سپاهیان نمرود بود؛ در میان این شور و غوغا، نمرود به ابراهیم رو کرد و از روى مسخره گفت:
این لشکر من است، اکنون بگو لشکر تو کجاست؟
ابراهیم گفت:
شتاب مکن، هم اکنون سپاهیان من فرا مى‏رسند!
در حالى که نمرود و نمرودیان قاه قاه مى‏خندیدند و سرو دست تکان مى‏دادند، ناگهان دیده شد سراسر افق و فضا پر از پشه‏هاى فراوان گردید، و فشردگى و بسیارى آنها سایه هولناکى بر روى سپاه نمرود افکند، سپاهیان نمرود تا خواستند به خود بجنبند و فکرى بکنند، پشه‏ها، گروه گروه به جان نمرودیان افتادند، گویا آنها ماهها گرسنه مانده بودند، و گاه مى‏شد هزاران عدد از آنها به جان یک نفر از سپاهیان نمرود افتاده و تار و پود او را تا استخوان مى‏خوردند.
دیگر فرصتى براى نمرودیان نمانده بود، چند لحظه‏اى نکشید که افراد ارتش عظیم نمرود با شکست مفتضحانه‏اى به خاک هلاکت افتادند.
عجیب اینکه نمرود با اینکه سخت محافظت مى‏شد و از هر سو مراقب حال او بودند توده‏اى از پشه‏ها به او حمله کردند، نمرود با ترس و شتابزدگى و نگرانى، خود را به قصر رساند و در قصر را محکم به روى خود بست و پس از لحظاتى آرام گرفت و با خود گفت: خوب شد من نجات یافتم!
اما در همین لحظه فرشته انسان صفت نزد نمرود آمد تا آخرین سخن خود را به او بگوید و گفت؛ دیدى چگونه لشکر آسمان، لشکر تو را از هم پاشید؟ با اینکه این لشکریان تو را از هم پاشید؟ با اینکه این لشکریان (پشه‏ها) از همه موجودات قابل رؤیت ناتوانترند، ولى به اراده خداوند قهار این چنین بر تو و سپاه تو پیروز گشتند، اکنون باز تا فرصت باقى است به خداى بزرگ، خداى ابراهیم ایمان بیاور تا نجات یابى.
نمرود خیره‏سر، باز به سخن آن فرشته انسان‏خو، اعتنا نکرد و همچنان بر لجاجت و عناد و غرور باقى ماند.
تا روزى یکى از کوچکترین آن پشه‏ها از روزنه‏اى به سراغ نمرود رفت، روز اول لب پائین او را گزید و روز دوم لب بالا را گزید، لبهاى او ورم کرد، سرانجام پشه از راه بینى او وارد مغز سر او گردید: و در آن جایگاه مخصوص به مأموریت خود ادامه داد.
این پشه بقدرى باعث ناراحتى و بى‏تابى نمرود گردید که عده‏اى از گماشتگان بر سر او مى‏کوبیدند تا آرام گردد.77
براى اینکه بیشتر عذاب گردد و در همین دنیا ناله و آهش بلند شود و مستضعفین ببینند که چگونه این مغرور کوردل به خاک سیاه افتاد خداوند مدت چهل سال او را به همین وضع نگه داشت سرانجام با این وضع نکبت‏بار بدون ایمان از دنیا رفت.78
به این ترتیب ابراهیم در پرتو امدادهاى غیبى خداوند بر دشمن پر کینه و بر طاغوت زمانش فائق گردید و دشمنش با کمال ذلت به هلاکت رسید.
قرآن با تعبیر جالبى به این مطلب اشاره مى‏کند و مى‏فرماید: نمرود و نمرودیان با مکر و نیرنگ و نقشه‏هاى گوناگون خواستند ابراهیم را شکست دهند، ولى ما پشتیبان ابراهیم بودیم، و دشمنان او را جزء شکست‏خوردگان و زیانکاران قرار دادیم)).79
نکته‏ها
در این فراز از زندگى ابراهیم درسهاى سازنده و پرتوانى هست از جمله:
1 - لطف و مهربانى خداوند موجب مى‏شود که مدتها و گاهى سالها، انسانهاى ستمگر و گنه‏کار را فرصت و مهلت دهد، بلکه به سوى او باز گردند، ولى اگر آنها همچنان بر خیره‏سرى و کوردلى باقى ماندند، در همین دنیا با سخت‏ترین کیفرهاى الهى روبرو خواهند گردید.
2 - خداوند براى اظهار قدرت خود و ناتوانى مغروران، و عبرت و اندرز دیگران، گاهى با ضعیفترین موجودات خود دشمن گردن فراز و مغرور را مغلوب و منکوب مى‏سازد، چنانکه توسط پشه ناتوان، نمرود را از پاى در آورد آن هم در روز مخصوص!
3 - خیره‏سرى نمرود تا آخرین لحظه عمرش ادامه داشت و این حاکى است که انسانها اگر عمرى را بیراهه بروند گاهى آنچنان مسخ و کور و کر مى‏گردند که دیگر روزنه امیدى به هدایت آنها نیست، تا ما چنین نشدیم باید هر چه زودتر به سوى حق برگردیم.
4 - باید با تمام وجود قبول کرد که آنانکه در راه خدا قدم بر مى‏دارند، امدادهاى غیبى الهى مکرر به کمک آنها خواهد آمد.
5 - سرانجام، حق پیروز است، ابراهیم با استقامت و اتکال به خداى بزرگ بالاخره طاغوت زمان خود را از پاى در آورد.

فصل یازدهم: حوادث سازنده و شیرین از ابراهیم(علیه السلام) در مسیر هجرت‏

تبعید یا هجرت ابراهیم؟
نمرود و باقیمانده طرفداران او80 که از هر سو، بوسیله ابراهیم، سخت آسیب و ضربه دیده بودند، و از همه مهمتر مى‏دیدند که امدادهاى غیبى پى در پى به کمک ابراهیم مى‏آید و دیگر نمى‏توان او را ماجراجو یا اخلالگر معرفى کرد و ممکن است کم کم به عنوان یک رهبر الهى و یک قهرمان شجاع در دلها قرار گیرد و با جذبه معنوى خود، توده‏هاى بیشترى را به سوى خود بکشد، در انتظار فرصت انتقام بودند.
آنها پس از مشاوره تصمیم گرفتند ابراهیم را از سرزمین بابل، تبعید کنند تا لااقل در پایتخت از دستش راحت باشند.81
بعضى دیگر را عقیده بر آنست که وقتى ابراهیم حجت را بر نمرود و نمرودیان تمام کرد و تا آخرین توان خود انجام وظیفه کرد و سهم خود را از آن گروه گرفت و دلهاى بسیارى را به سوى خود جلب کرد، بهتر دید که با جمعیت مؤمنین و هوادارانش، سرزمین بابل را ترک کند و به سوى شام و فلسطین و مصر هجرت نمایند، و در آن مناطق نیز مردم را به سوى خدا بخواند و ابلاغ رسالت نماید.
به هر صورت (تبعید یا هجرت) ابراهیم به مناطق دیگر رفت تا بلکه در آن مناطق، بیشتر بتواند، افراد را به سوى خداى یکتا سوق دهد، این مسافرت براى ابراهیم یک نوع مبارزه منفى و نجات رهائى از زیر پرچم ظلم نمرودیان بود، چنانکه قرآن در آیه‏اى از سوره انبیاء از آن تعبیر به نجات مى‏کند.82
مدتى که ابراهیم در بابل بود، گروهى از جمله مردمى بنام لوط و دخترى بنام ساره به او ایمان آوردند.
ابراهیم با ساره ازدواج کرد83 ساره که در یک خانواده کشاورز و دامدار زندگى مى‏کرد، وقتى که همسر ابراهیم شد، گوسفندهاى بسیار و زمینهاى مزروعى وسیعى را، که از پدر به او رسیده بود در اختیار ابراهیم گذاشت، ابراهیم در عین اینکه پیامبر بود، به کمک همسرش کشاورزى و دامدارى نیز مى‏کرد و از محصول و درآمد آن معاش خود و بسیارى از مستضعفین را تأمین مى‏کرد.
به این ترتیب زندگى ابراهیم نشان مى‏داد، که اگر حکومت نمرودى را سرنگون کند و خود رهبر مردم شود، چنین نیست که زندگى مردم را به ویرانى بکشاند، بلکه براى اقتصاد ارزش فراوانى قائل است، و یکى از ابعاد حکومتش تأمین معاش همه مردم، و استقلال اقتصادى و خود کفائى است بخصوص در مورد دو پایه بزرگ اقتصاد که کشاورزى و دامدارى مى‏باشد.
محاکمه‏ى ابراهیم هنگام هجرت یا تبعید
وقتى که ابراهیم با همسرش و لوط و...خواستند پایتخت (بابل) را به عنوان تبعید یا هجرت، ترک کنند، اموال خود از جمله گوسفندان خود را نیز برداشتند و بابل را به سوى فلسطین ترک کردند
از دستگاه نمرودى به مأموران دستور داده بودند که اموال ابراهیم را توقیف کنند، مأموران مسیر راه هم طبق این دستور اموال ابراهیم را مصادره و توقیف کردند، ابراهیم در این خصوص بسیار با آنها گفتگو کرد و با بیانات مستدل خود ثابت کرد که آنها چنین حقى ندارند، و او هرگز از اموال خود دست بر نمى‏دارد.
ماجراى ابراهیم و مأموران به اصطلاح به دادگاه کشیده شد، ابراهیم در حضور قاضى تمام مطالب را صریح و قاطع بیان کرد و ادامه داد که من (و همسرم) سالها زحمت کشیده‏ایم و این اموال را بدست آورده‏ایم، اگر مى‏خواهید اموال مرا مصادره کنید، پس این سالهاى عمرم را که صرف تحصیل این اموال شده را هم برگردانید!
قاضى در بن بست منطق بسیار قوى ابراهیم قرار گرفت و ناگزیر او را تصدیق کرد، به مأموران گفت:
ابراهیم راست مى‏گوید، اگر اموالش را ضبط مى‏کنید پس باید مدتى از عمرش را برگردانید که صرف کسب اموال از راه صحیح کرده است.
ماجراى گفتگوى ابراهیم و قاضى، و محکومیت مأموران را به نمرود گزارش دادند، نمرود که هر لحظه مى‏خواست از ابراهیم خلاص شود، و هر چه زودتر ابراهیم از بابل و اطراف، به نقطه دورى برود، بى‏درنگ گفت: معطل نکنید بگذارید ابراهیم زودتر برود، هر چند اموال خود را نیز با خود ببرد، اگر در اینجا بماند دین شما را فاسد کرده و به عقیده شما نسبت به خدایان آسیب مى‏رساند.
به این ترتیب ابراهیم که هیچگاه حاضر نبود زیر بار زور برود، از این مرحله نیز گذشت و به سوى سرزمین قدس، شهر پیامبران و اولیاى خدا روانه شد.
گرچه او با جمعیت اندکش هرجا مى‏رفت، او را نمى‏شناختند، همدم او نمى‏شدند و گاهى هم باعث مزاحمتش مى‏شدند، اما قلب تپنده او پر از آرامش و اطمینان و توکل به خدا بود، مى‏گفت: انى ذاهب الى ربى سیهدین: من (هرجا بروم) به سوى پروردگارم مى‏روم، او راهنماى من است و با هدایت او ترسى ندارم.84
آرى هدف او خدا بود، و هرجا که ایستادگى مى‏کرد، مى‏خواست فرمان خدا اجرا بشود، و ستم ستمگران را تایید نکند، نه آنکه هدف مادى داشته باشد.
آشنائى با هاجر
ابراهیم و ساره و لوط و همراهان از بابل که بیرون آمدند، کم کم به راه ادامه دادند تا به راه مصر نزدیک شدند تا از آن طریق روانه بیت‏المقدس گردند، از آنجا که ساره زنى با جمال بود، و مردم آن سامان که تحت حکومت قبطیان مى‏زیستند، نوعاً بر اثر دورى از پیامبران و تبلیغات آنها، آلوده و ناپاک بودند، ابراهیم، ساره را در میان صندوقى گذاشت، تا چشمهاى هوس آلود و ناپاک به او نیفتد و به این ترتیب حجاب و عفت ناموس خود را حفظ کند.
ایالت مصر، حاکمى داشت بنام عزاره، او در مرز ایالت مأمورانى گماشته بود که یک دهم اموال واردین را به عنوان عوارض و حق گمرک مى‏گرفتند، مأمورین سر راه ابراهیم را گرفتند و اموال او را بررسى کردند، تا به صندوقى رسیدند، مأمور به ابراهیم گفت: این صندوق را باز کن، تا اموالى را که در میان آنست به حساب آورم و یک دهم عوارض آن را تعیین کنم.
ابراهیم گفت: خیال کن این صندوق پر از طلا یا نقره است، یک دهم آن را حساب کن تا بپردازم، ولى آن را باز نمى‏کنم.
مأمور، سخت ناراحت شد و ابراهیم را مجبور کرد که در صندوق را باز کند، ابراهیم به اجبار دژخیمان قبطى، سرصندوق را باز کرد، مأمور وصول، ناگهان دید زنى در میان صندوق است، پرسید: این زن چه نسبتى با تو دارد؟
ابراهیم گفت: این زن همسر من و دختر خاله من است.
مأمور پرسید: چرا او را در صندوق پنهان کرده‏اى؟
ابراهیم گفت: غیرتم نسبت به ناموسم مرا بر آن داشت که این کار را بکنم تا چشم ناپاکى به او نیفتد.
مأمور گفت: تو را آزاد نمى‏کنم تا حاکم این ایالت را در مورد تو و این زن آگاه سازم.
به دنبال این ماجرا، مأمور براى حاکم پیام فرستاد و او را از جریان مطلع کرد، حاکم فرمان داد فوراً صندوق را نزد او ببرند، وقتى که دژخیمان براى انجام فرمان حاکم آمدند صندوق را ببرند ابراهیم گفت: من صندوق را نمى‏دهم و از آن جدا نمى‏شوم مگر اینکه مرا بکشید به حاکم خبر دادند که جریان از این قرار است، حاکم دستور داد بزور صندوق و ابراهیم را نزدش ببرند و به اجبار، ابراهیم را با صندوق نزد حاکم بردند.
به ابراهیم گفت: صندوق را باز کن!
ابراهیم گفت: خانواده و دختر خاله‏ام در میان صندوق است، حاضرم تمام اموالم را بدهم و در صندوق را باز نکنم.
حاکم سخت ناراحت شد و ابراهیم را مجبور کرد که صندوق را باز نماید، وقتى که صندوق باز شد و چشم حاکم به ساره افتاد، به طرف ساره دست درازى کرد در همین لحظه ابراهیم از شدت غیرت به سوى خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا دست حاکم را از همسر و دختر خاله‏ام کوتاه کن، پس از این دعا دست حاکم در وسط هوا خشک شد بطوریکه نه مى‏توانست آنرا به سوى خود جمع کند و نه مى‏توانست به سوى ساره دراز نماید، حاکم به دست و پا افتاد و به ابراهیم گفت: خداى تو چنین کرد؟ ابراهیم گفت: آرى، خداى من غیرت دارد و گناه را بد مى‏داند، او ترا از گناه بازداشت.
حاکم گفت: از خدا بخواه دستم را به حال اول باز گرداند، در این صورت دیگر کارى به همسر تو ندارم، ابراهیم از خدا خواست و دست او خوب شد ولى باز تا چشم او به ساره افتاد، دست به طرف ساره دراز کرد، ابراهیم براى او نفرین کرد، بار دیگر دست حاکم در وسط راه خشک شد.
حاکم به ابراهیم گفت: خداى تو غیرت دارد تو نیز غیرت دارى از خدایت بخواه دستم را خوب کند اگر خوب شدم دیگر این کار را نمى‏کنم، ابراهیم گفت: از خدا مى‏خواهم که اگر تو قصد تکرار ندارى خوب شوى، حاکم گفت: بسیار خوب همین گونه دعا کن، ابراهیم همین گونه دعا کرد و دست حاکم خوب شد.
وقتى که حاکم این غیرت و معجزه‏ى بزرگ را از ابراهیم دید، بسیار به او احترام کرد و گفت: در این سرزمین آزاد هستى، هر جا مى‏خواهى برو، ولى من یک درخواستى از تو دارم.
ابراهیم گفت: درخواستت چیست ؟
حاکم گفت: دوست دارم به من اجازه دهى کنیزى را که با جمال و با کمال است به همسرت بخشم تا خدمتگزار او باشد.85 ابراهیم قبول کرد، حاکم آن کنیز را که نامش هاجر بود به ساره بخشید و احترام شایانى از ابراهیم کرد و دستور داد، عوارض و حق گمرگ از او نگیرند و کسى مانع او نشود.86
ابراهیم نیز به او احترام کرد و از او تشکر نمود. او آنچنان دلباخته ابراهیم گردید که گفت:
اى ابراهیم تو با این برنامه‏ات مرا به دین خودت جذب کردى‏87.
به این ترتیب، غیرت ابراهیم، دعا و نفرین به موقع او، و اخلاق نیک او، این چنین زمامدار مقتدر آن ایالت را رام کرد و او با کمال شرمندگى عذرخواهى کرد و فوق‏العاده به ابراهیم احترام نمود، و آئین ابراهیم در دلش جاى گرفت.
نکته‏ها:
1 - ابراهیم براى خدا قبول کرد که تبعید شود یا هجرت کند، و از وطن خود دور گردد.
2 - او هیچگاه تسلیم زور نمى‏شد، و در محاکمه‏اش در مورد گذاشتن اموالش در بابل، قاضى را محکوم کرد.
3 - او داراى عفت و غیرت بود، و هرگز حاضر نمى‏شد که چشم افراد هوسباز به صورت ناموسش بخورد.
4 - برخوردهاى منطقى آمیخته با احترام و اخلاق نیکش موجب جذب حاکم مصر به آئین توحیدى ابراهیم گردید.
5 - تشکر او از حاکم، و قبول هدیه‏ى حاکم (که در این مورد بجا بود) راه دیگرى بود که او براى نفوذ در دلها، انتخاب کرد، چنانکه قرآن ابراهیم را حلیم (شخص وزین و متین و خوش اخلاق) خوانده است.88

61) سوره‏ى توبه، آیه‏ى 52.
62) یعنى جبرئیل گفت: آیا به من حاجتى دارى اى برگزیده خدا ابراهیم گفت: اما به تو نه.
63) یعنى سخن در اینجا بى‏مورد است، علم خدا به حال من کافى است، دیگر چه حاجت به سؤال؟
64) مجمع‏البیان، ج 7 ص 54.
65) سوره‏ى انیباء، آیه‏ى 69.
66) اقتباس از مجمع‏البیان ج 7 ص 54 - تفسیر جامع ج 2 ص 325، داستانهاى شگفت‏انگیز قرآن ص 170.
67) بیشتر به نظر مى‏رسد: ابراهیم، محبوب مردم بود، و نمرود با ایجاد مسائل انحرافى مى‏خواست، مردم را سرگرم کند تا ابراهیم را فراموش کنند، و یا مى‏خواست، وقت بگذراند و ابراهیم را با اینگونه مسائل ایذائى خسته کند (در این باره باز سخن خواهیم گفت).
68) اقتباس از مجمع‏البیان ج 6 ص 356.
69) قد مکر الذین من قبلهم فاتى الله بنیانهم من القواعد فخر علیهم السقف من فوقهم. (نحل - 26)
70) مجمع‏البیان ج 6 ص 356.
71) اقتباس از بحار ط قدیم ج 5 ص 123 - و این نقشه‏ها و مسائل انحرافى نیز نتوانست نمرود را به هدف خود برساند.
72) امام صادق (علیه السلام) فرمود: حب الشى‏ء یعمى و یصم: علاقه زیاد به چیزى انسان را کور و کر مى‏کند.
73) شرح این ماجرا در کتاب خزینةالجواهر نهاوندى ص 488 آمده است.
74) بارو یعنى حصار گرد قلعه.
75) دیوان پروین اعتصامى.
76) بحار ط، کمپانى ج 5 ص 120 عجیب اینکه عذاب لوط هم در روز چهارشنبه بوده است (بحار ط جدید ج 12 ص 151) با توجه به اینکه قوم لوط قبلا جزء نمرودیان بودند. و چنانکه نقل مى‏کنند عبیدالله بن زیاد عامل سفاک کشتار عاشورا، پس از گذشت پنج سال از شهادت شهیدان کربلا، بدست ابراهیم فرزند مالک اشتر در روز عاشوراى سال 66 در جنگ سپاه مختار با سپاه شام به هلاکت رسید (تتمه‏المنتهى ص 62) - فاعتبروا یا اولى الابصار.
77) اقتباس از تاریخ روضةالصفا ج 1.
78) حیوةالقلوب مجلسى ج 1 ص 175.
79) و ارادوا به کیداً فجعلنا هم الاخسرین (انیباء 70).
80) باید توجه داشت که نمرود پس از حمله پشه‏ها و عذاب الهى (چنانکه در فصل قبل گفتیم) چهل سال دیگر زندگى کرد، و باقیماندگان از هلاک‏شدگان در اطراف او بودند و از مخالفت با ابراهیم دست بر نمى‏داشتند.
81) المیزان ج 7 ص 240 و 241. فامرهم ان ینفوا ابراهیم من بلاده.
82) و نجیناه و لوطا الى الارض التى بارکنا فیها للعالمین. (انبیاء، 71)
83) یکى از فرازهاى برجسته زندگى ابراهیم ازدواج با ساره دختر یکى از پیامبران بنام لاحج است، که ساره (همچون خدیجه) اموال بسیار داشت و در اختیار ابراهیم گذاشت و ابراهیم آن اموال را در راه خدا مصرف مى‏کرد (ابراهیم در 37 سالگى با ساره ازدواج کرد - تاریخ طبرى ج 3 ص 218).
84) سوره‏ى صافات، آیه‏ى 99.
85) در حقیقت، حاکم مى‏خواست با این کار از ساره، عذرخواهى کند و ساره او را ببخشد.
86) در حقیقت، حاکم مى‏خواست با این کار از ساره، عذرخواهى کند و ساره او را ببخشد.
87) المیزان، ج 7 ص 241 - تفسیر جامع ج 2 ص 328 - فقال الملک اشهد ان الهک لرفیق کریم و انک ترغبنى فى دینک: گواهى مى‏دهم که خداى تو مهربان و بزرگوار است و تو مرا به دینت گرایش دادى (المیزان ج 7 ص 422)
88) سوره‏ى توبه، آیه‏ى 114.








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ