بازدید امروز : 14
بازدید دیروز : 16
کل بازدید : 29364
کل یادداشتها ها : 182
فصل دهم: سرنگونى و شکست مفتضحانه نمرود و نمرودیان
نمرود در اوج غرور
با اینکه پى در پى شکست مىخورد و نقشههاى جنونآمیزش در برابر ابراهیم، مکرراً نقش بر آب مىگردید، باز از روش خود دست نمىکشید و همچنان با کمال خیرهسرى و لجاجت به راه طاغوتى خود ادامه مىداد.
در تاریخ زندگى نمرود، بسیار اتفاق افتاد که خداوند به او لطف کرد و به او مهلت داد، و توسط ابراهیم او را راهنمائیها کرد، بلکه به سوى خدا رود و از کارهاى زشت خود دست بردارد، اما او که در لاک غرور و بىخبرى فرو رفته بود اصلاً گوشش به این راهنمائیها و اندرزها بدهکار نبود، شکمپرستى و شهوترانى و جاهطلبى او را از همه حقایق دور کرده بود. جالب اینکه در حکایت آمده: زمانى که نمرود، کودک بود همراه پدر و مادر و بستگان خود سوار بر کشتى به جائى مىرفتند، در مسیر راه، کشتى با طوفان شدید دریا روبرو شد و امواج سهمگین دریا از هر سو کشتى را احاطه کرد، بقدرى حملههاى امواج، شدید بود که کشتى در هم شکست و تختههایش از هم در آمد، تمام سرنشینان و اموالشان در آب غرق شد، اما همین نمرود که کودک بود به لطف خدا بر پاره تختهاى گیر کرد، طوفان گذشت و دریا آرام شد، امواج ملایم دریا، نمرود را با آن تخته به ساحل آورد و او کم کم در ساحل از ترس و خستگى رها شد و بالاخره نجات یافت و بستگانش و یا افرادى دیگرى به سراغ او آمدند و او را با خود بردند و کم کم در پرتو لطف الهى بزرگ گردید.73
اما او بجاى شکرگزارى، و بجاى اینکه به سوى خدا برود، و رهبرى ابراهیم، رسول و خلیل خدا را بپذیرد ناسپاسى کرد، نمک خورد و نمکدان شکست، ندانست که روزى به مجازات اعمالش خواهد رسید.
چقدر زیبا و سعادت آمیز است که انسان قبل از مجازات، تا در دوران زندگى آرام است به سوى خدا برود، و بنده غرور و شهوت و جاهطلبى نگردد، اما در دنیا بسیارند که این فرصتها را از دست مىدهند و سپس گرفتار مىشوند و دیگر هر چه آه و ناله مىکنند دیگر دیر شده و آه و ناله آنها به جائى نمىرسد.
سرانجام چنانکه خواهیم گفت: خداوند توسط پشه ناتوانى نمرود خیرهسر و پر غرور را از پاى در آورد و پس از خوارى و زندگى بسیار ذلتبار به خاک سیاه مرگ افتاد، بهتر این است که در اینجا عنان قلم را به دست شاعره توانا و زبردست و نکتهسنج قرن یعنى پروین اعتصامى مىدهیم تا همه ناگفتنیها را با ظریفترین تعبیرهاى خود بیان کند:
کشتئى زآسیب موجى هولناک تندبادى کرد سیرش را تباه بندها را تار و پود از هم گسیخت هر چه بود از مال و مردم، آب برد بحر را گفتم دگر طوفان مکن در میان مستمندان فرق نیست امر دادم باد را، کان شیرخوار سنگ را گفتم: برویش خنده کن لاله را گفتم که: نزدیکش بروى خار را گفتم که: خلخالش مکن گرگ را گفتم: تن خردش مدر ایمنى دیدند ناایمن شدند تا که خود بشناختند از راه و چاه قصهها گفتند بىاصل و اساس دیوها کردند دربان و وکیل وا رهاندیم آن غریق بینوا آخر آن نور تجلى، دود شد کردمش با مهربانیها بزرگ خواست تا لاف خداوندى زند پشهاى را حکم فرمودم که خیز |
|
رفت وقتى سوى غرقاب هلاک روزگار اهل کشتى شد سیاه موج از هر جا که راهى یافت ریخت ز آن گروه رفته، طفلى ماند خرد این بناى شوق را ویران مکن این غریق خرد بهر غرق نیست گیرد از دریا گذارد در کنار نور را گفتم: دلش را زنده کن ژاله را گفتم که: رخسارش بشوى مار را گفتم که: طفلک را مزن دزد را گفتم: گلوبندش مبر دوستى کردم مرا دشمن شدند چاهها کندند، مردم را براه دزدها بگماشتند از بهر پاس در چه محضر؟ محضر حى جلیل تا رهید از مرگ، شد صید هوا آن یتیم بىگنه نمرود شد شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ برج و باروى74 خدا را بشکند خاکش اندر دیده خود بین بریز75 |
ماجراى پشهها و سپاه نمرود
گفتیم که نمرود روز بروز بر غرور خود مىافزود، با اینکه مکرراً امدادهاى غیبى خداوند نسبت به ابراهیم را دید و بخصوص مشاهده کرد که دریائى از آتش به روى ابراهیم گلستان گردید، اما باز دست از مخالفت و کارشکنى برنداشت.
دو نکته جالب در اینجا هست، یکى اینکه خداوند گاهى توسط ناتوانترین آفریدههایش امپراطور مغرور و بزرگى را به خاک سیاه مىنشاند، و این قدرتنمائى از خدا براى آنست که مایه عبرت و اندرز مغروران جهان باشد.
دوم اینکه در روزهاى مخصوصى که روزهاى کیف و عیش آنها را تداعى مىکند پوزه آنها را به خاک مىمالد تا باز مایه عبرت و اندرز براى جهانیان گردد.
چنانکه نمرود آن مغرور خیرهسر را توسط پشه ناتوانى از پاى در آورد، و این روز تسلط پشه بر نمرود روز چهارشنبه بود، همانگونه که نمرود در روز چهارشنبه فرمان افکندن ابراهیم را به درون آتش داد76.
به هر حال، براى آخرین بار خداوند فرشتهاى به صورت بشر براى نصیحت نمرود، نزد او فرستاد، این فرشتهى انسانخو، پس از ملاقات با نمرود به او چنین گفت:
خوب، بعد از آنهمه آزارى که به ابراهیم رساندى و همواره در برابرش کارشکنى کردى، ولى در همه جا شکست خوردى، اینک سزاوار است که به خداى ابراهیم که خداى زمین و آسمان است ایمان بیاورى و از ظلم و ستم و انتشار مردم و شرک دست بردارى!
نمرود، سرى تکان داد و از قیافهاش پیدا بود که این اندرزها را به مسخره مىگیرد و هرگز حاضر نیست، یک کلمه از گفتار حق را بشنود.
فرشتهى انسان صفت اضافه کرد: ولى اکنون بدان که مهلت و فرصت به پایان رسیده، اگر به حال خود باقى باشى خداوند داراى سپاهیان فراوان است، کافى است که با ناتوانترین آنها، تو و ارتش عظیم، را از پاى درآورد.
نمرود با کمال غرور و لجاجت فریاد زد:
در روى زمین هیچ شخصى همچون من، ابرقدرت نیست و لشکر و نیروهاى نظامى من به شماره در نمىآید، اگر خداى ابراهیم داراى سپاه مىباشد بگو فراهم کند، ما آمادهایم!
فرشتهى انسان صفت گفت:
حال که چنین است: لشکر خود را آماده کن! نمرود سه روز مهلت خواست، در این سه روز آنچه توانائى داشت در یک بیابانى بسیار وسیع به آمادهسازى لشکر پرداخت، سپاهیان او در گردانها و تیپهاى مختلف رژه مىرفتند و در برابر ابراهیم مانور مىدادند.
صداى ساز و برگ و هیاهوى نظامى سراسر فضا را پر کرده بود، همه جا سخن از قدرت نمرود بود، و هرچه در اطراف نگاه مىکردى، پر از سپاهیان نمرود بود؛ در میان این شور و غوغا، نمرود به ابراهیم رو کرد و از روى مسخره گفت:
این لشکر من است، اکنون بگو لشکر تو کجاست؟
ابراهیم گفت:
شتاب مکن، هم اکنون سپاهیان من فرا مىرسند!
در حالى که نمرود و نمرودیان قاه قاه مىخندیدند و سرو دست تکان مىدادند، ناگهان دیده شد سراسر افق و فضا پر از پشههاى فراوان گردید، و فشردگى و بسیارى آنها سایه هولناکى بر روى سپاه نمرود افکند، سپاهیان نمرود تا خواستند به خود بجنبند و فکرى بکنند، پشهها، گروه گروه به جان نمرودیان افتادند، گویا آنها ماهها گرسنه مانده بودند، و گاه مىشد هزاران عدد از آنها به جان یک نفر از سپاهیان نمرود افتاده و تار و پود او را تا استخوان مىخوردند.
دیگر فرصتى براى نمرودیان نمانده بود، چند لحظهاى نکشید که افراد ارتش عظیم نمرود با شکست مفتضحانهاى به خاک هلاکت افتادند.
عجیب اینکه نمرود با اینکه سخت محافظت مىشد و از هر سو مراقب حال او بودند تودهاى از پشهها به او حمله کردند، نمرود با ترس و شتابزدگى و نگرانى، خود را به قصر رساند و در قصر را محکم به روى خود بست و پس از لحظاتى آرام گرفت و با خود گفت: خوب شد من نجات یافتم!
اما در همین لحظه فرشته انسان صفت نزد نمرود آمد تا آخرین سخن خود را به او بگوید و گفت؛ دیدى چگونه لشکر آسمان، لشکر تو را از هم پاشید؟ با اینکه این لشکریان تو را از هم پاشید؟ با اینکه این لشکریان (پشهها) از همه موجودات قابل رؤیت ناتوانترند، ولى به اراده خداوند قهار این چنین بر تو و سپاه تو پیروز گشتند، اکنون باز تا فرصت باقى است به خداى بزرگ، خداى ابراهیم ایمان بیاور تا نجات یابى.
نمرود خیرهسر، باز به سخن آن فرشته انسانخو، اعتنا نکرد و همچنان بر لجاجت و عناد و غرور باقى ماند.
تا روزى یکى از کوچکترین آن پشهها از روزنهاى به سراغ نمرود رفت، روز اول لب پائین او را گزید و روز دوم لب بالا را گزید، لبهاى او ورم کرد، سرانجام پشه از راه بینى او وارد مغز سر او گردید: و در آن جایگاه مخصوص به مأموریت خود ادامه داد.
این پشه بقدرى باعث ناراحتى و بىتابى نمرود گردید که عدهاى از گماشتگان بر سر او مىکوبیدند تا آرام گردد.77
براى اینکه بیشتر عذاب گردد و در همین دنیا ناله و آهش بلند شود و مستضعفین ببینند که چگونه این مغرور کوردل به خاک سیاه افتاد خداوند مدت چهل سال او را به همین وضع نگه داشت سرانجام با این وضع نکبتبار بدون ایمان از دنیا رفت.78
به این ترتیب ابراهیم در پرتو امدادهاى غیبى خداوند بر دشمن پر کینه و بر طاغوت زمانش فائق گردید و دشمنش با کمال ذلت به هلاکت رسید.
قرآن با تعبیر جالبى به این مطلب اشاره مىکند و مىفرماید: نمرود و نمرودیان با مکر و نیرنگ و نقشههاى گوناگون خواستند ابراهیم را شکست دهند، ولى ما پشتیبان ابراهیم بودیم، و دشمنان او را جزء شکستخوردگان و زیانکاران قرار دادیم)).79
نکتهها
در این فراز از زندگى ابراهیم درسهاى سازنده و پرتوانى هست از جمله:
1 - لطف و مهربانى خداوند موجب مىشود که مدتها و گاهى سالها، انسانهاى ستمگر و گنهکار را فرصت و مهلت دهد، بلکه به سوى او باز گردند، ولى اگر آنها همچنان بر خیرهسرى و کوردلى باقى ماندند، در همین دنیا با سختترین کیفرهاى الهى روبرو خواهند گردید.
2 - خداوند براى اظهار قدرت خود و ناتوانى مغروران، و عبرت و اندرز دیگران، گاهى با ضعیفترین موجودات خود دشمن گردن فراز و مغرور را مغلوب و منکوب مىسازد، چنانکه توسط پشه ناتوان، نمرود را از پاى در آورد آن هم در روز مخصوص!
3 - خیرهسرى نمرود تا آخرین لحظه عمرش ادامه داشت و این حاکى است که انسانها اگر عمرى را بیراهه بروند گاهى آنچنان مسخ و کور و کر مىگردند که دیگر روزنه امیدى به هدایت آنها نیست، تا ما چنین نشدیم باید هر چه زودتر به سوى حق برگردیم.
4 - باید با تمام وجود قبول کرد که آنانکه در راه خدا قدم بر مىدارند، امدادهاى غیبى الهى مکرر به کمک آنها خواهد آمد.
5 - سرانجام، حق پیروز است، ابراهیم با استقامت و اتکال به خداى بزرگ بالاخره طاغوت زمان خود را از پاى در آورد.
فصل یازدهم: حوادث سازنده و شیرین از ابراهیم(علیه السلام) در مسیر هجرت
تبعید یا هجرت ابراهیم؟
نمرود و باقیمانده طرفداران او80 که از هر سو، بوسیله ابراهیم، سخت آسیب و ضربه دیده بودند، و از همه مهمتر مىدیدند که امدادهاى غیبى پى در پى به کمک ابراهیم مىآید و دیگر نمىتوان او را ماجراجو یا اخلالگر معرفى کرد و ممکن است کم کم به عنوان یک رهبر الهى و یک قهرمان شجاع در دلها قرار گیرد و با جذبه معنوى خود، تودههاى بیشترى را به سوى خود بکشد، در انتظار فرصت انتقام بودند.
آنها پس از مشاوره تصمیم گرفتند ابراهیم را از سرزمین بابل، تبعید کنند تا لااقل در پایتخت از دستش راحت باشند.81
بعضى دیگر را عقیده بر آنست که وقتى ابراهیم حجت را بر نمرود و نمرودیان تمام کرد و تا آخرین توان خود انجام وظیفه کرد و سهم خود را از آن گروه گرفت و دلهاى بسیارى را به سوى خود جلب کرد، بهتر دید که با جمعیت مؤمنین و هوادارانش، سرزمین بابل را ترک کند و به سوى شام و فلسطین و مصر هجرت نمایند، و در آن مناطق نیز مردم را به سوى خدا بخواند و ابلاغ رسالت نماید.
به هر صورت (تبعید یا هجرت) ابراهیم به مناطق دیگر رفت تا بلکه در آن مناطق، بیشتر بتواند، افراد را به سوى خداى یکتا سوق دهد، این مسافرت براى ابراهیم یک نوع مبارزه منفى و نجات رهائى از زیر پرچم ظلم نمرودیان بود، چنانکه قرآن در آیهاى از سوره انبیاء از آن تعبیر به نجات مىکند.82
مدتى که ابراهیم در بابل بود، گروهى از جمله مردمى بنام لوط و دخترى بنام ساره به او ایمان آوردند.
ابراهیم با ساره ازدواج کرد83 ساره که در یک خانواده کشاورز و دامدار زندگى مىکرد، وقتى که همسر ابراهیم شد، گوسفندهاى بسیار و زمینهاى مزروعى وسیعى را، که از پدر به او رسیده بود در اختیار ابراهیم گذاشت، ابراهیم در عین اینکه پیامبر بود، به کمک همسرش کشاورزى و دامدارى نیز مىکرد و از محصول و درآمد آن معاش خود و بسیارى از مستضعفین را تأمین مىکرد.
به این ترتیب زندگى ابراهیم نشان مىداد، که اگر حکومت نمرودى را سرنگون کند و خود رهبر مردم شود، چنین نیست که زندگى مردم را به ویرانى بکشاند، بلکه براى اقتصاد ارزش فراوانى قائل است، و یکى از ابعاد حکومتش تأمین معاش همه مردم، و استقلال اقتصادى و خود کفائى است بخصوص در مورد دو پایه بزرگ اقتصاد که کشاورزى و دامدارى مىباشد.
محاکمهى ابراهیم هنگام هجرت یا تبعید
وقتى که ابراهیم با همسرش و لوط و...خواستند پایتخت (بابل) را به عنوان تبعید یا هجرت، ترک کنند، اموال خود از جمله گوسفندان خود را نیز برداشتند و بابل را به سوى فلسطین ترک کردند
از دستگاه نمرودى به مأموران دستور داده بودند که اموال ابراهیم را توقیف کنند، مأموران مسیر راه هم طبق این دستور اموال ابراهیم را مصادره و توقیف کردند، ابراهیم در این خصوص بسیار با آنها گفتگو کرد و با بیانات مستدل خود ثابت کرد که آنها چنین حقى ندارند، و او هرگز از اموال خود دست بر نمىدارد.
ماجراى ابراهیم و مأموران به اصطلاح به دادگاه کشیده شد، ابراهیم در حضور قاضى تمام مطالب را صریح و قاطع بیان کرد و ادامه داد که من (و همسرم) سالها زحمت کشیدهایم و این اموال را بدست آوردهایم، اگر مىخواهید اموال مرا مصادره کنید، پس این سالهاى عمرم را که صرف تحصیل این اموال شده را هم برگردانید!
قاضى در بن بست منطق بسیار قوى ابراهیم قرار گرفت و ناگزیر او را تصدیق کرد، به مأموران گفت:
ابراهیم راست مىگوید، اگر اموالش را ضبط مىکنید پس باید مدتى از عمرش را برگردانید که صرف کسب اموال از راه صحیح کرده است.
ماجراى گفتگوى ابراهیم و قاضى، و محکومیت مأموران را به نمرود گزارش دادند، نمرود که هر لحظه مىخواست از ابراهیم خلاص شود، و هر چه زودتر ابراهیم از بابل و اطراف، به نقطه دورى برود، بىدرنگ گفت: معطل نکنید بگذارید ابراهیم زودتر برود، هر چند اموال خود را نیز با خود ببرد، اگر در اینجا بماند دین شما را فاسد کرده و به عقیده شما نسبت به خدایان آسیب مىرساند.
به این ترتیب ابراهیم که هیچگاه حاضر نبود زیر بار زور برود، از این مرحله نیز گذشت و به سوى سرزمین قدس، شهر پیامبران و اولیاى خدا روانه شد.
گرچه او با جمعیت اندکش هرجا مىرفت، او را نمىشناختند، همدم او نمىشدند و گاهى هم باعث مزاحمتش مىشدند، اما قلب تپنده او پر از آرامش و اطمینان و توکل به خدا بود، مىگفت: انى ذاهب الى ربى سیهدین: من (هرجا بروم) به سوى پروردگارم مىروم، او راهنماى من است و با هدایت او ترسى ندارم.84
آرى هدف او خدا بود، و هرجا که ایستادگى مىکرد، مىخواست فرمان خدا اجرا بشود، و ستم ستمگران را تایید نکند، نه آنکه هدف مادى داشته باشد.
آشنائى با هاجر
ابراهیم و ساره و لوط و همراهان از بابل که بیرون آمدند، کم کم به راه ادامه دادند تا به راه مصر نزدیک شدند تا از آن طریق روانه بیتالمقدس گردند، از آنجا که ساره زنى با جمال بود، و مردم آن سامان که تحت حکومت قبطیان مىزیستند، نوعاً بر اثر دورى از پیامبران و تبلیغات آنها، آلوده و ناپاک بودند، ابراهیم، ساره را در میان صندوقى گذاشت، تا چشمهاى هوس آلود و ناپاک به او نیفتد و به این ترتیب حجاب و عفت ناموس خود را حفظ کند.
ایالت مصر، حاکمى داشت بنام عزاره، او در مرز ایالت مأمورانى گماشته بود که یک دهم اموال واردین را به عنوان عوارض و حق گمرک مىگرفتند، مأمورین سر راه ابراهیم را گرفتند و اموال او را بررسى کردند، تا به صندوقى رسیدند، مأمور به ابراهیم گفت: این صندوق را باز کن، تا اموالى را که در میان آنست به حساب آورم و یک دهم عوارض آن را تعیین کنم.
ابراهیم گفت: خیال کن این صندوق پر از طلا یا نقره است، یک دهم آن را حساب کن تا بپردازم، ولى آن را باز نمىکنم.
مأمور، سخت ناراحت شد و ابراهیم را مجبور کرد که در صندوق را باز کند، ابراهیم به اجبار دژخیمان قبطى، سرصندوق را باز کرد، مأمور وصول، ناگهان دید زنى در میان صندوق است، پرسید: این زن چه نسبتى با تو دارد؟
ابراهیم گفت: این زن همسر من و دختر خاله من است.
مأمور پرسید: چرا او را در صندوق پنهان کردهاى؟
ابراهیم گفت: غیرتم نسبت به ناموسم مرا بر آن داشت که این کار را بکنم تا چشم ناپاکى به او نیفتد.
مأمور گفت: تو را آزاد نمىکنم تا حاکم این ایالت را در مورد تو و این زن آگاه سازم.
به دنبال این ماجرا، مأمور براى حاکم پیام فرستاد و او را از جریان مطلع کرد، حاکم فرمان داد فوراً صندوق را نزد او ببرند، وقتى که دژخیمان براى انجام فرمان حاکم آمدند صندوق را ببرند ابراهیم گفت: من صندوق را نمىدهم و از آن جدا نمىشوم مگر اینکه مرا بکشید به حاکم خبر دادند که جریان از این قرار است، حاکم دستور داد بزور صندوق و ابراهیم را نزدش ببرند و به اجبار، ابراهیم را با صندوق نزد حاکم بردند.
به ابراهیم گفت: صندوق را باز کن!
ابراهیم گفت: خانواده و دختر خالهام در میان صندوق است، حاضرم تمام اموالم را بدهم و در صندوق را باز نکنم.
حاکم سخت ناراحت شد و ابراهیم را مجبور کرد که صندوق را باز نماید، وقتى که صندوق باز شد و چشم حاکم به ساره افتاد، به طرف ساره دست درازى کرد در همین لحظه ابراهیم از شدت غیرت به سوى خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا دست حاکم را از همسر و دختر خالهام کوتاه کن، پس از این دعا دست حاکم در وسط هوا خشک شد بطوریکه نه مىتوانست آنرا به سوى خود جمع کند و نه مىتوانست به سوى ساره دراز نماید، حاکم به دست و پا افتاد و به ابراهیم گفت: خداى تو چنین کرد؟ ابراهیم گفت: آرى، خداى من غیرت دارد و گناه را بد مىداند، او ترا از گناه بازداشت.
حاکم گفت: از خدا بخواه دستم را به حال اول باز گرداند، در این صورت دیگر کارى به همسر تو ندارم، ابراهیم از خدا خواست و دست او خوب شد ولى باز تا چشم او به ساره افتاد، دست به طرف ساره دراز کرد، ابراهیم براى او نفرین کرد، بار دیگر دست حاکم در وسط راه خشک شد.
حاکم به ابراهیم گفت: خداى تو غیرت دارد تو نیز غیرت دارى از خدایت بخواه دستم را خوب کند اگر خوب شدم دیگر این کار را نمىکنم، ابراهیم گفت: از خدا مىخواهم که اگر تو قصد تکرار ندارى خوب شوى، حاکم گفت: بسیار خوب همین گونه دعا کن، ابراهیم همین گونه دعا کرد و دست حاکم خوب شد.
وقتى که حاکم این غیرت و معجزهى بزرگ را از ابراهیم دید، بسیار به او احترام کرد و گفت: در این سرزمین آزاد هستى، هر جا مىخواهى برو، ولى من یک درخواستى از تو دارم.
ابراهیم گفت: درخواستت چیست ؟
حاکم گفت: دوست دارم به من اجازه دهى کنیزى را که با جمال و با کمال است به همسرت بخشم تا خدمتگزار او باشد.85 ابراهیم قبول کرد، حاکم آن کنیز را که نامش هاجر بود به ساره بخشید و احترام شایانى از ابراهیم کرد و دستور داد، عوارض و حق گمرگ از او نگیرند و کسى مانع او نشود.86
ابراهیم نیز به او احترام کرد و از او تشکر نمود. او آنچنان دلباخته ابراهیم گردید که گفت:
اى ابراهیم تو با این برنامهات مرا به دین خودت جذب کردى87.
به این ترتیب، غیرت ابراهیم، دعا و نفرین به موقع او، و اخلاق نیک او، این چنین زمامدار مقتدر آن ایالت را رام کرد و او با کمال شرمندگى عذرخواهى کرد و فوقالعاده به ابراهیم احترام نمود، و آئین ابراهیم در دلش جاى گرفت.
نکتهها:
1 - ابراهیم براى خدا قبول کرد که تبعید شود یا هجرت کند، و از وطن خود دور گردد.
2 - او هیچگاه تسلیم زور نمىشد، و در محاکمهاش در مورد گذاشتن اموالش در بابل، قاضى را محکوم کرد.
3 - او داراى عفت و غیرت بود، و هرگز حاضر نمىشد که چشم افراد هوسباز به صورت ناموسش بخورد.
4 - برخوردهاى منطقى آمیخته با احترام و اخلاق نیکش موجب جذب حاکم مصر به آئین توحیدى ابراهیم گردید.
5 - تشکر او از حاکم، و قبول هدیهى حاکم (که در این مورد بجا بود) راه دیگرى بود که او براى نفوذ در دلها، انتخاب کرد، چنانکه قرآن ابراهیم را حلیم (شخص وزین و متین و خوش اخلاق) خوانده است.88
61) سورهى توبه، آیهى 52. |