پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 1
کل بازدید : 29311
کل یادداشتها ها : 182

1 2 >
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:11 ع توسط جواد قاسم آبادی



11 - قالَ علیه السلام : مَنْ دَعَا اللّهَ بِنا اءفْلَحَ، وَ مَنْ دَعاهُ بِغَیْرِنا هَلَکَ وَ اسْتَهْلَکَ.(83)
ترجمه :
فرمود: هر که خداوند را به وسیله ما بخواند و ما را واسطه قرار دهد رستگار و موفّق خواهد شد.
و کسى که غیر از ما اهل بیت - عصمت و طهارت - را وسیله گرداند ناامید و هلاک خواهد گشت .
12 - قالَ علیه السلام : الاْ عْمالُ تُضاعَفُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ، فَأ کْثِرُوا فیها مِنَ الصَّلاةِ وَ الصَّدَقَةِ وَ الدُّعاءِ.(84)
ترجمه :
فرمود: پاداش اعمال - بد یا خوب - در روز جمعه دو برابر دیگر روزها است ، پس سعى نمائید در این روز نماز و صدقه و دعا بسیار انجام دهید.
13 - قالَ علیه السلام : مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا اسْتِعْفافا عَنِ النّاسِ، وَ سَعْیا عَلى اءهْلِهِ، وَ تَعَطُّفا عَلى جارِهِ، لَقَى اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ وَجْهُهُ مِثْلُ الْقَمَرِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ.(85)
ترجمه :
فرمود: هرکس دنیا را به جهت یکى از این سه حالت طلب کند: بى نیازى از مردم ، آسایش و رفاه خانواده و عائله اش ، کمک و رسیدگى به همسایه اش .
روز قیامت در حالتى محشور مى گردد و به ملاقات خداوند متعال نایل مى شود که صورتش همچون ماه شب چهارده ، نورانى است .
14 - قالَ علیه السلام : ثَلاثٌ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لِاءحَدٍ فیهِنَّ رُخْضةً: اءداءُ الاْ مانَةِ إ لَى الْبِرِّ وَ الْفاجِرِ، وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبِّرِ وَ الْفاجِرِ، وَ بِرُّ الْوالِدَیْنِ بِرَّیْنِ کانا اَوْ فاجِرَیْنِ.(86)
ترجمه :
فرمود: خداوند سبحان در سه چیز رخصت قرار نداده است :
امانت را سالم تحویل صاحبش دادن ، خواه آن که صاحبش آدم خوبى باشد یا فاجر.
وفاى به عهد نسبت به هر شخصى خوب باشد یا بد.
نیکى و احسان به پدر و مادر خوب باشند یا بد.
15 - قالَ علیه السلام : إ نَّ الْجَنَّةَ وَ الْحُورَ لَتَشْتاقُ إ لى مَنْ یَکْسَحُ الْمَسْجِدَ، اَوْ یَاءخُذُ مِنْهُ الْقَذى .(87)
ترجمه :
فرمود: همانا بهشت و حورالعین در انتظار افرادى است که در نظافت و تمیز کردن مسجد سعى و تلاش نمایند.
16 - قالَ علیه السلام : إ نَّما یَبْتَلِى الْمُؤ مِنُ فِى الدُّنْیا عَلى قَدْرِ دینِهِ.(88)
ترجمه :
فرمود: همانا مؤ من در این دنیا هر مقدارى که دین و ایمان داشته باشد به همان اندازه مورد امتحان و آزمایش قرار مى گیرد.
17 - قالَ علیه السلام : لا یَکُونُ الْعَبْدُ عابِدا لِلّهِ حَقَّ عِبادَتِهِ حَتّى یَنْقَطِعَ عَنِ الْخَلْقِ کُلِّهِمْ، فَحینَئِذٍ یَقُولُ: هذا خالِصٌ لى ، فَیَقْبَلُهُ بِکَرَمِهِ.(89)
ترجمه :
فرمود: کسى به بندگى و ستایش گر حقیقى در برابر خداوند نمى رسد مگر آن که از تمام افراد قطع امید کند و تنها امیدش خداى یکتا باشد.
در یک چنین حالتى خداوند گوید: این عمل خالصانه براى من است و آن را مورد قبول و عنایت خود قرار مى دهد.
18 - قالَ علیه السلام : اُقْسِمُ بِاللّهِ وَ هُوَ حَقُّ، مافَتَحَ رَجُلٌ عَلى نَفْسِهِ بابَ الْمَسْاءلَةِ إ لاّ فَتَحَ اللّهُ عَلَیْهِ بابَ فَقْرٍ.(90)
ترجمه :
فرمود: سوگند به خدائى که بر حقّ است ، چنانچه شخصى در موردى ، تقاضاى خود را به یکى از هم نوعان خود بگوید و بدون توجّه به خداوند متعال درخواست کمک نماید، خداوند درى از درهاى فقر و تنگ دستى را بر او بگشاید.
19 - قالَ علیه السلام : مَنْ قَضى مُسْلِما حاجَتَهُ، قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ثَوابُکَ عَلَىَّ وَلا اَرْضى لَکَ ثَوابا دُونَ الْجَنَّةِ.(91)
ترجمه :
فرمود: هرکس حاجتى را براى مسلمانى برآورده کند و گره از مشگلش بگشاید، خداوند متعال به او خطاب کند:
ثواب و پاداش تو بر عهده من خواهد بود و غیر از بهشت چیز دیگرى لایق تو نخواهد بود.
20 - قالَ علیه السلام : إ نَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اءَوْحى إ لى شُعَیْبٍ النَّبى صلى الله علیه و آله : إ نّى مُعَذِّبٌ مِنْ قَوْمِکَ مِائَةَ اءلْفٍ، اءرْبَعینَ اءلْفا مِنْ شِرارِهِمْ وَ سِتّینَ اءلْفا من خِیارِهِمْ.
فقال : یارَبِّ هؤُلاءِ الاْ شْرار فَما بالُ الاْ خْیار؟ فَاءوحىَ اللّهُ إ لَیْهِ: إ نَّهُمْ داهَنُوا اءهْلَ الْمَعاصى وَ لَمْ یَغْضِبُوا لِغَضَبى .(92)
ترجمه :
فرمود: همانا خداوند متعال ، براى حضرت شعیب علیه السلام وحى فرستاد: من از قوم تو یکصد هزار نفر را عذاب و هلاک مى نمایم که شصت هزار نفر ایشان ، اشرار و چهل هزار نفر دیگرشان از خوبان و عبادت کنندگان خواهند بود.
حضرت شعیب علیه السلام سؤ ال نمود: اشرار که مستحقّ عذاب هستند ولى خوبان را چرا عذاب مى نمائى ؟
خداوند وحى نمود: به جهت آن که این افراد، نسبت به گناهکاران بى تفاوت بوده و با ایشان سازش مى کردند.
21 - قالَ علیه السلام : مَنْ اءطْعَمَ مُؤْمِنا، اءطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّةِ.(93)
ترجمه :
فرمود: هرکس مؤ منى را طعام دهد، خداوند از میوه هاى بهشتى روزى او گرداند.
22 - قالَ علیه السلام : مَنْ حَمَلَ اءخاهُ عَلى رَحْلِهِ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ إ لىَ الْمَوْقِفِ عَلى ناقَةِ مِنْ نُوْقِ الْجَنَّةِ یُباهى بِهِ الْمَلائِکَةَ.(94)
ترجمه :
فرمود: کسى که برادرش را (و هرکس که در مسیر راه بدون وسیله است ) سوار وسیله نقلیه خود کند - و حتّى الا مکان او را به مقصد برساند - خداوند متعال او را در قیامت سوار شترى از شترهاى بهشتى مى گرداند - که سریع او را به مقصد برساند و از شدائد و سختى هاى محشر در امان گردد -، و به بر ملائکه مباهات و افتخار مى کنند.
23 - قالَ علیه السلام : إ ذا دَخَلَ اءحَدُکُمْ عَلى اءخیهِ فى بَیْتِهِ، فَلْیَقَعُدْ حَیْثُ یَاءمُرُهُ صاحِبُ الرَّحْلِ، فَإ نَّ صاحِبَ الْبَیْتِ اءعْرَفُ بِعَوْرة بَیْتِهِ مِنَ الدّاخِلِ عَلَیْهِ.(95)
ترجمه :
فرمود: هنگامى به منزل یکى از برادران و دوستانتان وارد شدید، هر کجا به شما گفت بنشینید، بپذیرید و همانجا بنشینید، چون که صاحب منزل بیش از دیگران به اءسرار منزل خود آشنا و آگاه است .
24 - قالَ علیه السلام : اَلْجَنَّةُ مُحَرَّمَةٌ عَلَى الْفَتّانینَ الْمشّائینَ بِالنَّمیمَةِ.(96)
ترجمه :
فرمود: بهشت - و نعمت هاى حیات بخش آن - براى اشخاص فتنه گر و سخن چینِ آشوب طلب ، حرام است .
25 - قالَ علیه السلام : إ نّا نَاءمُرُ صِبْیانَنا بِالصَّلاةِ إ ذا کانُوا بَنى خَمْسِ سِنین ، فَمُرُوا صِبْیانَکُمْ إ ذا کانوا بَنى سَبْعِ سِنین .(97)
ترجمه :
فرمود: ما - اهل بیت عصمت و طهارت - کودکان خود را از دوران پنج سالگى به انجام نماز دستور مى دهیم ، ولى شما - دوستان و پیروان ما - فرزندان خود را از سنین هفت سالگى وادار به نماز نمائید.
26 - قالَ علیه السلام : مَنْ حَمَلَ جِنازَةً مِنْ اَرْبَع جَوانِبِها، غَفَرَ اللّهُ لَهُ اَرْبَعینَ کَبیرَةً.(98)
ترجمه :
فرمود: هرکس جنازه اى را تشییع نماید و چهار جانب تابوت را بر شانه خود حمل کند، خداوند چهل گناه از گناهانش ‍ را مى آمرزد.
27 - قالَ علیه السلام : خَفِ اللّهَ تَعالى لِقُدْرَتِهِ عَلَیْکَ، وَ اسْتَحِ مِنْهُ لِقُرْبِهِ مِنْکَ.(99)
ترجمه :
فرمود: بترس از قدرت بى منتهاى خداوند متعال که از - جهات مختلف - بر تو دارد، و از خداوند شرم و حیا کن - در انجام گناهان - به جهت آن که از هر چیزى به تو نزدیک تر است .
28 - قالَ علیه السلام : الْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَحَیْثُ ماوَجَدَ اءحَدُکُمْ ضالَّتَهُ فَلْیَاءخُذْها.(100)
ترجمه :
فرمود: دانش و حکمت ، گمشده - ارزشمندى است براى - مؤ من که هر کجا و نزد هرکس یافت شود باید آن را دریافت نماید.
29 - قالَ علیه السلام : فِى الْمِلْحِ شِفاءٌ مِنْ سَبْعینَ داء، ثُمَّ قالَ: لَوْ یَعْلَمُ النّاسُ ما فِى الْمِلْحِ ما تَداوَوا إ لاّ بِهِ.(101)
ترجمه :
فرمود: نمک شفابخش و درمان کننده هفتاد نوع مرض و درد خواهد بود و افزود چنانچه مردم خواصّ نمک مى شناختند به چیزى غیر از نمک مداوا و درمان نمى کردند.
30 - قالَ علیه السلام : إ نَّ الْمُؤ مِنَ إ ذا صافَحَ الْمُؤ مِنَ تَفَرَّقا مِنْ غَیْرِ ذَنْبٍ.(102)
ترجمه :
فرمود: همانا مؤ منى که با برادر مؤ منش دیدار و مصافحه نماید، گناهانشان ریخته مى شود و بدون گناه از یکدیگر جدا خواهند شد.
31 - قالَ علیه السلام : مَثَلُ الْحَریصِ عَلَى الدُّنْیا مَثَلُ ذَرْوَةِالْقَزِّ، کُلَّما ازْدادَتْ عَلى نَفْسِها لَفّا کانَ اءبْعَدُ مِنَ الْخُرُوجِ حَتّى تَمُوتَ غَمّا.(103)
ترجمه :
فرمود: تمثیل افراد حریص به مال و زیورآلات دنیا همانند کرم ابریشمى است که هر چه اطراف خود بچرخد و بیشتر فعالیّت کند و تارهاى ابریشم را به دور خود بپیچد، خارج شدنش از بین آن تارها سخت تر گردد و چه بسا غیر ممکن مى شود تا جائى که چاره اى جز مرگ نداشته باشد.
32 - قالَ علیه السلام : إ نَّ الْمُؤْمِنَ اءخُ الْمُؤ مِنِ لا یَشْتِمُهُ، وَ لا یُحَرِّمُهُ، وَ لا یُسیى ءُ بِهِ الظَّنَّ.(104)
ترجمه :
فرمود: مؤ من برادر مؤ من است ، باید او را دشنام ندهد، سرزنش و بدگوئى نکند، و او را از خوبیها محروم نگرداند، و به او بدگمان نباشد.
33 - قالَ علیه السلام : اَلْکَمالُ کُلُّ الْکَمالِ، التَّفَقُّهُ فِى الدّینِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى النائِبَةِ، وَ تَقْدیرُ الْمَعیشَةِ.(105)
ترجمه :
فرمود: تمام کمالات - معنوى و مادّى انسان - در فقاهت و شناخت دقیق و صحیح مسائل دین و معارف الهى است ؛ و صبر و شکیبائى در مقابل ناملایمات ، و نیز زندگى را با تدبّر و مدیریّت برنامه ریزى کردن مى باشد.
34 - قالَ علیه السلام : صِلِةُ الاْ رْحامِ تُزَکّی الاْ عْمالَ، وَ تُنْمِى الاْ مْوالَ، وَ تَدْفَعُ الْبَلْوى ، وَ تُیَسِّرُ الْحِسابَ، وَ تُنْسِى ءُ فِى الاْ جَلِ.(106)
ترجمه :
صله رحم نمودن (پنج فایده دارد:) موجب تزکیه اعمال و عبادات مى شود، سبب رشد و برکت در اموال مى گردد، بلاها و گرفتارى ها را دفع و بر طرف مى نماید، حساب (قبر و قیامت ) را آسان مى گرداند و مرگ و اءجل (معلّق ) را تاءخیر مى اندازد.
35 - قالَ علیه السلام : فَضْلُ صَلاةِ الْجَماعَةِ عَلى صَلاةِ الرَّجُلِ فَرْدا خَمْساً وَ عِشْرینَ دَرَجَةً فِى الْجَنَّةِ.(107)
ترجمه :
فرمود: فضیلت و برترى نماز جماعت بر نماز فرادا و تنها، بیست و پنج درجه از مقامات بهشتى است .
36 - قالَ علیه السلام : وَ اءمَّا الْمُنْجِیات : فَخَوْفُ اللّهِ فِى السِّرَ وَ الْعَلانِیَةِ، وَ الْقَصْدُ فِى الْغِنى وَ الْفَقْرِ، وَ کَلِمَةُ الْعَدْلِ فِى الرِّضا وَ السّخَطِ.(108)
ترجمه :
فرمود: از اسباب نجات ، ترس از خدا در خفاء و آشکارا است ، رعایت اقتصاد و صرفه جوئى در تمام حالات بى نیازى و نیازمندى ، نیز رعایت انصاف و گفتن سخن حقّ و عدالت در همه حالت هاى خوشى و ناراحتى .
37 - قالَ علیه السلام : لا تَنالُ وِلایَتُنا إ لاّ بِالْعَمَلِ وَ الْوَرَعِ.(109)
ترجمه :
فرمود: ولایت و شفاعت ما شامل نمى شود مگر افرادى را که داراى عمل - صالح - و نیز پرهیز از گناه داشته باشند.
38 - قالَ علیه السلام : إ نَّ اءعْمالَ الْعِبادِ تُعْرَضُ عَلى نَبیِّکُمْ کُلَّ عَشیَّةِ خَمیسٍ، فَلْیَسْتَحِ اءحَدُکُمْ اءنْ یُعْرِضَ عَلى نَبیِّهِ الْعَمَلَ الْقَبیح .(110)
ترجمه :
فرمود: همانا تمام کارها و حرکات بندگان در هر شب جمعه بر پیغمبر اسلام عرضه مى گردد، پس حیاء کنید از این که عمل زشت شما را نزد پیغمبرتان ارائه دهند.
39 - قالَ علیه السلام : مَنْ عَلَّمَ بابَ هُدىً فَلَهُ مِثْلُ اءجْرِ مَنْ عَمِلَ بِهِ، وَلایَنْقُصُ اُولئِکَ مِنْ اءجُورِهِمْ.(111)
ترجمه :
فرمود: هرکس راه هدایت و سعادتى را بگشاید و یا به دیگران تعلیم دهد، اجر و پاداش او همانند کسى است که به آن کار خیر عمل کرده باشد بدون آن که از پاداش عمل کنندگان کسر شود.
40 - قالَ علیه السلام : اَرْبَعٌ مِنْ کُنُوزِالْبِرِّ: کِتْمانُ الْحاجَةِ، وَ کِتْمانُ الصَّدَقَةِ، وَ کِتْمانُ الْوَجَعِ، وَ کِتْمانُ الْمُصیبَةِ.(112)
ترجمه :
فرمود: چهار حالت از کنزهاى نیک و پسندیده است : پوشاندن نیاز و حاجت خود را از دیگران ، دادن صدقه و کمک به افراد به طور مخفیانه و محرمانه ، دردها و مشکلات و ناراحتى ها را تحمّل کردن و هنگام مصیبت و حوادث ، جزع و داد و فریاد نکردن .
مدح و ثناى پنجمین اختر فروزنده

آن سرورى که خلقت عالم براى اوست
عالم تمام سایه نشین لواى اوست
نوشیروان به درگه او کمترین غلام
هنگام جود، حاتم طائى گداى اوست
گویند که خلق ، نور مجسّم نمى شود
این جسم بین که نور ز سر تا به پاى اوست
در روزگار جسم مجرّد کسى ندید
جز این بدن جسم مجرّد قباى اوست
مردم کنند وصف قیامت به راستى
گویا قیامت آن قد طوبى نماى اوست
خلق خدا تمام به جز سیزده نفر
چشم امیدشان همه به سوى عطاى اوست
پیغمبران مرسل از آدم و خلیل
باب الا مانشان در دولت سراى اوست
مقصود گر ز خلق خلایق عبادتست
شرط قبول و عین عبادت ولاى اوست
بود اَر دم مسیح شفا بهر هر مریض
عیسى یکى طبیب ز دارالشّفاى اوست
پنجم امام حضرت باقر که از أ زل
علم و کمال و شوکت و عزّت رداى اوست (113)






نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:10 ع توسط جواد قاسم آبادی


پنج درس ارزشمند و آموزنده
1 - امام جعفر صادق علیه السلام حکایت نماید:
روزى پدرم - امام محمّد باقر علیه السلام - فرمود: به خدا سوگند، بعضى روش هائى را چون : در آغوش گرفتن ، روى زانو نشاندن ، بوسیدن و اظهار محبّت و مهربانى کردن ، که نسبت به بعضى از فرزندانم انجام مى دهم .
با این که مى دانم شایسته آن محبّت ها نیستند؛ بلکه دیگرى شایسته و مستحقّ آن مهربانى ها و محبّت ها است .
این برخورد یکسان من با آن ها به خاطر آن است که آنچه برادران حضرت یوسف علیه السلام با وى انجام دادند، در بین فرزندان من واقع نشود.
و خداوند حکیم داستان حضرت یوسف علیه السلام را به عنوان درس و تنبیه بیان کرده است تا آن که حسادت و کینه در خانواده ها و جامعه ما نباشد و آنچه بر سر یوسف علیه السلام آمد، بر فرزندان و برادران ما نیاید.
(68)
2 - همچنین حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم حکایت فرمود: روزى شخصى نزد پدرم ، امام محمّد باقر علیه السلام آمد، پدرم از او سؤ ال نمود: آیا ازدواج کرده اى ؟
آن شخص گفت : خیر.
پدرم فرمود: من دنیا و آنچه را که در آن است ، دوست ندارم اگر یک شب را بدون همسر باشم ؛ بدان که عظمت و فضیلت آن به قدرى است که دو رکعت نماز شخص متاءهّل افضل است از یک شبانه روز عبادت و روزه یک فرد مجرّد.
و پس از آن پدرم ، مبلغ هفتصد دینار به آن شخص داد و فرمود: با این پول ازدواج نما و توجّه داشته باش که رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرماید: همسرى انتخاب کنید که هم شاءن خودتان باشد که در توسعه روزى مفید مى باشد.
(69)
3 - روزى برادر امام محمّد باقر علیه السلام به همراه بعضى از دوستانش وارد منزل آن حضرت شدند، همین که نشستند، امام علیه السلام فرمود: براى هر چیزى حدّ و مرزى هست و سپس سفره غذا چیده شد.
یکى از افراد گفت : یاابن رسول اللّه ! براى این سفره هم حدّ و حدودى وجود دارد؟
حضرت فرمود: بلى .
افراد سؤ ال کردند: آن چیست ؟
حضرت فرمود: آن که هنگام شروع
(بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ) بگوئى ؛ و چون خواستند سفره را جمع کنند (الحمدللّه ) بگوئى ؛ و دیگر آن که هرکس از آنچه جلویش نهاده اند استفاده کند و چشم به جلوى دیگران نیندازد.(70)
4 - یکى از اصحاب امام محمّد باقر علیه السلام که در کوفه ، مکتبِ قرآن داشت و زنان را نیز آموزش مى داد، روزى با یکى از زنان شاگرد خود شوخى لفظى کرد.
پس از گذشت چند روزى از این جریان ، در مدینه منوّره به ملاقات آن حضرت آمد.
و چون وارد منزل حضرت گردید، امام علیه السلام با تندى و خشم با او مواجه شد و فرمود: هر که در خلوت مرتکب گناهى شود، از عقاب و قهر خداوند متعال در امان نخواهد بود؛ و سپس افزود: به آن زن چه گفتى ؟
آن شخص از روى شرمسارى و خجالت در حالت سکوت ، با دست هایش ، صورت خود را پوشاند؛ و آن گاه حضرت به او فرمود: دیگر چنین نکن و از کردار خویش توبه نما.
(71)
5 - امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:
از پدرم ، حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام شنیدم ، که مى فرمود: من در منزل از غلامان خود و نیز از اهل منزل مشکلات و سختى هائى را تحمّل مى کنم که از حَنظَل - هندوانه ابوجهل - تلخ ‌تر و بدتر مى باشد.
و سپس حضرت فرمود: هر که در مقابل ناملایمات و حرف هاى نابجاى اهل منزل صبر و تحمّل کند، ثواب روزه دار و شب زنده دار نصیبش مى گردد و هم نشین با شهدائى مى شود، که در رکاب حضرت رسول صلى الله علیه و آله شهید شده باشند.
(72)
چهل حدیث گهربار منتخب
1 - قالَ الاْ مامُ ابوجَعْفَر محمّد بنِ علیّ باقرُ العلومِ صَلواتُ اللّه وَ سَلامُهُ عَلَیْه :
إ ذا اءرَدْتَ اءنْ تَعْلَمَ اءنَّ فى کَ خَیْراً، فَانْظُرْ إ لى قَلْبِکَ فَإ نْ کانَ یُحِبُّ اءهْلَ طاعَةِ اللّهِ وَ یُبْغِضُ اءهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَفیکَ خَیْرٌ؛ وَاللّهُ یُحِبُّک ، وَ إ ذا کانَ یُبْغِضُ اءهْلَ طاعَةِ اللّهِ وَ یُحِبّ اءهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَلَیْسَ فیکَ خَیْرٌ؛ وَ اللّهُ یُبْغِضُکَ، وَالْمَرْءُ مَعَ مَنْ اءحَبَّ.(73)
ترجمه :
فرمود: اگر خواستى بدانى که در وجودت خیر و خوشبختى هست یا نه ، به درون خود دقّت کن اگر اهل عبادت و طاعت را دوست دارى و از اهل معصیت و گناه ناخوشایندى ، پس در وجودت خیر و سعادت وجود دارد؛ و خداوند تو را دوست مى دارد.
ولى چنانچه از اهل طاعت و عبادت ناخوشایند باشى و به اهل معصیت عشق و علاقه ورزیدى ، پس خیر و خوبى در تو نباشد؛ و خداوند تو را دشمن دارد.
و هر انسانى با هر کسى که به او عشق و علاقه دارد، با همان محشور مى گردد.
2 - قالَ علیه السلام : مَنْ کَفَّ عَنْ اءعْراضِ النّاسِ اءقالَهُ اللّهُ نَفْسَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ، وَمَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ.(74)
ترجمه :
فرمود: هرکس دنبال هتک حرمت - ناموس و آبروى - دیگران نباشد، خداوند متعال او را در قیامت مورد عفو و بخشش قرار مى دهد؛ و هرکس غضب و خشم خود را از دیگران باز دارد، خداوند نیز خشم و غضب خود را در قیامت از او بر طرف مى سازد.
3 - قالَ علیه السلام : مَنْ ثَبَتَ عَلى وِلایَتِنا فِى غِیْبَةِ قائِمِنا، اءعْطاهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَجْرَ اءلْفِ شَهیدٍ مِنْ شُهَداءِ بَدْرٍ وَ حُنَیْنٍ.(75)
ترجمه :
فرمود: کسى که در زمان غیبت امام زمان (عجّل اللّه فرجه الشّریف ) بر ایمان و ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت پا برجا و ثابت بماند، خداوند متعال پاداش و ثواب هزار شهید از شهداى جنگ بدر و حنین به او عطا مى فرماید.
4 - قالَ علیه السلام : لَوْ أ نَّ الاْ مامَ رُفِعَ مِنَ الاْ رْضِ ساعَةً، لَماجَتْ بِاءهْلِها کَما یَمُوجُ الْبَحْرُ بِاءهْلِهِ.(76)
ترجمه :
فرمود: اگر امام و حجّت خدا لحظه اى از روى زمین و از بین افراد جامعه برداشته شود، زمین اهل خود را در خود مى بلعد و فرو مى برد همان طورى که دریا چیزهاى خود را در خود متلاطم و آشفته مى سازد.
5 - قالَ علیه السلام : إ نَّ جَمیعَ دَوابِّ الاْ رْضِ لَتُصَلّى عَلى طالِبِ الْعِلْمِ حَتّى الْحیتانِ فى الْبَحْرِ.(77)
ترجمه :
فرمود: به درستى که تمام موجودات و جانوراان زمین و بلکه ماهیان دریا براى تحصیل کنندگان علوم - اسلامى و معارف الهى - تحیّت و درود مى فرستند.
6 - قالَ علیه السلام : لَوْ اءُوتیتُ بِشابٍّ مِنْ شَبابِ الشّیعَةِ لا یَتَفَقَّهُ فِى الدّینِ، لَاءَوجَعْتُهُ.(78)
ترجمه :
فرمود: اگر جوانى از جوانان شیعه را نزد من بیاورند که به مسائل دین - و زندگى - آشنا نباشد، او را تنبیه و تأ دیب خواهم کرد (تا به دنبال تحصیل مسائل دین برود).
7 - قالَ علیه السلام : مَنْ اءفْتَى النّاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً، لَعَنَتْهُ مَلائِکَةُالرَّحْمَةِ و مَلائِکَةُ الْعَذابِ، وَلَحِقَهُ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِفَتْیاهُ.(79)
ترجمه :
فرمود: هرکس درباره مسائل دین فتوا و نظریه اى دهد که بدون علم و اطّلاع باشد، ملائکه رحمت و ملائکه عذاب او را لعن و نفرین مى کنند و گناه عمل کننده - اگر خلاف باشد - بر عهده گوینده است .
8 - قالَ علیه السلام : الصَّلاةُ عَمُودُالدّینِ، مَثَلُها کَمَثَلِ عَمُودِ الْفِسْطاطِ، إ ذا ثَبَتَ الْعَمُودُ ثَبَتَ الاَْوْتادُ وَ الاَْطْناب ، وَ إ ذا مالَ الْعَمُودُ وَانْکَسَرَ لَمْ یَثْبُتْ وَ تَدٌ وَلاطَنَبٌ.(80)
ترجمه :
فرمود: نماز ستون دین است و مثالش همانند تیرک و ستون خیمه مى باشد که چنانچه محکم و استوار باشد میخ ‌ها و طناب هاى اطراف آن پا بر جا خواهد بود ولى اگر ستون سُست یا کج باشد میخ ‌ها و طنابهاى اطراف آن نمى تواند پا برجا باشد.
9 - قالَ علیه السلام : لا تَتَهاوَنْ بَصَلاتِکَ، فَإ نَّ النَّبیَّ صلّى اللّه علیه و آله و سلّم قالَ عِنْدَ مَوْتِهِ: لَیْسَ مِنّى مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ، لَیْسَ مِنّى ، مَنْ شَرِبَ مُسْکِراً لایَرِدُ عَلَىّ الْحَوْضَ، لا وَ اللّهِ.(81)
ترجمه :
فرمود: نسبت به نماز بى اعتنا مباش و آن را سبک و ناچیز مشمار، همانا که پیامبر خدا هنگام وفات خود فرمود:
هرکس نماز را سبک شمارد و یا مسکرات بنوشد از - امّت - من نیست و بر حوض کوثر وارد نخواهد شد.
10 - قالَ علیه السلام : بُنِیَ الاْ سْلامُ عَلى خَمْسَةِ اءشْیاءٍ: عَلَى الصَّلاةِ، وَ الزَّکاةِ، وَالْحَجِّ، وَ الصَّوْمِ، وَ الْوِلایَةِ، وَ لَمْ یُنادَ بِشَیْى ءٍ مِثْلَ ما نُودِىَ لِلْوِلایَةِ.(82)
ترجمه :
فرمود: دین مبین اسلام بر پنج پایه و اساس استوار است : نماز، زکات ، خمس ، حجّ، روزه ، ولایت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام .
سپس افزود: آن مقدارى که نسبت به ولایت سفارش شده است نسبت به هیچ کدام تاءکید نگردیده است و ولایت اساس و محور تمام اعمال مى باشد.






نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:9 ع توسط جواد قاسم آبادی


انقراض بنى عبّاس توسط هلاکو
مرحوم شیخ کلینى و دیگر بزرگان به نقل از ابوبصیر آورده اند:
روزى با مولایم حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام در مسجد النّبى صلى الله علیه و آله نشسته بودیم ، ناگهان سه نفر به نام : داود بن علىّ، سلیمان بن خالد و ابوجعفر منصور دوانیقى وارد مسجد شدند و در گوشه اى نشستند.
پس از ساعتى ، داود و سلیمان حرکت کردند و حضور امام محمّد باقر علیه السلام آمده و سلام کردند.
حضرت فرمود: چرا آن شخص جبّار خودخواه نیامد؟
گفتند: یاابن رسول اللّه ! او را معذور دارید.
سپس امام علیه السلام فرمود: به خداى یکتا سوگند، به همین زودى او پادشاه و مالک کشورهاى اسلامى خواهد شد؛ و به دنبالش مردانى دیگر حکمرانى کنند و با خدعه و سیاست خود تمام مردم را خاضع و ذلیل حکومت خود گردانند.
داود بن علىّ به حضرت عرضه داشت : آیا حکومت بنى العبّاس قبل از حکومت شما - یعنى ؛ حکومت امام زمان (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّریف ) - مى باشد؟
امام علیه السلام فرمود: آرى ، ریاست و سلطنت شماها قبل از ما خواهد بود.
داود گفت : آیا مدّت حکومت بنى العبّاس مقدّر و معیّن است ؟
حضرت فرمود: آرى ، آنچه بنى امیّه حکومت و ریاست کنند، شما حکومتى دو چندان آن خواهید داشت ، و حکومت شما آلت دست و دستخوش کودکان و بوالهوسان مى گردد؛ و آنان با حکومت چنان بازى کنند که با توپ بازى نمایند.
داود به همراه سلیمان در کمال خوشحالى از جاى برخاستند تا این خبر مهمّ را براى منصور دوانیقى مطرح کنند.
حضرت آن ها را صدا زد و فرمود: توجّه داشته باشید که حکومت شما تا مادامى تداوم دارد که در کشتن ما - اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام - نقشى نداشته باشید؛ وگرنه درون خاک از روى زمین برایتان بهتر و سزاوارتر خواهد بود؛ و در آن صورت هیچ یار و یاورى نخواهید داشت .
و هنگامى که این خبر را به منصور دوانیقى گزارش دادند، او سریع حرکت کرد و با شتاب نزد امام محمّد باقر علیه السلام آمد؛ و پس از عرض سلام ، آنچه را که از سلیمان و داود شنیده بود به حضرت عرض کرد؛ و سپس افزود: یاابن رسول اللّه ! آیا این سخنان و پیشگوئى ها صحّت دارد؟!
امام علیه السلام در جواب ، فرمود: آرى ، آنچه را که برایت گفته اند درست مى باشد؛ و سپس حضرت همان سخنان و مطالب را تکرار نمود و پس از آن افزود: حکومت و ریاست در دست شما و به فرمان شما خواهد بود تا هنگامى که از جانب شما آسیب و گزندى به ما نرسد، ولى چنانچه بخواهید خون ما را بریزید و یکى از ما - خاندان رسالت را با شمشیر یا زهر - به قتل برسانید، در آن صورت به غضب خداوند قادر متعال گرفتار مى شوید؛ و در آن هنگام سلطنت و ریاست شما مُنقرض مى گردد.
و خداوند حکیم یکى از بندگان پست و ناچیز خود را
(59) بر شما مسلّط مى نماید؛ و حکومت شما - بنى العبّاس - توسّط او نابود و مُنقرض خواهد گشت .(60)
تیراندازى در کهولت سنّ
در یکى از سال ها هشام بن عبدالملک جهت انجام مراسم حجّ به مکّه معظّمه رفته بود، در همان سال نیز امام محمّد باقر علیه السلام به همراه فرزندش ، حضرت صادق علیه السلام تشرّف یافته بود.
پس از انجام مراسم حجّ، هشام به سوى دمشق و امام باقر علیه السلام به سمت مدینه منوّره رهسپار شدند.
و بعد از گذشت چند روزى ، هشام نامه اى به والى و استاندار مدینه فرستاد مبنى بر این که ابوجعفر، امام محمّد باقر را به همراه حضرت صادق علیهماالسلام روانه دمشق سازد.
در ادامه روایت ، امام صادق علیه السلام حکایت فرماید:
چون وارد دمشق شدیم ، دربان هشام به مدّت سه روز مانع از دخول ما بر هشام گردید.
و چون روز چهارم داخل کاخ شدیم ، هشام بر تخت سلطنتى نشسته و افسران و وزیران و دیگر اطرافیان با حالت خاصّى در مقابلش سرپا و دست به سینه ایستاده بودند و نیز سربازان مسلّح در اطراف حضور داشتند.
همچنین در گوشه اى ، شاخصى نصب کرده بودند و تیراندازان ماهر به آن تیراندازى مى کردند.
همین که چشم هشام بر پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام افتاد، گفت : تو هم مانند دیگر تیراندازان ، کمان را به دست بگیر و تیراندازى کن .
امام باقر علیه السلام تقاضاى عفو نمود، ولى هشام اصرار کرد و به ناچار پدرم پیشنهاد او را پذیرفت ، پس آن گاه ، کمانى را گرفت و تیر را رها نمود، که در مقابل چشمان بُهت زده حاضران ، تیر به وسط خال اصابت کرد و تا 9 مرتبه تیر انداخت و هر بار تیرها در همان جاى اوّل وارد و اصابت مى کرد.
هشام از دیدن چنین صحنه شگفت آور، مضطرب شد؛ و بى اختیار گفت : عجب تیرانداز ماهرى هستى که در عرب و عجم مثل شما یافت نمى شود و سپس در حالتى که من و پدرم در مقابل او ایستاده بودیم ، سر به زیر انداخت .
و چون مدّتى بدین منوال گذشت ، پدرم عصبانى گردید و نگاهى به آسمان انداخت .
هشام که متوجّه ناراحتى پدرم گشت ، فورا از روى تخت بلند شد و پدرم را سمت راست خود و مرا سمت راست پدرم نشانید؛ و سپس پدرم را مخاطب قرار داد و گفت :
عرب و عجم نسبت به شما حسود هستند، شماها تیراندازى را چه کسى و در چه مدّتى آموخته اید؟
پدرم فرمود: مردم مدینه مرتّب برنامه تیراندازى دارند؛ و من نیز در دوران جوانى در امر با آن ها مشارکت مى کردم .
ولى مدّتى بود که آن را ترک کرده بودم ، ولى چون امروز بر من اصرار کردى ، من نیز پذیرفته و آن را انجام دادم .
هشام گفت : در تمام عمرم تیراندازى ، ماهر مانند تو را ندیده ام و گمان هم نمى کنم روى زمین کسى مثل تو وجود داشته باشد.
پس از آن پرسید: آیا فرزندت ، جعفر مثل خودت به فنون تیراندازى آشنا و آگاه است ؟
پدرم فرمود: آرى ، ما - اهل بیت نبوّت - تمام کمالات و علوم و فنون را همانند پیغمبران از یکدیگر به ارث برده و مى بریم ؛ و هیچ موقع زمین از حجّت خدا خالى نخواهد بود.
(61)
تواضع و فروتنى
مرحوم کلینى رضوان اللّه تعالى علیه به نقل از اسحاق بن عمّار روایتى را آورده است ؛ مبنى بر این که روزى امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرمود:
من هر شب رختخواب پدرم حضرت امام محمّد باقر علیه السلام را آماده و پهن مى کردم و منتظر مى ماندم تا آن حضرت تشریف بیاورد و استراحت نماید؛ و پس از آن در رختخواب خود مى رفتم و استراحت مى کردم .
در یکى از شب ها، پدرم تاءخیر نمود و به موقع همیشه به منزل نیامد، من در فکر فرو رفتم و ناراحت شدم که چه شده است ، و چرا آن حضرت در وقت همیشگى نیامد؟
پس به سوى مسجد حرکت کردم تا پدرم امام باقر علیه السلام را پیدا کنم ؛ و از جریان آکاه گردم .
همین که وارد مسجد شدم ، پدرم را تک و تنها در گوشه اى از مسجد مشاهده کردم .
و در حالتى که تمامى ماءمومین و مردم به منازل خود رفته بودند، پدرم تنها در مسجد با خداى خویش خلوت کرده و سر تواضع و فروتنى بر سجده نهاده بود و به درگاه بارى تعالى این دعا را در حال گریه و زارى مى خواند:
(سُبْحانَکَ اللّهمّ أ نْتَ رَبّى حَقّا حقّا، سَجَدْتُ لَکَ یا رَبِّ تَعَبُّدا وَ رِقّا، الّلهمّ إ نَّ عَمَلى ضَعیفٌ، فَضاعِفْهُ لى ، الّلهمّ قِنى عَذابَکَ یَوْمَ یُبْعَثُ عِبادُکَ، وَتُبْ عَلَىَّ إ نَّکَ أ نْتَ التَّوَّابُ الرَّحیمُ)
اى خدائى که پاک و منزّه هستى ! توئى پروردگار حقّ و حقیقت .
اى خداوندا! از روى عبودیّت و بندگى و فروتنى ، در مقابل تو سجده کرده ام .
اى خداوندا! اعمال نیک من ، ناچیز و ناقابل است ، پس خودت بر اعمال من فزونى بده .
خداوندا! مرا در قیامت از عذاب دردناک خویش مصون دار، و مرا مورد عفو و بخشش خود قرار بده ، زیرا تنها توبه پذیر بخشنده و مهربان ، تو هستى .
(62)
مرورى بر لحظات حسّاس
مرحوم کلینى در کتاب شریف خود به نقل از امام صادق علیه السلام آورده است ، که آن حضرت حکایت نمود:
در آن روزهائى که پدرم حضرت امام محمّد باقر علیه السلام مریض احوال و در بستر بود، روزى مرا به نزد خویش فرا خواند و اظهار داشت :
اى پسرم ! عدّه اى از مردم قریش را دعوت نما تا امروز در این جا گرد هم حضور یابند و من ضمن توصیه هائى ، آن ها را بر مطالبى شاهد و گواه قرار دهم .
بنابر این ، طبق دستور پدرم ، چند نفر از قریش را دعوت کردم و ایشان را به منزل آوردم ، همین که همگى به محضر پدرم آمده و در کنار بسترش گرد آمدیم ، به من خطاب نمود و فرمود:
اى جعفر! هنگامى که من وفات یافتم و از این دنیا رحلت کردم ، خودت مرا غسل مى دهى و کفن مى کنى و سپس بر من نماز مى خوانى .
و پس از آن که مرا به خاک سپردى ، قبر مرا بیش از چهار انگشت (حدود 10 سانتیمتر) از زمین بلندتر مگردان ؛ و در پایان نیز مقدارى آب روى خاکهاى قبرم بپاش .
حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام افزود: چون وصایا و سفارشات پدرم پایان یافت و جمعیّت از منزل خارج شدند، به پدرم گفتم : اى پدرجان ! نیازى به حضور این افراد نبود و چنانچه مرا به تنهائى وصیّت مى فرمودى به آن عمل مى کردم .
پدرم در پاسخ اظهار نمود: خواستم آن افراد را شاهد و گواه قرار دهم تا بعد از من درباره امامت تو منازعه و مشاجره اى نداشته باشند.
(63)
همچنین آن حضرت حکایت فرماید:
پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام به من وصیّت نمود تا جسد مطهّرش را در سه نوع پارچه بپوشانم و کفن کنم ، یکى از آن ها، رداء و پارچه اى بود که پدرم روزهاى جمعه آن را روى دوش خود مى انداخت و در آن نماز مى خواند؛ و امّا دو پارچه دیگرى را پدرم آنها را معرّفى نمود.
(64)
و نیز حکایت فرماید:
در آن شب آخرى که پدرم سلام اللّه علیه ، به شهادت رسید و به درجات أ على علّیین عروج نمود، لحظاتى قبل از رحلتش نزدیک وى رفتم ، دیدم مشغول مناجات و راز و نیاز به درگاه خداوند متعال مى باشد؛ و چون مناجات و زمزمه اش پایان یافت به من فرمود:
اى فرزندم ! امشب وعده الهى فرا مى رسد و من لحظاتى دیگر به سوى او خواهم رفت ، و امشب همان شبى است که جدّم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله رحلت نمود.
(65)
مرحوم إ ربلى و ابن شهرآشوب و دیگر بزرگان و مورّخین گفته اند:
امام محمّد باقر علیه السلام در اثر زهر و سمّى که ابراهیم بن ولید به دستور هشام بن عبدالملک ملعون به آن حضرت خورانیده بود، به شهادت رسید.
و پس از انجام غسل و کفن و اقامه نماز بر جنازه مطهّرش ، توسّط فرزندش امام جعفر صادق علیه السلام ، در قبرستان بقیع ، در جوار مرقد شریف عمویش ، امام حسن مجتبى و پدرش ، امام زین العابدین علیهماالسلام ، به خاک سپرده شد.
(66)
در رثاى پنجمین اختر تابناک

امام باقر شفیع محشر،
ولىّ امر خداى داور
وصّى پنجم ، ز آل طاها
به خلق عالم ، امین و رهبر
تو دیده اى دشت نینوا را
تو دیده اى راه کربلا را
اسیرىّ و حال عمّه ها را
به شام و کوفه به دیده تر
به عهد بابا، قرین ماتم
ز جور دشمن ، به غصّه و غم
فداى تو اى سلیل خاتم
که جان فدائى ، شدى تو آخر
فداى تو اى ، عزیز دادار
وصىّ دین ، رسول مختار
شدى تو مسموم ، در آخر کار
ز جور و ظلم هشام کافر امام باقر
شفیع محشر، ولىّ امر خداى داور(67)
مسموم شد از زهر کین ، آه و واویلا
باقر امام متّقین ، آه و واویلا
باقر امام متّقین ، آه و واویلا
گشته ملایک نوحه گر، آه و واویلا
زهراى أ طهر دل غمین ، آه و واویلا
باقر امام متّقین ، آه و واویلا
گریان از این ماتم نگر، امام صادق
در غم پیامبر با علىّ، آه و واویلا
باقر امام متّقین ، آه و واویلا
عالم شده ماتم سرا، آه و واویلا
آجرک اللّه زین عزا بقیّة اللّه






نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:7 ع توسط جواد قاسم آبادی


خودآرائى براى همسر
یکى از راویان حدیث ، به نام حسن بصرى - که شغلش تولید روغن زیتون بود - گوید:
روزى به همراه یکى از دوستانم - که از اهالى بصره بود - به محضر مبارک امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافتیم .
و هنگامى که وارد شدیم ، حضرت را در اتاقى مرتّب و مزیّن دیدیم ، که لباسى تمیز و زیبا پوشیده است و خود را خوشبو و معطّر گردانیده بود.
پس مسائلى چند از حضرتش سؤ ال کردیم و جواب یکایک آن ها را شنیدیم ؛ و چون خواستیم از خدمت آن بزرگوار خارج شویم ، فرمود: فردا نزد من بیائید.
و من اظهار داشتم : حتما شرفیاب خواهیم شد.
بنابر این فرداى آن روز به همراه دوستم به محضر امام علیه السلام وارد شدیم و حضرت را در اتاقى دیگر مشاهده کردیم ، که روى حصیرى نشسته است و پیراهنى ضخیم و خشن نیز بر تن مبارک دارد.
پس از آن که در حضور ایشان نشستیم ، روى مبارک خود را به سمت دوست من کرد و فرمود: اى برادر بصرى ! مى خواهم موضوعى را برایت روشن سازم ، تا از حالت شگفت و تحیّر در آئى ، دیروز که بر من وارد شُدید و مرا با آن تشکیلات دیدید، آن اتاق همسرم بود و تمام وسائل و امکانات آن ، مال وى بود که او آن ها را براى من مرتّب و مزیّن ساخته بود؛ و من نیز در قبال آن آراستگى و زینت ، لباس زیبا پوشیده و خود را براى همسرم آراسته و معطّر گردانیده بودم .
زیرا همان طورى که مرد علاقه دارد همسرش خود را فقط براى او بیاراید، مرد نیز باید خود را براى همسر بیاراید تا مبادا به نوعى دلباخته دیگرى گردد.
(47)
زائیدن گرگ باوفا
مرحوم شیخ مفید رحمة اللّه علیه به نقل از محمّد بن مسلم - که یکى از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام و از راویان حدیث است - حکایت کند:
روزى به همراه حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام از شهر مدینه طیّبه به سوى مکّه معظّمه حرکت کردیم ؛ من سوار الاغ بودم و حضرت بر قاطرى سوار بود.
در بین راه ، ناگهان گرگى از بالاى کوهى نمایان شد و کم کم جلو آمد تا نزدیک ما رسید و حضرت متوقّف شد.
گرگ نزدیک تر آمد و سپس دست هاى خود را بلند کرده و بر زین قاطر نهاد و سر خود را تا نزدیک گوش امام باقر علیه السلام بلند کرد و حضرت نیز سر خود را فرود آورد؛ و گرگ لحظاتى در گوش حضرت سخنانى را مطرح و نجوا کرد.
آن گاه امام علیه السلام گرگ را مخاطب قرار داد و فرمود: برو، مشکل تو را حلّ کردم .
پس از آن ، گرگ با سرعت برگشت و از آنجا دور شد.
من از مشاهده چنین صحنه اى در حیرت و تعجّب قرار گرفته و به امام محمّد باقر علیه السلام عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! چیز بسیار عجیبى را دیدم ، جریان چه بود؟!
حضرت فرمود: گرگ به من گفت : اى پسر رسول خدا! جفت - همسر - من در این کوه مى باشد؛ و باردار است و هم اکنون درد زائیدن بر او بسیار سخت شده است .
از خداوند متعال بخواه تا زائیدن را بر آن آسان و ساده گرداند.
و همچنین از خدا درخواست نما، تا نسل مرا بر هیچ یک از دوستان و شیعیان تو مسلّط نگرداند.
و در نهایت ، من به آن گرگ گفتم : خواسته ات را انجام دادم ، و حاجتش برآورده شد.
(48)
شرایط و حدود سفره
ابولبید بحرانى گوید:
روزى در مکّه معظّمه حضور امام محمّد باقر علیه السلام نشسته بودم ، که شخصى وارد شد و عرض کرد: اى محمّد بن علىّ! تو آن کسى هستى که براى هر چیزى حدّ و شرایطى مى دانى ، و نیز براى هر کارى مقرّراتى را وضع فرموده اى ؟
حضرت فرمود: بلى ، من مى گویم ، براى هر چیزى خواه کوچک و حقیر باشد یا بزرگ و عظیم ، خداوند حکیم براى آن شرایط و حدودى را تعیین کرده است .
و هر کسى از آن تجاوز کند، از حدّ و مرز خداى بزرگ بیرون رفته و کفران کرده است .
آن شخص سؤ ال کرد: سفره غذا که کنار آن مى نشنیم ، داراى چه حدود و شرایطى است ؟
امام علیه السلام فرمود: حدّ و مرز سفره غذا آن است که چون خواستى شروع نمائى ، به نام خدا شروع کنى ، و چون سفره را جمع کنند، شکرش را به جا آورى ، و آنچه از غذاها اطراف آن ریخته باشد، جمع کنى و تناول نمائى .
آن شخص عرض کرد: حدود ظرف آب چیست ؟
فرمود: این که اگر لبه ظرف آب شکسته باشد، از آن آب نیاشامى ؛ چون که آن قسمت ، محلّ تجمّع میکروب ها است .
و چون خواستى ظرف آب را بر دهان بگذارى و بیاشامى ، اوّل نام خداى مهربان را بر زبان جارى نما، و پس از آن که آب را آشامیدى ، شکر و سپاس خدا را انجام ده .
و همچنین سعى نمائى آب را یک نفس و یک دفعه نیاشامى ، بلکه سه دفعه ؛ و با سه نفس آب را بیاشام ، که این گونه گواراتر و سودمندتر خواهد بود.
(49)
خوردن انگور و خرید بهترین مادر
مرحوم راوندى در کتاب خرایح و جرایح آورده است :
روزى یکى از دوستان امام محمّد باقر علیه السلام ، به نام ابن عکاشه أ سدى در منزل آن حضرت وارد شد.
ابن عکاشه گوید: چون بر آن حضرت وارد شدم ، فرزندش ابوعبداللّه ، جعفر صادق علیه السلام را دیدم ، که کنار پدر ایستاده است ، پس از آن که نشستم مقدارى انگور آوردند.
خواستم که تناول کنم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: پیرمردان و کودکان انگور را دانه دانه مى خورند؛ لیکن تو دو تا دو تا میل کن ، که این چنین مستحبّ است .
بعد از آن عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! فرزندت جعفر هنگام تزویجش فرا رسیده است ، چرا برنامه ازدواج او را فراهم نمى فرمائى ؟!
حضرت فرمود: به همین زودى قافله کنیزفروشان وارد مى شوند و با پول هاى درون این کیسه ، جاریه اى مناسب برایش ‍ فراهم مى کنیم .
چند روزى پس از آن ، دوباره به حضور آن حضرت وارد شدم ، که چند نفر دیگر نیز حضور داشتند، حضرت فرمود: اى ابن عکاشه ! قافله کنیزفروشان از راه رسیده است ، این کیسه را برگیر و جاریه اى مناسب براى فرزندم خریدارى نما.
لذا نزد آن قافله آمدیم و جویاى کنیزى شدیم ؟
گفتند: آنچه داشتیم فروخته ایم ؛ و در حال حاضر فقط دو کنیز مریض حال باقى مانده است .
گفتم : آن ها را ببینیم ، پس از آن که آن ها را مشاهده کردیم ، یکى از آن دو کنیز را برگزیدیم و قیمت آن را جویا شدیم ؟
فروشنده گفت : قیمت آن هفتاد دینار تمام مى باشد.
گفتم : من او را به آنچه که در داخل این کیسه موجود است ، خریدارم ، در این هنگام پیرمرد محاسن سفیدى - که همراه آن ها حضور داشت - گفت : مانعى ندارد.
و چون کیسه را گشودیم و پول ها را محاسبه نمودیم ، مبلغ هفتاد دینار کامل در آن موجود بود، پس آن ها را پرداختیم و کنیز را تحویل گرفته و خدمت حضرت باقرالعلوم علیه السلام در حالتى که فرزندش جعفر علیه السلام نیز حضور داشت ، آوردیم .
موقعى که کنیز در حضور امام باقر علیه السلام قرار گرفت ، حضرت به او فرمود: نام تو چیست ؟
کنیز گفت : حمیده .
حضرت فرمود: تو حمیده ، در دنیا و محموده آخرت هستى .
و سپس اظهار داشت : برایم بگو که آیا باکره هستى یا ثیّبه ؟
گفت : بلى ، باکره هستم .
فرمود: چگونه باکره هستى ، و حال آن که کسى از چنگال و تجاوز کنیزفروشان سالم نمى ماند؟!
کنیز گفت : هرگاه رئیس آن ها نزد من مى آمد، که با من نزدیکى و مجامعت کند، پیرمردى سفیدموى حاضر مى شد و او را از نزدیکى با من جلوگیرى و ممانعت مى کرد؛ و این کار چندین مرتبه واقع شد ولى او هرگز توفیق نزدیکى با مرا نیافت .
سپس امام محمّد باقر علیه السلام آن جاریه پاکدامن را تحویل فرزندش ، حضرت ابوعبداللّه ، جعفر صادق علیه السلام داد و فرمود: او را تحویل بگیر، که همانا بهترین خلق خداوند متعال ، در روى زمین ، به نام موسى کاظم علیه السلام از او متولّد خواهد شد.
(50)
پیرزنى ، جوان شد
حُبابه والبیّه یکى از زن هاى مؤ منه اى بود، که در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله همیشه به حضور آن حضرت شرفیاب مى شد و کسب فیض مى نمود.
همچنین در زمان امام محمّد باقر علیه السلام نیز چند مرتبه به محضر مبارک آن حضرت شرفیاب گردیده است .
این زن مؤ منه ، روزى پس از گذشت مدّت ها، خدمت امام باقر علیه السلام وارد شد، حضرت به او فرمود: اى حُبابه ! مدّتى است که نزد ما نیامده اى ؟
حُبابه اظهار داشت : اى سرورم ! کُهولت سنّ و ضعف جسم و سفیدى موى سرم و نیز غم و اندوهى که دارم ، مرا از زیارت شما باز داشته است .
حضرت به حُبابه فرمود: جلو بیا.
وقتى حُبابه نزدیک امام محمّد باقر علیه السلام قرار گرفت ، حضرت دست مبارک خود را روى سر حبابه نهاد
(51) و دعائى را زمزمه نمود، که ناگاه گیسوان حُبابه سیاه و چهره اش شاداب و جوان گشت .
حبابه ، تبسّمى کرد و خوشحال شد و حضرت نیز شادمان گردید.
پس از آن ، حُبابه از حضرت سؤ ال کرد و گفت : اى مولاى من ! پیش از آن که این عالم آفریده شود، شما - اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم - در چه حالتى و در کجا بودید؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: ما نورى بودیم ، که هر لحظه تسبیح و تقدیس خداوند سبحان را مى گفتیم .
و ملائکه الهى نیز چگونگى تسبیح و تقدیس را از ما آموختند؛ و چون حضرت آدم علیه السلام آفریده شد، خداوند متعال نور ما را در صلب او قرار داد.
(52)
اعتراض و پاسخى دندان شکن
ابو حنیفه - که امام و پیشواى یکى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت مى باشد - روزى به مسجد حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد شد و سپس به حضور مبارک حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب گردید؛ و از ایشان اجازه خواست تا مقدارى در کنار آن حضرت بنشیند؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: اى ابو حنیفه ! تو را مى شناسند، مصلحت نیست کنار من بنشینى .
ابوحنیفه اعتنائى به فرمایش حضرت نکرد و پهلوى آن حضرت نشست ؛ و در ضمن صحبت هائى پیرامون مسائل مختلف ، از آن بزرگوار سؤ ال کرد: آیا شما امام هستى ؟
حضرت فرمود: خیر.
گفت : بسیارى از مردم کوفه عقیده دارند، که شما امام و پیشواى ایشان مى باشى ؟
حضرت فرمود: من چه کنم ؟! منظورت چیست ؟
ابوحنیفه گفت : پیشنهاد مى دهم که نامه اى براى آن گروه از مردم کوفه بنویسى ؛ و آن ها را از این عقیده باز دارى .
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: ولى آن ها حرف مرا نمى پذیرند، همانطور که خودت حرف مرا نپذیرفتى ؛ چون به تو گفتم که در کنار و پهلوى من منشین .
ولیکن تو سخن مرا گوش نکردى و در کنارم نشستى ؛ و با این که در حضور من بودى مخالفت مرا کردى ؛ پس چه انتظارى از دیگران دارى ؛ با این که بین من و آن ها فاصله است ؟!
و چگونه توقّع دارى که آن ها به حرف من ترتیب اثر دهند؟!
در این لحظه ، ابوحنیفه سرافکنده شد و دیگر حرفى نزد، و سپس از جاى خود برخاست و رفت .
(53)
دو سؤ ال درباره قیامت
مرحوم شیخ مفید و دیگر بزرگان به نقل از عبدالرّحمن زُهرى آورده اند:
هشام بن عبدالملک در یکى از سال ها، جهت انجام مراسم حجّ و زیارت خانه خدا، وارد مسجدالحرام شد، در حالى که بر یکى از غلامانش - به نام سالم - تکیه زده بود.
امام محمّد باقر علیه السلام در گوشه اى از مسجدالحرام نشسته و مشغول دعا و مناجات بود.
سالم به هشام گفت : اى امیرالمؤ منین ! این شخص محمّد بن علىّ ابن الحسین علیهماالسلام است .
هشام اظهار داشت : آیا این همان کسى است که اهالى عراق دلباخته و شیفته او هستند؟
سالم در پاسخ به هشام ، گفت : آرى .
هشام گفت : به نزد او برو؛ و به او بگو که خلیفه ، هشام گوید: مردم در روز قیامت - در آن مدّتى که مشغول بررسى و محاسبه اعمال هستند - چه خوراکى دارند و چه مى آشامند؟
پس هنگامى که غلام نزد امام باقر علیه السلام آمد و سؤ ال هشام را مطرح کرد، حضرت فرمود:
هنگامى که مردم محشور مى شوند، در صحراى محشر چشمه هائى است ، که از آن مى خورند و مى آشامند تا وقتى که از حساب و بررسى اعمال فارغ آیند.
وقتى سالم ، جواب حضرت را براى هشام بازگو کرد، هشام با شدّت ناراحتى گفت : اللّه اکبر! و آن گاه دوباره سالم را فرستاد تا از حضرت باقرالعلوم علیه السلام سؤ ال کند: چه چیزى مردم را از خوردن و آشامیدن باز مى دارد؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: آن هنگامى که خلافکاران در آتش دوزخ قرار گیرند، بیشتر اشتهاء پیدا مى کنند و سپس خطاب به مؤ منین کرده و گویند:
أ فیضُوا عَلَیْنا مِنَالْماءِ أ وْ مِمّا رَزَقَکُمُاللّهُ.
(54)
یعنى ؛ یا مقدارى آب و یا مقدارى از آنچه که خداوند به شما روزى داده است ، به ما هم عنایتى کنید.
در این موقع هشام ، با شنیدن جواب صریح و روشنگرانه امام علیه السلام ساکت شد و دیگر حرفى نزد.
(55)
بهترین کلام در آخرین فرصت
مرحوم شیخ طوسى ، راوندى و دیگر بزرگان ، به نقل از ابو بصیر حکایت کند:
روزى به محضر مقدّس امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم و لحظاتى بعد از آن ، حمران نیز به همراه بعضى از افراد وارد شد و به حضرت خطاب کرد و گفت : یاابن رسول اللّه ! عکرمه در سکرات مرگ قرار گرفته است .
ابوبصیر گوید: عکرمه با خوارج هم عقیده بود و خود را از امام محمّد باقر علیه السلام رهانیده بود.
حضرت با شنیدن سخن حمران ، از جاى خود برخاست و فرمود: مرا مهلت دهید تا بروم و بازگردم ؟
گفتیم : مانعى نیست .
لذا امام باقر علیه السلام حرکت نمود و رفت و پس از گذشت لحظاتى دوباره مراجعت نمود و اظهار داشت :
چنانچه پیش از آن که عکرمه ، جان از جسدش مفارقت کند، او را درک مى کردم ، کلماتى را به او تعلیم و تلقین مى نمودم که برایش بسیار سودمند و نجات بخش مى بود؛ ولیکن موقعى بر بالین او رسیدم که تمام کرده و جان از بدنش ‍ خارج گشته بود.
ابوبصیر افزود: به حضرت عرض کردیم : فدایت گردیم ، آن کلمات چیست تا ما از آن ها براى خود و دیگران بهره گیریم ؟
فرمود: همان کلماتى است که شماها بر آن معتقد هستید.
و سپس افزود: هرگاه بر بالین شخصى قرار گرفتید که احتمال مرگ براى او مى دهید، او را بر شهادت و اقرار به (لااله الاّاللّه ، محمّد رسول اللّه ) و نیز بر ولایت و امامت ما - اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام - تلقین کنید، که از جهاتى براى او سودمند و نجات بخش خواهد بود.
(56)
تسلیم در مقابل حوادث
مرحوم شیخ کلینى و دیگر بزرگان آورده اند:
روزى عدّه اى از دوستان و شیعیان حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام به ملاقات آن حضرت شرف حضور یافتند.
چون وارد اتاق شدند و نشستند، متوجّه گشتند که یکى از کودکان امام علیه السلام سخت مریض و ناراحت است و حضرت غمگین و اندوهناک مى باشد؛ به طورى که لحظه اى قرار و آرام ندارد.
با خود گفتند: چنانچه مسئله و حادثه اى براى این کودک بیمار پیش آید، آیا امام علیه السلام با این بى تابى کنونى که دارد، چه خواهد کرد.
پس از گذشت لحظاتى ، صداى ناله و شیون از درون خانه به گوش رسید و حضرت حرکت نمود و از نزد حضّار خارج شده و به درون منزل رفت .
و چون مدّتى کوتاه گذشت ، امام علیه السلام با حالتى رضایت بخش و در ظاهر شادمان ، به داخل اتاق مراجعت نمود.
تمامى افراد حاضر در مجلس ، از این جریان متعجّب شده و گفتند: یاابن رسول اللّه ! همه ما فدایت گردیم ، ما ترسیدیم که مبادا حادثه اى پیش آید و شما بى تاب و اندوهناک گردید!
حضرت فرمود: چنانچه مرض و ناراحتى براى یکى از ما - اهل بیت عصمت و طهارت - پیش آید، دوست داریم که با لطف خداوند مهربان ، مرض برطرف گشته و بیمار شفا یافته و تندرستى خود را باز یابد.
ولى اگر حادثه اى پیش آمد و مقدّرات الهى فرا رسید، تسلیم رضا و تقدیر الهى خواهیم بود.
(57)
چهارده معمّا و پاسخ
أ بان بن تغلب و همچنین ابوبصیر - که هر دو از راویان حدیث و از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بوده اند - حکایت کنند: طاووس یمانى با بعضى از دوستان خود مشغول طواف کعبه الهى بود، ناگهان متوجّه شد که جلوتر از او نوجوانى خوش سیما نیز مشغول طواف کعبه الهى مى باشد، و چون در چهره نورانیش خوب دقیق شد، او را شناخت ، که آن نوجوان حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام است .
هنگامى که حضرت طواف خود را به پایان رساند و دو رکعت نماز طواف به جاى آورد، در گوشه اى از صحن مطهّر نشست و مردم یک به یک مى آمدند و سؤ الات خود را در حضور آن حضرت مطرح مى کردند و جواب مى گرفتند و مى رفتند.
آن گاه طاووس یمانى به دوستان خود گفت : ما نزد این دانشمند برویم و از او سؤ الى کنیم ، شاید جواب آن را نداند.
سپس طاووس یمانى به همراه دوستانش خدمت حضرت رسیدند و سلام کردند.
بعد از آن طاووس گفت : اى ابوجعفر! آیا مى دانى چه زمانى یک سوّم جمعیّت روى زمین هلاک و کشته شد؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: اى ابو عبدالرّحمن ! یک سوّم نبود؛ بلکه یک چهارم جمعیّت هلاک و نابود گردید.
طاووس گفت : صحیح مى فرمائى ، حقّ با شما است ، اکنون بفرما که چگونه چنان شد؟
حضرت فرمود: این جریان ، آن زمانى اتّفاق افتاد که تنها جمعیّت روى زمین حضرت آدم ، حواء، قابیل و هابیل بودند؛ و قابیل برادر خود را کشت ، در حالى که هابیل در آن زمان یک چهارم جمعیّت را تشکیل مى داد.
طاووس گفت : کدام یک از هابیل و قابیل پدر تمام مردم بود؟
حضرت فرمود: هیچ کدام ؛ بلکه بعد از حضرت آدم علیه السلام ، شیث پدر آدمیان بود.
طاووس پرسید: چرا حضرت آدم علیه السلام را آدم نامیدند؟
فرمود: چون سرشت و خمیرمایه او را از خاک روى زمین برگرفتند.
پرسید: چرا همسر حضرت آدم را حوّاء گفته اند؟
فرمود: چون او از دنده آدم علیه السلام آفریده شد.
پرسید: چرا شیطان را ابلیس نامیده اند؟
فرمود: چون او از رحمت خداوند محروم و ناامید گشت .
پرسید: چرا جنّ را به این نام گفته اند؟
فرمود: چون که آنها مى توانند از دید انسانها مخفى و نامرئى گردند.
پرسید: اوّلین کسى که حیله بکار برد و دروغ گفت چه کسى بود؟
فرمود: شیطان بود، که به خداوند عزّ و جلّ گفت : من از آدم بهتر و برترم ؛ چون که مرا از آتش و او را از گِل آفریدى .
پرسید: آن گروهى که شهادت به حقّ دادند؛ ولى دروغ مى گفتند، چه کسانى بودند؟
فرمود: منافقین بودند، که در ظاهر شهادت به رسالت و نبوّت رسول خدا صلى الله علیه و آله دادند؛ ولى در باطن دروغ مى گفتند، چون عقیده و ایمان به خداوند نداشتند.
پرسید: آن رسولى را که خداوند براى هدایت انسان فرستاد؛ ولى خودش از جنّ و انسان نبود، که بود؟
فرمود: کلاغى بود، که براى تعلیم قابیل آمد تا او را هدایت کند که چگونه جسد برادرش هابیل را دفن نماید.
پرسید: آن که قوم و تبار خود را راهنمائى و انذار کرد، و از زمره جنّ و إ نس نبود، که بود؟
فرمود: مورچه اى بود که در مقابل لشکر عظیم حضرت سلیمان علیه السلام ، به هم نوعان خود گفت : درون لانه هایتان بروید تا توسّط لشکر سلیمان لگدمال نگردید.
طاووس یمانى گفت : آن چه حیوانى بود، که به دروغ مورد تهمت قرار گرفت ؟
فرمود: گرگ بود، که برادران حضرت یوسف علیه السلام آن را متّهم به قتل برادر خویش کردند.
طاووس در آخرین سؤ ال خود از امام امام محمّد باقر صلى الله علیه و آله ، پرسید: آن چیست که کم و زیاد مى گردد؛ و آن دیگرى چیست که زیاد مى شود ولى کم نمى گردد؛ و آن چست که کم مى شود ولى زیاد نمى گردد؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام همچنین در او جواب فرمود: آن که کم و زیاد مى شود، ماه است ؛ و آن که زیاد مى شود ولى کم نمى گردد، آب دریا است ؛ و آن که کم مى شود ولى زیاد نمى گردد، عمر انسان است .
(58)






نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:7 ع توسط جواد قاسم آبادی


خودآرائى براى همسر
یکى از راویان حدیث ، به نام حسن بصرى - که شغلش تولید روغن زیتون بود - گوید:
روزى به همراه یکى از دوستانم - که از اهالى بصره بود - به محضر مبارک امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافتیم .
و هنگامى که وارد شدیم ، حضرت را در اتاقى مرتّب و مزیّن دیدیم ، که لباسى تمیز و زیبا پوشیده است و خود را خوشبو و معطّر گردانیده بود.
پس مسائلى چند از حضرتش سؤ ال کردیم و جواب یکایک آن ها را شنیدیم ؛ و چون خواستیم از خدمت آن بزرگوار خارج شویم ، فرمود: فردا نزد من بیائید.
و من اظهار داشتم : حتما شرفیاب خواهیم شد.
بنابر این فرداى آن روز به همراه دوستم به محضر امام علیه السلام وارد شدیم و حضرت را در اتاقى دیگر مشاهده کردیم ، که روى حصیرى نشسته است و پیراهنى ضخیم و خشن نیز بر تن مبارک دارد.
پس از آن که در حضور ایشان نشستیم ، روى مبارک خود را به سمت دوست من کرد و فرمود: اى برادر بصرى ! مى خواهم موضوعى را برایت روشن سازم ، تا از حالت شگفت و تحیّر در آئى ، دیروز که بر من وارد شُدید و مرا با آن تشکیلات دیدید، آن اتاق همسرم بود و تمام وسائل و امکانات آن ، مال وى بود که او آن ها را براى من مرتّب و مزیّن ساخته بود؛ و من نیز در قبال آن آراستگى و زینت ، لباس زیبا پوشیده و خود را براى همسرم آراسته و معطّر گردانیده بودم .
زیرا همان طورى که مرد علاقه دارد همسرش خود را فقط براى او بیاراید، مرد نیز باید خود را براى همسر بیاراید تا مبادا به نوعى دلباخته دیگرى گردد.
(47)
زائیدن گرگ باوفا
مرحوم شیخ مفید رحمة اللّه علیه به نقل از محمّد بن مسلم - که یکى از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام و از راویان حدیث است - حکایت کند:
روزى به همراه حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام از شهر مدینه طیّبه به سوى مکّه معظّمه حرکت کردیم ؛ من سوار الاغ بودم و حضرت بر قاطرى سوار بود.
در بین راه ، ناگهان گرگى از بالاى کوهى نمایان شد و کم کم جلو آمد تا نزدیک ما رسید و حضرت متوقّف شد.
گرگ نزدیک تر آمد و سپس دست هاى خود را بلند کرده و بر زین قاطر نهاد و سر خود را تا نزدیک گوش امام باقر علیه السلام بلند کرد و حضرت نیز سر خود را فرود آورد؛ و گرگ لحظاتى در گوش حضرت سخنانى را مطرح و نجوا کرد.
آن گاه امام علیه السلام گرگ را مخاطب قرار داد و فرمود: برو، مشکل تو را حلّ کردم .
پس از آن ، گرگ با سرعت برگشت و از آنجا دور شد.
من از مشاهده چنین صحنه اى در حیرت و تعجّب قرار گرفته و به امام محمّد باقر علیه السلام عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! چیز بسیار عجیبى را دیدم ، جریان چه بود؟!
حضرت فرمود: گرگ به من گفت : اى پسر رسول خدا! جفت - همسر - من در این کوه مى باشد؛ و باردار است و هم اکنون درد زائیدن بر او بسیار سخت شده است .
از خداوند متعال بخواه تا زائیدن را بر آن آسان و ساده گرداند.
و همچنین از خدا درخواست نما، تا نسل مرا بر هیچ یک از دوستان و شیعیان تو مسلّط نگرداند.
و در نهایت ، من به آن گرگ گفتم : خواسته ات را انجام دادم ، و حاجتش برآورده شد.
(48)
شرایط و حدود سفره
ابولبید بحرانى گوید:
روزى در مکّه معظّمه حضور امام محمّد باقر علیه السلام نشسته بودم ، که شخصى وارد شد و عرض کرد: اى محمّد بن علىّ! تو آن کسى هستى که براى هر چیزى حدّ و شرایطى مى دانى ، و نیز براى هر کارى مقرّراتى را وضع فرموده اى ؟
حضرت فرمود: بلى ، من مى گویم ، براى هر چیزى خواه کوچک و حقیر باشد یا بزرگ و عظیم ، خداوند حکیم براى آن شرایط و حدودى را تعیین کرده است .
و هر کسى از آن تجاوز کند، از حدّ و مرز خداى بزرگ بیرون رفته و کفران کرده است .
آن شخص سؤ ال کرد: سفره غذا که کنار آن مى نشنیم ، داراى چه حدود و شرایطى است ؟
امام علیه السلام فرمود: حدّ و مرز سفره غذا آن است که چون خواستى شروع نمائى ، به نام خدا شروع کنى ، و چون سفره را جمع کنند، شکرش را به جا آورى ، و آنچه از غذاها اطراف آن ریخته باشد، جمع کنى و تناول نمائى .
آن شخص عرض کرد: حدود ظرف آب چیست ؟
فرمود: این که اگر لبه ظرف آب شکسته باشد، از آن آب نیاشامى ؛ چون که آن قسمت ، محلّ تجمّع میکروب ها است .
و چون خواستى ظرف آب را بر دهان بگذارى و بیاشامى ، اوّل نام خداى مهربان را بر زبان جارى نما، و پس از آن که آب را آشامیدى ، شکر و سپاس خدا را انجام ده .
و همچنین سعى نمائى آب را یک نفس و یک دفعه نیاشامى ، بلکه سه دفعه ؛ و با سه نفس آب را بیاشام ، که این گونه گواراتر و سودمندتر خواهد بود.
(49)
خوردن انگور و خرید بهترین مادر
مرحوم راوندى در کتاب خرایح و جرایح آورده است :
روزى یکى از دوستان امام محمّد باقر علیه السلام ، به نام ابن عکاشه أ سدى در منزل آن حضرت وارد شد.
ابن عکاشه گوید: چون بر آن حضرت وارد شدم ، فرزندش ابوعبداللّه ، جعفر صادق علیه السلام را دیدم ، که کنار پدر ایستاده است ، پس از آن که نشستم مقدارى انگور آوردند.
خواستم که تناول کنم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: پیرمردان و کودکان انگور را دانه دانه مى خورند؛ لیکن تو دو تا دو تا میل کن ، که این چنین مستحبّ است .
بعد از آن عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! فرزندت جعفر هنگام تزویجش فرا رسیده است ، چرا برنامه ازدواج او را فراهم نمى فرمائى ؟!
حضرت فرمود: به همین زودى قافله کنیزفروشان وارد مى شوند و با پول هاى درون این کیسه ، جاریه اى مناسب برایش ‍ فراهم مى کنیم .
چند روزى پس از آن ، دوباره به حضور آن حضرت وارد شدم ، که چند نفر دیگر نیز حضور داشتند، حضرت فرمود: اى ابن عکاشه ! قافله کنیزفروشان از راه رسیده است ، این کیسه را برگیر و جاریه اى مناسب براى فرزندم خریدارى نما.
لذا نزد آن قافله آمدیم و جویاى کنیزى شدیم ؟
گفتند: آنچه داشتیم فروخته ایم ؛ و در حال حاضر فقط دو کنیز مریض حال باقى مانده است .
گفتم : آن ها را ببینیم ، پس از آن که آن ها را مشاهده کردیم ، یکى از آن دو کنیز را برگزیدیم و قیمت آن را جویا شدیم ؟
فروشنده گفت : قیمت آن هفتاد دینار تمام مى باشد.
گفتم : من او را به آنچه که در داخل این کیسه موجود است ، خریدارم ، در این هنگام پیرمرد محاسن سفیدى - که همراه آن ها حضور داشت - گفت : مانعى ندارد.
و چون کیسه را گشودیم و پول ها را محاسبه نمودیم ، مبلغ هفتاد دینار کامل در آن موجود بود، پس آن ها را پرداختیم و کنیز را تحویل گرفته و خدمت حضرت باقرالعلوم علیه السلام در حالتى که فرزندش جعفر علیه السلام نیز حضور داشت ، آوردیم .
موقعى که کنیز در حضور امام باقر علیه السلام قرار گرفت ، حضرت به او فرمود: نام تو چیست ؟
کنیز گفت : حمیده .
حضرت فرمود: تو حمیده ، در دنیا و محموده آخرت هستى .
و سپس اظهار داشت : برایم بگو که آیا باکره هستى یا ثیّبه ؟
گفت : بلى ، باکره هستم .
فرمود: چگونه باکره هستى ، و حال آن که کسى از چنگال و تجاوز کنیزفروشان سالم نمى ماند؟!
کنیز گفت : هرگاه رئیس آن ها نزد من مى آمد، که با من نزدیکى و مجامعت کند، پیرمردى سفیدموى حاضر مى شد و او را از نزدیکى با من جلوگیرى و ممانعت مى کرد؛ و این کار چندین مرتبه واقع شد ولى او هرگز توفیق نزدیکى با مرا نیافت .
سپس امام محمّد باقر علیه السلام آن جاریه پاکدامن را تحویل فرزندش ، حضرت ابوعبداللّه ، جعفر صادق علیه السلام داد و فرمود: او را تحویل بگیر، که همانا بهترین خلق خداوند متعال ، در روى زمین ، به نام موسى کاظم علیه السلام از او متولّد خواهد شد.
(50)
پیرزنى ، جوان شد
حُبابه والبیّه یکى از زن هاى مؤ منه اى بود، که در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله همیشه به حضور آن حضرت شرفیاب مى شد و کسب فیض مى نمود.
همچنین در زمان امام محمّد باقر علیه السلام نیز چند مرتبه به محضر مبارک آن حضرت شرفیاب گردیده است .
این زن مؤ منه ، روزى پس از گذشت مدّت ها، خدمت امام باقر علیه السلام وارد شد، حضرت به او فرمود: اى حُبابه ! مدّتى است که نزد ما نیامده اى ؟
حُبابه اظهار داشت : اى سرورم ! کُهولت سنّ و ضعف جسم و سفیدى موى سرم و نیز غم و اندوهى که دارم ، مرا از زیارت شما باز داشته است .
حضرت به حُبابه فرمود: جلو بیا.
وقتى حُبابه نزدیک امام محمّد باقر علیه السلام قرار گرفت ، حضرت دست مبارک خود را روى سر حبابه نهاد
(51) و دعائى را زمزمه نمود، که ناگاه گیسوان حُبابه سیاه و چهره اش شاداب و جوان گشت .
حبابه ، تبسّمى کرد و خوشحال شد و حضرت نیز شادمان گردید.
پس از آن ، حُبابه از حضرت سؤ ال کرد و گفت : اى مولاى من ! پیش از آن که این عالم آفریده شود، شما - اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم - در چه حالتى و در کجا بودید؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: ما نورى بودیم ، که هر لحظه تسبیح و تقدیس خداوند سبحان را مى گفتیم .
و ملائکه الهى نیز چگونگى تسبیح و تقدیس را از ما آموختند؛ و چون حضرت آدم علیه السلام آفریده شد، خداوند متعال نور ما را در صلب او قرار داد.
(52)
اعتراض و پاسخى دندان شکن
ابو حنیفه - که امام و پیشواى یکى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت مى باشد - روزى به مسجد حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد شد و سپس به حضور مبارک حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب گردید؛ و از ایشان اجازه خواست تا مقدارى در کنار آن حضرت بنشیند؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: اى ابو حنیفه ! تو را مى شناسند، مصلحت نیست کنار من بنشینى .
ابوحنیفه اعتنائى به فرمایش حضرت نکرد و پهلوى آن حضرت نشست ؛ و در ضمن صحبت هائى پیرامون مسائل مختلف ، از آن بزرگوار سؤ ال کرد: آیا شما امام هستى ؟
حضرت فرمود: خیر.
گفت : بسیارى از مردم کوفه عقیده دارند، که شما امام و پیشواى ایشان مى باشى ؟
حضرت فرمود: من چه کنم ؟! منظورت چیست ؟
ابوحنیفه گفت : پیشنهاد مى دهم که نامه اى براى آن گروه از مردم کوفه بنویسى ؛ و آن ها را از این عقیده باز دارى .
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: ولى آن ها حرف مرا نمى پذیرند، همانطور که خودت حرف مرا نپذیرفتى ؛ چون به تو گفتم که در کنار و پهلوى من منشین .
ولیکن تو سخن مرا گوش نکردى و در کنارم نشستى ؛ و با این که در حضور من بودى مخالفت مرا کردى ؛ پس چه انتظارى از دیگران دارى ؛ با این که بین من و آن ها فاصله است ؟!
و چگونه توقّع دارى که آن ها به حرف من ترتیب اثر دهند؟!
در این لحظه ، ابوحنیفه سرافکنده شد و دیگر حرفى نزد، و سپس از جاى خود برخاست و رفت .
(53)
دو سؤ ال درباره قیامت
مرحوم شیخ مفید و دیگر بزرگان به نقل از عبدالرّحمن زُهرى آورده اند:
هشام بن عبدالملک در یکى از سال ها، جهت انجام مراسم حجّ و زیارت خانه خدا، وارد مسجدالحرام شد، در حالى که بر یکى از غلامانش - به نام سالم - تکیه زده بود.
امام محمّد باقر علیه السلام در گوشه اى از مسجدالحرام نشسته و مشغول دعا و مناجات بود.
سالم به هشام گفت : اى امیرالمؤ منین ! این شخص محمّد بن علىّ ابن الحسین علیهماالسلام است .
هشام اظهار داشت : آیا این همان کسى است که اهالى عراق دلباخته و شیفته او هستند؟
سالم در پاسخ به هشام ، گفت : آرى .
هشام گفت : به نزد او برو؛ و به او بگو که خلیفه ، هشام گوید: مردم در روز قیامت - در آن مدّتى که مشغول بررسى و محاسبه اعمال هستند - چه خوراکى دارند و چه مى آشامند؟
پس هنگامى که غلام نزد امام باقر علیه السلام آمد و سؤ ال هشام را مطرح کرد، حضرت فرمود:
هنگامى که مردم محشور مى شوند، در صحراى محشر چشمه هائى است ، که از آن مى خورند و مى آشامند تا وقتى که از حساب و بررسى اعمال فارغ آیند.
وقتى سالم ، جواب حضرت را براى هشام بازگو کرد، هشام با شدّت ناراحتى گفت : اللّه اکبر! و آن گاه دوباره سالم را فرستاد تا از حضرت باقرالعلوم علیه السلام سؤ ال کند: چه چیزى مردم را از خوردن و آشامیدن باز مى دارد؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: آن هنگامى که خلافکاران در آتش دوزخ قرار گیرند، بیشتر اشتهاء پیدا مى کنند و سپس خطاب به مؤ منین کرده و گویند:
أ فیضُوا عَلَیْنا مِنَالْماءِ أ وْ مِمّا رَزَقَکُمُاللّهُ.
(54)
یعنى ؛ یا مقدارى آب و یا مقدارى از آنچه که خداوند به شما روزى داده است ، به ما هم عنایتى کنید.
در این موقع هشام ، با شنیدن جواب صریح و روشنگرانه امام علیه السلام ساکت شد و دیگر حرفى نزد.
(55)
بهترین کلام در آخرین فرصت
مرحوم شیخ طوسى ، راوندى و دیگر بزرگان ، به نقل از ابو بصیر حکایت کند:
روزى به محضر مقدّس امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم و لحظاتى بعد از آن ، حمران نیز به همراه بعضى از افراد وارد شد و به حضرت خطاب کرد و گفت : یاابن رسول اللّه ! عکرمه در سکرات مرگ قرار گرفته است .
ابوبصیر گوید: عکرمه با خوارج هم عقیده بود و خود را از امام محمّد باقر علیه السلام رهانیده بود.
حضرت با شنیدن سخن حمران ، از جاى خود برخاست و فرمود: مرا مهلت دهید تا بروم و بازگردم ؟
گفتیم : مانعى نیست .
لذا امام باقر علیه السلام حرکت نمود و رفت و پس از گذشت لحظاتى دوباره مراجعت نمود و اظهار داشت :
چنانچه پیش از آن که عکرمه ، جان از جسدش مفارقت کند، او را درک مى کردم ، کلماتى را به او تعلیم و تلقین مى نمودم که برایش بسیار سودمند و نجات بخش مى بود؛ ولیکن موقعى بر بالین او رسیدم که تمام کرده و جان از بدنش ‍ خارج گشته بود.
ابوبصیر افزود: به حضرت عرض کردیم : فدایت گردیم ، آن کلمات چیست تا ما از آن ها براى خود و دیگران بهره گیریم ؟
فرمود: همان کلماتى است که شماها بر آن معتقد هستید.
و سپس افزود: هرگاه بر بالین شخصى قرار گرفتید که احتمال مرگ براى او مى دهید، او را بر شهادت و اقرار به (لااله الاّاللّه ، محمّد رسول اللّه ) و نیز بر ولایت و امامت ما - اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام - تلقین کنید، که از جهاتى براى او سودمند و نجات بخش خواهد بود.
(56)
تسلیم در مقابل حوادث
مرحوم شیخ کلینى و دیگر بزرگان آورده اند:
روزى عدّه اى از دوستان و شیعیان حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام به ملاقات آن حضرت شرف حضور یافتند.
چون وارد اتاق شدند و نشستند، متوجّه گشتند که یکى از کودکان امام علیه السلام سخت مریض و ناراحت است و حضرت غمگین و اندوهناک مى باشد؛ به طورى که لحظه اى قرار و آرام ندارد.
با خود گفتند: چنانچه مسئله و حادثه اى براى این کودک بیمار پیش آید، آیا امام علیه السلام با این بى تابى کنونى که دارد، چه خواهد کرد.
پس از گذشت لحظاتى ، صداى ناله و شیون از درون خانه به گوش رسید و حضرت حرکت نمود و از نزد حضّار خارج شده و به درون منزل رفت .
و چون مدّتى کوتاه گذشت ، امام علیه السلام با حالتى رضایت بخش و در ظاهر شادمان ، به داخل اتاق مراجعت نمود.
تمامى افراد حاضر در مجلس ، از این جریان متعجّب شده و گفتند: یاابن رسول اللّه ! همه ما فدایت گردیم ، ما ترسیدیم که مبادا حادثه اى پیش آید و شما بى تاب و اندوهناک گردید!
حضرت فرمود: چنانچه مرض و ناراحتى براى یکى از ما - اهل بیت عصمت و طهارت - پیش آید، دوست داریم که با لطف خداوند مهربان ، مرض برطرف گشته و بیمار شفا یافته و تندرستى خود را باز یابد.
ولى اگر حادثه اى پیش آمد و مقدّرات الهى فرا رسید، تسلیم رضا و تقدیر الهى خواهیم بود.
(57)
چهارده معمّا و پاسخ
أ بان بن تغلب و همچنین ابوبصیر - که هر دو از راویان حدیث و از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بوده اند - حکایت کنند: طاووس یمانى با بعضى از دوستان خود مشغول طواف کعبه الهى بود، ناگهان متوجّه شد که جلوتر از او نوجوانى خوش سیما نیز مشغول طواف کعبه الهى مى باشد، و چون در چهره نورانیش خوب دقیق شد، او را شناخت ، که آن نوجوان حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام است .
هنگامى که حضرت طواف خود را به پایان رساند و دو رکعت نماز طواف به جاى آورد، در گوشه اى از صحن مطهّر نشست و مردم یک به یک مى آمدند و سؤ الات خود را در حضور آن حضرت مطرح مى کردند و جواب مى گرفتند و مى رفتند.
آن گاه طاووس یمانى به دوستان خود گفت : ما نزد این دانشمند برویم و از او سؤ الى کنیم ، شاید جواب آن را نداند.
سپس طاووس یمانى به همراه دوستانش خدمت حضرت رسیدند و سلام کردند.
بعد از آن طاووس گفت : اى ابوجعفر! آیا مى دانى چه زمانى یک سوّم جمعیّت روى زمین هلاک و کشته شد؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: اى ابو عبدالرّحمن ! یک سوّم نبود؛ بلکه یک چهارم جمعیّت هلاک و نابود گردید.
طاووس گفت : صحیح مى فرمائى ، حقّ با شما است ، اکنون بفرما که چگونه چنان شد؟
حضرت فرمود: این جریان ، آن زمانى اتّفاق افتاد که تنها جمعیّت روى زمین حضرت آدم ، حواء، قابیل و هابیل بودند؛ و قابیل برادر خود را کشت ، در حالى که هابیل در آن زمان یک چهارم جمعیّت را تشکیل مى داد.
طاووس گفت : کدام یک از هابیل و قابیل پدر تمام مردم بود؟
حضرت فرمود: هیچ کدام ؛ بلکه بعد از حضرت آدم علیه السلام ، شیث پدر آدمیان بود.
طاووس پرسید: چرا حضرت آدم علیه السلام را آدم نامیدند؟
فرمود: چون سرشت و خمیرمایه او را از خاک روى زمین برگرفتند.
پرسید: چرا همسر حضرت آدم را حوّاء گفته اند؟
فرمود: چون او از دنده آدم علیه السلام آفریده شد.
پرسید: چرا شیطان را ابلیس نامیده اند؟
فرمود: چون او از رحمت خداوند محروم و ناامید گشت .
پرسید: چرا جنّ را به این نام گفته اند؟
فرمود: چون که آنها مى توانند از دید انسانها مخفى و نامرئى گردند.
پرسید: اوّلین کسى که حیله بکار برد و دروغ گفت چه کسى بود؟
فرمود: شیطان بود، که به خداوند عزّ و جلّ گفت : من از آدم بهتر و برترم ؛ چون که مرا از آتش و او را از گِل آفریدى .
پرسید: آن گروهى که شهادت به حقّ دادند؛ ولى دروغ مى گفتند، چه کسانى بودند؟
فرمود: منافقین بودند، که در ظاهر شهادت به رسالت و نبوّت رسول خدا صلى الله علیه و آله دادند؛ ولى در باطن دروغ مى گفتند، چون عقیده و ایمان به خداوند نداشتند.
پرسید: آن رسولى را که خداوند براى هدایت انسان فرستاد؛ ولى خودش از جنّ و انسان نبود، که بود؟
فرمود: کلاغى بود، که براى تعلیم قابیل آمد تا او را هدایت کند که چگونه جسد برادرش هابیل را دفن نماید.
پرسید: آن که قوم و تبار خود را راهنمائى و انذار کرد، و از زمره جنّ و إ نس نبود، که بود؟
فرمود: مورچه اى بود که در مقابل لشکر عظیم حضرت سلیمان علیه السلام ، به هم نوعان خود گفت : درون لانه هایتان بروید تا توسّط لشکر سلیمان لگدمال نگردید.
طاووس یمانى گفت : آن چه حیوانى بود، که به دروغ مورد تهمت قرار گرفت ؟
فرمود: گرگ بود، که برادران حضرت یوسف علیه السلام آن را متّهم به قتل برادر خویش کردند.
طاووس در آخرین سؤ ال خود از امام امام محمّد باقر صلى الله علیه و آله ، پرسید: آن چیست که کم و زیاد مى گردد؛ و آن دیگرى چیست که زیاد مى شود ولى کم نمى گردد؛ و آن چست که کم مى شود ولى زیاد نمى گردد؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام همچنین در او جواب فرمود: آن که کم و زیاد مى شود، ماه است ؛ و آن که زیاد مى شود ولى کم نمى گردد، آب دریا است ؛ و آن که کم مى شود ولى زیاد نمى گردد، عمر انسان است .
(58)






نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:7 ع توسط جواد قاسم آبادی


خودآرائى براى همسر
یکى از راویان حدیث ، به نام حسن بصرى - که شغلش تولید روغن زیتون بود - گوید:
روزى به همراه یکى از دوستانم - که از اهالى بصره بود - به محضر مبارک امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافتیم .
و هنگامى که وارد شدیم ، حضرت را در اتاقى مرتّب و مزیّن دیدیم ، که لباسى تمیز و زیبا پوشیده است و خود را خوشبو و معطّر گردانیده بود.
پس مسائلى چند از حضرتش سؤ ال کردیم و جواب یکایک آن ها را شنیدیم ؛ و چون خواستیم از خدمت آن بزرگوار خارج شویم ، فرمود: فردا نزد من بیائید.
و من اظهار داشتم : حتما شرفیاب خواهیم شد.
بنابر این فرداى آن روز به همراه دوستم به محضر امام علیه السلام وارد شدیم و حضرت را در اتاقى دیگر مشاهده کردیم ، که روى حصیرى نشسته است و پیراهنى ضخیم و خشن نیز بر تن مبارک دارد.
پس از آن که در حضور ایشان نشستیم ، روى مبارک خود را به سمت دوست من کرد و فرمود: اى برادر بصرى ! مى خواهم موضوعى را برایت روشن سازم ، تا از حالت شگفت و تحیّر در آئى ، دیروز که بر من وارد شُدید و مرا با آن تشکیلات دیدید، آن اتاق همسرم بود و تمام وسائل و امکانات آن ، مال وى بود که او آن ها را براى من مرتّب و مزیّن ساخته بود؛ و من نیز در قبال آن آراستگى و زینت ، لباس زیبا پوشیده و خود را براى همسرم آراسته و معطّر گردانیده بودم .
زیرا همان طورى که مرد علاقه دارد همسرش خود را فقط براى او بیاراید، مرد نیز باید خود را براى همسر بیاراید تا مبادا به نوعى دلباخته دیگرى گردد.
(47)
زائیدن گرگ باوفا
مرحوم شیخ مفید رحمة اللّه علیه به نقل از محمّد بن مسلم - که یکى از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام و از راویان حدیث است - حکایت کند:
روزى به همراه حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام از شهر مدینه طیّبه به سوى مکّه معظّمه حرکت کردیم ؛ من سوار الاغ بودم و حضرت بر قاطرى سوار بود.
در بین راه ، ناگهان گرگى از بالاى کوهى نمایان شد و کم کم جلو آمد تا نزدیک ما رسید و حضرت متوقّف شد.
گرگ نزدیک تر آمد و سپس دست هاى خود را بلند کرده و بر زین قاطر نهاد و سر خود را تا نزدیک گوش امام باقر علیه السلام بلند کرد و حضرت نیز سر خود را فرود آورد؛ و گرگ لحظاتى در گوش حضرت سخنانى را مطرح و نجوا کرد.
آن گاه امام علیه السلام گرگ را مخاطب قرار داد و فرمود: برو، مشکل تو را حلّ کردم .
پس از آن ، گرگ با سرعت برگشت و از آنجا دور شد.
من از مشاهده چنین صحنه اى در حیرت و تعجّب قرار گرفته و به امام محمّد باقر علیه السلام عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! چیز بسیار عجیبى را دیدم ، جریان چه بود؟!
حضرت فرمود: گرگ به من گفت : اى پسر رسول خدا! جفت - همسر - من در این کوه مى باشد؛ و باردار است و هم اکنون درد زائیدن بر او بسیار سخت شده است .
از خداوند متعال بخواه تا زائیدن را بر آن آسان و ساده گرداند.
و همچنین از خدا درخواست نما، تا نسل مرا بر هیچ یک از دوستان و شیعیان تو مسلّط نگرداند.
و در نهایت ، من به آن گرگ گفتم : خواسته ات را انجام دادم ، و حاجتش برآورده شد.
(48)
شرایط و حدود سفره
ابولبید بحرانى گوید:
روزى در مکّه معظّمه حضور امام محمّد باقر علیه السلام نشسته بودم ، که شخصى وارد شد و عرض کرد: اى محمّد بن علىّ! تو آن کسى هستى که براى هر چیزى حدّ و شرایطى مى دانى ، و نیز براى هر کارى مقرّراتى را وضع فرموده اى ؟
حضرت فرمود: بلى ، من مى گویم ، براى هر چیزى خواه کوچک و حقیر باشد یا بزرگ و عظیم ، خداوند حکیم براى آن شرایط و حدودى را تعیین کرده است .
و هر کسى از آن تجاوز کند، از حدّ و مرز خداى بزرگ بیرون رفته و کفران کرده است .
آن شخص سؤ ال کرد: سفره غذا که کنار آن مى نشنیم ، داراى چه حدود و شرایطى است ؟
امام علیه السلام فرمود: حدّ و مرز سفره غذا آن است که چون خواستى شروع نمائى ، به نام خدا شروع کنى ، و چون سفره را جمع کنند، شکرش را به جا آورى ، و آنچه از غذاها اطراف آن ریخته باشد، جمع کنى و تناول نمائى .
آن شخص عرض کرد: حدود ظرف آب چیست ؟
فرمود: این که اگر لبه ظرف آب شکسته باشد، از آن آب نیاشامى ؛ چون که آن قسمت ، محلّ تجمّع میکروب ها است .
و چون خواستى ظرف آب را بر دهان بگذارى و بیاشامى ، اوّل نام خداى مهربان را بر زبان جارى نما، و پس از آن که آب را آشامیدى ، شکر و سپاس خدا را انجام ده .
و همچنین سعى نمائى آب را یک نفس و یک دفعه نیاشامى ، بلکه سه دفعه ؛ و با سه نفس آب را بیاشام ، که این گونه گواراتر و سودمندتر خواهد بود.
(49)
خوردن انگور و خرید بهترین مادر
مرحوم راوندى در کتاب خرایح و جرایح آورده است :
روزى یکى از دوستان امام محمّد باقر علیه السلام ، به نام ابن عکاشه أ سدى در منزل آن حضرت وارد شد.
ابن عکاشه گوید: چون بر آن حضرت وارد شدم ، فرزندش ابوعبداللّه ، جعفر صادق علیه السلام را دیدم ، که کنار پدر ایستاده است ، پس از آن که نشستم مقدارى انگور آوردند.
خواستم که تناول کنم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: پیرمردان و کودکان انگور را دانه دانه مى خورند؛ لیکن تو دو تا دو تا میل کن ، که این چنین مستحبّ است .
بعد از آن عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! فرزندت جعفر هنگام تزویجش فرا رسیده است ، چرا برنامه ازدواج او را فراهم نمى فرمائى ؟!
حضرت فرمود: به همین زودى قافله کنیزفروشان وارد مى شوند و با پول هاى درون این کیسه ، جاریه اى مناسب برایش ‍ فراهم مى کنیم .
چند روزى پس از آن ، دوباره به حضور آن حضرت وارد شدم ، که چند نفر دیگر نیز حضور داشتند، حضرت فرمود: اى ابن عکاشه ! قافله کنیزفروشان از راه رسیده است ، این کیسه را برگیر و جاریه اى مناسب براى فرزندم خریدارى نما.
لذا نزد آن قافله آمدیم و جویاى کنیزى شدیم ؟
گفتند: آنچه داشتیم فروخته ایم ؛ و در حال حاضر فقط دو کنیز مریض حال باقى مانده است .
گفتم : آن ها را ببینیم ، پس از آن که آن ها را مشاهده کردیم ، یکى از آن دو کنیز را برگزیدیم و قیمت آن را جویا شدیم ؟
فروشنده گفت : قیمت آن هفتاد دینار تمام مى باشد.
گفتم : من او را به آنچه که در داخل این کیسه موجود است ، خریدارم ، در این هنگام پیرمرد محاسن سفیدى - که همراه آن ها حضور داشت - گفت : مانعى ندارد.
و چون کیسه را گشودیم و پول ها را محاسبه نمودیم ، مبلغ هفتاد دینار کامل در آن موجود بود، پس آن ها را پرداختیم و کنیز را تحویل گرفته و خدمت حضرت باقرالعلوم علیه السلام در حالتى که فرزندش جعفر علیه السلام نیز حضور داشت ، آوردیم .
موقعى که کنیز در حضور امام باقر علیه السلام قرار گرفت ، حضرت به او فرمود: نام تو چیست ؟
کنیز گفت : حمیده .
حضرت فرمود: تو حمیده ، در دنیا و محموده آخرت هستى .
و سپس اظهار داشت : برایم بگو که آیا باکره هستى یا ثیّبه ؟
گفت : بلى ، باکره هستم .
فرمود: چگونه باکره هستى ، و حال آن که کسى از چنگال و تجاوز کنیزفروشان سالم نمى ماند؟!
کنیز گفت : هرگاه رئیس آن ها نزد من مى آمد، که با من نزدیکى و مجامعت کند، پیرمردى سفیدموى حاضر مى شد و او را از نزدیکى با من جلوگیرى و ممانعت مى کرد؛ و این کار چندین مرتبه واقع شد ولى او هرگز توفیق نزدیکى با مرا نیافت .
سپس امام محمّد باقر علیه السلام آن جاریه پاکدامن را تحویل فرزندش ، حضرت ابوعبداللّه ، جعفر صادق علیه السلام داد و فرمود: او را تحویل بگیر، که همانا بهترین خلق خداوند متعال ، در روى زمین ، به نام موسى کاظم علیه السلام از او متولّد خواهد شد.
(50)
پیرزنى ، جوان شد
حُبابه والبیّه یکى از زن هاى مؤ منه اى بود، که در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله همیشه به حضور آن حضرت شرفیاب مى شد و کسب فیض مى نمود.
همچنین در زمان امام محمّد باقر علیه السلام نیز چند مرتبه به محضر مبارک آن حضرت شرفیاب گردیده است .
این زن مؤ منه ، روزى پس از گذشت مدّت ها، خدمت امام باقر علیه السلام وارد شد، حضرت به او فرمود: اى حُبابه ! مدّتى است که نزد ما نیامده اى ؟
حُبابه اظهار داشت : اى سرورم ! کُهولت سنّ و ضعف جسم و سفیدى موى سرم و نیز غم و اندوهى که دارم ، مرا از زیارت شما باز داشته است .
حضرت به حُبابه فرمود: جلو بیا.
وقتى حُبابه نزدیک امام محمّد باقر علیه السلام قرار گرفت ، حضرت دست مبارک خود را روى سر حبابه نهاد
(51) و دعائى را زمزمه نمود، که ناگاه گیسوان حُبابه سیاه و چهره اش شاداب و جوان گشت .
حبابه ، تبسّمى کرد و خوشحال شد و حضرت نیز شادمان گردید.
پس از آن ، حُبابه از حضرت سؤ ال کرد و گفت : اى مولاى من ! پیش از آن که این عالم آفریده شود، شما - اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم - در چه حالتى و در کجا بودید؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: ما نورى بودیم ، که هر لحظه تسبیح و تقدیس خداوند سبحان را مى گفتیم .
و ملائکه الهى نیز چگونگى تسبیح و تقدیس را از ما آموختند؛ و چون حضرت آدم علیه السلام آفریده شد، خداوند متعال نور ما را در صلب او قرار داد.
(52)
اعتراض و پاسخى دندان شکن
ابو حنیفه - که امام و پیشواى یکى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت مى باشد - روزى به مسجد حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد شد و سپس به حضور مبارک حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب گردید؛ و از ایشان اجازه خواست تا مقدارى در کنار آن حضرت بنشیند؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: اى ابو حنیفه ! تو را مى شناسند، مصلحت نیست کنار من بنشینى .
ابوحنیفه اعتنائى به فرمایش حضرت نکرد و پهلوى آن حضرت نشست ؛ و در ضمن صحبت هائى پیرامون مسائل مختلف ، از آن بزرگوار سؤ ال کرد: آیا شما امام هستى ؟
حضرت فرمود: خیر.
گفت : بسیارى از مردم کوفه عقیده دارند، که شما امام و پیشواى ایشان مى باشى ؟
حضرت فرمود: من چه کنم ؟! منظورت چیست ؟
ابوحنیفه گفت : پیشنهاد مى دهم که نامه اى براى آن گروه از مردم کوفه بنویسى ؛ و آن ها را از این عقیده باز دارى .
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: ولى آن ها حرف مرا نمى پذیرند، همانطور که خودت حرف مرا نپذیرفتى ؛ چون به تو گفتم که در کنار و پهلوى من منشین .
ولیکن تو سخن مرا گوش نکردى و در کنارم نشستى ؛ و با این که در حضور من بودى مخالفت مرا کردى ؛ پس چه انتظارى از دیگران دارى ؛ با این که بین من و آن ها فاصله است ؟!
و چگونه توقّع دارى که آن ها به حرف من ترتیب اثر دهند؟!
در این لحظه ، ابوحنیفه سرافکنده شد و دیگر حرفى نزد، و سپس از جاى خود برخاست و رفت .
(53)
دو سؤ ال درباره قیامت
مرحوم شیخ مفید و دیگر بزرگان به نقل از عبدالرّحمن زُهرى آورده اند:
هشام بن عبدالملک در یکى از سال ها، جهت انجام مراسم حجّ و زیارت خانه خدا، وارد مسجدالحرام شد، در حالى که بر یکى از غلامانش - به نام سالم - تکیه زده بود.
امام محمّد باقر علیه السلام در گوشه اى از مسجدالحرام نشسته و مشغول دعا و مناجات بود.
سالم به هشام گفت : اى امیرالمؤ منین ! این شخص محمّد بن علىّ ابن الحسین علیهماالسلام است .
هشام اظهار داشت : آیا این همان کسى است که اهالى عراق دلباخته و شیفته او هستند؟
سالم در پاسخ به هشام ، گفت : آرى .
هشام گفت : به نزد او برو؛ و به او بگو که خلیفه ، هشام گوید: مردم در روز قیامت - در آن مدّتى که مشغول بررسى و محاسبه اعمال هستند - چه خوراکى دارند و چه مى آشامند؟
پس هنگامى که غلام نزد امام باقر علیه السلام آمد و سؤ ال هشام را مطرح کرد، حضرت فرمود:
هنگامى که مردم محشور مى شوند، در صحراى محشر چشمه هائى است ، که از آن مى خورند و مى آشامند تا وقتى که از حساب و بررسى اعمال فارغ آیند.
وقتى سالم ، جواب حضرت را براى هشام بازگو کرد، هشام با شدّت ناراحتى گفت : اللّه اکبر! و آن گاه دوباره سالم را فرستاد تا از حضرت باقرالعلوم علیه السلام سؤ ال کند: چه چیزى مردم را از خوردن و آشامیدن باز مى دارد؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: آن هنگامى که خلافکاران در آتش دوزخ قرار گیرند، بیشتر اشتهاء پیدا مى کنند و سپس خطاب به مؤ منین کرده و گویند:
أ فیضُوا عَلَیْنا مِنَالْماءِ أ وْ مِمّا رَزَقَکُمُاللّهُ.
(54)
یعنى ؛ یا مقدارى آب و یا مقدارى از آنچه که خداوند به شما روزى داده است ، به ما هم عنایتى کنید.
در این موقع هشام ، با شنیدن جواب صریح و روشنگرانه امام علیه السلام ساکت شد و دیگر حرفى نزد.
(55)
بهترین کلام در آخرین فرصت
مرحوم شیخ طوسى ، راوندى و دیگر بزرگان ، به نقل از ابو بصیر حکایت کند:
روزى به محضر مقدّس امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم و لحظاتى بعد از آن ، حمران نیز به همراه بعضى از افراد وارد شد و به حضرت خطاب کرد و گفت : یاابن رسول اللّه ! عکرمه در سکرات مرگ قرار گرفته است .
ابوبصیر گوید: عکرمه با خوارج هم عقیده بود و خود را از امام محمّد باقر علیه السلام رهانیده بود.
حضرت با شنیدن سخن حمران ، از جاى خود برخاست و فرمود: مرا مهلت دهید تا بروم و بازگردم ؟
گفتیم : مانعى نیست .
لذا امام باقر علیه السلام حرکت نمود و رفت و پس از گذشت لحظاتى دوباره مراجعت نمود و اظهار داشت :
چنانچه پیش از آن که عکرمه ، جان از جسدش مفارقت کند، او را درک مى کردم ، کلماتى را به او تعلیم و تلقین مى نمودم که برایش بسیار سودمند و نجات بخش مى بود؛ ولیکن موقعى بر بالین او رسیدم که تمام کرده و جان از بدنش ‍ خارج گشته بود.
ابوبصیر افزود: به حضرت عرض کردیم : فدایت گردیم ، آن کلمات چیست تا ما از آن ها براى خود و دیگران بهره گیریم ؟
فرمود: همان کلماتى است که شماها بر آن معتقد هستید.
و سپس افزود: هرگاه بر بالین شخصى قرار گرفتید که احتمال مرگ براى او مى دهید، او را بر شهادت و اقرار به (لااله الاّاللّه ، محمّد رسول اللّه ) و نیز بر ولایت و امامت ما - اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام - تلقین کنید، که از جهاتى براى او سودمند و نجات بخش خواهد بود.
(56)
تسلیم در مقابل حوادث
مرحوم شیخ کلینى و دیگر بزرگان آورده اند:
روزى عدّه اى از دوستان و شیعیان حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام به ملاقات آن حضرت شرف حضور یافتند.
چون وارد اتاق شدند و نشستند، متوجّه گشتند که یکى از کودکان امام علیه السلام سخت مریض و ناراحت است و حضرت غمگین و اندوهناک مى باشد؛ به طورى که لحظه اى قرار و آرام ندارد.
با خود گفتند: چنانچه مسئله و حادثه اى براى این کودک بیمار پیش آید، آیا امام علیه السلام با این بى تابى کنونى که دارد، چه خواهد کرد.
پس از گذشت لحظاتى ، صداى ناله و شیون از درون خانه به گوش رسید و حضرت حرکت نمود و از نزد حضّار خارج شده و به درون منزل رفت .
و چون مدّتى کوتاه گذشت ، امام علیه السلام با حالتى رضایت بخش و در ظاهر شادمان ، به داخل اتاق مراجعت نمود.
تمامى افراد حاضر در مجلس ، از این جریان متعجّب شده و گفتند: یاابن رسول اللّه ! همه ما فدایت گردیم ، ما ترسیدیم که مبادا حادثه اى پیش آید و شما بى تاب و اندوهناک گردید!
حضرت فرمود: چنانچه مرض و ناراحتى براى یکى از ما - اهل بیت عصمت و طهارت - پیش آید، دوست داریم که با لطف خداوند مهربان ، مرض برطرف گشته و بیمار شفا یافته و تندرستى خود را باز یابد.
ولى اگر حادثه اى پیش آمد و مقدّرات الهى فرا رسید، تسلیم رضا و تقدیر الهى خواهیم بود.
(57)
چهارده معمّا و پاسخ
أ بان بن تغلب و همچنین ابوبصیر - که هر دو از راویان حدیث و از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بوده اند - حکایت کنند: طاووس یمانى با بعضى از دوستان خود مشغول طواف کعبه الهى بود، ناگهان متوجّه شد که جلوتر از او نوجوانى خوش سیما نیز مشغول طواف کعبه الهى مى باشد، و چون در چهره نورانیش خوب دقیق شد، او را شناخت ، که آن نوجوان حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام است .
هنگامى که حضرت طواف خود را به پایان رساند و دو رکعت نماز طواف به جاى آورد، در گوشه اى از صحن مطهّر نشست و مردم یک به یک مى آمدند و سؤ الات خود را در حضور آن حضرت مطرح مى کردند و جواب مى گرفتند و مى رفتند.
آن گاه طاووس یمانى به دوستان خود گفت : ما نزد این دانشمند برویم و از او سؤ الى کنیم ، شاید جواب آن را نداند.
سپس طاووس یمانى به همراه دوستانش خدمت حضرت رسیدند و سلام کردند.
بعد از آن طاووس گفت : اى ابوجعفر! آیا مى دانى چه زمانى یک سوّم جمعیّت روى زمین هلاک و کشته شد؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: اى ابو عبدالرّحمن ! یک سوّم نبود؛ بلکه یک چهارم جمعیّت هلاک و نابود گردید.
طاووس گفت : صحیح مى فرمائى ، حقّ با شما است ، اکنون بفرما که چگونه چنان شد؟
حضرت فرمود: این جریان ، آن زمانى اتّفاق افتاد که تنها جمعیّت روى زمین حضرت آدم ، حواء، قابیل و هابیل بودند؛ و قابیل برادر خود را کشت ، در حالى که هابیل در آن زمان یک چهارم جمعیّت را تشکیل مى داد.
طاووس گفت : کدام یک از هابیل و قابیل پدر تمام مردم بود؟
حضرت فرمود: هیچ کدام ؛ بلکه بعد از حضرت آدم علیه السلام ، شیث پدر آدمیان بود.
طاووس پرسید: چرا حضرت آدم علیه السلام را آدم نامیدند؟
فرمود: چون سرشت و خمیرمایه او را از خاک روى زمین برگرفتند.
پرسید: چرا همسر حضرت آدم را حوّاء گفته اند؟
فرمود: چون او از دنده آدم علیه السلام آفریده شد.
پرسید: چرا شیطان را ابلیس نامیده اند؟
فرمود: چون او از رحمت خداوند محروم و ناامید گشت .
پرسید: چرا جنّ را به این نام گفته اند؟
فرمود: چون که آنها مى توانند از دید انسانها مخفى و نامرئى گردند.
پرسید: اوّلین کسى که حیله بکار برد و دروغ گفت چه کسى بود؟
فرمود: شیطان بود، که به خداوند عزّ و جلّ گفت : من از آدم بهتر و برترم ؛ چون که مرا از آتش و او را از گِل آفریدى .
پرسید: آن گروهى که شهادت به حقّ دادند؛ ولى دروغ مى گفتند، چه کسانى بودند؟
فرمود: منافقین بودند، که در ظاهر شهادت به رسالت و نبوّت رسول خدا صلى الله علیه و آله دادند؛ ولى در باطن دروغ مى گفتند، چون عقیده و ایمان به خداوند نداشتند.
پرسید: آن رسولى را که خداوند براى هدایت انسان فرستاد؛ ولى خودش از جنّ و انسان نبود، که بود؟
فرمود: کلاغى بود، که براى تعلیم قابیل آمد تا او را هدایت کند که چگونه جسد برادرش هابیل را دفن نماید.
پرسید: آن که قوم و تبار خود را راهنمائى و انذار کرد، و از زمره جنّ و إ نس نبود، که بود؟
فرمود: مورچه اى بود که در مقابل لشکر عظیم حضرت سلیمان علیه السلام ، به هم نوعان خود گفت : درون لانه هایتان بروید تا توسّط لشکر سلیمان لگدمال نگردید.
طاووس یمانى گفت : آن چه حیوانى بود، که به دروغ مورد تهمت قرار گرفت ؟
فرمود: گرگ بود، که برادران حضرت یوسف علیه السلام آن را متّهم به قتل برادر خویش کردند.
طاووس در آخرین سؤ ال خود از امام امام محمّد باقر صلى الله علیه و آله ، پرسید: آن چیست که کم و زیاد مى گردد؛ و آن دیگرى چیست که زیاد مى شود ولى کم نمى گردد؛ و آن چست که کم مى شود ولى زیاد نمى گردد؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام همچنین در او جواب فرمود: آن که کم و زیاد مى شود، ماه است ؛ و آن که زیاد مى شود ولى کم نمى گردد، آب دریا است ؛ و آن که کم مى شود ولى زیاد نمى گردد، عمر انسان است .
(58)






نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:5 ع توسط جواد قاسم آبادی


مرگ شامى و حیاتى دوباره
یکى از اهالى شام که به امام محمّد باقر علیه السلام بسیار علاقه مند بود و هر چند وقت یک بار به ملاقات و زیارت آن حضرت مى آمد، در یکى از زیارت هایش پس از گذشت چند روزى در شهر مدینه منوّره مریض شد و در بستر بیمارى و در شُرف مرگ قرار گرفت ، به یکى از دوستان خود گفت :
همین که من از دنیا رفتم ، به حضرت ابو جعفر محمّد بن علىّ، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه بگو تا بر جنازه ام نماز بخواند و در مراسم تدفین من نیز شرکت نماید.
وقتى که آن مرد شامى وفات یافت و دوستش نزد امام محمّد باقر علیه السلام آمد و به حضرت گفت که فلانى مرده و توصیه کرده است تا شما بر جنازه اش نماز بخوانى و در مراسم دفن او شرکت فرمائى .
حضرت فرمود: شام سردسیر است و حجاز گرم سیر، در دفن او عجله و شتاب نکنید تا من بیایم .
و سپس به سمت منزل مرد شامى حرکت کرد و چون وارد منزل او گردید در کنار بسترش نشست ؛ و بعد از گذشت لحظه اى ، دعائى را زمزمه نمود؛ و سپس او را با نام صدا کرد.
در این هنگام ، مرد شامى در حالى که پارچه اى سفید، رویش انداخته بودند، حرکتى کرد و پاسخ حضرت را داد.
بعد از آن ، حضرت او را نشانید و دستور داد تا شربتى مخصوص ، برایش تهیّه کردند و به او خورانید.
و چون به طور کامل بهبود یافت ، خطاب به حضرت کرد و اظهار داشت :
(أ شهد أ نّک حجّة اللّه على خلقه ...) یعنى ؛ شهادت مى دهم که تو حجّت خداوند بر خلق جهانى و مردم آن چه بخواهند باید در همه امور، به شماها رجوع نمایند و هر که به غیر شما مراجعه کند، همانا او گمراه گشته است .
پس از آن ، امام باقر علیه السلام فرمود: اکنون پیش آمد و جریان بازگشت خود را براى این افراد بازگو کن ؟
گفت : هنگامى که روح از بدن من پرواز کرد، مابین زمین و آسمان ندائى رسید، که روح او را به کالبدش بازگردانید، چون که محمّد بن علىّ علیهماالسلام درخواست حیات دوباره او را کرده است .
(30)
حاجیان انسان نما
ابوبصیر که یکى از اصحاب باوفاى امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهماالسلام و نیز یکى از راویان حدیث مى باشد، ضمن حکایتى گوید:
به همراه حضرت باقرالعلوم علیه السلام در مراسم حجّ بیت اللّه الحرام شرکت کردم ، چون در جمع حُجّاج قرار گرفتیم ، به آن حضرت عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! امسال حاجى ها بسیار هستند و ضجّه و شیون عظیمى بر پا است ؟!
حضرت فرمود: آرى ؛ ضجّه و شیون بسیار مى باشد، ولى حاجى بسیار اندک است ؛ و سپس افزود: اى ابو بصیر! آیا دوست دارى آنچه را گفتم ببینى تا بر ایمانت افزوده گردد؟
عرض کردم : بلى .
پس از آن ، خضرت دست مبارکش را بر صورت و چشم هایم کشید و دعائى را زمزمه نمود و سپس فرمود: اى ابوبصیر! اکنون خوب نگاه کن ببین چه مى بینى .
همین که چشم هایم را گشودم و دقّت کردم بیشتر افراد را شبیه حیواناتى ، چون خوک ، میمون و... دیدم ، ولى قیافه انسان در آن جمع بسیار کم و ناچیز بود، همانند ستارگانى درخشان در فضائى تاریک ، گفتم : درست فرمودى ، اى مولاى من ! حاجیان اندک و سر و صدا بسیار است .
سپس امام باقر علیه السلام دعائى دیگر زمزمه و قرائت نمود و دیدگان من به حالت اوّل بازگشت ، و پس از آن فرمود: ما بخیل نیستیم ، لیکن مى ترسیم فتنه اى در بین مردم واقع شود و آنان لطف و فضل خداوند را نسبت به ما نادیده بگیرند و ما را در مقابل خداى سبحان قرار دهند، با این که ما بندگان خدا هستیم و از عبادت و اطاعت او سرپیچى نمى کنیم و در تمام امور تسلیم محض او بوده و خواهیم بود.
(31)
نصیحت به عمر بن عبدالعزیز و بازگشت فدک
یکى از راویان حدیث ، به نام هشام بن معاذ حکایت کند:
روزى عمر بن عبدالعزیز وارد شهر مقدّس مدینه گردید و من در خدمت او بودم که یکى از غلامانش ، به نام مزاحم و گفت : حضرت ابو جعفر، محمّد بن علىّ علیه السلام مى خواهد وارد شود.
عمر بن عبدالعزیز گفت : اجازه دهید وارد گردد.
همین که امام باقر علیه السلام وارد شد، عمر مشغول گریه بود، حضرت فرمود: تو را چه شده است که گریه مى کنى ؟
وسپس افزود: اى عمر بن عبدالعزیز! دنیا نوعى از بازار کسب و تجارت است ، عدّه اى در آن سود مى برند و عدّه اى از آن خارج مى گردند در حالى که زیانکار و خسارت دیده اند.
و عدّه اى دیگر وقتى از این دنیا بروند پشیمان و نادم خواهند بود که چرا براى آخرت خود توشه اى برنگرفته اند.
سوگند به خداوند متعال ، ما اهل بیت رسول اللّه صلى الله علیه و آله ، صاحبان حقّ هستیم و کلّیّه اعمال و کردار بندگان بایستى از برابر دیدگان ما بگذرد.
اى عمر بن عبدالعزیز! تقواى الهى پیشه کن و در درون خود پیرامون دو چیز بیندیش :
اوّل آن که دقّت کن چه چیزهائى را دوست دارى که همراه تو باشد تا در پیشگاه خداوند سعادتمند باشى .
دوّم آن که متوجّه باش ، از چه چیزهائى ناراحت هستى و تو را ناپسند آید، که همانا در پیشگاه خداوند تو را سرافکنده مى گرداند و مانع عبور تو از صراط خواهد شد.
اى عمر بن عبدالعزیز! درب ها را به روى مردم و مراجعین خود بگشاى و مانع ها را برطرف نما و سعى کن که همیشه یار و یاور مظلومان و طردکننده ظالمان و متجاوزان باشى ؛ و سپس افزود: هر که داراى سه خصلت باشد، ایمانش کامل است .
عُمَر با شنیدن این سخن ، دو زانو نشست و گفت : یاابن رسول اللّه ! آن سه چیز را بیان فرما؟ همانا شما اهل بیت نبوّت هستید.
حضرت فرمود: اوّل آن که هنگام شادمانى و خوشحالى گناه و معصیتى مرتکب نشود، دوّم آن که هنگام غضب و ناراحتى حقّ را فراموش نکند؛ و سوّم آن که هنگام دست یافتن به امور و اموال دنیا آنچه حلال و مباح او نیست تصرّف نکند.
راوى گوید: چون سخن به این جا رسید، عمر بن عبدالعزیز دستور داد تا قلم و کاغذ آوردند و سپس حواله انتقال فدک را - که خلفاء قبل از او غصب کرده بودند - تحویل امام محمّد باقر علیه السلام داد.
(32)
آسایش دنیا و یا سعادت آخرت
ابوبصیر آن راوى حدیث و از اصحاب صادقَیْن علیهماالسلام ، نابینا شده بود؛ روزى محضر مبارک مولایش امام محمّد باقر علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! آیا شما وارثان و جانشنان پیامبر خدا هستید؟
حضرت در پاسخ فرمود: بلى .
سؤ ال کرد: آیا پیامبر خدا صلى الله علیه و آله وارث علوم همه انبیاء عظام علیهم السلام بوده است ؟
حضرت فرمود: بلى ، او در تمام علوم و فنون وارث تمامى پیامبران الهى علیهم السلام مى باشد.
گفت : آیا شما اهل بیت عصمت و طهارت ، نیز در تمام علوم و فنون وارث پیامبر هستید؟
فرمود: بلى ، ما وارث تمامى علوم و فنون او مى باشیم .
سپس افزود: آیا شما توان آن را دارید که مرده را زنده و مریض را شفا دهید؟
و آیا از آنچه انسان ها انجام مى دهند و یا در درون خود پنهان دارند، آگاه هستید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ولیکن تمامى آنچه را که ما انجام مى دهیم ، با إ ذن و اراده خداوند متعال است .
پس از آن فرمود: اى ابوبصیر! نزدیک بیا، چون کنار حضرت قرار گرفت ، دست مبارک خود را بر صورت و چشم او کشید که تمام فضاء برایش نورانى شد و همه چیز را به خوبى مشاهده کرد.
سپس فرمود: آیا این حالت را دوست دارى که بینا باشى و در قیامت همانند دیگر افراد گرفتار حساب و بررسى اعمال گردى ؟
و یا آن که همان حالت نابینائى را دوست دارى و این که در قیامت بدون دردسر وارد بهشت گردى ؟
ابو بصیر عرض کرد: مى خواهم همانند قبل نابینا باشم .
پس امام محمّد باقر علیه السلام دستى بر چشم هاى ابوبصیر کشید و به حالت اوّل بازگشت .
(33)
همچنین آورده اند:
سعد بن عبدالملک بن مروان - که از بنى امیّه بود و امام محمّد باقر علیه السلام او را سعد الخیر مى نامید - روزى در حالى که بدنش سخت مى لرزید و گریان بود، بر امام علیه السلام وارد شد.
حضرت به او فرمود: اى سعد! این چه حالتى است که در تو مشاهده مى کنم ؟! چرا گریان هستى ؟
سعد اظهار داشت : چرا ترسناک و گریان نباشم و حال آن که من از خانواده و از شجره اى هستم که در قرآن مورد لعن و غضب پروردگار قرار گرفته اند.
امام باقر علیه السلام فرمود: اى سعد! غمگین مباش ، چون که تو از آن ها نیستى ، تو بر حسب ظاهر منسوب به بنى امیّه هستى ؛ ولى در حقیقت از ما مى باشى .
و سپس حضرت افزود: مگر این آیه شریفه قرآن را نشنیده اى که خداوند متعال از قول حضرت ابراهیم علیه السلام مى فرماید:
(فَمَنْ تَبِعَنى فَإ نَّهُ مِنّى ) یعنى ؛ هرکس - از هر طائفه و خانواده اى که باشد - اگر از من تبعیّت و پیروى کند از من و با من خواهد بود.(34)
خدا را چگونه مى توان دید؟!
مرحوم سیّد محسن امین در کتاب شریف خود آورده است :
روزى شخص عرب بیابان نشینى به حضور مبارک امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافت و عرضه داشت : آیا شما خدائى را که عبادت و ستایش مى نمائى ، تاکنون دیده اى ؟!
حضرت باقرالعلوم علیه السلام در پاسخ او اظهار داشت : من هرگز چیزى را که نبینم ، اطاعت و عبادت نمى کنم .
عرب بیابان نشین گفت : چگونه او را دیده اى ؟!
حضرت فرمود: خدا را با چشم و دید ظاهرى نمى توان دید؛ ولیکن مى توان او را با چشم دل و نیروى درون مشاهده نمود، چون حقایق امور و اشیاء به وسیله فهم و شعور درونى درک و تحصیل مى گردند.
و سپس در ادامه فرمایشاتش افزود: خداوند سبحان با حواسّ ظاهرى قابل حسّ و لمس نیست ، او را نمى توان با مردم و دیگر موجودات مقایسه نمود؛ بلکه او به وسیله آیات و نشانه ها شناخته مى گردد، همچنین او به وسیله علامات و حرکات جهان طبیعت ، قابل وصف و درک مى باشد.
او خدائى است که مانند و شریکى ندارد و قابل مقایسه با هیچ موجودى نیست .
(35)
حقیر گوید: براى خداشناسى به ترجمه و تفسیر آیة الکرسى و نیز سوره توحید مراجعه شود.
همچنین براى تشبیه نسبى و تقریب ذهن به اوایل فصل اوّل کتاب کشکول نفیس : ج 2 مراجعه شود که مى توان این جهان را با کالبد جهان بدن انسان و نیز خداوند سبحان را در چند جهت با عقل و روح مقایسه نسبى کرد.
کشاورزى و کار افتخار است
امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرموده است :
محمّد بن منکدر
(36) معتقد بود که پس از حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السلام کسى در فضل و علم و عبادت ، هم ردیف آن حضرت نخواهد بود.
تا آن که روزى از روزها، در یکى از باغستان هاى اطراف شهر مدینه ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام را مشاهده کرد که مشغول کارگرى و کشاورزى است .
با خود گفت : باید او را نصیحت کنم تا خود را در این کهولت سنّ و سنگینى بدن به زحمت نیندازد، پس در حالى که امام محمّد باقر علیه السلام در اثر خستگى بر دو غلام خود تکیه زده بود محمّد بن منکدر جلو آمد.
و چون نزدیک امام علیه السلام رسید، سلام کرد و حضرت با حالتى گرفته و ناراحتى ، جواب سلام او را داد.
سپس محمّد بن منکدر حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! خداوند امور تو را اصلاح نماید، شما در این کهولت سنّ؛ و با این که یکى از بزرگان قریش هستى ، در این گرماى سخت ، در طلب و تحصیل دنیا مى باشى ؟!
اگر در چنین حالتى مرگ فرا رسد چه خواهى کرد؟
و در پیشگاه خداوند چه جوابى دارى ؟
امام باقر علیه السلام خود را از آن دو غلام کنار گرفت و آزاد روى پاى خود ایستاد و سپس فرمود:
به خدا سوگند، چنانچه در این حالت ، مرگ سراغ من آید در بهترین حالت ها خواهم بود؛ چون که مشغول طاعت خدا هستم و مى خواهم خود را از افرادى همانند تو بى نیاز گردانم و سربار جامعه نباشم ؛ زیرا هر که سربار جامعه باشد، گناه و معصیت خداى تعالى را کرده است .
امام جعفر صادق علیه السلام افزود: در این هنگام محمّد بن منکدر اظهار داشت :
خداوند تو را مورد رحمت خویش قرار دهد، خواستم تو را نصیحتى نمایم ؛ ولیکن تو مرا ارشاد و نصیحت نمودى .
(37)
ارزش و اهمیّت خوردنى ها
محمّد بن ولید که یکى از دوستان و اصحاب امام محمّد باقر علیه السلام است ، حکایت کند:
روزى به قصد زیارت آن حضرت حرکت کردم ، وقتى نزدیک منزل امام علیه السلام رسیدم ، جمعیّت بسیارى را دیدم که براى زیارت آن حضرت آمده بودند.
به همین جهت برگشتم و فرداى آن روز دوباره براى دیدار آن حضرت به راه افتادم و چون تنها بودم دوست داشتم که رفیقى با خود مى یافتم تا با یکدیگر به محضر شریف امام باقر صلوات اللّه علیه شرفیاب مى شدیم .
آن روز هوا بسیار گرم بود؛ و من همچنان تنها حرکت مى کردم ، در بین راه خسته و تشنه و گرسنه شده بودم ، مقدارى آب که همراه داشتم آشامیدم و در گوشه اى نشستم .
پس از لحظاتى ، غلامى آمد و طَبَقى ، که در آن غذاهاى متنوّع وجود داشت ، به همراه آفتابه اى برایم آورد.
و هنگامى که طَبَق غذا را جلوى من گذاشت ، گفت : سرور و مولایم فرمود: پیش از غذا دست هایت را بشوى - و با نام خدا - غذایت را تناول کن .
پس چون مشغول خوردن غذا بودم ، مولایم امام باقر علیه السلام تشریف آورد و من به احترام حضرت ، از جاى بر خاستم و ایستادم ، حضرت فرمود: - سر سفره - حرکت نکن ، بنشین و غذایت را میل نما. به همین جهت نشستم و غذایم را خوردم .
پس از آن ، غلام مشغول جمع آورى ریزه هاى غذا شد که اطراف ظرف غذا ریخته شده بود.
حضرت فرمود: چنانچه در بیابان غذا خوردى ، اضافات آن را جمع نکن و آن ها را در گوشه اى رها نما - تا مورد استفاده جانوران و حیوانات قرار گیرد -.
ولى اگر در منزل غذا خوردى ، آنچه را که اطراف سفره و یا اطراف ظرف غذا مى ریزد، تمام آن را جمع کن و تناول نما، چون که رضایت خداوند متعال در چنین کارى است ؛ و نیز سبب توسعه روزى و مانع از فقر و بیچارگى مى باشد، و همچنین شفاى هر دردى در آن ریزه هاى غذا خواهد بود.
(38)
همچنین مرحوم شیخ صدوق آورده است :
روزى امام محمّد باقر علیه السلام وارد خلوت گاه - مستراح - شد، لقمه نانى را مشاهده نمود
(39)، آن را برداشت و پس از تمیز کردن به غلام خود داد و فرمود: آن را نگه دار تا من بازگردم .
پس از آن که حضرت خارج شد و لقمه نان را از غلام تقاضا نمود، غلام گفت : اى سرورم و مولایم ! من آن را خوردم .
حضرت فرمود: چنانچه کسى تکّه نانى پیدا کند و آن را تمیز نماید و بخورد، موجب دخول در بهشت خواهد شد.
(40)
همچنین از امام جعفر، حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام وارد شده است که فرمود:
جمع کردن و تناول نمودن خورده ها و ریزه هاى نان و غذائى که اطراف سفره یا اطراف ظرف مى ریزد موجب جلوگیرى از درد خاصره
(41) مى شود.(42)
اطّلاع از جریانات و افشاى خیانت
مرحوم شیخ طوسى رضوان اللّه علیه در کتاب خود آورده است :
اسماعیل بن ابى حمزه بطائنى به نقل از پدرش حکایت نمود: روزى حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام سوار مَرکب خود شد و به همراه عدّاى از غلامان و یکى از اصحابش به نام سلیمان بن خالد، راهى باغ خود گردید، من نیز سوار مَرکب خود شده و همراه ایشان حرکت کردم .
یعد از پیمودن مقدارى از راه ، سلیمان بن خالد اظهار داشت : فدایت شوم ، آیا امام از آنچه در شبانه روز رُخ مى دهد آگاه است ؟
حضرت فرمود: اى سلیمان ! سوگند به کسى که حضرت محمّد صلى الله علیه و آله را به نبوّت و رسالت بر انگیخت ! همانا تمام آنچه را که در طول روز، ماه و بلکه در طول سال رُخ مى دهد، امام و حجّت خدا نسبت به آن ، آگاه و عالم مى باشد.
بعد از آن افزود: آیا نمى دانى که فرشته روح در شب قدر از طرف خداوند متعال بر امام وارد مى شود و او را در جریان تمام حوادث و امور قرار مى دهد؛ و هیچ موضوعى از امام مخفى نخواهد بود؟
و در بین فرمایشات خود افزود: همین الا ن دو نفر به ما مى رسند که اموالى را دزدیده و پنهان کرده اند.
ابوحمزه گوید: به خدا سوگند! طولى نکشید که دو نفر نمایان شدند و حضرت به یکى از غلامان خود دستور داد که آن دو نفر سارق را نزد من بیاور، هنگامى که خدمت امام علیه السلام احضار شدند، حضرت به آن ها فرمود: شما دزد هستید.
ولى آن ها سوگند خوردند که ما سارق نیستیم و چیزى ندزدیدیم .
حضرت اظهار نمود: چنانچه حقیقت را نگوئید، مى گویم که چه اموالى از چه شخصى سرقت کرده اید و در کجا پنهان نموده اید.
و چون آن دو نفر از بیان حقیقت امتناع ورزیدند، امام علیه السلام به سلیمان فرمود: به همراه یکى از غلامان ، بالاى آن کوه که در آن سمت قرار دارد، برو؛ در آن جا غارى است ، هر مقدار اموال و اشیائى که داخل آن غار باشد، بیاور.
سلیمان گوید: طبق فرمان امام محمّد باقر علیه السلام به سمت غار رفتیم و چون داخل آن شدیم آنچه موجود بود برداشتیم و نزد امام علیه السلام آوردیم .
حضرت به ما فرمود: چنانچه تا فردا صبر نمائید جریان عجیب ترى را خواهید دید، که چگونه بر افراد بى گناه ظلم مى شود.
فرداى آن روز به همراه امام علیه السلام نزد والى و استاندار مدینه رفتیم ؛ لحظاتى نشستیم ، پس ناگهان شخصى که اموالش را سرقت کرده بودند به همراه افرادى وارد شد؛ و آن مرد اظهار داشت : این افراد اموال مرا دزدیده اند.
امام باقر علیه السلام فرمود: این افراد دزد نیستند، بلکه دزد دیگرانند؛ و اموال تو را فلانى و فلانى سرقت کرده بودند و اکنون آن ها نزد من موجود مى باشند.
بعد از آن حضرت دستور داد تا مقدارى از آن اموال را که مال آن شخص بود تحویلش دهند.
پس از آن ، امام علیه السلام به والى مدینه فرمود: مقدارى دیگر از اموال مسروقه نزد این جانب است ، که مربوط به فلان شخص از اهالى بربر مى باشد، هرگاه آمد مرا خبر کنید تا اموال او را تحویلش دهم .
سپس حضرت آن دو نفر سارق را معرّفى نمود و دستور داد تا دست هر دو نفر طبق حکم اسلام قطع شود.
(43)
هدیه به شاعر از خزینه خالى
مرحوم شیخ مفید، طبرى و برخى دیگر از بزرگان به نقل از جابر جُعفى حکایت کنند:
روزى به محضر شریف امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم ، و اظهار داشتم : مولایم ! من بسیار تنگ دست و محتاج شده ام ؛ از شما خواهش مى کنم ، مقدارى پول جهت تاءمین هزینه زندگى ام به من عنایت فرمائید؟
امام علیه السلام فرمود: اى جابر! در حال حاضر، چیزى نزد ما نیست که به تو کمک دهیم .
در همین بین - که مشغول صحبت بودیم - کُمیت شاعر وارد شد و چند بیت شعر در مدح و عظمت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرمود و چون اشعار او پایان یافت ، حضرت به غلام خود فرمود: وارد آن اتاق شو، کیسه اى در آن جا وجود دارد، آن را بیاور و تحویل کمیتِ شاعر بده .
غلام رفت و پس از لحظه اى - در حالى که کیسه اى در دست گرفته بود - بازگشت ، و آن کیسه را جلوى کُمیت شاعر نهاد.
سپس کمیت به حضرت عرضه داشت : سرورم ! اگر اجازه فرمائى ، قصیده دیگرى نیز بخوانم ؟
امام علیه السلام فرمود: مانعى نیست ، چنانچه مایل هستى ، بخوان ؛ سپس کمیت قصیده اى دیگر در مدح ائمّه علیهم السلام خواند، و پس از پایان اشعار، حضرت به غلام خود فرمود: داخل همان اتاق برو، کیسه اى دیگر آن جا هست ، آن را براى کمیت شاعر بیاور؛ و غلام نیز اجابت کرد.
بار دیگر کمیت اجازه خواست تا اشعار دیگرى را بخواند.
و حضرت اجازه فرمود و سپس فرمود تا کیسه اى دیگر تحویل کُمیت گردد.
در این هنگام کُمیت شاعر خطاب به حضرت کرد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! به خدا سوگند، من براى گرفتن هدیه و پول ، این اشعار را نخواندم و غرض من کسب اموال و متاع دنیا نبود؛ بلکه براى خوشنودى حضرت رسول و رضایت پروردگار این اشعار را سروده ام .
آن گاه امام علیه السلام براى او دعا کرد و به غلام خود فرمود: این کیسه ها را بازگردان و سر جایش بگذار، غلام آن ها را برداشت و در جاى اوّلش قرار داد.
جابر افزود: من با دیدن چنین صحنه اى ، با خود گفتم : هنگامى که من مشکلات خود را براى حضرت توضیح دادم و تقاضاى کمک کردم به من فرمود: چیزى نزد ما نیست ؛ لکن براى کُمیت شاعر، که چند شعرى را سروده است ، سه کیسه معادل سى هزار درهم ، اهداء مى نماید.
در همین افکار بودم که کُمیت بلند شد و خداحافظى کرد و رفت ، سپس حضرت فرمود: اى جابر! بلند شو و برو داخل همان اتاق و هر چه آن جا بود، بیاور.
هنگامى که داخل اتاق رفتم هر چه بررسى کردم ، چیزى نیافتم و اثرى از کیسه ها نبود، بازگشتم و به امام علیه السلام خبر دادم که چیزى پیدا نکردم .
حضرت فرمود: اى جابر! ما از تو چیزى را پنهان نمى کنیم و سپس دست مرا گرفت و همراه حضرت وارد همان اتاق شدم ، وقتى داخل اتاق شدیم ، حضرت با پاى مبارک خود بر زمین زد و مقدار زیادى طلا نمایان گشت .
پس از آن فرمود: اى جابر! آنچه مى بینى و مشاهده مى کنى براى دیگران بازگو نکن ؛ مگر آن که از هر جهت مورد اعتماد باشند.
و سپس افزود: روزى جبرئیل علیه السلام نزد جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و تمام گنج هاى زمین و ذخایر آن را بر جدّم عرضه داشت ، بدون آن که کمترین چیزى از مقام و موقعیّت حضرتش کاسته شود.
ولى او نپذیرفت و تواضع و قناعت را برگزید و آن ذخایر و گنج ها را ردّ نمود.
و ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام چنین هستیم ؛ و شیعیان و دوستان ما نیز باید چنین باشند.
(44)
بهترین دارو و درمان
محمّد بن مسلم در ضمن حدیثى حکایت کند:
روزى در مدینه بیمار بودم ، امام محمّد باقر علیه السلام توسّط غلامش ظرفى که در آن شربتى مخصوص قرار داشت و در پارچه اى پیچیده بود، برایم فرستاد.
وقتى غلام آن شربت را به من داد، گفت : مولا و سرورم فرموده است : باید براى درمان و علاج بیمارى خود، آن را بنوشى .
هنگامى که خواستم آن را بنوشم ، متوجّه شدم که آن شربت بسیار خوشبو و خنک است .
و چون شربت را نوشیدم ، غلام گفت : مولایم فرموده است : پس از آن که شربت را نوشیدى ، حرکت کن و نزد ما بیا.
من در فکر فرو رفتم که چگونه به این سرعت خوب شدم ؟!
و این شربت چه داروئى بود؟ چون تا قبل از نوشیدن شربت قادر به حرکت و ایستادن نبودم .
به هر حال حرکت کردم و به حضور امام علیه السلام شرفیاب شدم ؛ و دست و پیشانى مبارک آن حضرت را بوسیدم ؛ و چون گریه مى کردم حضرت فرمود: چرا گریه مى کنى ؟
عرض کردم : اى مولایم ! بر غریبى و دورى مسافت خانه ام از شما و همچنین بر ناتوانى خویش گریه مى کنم از این که نمى توانم مرتّب به خدمت شما برسم و کسب فیض نمایم .
حضرت فرمود: و امّا در رابطه با ناتوانى و ضعف جسمانیت ، متوجّه باش که اولیاء و دوستان ما در این دنیا به انواع بلا و مصائب گرفتار مى شوند، و مؤ من در این دنیا هر کجا و در هر وضعیتى که باشد غریب خواهد بود تا آن که به سراى باقى رحلت کند.
امّا این که گفتى در مسافت دورى هستى ، پس به جاى دیدار با ما، به زیارت قبر امام حسین علیه السلام برو؛ و بدان آنچه را که در قلب خود دارى و معتقد به آن باشى با همان محشور خواهى شد.
سپس حضرت فرمود: آن شربت را چگونه یافتى ؟
عرض کردم : شهادت مى دهم بر این که شما اهل بیت رحمت هستید، من قدرت و توان حرکت نداشتم ؛ ولیکن به محض این که آن شربت را نوشیدم ، ناراحتیم برطرف شد و خوب شدم .
حضرت فرمود: آن شربت دارویى بر گرفته شده از تربت قبر مطهّر امام حسین علیه السلام است ، که اگر با اعتقاد و معرفت استفاده شود شفاء و درمان هر دردى خواهد بود.
(45)
اهمیّت افطارى دادن
مرحوم شیخ صدوق رحمة اللّه علیه ، با سند خود به نقل از حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام ، حکایت فرماید:
روزى یکى از دوستان و اصحاب پدرم ، به نام سُدیر صیرفى در ماه مبارک رمضان نزد پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب شد.
پدرم او را مخاطب قرار داد و فرمود: اى سُدیر! آیا مى دانى این شب ها، چه شب هائى است ؟
سُدیر در پاسخ اظهار داشت : بلى ، فدایت گردم ، این شب ها، شب هاى ماه مبارک رمضان است .
پدرم فرمود: آیا قادر هستى که ده نفر از فرزندان حضرت اسماعیل علیه السلام را در هر شب از شب هاى آخر ماه مبارک رمضان خریدارى نموده و آزادشان کنى ؟
سُدیر گفت : پدر و مادرم فداى شما باد، امکانات مالى ندارم .
پدرم فرمود: نُه نفر، چطور؟
جواب داد: توان ندارم .
پس پدرم یک به یک از تعداد آن ها کم کرده ، و سُدیر همچنان به گفته خویش پایدار بود، تا آن که در نهایت ، پدرم سؤ ال نمود: آیا یک نفر را هم نمى توانى آزاد کنى ؟!
سُدیر پاسخ داد: خیر، توان آن را ندارم .
پدرم - حضرت باقرالعلوم علیه السلام - اظهار داشت : آیا نمى توانى هرشب یک مرد مسلمان را میهمان خود کنى تا روزه خود را در منزل تو افطار نماید؟
سدیر گفت : بلى ، یاابن رسول اللّه ! دو نفر را مى توانم افطارى دهم .
پدرم - امام محمّد باقر علیه السلام - فرمود: منظور من نیز همین بود که افطارى دادن به یک مسلمان در این شب ها، معادل با آزادى یکى از فرزندان حضرت اسماعیل است ، که در قید اسارت باشد.
(46)






نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:5 ع توسط جواد قاسم آبادی


مرگ شامى و حیاتى دوباره
یکى از اهالى شام که به امام محمّد باقر علیه السلام بسیار علاقه مند بود و هر چند وقت یک بار به ملاقات و زیارت آن حضرت مى آمد، در یکى از زیارت هایش پس از گذشت چند روزى در شهر مدینه منوّره مریض شد و در بستر بیمارى و در شُرف مرگ قرار گرفت ، به یکى از دوستان خود گفت :
همین که من از دنیا رفتم ، به حضرت ابو جعفر محمّد بن علىّ، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه بگو تا بر جنازه ام نماز بخواند و در مراسم تدفین من نیز شرکت نماید.
وقتى که آن مرد شامى وفات یافت و دوستش نزد امام محمّد باقر علیه السلام آمد و به حضرت گفت که فلانى مرده و توصیه کرده است تا شما بر جنازه اش نماز بخوانى و در مراسم دفن او شرکت فرمائى .
حضرت فرمود: شام سردسیر است و حجاز گرم سیر، در دفن او عجله و شتاب نکنید تا من بیایم .
و سپس به سمت منزل مرد شامى حرکت کرد و چون وارد منزل او گردید در کنار بسترش نشست ؛ و بعد از گذشت لحظه اى ، دعائى را زمزمه نمود؛ و سپس او را با نام صدا کرد.
در این هنگام ، مرد شامى در حالى که پارچه اى سفید، رویش انداخته بودند، حرکتى کرد و پاسخ حضرت را داد.
بعد از آن ، حضرت او را نشانید و دستور داد تا شربتى مخصوص ، برایش تهیّه کردند و به او خورانید.
و چون به طور کامل بهبود یافت ، خطاب به حضرت کرد و اظهار داشت :
(أ شهد أ نّک حجّة اللّه على خلقه ...) یعنى ؛ شهادت مى دهم که تو حجّت خداوند بر خلق جهانى و مردم آن چه بخواهند باید در همه امور، به شماها رجوع نمایند و هر که به غیر شما مراجعه کند، همانا او گمراه گشته است .
پس از آن ، امام باقر علیه السلام فرمود: اکنون پیش آمد و جریان بازگشت خود را براى این افراد بازگو کن ؟
گفت : هنگامى که روح از بدن من پرواز کرد، مابین زمین و آسمان ندائى رسید، که روح او را به کالبدش بازگردانید، چون که محمّد بن علىّ علیهماالسلام درخواست حیات دوباره او را کرده است .
(30)
حاجیان انسان نما
ابوبصیر که یکى از اصحاب باوفاى امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهماالسلام و نیز یکى از راویان حدیث مى باشد، ضمن حکایتى گوید:
به همراه حضرت باقرالعلوم علیه السلام در مراسم حجّ بیت اللّه الحرام شرکت کردم ، چون در جمع حُجّاج قرار گرفتیم ، به آن حضرت عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! امسال حاجى ها بسیار هستند و ضجّه و شیون عظیمى بر پا است ؟!
حضرت فرمود: آرى ؛ ضجّه و شیون بسیار مى باشد، ولى حاجى بسیار اندک است ؛ و سپس افزود: اى ابو بصیر! آیا دوست دارى آنچه را گفتم ببینى تا بر ایمانت افزوده گردد؟
عرض کردم : بلى .
پس از آن ، خضرت دست مبارکش را بر صورت و چشم هایم کشید و دعائى را زمزمه نمود و سپس فرمود: اى ابوبصیر! اکنون خوب نگاه کن ببین چه مى بینى .
همین که چشم هایم را گشودم و دقّت کردم بیشتر افراد را شبیه حیواناتى ، چون خوک ، میمون و... دیدم ، ولى قیافه انسان در آن جمع بسیار کم و ناچیز بود، همانند ستارگانى درخشان در فضائى تاریک ، گفتم : درست فرمودى ، اى مولاى من ! حاجیان اندک و سر و صدا بسیار است .
سپس امام باقر علیه السلام دعائى دیگر زمزمه و قرائت نمود و دیدگان من به حالت اوّل بازگشت ، و پس از آن فرمود: ما بخیل نیستیم ، لیکن مى ترسیم فتنه اى در بین مردم واقع شود و آنان لطف و فضل خداوند را نسبت به ما نادیده بگیرند و ما را در مقابل خداى سبحان قرار دهند، با این که ما بندگان خدا هستیم و از عبادت و اطاعت او سرپیچى نمى کنیم و در تمام امور تسلیم محض او بوده و خواهیم بود.
(31)
نصیحت به عمر بن عبدالعزیز و بازگشت فدک
یکى از راویان حدیث ، به نام هشام بن معاذ حکایت کند:
روزى عمر بن عبدالعزیز وارد شهر مقدّس مدینه گردید و من در خدمت او بودم که یکى از غلامانش ، به نام مزاحم و گفت : حضرت ابو جعفر، محمّد بن علىّ علیه السلام مى خواهد وارد شود.
عمر بن عبدالعزیز گفت : اجازه دهید وارد گردد.
همین که امام باقر علیه السلام وارد شد، عمر مشغول گریه بود، حضرت فرمود: تو را چه شده است که گریه مى کنى ؟
وسپس افزود: اى عمر بن عبدالعزیز! دنیا نوعى از بازار کسب و تجارت است ، عدّه اى در آن سود مى برند و عدّه اى از آن خارج مى گردند در حالى که زیانکار و خسارت دیده اند.
و عدّه اى دیگر وقتى از این دنیا بروند پشیمان و نادم خواهند بود که چرا براى آخرت خود توشه اى برنگرفته اند.
سوگند به خداوند متعال ، ما اهل بیت رسول اللّه صلى الله علیه و آله ، صاحبان حقّ هستیم و کلّیّه اعمال و کردار بندگان بایستى از برابر دیدگان ما بگذرد.
اى عمر بن عبدالعزیز! تقواى الهى پیشه کن و در درون خود پیرامون دو چیز بیندیش :
اوّل آن که دقّت کن چه چیزهائى را دوست دارى که همراه تو باشد تا در پیشگاه خداوند سعادتمند باشى .
دوّم آن که متوجّه باش ، از چه چیزهائى ناراحت هستى و تو را ناپسند آید، که همانا در پیشگاه خداوند تو را سرافکنده مى گرداند و مانع عبور تو از صراط خواهد شد.
اى عمر بن عبدالعزیز! درب ها را به روى مردم و مراجعین خود بگشاى و مانع ها را برطرف نما و سعى کن که همیشه یار و یاور مظلومان و طردکننده ظالمان و متجاوزان باشى ؛ و سپس افزود: هر که داراى سه خصلت باشد، ایمانش کامل است .
عُمَر با شنیدن این سخن ، دو زانو نشست و گفت : یاابن رسول اللّه ! آن سه چیز را بیان فرما؟ همانا شما اهل بیت نبوّت هستید.
حضرت فرمود: اوّل آن که هنگام شادمانى و خوشحالى گناه و معصیتى مرتکب نشود، دوّم آن که هنگام غضب و ناراحتى حقّ را فراموش نکند؛ و سوّم آن که هنگام دست یافتن به امور و اموال دنیا آنچه حلال و مباح او نیست تصرّف نکند.
راوى گوید: چون سخن به این جا رسید، عمر بن عبدالعزیز دستور داد تا قلم و کاغذ آوردند و سپس حواله انتقال فدک را - که خلفاء قبل از او غصب کرده بودند - تحویل امام محمّد باقر علیه السلام داد.
(32)
آسایش دنیا و یا سعادت آخرت
ابوبصیر آن راوى حدیث و از اصحاب صادقَیْن علیهماالسلام ، نابینا شده بود؛ روزى محضر مبارک مولایش امام محمّد باقر علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! آیا شما وارثان و جانشنان پیامبر خدا هستید؟
حضرت در پاسخ فرمود: بلى .
سؤ ال کرد: آیا پیامبر خدا صلى الله علیه و آله وارث علوم همه انبیاء عظام علیهم السلام بوده است ؟
حضرت فرمود: بلى ، او در تمام علوم و فنون وارث تمامى پیامبران الهى علیهم السلام مى باشد.
گفت : آیا شما اهل بیت عصمت و طهارت ، نیز در تمام علوم و فنون وارث پیامبر هستید؟
فرمود: بلى ، ما وارث تمامى علوم و فنون او مى باشیم .
سپس افزود: آیا شما توان آن را دارید که مرده را زنده و مریض را شفا دهید؟
و آیا از آنچه انسان ها انجام مى دهند و یا در درون خود پنهان دارند، آگاه هستید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ولیکن تمامى آنچه را که ما انجام مى دهیم ، با إ ذن و اراده خداوند متعال است .
پس از آن فرمود: اى ابوبصیر! نزدیک بیا، چون کنار حضرت قرار گرفت ، دست مبارک خود را بر صورت و چشم او کشید که تمام فضاء برایش نورانى شد و همه چیز را به خوبى مشاهده کرد.
سپس فرمود: آیا این حالت را دوست دارى که بینا باشى و در قیامت همانند دیگر افراد گرفتار حساب و بررسى اعمال گردى ؟
و یا آن که همان حالت نابینائى را دوست دارى و این که در قیامت بدون دردسر وارد بهشت گردى ؟
ابو بصیر عرض کرد: مى خواهم همانند قبل نابینا باشم .
پس امام محمّد باقر علیه السلام دستى بر چشم هاى ابوبصیر کشید و به حالت اوّل بازگشت .
(33)
همچنین آورده اند:
سعد بن عبدالملک بن مروان - که از بنى امیّه بود و امام محمّد باقر علیه السلام او را سعد الخیر مى نامید - روزى در حالى که بدنش سخت مى لرزید و گریان بود، بر امام علیه السلام وارد شد.
حضرت به او فرمود: اى سعد! این چه حالتى است که در تو مشاهده مى کنم ؟! چرا گریان هستى ؟
سعد اظهار داشت : چرا ترسناک و گریان نباشم و حال آن که من از خانواده و از شجره اى هستم که در قرآن مورد لعن و غضب پروردگار قرار گرفته اند.
امام باقر علیه السلام فرمود: اى سعد! غمگین مباش ، چون که تو از آن ها نیستى ، تو بر حسب ظاهر منسوب به بنى امیّه هستى ؛ ولى در حقیقت از ما مى باشى .
و سپس حضرت افزود: مگر این آیه شریفه قرآن را نشنیده اى که خداوند متعال از قول حضرت ابراهیم علیه السلام مى فرماید:
(فَمَنْ تَبِعَنى فَإ نَّهُ مِنّى ) یعنى ؛ هرکس - از هر طائفه و خانواده اى که باشد - اگر از من تبعیّت و پیروى کند از من و با من خواهد بود.(34)
خدا را چگونه مى توان دید؟!
مرحوم سیّد محسن امین در کتاب شریف خود آورده است :
روزى شخص عرب بیابان نشینى به حضور مبارک امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافت و عرضه داشت : آیا شما خدائى را که عبادت و ستایش مى نمائى ، تاکنون دیده اى ؟!
حضرت باقرالعلوم علیه السلام در پاسخ او اظهار داشت : من هرگز چیزى را که نبینم ، اطاعت و عبادت نمى کنم .
عرب بیابان نشین گفت : چگونه او را دیده اى ؟!
حضرت فرمود: خدا را با چشم و دید ظاهرى نمى توان دید؛ ولیکن مى توان او را با چشم دل و نیروى درون مشاهده نمود، چون حقایق امور و اشیاء به وسیله فهم و شعور درونى درک و تحصیل مى گردند.
و سپس در ادامه فرمایشاتش افزود: خداوند سبحان با حواسّ ظاهرى قابل حسّ و لمس نیست ، او را نمى توان با مردم و دیگر موجودات مقایسه نمود؛ بلکه او به وسیله آیات و نشانه ها شناخته مى گردد، همچنین او به وسیله علامات و حرکات جهان طبیعت ، قابل وصف و درک مى باشد.
او خدائى است که مانند و شریکى ندارد و قابل مقایسه با هیچ موجودى نیست .
(35)
حقیر گوید: براى خداشناسى به ترجمه و تفسیر آیة الکرسى و نیز سوره توحید مراجعه شود.
همچنین براى تشبیه نسبى و تقریب ذهن به اوایل فصل اوّل کتاب کشکول نفیس : ج 2 مراجعه شود که مى توان این جهان را با کالبد جهان بدن انسان و نیز خداوند سبحان را در چند جهت با عقل و روح مقایسه نسبى کرد.
کشاورزى و کار افتخار است
امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرموده است :
محمّد بن منکدر
(36) معتقد بود که پس از حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السلام کسى در فضل و علم و عبادت ، هم ردیف آن حضرت نخواهد بود.
تا آن که روزى از روزها، در یکى از باغستان هاى اطراف شهر مدینه ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام را مشاهده کرد که مشغول کارگرى و کشاورزى است .
با خود گفت : باید او را نصیحت کنم تا خود را در این کهولت سنّ و سنگینى بدن به زحمت نیندازد، پس در حالى که امام محمّد باقر علیه السلام در اثر خستگى بر دو غلام خود تکیه زده بود محمّد بن منکدر جلو آمد.
و چون نزدیک امام علیه السلام رسید، سلام کرد و حضرت با حالتى گرفته و ناراحتى ، جواب سلام او را داد.
سپس محمّد بن منکدر حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! خداوند امور تو را اصلاح نماید، شما در این کهولت سنّ؛ و با این که یکى از بزرگان قریش هستى ، در این گرماى سخت ، در طلب و تحصیل دنیا مى باشى ؟!
اگر در چنین حالتى مرگ فرا رسد چه خواهى کرد؟
و در پیشگاه خداوند چه جوابى دارى ؟
امام باقر علیه السلام خود را از آن دو غلام کنار گرفت و آزاد روى پاى خود ایستاد و سپس فرمود:
به خدا سوگند، چنانچه در این حالت ، مرگ سراغ من آید در بهترین حالت ها خواهم بود؛ چون که مشغول طاعت خدا هستم و مى خواهم خود را از افرادى همانند تو بى نیاز گردانم و سربار جامعه نباشم ؛ زیرا هر که سربار جامعه باشد، گناه و معصیت خداى تعالى را کرده است .
امام جعفر صادق علیه السلام افزود: در این هنگام محمّد بن منکدر اظهار داشت :
خداوند تو را مورد رحمت خویش قرار دهد، خواستم تو را نصیحتى نمایم ؛ ولیکن تو مرا ارشاد و نصیحت نمودى .
(37)
ارزش و اهمیّت خوردنى ها
محمّد بن ولید که یکى از دوستان و اصحاب امام محمّد باقر علیه السلام است ، حکایت کند:
روزى به قصد زیارت آن حضرت حرکت کردم ، وقتى نزدیک منزل امام علیه السلام رسیدم ، جمعیّت بسیارى را دیدم که براى زیارت آن حضرت آمده بودند.
به همین جهت برگشتم و فرداى آن روز دوباره براى دیدار آن حضرت به راه افتادم و چون تنها بودم دوست داشتم که رفیقى با خود مى یافتم تا با یکدیگر به محضر شریف امام باقر صلوات اللّه علیه شرفیاب مى شدیم .
آن روز هوا بسیار گرم بود؛ و من همچنان تنها حرکت مى کردم ، در بین راه خسته و تشنه و گرسنه شده بودم ، مقدارى آب که همراه داشتم آشامیدم و در گوشه اى نشستم .
پس از لحظاتى ، غلامى آمد و طَبَقى ، که در آن غذاهاى متنوّع وجود داشت ، به همراه آفتابه اى برایم آورد.
و هنگامى که طَبَق غذا را جلوى من گذاشت ، گفت : سرور و مولایم فرمود: پیش از غذا دست هایت را بشوى - و با نام خدا - غذایت را تناول کن .
پس چون مشغول خوردن غذا بودم ، مولایم امام باقر علیه السلام تشریف آورد و من به احترام حضرت ، از جاى بر خاستم و ایستادم ، حضرت فرمود: - سر سفره - حرکت نکن ، بنشین و غذایت را میل نما. به همین جهت نشستم و غذایم را خوردم .
پس از آن ، غلام مشغول جمع آورى ریزه هاى غذا شد که اطراف ظرف غذا ریخته شده بود.
حضرت فرمود: چنانچه در بیابان غذا خوردى ، اضافات آن را جمع نکن و آن ها را در گوشه اى رها نما - تا مورد استفاده جانوران و حیوانات قرار گیرد -.
ولى اگر در منزل غذا خوردى ، آنچه را که اطراف سفره و یا اطراف ظرف غذا مى ریزد، تمام آن را جمع کن و تناول نما، چون که رضایت خداوند متعال در چنین کارى است ؛ و نیز سبب توسعه روزى و مانع از فقر و بیچارگى مى باشد، و همچنین شفاى هر دردى در آن ریزه هاى غذا خواهد بود.
(38)
همچنین مرحوم شیخ صدوق آورده است :
روزى امام محمّد باقر علیه السلام وارد خلوت گاه - مستراح - شد، لقمه نانى را مشاهده نمود
(39)، آن را برداشت و پس از تمیز کردن به غلام خود داد و فرمود: آن را نگه دار تا من بازگردم .
پس از آن که حضرت خارج شد و لقمه نان را از غلام تقاضا نمود، غلام گفت : اى سرورم و مولایم ! من آن را خوردم .
حضرت فرمود: چنانچه کسى تکّه نانى پیدا کند و آن را تمیز نماید و بخورد، موجب دخول در بهشت خواهد شد.
(40)
همچنین از امام جعفر، حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام وارد شده است که فرمود:
جمع کردن و تناول نمودن خورده ها و ریزه هاى نان و غذائى که اطراف سفره یا اطراف ظرف مى ریزد موجب جلوگیرى از درد خاصره
(41) مى شود.(42)
اطّلاع از جریانات و افشاى خیانت
مرحوم شیخ طوسى رضوان اللّه علیه در کتاب خود آورده است :
اسماعیل بن ابى حمزه بطائنى به نقل از پدرش حکایت نمود: روزى حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام سوار مَرکب خود شد و به همراه عدّاى از غلامان و یکى از اصحابش به نام سلیمان بن خالد، راهى باغ خود گردید، من نیز سوار مَرکب خود شده و همراه ایشان حرکت کردم .
یعد از پیمودن مقدارى از راه ، سلیمان بن خالد اظهار داشت : فدایت شوم ، آیا امام از آنچه در شبانه روز رُخ مى دهد آگاه است ؟
حضرت فرمود: اى سلیمان ! سوگند به کسى که حضرت محمّد صلى الله علیه و آله را به نبوّت و رسالت بر انگیخت ! همانا تمام آنچه را که در طول روز، ماه و بلکه در طول سال رُخ مى دهد، امام و حجّت خدا نسبت به آن ، آگاه و عالم مى باشد.
بعد از آن افزود: آیا نمى دانى که فرشته روح در شب قدر از طرف خداوند متعال بر امام وارد مى شود و او را در جریان تمام حوادث و امور قرار مى دهد؛ و هیچ موضوعى از امام مخفى نخواهد بود؟
و در بین فرمایشات خود افزود: همین الا ن دو نفر به ما مى رسند که اموالى را دزدیده و پنهان کرده اند.
ابوحمزه گوید: به خدا سوگند! طولى نکشید که دو نفر نمایان شدند و حضرت به یکى از غلامان خود دستور داد که آن دو نفر سارق را نزد من بیاور، هنگامى که خدمت امام علیه السلام احضار شدند، حضرت به آن ها فرمود: شما دزد هستید.
ولى آن ها سوگند خوردند که ما سارق نیستیم و چیزى ندزدیدیم .
حضرت اظهار نمود: چنانچه حقیقت را نگوئید، مى گویم که چه اموالى از چه شخصى سرقت کرده اید و در کجا پنهان نموده اید.
و چون آن دو نفر از بیان حقیقت امتناع ورزیدند، امام علیه السلام به سلیمان فرمود: به همراه یکى از غلامان ، بالاى آن کوه که در آن سمت قرار دارد، برو؛ در آن جا غارى است ، هر مقدار اموال و اشیائى که داخل آن غار باشد، بیاور.
سلیمان گوید: طبق فرمان امام محمّد باقر علیه السلام به سمت غار رفتیم و چون داخل آن شدیم آنچه موجود بود برداشتیم و نزد امام علیه السلام آوردیم .
حضرت به ما فرمود: چنانچه تا فردا صبر نمائید جریان عجیب ترى را خواهید دید، که چگونه بر افراد بى گناه ظلم مى شود.
فرداى آن روز به همراه امام علیه السلام نزد والى و استاندار مدینه رفتیم ؛ لحظاتى نشستیم ، پس ناگهان شخصى که اموالش را سرقت کرده بودند به همراه افرادى وارد شد؛ و آن مرد اظهار داشت : این افراد اموال مرا دزدیده اند.
امام باقر علیه السلام فرمود: این افراد دزد نیستند، بلکه دزد دیگرانند؛ و اموال تو را فلانى و فلانى سرقت کرده بودند و اکنون آن ها نزد من موجود مى باشند.
بعد از آن حضرت دستور داد تا مقدارى از آن اموال را که مال آن شخص بود تحویلش دهند.
پس از آن ، امام علیه السلام به والى مدینه فرمود: مقدارى دیگر از اموال مسروقه نزد این جانب است ، که مربوط به فلان شخص از اهالى بربر مى باشد، هرگاه آمد مرا خبر کنید تا اموال او را تحویلش دهم .
سپس حضرت آن دو نفر سارق را معرّفى نمود و دستور داد تا دست هر دو نفر طبق حکم اسلام قطع شود.
(43)
هدیه به شاعر از خزینه خالى
مرحوم شیخ مفید، طبرى و برخى دیگر از بزرگان به نقل از جابر جُعفى حکایت کنند:
روزى به محضر شریف امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم ، و اظهار داشتم : مولایم ! من بسیار تنگ دست و محتاج شده ام ؛ از شما خواهش مى کنم ، مقدارى پول جهت تاءمین هزینه زندگى ام به من عنایت فرمائید؟
امام علیه السلام فرمود: اى جابر! در حال حاضر، چیزى نزد ما نیست که به تو کمک دهیم .
در همین بین - که مشغول صحبت بودیم - کُمیت شاعر وارد شد و چند بیت شعر در مدح و عظمت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرمود و چون اشعار او پایان یافت ، حضرت به غلام خود فرمود: وارد آن اتاق شو، کیسه اى در آن جا وجود دارد، آن را بیاور و تحویل کمیتِ شاعر بده .
غلام رفت و پس از لحظه اى - در حالى که کیسه اى در دست گرفته بود - بازگشت ، و آن کیسه را جلوى کُمیت شاعر نهاد.
سپس کمیت به حضرت عرضه داشت : سرورم ! اگر اجازه فرمائى ، قصیده دیگرى نیز بخوانم ؟
امام علیه السلام فرمود: مانعى نیست ، چنانچه مایل هستى ، بخوان ؛ سپس کمیت قصیده اى دیگر در مدح ائمّه علیهم السلام خواند، و پس از پایان اشعار، حضرت به غلام خود فرمود: داخل همان اتاق برو، کیسه اى دیگر آن جا هست ، آن را براى کمیت شاعر بیاور؛ و غلام نیز اجابت کرد.
بار دیگر کمیت اجازه خواست تا اشعار دیگرى را بخواند.
و حضرت اجازه فرمود و سپس فرمود تا کیسه اى دیگر تحویل کُمیت گردد.
در این هنگام کُمیت شاعر خطاب به حضرت کرد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! به خدا سوگند، من براى گرفتن هدیه و پول ، این اشعار را نخواندم و غرض من کسب اموال و متاع دنیا نبود؛ بلکه براى خوشنودى حضرت رسول و رضایت پروردگار این اشعار را سروده ام .
آن گاه امام علیه السلام براى او دعا کرد و به غلام خود فرمود: این کیسه ها را بازگردان و سر جایش بگذار، غلام آن ها را برداشت و در جاى اوّلش قرار داد.
جابر افزود: من با دیدن چنین صحنه اى ، با خود گفتم : هنگامى که من مشکلات خود را براى حضرت توضیح دادم و تقاضاى کمک کردم به من فرمود: چیزى نزد ما نیست ؛ لکن براى کُمیت شاعر، که چند شعرى را سروده است ، سه کیسه معادل سى هزار درهم ، اهداء مى نماید.
در همین افکار بودم که کُمیت بلند شد و خداحافظى کرد و رفت ، سپس حضرت فرمود: اى جابر! بلند شو و برو داخل همان اتاق و هر چه آن جا بود، بیاور.
هنگامى که داخل اتاق رفتم هر چه بررسى کردم ، چیزى نیافتم و اثرى از کیسه ها نبود، بازگشتم و به امام علیه السلام خبر دادم که چیزى پیدا نکردم .
حضرت فرمود: اى جابر! ما از تو چیزى را پنهان نمى کنیم و سپس دست مرا گرفت و همراه حضرت وارد همان اتاق شدم ، وقتى داخل اتاق شدیم ، حضرت با پاى مبارک خود بر زمین زد و مقدار زیادى طلا نمایان گشت .
پس از آن فرمود: اى جابر! آنچه مى بینى و مشاهده مى کنى براى دیگران بازگو نکن ؛ مگر آن که از هر جهت مورد اعتماد باشند.
و سپس افزود: روزى جبرئیل علیه السلام نزد جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و تمام گنج هاى زمین و ذخایر آن را بر جدّم عرضه داشت ، بدون آن که کمترین چیزى از مقام و موقعیّت حضرتش کاسته شود.
ولى او نپذیرفت و تواضع و قناعت را برگزید و آن ذخایر و گنج ها را ردّ نمود.
و ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام چنین هستیم ؛ و شیعیان و دوستان ما نیز باید چنین باشند.
(44)
بهترین دارو و درمان
محمّد بن مسلم در ضمن حدیثى حکایت کند:
روزى در مدینه بیمار بودم ، امام محمّد باقر علیه السلام توسّط غلامش ظرفى که در آن شربتى مخصوص قرار داشت و در پارچه اى پیچیده بود، برایم فرستاد.
وقتى غلام آن شربت را به من داد، گفت : مولا و سرورم فرموده است : باید براى درمان و علاج بیمارى خود، آن را بنوشى .
هنگامى که خواستم آن را بنوشم ، متوجّه شدم که آن شربت بسیار خوشبو و خنک است .
و چون شربت را نوشیدم ، غلام گفت : مولایم فرموده است : پس از آن که شربت را نوشیدى ، حرکت کن و نزد ما بیا.
من در فکر فرو رفتم که چگونه به این سرعت خوب شدم ؟!
و این شربت چه داروئى بود؟ چون تا قبل از نوشیدن شربت قادر به حرکت و ایستادن نبودم .
به هر حال حرکت کردم و به حضور امام علیه السلام شرفیاب شدم ؛ و دست و پیشانى مبارک آن حضرت را بوسیدم ؛ و چون گریه مى کردم حضرت فرمود: چرا گریه مى کنى ؟
عرض کردم : اى مولایم ! بر غریبى و دورى مسافت خانه ام از شما و همچنین بر ناتوانى خویش گریه مى کنم از این که نمى توانم مرتّب به خدمت شما برسم و کسب فیض نمایم .
حضرت فرمود: و امّا در رابطه با ناتوانى و ضعف جسمانیت ، متوجّه باش که اولیاء و دوستان ما در این دنیا به انواع بلا و مصائب گرفتار مى شوند، و مؤ من در این دنیا هر کجا و در هر وضعیتى که باشد غریب خواهد بود تا آن که به سراى باقى رحلت کند.
امّا این که گفتى در مسافت دورى هستى ، پس به جاى دیدار با ما، به زیارت قبر امام حسین علیه السلام برو؛ و بدان آنچه را که در قلب خود دارى و معتقد به آن باشى با همان محشور خواهى شد.
سپس حضرت فرمود: آن شربت را چگونه یافتى ؟
عرض کردم : شهادت مى دهم بر این که شما اهل بیت رحمت هستید، من قدرت و توان حرکت نداشتم ؛ ولیکن به محض این که آن شربت را نوشیدم ، ناراحتیم برطرف شد و خوب شدم .
حضرت فرمود: آن شربت دارویى بر گرفته شده از تربت قبر مطهّر امام حسین علیه السلام است ، که اگر با اعتقاد و معرفت استفاده شود شفاء و درمان هر دردى خواهد بود.
(45)
اهمیّت افطارى دادن
مرحوم شیخ صدوق رحمة اللّه علیه ، با سند خود به نقل از حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام ، حکایت فرماید:
روزى یکى از دوستان و اصحاب پدرم ، به نام سُدیر صیرفى در ماه مبارک رمضان نزد پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب شد.
پدرم او را مخاطب قرار داد و فرمود: اى سُدیر! آیا مى دانى این شب ها، چه شب هائى است ؟
سُدیر در پاسخ اظهار داشت : بلى ، فدایت گردم ، این شب ها، شب هاى ماه مبارک رمضان است .
پدرم فرمود: آیا قادر هستى که ده نفر از فرزندان حضرت اسماعیل علیه السلام را در هر شب از شب هاى آخر ماه مبارک رمضان خریدارى نموده و آزادشان کنى ؟
سُدیر گفت : پدر و مادرم فداى شما باد، امکانات مالى ندارم .
پدرم فرمود: نُه نفر، چطور؟
جواب داد: توان ندارم .
پس پدرم یک به یک از تعداد آن ها کم کرده ، و سُدیر همچنان به گفته خویش پایدار بود، تا آن که در نهایت ، پدرم سؤ ال نمود: آیا یک نفر را هم نمى توانى آزاد کنى ؟!
سُدیر پاسخ داد: خیر، توان آن را ندارم .
پدرم - حضرت باقرالعلوم علیه السلام - اظهار داشت : آیا نمى توانى هرشب یک مرد مسلمان را میهمان خود کنى تا روزه خود را در منزل تو افطار نماید؟
سدیر گفت : بلى ، یاابن رسول اللّه ! دو نفر را مى توانم افطارى دهم .
پدرم - امام محمّد باقر علیه السلام - فرمود: منظور من نیز همین بود که افطارى دادن به یک مسلمان در این شب ها، معادل با آزادى یکى از فرزندان حضرت اسماعیل است ، که در قید اسارت باشد.
(46)






نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:5 ع توسط جواد قاسم آبادی


مرگ شامى و حیاتى دوباره
یکى از اهالى شام که به امام محمّد باقر علیه السلام بسیار علاقه مند بود و هر چند وقت یک بار به ملاقات و زیارت آن حضرت مى آمد، در یکى از زیارت هایش پس از گذشت چند روزى در شهر مدینه منوّره مریض شد و در بستر بیمارى و در شُرف مرگ قرار گرفت ، به یکى از دوستان خود گفت :
همین که من از دنیا رفتم ، به حضرت ابو جعفر محمّد بن علىّ، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه بگو تا بر جنازه ام نماز بخواند و در مراسم تدفین من نیز شرکت نماید.
وقتى که آن مرد شامى وفات یافت و دوستش نزد امام محمّد باقر علیه السلام آمد و به حضرت گفت که فلانى مرده و توصیه کرده است تا شما بر جنازه اش نماز بخوانى و در مراسم دفن او شرکت فرمائى .
حضرت فرمود: شام سردسیر است و حجاز گرم سیر، در دفن او عجله و شتاب نکنید تا من بیایم .
و سپس به سمت منزل مرد شامى حرکت کرد و چون وارد منزل او گردید در کنار بسترش نشست ؛ و بعد از گذشت لحظه اى ، دعائى را زمزمه نمود؛ و سپس او را با نام صدا کرد.
در این هنگام ، مرد شامى در حالى که پارچه اى سفید، رویش انداخته بودند، حرکتى کرد و پاسخ حضرت را داد.
بعد از آن ، حضرت او را نشانید و دستور داد تا شربتى مخصوص ، برایش تهیّه کردند و به او خورانید.
و چون به طور کامل بهبود یافت ، خطاب به حضرت کرد و اظهار داشت :
(أ شهد أ نّک حجّة اللّه على خلقه ...) یعنى ؛ شهادت مى دهم که تو حجّت خداوند بر خلق جهانى و مردم آن چه بخواهند باید در همه امور، به شماها رجوع نمایند و هر که به غیر شما مراجعه کند، همانا او گمراه گشته است .
پس از آن ، امام باقر علیه السلام فرمود: اکنون پیش آمد و جریان بازگشت خود را براى این افراد بازگو کن ؟
گفت : هنگامى که روح از بدن من پرواز کرد، مابین زمین و آسمان ندائى رسید، که روح او را به کالبدش بازگردانید، چون که محمّد بن علىّ علیهماالسلام درخواست حیات دوباره او را کرده است .
(30)
حاجیان انسان نما
ابوبصیر که یکى از اصحاب باوفاى امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهماالسلام و نیز یکى از راویان حدیث مى باشد، ضمن حکایتى گوید:
به همراه حضرت باقرالعلوم علیه السلام در مراسم حجّ بیت اللّه الحرام شرکت کردم ، چون در جمع حُجّاج قرار گرفتیم ، به آن حضرت عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! امسال حاجى ها بسیار هستند و ضجّه و شیون عظیمى بر پا است ؟!
حضرت فرمود: آرى ؛ ضجّه و شیون بسیار مى باشد، ولى حاجى بسیار اندک است ؛ و سپس افزود: اى ابو بصیر! آیا دوست دارى آنچه را گفتم ببینى تا بر ایمانت افزوده گردد؟
عرض کردم : بلى .
پس از آن ، خضرت دست مبارکش را بر صورت و چشم هایم کشید و دعائى را زمزمه نمود و سپس فرمود: اى ابوبصیر! اکنون خوب نگاه کن ببین چه مى بینى .
همین که چشم هایم را گشودم و دقّت کردم بیشتر افراد را شبیه حیواناتى ، چون خوک ، میمون و... دیدم ، ولى قیافه انسان در آن جمع بسیار کم و ناچیز بود، همانند ستارگانى درخشان در فضائى تاریک ، گفتم : درست فرمودى ، اى مولاى من ! حاجیان اندک و سر و صدا بسیار است .
سپس امام باقر علیه السلام دعائى دیگر زمزمه و قرائت نمود و دیدگان من به حالت اوّل بازگشت ، و پس از آن فرمود: ما بخیل نیستیم ، لیکن مى ترسیم فتنه اى در بین مردم واقع شود و آنان لطف و فضل خداوند را نسبت به ما نادیده بگیرند و ما را در مقابل خداى سبحان قرار دهند، با این که ما بندگان خدا هستیم و از عبادت و اطاعت او سرپیچى نمى کنیم و در تمام امور تسلیم محض او بوده و خواهیم بود.
(31)
نصیحت به عمر بن عبدالعزیز و بازگشت فدک
یکى از راویان حدیث ، به نام هشام بن معاذ حکایت کند:
روزى عمر بن عبدالعزیز وارد شهر مقدّس مدینه گردید و من در خدمت او بودم که یکى از غلامانش ، به نام مزاحم و گفت : حضرت ابو جعفر، محمّد بن علىّ علیه السلام مى خواهد وارد شود.
عمر بن عبدالعزیز گفت : اجازه دهید وارد گردد.
همین که امام باقر علیه السلام وارد شد، عمر مشغول گریه بود، حضرت فرمود: تو را چه شده است که گریه مى کنى ؟
وسپس افزود: اى عمر بن عبدالعزیز! دنیا نوعى از بازار کسب و تجارت است ، عدّه اى در آن سود مى برند و عدّه اى از آن خارج مى گردند در حالى که زیانکار و خسارت دیده اند.
و عدّه اى دیگر وقتى از این دنیا بروند پشیمان و نادم خواهند بود که چرا براى آخرت خود توشه اى برنگرفته اند.
سوگند به خداوند متعال ، ما اهل بیت رسول اللّه صلى الله علیه و آله ، صاحبان حقّ هستیم و کلّیّه اعمال و کردار بندگان بایستى از برابر دیدگان ما بگذرد.
اى عمر بن عبدالعزیز! تقواى الهى پیشه کن و در درون خود پیرامون دو چیز بیندیش :
اوّل آن که دقّت کن چه چیزهائى را دوست دارى که همراه تو باشد تا در پیشگاه خداوند سعادتمند باشى .
دوّم آن که متوجّه باش ، از چه چیزهائى ناراحت هستى و تو را ناپسند آید، که همانا در پیشگاه خداوند تو را سرافکنده مى گرداند و مانع عبور تو از صراط خواهد شد.
اى عمر بن عبدالعزیز! درب ها را به روى مردم و مراجعین خود بگشاى و مانع ها را برطرف نما و سعى کن که همیشه یار و یاور مظلومان و طردکننده ظالمان و متجاوزان باشى ؛ و سپس افزود: هر که داراى سه خصلت باشد، ایمانش کامل است .
عُمَر با شنیدن این سخن ، دو زانو نشست و گفت : یاابن رسول اللّه ! آن سه چیز را بیان فرما؟ همانا شما اهل بیت نبوّت هستید.
حضرت فرمود: اوّل آن که هنگام شادمانى و خوشحالى گناه و معصیتى مرتکب نشود، دوّم آن که هنگام غضب و ناراحتى حقّ را فراموش نکند؛ و سوّم آن که هنگام دست یافتن به امور و اموال دنیا آنچه حلال و مباح او نیست تصرّف نکند.
راوى گوید: چون سخن به این جا رسید، عمر بن عبدالعزیز دستور داد تا قلم و کاغذ آوردند و سپس حواله انتقال فدک را - که خلفاء قبل از او غصب کرده بودند - تحویل امام محمّد باقر علیه السلام داد.
(32)
آسایش دنیا و یا سعادت آخرت
ابوبصیر آن راوى حدیث و از اصحاب صادقَیْن علیهماالسلام ، نابینا شده بود؛ روزى محضر مبارک مولایش امام محمّد باقر علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! آیا شما وارثان و جانشنان پیامبر خدا هستید؟
حضرت در پاسخ فرمود: بلى .
سؤ ال کرد: آیا پیامبر خدا صلى الله علیه و آله وارث علوم همه انبیاء عظام علیهم السلام بوده است ؟
حضرت فرمود: بلى ، او در تمام علوم و فنون وارث تمامى پیامبران الهى علیهم السلام مى باشد.
گفت : آیا شما اهل بیت عصمت و طهارت ، نیز در تمام علوم و فنون وارث پیامبر هستید؟
فرمود: بلى ، ما وارث تمامى علوم و فنون او مى باشیم .
سپس افزود: آیا شما توان آن را دارید که مرده را زنده و مریض را شفا دهید؟
و آیا از آنچه انسان ها انجام مى دهند و یا در درون خود پنهان دارند، آگاه هستید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ولیکن تمامى آنچه را که ما انجام مى دهیم ، با إ ذن و اراده خداوند متعال است .
پس از آن فرمود: اى ابوبصیر! نزدیک بیا، چون کنار حضرت قرار گرفت ، دست مبارک خود را بر صورت و چشم او کشید که تمام فضاء برایش نورانى شد و همه چیز را به خوبى مشاهده کرد.
سپس فرمود: آیا این حالت را دوست دارى که بینا باشى و در قیامت همانند دیگر افراد گرفتار حساب و بررسى اعمال گردى ؟
و یا آن که همان حالت نابینائى را دوست دارى و این که در قیامت بدون دردسر وارد بهشت گردى ؟
ابو بصیر عرض کرد: مى خواهم همانند قبل نابینا باشم .
پس امام محمّد باقر علیه السلام دستى بر چشم هاى ابوبصیر کشید و به حالت اوّل بازگشت .
(33)
همچنین آورده اند:
سعد بن عبدالملک بن مروان - که از بنى امیّه بود و امام محمّد باقر علیه السلام او را سعد الخیر مى نامید - روزى در حالى که بدنش سخت مى لرزید و گریان بود، بر امام علیه السلام وارد شد.
حضرت به او فرمود: اى سعد! این چه حالتى است که در تو مشاهده مى کنم ؟! چرا گریان هستى ؟
سعد اظهار داشت : چرا ترسناک و گریان نباشم و حال آن که من از خانواده و از شجره اى هستم که در قرآن مورد لعن و غضب پروردگار قرار گرفته اند.
امام باقر علیه السلام فرمود: اى سعد! غمگین مباش ، چون که تو از آن ها نیستى ، تو بر حسب ظاهر منسوب به بنى امیّه هستى ؛ ولى در حقیقت از ما مى باشى .
و سپس حضرت افزود: مگر این آیه شریفه قرآن را نشنیده اى که خداوند متعال از قول حضرت ابراهیم علیه السلام مى فرماید:
(فَمَنْ تَبِعَنى فَإ نَّهُ مِنّى ) یعنى ؛ هرکس - از هر طائفه و خانواده اى که باشد - اگر از من تبعیّت و پیروى کند از من و با من خواهد بود.(34)
خدا را چگونه مى توان دید؟!
مرحوم سیّد محسن امین در کتاب شریف خود آورده است :
روزى شخص عرب بیابان نشینى به حضور مبارک امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافت و عرضه داشت : آیا شما خدائى را که عبادت و ستایش مى نمائى ، تاکنون دیده اى ؟!
حضرت باقرالعلوم علیه السلام در پاسخ او اظهار داشت : من هرگز چیزى را که نبینم ، اطاعت و عبادت نمى کنم .
عرب بیابان نشین گفت : چگونه او را دیده اى ؟!
حضرت فرمود: خدا را با چشم و دید ظاهرى نمى توان دید؛ ولیکن مى توان او را با چشم دل و نیروى درون مشاهده نمود، چون حقایق امور و اشیاء به وسیله فهم و شعور درونى درک و تحصیل مى گردند.
و سپس در ادامه فرمایشاتش افزود: خداوند سبحان با حواسّ ظاهرى قابل حسّ و لمس نیست ، او را نمى توان با مردم و دیگر موجودات مقایسه نمود؛ بلکه او به وسیله آیات و نشانه ها شناخته مى گردد، همچنین او به وسیله علامات و حرکات جهان طبیعت ، قابل وصف و درک مى باشد.
او خدائى است که مانند و شریکى ندارد و قابل مقایسه با هیچ موجودى نیست .
(35)
حقیر گوید: براى خداشناسى به ترجمه و تفسیر آیة الکرسى و نیز سوره توحید مراجعه شود.
همچنین براى تشبیه نسبى و تقریب ذهن به اوایل فصل اوّل کتاب کشکول نفیس : ج 2 مراجعه شود که مى توان این جهان را با کالبد جهان بدن انسان و نیز خداوند سبحان را در چند جهت با عقل و روح مقایسه نسبى کرد.
کشاورزى و کار افتخار است
امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرموده است :
محمّد بن منکدر
(36) معتقد بود که پس از حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السلام کسى در فضل و علم و عبادت ، هم ردیف آن حضرت نخواهد بود.
تا آن که روزى از روزها، در یکى از باغستان هاى اطراف شهر مدینه ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام را مشاهده کرد که مشغول کارگرى و کشاورزى است .
با خود گفت : باید او را نصیحت کنم تا خود را در این کهولت سنّ و سنگینى بدن به زحمت نیندازد، پس در حالى که امام محمّد باقر علیه السلام در اثر خستگى بر دو غلام خود تکیه زده بود محمّد بن منکدر جلو آمد.
و چون نزدیک امام علیه السلام رسید، سلام کرد و حضرت با حالتى گرفته و ناراحتى ، جواب سلام او را داد.
سپس محمّد بن منکدر حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! خداوند امور تو را اصلاح نماید، شما در این کهولت سنّ؛ و با این که یکى از بزرگان قریش هستى ، در این گرماى سخت ، در طلب و تحصیل دنیا مى باشى ؟!
اگر در چنین حالتى مرگ فرا رسد چه خواهى کرد؟
و در پیشگاه خداوند چه جوابى دارى ؟
امام باقر علیه السلام خود را از آن دو غلام کنار گرفت و آزاد روى پاى خود ایستاد و سپس فرمود:
به خدا سوگند، چنانچه در این حالت ، مرگ سراغ من آید در بهترین حالت ها خواهم بود؛ چون که مشغول طاعت خدا هستم و مى خواهم خود را از افرادى همانند تو بى نیاز گردانم و سربار جامعه نباشم ؛ زیرا هر که سربار جامعه باشد، گناه و معصیت خداى تعالى را کرده است .
امام جعفر صادق علیه السلام افزود: در این هنگام محمّد بن منکدر اظهار داشت :
خداوند تو را مورد رحمت خویش قرار دهد، خواستم تو را نصیحتى نمایم ؛ ولیکن تو مرا ارشاد و نصیحت نمودى .
(37)
ارزش و اهمیّت خوردنى ها
محمّد بن ولید که یکى از دوستان و اصحاب امام محمّد باقر علیه السلام است ، حکایت کند:
روزى به قصد زیارت آن حضرت حرکت کردم ، وقتى نزدیک منزل امام علیه السلام رسیدم ، جمعیّت بسیارى را دیدم که براى زیارت آن حضرت آمده بودند.
به همین جهت برگشتم و فرداى آن روز دوباره براى دیدار آن حضرت به راه افتادم و چون تنها بودم دوست داشتم که رفیقى با خود مى یافتم تا با یکدیگر به محضر شریف امام باقر صلوات اللّه علیه شرفیاب مى شدیم .
آن روز هوا بسیار گرم بود؛ و من همچنان تنها حرکت مى کردم ، در بین راه خسته و تشنه و گرسنه شده بودم ، مقدارى آب که همراه داشتم آشامیدم و در گوشه اى نشستم .
پس از لحظاتى ، غلامى آمد و طَبَقى ، که در آن غذاهاى متنوّع وجود داشت ، به همراه آفتابه اى برایم آورد.
و هنگامى که طَبَق غذا را جلوى من گذاشت ، گفت : سرور و مولایم فرمود: پیش از غذا دست هایت را بشوى - و با نام خدا - غذایت را تناول کن .
پس چون مشغول خوردن غذا بودم ، مولایم امام باقر علیه السلام تشریف آورد و من به احترام حضرت ، از جاى بر خاستم و ایستادم ، حضرت فرمود: - سر سفره - حرکت نکن ، بنشین و غذایت را میل نما. به همین جهت نشستم و غذایم را خوردم .
پس از آن ، غلام مشغول جمع آورى ریزه هاى غذا شد که اطراف ظرف غذا ریخته شده بود.
حضرت فرمود: چنانچه در بیابان غذا خوردى ، اضافات آن را جمع نکن و آن ها را در گوشه اى رها نما - تا مورد استفاده جانوران و حیوانات قرار گیرد -.
ولى اگر در منزل غذا خوردى ، آنچه را که اطراف سفره و یا اطراف ظرف غذا مى ریزد، تمام آن را جمع کن و تناول نما، چون که رضایت خداوند متعال در چنین کارى است ؛ و نیز سبب توسعه روزى و مانع از فقر و بیچارگى مى باشد، و همچنین شفاى هر دردى در آن ریزه هاى غذا خواهد بود.
(38)
همچنین مرحوم شیخ صدوق آورده است :
روزى امام محمّد باقر علیه السلام وارد خلوت گاه - مستراح - شد، لقمه نانى را مشاهده نمود
(39)، آن را برداشت و پس از تمیز کردن به غلام خود داد و فرمود: آن را نگه دار تا من بازگردم .
پس از آن که حضرت خارج شد و لقمه نان را از غلام تقاضا نمود، غلام گفت : اى سرورم و مولایم ! من آن را خوردم .
حضرت فرمود: چنانچه کسى تکّه نانى پیدا کند و آن را تمیز نماید و بخورد، موجب دخول در بهشت خواهد شد.
(40)
همچنین از امام جعفر، حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام وارد شده است که فرمود:
جمع کردن و تناول نمودن خورده ها و ریزه هاى نان و غذائى که اطراف سفره یا اطراف ظرف مى ریزد موجب جلوگیرى از درد خاصره
(41) مى شود.(42)
اطّلاع از جریانات و افشاى خیانت
مرحوم شیخ طوسى رضوان اللّه علیه در کتاب خود آورده است :
اسماعیل بن ابى حمزه بطائنى به نقل از پدرش حکایت نمود: روزى حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام سوار مَرکب خود شد و به همراه عدّاى از غلامان و یکى از اصحابش به نام سلیمان بن خالد، راهى باغ خود گردید، من نیز سوار مَرکب خود شده و همراه ایشان حرکت کردم .
یعد از پیمودن مقدارى از راه ، سلیمان بن خالد اظهار داشت : فدایت شوم ، آیا امام از آنچه در شبانه روز رُخ مى دهد آگاه است ؟
حضرت فرمود: اى سلیمان ! سوگند به کسى که حضرت محمّد صلى الله علیه و آله را به نبوّت و رسالت بر انگیخت ! همانا تمام آنچه را که در طول روز، ماه و بلکه در طول سال رُخ مى دهد، امام و حجّت خدا نسبت به آن ، آگاه و عالم مى باشد.
بعد از آن افزود: آیا نمى دانى که فرشته روح در شب قدر از طرف خداوند متعال بر امام وارد مى شود و او را در جریان تمام حوادث و امور قرار مى دهد؛ و هیچ موضوعى از امام مخفى نخواهد بود؟
و در بین فرمایشات خود افزود: همین الا ن دو نفر به ما مى رسند که اموالى را دزدیده و پنهان کرده اند.
ابوحمزه گوید: به خدا سوگند! طولى نکشید که دو نفر نمایان شدند و حضرت به یکى از غلامان خود دستور داد که آن دو نفر سارق را نزد من بیاور، هنگامى که خدمت امام علیه السلام احضار شدند، حضرت به آن ها فرمود: شما دزد هستید.
ولى آن ها سوگند خوردند که ما سارق نیستیم و چیزى ندزدیدیم .
حضرت اظهار نمود: چنانچه حقیقت را نگوئید، مى گویم که چه اموالى از چه شخصى سرقت کرده اید و در کجا پنهان نموده اید.
و چون آن دو نفر از بیان حقیقت امتناع ورزیدند، امام علیه السلام به سلیمان فرمود: به همراه یکى از غلامان ، بالاى آن کوه که در آن سمت قرار دارد، برو؛ در آن جا غارى است ، هر مقدار اموال و اشیائى که داخل آن غار باشد، بیاور.
سلیمان گوید: طبق فرمان امام محمّد باقر علیه السلام به سمت غار رفتیم و چون داخل آن شدیم آنچه موجود بود برداشتیم و نزد امام علیه السلام آوردیم .
حضرت به ما فرمود: چنانچه تا فردا صبر نمائید جریان عجیب ترى را خواهید دید، که چگونه بر افراد بى گناه ظلم مى شود.
فرداى آن روز به همراه امام علیه السلام نزد والى و استاندار مدینه رفتیم ؛ لحظاتى نشستیم ، پس ناگهان شخصى که اموالش را سرقت کرده بودند به همراه افرادى وارد شد؛ و آن مرد اظهار داشت : این افراد اموال مرا دزدیده اند.
امام باقر علیه السلام فرمود: این افراد دزد نیستند، بلکه دزد دیگرانند؛ و اموال تو را فلانى و فلانى سرقت کرده بودند و اکنون آن ها نزد من موجود مى باشند.
بعد از آن حضرت دستور داد تا مقدارى از آن اموال را که مال آن شخص بود تحویلش دهند.
پس از آن ، امام علیه السلام به والى مدینه فرمود: مقدارى دیگر از اموال مسروقه نزد این جانب است ، که مربوط به فلان شخص از اهالى بربر مى باشد، هرگاه آمد مرا خبر کنید تا اموال او را تحویلش دهم .
سپس حضرت آن دو نفر سارق را معرّفى نمود و دستور داد تا دست هر دو نفر طبق حکم اسلام قطع شود.
(43)
هدیه به شاعر از خزینه خالى
مرحوم شیخ مفید، طبرى و برخى دیگر از بزرگان به نقل از جابر جُعفى حکایت کنند:
روزى به محضر شریف امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم ، و اظهار داشتم : مولایم ! من بسیار تنگ دست و محتاج شده ام ؛ از شما خواهش مى کنم ، مقدارى پول جهت تاءمین هزینه زندگى ام به من عنایت فرمائید؟
امام علیه السلام فرمود: اى جابر! در حال حاضر، چیزى نزد ما نیست که به تو کمک دهیم .
در همین بین - که مشغول صحبت بودیم - کُمیت شاعر وارد شد و چند بیت شعر در مدح و عظمت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرمود و چون اشعار او پایان یافت ، حضرت به غلام خود فرمود: وارد آن اتاق شو، کیسه اى در آن جا وجود دارد، آن را بیاور و تحویل کمیتِ شاعر بده .
غلام رفت و پس از لحظه اى - در حالى که کیسه اى در دست گرفته بود - بازگشت ، و آن کیسه را جلوى کُمیت شاعر نهاد.
سپس کمیت به حضرت عرضه داشت : سرورم ! اگر اجازه فرمائى ، قصیده دیگرى نیز بخوانم ؟
امام علیه السلام فرمود: مانعى نیست ، چنانچه مایل هستى ، بخوان ؛ سپس کمیت قصیده اى دیگر در مدح ائمّه علیهم السلام خواند، و پس از پایان اشعار، حضرت به غلام خود فرمود: داخل همان اتاق برو، کیسه اى دیگر آن جا هست ، آن را براى کمیت شاعر بیاور؛ و غلام نیز اجابت کرد.
بار دیگر کمیت اجازه خواست تا اشعار دیگرى را بخواند.
و حضرت اجازه فرمود و سپس فرمود تا کیسه اى دیگر تحویل کُمیت گردد.
در این هنگام کُمیت شاعر خطاب به حضرت کرد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! به خدا سوگند، من براى گرفتن هدیه و پول ، این اشعار را نخواندم و غرض من کسب اموال و متاع دنیا نبود؛ بلکه براى خوشنودى حضرت رسول و رضایت پروردگار این اشعار را سروده ام .
آن گاه امام علیه السلام براى او دعا کرد و به غلام خود فرمود: این کیسه ها را بازگردان و سر جایش بگذار، غلام آن ها را برداشت و در جاى اوّلش قرار داد.
جابر افزود: من با دیدن چنین صحنه اى ، با خود گفتم : هنگامى که من مشکلات خود را براى حضرت توضیح دادم و تقاضاى کمک کردم به من فرمود: چیزى نزد ما نیست ؛ لکن براى کُمیت شاعر، که چند شعرى را سروده است ، سه کیسه معادل سى هزار درهم ، اهداء مى نماید.
در همین افکار بودم که کُمیت بلند شد و خداحافظى کرد و رفت ، سپس حضرت فرمود: اى جابر! بلند شو و برو داخل همان اتاق و هر چه آن جا بود، بیاور.
هنگامى که داخل اتاق رفتم هر چه بررسى کردم ، چیزى نیافتم و اثرى از کیسه ها نبود، بازگشتم و به امام علیه السلام خبر دادم که چیزى پیدا نکردم .
حضرت فرمود: اى جابر! ما از تو چیزى را پنهان نمى کنیم و سپس دست مرا گرفت و همراه حضرت وارد همان اتاق شدم ، وقتى داخل اتاق شدیم ، حضرت با پاى مبارک خود بر زمین زد و مقدار زیادى طلا نمایان گشت .
پس از آن فرمود: اى جابر! آنچه مى بینى و مشاهده مى کنى براى دیگران بازگو نکن ؛ مگر آن که از هر جهت مورد اعتماد باشند.
و سپس افزود: روزى جبرئیل علیه السلام نزد جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و تمام گنج هاى زمین و ذخایر آن را بر جدّم عرضه داشت ، بدون آن که کمترین چیزى از مقام و موقعیّت حضرتش کاسته شود.
ولى او نپذیرفت و تواضع و قناعت را برگزید و آن ذخایر و گنج ها را ردّ نمود.
و ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام چنین هستیم ؛ و شیعیان و دوستان ما نیز باید چنین باشند.
(44)
بهترین دارو و درمان
محمّد بن مسلم در ضمن حدیثى حکایت کند:
روزى در مدینه بیمار بودم ، امام محمّد باقر علیه السلام توسّط غلامش ظرفى که در آن شربتى مخصوص قرار داشت و در پارچه اى پیچیده بود، برایم فرستاد.
وقتى غلام آن شربت را به من داد، گفت : مولا و سرورم فرموده است : باید براى درمان و علاج بیمارى خود، آن را بنوشى .
هنگامى که خواستم آن را بنوشم ، متوجّه شدم که آن شربت بسیار خوشبو و خنک است .
و چون شربت را نوشیدم ، غلام گفت : مولایم فرموده است : پس از آن که شربت را نوشیدى ، حرکت کن و نزد ما بیا.
من در فکر فرو رفتم که چگونه به این سرعت خوب شدم ؟!
و این شربت چه داروئى بود؟ چون تا قبل از نوشیدن شربت قادر به حرکت و ایستادن نبودم .
به هر حال حرکت کردم و به حضور امام علیه السلام شرفیاب شدم ؛ و دست و پیشانى مبارک آن حضرت را بوسیدم ؛ و چون گریه مى کردم حضرت فرمود: چرا گریه مى کنى ؟
عرض کردم : اى مولایم ! بر غریبى و دورى مسافت خانه ام از شما و همچنین بر ناتوانى خویش گریه مى کنم از این که نمى توانم مرتّب به خدمت شما برسم و کسب فیض نمایم .
حضرت فرمود: و امّا در رابطه با ناتوانى و ضعف جسمانیت ، متوجّه باش که اولیاء و دوستان ما در این دنیا به انواع بلا و مصائب گرفتار مى شوند، و مؤ من در این دنیا هر کجا و در هر وضعیتى که باشد غریب خواهد بود تا آن که به سراى باقى رحلت کند.
امّا این که گفتى در مسافت دورى هستى ، پس به جاى دیدار با ما، به زیارت قبر امام حسین علیه السلام برو؛ و بدان آنچه را که در قلب خود دارى و معتقد به آن باشى با همان محشور خواهى شد.
سپس حضرت فرمود: آن شربت را چگونه یافتى ؟
عرض کردم : شهادت مى دهم بر این که شما اهل بیت رحمت هستید، من قدرت و توان حرکت نداشتم ؛ ولیکن به محض این که آن شربت را نوشیدم ، ناراحتیم برطرف شد و خوب شدم .
حضرت فرمود: آن شربت دارویى بر گرفته شده از تربت قبر مطهّر امام حسین علیه السلام است ، که اگر با اعتقاد و معرفت استفاده شود شفاء و درمان هر دردى خواهد بود.
(45)
اهمیّت افطارى دادن
مرحوم شیخ صدوق رحمة اللّه علیه ، با سند خود به نقل از حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام ، حکایت فرماید:
روزى یکى از دوستان و اصحاب پدرم ، به نام سُدیر صیرفى در ماه مبارک رمضان نزد پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب شد.
پدرم او را مخاطب قرار داد و فرمود: اى سُدیر! آیا مى دانى این شب ها، چه شب هائى است ؟
سُدیر در پاسخ اظهار داشت : بلى ، فدایت گردم ، این شب ها، شب هاى ماه مبارک رمضان است .
پدرم فرمود: آیا قادر هستى که ده نفر از فرزندان حضرت اسماعیل علیه السلام را در هر شب از شب هاى آخر ماه مبارک رمضان خریدارى نموده و آزادشان کنى ؟
سُدیر گفت : پدر و مادرم فداى شما باد، امکانات مالى ندارم .
پدرم فرمود: نُه نفر، چطور؟
جواب داد: توان ندارم .
پس پدرم یک به یک از تعداد آن ها کم کرده ، و سُدیر همچنان به گفته خویش پایدار بود، تا آن که در نهایت ، پدرم سؤ ال نمود: آیا یک نفر را هم نمى توانى آزاد کنى ؟!
سُدیر پاسخ داد: خیر، توان آن را ندارم .
پدرم - حضرت باقرالعلوم علیه السلام - اظهار داشت : آیا نمى توانى هرشب یک مرد مسلمان را میهمان خود کنى تا روزه خود را در منزل تو افطار نماید؟
سدیر گفت : بلى ، یاابن رسول اللّه ! دو نفر را مى توانم افطارى دهم .
پدرم - امام محمّد باقر علیه السلام - فرمود: منظور من نیز همین بود که افطارى دادن به یک مسلمان در این شب ها، معادل با آزادى یکى از فرزندان حضرت اسماعیل است ، که در قید اسارت باشد.
(46)






نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:5 ع توسط جواد قاسم آبادی


نجات نسل دو پرنده و تسلیم نخل خشکیده
جابر بن یزید جُعفى حکایت کند:
در یکى از سال ها، به همراه حضرت باقرالعلوم علیه السلام رهسپار مکّه معظّمه شدم .
در بین راه ، دو پرنده به سمت ما آمدند و بالاى کجاوه امام محمّد باقر علیه السلام نشستند و مشغول سر و صدا شدند، من خواستم آن ها را بگیرم تا همراه خود داشته باشم ، ناگهان حضرت با صداى بلند، فرمود: اى جابر! آرام باش و پرندگان را به حال خود واگذار، آن ها به ما اهل بیت عصمت و طهارت پناه آورده اند.
عرضه داشتم : مولاى من ! مشکل و ناراحتى آن ها چیست ، که این چنین به شما پناهنده شده اند؟!
حضرت فرمود: آن ها مدّت سه سال است که در این حوالى لانه دارند و هرگاه تخم مى گذارند تا جوجه شود، مارى در اطراف آن ها هست که مى آید و جوجه هاى آن ها را مى خورد.
اکنون پرندگان به ما پناهنده شده تا از خداوند بخواهم که آن مار را به هلاکت رساند؛ و من نیز در حقّ آن مار نفرین کردم و به هلاکت رسید؛ و پرندگان در امان قرار گرفتند.
جابر گوید: سپس به راه خود ادامه دادیم تا نزدیک سحر و اذان صبح به بیابانى رسیدیم ؛ و من پیاده شدم و افسار شتر حضرت را گرفتم ؛ و چون حضرت فرود آمد، در گوشه اى خم شد و مقدارى از شن ها را کنار زد و در حال کنار زدن شن ها، چنین دعائى را بر لب هاى خود زمزمه مى نمود: خداوندا! ما را سیراب و تطهیر و پاک گردان .
ناگهان سنگ سفیدى نمایان شد و امام علیه السلام آن سنگ را کنار زد و چشمه اى زلال و گوارا آشکار گردید، و از آن آب آشامیدم و نیز براى نماز وضو گرفتیم .
و بعد از خواندن نماز، سوار شدیم و به راه خود ادامه دادیم تا آن که صبحگاهان به روستائى رسیدیم ، که نخلستانى کنار آن روستا بود، در آن جا فرود آمدیم ؛ و حضرت کنار نخل خرمائى - که از مدّتها قبل خشک شده بود - آمد و خطاب به آن کرد و اظهار داشت : اى درخت خرما! از آنچه خداوند متعال در درون شاخه هاى تو قرار داده است ، ما را بهره مند ساز.
جابر افزود: ناگهان دیدم درخت خرما، سرسبز و پربار شد و خود را در مقابل امام علیه السلام خم کرد؛ و ما به راحتى از ثمره آن مى چیدیم و مى خوردیم .
در همین اثنا، یک مرد عرب بیابان نشین که در آن حوالى بود، وقتى این معجزه را مشاهده کرد، به حضرت خطاب کرد و گفت : سحر و جادو کردید؟!
امام علیه السلام در پاسخ ، به آن عرب خطاب نمود و به آرامى اظهار داشت :
اى مرد! به ما نسبت ناروا مده ، چون که ما از اهل بیت رسالت هستیم ؛ و هیچ کدام از ما ساحر و جادوگر نبوده و نیستیم ، بلکه خداوند متعال از اسامى مقدّسه خود کلماتى را به ما آموخته است که هر موقع هر چه را بخواهیم و اراده کنیم ، به وسیله آن کلمات ، خداوند متعال را مى خوانیم و تقاضا میکنیم ، آن گاه دعاى ما به لطف او مستجاب خواهد شد.
(16)
دخالت بیجا و خواسته هرکس
مرحوم ثقة الا سلام کلینى در کتاب شریف کافى آورده است :
روزى بین امام محمّد باقر علیه السلام و بین یکى از نوه هاى امام حسن مجتبى علیه السلام اختلافى واقع شد.
شخصى ، به نام عبدالملک گوید: من اختلاف آن حضرت و پسر عمویش را شنیدم ، جهت صلح و اصلاح خدمت امام باقر علیه السلام رفتم و چون خواستم در آن زمینه صحبت کنم ، حضرت فرمود: آرام باش و در کار ما دخالت نکن .
جریان ما همانند آن شخص است که در بنى اسرائیل داراى دو دختر بود، یکى از آن ها را به عقد کشاورزى و دیگرى را به عقد کوزه گرى در آورد.
پس از آن که هر دوى آن ها به خانه شوهر رفتند، روزى پدر به دیدار دختر و داماد کشاورزش رفت و احوال آنان را جویا شد؟
دختر گفت : شوهرم زراعت کرده است و نیاز به آبیارى دارد، اگر خداوند باران بفرستد حال ما خوب است .
سپس به منزل دیگر دختر و دامادش رفت و احوال آنها را پرسید؟
دختر گفت : شوهرم تعداى کوزه ساخته است و آن ها را بیرون گذاشته تا خشک شده و آماده کوره شوند، چنانچه باران نیاید حال ما خوب خواهد بود؛ پدر ضمن خداحافظى ، دست به سوى آسمان بلند کرده و گفت : خدایا، تو خود به احوال هر دوى آن ها و همچنین به مصلحت ایشان آگاه تر مى باشى .
بعد از آن ، حضرت فرمود: ما نیز چنین هستیم و چنین گوئیم .
(17)
همچنین تاریخ ‌نویسان به نقل از سُدیر صیرفى آورده اند، که گفته است :
به زیارت کعبه الهى مشرّف شده بودم ، در آن جا امام محمّد باقر علیه السلام را ملاقات کردم ، حضرت دست مرا گرفت ، و روى به جانب کعبه نمود و اظهار داشت : اى سُدیر! مردم موظّف شده اند که به زیارت این کعبه سنگى آمده و اطراف آن طواف نمایند؛ و آن گاه بایستى نزد ما اهل بیت رسالت آیند و ایمان و عقاید خود را بر ما عرضه دارند تا ما آن ها را راهنمائى و هدایت نمائیم .
سپس امام علیه السلام اشاره به سینه خویش نمود و فرمود: همانا ولایت ما از هر چیزى مهم تر و بلکه اساس و بنیان هر چیزى است .
و پس از آن ، افزود: اى سُدیر! اگر آن دو نفر - ابوحنیفه و سفیان ثورى - نبودند و مردم را به گرد خود جمع نکرده و آن ها را به بى راهه منحرف نمى کردند؛ ما فرصت مناسبى در این سفر حجّ مى یافتیم ، که مردم را به حقایق دین و منافع دنیا و آخرتشان راهنمایى کنیم و نسبت به تمام امور مادّى و معنوى آشنا و آگاهشان سازیم .
(18)
پدر مرده و گنج مخفى
مرحوم قطب الدّین راوندى ، ابن شهر آشوب و برخى دیگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى علیهم آورده اند:
امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:
جوانى مؤ من نزد پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام آمد و اظهار داشت : من پدرى فاسق و مخالف شما اهل بیت علیهم السلام داشتم که هم اکنون به هلاکت رسیده است ؛ و چون او مى دانست که من شیعه مى باشم اموال خود را از من مخفى و پنهان داشت ، چنانچه ممکن باشد مرا در این مورد کمک فرما.
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: آیا دوست دارى پدرت را ببینى و آنچه مى خواهى از او سؤ ال کنى ؟
جوان پاسخ داد: آرى ، چون من بسیار فقیر و تهى دست هستم .
بنابر این حضرت نامه اى نوشت و آن را مهر نمود و به آن جوان داد و فرمود: این نوشته را به قبرستان بقیع بِبَر؛ هنگامى که در وسط قبرستان قرار گرفتى ، صدا بزن و بگو: یا دُرجان !
آن گاه ، شخصى حاضر مى شود، نامه را به او تحویل مى دهى تا به مطلوب و خواسته خود برسى ، پس همین که جوان به قبرستان بقیع رفت و به دستور حضرت عمل نمود و نامه را تحویل داد، دُرجان گفت : دوست دارى پدرت را ملاقات کنى ؟
جوان گفت : آرى .
ناگاه دُرجان به سمت کوهى در نزدیکى مدینه رهسپار شد و چیزى نگذشت که دیدم به همراه مردى سیاه - که زنجیر بر گردن و زبانش آویزان بود - به سوى من آمدند.
دُرجان گفت : اى جوان ! این پدر تو مى باشد، که حرارت آتش و عذاب الهى او را به چنین حالى در آورده است .
بعد از آن ، من از حال پدرم جویا شدم ؟
پدرم مرا مخاطب قرار داد و اظهار داشت : اى پسرم ! من از دوستداران بنى امیّه و از علاقه مندان به آن ها بودم ، و چون تو از دوستان و پیروان اهل بیت رسالت بودى ، دشمنت داشته و تو را از اموال خود محروم ساختم ، و به جهت همین کینه توزى ام نسبت به اهل بیت رسالت و شیعیان آن ها مى باشد، که مرا در چنین حالت و عذاب دردناکى مشاهده مى کنى ؛ و اکنون از عمل خویش بسیار پشیمان هستم ، ولى سودى به حالم ندارد.
سپس افزود: گنج را در فلان باغ زیر درخت زیتون مخفى کرده ام ، آن را بردار و پنجاه هزار از سکّه هاى آن را تحویل حضرت ابوجعفر، امام محمّد بن علىّ علیهماالسلام بده ؛ و مابقى آن اموال از براى خودت باشد.
حضرت صادق علیه السلام افزود: هنگامى که آن جوان سکّه ها را خدمت پدرم آورد، همه آن سکّه ها را دریافت نمود و مقدارى از آن ها را بابت بدهى قرض یک نفر تهى دست پرداخت کرد و باقیمانده اش را زمینى خرید - که فقیران و تهى دستان از آن استفاده کنند - و فرمود: میّت به وسیله آن سودمند و شادمان خواهد شد.
(19)
موقعیّت و منزلت ائمّه علیهم السلام
روزى امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه علیه در جمع عدّه اى از دوستان و اصحاب خود فرمود:
من در حیرت و تعجّب هستم از کسانى که ولایت ما را پذیرفته اند و امامت و خلافت ما را قبول کرده اند و معتقد هستند که دستورات ما در تمام امور واجب و همانند دستورات الهى لازم الا جراء مى باشد؛ ولى در مرحله عمل سست و ضعیف هستند.
و عقیده آن ها نسبت به عمل - در همه جوانب معنوى و مادّى - ضعیف است و حقوق ما را رعایت نمى کنند و کردار و اعمال خویش را توجیه مى نمایند.
و فکر مى کنند که ما از زندگى و از افکار و عقائد آن ها بى اطّلاع مى باشیم .
آیا چنین افرادى گمان برده اند که خداوند، طاعت عدّه اى از بندگانش را بر دیگران واجب و لازم گردانیده است ؟!
و این عدّه نسبت به حوادث و رخ دادهاى آسمان و زمین بى اطّلاع و ناآگاه هستند؛ و فکر مى کنند که خداوند سبحان علوم و دانش خود را نسبت به ایشان دریغ و مضایقه نموده است .
و ایشان بر این عقیده هستند که ما اهل بیت از آن بى اطّلاع هستیم !!
در این هنگام ، یکى از افراد حاضر در مجلس به نام حمران ، گفت : یا ابن رسول اللّه ! آیا آنچه امیرالمؤ منین علىّ و نیز دو فرزندش حسن و حسین علیهم السلام انجام دادند و آنچه که بر سرشان آمد، همه آن ها اراده و خواست خداوند متعال بود؟!
امام محمّد باقر علیه السلام در پاسخ او اظهار داشت : چنانچه آن ها از خداوند متعال درخواست مى نمودند، دعایشان مستجاب مى گردید و خداوند ظلم طاغوتیان را برطرف مى ساخت عُمْر و حکومت ظالمان پایان مى یافت .
ولیکن آنچه ظلم و ستم بر آن ها وارد شد، نه به جهت گناه و معصیت ایشان بود بلکه به جهت مصالح و حکمت هاى دیگرى بود - که انسان هاى عادّى از درک آن ناآگاه و عاجزند - .
و ما - اهل بیت عصمت و طهارت و بلکه همه افراد - باید تابع مصالح و مقدّرات الهى باشیم .
(20)
شرمسارى دشمن در کنار کعبه
ابوحمزه ثمالى حکایت کند:
در سالى که امام محمّد باقر علیه السلام جهت زیارت خانه خدا وارد مکّه معظّمه شده بود، پس از طواف کعبه الهى ، در گوشه اى از حرم الهى نشست و مردم بسیارى جهت پرسش مسائل خود اطراف حضرت اجتماع کرده بودند.
در همان سال هشام بن عبدالملک نیز به همراه برخى از اطرافیان خود، که از آن جمله نافع - غلام عمربن خطّاب - بود، وارد مسجدالحرام شدند.
نافع با دیدن امام علیه السلام ، از هشام بن عبدالملک پرسید: این شخص کیست که مردم این چنین اطراف او گرد آمده اند؟
هشام گفت : او ابو جعفر، محمّد بن علىّ است .
نافع گفت : نزد او مى روم و سؤ الى از او مى نمایم ، که جواب آن را فقط پیامبر و یا وصىّ او مى داند؛ و هشام موافقت کرد.
پس نافع نزدیک آمد و در جمع افراد نشست و سپس گفت : من تورات و انجیل و زبور و فرقان را خوانده ام ؛ و تمام معارف و احکام حلال و حرام را مى شناسم .
اکنون آمده ام تا مسائلى را سؤ ال کنم که جواب آن تنها نزد پیامبر، یا وصىّ او، یا پسر پیامبر خواهد بود.
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى سؤ ال کن .
نافع گفت : بین حضرت عیسى علیه السلام و حضرت محمّد صلى الله علیه و آله چه مقدار زمان فاصله بوده است ؟
حضرت فرمود: جواب آن را طبق عقیده شما پاسخ گویم ، یا طبق نظر خودم بیان کنم ؟
نافع گفت : هر دو جواب را بفرما.
امام علیه السلام فرمود: بنابر نظریّه ما اهل بیت رسالت ، فاصله آن به مقدار پانصد سال ؛ ولى بنابر نظریّه شما ششصد سال فاصله بود.
نافع گفت : یاابن رسول اللّه ! سؤ الى دیگر مطرح نمایم ؟
حضرت فرمود: آنچه مى خواهى مطرح کن .
گفت : خداوند متعال از چه وقت بوده است ؟
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: بگو چه وقت نبوده است ، تا پاسخ تو را بیان کنم ؛ و سپس افزود: منزّه است خداوندى ، که قبل از هر چیزى بوده و بعد از هر چیزى خواهد بود، نه شریکى دارد و نه فرزندى ، او تنها و بى مانند است .
سپس نافع نزد هشام آمد و گفت : به راستى او عالم ترین مردم و همانا او فرزند رسول خدا است .
(21)
ملکوت آسمان ها و طبقات زمین
جابر بن یزید جُعفى حکایت کند:
روزى به محضر شریف حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب شدم و پیرامون آیه قرآن :
وَ کَذلِکَ نُرى إ براهیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَالاْ رْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ
(22)
از حضرت سؤ ال کردم که چگونه خداوند متعال ، ملکوت آسمان ها را به حضرت ابراهیم علیه السلام نشان داد؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام پس از لحظه اى سکوت ، دست مبارک خود را بلند نمود و فرمود: اى جابر! بالا را نگاه کن ، همین که نگاه کردم متوجّه شدم که سقف اطاق شکاف برداشت و نورى شگرف ، زمام چشمم را به خود خیره ساخت .
سپس امام علیه السلام فرمود: حضرت ابراهیم ملکوت آسمان و زمین را این چنین مشاهده نمود.
و بعد از آن ، دستور فرمود: سر خود را پائین بینداز؛ و پس از گذشت لحظه اى دو باره فرمود: سرت را بلند کن .
و چون سرم را بلند کردم ، دیدم که سقف به حالت اوّل خود بازگشته و اثرى از شکاف نبود.
بعد از آن ، حضرت دست مرا گرفت و از آن اتاق به اتاقى دیگر بُرد و لباس هائى را که به تن داشت در آورد و لباسى دیگر پوشید و فرمود: چشم هاى خود را ببند.
هنگامى که چشم هایم را بستم ، ساعتى بعد از آن فرمود: مى دانى اکنون کجا هستیم ؟
عرضه داشتم : خیر.
فرمود: در آن ظلمت و طبقه اى از زمین هستیم ، که ذوالقرنین در آن راه یافته بود.
عرض کردم : اجازه مى فرمائى چشم هایم را بگشایم ؟
فرمود: بلى ، چشم هایت را باز کن ولى چیزى را نخواهى دید، وقتى چشم هایم را باز کردم ، ظلمت و تاریکى عجیبى همه جا را فرا گرفته بود، به حدّى که حتّى جلوى پاى خودم را هم نمى دیدم .
سپس دست مرا گرفت ؛ و چون مقدارى راه رفتیم فرمود: اکنون مى دانى کجا هستى ؟
گفتم : نمى دانم .
فرمود: هم اینک بر سر چشمه آب حیات هستى ، که حضرت خضر علیه السلام از آن نوشید.
و پس از آن ، از آنجا حرکت کردیم و به طبقه اى دیگر راه یافتیم ، که همانند سرزمین و جایگاه زندگى ما انسان ها بود؛ و سپس از آن جا به طبقه دیگرى قدم نهادیم که همانند طبقه قبلى تاریک و ظلمانى بود تا آن که پنج طبقه از طبقات زمین را گردش کردیم .
آن گاه حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: اى جابر! این ملکوت زمین بود، که تو دیدى ؛ و حضرت ابراهیم علیه السلام آن ها را ندیده بود، بلکه او تنها ملکوت آسمان ها را - که دوازده طبقه مى باشد - مشاهده کرد.
بعد از آن فرمود: هر یک از ما اهل بیت عصمت و طهارت - صلوات اللّه علیهم - این عوالم و طبقات را پیموده و مى پیمائیم تا آن که آخرین و دوازدهمین امام بر حقّ ظهور نماید.
و پس از آن اظهار داشت : حال چشم هاى خود را ببند؛ و بعد دست مرا گرفت و حرکت کردیم ، که پس از لحظه اى کوتاه خود را در همان منزل و اتاق دیدم .
و حضرت لباس هاى خود را عوض کرد و همان لباس قبلى خود را که اوّل پوشیده بود، بر تن مبارک خود کرد؛ و سپس ‍ در همان جاى اوّل آمدیم و نشستیم .
(23)
توجیه مغرضان و بى خردان
مرحوم ثقة الاسلام کلینى رضوان اللّه تعالى علیه حکایت کند:
روزى امام محمّد باقر علیه السلام در جمع اصحاب و دوستان خود - که اطراف آن حضرت گرد آمده بودند - چنین فرمود:
مردم مقدار ناچیزى از آب را گرفته اند و آن را مزه مزه مى کنند؛ ولى رود و نهر عظیم را رها کرده و نسبت به آن بى توجّه هستند.
یکى از افراد حاضر - که در آن جمع حضور داشت - گفت : یاابن رسول اللّه ! نهر عظیم کدام است و چگونه مى باشد؟
حضرت فرمود: منظور حضرت رسول صلى الله علیه و آله مى باشد؛ و نیز علومى که خداوند متعال به ایشان و - اهل بیت عصمت و طهارت - عطا کرده است .
و سپس ضمن فرمایشات طولانى ، افزود: به درستى که خداوند متعال تمام آنچه را از معجزات و علوم و فنون و آداب - که به دیگر پیغمبران داده بود - تمامى آن ها را به حضرت محمّد صلى الله علیه و آله عطا نموده است ؛ و آن حضرت نیز تمامى آن ها را به امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب علیه السلام تعلیم نمود.
یکى دیگر از افراد حاضر، اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! بنابر این آیا امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام نسبت به دیگر پیامبران الهى داراى فضل بیشترى است ؟!
امام محمّد باقر علیه السلام در این هنگام خطاب به تمامى حضّار نمود و اظهار داشت :
اى جماعت ! خوب گوش کنید او چه مى گوید، خداوند متعال به هر کسى گوش شنوائى داده است ، من گفتم : تمام علوم و فنونى را که همه پیغمبران دارا بودند، خداوند متعال به حضرت محمّد صلى الله علیه و آله داده است و او نیز تمام آن ها را به امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام تحویل داد.
با این حال این شخص از من سؤ ال مى کند: کدام یک افضل و اعلم هستند؟!
(24)
جنّ در طواف کعبه و تبعیّت از ولایت
ابوحمزه ثمالى حکایت نماید:
روزى از روزها در محضر شریف امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه علیه بودم ، آن حضرت برایم تعریف نمود:
روزى در مناسک حجّ عمره ، مشغول طواف کعبه إ لهى بودم ، چون طواف خود را انجام دادم در حِجر اسماعیل نشسته و مشغول ذکر و دعا گردیدم .
ناگهان متوجّه شدم ، که یکى از جنّیان از سمت صفا و مروه به سوى کعبه معظّمه الهى در حرکت است ، همین که به حَجَرالا سود رسید، مشغول طواف حرم گردید و هفت دور اطراف کعبه الهى طواف کرد.
و سپس نزدیک مقام حضرت ابراهیم علیه السلام رفت و بر روى دو پا و قدم هاى خود ایستاد و دو رکعت نماز به جاى آورد.
پس از آن ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام در ادامه فرمایشات خود افزود: این داستان هنگام ظهر واقع شد؛ و عدّه اى از مردم مانند عطاء و دوستانش که شاهد این جریان بودند، نزد من آمدند و اظهار داشتند: یا ابا جعفر! آیا این جنّ را دیدى ؟!
پاسخ دادم : بلى ؛ و آنچه را هم که انجام داد مشاهده کردم .
پس از آن به ایشان گفتم : اکنون نزد جنّ بروید و به او بگوئید: محمّد بن علىّ علیهماالسلام پیام فرستاد بر این که در همین لحظات ، بندگان خدا وارد مى شوند؛ و این موقع ، هنگام حضور و اجتماع آنها در این مکان مقدّس است .
و چون مناسک و اعمال خود را انجام داده اى ، مى ترسم که مشکلى برایت پیش آید اگر ممکن است بلند شو و برو.
بعد از آن جنّ سر بر زمین نهاد و سپس سر از سجده برداشت و بلند شد و ناگهان در هوا ناپدید گردید.
(25)
کلید بدبختى و شرارت ها
مرحوم کلینى و دیگر بزرگان آورده اند:
روزى حضرت ابو جعفر، امام محمّد باقر علیه السلام جهت زیارت خانه خدا وارد مسجدالحرام گردید، در هنگام زیارت و طواف حرم الهى ، عدّه اى از قریش - که در گوشه اى نشسته بودند - چون نگاهشان به حضرت افتاد، به یکدیگر گفتند: این کیست که با این کیفیّت عبادت مى نماید؟
شخصى به آن ها گفت : او محمّد بن علىّ علیهماالسلام امام و پیشواى مردم عراق است .
یکى از آنان گفت : یک نفر را به نزد او بفرستیم تا از او مسئله اى پرسش نماید.
پس جوانى از آن میان داوطلب شد، و همین که نزد حضرت رسید، خطاب به ایشان گفت : بزرگ ترین گناه کدام است ؟
امام علیه السلام فرمود: نوشیدن شراب (خمر).
جوان بازگشت ، و جواب حضرت را براى دوستان خود بیان کرد.
دوستان به او گفتند: نزد او باز گَرد، و همین سؤ ال را دو مرتبه مطرح نما.
بنابر این ، جوان به خدمت امام علیه السلام رسید، و همان سؤ ال را تکرار کرد، که بزرگ ترین گناه چیست ؟
حضرت فرمود: مگر نگفتم نوشیدن خمر و شراب بزرگ ترین گناه است ؛ و سپس افزود: شراب عقل اراده انسان را ضعیف و بلکه نابود مى کند؛ و پس از آن که عقل زایل گشت ، شخص مرتکب اعمالى چون زنا، دزدى ، آدم کشى ، شرک به خدا و ... مى شود.
و خلاصله آن که نوشیدن شراب ، کلید تمام بدبختى ها و شرارت ها است ؛ و مفاسد آن از هر گناهى بالاتر مى باشد، همانطور که درخت انگور سعى مى کند از هر درختى بلندتر باشد و بالاتر رود.
(26)
چهار مطلب یا مباحثه تکان دهنده
محدّثین و مورّخین به نقل از امام جعفر علیه السلام آورده اند:
روزى هشام بن عبدالملک ، پدرم امام محمّد باقر علیه السلام را نزد خود احضار کرد.
و چون حضرت به مجلس هشام وارد شد، پس از مذاکراتى در مسائل مختلف ، هشام ما را به همراه چند ماءمور مرخّص ‍ کرد.
از مجلس هشام بن عبدالملک خارج و راهى منزل شدیم ، در بین راه به میدان شهر برخوردیم که عدّه بسیارى در آن میدان تجمّع کرده بودند، پدرم از مامورین هشام - که همراه ما بودند - سؤ ال نمود: این ها چه کسانى هستند؟ و براى چه این جا جمع شده اند؟
یکى از مأ مورین گفت : این ها علماء و رُهبانان یهود هستند، که سالى یک بار در همین مکان تجمّع مى کنند و پرسش و پاسخ دارند؛ و آن که در وسط جمعیّت نشسته ، از همه بزرگ تر و عالم تر مى باشد.
آن گاه پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام صورت خود را پوشاند و در میان آن جمعیّت نشست ؛ و من هم نیز صورت خود را پوشاندم و کنار پدرم نشستم .
مأ مورین نیز در اطراف ما شاهد کارهاى ما بودند، در همین بین عالم یهودى از جایش بلند شد و نگاهى به اطراف انداخت و سپس به پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام خطاب کرد و گفت : آیا تو از ما هستى ، یا از امتّ مرحومه ؟
پدرم اظهار داشت : از امّت مرحومه هستم .
پرسید: از علماء هستى یا از جاهلان ؟
پدرم فرمود: از جاهلان نیستم .
عالم یهودى مضطرب شد و گفت : سؤ الى دارم ؟
امام فرمود: سؤ الت را مطرح کن ، گفت : دلیل شما چیست که مى گوئید: اهل بهشت مى خورند و مى آشامند بدون آن که موادّ زائدى از آنها خارج گردد؟
فرمود: شاهد و دلیل آن ، جنین در شکم و رحم مادر است ، آنچه را تناول نماید جذب بدنش مى شود و موادّ زائدى خارج نمى شود.
عالم یهودى گفت : مگر نگفتى که من از علماء نیستم ؟
پدرم فرمود: گفتم که من از جاهلان نیستم .
سپس آن عالم یهودى گفت :: کدام ساعتى است که نه از ساعات شب محسوب مى شود و نه از ساعات روز؟
فرمود: آن ساعت ، بین طلوع فجر و طلوع خورشید است .
عالم یهودى اظهار داشت : سؤ ال دیگرى باقیمانده است که بر جواب آن قادر نخواهى بود؛ و آن این که کدام دو برادر دوقلو بودند که هم زمان به دنیا آمدند و همزمان هلاک شدند، در حالتى که یکى از آن دو، پنجاه سال و دیگرى صد و پنجاه سال عُمْر داشت ؟
پدرم فرمود: آن دو برادر دوقلو به نام عزیز و عُزیر بودند، که در یک روز به دنیا آمدند؛ و چون عمر آنها به بیست و پنج سال رسید، عُزَیر سوار الاغى بود و از روستائى به نام أ نطاکیه گذر کرد، در حالتى که تمامى درخت ها خشکیده و ساختمان ها خراب و اهالى آن در زمین مدفون بودند، گفت : خدایا! چگونه آن ها را زنده مى نمائى ؟
در همان لحظه خداوند جانش را گرفت و الاغ هم مُرد و اجسادشان مدّت یک صد سال در همان مکان ماند و سپس ‍ زنده شد و الاغ هم زنده شد و به منزل خود بازگشت ولى برادرش عزیز او را نمى شناخت و به عنوان میهمان او را به منزل راه داد و خاطره هاى برادرش را تعریف کرد و سپس افزود: بر این که او صد سال قبل از منزل بیرون رفت و برنگشت .
سپس عُزیر که جوانى بیست و پنج ساله بود خود را به برادرش عزیز که پیرمردى صد و بیست و پنج ساله بود معرّفى کرد و با یکدیگر بیست پنج سال دیگر زندگى کرده و یکى در سنّ پنجاه سالگى و دیگرى در سنّ صد و پنجاه سالگى وفات یافت .
عالم یهودى ناراحت و غضبناک شد و از جاى خود برخاست و گفت : تا این شخص در میان شما باشد من با شماها سخن نمى گویم ، مأ مورین هشام این خبر را براى هشام گزارش دادند و هشام دستور داد که هر چه سریع تر ما را به سوى مدینه منوّره حرکت دهند.
(27)
نفرین در جایگاه حضرت شعیب علیه السلام
امام جعفر صادق علیه السلام در ادامه داستان قبل فرمود:
چون عالم یهود رفت ، اجتماع یهودیان پراکنده شد، و ما نیز به سوى مدینه طیّبه حرکت نمودیم .
در این میان هشام بن عبدالملک نامه اى توسّط مأ مورین حکومتى براى شهرها و روستاهاى بین راه فرستاد مبنى بر این که محمّد باقر و پسرش جعفر، دروغ گو و مخالف اسلام مى باشند و کار آن ها ایجاد تفرفه و عداوت بین اهالى و گروه ها است ، کسى آن ها را به منزل خود راه ندهد؛ و هر گونه معاشرت و معامله با آنان ممنوع مى باشد.
و از جمله شهرهاى بین راه ، شهر مداین بود، که قبل از ورود ما به آن جا، نامه هشام لعین به دست فرمان دار مداین رسیده بود و مردم را از هر گونه ارتباط با ما منع کرده بود.
پس همین که نزدیک این شهر رسیدیم ، دروازه ها را به روى ما بستند و آنچه پدرم ایشان را موعظه نمود تأ ثیرى نداشت و بلکه شروع به فحّاشى و ناسزاگوئى کردند، در نهایت چون تبلیغات سوء بسیار بود با جسارت تمام گفتند: باید از گرسنگى و تشنگى بمیرید.
به ناچار پدرم بالاى کوهى که مُشرِف بر شهر مداین بود رفت و دست خود را در گوش نهاد و با صداى بلند سخنانى را که حضرت شعیب علیه السلام براى نصیحت قوم خود خوانده بود تلاوت کرد.
بعد از آن باد سیاهى به وزیدن گرفت و تمام مردان و زنان به همراه فرزندانشان بر بالاى بام خانه هایشان رفتند.
در بین آن ها پیرمردى کهن سال بود، که چون چشمش بر پدرم افتاد و صداى او را شنید، فریاد کشید: اى مردم ! از خدا بترسید، این شخص در همان جائى ایستاده است که حضرت شعیب ایستاده و بر قوم خود نفرین کرد و به عذاب الهى گرفتار شدند، چنانچه دروازه ها را باز نکنید و به آن ها بى احترامى نمائید، عذاب نازل مى شود.
مردم بسیار وحشت زده و متزلزل گشته و دروازه ها را گشودند و ما را با عزّت و احترام وارد شهر کردند.
و چون خبر این جریان ، نیز به هشام ملعون رسید، دستور داد تا آن پیرمرد مؤ من را دست گیر و اعدام نمایند و پس از آن که ما از شهر مداین خارج و به سوى مدینه طیّبه حرکت کردیم ، مأ مورین دستور هشام را نسبت به آن پیرمرد اجرا کردند.
بعد از آن هشام نامه اى براى استاندار مدینه فرستاد مبنى بر این که هر چه زودتر پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام را مسموم و به قتل برساند، و چون هشام به هلاکت رسید و به دَرَک واصل گشت ، به قتل پدرم موّفق نشد.
(28)
پیش گوئى از کشتار
روزى از روزها امام محمّد باقر علیه السلام در مجلسى نشسته بود و افرادى گرد وجود مبارک آن حضرت حلقه زده بودند.
پس از گذشت مدّتى ، حضرت سر مبارک خود را به زیر انداخت و پس از لحظاتى بلند نمود و خطاب به افراد حاضر کرد و چنین فرمود: چه خواهید کرد آن هنگامى که مردى به همراه چهار هزار سرباز وارد شهر مدینه مى گردد و تا مدّت سه روز کشتار مى کنند و به زنان و دختران تجاوز مى نمایند و آنچه بتوانند فساد و جنایت مى کنند؛ و شما توان مقابله با آن ها را ندارید؟
و سپس افزود: این حادثه خطرناک در سال آینده رخ خواهد داد، پس همگى آماده باشید و خود را مجهّز کنید که به طور حتم چنین قضیّه اى اتّفاق خواهد افتاد.
ولى متأ سّفانه مردم مدینه به پیش گوئى و سخنان آینده نِگَر حضرت ، اهمّیت ندادند؛ و با بى توجّهى اظهار داشتند: این پیش گوئى صحّت نخواهد داشت .
به همین جهت هیچ گونه تجهیزاتى فراهم نکردند، مگر تعدادى اندک که به فرمایشات حضرت ، ایمان و عقیده داشتند، که به سبب ایمنى از شرّ دشمنان ، از شهر مدینه خارج شده و هجرت کردند.
و چون یک سال سپرى شد امام محمّد باقر علیه السلام به همراه اهل و عیال و بعضى افرادى که از بنى هاشم بودند، از شهر مدینه بیرون رفتند.
و بعد از آن ، همان طور که حضرت پیش گوئى و اخطار داده بود، نافع بن اءزرق به همراه چهار هزار لشکر به شهر مدینه هجوم آورد؛ و با ایجاد رعب و وحشت ، بسیارى از مردان را کشتند و به زنان تجاوز نمودند و اموالشان را نیز به یغما بردند.
و چون اهل مدینه مجهّز نبودند، توان هیچ گونه دفاع و مقابله اى را در برابر دشمن نداشتند.
پس از این جریان ، مردم شهر مدینه به اشتباه خویش معترف شده و اظهار داشتند: اکنون فهمیدیم که آنچه امام محمّد باقر علیه السلام مى فرماید، حقّ است و ما باید تابع و مطیع فرمایشات و دستورات آن بزرگوار باشیم .
(29)








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ