بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29327
کل یادداشتها ها : 182
شیعه دوازده امامى و فرق ایشان با زیدیه و اسماعیلیه
اکثریت شیعه که اقلیتهاى نامبرده از آن منشعب و جدا شده اند ((شیعه امامیه و دوازده امامى )) نامیده مى شوند و چنانکه گفتیم در آغاز پیدایش به عنوان انتقاد و اعتراض در دو مسئله اساسى از مسائل اسلامى پیدا شده اند بى آنکه در آیینى که طبق تعلیم پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در میان مسلمین معاصر آن حضرت بود، سخنى داشته باشند. و آن دو مسئله ((حکومت اسلامى و مرجعیت علمى )) بود که شیعه آن را حق اختصاصى اهل بیت مى دانستند.
((شیعه )) مى گفتند: خلافت اسلامى که البته ولایت باطنى و پیشوائى معنوى لازم لاینفک آن است ، از آن على و اولاد على علیه السّلام است که به موجب تصریح خود پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و سایر ائمه اهل بیت ، دوازده تن مى باشند و مى گفتند: تعلیمات ظاهرى قرآن که احکام و قوانین شریعت مى باشند و در عین حال که به حیات معنوى کامل نیز مشتملند، داراى اصالت و اعتبارند و تا قیامت ، فسخ بردار نیستند و این احکام و قوانین را از راه اهل بیت باید به دست آورد وبس .
و از اینجا روشن مى شود که : فرق کلى میان شیعه دوازده امامى و شیعه زیدى این است که ((شیعه زیدى )) غالبا امامت را مختص به اهل بیت نمى داند و عدد ائمه را به دوازده منحصر نمى بیند و از فقه اهل بیت پیروى نمى کند برخلاف ((شیعه دوازده امامى )). و فرق کلى میان شیعه دوازده امامى و شیعه اسماعیلى نیز این است که اسماعیلیه معتقدند که امامت به دور ((هفت )) گردش مى کند و نبوت در حضرت محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ختم نشده است و تغییر و تبدیل در احکام شریعت بلکه ارتفاع اصل تکلیف خاصه به قول باطنیه مانع ندارد! برخلاف شیعه دوازده امامى که حضرت محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را خاتم الانبیاء مى دانند و براى وى دوازده وصى و جانشین قائلند و ظاهر شریعت را معتبر و غیر قابل نسخ مى بیند و براى قرآن کریم هم ظاهر و هم باطن اثبات مى کنند.
خاتمه فصل :
دو طایفه ((شیخیه و کریمخانیه )) که در دو قرن اخیر در میان شیعه دوازده امامى پیدا شده اند نظر به اینکه اختلافشان با دیگران در توجیه پاره اى از مسائل نظرى است نه در اثبات و نفى اصل مسائل ، جدایى ایشان را انشعاب نشمردیم .
و همچنین فرقه ((على اللّهى )) از شیعه دوازده امامى که غلاة نیز نامیده مى شوند و مانند باطنیه ، شیعه اسماعیلى ، تنها به باطن قائلند از این روى که هیچگونه منطق منظمى ندارند به حساب نیاوردیم .
خلاصه تاریخچه شیعه دوازده امامى
چنانکه در فصول گذشته روشن شد اکثریت شیعه همان شیعه دوازده امامى بودند و همان عده از دوستان و هواداران على علیه السّلام بودند که پس از رحلت پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم براى احیاى حقوق اهل بیت ، در خصوص خلافت و مرجعیت علمى به انتقاد و اعتراض پرداختند و از اکثریت مردم جدا شدند.
((شیعه )) در زمان خلفاى راشدین (11 - 35 هجرى قمرى ) پیوسته زیر فشار قرار داشتند و پس از آن در مدت خلافت بنى امیه (40 - 132) هر گونه امن و مصونیت از جان و مالشان برداشته شده بود، ولى هر چه فشار ستم و بیدادگرى برایشان بیشتر مى شد، در عقیده خود استوارتر مى گشتند و مخصوصا از مظلومیت خود در پیشرفت عقیده بیشتر بهره مى بردند و از آن پس در اواسط قرن دوم که خلفاى عباسى زمام حکومت اسلامى را به دست گرفتند، شیعه از فتورى که در این میان پیدا شد، نفسى تازه کرد ولى با مهلت کمى باز عرصه برایشان تنگ شد تا اواخر قرن سوم هجرى ، روز به روز تنگتر مى شد.
در اوایل قرن چهارم که سلاطین با نفوذ آل بویه که شیعه بودند روى کار آمدند، شیعه قدرتى کسب کرد و تا حدود زیادى آزادى عمل یافت و به مبارزه علنى پرداخت و تا آخر قرن پنجم جریان کار به همین ترتیب بود و در اوایل قرن ششم که حمله مغول آغاز شد، در اثر گرفتاریهاى عمومى و هم در اثر ادامه یافتن جنگهاى صلیبى حکومتهاى اسلامى چندان فشار به عالم تشیّع وارد نمى ساختند. و مخصوصا شیعه شدن جمعى از سلاطین مغول در ایران و حکومت سلاطین مرعشى در مازندران ، در قدرت و وسعت جمعیت شیعه کمک بسزایى نمود و در هر گوشه از ممالک اسلامى و خاصه در ایران ، تراکم میلیونها نفر شیعه را محسوس ساخت و این وضع تا اواخر قرن نهم هجرى ادامه داشت و از حدود افتتاح قرن دهم هجرى در اثر ظهور سلطنت صفویه در ایران پهناور آن روز، مذهب شیعه رسمیت یافت و تا کنون که اواخر قرن چهارده هجرى مى باشد به رسمیت خود باقى است و به علاوه در همه نقاط جهان ، دهها میلیون شیعه زندگى مى کنند.
بخش دوّم : تفکر مذهبى شیعه
معناى تفکر مذهبى
تفکر مذهبى ، تفکر بحث و کنجکاوى را مى گوییم که ماده اى از مواد مذهبى را که در تعالیم آن مذهب است نتیجه بدهد؛ چنانکه تفکر ریاضى مثلاً تفکرى را مى گویند که یک نظریه ریاضى را نتیجه بدهد یا یک مسئله ریاضى را حل کند.
ماءخذ اساسى تفکر مذهبى در اسلام
البته تفکر مذهبى نیز مانند سایر تفکرات ، ماءخذى مى خواهد که مواد فکرى از آن سرچشمه بگیرد و به آن تکیه بزند؛ چنانچه در تفکر براى حل یک مسئله ریاضى ، یک رشته معلومات ریاضى را باید استخدام نمود که بالا خره به عملیات فن مربوط منتهى شود. یگانه ماءخذى که دین آسمانى اسلام (از آن جهت که به وحى آسمان مى رسد) به آن اتکا دارد، همانا ((قرآن کریم )) است . قرآن کریم است که مدرک قطعى نبوت همگانى و همیشگى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است و محتویات آن دعوت اسلامى مى باشد، البته تنها ماءخذ بودن قرآن کریم ماَّخذ و مصادر دیگر تفکر صحیح و حجتهاى دیگر را الغا نمى کند چنانکه خواهیم گفت .
راههایى که قرآن براى تفکر مذهبى نشان مى دهد
قرآن کریم در تعلیمات خود براى رسیدن و درک نمودن مقاصد دینى و معارف اسلامى ، سه راه در دسترس پیروان خود قرار داده ، به ایشان نشان مى دهد که ظواهر دینى و حجت عقلى و درک معنوى از راه اخلاص و بندگى است .
توضیح اینکه : ما مى بینیم قرآن کریم در بیانات خود، همه مردم را طرف خطاب قرار داده گاهى بى اینکه حجتى به گفته خود اقامه کند، بلکه به مجرد اتکا به فرمانروایى خدائى خود، به پذیرفتن اصول اعتقادى مانند توحید و نبوت و معاد و احکام عملى مانند نماز و روزه و غیر آنها امر مى کند و در برخى از اعمال نهى مى نماید و اگر این بیانات لفظى را حجیت نمى داد هرگز از مردم پذیرش و فرمانبردارى آنها را نمى خواست ، پس ناگزیر باید گفت اینگونه بیانات ساده قرآن ، راهى است براى فهم مقاصد دینى و معارف اسلامى . ما این بیانات لفظى را مانند:(آمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ ) و:(اَقیمُواالصَّلوةَ ) را ظواهر دینى مى نامیم .
و از سوى دیگر مى بینیم قرآن کریم در آیات بسیارى به سوى حجت عقلى ، رهبرى مى کند و مردم را به تفکر و تعقل و تدبر در آیات آفاق و انفس ، دعوت مى فرماید و خود نیز در موارد احقاق حقایق به استدلال عقلى آزاد مى پردازد و حقا هیچ کتاب آسمانى علم و معرفت برهانى را براى انسان مانند قرآن کریم نمى شناسد.
قرآن کریم با این بیانات اعتبار حجت عقلى و استدلال و برهانى آزاد را مسلم مى شمارد؛ یعنى نمى گوید که اول حقانیت معارف اسلامى را بپذیرید سپس به احتجاج عقلى پرداخته معارف نامبرده را از آنها استنتاج کنید، بلکه با اعتماد کامل به واقعیت خود مى گوید:
به احتجاج عقلى پرداخته حقانیت معارف نامبرده را از آن دریابید و بپذیرید و سخنانى که از دعوت اسلامى مى شنوید، تصدیق آنها را از آفرینش جهان که گواهى است راستگوى بپرسید و بشنوید و بالا خره تصدیق و ایمان را از نتیجه دلیل به دست آورید نه اینکه اول ایمان بیاورید و بعد به قید مطابقت آن دلیل اقامه کنید، پس تفکر فلسفى نیز راهى است که رسائى آن را قرآن کریم تصدیق مى نماید و از سوى دیگر مى بینیم قرآن کریم با بیانى جالب روشن مى سازد که همه معارف حقیقیه از توحید و خداشناسى واقعى سرچشمه مى گیرد و استنتاج مى شود و کمال خداشناسى از آن کسانى است که خداوند آنان را از هر جاى جمع آورى کرده و براى خود اختصاص داده است .
آنان هستند که خود را از همه کنار کشیده و همه چیز را فراموش کرده اند و در اثر اخلاص و بندگى ، همه قواى خود را متوجه عالم بالا ساخته دیده به نور پروردگار پاک روشن ساخته اند و با چشم واقع بین ، حقایق اشیاء و ملکوت آسمان و زمین را دیده اند؛ زیرا در اثر ((اخلاص و بندگى )) به یقین رسیده اند و در اثر یقین ملکوت در آسمان و زمین و زندگى جاودانى جهان ابدیت برایشان مکشوف شده است . با توجه در آیات کریمه ذیل این مدعا کاملاً روشن مى شود:
الف - (وَما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ نُوحى اِلَیْهِ اَنَّهُ لا اِلَهَ الاّ اَنَا فَاعْبُدونِ ) (109) ، (سوره انبیاء، آیه 25)
ب - و مى فرماید:(سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یَصِفُونَ اِلاّ عِبادَ اللّهِ اْلمُخْلَصینَ ) (110) ، (سوره صافات ، آیه 159 و 160)
ج - و مى فرماید:(قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى اِلَىَّ اَنَّما اِلهُکُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ اَحَداً ) (111) ، (سوره کهف ، آیه 110)
د - و مى فرماید:(وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتىّ یَاْتِیَکَ الْیَقینُ ) (112) ، (سوره حجر، آیه 99)
ه - و مى فرماید:(وَکَذلِکَ نُرى اِبْراهیمَ مَلَکوُتَ السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ وَلِیکُونَ مِنَ اْلمُوقِنینَ ) (113) ، (سوره انعام ، آیه 75)
و - و مى فرماید:(کَلاّ اِنَّ کِتابَ اْلاَبْرارِ لَفى عِلّییّنَ وَما اَدْریکَ ما عِلِّیُّونَ،کِتابٌ مَرْقُومٌ، یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ ) (114) ،(سوره مطففین ،آیه 18- 21)
ز - و مى فرماید:(کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اْلیَقینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ ) (115) (سوره تکاثر، آیه 5 و 6)
پس یکى از راههاى درک معارف الهیه ، همان تهذیب نفس و اخلاص در بندگى است .
تفاوت در میان سه طریق نامبرده
با بیان گذشته روشن شد که قرآن کریم براى درک معارف دینى ، سه راه نشان داده است ، ظواهر دینى و عقل و اخلاص در بندگى که موجب انکشاف حقایق و مشاهده باطنى آنهاست ولى باید دانست که این سه طریق از چند جهت با هم تفاوت دارند.
اولاً:
ظواهر دینى چون بیاناتى هستند لفظى و به ساده ترین زبانى القا شده اند، در دسترس مردم قرار دارند و هر کس به اندازه ظرفیت فهم خود از آنها بهره مند (116) مى شود، به خلاف دو طریق دیگر که اختصاص به گروه خاصى داشته ، همگانى نمى باشند.
ثانیا :
طریق ظواهر دینى راهى است که با پیمودن آن مى توان به اصول و فروع معارف اسلامى پى برده و موارد اعتقادى و عملى دعوت (اصول معارف و اخلاق ) را به دست آورد به خلاف دو طریق دیگر؛ زیرا اگر چه از راه عقل مى توان مسائل اعتقادى و اخلاقى و کلیات مسائل عملى (فروع دین ) را به دست آورد ولى جزئیات احکام نظر به اینکه مصالح خصوصى آنها در دسترس عقل قرار ندارند از شعاع عمل آن خارجند و همچنین راه تهذیب نفس چون نتیجه آن انکشاف حقایق مى باشد و آن علمى است خدادادى نمى توان نسبت به نتیجه آن و حقایقى که با این موهبت خدایى مکشوف و مشهود مى شوند، تحدیدى قائل شد یا اندازه اى گرفت اینان چون از همه جا بریده اند و همه چیز را جز خدا فراموش کرده اند، تحت ولایت و سرپرستى مستقیم خدا مى باشند و آنچه را مى خواهد (نه آنچه خودشان مى خواهند) برایشان مشهود مى شود.
طریق اوّل : ظواهر دینى ، اقسام ظواهر دینى
چنانکه گذشت قرآن کریم که ماءخذ اساسى تفکر مذهبى اسلام است به ظواهر الفاظ خود در برابر شنوندگان خود حجیت واعتبار داده است و همان ظواهر آیات ، بیان پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را تالى بیان قرآن قرار مى دهد و مانند آن حجت مى سازد؛ چنانکه مى فرماید:
(وَاَنْزَلَنْا اِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیْهِمْ ) (117) .
و مى فرماید:
(هُو الَّذى بَعَثَ فِى اْلاُمِّییّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ ایاتِهِ وَیُزَکّیهِمْ وَیُعَلّمُهُمُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ ) (118)
و مى فرماید:
(لَقَدْ کانَ لَکُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ) (119) .
پر روشن است که اگر گفتار و رفتار پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و حتى سکوت و امضاى آن حضرت براى ما، مانند قرآن حجت نبود آیات مذکوره مفهوم درستى نداشت ، پس بیان پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم براى کسانى که از آن حضرت مى شنوند یا با نقل قابل اعتماد نقل مى شود حجت و لازم الاتباع است . و همچنین با تواتر (120) قطعى از آن حضرت رسیده است که بیان اهل بیت وى مانند بیان خودش مى باشد و به موجب این حدیث و احادیث نبوى قطعى دیگر بیان اهل بیت تالى بیان پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مى باشد و اهل بیت در اسلام سمت مرجعیت علمى داشته در بیان معارف و احکام اسلام هرگز خطا نمى کنند و بیانشان به طریق مشافهه یا نقل ، قابل اعتماد و حجت است .
از این بیان روشن مى شود که ظواهر دینى که در تفکر اسلامى مدرک و ماءخذ مى باشد دو گونه اند ((کتاب و سنت )) و مراد از ((کتاب )) ظواهر آیات کریمه قرآنى مى باشد و مراد از ((سنت )) حدیثى است که از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت علیهم السّلام رسیده باشد.
انشعابات شیعه
اصل انشعاب [و انقراض برخى از شعب ]
هر مذهبى یک رشته مسائلى (کم یا زیاد) دارد که اصول اولیه آن مذهب را تشکیل مى دهند و مسائلى دیگر که در درجه دوم واقعند و اختلاف اهل مذهب در چگونگى مسائل اصلى وقوع آنها با حفظ اصل مشترک ((انشعاب )) نامیده مى شود.
((انشعاب )) در همه مذاهب و خاصه در چهار دین آسمانى کلیمى و مسیحى و مجوسى و اسلام و حتى در شعب آنها نیز وجود دارد. ((مذهب شیعه )) در زمان سه پیشواى اول از پیشویان اهل بیت (حضرت امیرالمؤ منین على و حسن بن على و حسین بن على علیهم السّلام ) هیچگونه انشعابى نپذیرفت ولى پس از شهادت امام سوم ، اکثریت شیعه به امامت حضرت على بن الحسین (امام سجاد) قائل شدند و اقلیتى معروف به ((کیسانیه )) پسر سوم على علیه السّلام محمد بن حنفیه را امام دانستند و معتقد شدند که محمد بن حنفیه پیشواى چهارم و همان مهدى موعود است که در کوه رضوى غایب شده و روزى ظاهر خواهد شد!
پس از رحلت امام سجاد علیه السّلام اکثریت شیعه به امامت فرزندش امام محمد باقر علیه السّلام معتقد شدند و اقلیتى به زید شهید که پسر دیگر امام سجاد بود گرویدند و به ((زیدیه )) موسوم شدند.
پس از رحلت امام محمد باقر علیه السّلام شیعیان وى به فرزندش امام جعفر صادق علیه السّلام ایمان آوردند و پس از درگذشت آن حضرت ، اکثریت ، فرزندش امام موسى کاظم علیه السّلام را امام هفتم دانستند و جمعى اسماعیل پسر بزرگ امام ششم را - که در حال حیات پدر بزرگوار خود در گذشته بود - امام گرفتند و از اکثریت شیعه جدا شده به نام ((اسماعیلیه )) معروف شدند. و بعضى پسر دیگر آن حضرت ، ((عبداللّه افطح )) و بعضى فرزند دیگرش ((محمد)) را پیشوا گرفتند و بعضى در خود آن حضرت توقف کرده آخرین امامش پنداشتند.
پس از شهادت امام موسى کاظم علیه السّلام اکثریت شیعه فرزندش امام رضا علیه السّلام را امام هشتم دانستند و برخى در امام هفتم توقف کردند که به ((واقفیه )) معروفند.
دیگر پس از امام هشتم تا امام دوازدهم که پیش اکثریت شیعه ((مهدى موعود)) است ، انشعاب قابل توجهى به وجود نیامد و اگر وقایعى نیز در شکل انشعاب پیش آمده چند روز بیش نپاییده و خود به خود منحل شده است مانند اینکه ((جعفر)) فرزند امام دهم پس از رحلت برادر خود ((امام یازدهم )) دعوى امامت کرد و گروهى به وى گرویدند ولى پس از روزى چند متفرق شدند و ((جعفر)) نیز دعوى خود را تعقیب نکرد و همچنین اختلافات دیگرى در میان رجال شیعه در مسائل علمى کلامى و فقهى وجود دارد که آنها را انشعاب مذهبى نباید شمرد.
فرقه هاى نامبرده که منشعب شده و در برابر اکثریت شیعه قرار گرفته اند، در اندک زمانى منقرض شدند جز دو فرقه ((زیدیه و اسماعیلیه )) که پایدار مانده اند و هم اکنون گروهى از ایشان در مناطق مختلف زمین مانند یمن و هند و لبنان و جاهاى دیگر زندگى مى کنند. از این روى تنها به ذکر این دو طایفه با اکثریت شیعه که دوازده امامى مى باشند اکتفا مى شود.
شیعه زیدیه
((زیدیه )) پیروان زید شهید، فرزند امام سجاد علیه السّلام مى باشند. زید سال 121 هجرى بر خلیفه اموى ، هشام بن عبدالملک قیام کرد و گروهى بیعتش کردند و در جنگى که در شهر کوفه میان او کسان خلیفه درگرفت کشته شد.
وى پیش پیروان خود امام پنجم از امامان اهل بیت شمرده مى شود و پس از وى فرزندش ((یحیى بن زید)) که بر خلیفه اموى ولید بن یزید قیام کرده و کشته شد، به جاى وى نشست و پس از وى محمد بن عبداللّه و ابراهیم بن عبداللّه که بر خلیفه عباسى ، منصور دوانقى شوریده و کشته گردیدند، براى امامت برگزیده شدند.
پس از آن تا زمانى امور زیدیه غیر منظم بود تا ((ناصر اطروش )) - که از اعقاب برادر زید بود - در خراسان ظهور کرد و در اثر تعقیب حکومت محل از آنجا فرار کرده به سوى مازندران که هنوز اهالى آن اسلام نپذیرفته بودند رفت و پس از سیزده سال دعوت ، جمع کثیرى را مسلمان کرده به مذهب زیدیه درآورد، سپس به دستیارى آنان ناحیه طبرستان را مسخر ساخته و به امامت پرداخت و پس از وى اعقاب او تا مدتى در آن سامان امامت کردند.
به عقیده زیدیه هر فاطمى نژاد، عالم زاهد شجاع ، سخى که به عنوان قیام به حق خروج کند مى تواند امام باشد.
((زیدیه )) در ابتداى حال ، مانند خود زید دو خلیفه اول (ابوبکر و عمر) را جزو ائمه مى شمردند ولى پس از چندى ، جمعى از ایشان نام دو خلیفه را از فهرست ائمه برداشتند و از على علیه السّلام شروع کردند.
بنا به آنچه گفته اند ((زیدیه )) در اصول اسلام ، مذاق معتزله و در فروع ، فقه ابى حنیفه رئیس یکى از چهار مذهب اهل سنت را دارند. اختلافات مختصرى نیز در پاره اى از مسائل در میانشان هست (107) .
شیعه اسماعیلیه و انشعاباتشان
((باطنیه )):
امام ششم شیعه فرزند پسرى داشت به نام ((اسماعیل )) (108) که بزرگترین فرزندانش بود و در زمان حیات پدر وفات نمود و آن حضرت به مرگ اسماعیل استشهاد کرد حتى حاکم مدینه را نیز شاهد گرفت ، در این باره جمعى معتقد بودند که اسماعیل نمرده بلکه غیبت اختیار کرده است ! و دوباره ظهور مى کند و همان مهدى موعود است و استشهاد امام ششم به مرگ او یک نوع تعمید بوده که از ترس منصور خلیفه عباسى به عمل آورده است . و جمعى معتقد شدند که امامت ، حق اسماعیل بود و با مرگ او پسرش ((محمد)) منتقل شد. و جمعى معتقد شدند اسماعیل با اینکه در حال حیات پدر درگذشت امام مى باشد و امامت پس از اسماعیل در ((محمد بن اسماعیل )) و اعقاب اوست .
دو فرقه اولى پس از اندک زمانى منقرض شدند ولى فرقه سوم تا کنون باقى هستند و انشعاباتى نیز پیدا کرده اند.
((اسماعیلیه )) به طور کلى فلسفه اى دارند شبیه به فلسفه ستاره پرستان که با عرفان هندى آمیخته مى باشد و در معارف و احکام اسلام براى هر ظاهرى ، باطنى و براى هر تنزیلى ، تاءویلى قائلند. اسماعیلیه معتقدند که زمین هرگز خالى از حجت نمى شود و حجت خدا بر دو گونه است : ناطق و صامت ، ناطق ، ((پیغمبر)) و صامت ،((ولى و امام )) است که وصى پیغمبر مى باشد و در هر حال حجت مظهر تمام ربوبیت است .
اساس حجت ، پیوسته روى عدد هفت مى چرخد به این ترتیب که یک نبى مبعوث مى شود که داراى نبوت (شریعت ) و ولایت است و پس از وى هفت وصى داراى وصایت بوده و همگى داراى یک مقام مى باشند جز اینکه وصى هفتمین ، داراى نبوت نیز هست و سه مقام دارد:((نبوت و وصایت و ولایت )). باز پس از وى هفت وصى که هفتمین داراى سه مقام مى باشد و به همین ترتیب .
مى گویند: آدم علیه السّلام مبعوث شد با نبوت و ولایت و هفت وصى داشت که هفتمین آنان نوح و داراى نبوت و وصایت و ولایت بود و ابراهیم علیه السّلام وصى هفتمین نوح و موسى وصى هفتمین ابراهیم و عیسى وصى هفتمین موسى و محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وصى هفتمین عیسى و محمد بن اسماعیل وصى هفتمین محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به این ترتیب محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و على و حسین و على بن الحسین (امام سجاد)و محمد باقر و جعفر صادق و اسماعیل و محمد بن اسماعیل (امام دوم حضرت حسن بن على را امام نمى دانند) و پس از محمد بن اسماعیل ، هفت نفر از اعقاب محمد بن اسماعیل که نام ایشان پوشیده و مستور است و پس از آن هفت نفر اولى از ملوک فاطمیین مصر که اول آنها ((عبیداللّه مهدى )) بنیانگذار سلطنت فاطمیین مصر مى باشد.
اسماعیلیه معتقدند که علاوه بر حجت خدا، پیوسته در روى زمین دوازده نفر نقیب که حواریین و خواص حجت اند وجود دارد ولى بعضى از شعب باطنیه (دروزیه )، شش نفر از نقباء را از ائمه مى گیرند و شش نفر از دیگران .
در سال 278 هجرى (چند سال قبل از ظهور عبیداللّه مهدى در آفریقا) شخصى خوزستانى ناشناسى که هرگز نام و نشان خود را اظهار نمى کرد در حوالى کوفه پیدا شد. شخص نامبرده روزها را روزه مى گرفت و شبها را به عبادت مى گذرانید و از دسترنج خود ارتزاق مى کرد و مردم را به مذهب اسماعیلیه دعوت نمود. به این وسیله مردم انبوهى را به خود گروانید و دوازده نفر به نام نقباء از میان پیروان خود انتخاب کرد و خود عزیمت شام کرده از کوفه بیرون رفت و دیگر از او خبرى نشد.
پس از مرد ناشناس ، ((احمد)) معروف به ((قرمط)) در عراق به جاى وى نشست و تعلیمات باطنیه را منتشر ساخت و چنانکه مورخین مى گویند او نماز تازه اى را به جاى نمازهاى پنجگانه اسلام گذاشت و غسل جنابت را لغو و خمر را اباحه کرد و مقارن این احوال ، سران دیگرى از باطنیه به دعوت قیام کرده گروهى از مردم را به دور خود گرد آوردند.
اینان براى جان و مال کسانى که از باطنیه کنار بودند هیچگونه احترامى قائل نبودند و از این روى در شهرهایى از عراق و بحرین و یمن و شامات نهضت راه انداخته خون مرم را مى ریختند و مالشان را به یغما مى بردند و بارها راه قافله حج را زده دهها هزار نفر از حجاج را کشتند و زاد و راحله شان را به یغما بردند.
((ابوطاهر قرمطى )) یکى از سران باطنیه که در سال 311 بصره را مسخر ساخته و از کشتار و تاراج اموال مردم فروگذارى نکرد و در سال 317 با گروه انبوهى از باطنیه در موسم حج عازم مکه گردید و پس از در هم شکستن مقاومت مختصر دولتیان ، وارد شهر مکه شد و مردم شهر و حجاج تازه وارد را قتل عام نمود و حتى در مسجدالحرام و داخل کعبه جوى خون روان ساخت . پیراهن کعبه را در میان یاران خود قسمت نمود و درِ کعبه را کند و حجرالا سود را از جاى خود درآورده به یمن برد که مدت 22 سال پیش قرامطه بود.
در اثر این اعمال بود که عامه مسلمین از باطنیه برائت کرده آنان را خارج از آیین اسلام شمردند و حتى ((عبیداللّه مهدى )) پادشاه فاطمى که آن روزها در افریقا طلوع کرده ، خود را مهدى موعود و امام اسماعیلیه معرفى مى کرد، از قرامطه بیزارى جست .
طبق اظهار مورخین ، مشخصه مذهبى باطنیه این است که احکام و مقررات ظاهرى اسلام را به مقامات باطنى و عرفانى تاءویل مى کنند و ظاهر شریعت را مخصوص کسانى مى دانند که کم خرد و از کمال معنوى بى بهره بوده اند، با این وصف گاهى برخى از مقررات از مقام امامتشان صادر مى شود.
نزاریه و مستعلیه و دروزیه و مقنعه
عبیداللّه مهدى که سال 296 هجرى قمرى در آفریقا طلوع کرد، به طریق اسماعیلیه به امامت خود دعوت کرد و سلطنت فاطمى را تاءسیس نمود. پس از وى اعقابش مصر را دارالخلافه قرار داده تا هفت پشت بدون انشعاب ، سلطنت و امامت اسماعیلیه را داشتند. پس از هفتمین که مستنصر باللّه ، سعد بن على بود، دو فرزند وى ((نزار و مستعلى )) سر خلافت و امامت منازعه کردند و پس از کشمکش بسیار و جنگهاى خونین ، ((مستعلى )) غالب شد و برادر خود ((نزار)) را دستگیر نموده زندانى ساخت تا مرد. در اثر این کشمکش ، پیروان فاطمیین دو دسته شدند:((نزاریه و مستعلیه )).
الف - ((نزاریه )):
گروندگان به ((حسن صباح )) مى باشند که وى از مقربان مستنصر بود و پس از مستنصر، براى طرفدارى که از نزار مى نمود، به حکم مستعلى از مصر اخراج شد. وى به ایران آمده پس از چندى از قلعه الموت از توابع قزوین سر درآورد. قلعه الموت و چند قلعه دیگر مجاور را تسخیر کرد و به سلطنت پرداخت . در آغاز کار به نزار دعوت کرد و پس از مرگ حسن (سال 518 هجرى قمرى ) ((بزرگ امید رودبارى )) و پس از وى فرزندش ((کیامحمد)) به شیوه و آیین حسن صباح سلطنت کردند و پس از وى فرزندش ((حسن على ذکره السلام )) پادشاه چهارم الموتى ، روش حسن صباح را که نزارى بود برگردانیده به باطنیه پیوست .
تا اینکه هلاکوخان مغول به ایران حمله کرد، وى قلاع اسماعیلیه را فتح نمود و همه اسماعیلیان را از دم شمشیر گذرانید، بناى قلعه ها را نیز با خاک یکسان ساخت و پس از آن در سال 1255 هجرى ، آقاخان محلاتى که از نزاریه بود در ایران به محمد شاه قاجار یاغى شد و در قیامى که در ناحیه کرمان نمود شکست خورده به بمبئى فرار کرد و دعوت باطنى نزارى را به امامت خود منتشر ساخت و دعوتشان تا کنون باقى است و نزاریه فعلاً ((آقا خانیه )) نامیده مى شوند.
ب - ((مستعلیه )):
پیروان ((مستعلى )) فاطمى بودند که امامتشان در خلفاى فاطمیین مصر باقى ماند تا در سال 557 هجرى قمرى منقرض شدند و پس از چندى فرقه ((بهره )) در هند به همان مذهب ظهور کردند و تا کنون نیز مى باشند.
ج - ((دروزیه )):
طایفه دروزیه که در جبال دروز شامات ساکنند در آغاز کار، پیروان خلفاى فاطمیین مصر بودند تا در ایام خلیفه ششم فاطمى به دعوت ((نشتگین دروزى )) به باطنیه ملحق شدند. دروزیه در ((اَلْحاکِمُ بِاللّهِ)) که به اعتقاد دیگران کشته شده ، متوقف گشته مى گویند وى غیبت کرده و به آسمان بالا رفته ! و دوباره به میان مردم خواهد برگشت !
د - ((مقنعه )):
در آغاز پیروان ((عطاء مروى )) معروف به ((مقنع )) بودند که طبق اظهار مورخین از اتباع ابومسلم خراسانى بوده است و پس از ابومسلم ، مدعى شد که روح ابومسلم در وى حلول نموده است و پس از چندى دعوى پیغمبرى و سپس دعوى خدایى کرد! و سرانجام در سال 162 در قلعه کیش از بلاد ماوراءالنهر به محاصره افتاد و چون به دستگیرى و کشته شدن خود یقین نمود، آتش روشن کرده با چند تن از پیروان خود داخل آتش شده و سوخت . پیروان ((عطاء مقنع )) پس از چندى مذهب اسماعیلیه را اختیار کرده و به فرقه باطنیه ملحق شدند.
سخت ترین روزگار براى شیعه
سخت ترین زمان براى شیعه در تاریخ تشیّع ، همان زمان حکومت بیست ساله معاویه بود که شیعه هیچگونه مصونیتى نداشت و اغلب شیعیان اشخاص شناخته شده و مارک دار بودند و دو تن از پیشوایان شیعه (امام دوم و امام سوم ) که در زمان معاویه بودند، کمترین وسیله اى براى برگردانیدن اوضاع ناگوار در اختیار نداشتند حتى امام سوم شیعه که در شش ماه اول سلطنت یزید، قیام کرد با همه یاران و فرزندان خود شهید شد، در مدت ده سالى که در خلافت معاویه مى زیست تمکن این اقدام را نیز نداشت .
اکثریت تسنن ، این همه کشتارهاى ناحق و بى بندوباریها را که به دست صحابه و خاصه معاویه و کارگردانان وى انجام یافته است ، توجیه مى کنند که آنان صحابه بودند و به مقتضاى احادیثى که از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم رسیده ، صحابه مجتهدند و معذور و خداوند از ایشان راضى است و هر جرم و جنایتى که از ایشان سربزند معفو است !!! ولى شیعه این عذر را نمى پذیرد؛ زیرا:
اولاً:
معقول نیست یک رهبر اجتماعى مانند پیغمبراکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم براى احیاى حق و عدالت و آزادى برپا خاسته و جمعى را هم عقیده خود گرداند که همه هستى خود را در راه این منظور مقدس گذاشته آن را لباس تحقق بخشند و وقتى که به منظور خود نایل شد، یاران خود را نسبت به مردم و قوانین مقدسه خود آزادى مطلق بخشد و هر گونه حقکشى و تبهکارى و بى بندوبارى را از ایشان معفو داند؛ یعنى با دست و ابزارى که بنایى را برپا کرده با همان دست و ابزار آن را خراب کند.
وثانیا:
این روایات که صحابه را تقدیس و اعمال ناروا و غیر مشروع آنان را تصحیح مى کند و ایشان را آمرزیده و مصون معرفى مى نماید از راه خود صحابه به ما رسیده و به روایت ایشان نسبت داده شده است و خود صحابه به شهادت تاریخ قطعى با همدیگر معامله مصونیت و معذوریت نمى کردند، صحابه بودند که دست به کشتار و سب و لعن و رسوا کردن همدیگر گشودن و هرگز کمترین اغماض و مسامحه اى در حق همدیگر روا نمى داشتند.
بنابر آنچه گذشت ، به شهادت عمل خود صحابه ، این روایات صحیح نیستند و اگر صحیح باشند مقصود از آنها معناى دیگرى است غیر از مصونیت و تقدیس قانونى صحابه .
و اگر فرضا خداى متعال در کلام خود، روزى از صحابه در برابر
خدمتى که در اجراى فرمان او کرده اند اظهار (73) رضایت فرماید، معناى آن ، تقدیر از فرمانبردارى گذشته آنان است نه اینکه در آینده مى توانند هر گونه نافرمانى که دلشان مى خواهد بکنند.
استقرار سلطنت بنى امیه
سال شصت هجرى قمرى معاویه درگذشت و پسرش یزید طبق بیعتى که پدرش از مردم براى وى گرفته بود زمام حکومت اسلامى را در دست گرفت .
یزید به شهادت تاریخ ، هیچگونه شخصیت دینى نداشت ؛ جوانى بود حتى در زمان حیات پدر، اعتنایى به اصول و قوانین اسلام نمى کرد و جز عیاشى و بى بندوبارى و شهوترانى سرش نمى شد و در سه سال حکومت خود، فجایعى راه انداخت که در تاریخ ظهور اسلام با آن همه فتنه ها که گذشته بود، سابقه نداشت .
سال اول ، حضرت حسین بن على علیه السّلام را که سبط پیغمبراکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بود با فرزندان و خویشان و یارانش با فجیعترین وضعى کشت و زنان و کودکان و اهل بیت پیغمبر را به همراه سرهاى بریده شهدا در شهرها گردانید (74) و در سال دوم ، ((مدینه )) را قتل عام کرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز به لشکریان خود مباح ساخت (75) و سال سوم ، ((کعبه مقدسه )) را خراب کرده و آتش زد!! (76) و پس از یزید، آل مروان از بنى امیه زمام حکومت اسلامى را - به تفصیلى که در تواریخ ضبط شده - در دست گرفتند حکومت این دسته یازده نفرى که نزدیک به هفتاد سال ادامه داشت ، روزگار تیره و شومى براى اسلام و مسلمین به وجود آورد که در جامعه اسلامى جز یک امپراطورى عربى استبدادى که نام خلافت اسلامى بر آن گذاشته شده بود، حکومت نمى کرد و در دوره حکومت اینان کار به جایى کشید که خلیفه وقت (ولید بن یزید) که جانشین پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و یگانه حامى دین شمرده مى شد، بى محابا تصمیم گرفت بالاى خانه کعبه غرفه اى بسازد تا در موسم حج در آنجا مخصوصا به خوش گذرانى بپردازد (77) !!
خلیفه وقت [ولید بن یزید] قرآن کریم را آماج تیر قرار داد و در شعرى که خطاب به قرآن انشاء کرد گفت : روز قیامت که پیش خداى خود حضور مى یابى بگوى خلیفه مرا پاره کرد!! (78)
البته شیعه که اساسا اختلاف نظر اساسى شان با اکثریت تسنن در سر دو مسئله خلافت اسلامى و مرجعیت دینى بود، در این دوره تاریک ، روزگارى تلخ و دشوارى مى گذارانیدند ولى شیوه بیدادگرى و بى بندوبارى حکومتهاى وقت و قیافه مظلومیت و تقوا و طهارت پیشوایان اهل بیت آنان را روز به روز در عقایدشان استوارتر مى ساخت و مخصوصا شهادت دلخراش حضرت حسین پیشواى سوم شیعه در توسعه یافتن تشیّع و بویژه در مناطق دور از مرکز خلافت ؛ مانند عراق و یمن و ایران کمک بسزایى کرد.
گواه این سخن این است که در زمان امامت پیشواى پنجم شیعه که هنوز قرن اول هجرى تمام نشده و چهل سال از شهادت امام سوم نگذشته بود، به مناسبت اختلال و ضعفى که در حکومت اموى پیدا شده بود، شیعه از اطراف کشور اسلامى مانند سیل به دور پیشواى پنجم ریخته به اخذ حدیث و تعلم معارف دینى پرداختند (79) . هنوز قرن اول هجرى تمام نشده بود که چند نفر از امراى دولت شهر قم را در ایران بنیاد نهاده و شیعه نشین کردند (80) ولى در عین حال شیعه به حسب دستور پیشوایان خود، در حال تقیه و بدون تظاهر به مذهب زندگى مى کردند.
بارها در اثر کثرت فشار سادات علوى بر ضد بیدادگریهاى حکومت قیام کردند ولى شکست خوردند و بالا خره جان خود را در این راه گذاشتند و حکومت بى پرواى وقت در پایمال کردن شان فروگذارى نکرد. جسد زید را که پیشواى شیعه زیدیه بود از قبر بیرون آورده به دار آویختند و سه سال بر سر دار بود، پس از آن پایین آورده و آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند!! (81) به نحوى که اکثر شیعه معتقدند امام چهارم و پنجم نیز به دست بنى امیه با سمّ درگذشتند (82) و درگذشت امام دوم و سوم نیز به دست آنان بود.
فجایع اعمال امویان به حدى فاحش و بى پرده بود که اکثریت اهل تسنن با اینکه خلفا را عموما مفترض الطاعه مى دانستند ناگزیر شده خلفا را به دو دسته تقسیم کردند. خلفاى راشدین که چهار خلیفه اول پس از رحلت پیغمبر اکرم مى باشند (ابوبکر و عمر و عثمان و على ) و خلفاى غیر راشدین که از معاویه شروع مى شود.
امویین در دوران حکومت خود در اثر بیدادگرى و بى بندوبارى به اندازه اى نفرت عمومى را جلب کرده بودند که پس از شکست قطعى و کشته شدن آخرین خلیفه اموى ، دو پسر وى با جمعى از خانواده خلافت از دارالخلافه گریختند و به هر جا روى آوردند پناهشان ندادند، بالا خره پس از سرگردانیهاى بسیار که در بیابانهاى نوبه و حبشه و بجاوه کشیدند و بسیارى از ایشان از گرسنگى و تشنگى تلف شدند، به جنوب یمن درآمدند و به دریوزگى خرج راهى از مردم تحصیل کرده و درزى حمالان عازم مکه شدند و آنجا در میان مردم ناپدید گردیدند (83) .
شیعه در قرن دوم هجرى
در اواخر ثلث اول قرن دوم هجرى ، به دنبال انقلابات و جنگهاى خونینى که در اثر بیدادگرى و بد رفتاریهاى بنى امیه در همه جاى کشورهاى اسلامى ادامه داشت ، دعوتى نیز به نام اهل بیت پیغمبر اکرم در ناحیه خراسان ایران پیدا شده ، متصدى دعوت ((ابومسلم مروزى )) سردار ایرانى بود که به ضرر خلافت اموى قیام کرد و شروع به پیشرفت نمود تا دولت اموى را برانداخت (84) . این نهضت و انقلاب اگر چه از تبلیغات عمیق شیعه سرچشمه مى گرفت و کم و بیش عنوان خونخواهى شهداى اهل بیت را داشت و حتى از مردم براى یک مرد پسندیده از اهل بیت (سربسته ) بیعت مى گرفتند با اینهمه به دستور مستقیم یا اشاره پیشوایان شیعه نبود، به گواهى اینکه وقتى که ((ابومسلم )) بیعت خلافت را به امام ششم شیعه امامیه در مدینه عرضه داشت ، وى جدا رد کرد و فرمود:((تو از مردان من نیستى و زمان نیز زمان من نیست )) (85) .
بالا خره بنى عباس به نام اهل بیت خلافت را ربودند (86) و در آغاز کار روزى چند به مردم و علویین روى خوش نشان دادند حتى به نام انتقام شهداى علویین ، بنى امیه را قتل عام کردند و قبور خلفاى بنى امیه را شکافته هر چه یافتند آتش زدند (87) ولى دیرى نگذشت که شیوه ظالمانه بنى امیه را پیش گرفتند و در بیدادگرى و بى بندوبارى هیچگونه فروگذارى نکردند.
((ابوحنیفه )) رئیس یکى از چهار مذهب اهل تسنن به زندان منصور رفت (88) و شکنجه ها دید و ((ابن حنبل )) رئیس یکى از چهار مذهب ، تازیانه خورد (89) و امام ششم شیعه امامیه پس از آزار و شکنجه بسیار، با سمّ درگذشت (90) و علویین را دسته دسته گردن مى زدند یا زنده زنده دفن مى کردند یا لاى دیوار یا زیر ابنیه دولتى مى گذاشتند.
((هارون )) خلیفه عباسى که در زمان وى امپراطورى اسلامى به اوج قدرت و وسعت خود رسیده بود و گاهى خلیفه به خورشید نگاه مى کرد و آن را مخاطب ساخته مى گفت به هر کجا مى خواهى بتاب که به جایى که از ملک من بیرون است نخواهى تابید! از طرفى لشکریان وى در خاور و باختر جهان پیش مى رفتند ولى از طرفى در جسر بغداد که در چند قدمى قصر خلیفه بود، بى اطلاع و بى اجازه خلیفه ، ماءمور گذاشته از عابرین حق عبور مى گرفتند، حتى روزى خود خلیفه که مى خواست از جسر عبور کند، جلویش را گرفته حق العبور مطالبه کردند! (91)
یک مغنى با خواندن دو بیت شهوت انگیز، ((امین )) خلیفه عباسى را سر شهوت آورد، امین سه میلیون درهم نقره به وى بخشید، مغنى از شادى خود را به قدم خلیفه انداخته گفت : یا امیرالمؤ منین ! این همه پول را به من مى بخشى ؟ خلیفه در پاسخ گفت اهمیتى ندارد ما این پول را از یک ناحیه ناشناخته کشور مى گیریم !! (92)
ثروت سرسام آورى که همه ساله از اقطارکشورهاى اسلامى به عنوان بیت المال مسلمین به دارالخلافه سرازیر مى شد، به مصرف هوسرانى و حقکشى خلیفه وقت مى رسید، شماره کنیزان پریوش و دختران و پسران زیبا در دربار خلفاى عباسى به هزاران مى رسید!!
وضع شیعه از انقراض دولت اموى و روى کار آمدن بنى عباس ، کوچکترین تغییرى پیدا نکرد جز اینکه دشمنان بیدادگر وى تغییر اسم دادند.
شیعه در قرن سوم هجرى
با شروع قرن سوم ، شیعه نفس تازه اى کشید و سبب آن
اولاً:
این بود که کتب فلسفى و علمى بسیارى از زبان یونانى و سریانى و غیر آنها به زبان عربى ترجمه شد و مردم به تعلیم علوم عقلى و استدلالى هجوم آوردند. علاوه بر آن ((ماءمون )) خلیفه عباسى (195 - 218) معتزلى مذهب به استدلال عقلى در مذهب علاقه مند بود و در نتیجه به تکلم استدلالى در ادیان و مذاهب رواج تام و آزادى کامل داده بود و علما و متکلمین شیعه ازاین آزادى استفاده کرده در فعالیت علمى و در تبلیغ مذهب اهل بیت فروگذارى نمى کردند (93) .
وثانیا :
ماءمون عباسى به اقتضاى سیاست خود به امام هشتم شیعه امامیه ولایت عهد داده بود و در اثر آن علویین و دوستان اهل بیت تا اندازه اى از تعرض اولیاى دولت مصون بوده و کم و بیش از آزادى بهره مند بودند ولى باز دیرى نگذشت که دم برنده شمشیر به سوى شیعه برگشت و شیوه فراموش شده گذشتگان به سراغشان آمد، خاصه در زمان متوکل عباسى (232 - 247 هجرى ) که مخصوصا با على و شیعیان وى دشمنى خاصى داشت و هم به امر وى بود که مزار امام سوم شیعه امامیه را در کربلا با خاک یکسان کردند (94) .
شیعه در قرن چهارم هجرى
در قرن چهارم هجرى عواملى به وجود آمد که براى وسعت یافتن تشیع و نیرومند شدن شیعه کمک به سزایى مى کرد که از آن جمله سستى ارکان خلافت بنى عباسى و ظهور پادشاهان ((آل بویه )) بود.
پادشاهان ((آل بویه )) که شیعه بودند، کمال نفوذ را در مرکز خلافت که بغداد بود و همچنین در خود خلیفه داشتند (95) و این قدرت قابل توجه به شیعه اجازه مى داد که در برابر مدعیان مذهبى خود که پیوسته به اتکاى قدرت ، خلافت آنان را خورد مى کردند، قد علم کرده آزادانه به تبلیغ مذهب بپردازند.
چنانکه مورخین گفته اند در این قرن ، همه جزیرة العرب یا قسمت معظم آن به استثناى شهرهاى بزرگ ، شیعه بودند و با این وصف برخى از شهرها نیز مانند هجر و عمان و صعده در عین حال شیعه بودند. در شهر بصره که پیوسته مرکز تسنن بود و با شهر کوفه که مرکز تشیع شمرده مى شد رقابت مذهبى داشت ، عده اى قابل توجه شیعه بودند و همچنین در طرابلس و نابلس و طبریه و حلب و هرات ، شیعه بسیار بود و اهواز و سواحل خلیج فارس از ایران نیز مذهب شیعه رواج داشت (96) .
در آغاز این قرن بود که ((ناصر اطروش )) پس از سالها تبلیغ که در شمال ایران به عمل آورد به ناحیه طبرستان استیلا یافت و سلطنت تاءسیس کرد که تا چند پشت ادامه داشت و پیش از ((اطروش )) نیز حسن بن زید علوى سالها در طبرستان سلطنت کرده بود (97) .
در این قرن ، فاطمیین که اسماعیلى بودند به مصر دست یافتند و سلطنت دامنه دارى (296 - 527) تشکیل دادند (98) .
بسیار اتفاق مى افتاد که در شهرهاى بزرگ مانند بغداد و بصره و نیشابور کشمکش و زد و خورد و مهاجمه هایى میان شیعه و سنى در مى گرفت و در برخى از آنها شیعه غلبه مى کرد و از پیش مى برد.
شیعه در قرن نهم هجرى
از قرن پنجم تا اواخر قرن نهم ، شیعه به همان افزایش که در قرن چهارم داشت ادامه مى داد و پادشاهانى نیز که مذهب شیعه داشتند به وجود آمده از تشیع ترویج مى نمودند.
در اواخر قرن پنجم هجرى ، دعوت اسماعیلیه در قلاع اَلَموت ریشه انداخت و اسماعیلیه نزدیک به یک قرن و نیم در وسط ایران در حال استقلال کامل مى زیستند (99) و سادات مرعشى در مازندران ، سالهاى متمادى سلطنت کردند (100) .
((شاه خدابنده )) از پادشاهان مغول ، مذهب شیعه را اختیار کرد و اعقاب او از پادشاهان مغول ، سالیان دراز در ایران سلطنت کردند و از تشیّع ترویج مى کردند و همچنین سلاطین ((اق قویونلو و قره قویونلو)) که در تبریز حکومت مى کردند (101) و دامنه حکمرانى شان تا فارس و کرمان کشیده مى شد و همچنین حکومت فاطمیین نیز سالیان دراز در مصر برپا بود.
البته قدرت مذهبى جماعت با پادشاهان وقت تفاوت مى کرد چنانکه پس از برچیده شدن بساط فاطمیین و روى کار آمدن سلاطین ((آل ایوب ))، صفحه برگشت و شیعه مصر و شامات ، آزادى مذهبى را بکلى از دست دادند و جمع کثیرى از تشیّع از دم شمشیر گذشتند (102) .
و از آن جمله ((شهید اول محمد بن محمد مکى ))، یکى از نوابغ فقه شیعه ، سال 786 هجرى در دمشق به جرم تشیع کشته شد (103) !!
و همچنین شیخ اشراق ((شهاب الدین سهروردى )) در حلب به جرم فلسفه به قتل رسید (104) !!
روى هم رفته در این پنج قرن ، شیعه از جهت جمعیت در افزایش و از جهت قدرت و آزادى مذهبى ، تابع موافقت و مخالفت سلاطین وقت بوده اند و هرگز در این مدت ، مذهب تشیع در یکى از کشورهاى اسلامى ؛ مذهب رسمى اعلام نشده بود.
شعیه در قرن دهم تا یازدهم هجرى
سال 906 هجرى ، جوان سیزده ساله اى از خانواده شیخ صفى اردبیلى (متوفاى 735 هجرى ) که از مشایخ طریقت در شیعه بود با سیصد نفر درویش از مریدان پدرانش به منظور ایجاد یک کشور مستقل و مقتدر شیعه از اردبیل قیام کرده شروع به کشورگشایى و برانداختن آیین ملوک الطوایفى ایران نمود و پس از جنگهاى خونین که با پادشاهان محلى و مخصوصا با پادشاهان آل عثمان که زمام امپراطورى عثمانى را در دست داشتند، موفق شد که ایران قطعه قطعه را به شکل یک کشور در آورده و مذهب شیعه را در قلمرو حکومت خود رسمیت دهد (105) . پس از درگذشت شاه اسماعیل صفوى ، پادشاهان دیگرى از سلسله صفوى تا اواسط قرن دوازهم هجرى سلطنت کردند و یکى پس از دیگرى رسمیت مذهب شیعه امامیه را تاءیید و تثبیت نمودند، حتى در زمانى که در اوج قدرت بودند (زمان شاه عباس کبیر) توانستند وسعت ارضى کشور و آمار جمعیت را به بیش از دو برابر ایران کنونى (سال 1384 هجرى قمرى ) برسانند (106) گروه شیعه در این دو قرن و نیم تقریبا در سایر نقاط کشورهاى اسلامى به همان حال سابق با افزایش طبیعى خود باقى بوده است .
شیعه در قرن دوازده تا چهاردهم هجرى
در سه قرن اخیر، پیشرفت مذهبى شیعه به همان شکل طبیعى سابقش بوده است و فعلاً که اواخر قرن چهاردهم هجرى است تشیع در ایران مذهب رسمى عمومى شناخته مى شود و همچنین در یمن و در عراق اکثریت جمعیت را شیعه تشکیل مى دهد و در همه ممالک مسلمان نشین جهان ، کم و بیش شیعه وجود دارد و روى هم رفته در کشورهاى مختلف جهان ، نزدیک به صد میلیون شیعه زندگى مى کند.
خلیفه سوم در عهد خلافت خود حکومت شام را که در راءس آن از خویشاوندهاى اموى او معاویه قرار داشت ، بیش از پیش تقویت مى کرد و در حقیقت سنگینى خلافت ، در شام متمرکز بود و تشکیلات مدینه که دارالخلافه بود جز صورتى در بر نداشت (40) خلافت خلیفه اول با انتخاب اکثریت صحابه و خلیفه دوم با وصیت خلیفه اوّل و خلیفه سوم با شوراى شش نفرى که اعضا و آیین نامه آن را خلیفه دوم تعیین و تنظیم کرده بود، مستقر شد. و روى هم رفته سیاست سه خلیفه که 25 سال خلافت کردند در اداره امور این بود که قوانین اسلامى بر طبق اجتهاد و مصلحت وقت که مقام خلافت تشخیص دهد، در جامعه اجرا شود و در معارف اسلامى این بود که تنها قرآن بى اینکه تفسیر شود یا مورد کنجکاوى قرار گیرد خوانده شود و بیانات پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم (حدیث ) بى اینکه روى کاغذ بیاید روایت شود و از حدود زبان و گوش تجاوز نکند.
کتابت ، به قرآن کریم انحصار داشت و در حدیث ممنوع بود (41) پس از جنگ یمامه که در سال دوازده هجرى قمرى خاتمه یافت و گروهى از صحابه که قارى قرآن بودند در آن جنگ کشته شدند، عمر بن الخطاب به خلیفه اول پیشنهاد مى کند که آیات قرآن در یک مصحف جمع آورى شود، وى در پیشنهاد خود مى گوید اگر جنگى رخ دهد و بقیه حاملان قرآن کشته شوند، قرآن از میان ما خواهد رفت ، بنابراین ، لازمست آیات قرآنى را در یک مصحف جمع آورى کرده به قید کتابت در بیاوریم (42) ، این تصمیم را در باره قرآن کریم گرفتند با اینکه حدیث پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم که تالى قرآن بود نیز با همان خطر تهدید مى شد و از مفاسد نقل به معنا و زیاده و نقیصه و جعل و فراموشى در امان نبود ولى توجهى به نگهدارى حدیث نمى شد بلکه کتابت آن ممنوع و هرچه به دست مى افتاد سوزانیده مى شد تا در اندک زمانى کار به جایى کشید که در ضروریات اسلام مانند نماز، روایات متضاد به وجود آمد و در سایر رشته هاى علوم در این مدت قدمى برداشته نشد و آنهمه تقدیش و تمجید که در قرآن و بیانات پیغمبر اکرم نسبت به علم و تاءکید و ترغیب در توسعه علوم وارد شده بى اثر ماند و اکثریت مردم سرگرم فتوحات پى در پى اسلام و دلخوش به غنایم فزون از حد که از هر سو به جزیرة العرب سرازیر مى شد، بودند و دیگر عنایتى به علوم خاندان رسالت که سرسلسله شان على علیه السّلام بود و پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم او را آشناترین مردم به معارف اسلام و مقاصد قرآن معرفى کرده بود نشد، حتى در قضیه جمع قرآن (با اینکه مى دانستند پس از رحلت پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مدتى در کنج خانه نشسته و مصحف را جمع آورى نموده است ) وى را مداخله ندادند حتى نام او را نیز به زبان نیاوردند (43) .
اینها و نظایر اینها امورى بود که پیروان على علیه السّلام را در عقیده خود راسختر و نسبت به جریان امور، هشیارتر مى ساخت و روز به روز بر فعالیت خود مى افزودند. على نیز که دستش از تربیت عمومى مردم کوتاه بود به تربیت خصوصى افراد مى پرداخت .
در این 25 سال ، سه تن از چهار نفر یاران على علیه السّلام که در همه احوال در پیروى او ثابت قدم بودند (سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد) در گذشتند ولى جمعى از صحابه و گروه انبوهى از تابعین در حجاز و یمن و عراق و غیر آنها در سلک پیروان على درآمدند و در نتیجه پس از کشته شدن خلیفه سوم ، از هر سوى به آن حضرت روى نموده و به هر نحو بود با وى بیعت کردند و وى را براى خلافت برگزیدند.
انتهاى خلافت به امیرالمؤ منین على (ع ) و روش آن حضرت
خلافت على علیه السّلام در اواخر سال 35 هجرى قمرى شروع شد و تقریبا چهار سال و پنج ماه ادامه یافت . على علیه السّلام در خلافت ، رویه پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را معمول مى داشت (44) و غالب تغییراتى را که در زمان خلافت پیشینیان پیدا شده بود به حالت اولى برگردانید و عمال نالایق را که زمام امور را در دست داشتند از کار برکنار کرد (45) . و در حقیقت یک نهضت انقلابى بود و گرفتاریهاى بسیارى در بر داشت .
على علیه السّلام نخستین روز خلافت در سخنرانى که براى مردم نمود چنین گفت :((آگاه باشید! گرفتارى که شما مردم هنگام بعثت پیغمبر خدا داشتید امروز دوباره به سوى شما برگشته و دامنگیرتان شده است . باید درست زیر و روى شوید و صاحبان فضیلت که عقب افتاده اند پیش افتند و آنان که به ناروا پیشى مى گرفتند، عقب افتند (حق است و باطل و هر کدام اهلى دارد باید از حق پیروى کرد) اگر باطل بسیار است چیز تازه اى نیست و اگر حق کم است گاهى کم نیز پیش مى افتند و امید پیشرفت نیز هست . البته کم اتفاق مى افتد که چیزى که پشت به انسان کند دوباره برگشته و روى نماید)) (46) .
على علیه السّلام به حکومت انقلابى خود ادامه داد و چنانکه لازمه طبیعت هر نهضت انقلابى است ، عناصر مخالف که منافعشان به خطر مى افتد از هر گوشه و کنار سر به مخالفت برافراشتند و به نام خونخواهى خلیفه سوم ، جنگهاى داخلى خونینى برپا کرداند که تقریبا در تمام مدت خلافت على علیه السّلام ادامه داشت به نظر شیعه ، مسببین این جنگهاى داخلى جز منافع شخصى منظورى نداشتند و خونخواهى خلیفه سوم ، دستاویز عوامفریبانه اى بیش نبود و حتى سوء تفاهم نیز در کار نبود (47) .
سبب جنگ اول که ((جنگ جمل )) نامیده مى شود، غائله اختلاف طبقاتى بود که از زمان خلیفه دوم در تقسیم مختلف بیت المال پیدا شده بود. على علیه السّلام پس از آنکه به خلافت شناخته شد، مالى در میان مردم بالسویه قسمت فرمود (48) چنانکه سیرت پیغمبر اکرم نیز همانگونه بود و این روش زبیر و طلحه را سخت برآشفت و بناى تمرد گذاشتند و به نام زیارت کعبه ، از مدینه به مکه رفتند و ام المؤ منین عایشه را که در مکه بود و با على علیه السّلام میانه خوبى نداشت با خود همراه ساخته به نام خونخواهى خلیفه سوم ! نهضت و جنگ خونین جمل را برپا کردند (49) .
با اینکه همین طلحه و زبیر هنگام محاصره و قتل خلیفه سوم در مدینه بودند از وى دفاع نکردند (50) و پس از کشته شدن وى اولین کسى بودند که از طرف خود و مهاجرین با على بیعت کردند (51) و همچنین ام المؤ منین عایشه خود از کسانى بود که مردم را به قتل خلیفه سوم تحریص مى کرد (52) و براى اولین بار که قتل خلیفه سوم را شنید به وى دشنام داد و اظهار مسرت نمود. اساسا مسببین اصلى قتل خلیفه ، صحابه بودند که از مدینه به اطراف نامه ها نوشته مردم را بر خلیفه مى شورانیدند.
سبب جنگ دوم که جنگ صفین نامیده مى شود و یک سال و نیم طول کشید، طمعى بود که معاویه در خلافت داشت و به عنوان خونخواهى خلیفه سوم این جنگ را برپا کرد و بیشتر از صدهزار خون ناحق ریخت و البته معاویه در این جنگ حمله مى کرد نه دفاع ، زیرا خونخواهى هرگز به شکل دفاع صورت نمى گیرد.
عنوان این جنگ ((خونخواهى خلیفه سوم )) بود با اینکه خود خلیفه سوم در آخرین روزهاى زندگى خود براى دفع آشوب از معاویه استمداد نمود وى با لشگرى از شام به سوى مدینه حرکت نموده آنقدر عمدا در راه توقف کرد تا خلیفه را کشتند آنگاه به شام برگشته به خونخواهى خلیفه قیام کرد (53) .
و همچنین پس از آنکه على علیه السّلام شهید شد و معاویه خلافت را قبضه کرد، دیگر خون خلیفه سوم را فراموش کرده ، قتله خلیفه را تعقیب نکرد!!
پس از جنگ صفین ، جنگ نهروان درگرفت ، در این جنگ جمعى از مردم که در میانشان صحابى نیز یافت مى شد، در اثر تحریکات معاویه در جنگ صفین به على علیه السّلام شوریدند و در بلاد اسلامى به آشوبگرى پرداخته هرجا از طرفداران على علیه السّلام مى یافتند مى کشتند، حتى شکم زنان آبستن را پاره کرده جنینها را بیرون آورده سر مى بریدند (54) .
على علیه السّلام این غائله را نیز خوابانید ولى پس از چندى در مسجد کوفه در سر نماز به دست برخى از این خوارج شهید شد.
بهره اى که شیعه از خلافت پنجساله على (ع ) برداشت
على علیه السّلام در خلافت چهار سال و نُه ماهه خود اگر چه نتوانست اوضاع درهم ریخته اسلامى را کاملاً به حال اولى که داشت برگرداند ولى از سه جهت عمده موفقیت حاصل کرد:
1 - به واسطه سیرت عادله خود، قیافه جذاب سیرت پیغمبراکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را به مردم ، خاصه به نسل جدید نشان داد، وى در برابر شوکت کسرایى و قیصرى معاویه در زى فقرا و مانند یکى از بینواترین مردم زندگى مى کرد. وى هرگز دوستان و خویشاوندان و خاندان خود را بر دیگران مقدم نداشت و توانگرى را به گدایى و نیرومندى را به ناتوانى ترجیح نداد.
2 - با آن همه گرفتاریهاى طاقت فرسا و سرگرم کننده ، ذخایر گرانبهایى از معارف الهیه و علوم حقه اسلامى را میان مردم به یادگار گذاشت .
مخالفین على علیه السّلام مى گویند: وى مرد شجاعت بود نه مرد سیاست ؛ زیرا او مى توانست در آغاز خلافت خود، با عناصر مخالف ، موقتا از در آشتى و صفا در آمده آنان را با مداهنه راضى و خشنود نگهداردو بدین وسیله خلافت خود را تحکیم کند سپس به قلع و قمعشان بپردازد.
ولى اینان این نکته را نادیده گرفته اند که خلافت على یک نهضت انقلابى بود و نهضتهاى انقلابى باید از مداهنه و صورت سازى دور باشد. مشابه این وضع در زمان بعثت پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نیز پیش آمد و کفار و مشرکین بارها به آن حضرت پیشنهاد سازش دادند و اینکه آن حضرت به خدایانشان متعرض نشود ایشان نیز کارى با دعوت وى نداشته باشند ولى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نپذیرفت با اینکه مى توانست در آنروزهاى سخت ، مداهنه و سازش کرده موقعیت خود را تحکیم نماید، سپس به مخالفت دشمنان قد علم کند. اساسا دعوت اسلامى هرگز اجازه نمى دهد که در راه زنده کردن حقى ، حق دیگرى کشته شود یا باطلى را با باطل دیگرى رفع نمایند و آیات زیادى در قرآن کریم در این باره موجود است (55) .
گذشته از اینکه مخالفین على در راه پیروزى و رسیدن به هدف خود از هیچ جرم و جنایت و نقض قوانین صریح اسلام (بدون استثنا) فرو گذارى نمى کردند و هر لکه را به نام اینکه صحابى هستند و مجتهدند، مى شستند ولى على به قوانین اسلام پایبند بود.
از على علیه السّلام در فنون متفرقه عقلى و دینى و اجتماعى نزدیک به یازده هزار کلمات قصار ضبط شده (56) و معارف اسلامى را (57) در سخنرانیهاى خود با بلیغترین لهجه و روانترین بیان ایراد نموده (58) وى دستور زبان عربى را وضع کرد و اساس ادبیات عربى را بنیاد نهاد. وى اول کسى است در اسلام که در فلسفه الهى غور کرده (59) به سبک استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفت و مسائلى را که تا آن روز در میان فلاسفه جهان ، مورد توجه قرار نگرفته بود طرح کرده و در این باب بحدى عنایت به خرج مى داد که در بحبوحه (60) جنگها به بحث علمى مى پرداخت .
3 - گروه انبوهى از رجال دینى و دانشمندان اسلامى را تربیت کرد (61) که در میان ایشان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند ((اویس قرنى و کمیل بن زیاد و میثم تمار و رشید هجرى )) وجود دارند که در میان عرفاى اسلامى ، مصادر عرفان شناخته شده اند و عده اى مصادر اولیه علم فقه و کلام و تفسیر و قرائت و غیر آنها مى باشند.
انتقال خلافت به معاویه و تبدیل آن به سلطنت موروثى
پس از شهادت امیرالمؤ منین على علیه السّلام به موجب وصیت آن حضرت و بیعت مردم ، حضرت حسن بن على علیهماالسّلام که پیش شیعه دوازده امامى ، امام دوّم مى باشد متصدى خلافت شد ولى معاویه آرام ننشسته به سوى عراق - که مقر خلافت بود - لشکر کشیده با حسن بن على به جنگ پرداخت .
وى با دسیسه هاى مختلف و دادن پولهاى گزاف ، تدریجا یاران و سرداران حسن بن على را فاسد کرده بالا خره حسن بن على را مجبور نمود که به عنوان صلح ، خلافت را به وى واگذار کند و حسن بن على نیز خلافت را به این شرط که پس از درگذشت معاویه ، به وى برگردد و به شیعیان تعرض نشود، به معاویه واگذار نمود (62) .
در سال چهل هجرى ، معاویه برخلافت اسلامى استیلا یافت و بلافاصله به عراق آمده در سخنرانى که کرد به مردم اخطار نموده و گفت :((من با شما سر نماز و روزه نمى جنگیدم بلکه مى خواستم بر شما حکومت کنم و به مقصود خود رسیدم )) (63) !!
و نیز گفت :((پیمانى که با حسن بستم لغو و زیر پاى من است !!)) (64) معاویه با این سخن اشاره مى کرد که سیاست را از دیانت جدا خواهد کرد و نسبت به مقررات دینى ، ضمانتى نخواهد داشت و همه نیروى خود را در زنده نگهداشتن حکومت خود به کار خواهد بست و البته روشن است که چنین حکومتى سلطنت و پادشاهى است نه خلافت و جانشینى پیغمبر خدا. و از اینجا بود که بعضى از کسانى که به حضور وى بار یافتند به عنوان پادشاهى سلامش دادند (65) و خودش نیز در برخى از مجالس خصوصى ، از حکومت خود با ملک و پادشاهى تعبیر مى کرد (66) اگرچه در ملا عام خود را خلیفه معرفى مى نمود.
و البته پادشاهى که بر پایه زور استوار باشد وراثت را به دنبال خود دارد و بالا خره نیز به نیت خود جامه عمل پوشانید و پسر خود یزید را که جوانى بى بندوبار بود و کمترین شخصیت دینى نداشت ، ولایت عهدى داده به جانشینى خود برگزید (67) و آن همه حوادث ننگین را به بار آورد.
معاویه با بیان گذشته خود اشاره مى کرد که نخواهد گذاشت حسن علیه السّلام پس از وى به خلافت برسد؛ یعنى در خصوص خلافت بعد از خود، فکرى دیگر دارد و آن همان بود که حسن علیه السّلام را باسمّ شهید کرد (68) و راه را براى فرزند خود یزید هموار ساخت . معاویه با الغاى پیمان نامبرده مى فهمانید که هرگز نخواهد گذاشت شیعیان اهل بیت در محیط امن و آسایش بسر برند و کمافى السابق به فعالیتهاى دینى خود ادامه دهند و همین معنا را نیز جامه عمل پوشانید (69) .
وى اعلام نمود که هرکس در مناقب اهل بیت حدیثى نقل کند هیچگونه مصونیتى در جان و مال و عرض خود نخواهد (70) داشت و دستور داد هر که در مدح و منقبت سایر صحابه و خلفا حدیثى بیاورد، جایزه کافى بگیرد و در نتیجه اخبار بسیارى در مناقب صحابه جعل شد (71) و دستور داد در همه بلاد اسلامى در منابر به على علیه السّلام ناسزا گفته شود (و این دستور تا زمان عمر بن عبدالعزیز خلیفه اموى ((10199)) اجرا مى شد) وى به دستیارى عمال و کارگردانان خود که جمعى از ایشان صحابى بودند، خواص شیعه على علیه السّلام را کشت و سر برخى از آنان را به نیزه زده در شهرها گردانیدند و عموم شیعیان را در هر جا بودند به ناسزا و بیزارى از على تکلیف مى کرد و هر که خوددارى مى کرد به قتل مى رسید (72) .
مقدمه
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
این کتاب که به نام ((شیعه در اسلام )) نامیده مى شود، هویت واقعى مذهب تشیع را که یکى از دو مذهب بزرگ اسلامى (تشیع و تسنن ) است بیان مى کند. کیفیت پیدایش و نشو و نماى تشیع ، طرز تفکر مذهبى شیعه و معارف اسلامى از نظر شیعه :
1 - دین :
تردید نیست در اینکه هر یک از افراد انسان در زندگى طبعا به همنوعان خود گراییده در محیط اجتماع و زندگى دسته جمعى اعمالى انجام مى دهد و کارهایى که انجام مى دهد از همدیگر بیگانه و بى رابطه نیستند و اعمال گوناگون وى مانند خوردن و نوشیدن و خواب و بیدارى و گفتن و شنیدن و نشستن و راه رفتن و اختلاطها و معاشرتها در عین حال که صورتا از همدیگر جدا و متمیز مى باشند با همدیگر ارتباط کامل دارند، هر کارى را در هر جا و به دنبال هر کار دیگر نمى شود کرد بلکه حسابى در کار است .
پس اعمالى که انسان در مسیر زندگى انجام مى دهد تحت نظامى است که از آن تخطى نمى کند و در حقیقت از یک نقطه مشخصى سرچشمه مى گیرد و آن این است که انسان مى خواهد یک زندگى سعادتمندانه داشته باشد که در آن تا مى تواند کامروا بوده به خواسته و آرزوهاى خود برسد. و به عبارت دیگر: تا مى تواند نیازمندیهاى خود را از جهت بقاى وجود، به طور کاملترى رفع نماید.
و از اینجاست که انسان پیوسته اعمال خود را به مقررات و قوانینى که بدلخواه خود وضع کرده یا از دیگران پذیرفته ، تطبیق مى کند و روش معینى در زندگى خود اتخاذ مى نماید، براى تهیه وسائل زندگى کار مى کند؛ زیرا تهیّه وسائل زندگى را یکى از مقررات مى داند، براى التذاذ ذایقه و رفع گرسنگى و تشنگى ، غذا مى خورد و آب مى آشامد؛ زیرا خوردن و آشامیدن را براى بقاى سعادتمندانه خود ضرورى مى شمرد و به همین قرار...
قوانین و مقررات نامبرده که در زندگى انسان حکومت مى کند به یک اعتقاد اساسى استوارند و انسان در زندگى خود به آن تکیه داده است و آن تصورى است که انسان از جهان هستى که خود نیز جزئى از آن است دارد و قضاوتى است که در حقیقت آن مى کند و این مسئله با تاءمل در افکار مختلفى که مردم در حقیقت جهان دارند بسیار روشن است ، کسانى که جهان هستى را همین جهان مادى محسوس و انسان را نیز پدیده اى صد در صد مادى (که با دمیده شدن حیات پیدا و با مرگ نابود مى شود) مى دانند روش شان در زندگى این است که خواسته هاى مادى و لذایذ چند روزه دنیوى خود را تاءمین کنند و همه مساعى شان در این راه مبذول است که شرایط و عوامل طبیعت را براى خود رام سازند.
و کسانى که مانند عامه بت پرستان جهان طبیعت را آفریده خدائى بالاتر از طبیعت مى داند که جهان بویژه انسان را آفریده و غرق نعمتهاى گوناگون خود ساخت تا از نیکیهاى وى برخوردار شوند، اینان برنامه زندگى را طورى تنظیم مى کنند که خشنودى خدا را جلب کنند و موجبات خشم او را فراهم نیاورند چه اگر خدا را خشنود کنند نعمت خود را برایشان فراوان و پاینده گرداند و اگر خشمگین سازند نعمت خود را از دستشان خواهد گرفت .
و کسانى که علاوه بر ایمان تنها به خدا براى انسان زندگانى جاودانى قائل بوده او را مسئول خوب و بد اعمالش مى دانند و در نتیجه روز بازخواست و پاداش (روز قیامت ) اثبات مى کنند مانند مجوس و یهود و نصارا و مسلمین ، در زندگى خود راهى را مى خواهند بپیمایند که این اصل اعتقادى در آن مراعات شود و سعادت این سرا و آن سرا را تاءمین نماید.
مجموع این اعتقاد و اساس (اعتقاد در حقیقت انسان و جهان ) و مقررات متناسب با آن که در مسیر زندگى مورد عمل قرار مى گیرد، ((دین )) نامیده مى شود و اگر انشعاباتى در دین پیدا شود، هر شعبه را ((مذهب )) مى نامند مانند مذهب تسنن و مذهب تشیع در اسلام و مذهب ملکانى و مذهب نسطورى در مسیحیت .
بنابر آنچه گذشت ، هرگز انسان (اگر چه به خدا نیز معتقد نباشد) از دین (برنامه زندگى که بر اصل اعتقادى استوار است ) مستغنى نیست ، ((پس دین همان روش زندگى است و از آن جدایى ندارد)).
قرآن کریم معتقد است که بشر از ((دین )) گریزى ندارد و آن راهى است که خداى متعال براى بشرباز کرده که با پیمودن آن به وى برسند منتها امر کسانى که دین حق (اسلام ) را پذیرفته به راستى راه خدا را مى پیمایند و کسانى که دین حق را نپذیرفته اند راه خدا را کج کرده عوضى گرفته اند (5) .
2 - اسلام :
اسلام در لغت به معناى تسلیم و گردن نهادن است و قرآن کریم دینى را که به سوى آن دعوت مى کند از این روى اسلام نامیده که برنامه کلى آن تسلیم شدن انسان است به خداى جهان و جهانیان (6) که در اثر این تسلیم پرستش نکند جز خداى یگانه را و طاعت نکند جز فرمان او را؛ چنانکه قرآن کریم خبر مى دهد اولین کسى که این دین را ((اسلام )) و پیروان آن را ((مسلمان )) نامید، حضرت ابراهیم - علیه السلام - بود (7) .
3 - شیعه :
شیعه که در اصل لغت به معناى پیرو مى باشد به کسانى گفته مى شود که جانشینى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را حق اختصاصى خانواده رسالت مى دانند و در معارف اسلام پیرو مکتب اهل بیت مى باشند (8) .
بخش اوّل : کیفیت پیدایش و نشو و نماى شیعه
آغاز پیدایش شیعه و کیفیت آن
آغاز پیدایش ((شیعه )) را که براى اولین بار به شیعه على علیه السّلام (اولین پیشوا از پیشوایان اهل بیت علیهم السّلام ) معروف شدند، همان زمان حیات پیغمبر اکرم باید دانست و جریان ظهور و پیشرفت دعوت اسلامى در 23 سال زمان بعثت ، موجبات زیادى در بر داشت که طبعا پیدایش چنین جمعیتى را در میان یاران پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایجاب مى کرد (9) .
الف :
پیغمبراکرم در اولین روزهاى بعثت که به نص قرآن ماءموریت یافت که خویشان نزدیکترخود را به دین خود دعوت کند (10) صریحا به ایشان فرمود که هر یک از شما به اجابت دعوت من سبقت گیرد، وزیر و جانشین و وصى من است . على علیه السّلام پیش از همه مبادرت نموده اسلام را پذیرفت و پیغمبراکرم ایمان او را پذیرفت و وعده هاى خود را (11) تقبل نمود و عادتا محال است که رهبر نهضتى در اولین روز نهضت و قیام خود یکى از یاران نهضت را به سمت وزیرى و جانشینى به بیگانگان معرفى کند، ولى به یاران و دوستان سرتاپا فداکار خود نشناساند یا تنها او را با امتیاز وزیرى و جانشینى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود، او را از وظایف وزیرى معزول و احترام مقام جانشینى او را نادیده گرفته و هیچگونه فرقى میان او و دیگران نگذارد.
ب :
پیغمبراکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به موجب چندین روایت مستفیض و متواتر - که سنى و شیعه روایت کرده اند - تصریح فرموده که على (12) علیه السّلام در قول و فعل خود از خطا و معصیت مصون است ، هر سخنى که گوید و هر کارى که کند با دعوت دینى مطابقت کامل دارد و داناترین (13) مردم است به معارف و شرایع اسلام .
ج :
على علیه السّلام خدمات گرانبهایى انجام داده و فداکاریهاى شگفت انگیزى کرده بود؛ مانند خوابیدن در بستر پیغمبر اکرم در شب هجرت (14) و فتوحاتى که در جنگهاى بدر و اُحد و خندق و خیبر به دست وى صورت گرفته بود که اگر پاى وى در یکى از این وقایع در میان نبود، اسلام و اسلامیان به دست دشمنان حق ، ریشه کن شده بودند (15) .
د :
جریان ((غدیر خم )) که پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در آنجا على علیه السّلام را به ولایت عامه مردم نصب و معرفى کرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود (16) .
بدیهى است این چنین امتیازات و فضائل اختصاصى دیگر که مورد اتفاق همگان بود (17) و علاقه مفرطى (18) که پیغمبراکرم به على علیه السّلام داشت ، طبعا عده اى از یاران پیغمبر اکرم را که شیفتگان فضیلت و حقیقت بودند بر این وامیداشت که على علیه السّلام را دوست داشته به دورش گرد آیند و از وى پیروى کنند؛ چنانکه عده اى را بر حسد و کینه آن حضرت وامى داشت .
گذشته از همه اینها نام ((شیعه على )) و ((شیعه اهل بیت )) در سخنان پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بسیار دیده مى شود (19) .
سبب جدا شدن اقلیت شیعه از اکثریت سنى و بروز اختلاف
هواخواهان و پیروان على علیه السّلام نظر به مقام و منزلتى که آن حضرت پیش پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و صحابه و مسلمانان داشت مسلم مى داشتند که خلافت و مرجعیت پس از رحلت پیغمبر اکرم از آن على علیه السّلام مى باشد و ظواهر اوضاع و احوال نیز جزء حوادثى که در روزهاى بیمارى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به ظهور پیوست (20) نظر آنان را تاءیید مى کرد.
ولى برخلاف انتظار آنان درست در حالى که پیغمبر اکرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بیت و عده اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهیزاتى بودند خبر یافتند عده اى دیگر - که بعدا اکثریت را بردند - با کمال عجله و بى آنکه با اهل بیت و خویشاوندان پیغمبر اکرم و هوادارانشان مشورت کنند و حتى کمترین اطلاعى بدهند،از پیش خود در قیافه خیرخواهى ، براى مسلمانان خلیفه معین نموده اند و على و یارانش را در برابر کارى انجام یافته قرار داده اند (21) . على علیه السّلام و هواداران او مانند عباس و زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اطلاع از جریان امر در مقام انتقاد برآمده به خلافت انتخابى و کارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتى نیز کرده اند ولى پاسخ شنیدند که صلاح مسلمانان در همین بود (22) .
این انتقاد و اعتراف بود که اقلیتى را از اکثریت جدا کرد و پیروان على علیه السّلام را به همین نام ((شیعه على )) به جامعه شناسانید و دستگاه خلافت نیز به مقتضاى سیاست وقت ، مراقب بود که اقلیت نامبرده به این نام معروف نشوند و جامعه به دو دسته اقلیّت و اکثریت منقسم نگردد بلکه خلافت را اجماعى مى شمردند و معترض را متخلف از بیعت و متخلف از جماعت مسلمانان مى نامیدند و گاهى با تعبیرات زشت دیگر یاد مى کردند (23) .
البته شیعه همان روزهاى نخستین ، محکوم سیاست وقت شده نتواست با مجرد اعتراض ، کارى از پیش ببرد و على علیه السّلام نیز به منظور رعایت مصلحت اسلام و مسلمین و نداشتن نیروى کافى دست به یک قیام خونین نزد، ولى جمعیت معترضین از جهت عقیده تسلیم اکثریت نشدند و جانشینى پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و مرجعیت علمى را حق طلق على علیه السّلام مى دانستند (24) و مراجعه علمى و معنوى را تنها به آن حضرت روا مى دیدند و به سوى او دعوت مى کردند (25) .
دو مسئله جانشینى و مرجعیت علمى
((شیعه )) طبق آنچه از تعالیم اسلامى به دست آورده بود معتقد بود که آنچه براى جامعه در درجه اول اهمیّت است ، روشن شدن تعالیم اسلام و فرهنگ دینى است (26) و در درجه تالى آن ، جریان کامل آنها در میان جامعه مى باشد.
و به عبارت دیگر
اولاً :
افراد جامعه به جهان و انسان با چشم واقع بینى نگاه کرده ، وظایف انسانى خود را (به طورى که صلاح واقعى است ) بدانند و بجا آورند اگر چه مخالف دلخواهشان باشد.
ثانیا :
یک حکومت دینى نظم واقعى اسلامى را در جامعه حفظ و اجرا نماید و به طورى که مردم کسى را جز خدا نپرستند و از آزادى کامل و عدالت فردى و اجتماعى برخوردار شوند، و این دو مقصود به دست کسى باید انجام یابد که عصمت و مصونیت خدایى داشته باشد و گرنه ممکن است کسانى مصدر حکم یا مرجع علم قرار گیرند که در زمینه وظایف محوله خود، از انحراف فکر یا خیانت سالم نباشند و تدریجا ولایت عادله آزادیبخش اسلامى به سلطنت استبدادى و ملک کسرایى و قیصرى تبدیل شود و معارف پاک دینى مانند معارف ادیان دیگر دستخوش تحریف و تغییر دانشمندان بلهوس و خودخواه گردد و تنها کسى که به تصدیق پیغمبر اکرم در اعمال و اقوال خود مصیب و روش او با کتاب خدا و سنت پیغمبر مطابقت کامل داشت همان على علیه السّلام بود (27) .
و اگر چنانچه اکثریت مى گفتند قریش با خلافت حقه على مخالف بودند، لازم بود مخالفین را بحق وادارند و سرکشان را به جاى خود بنشانند چنانکه با جماعتى که در دادن زکات امتناع داشتند، جنگیدند و از گرفتن زکات صرفنظر نکردند نه اینکه از ترس مخالفت قریش ، حق را بکشند.
آرى آنچه شیعه را از موافقت با خلافت انتخابى بازداشت ، ترس از دنباله ناگوار آن یعنى فساد روش حکومت اسلامى و انهدام اساس تعلیمات عالیه دین بود، اتفاقا جریان بعدى حوادث نیز این عقیده (یا پیش بینى ) را روز به روز روشنتر مى ساخت و در نتیجه شیعه نیز در عقیده خود استوارتر مى گشت و با اینکه در ظاهر با نفرات ابتدائى انگشت شمار خود به هضم اکثریت رفته بود و در باطن به اخذ تعالیم اسلامى از اهل بیت و دعوت به طریقه خود، اصرار مى ورزیدند در عین حال براى پیشرفت و حفظ قدرت اسلام ، مخالفت علنى نمى کردند و حتى افراد شیعه ، دوش به دوش اکثریت به جهاد مى رفتند و در امور عامه دخالت مى کردند و شخص على علیه السّلام در موارد ضرورى ، اکثریت را به نفع اسلام راهنمایى مى نمود (28) .
روش سیاسى خلافت انتخابى و مغایرت آن با نظر شیعه
((شیعه )) معتقد بود که شریعت آسمانى اسلام که مواد آن در کتاب خدا و سنت پیغمبر اکرم روشن شده تا روز قیامت به اعتبار خود باقى و هرگز قابل تغییر نیست (29) و حکومت اسلامى با هیچ عذرى نمى تواند از اجراى کامل آن سرپیچى نماید، تنها وظیفه حکومت اسلامى این است که با شورا در شعاع شریعت به سبب مصلحت وقت ، تصمیماتى بگیرد ولى در این جریان ، به علت بیعت سیاست آمیز شیعه و همچنین از جریان حدیث دوات و قرطاس که در آخرین روزهاى بیمارى پیغمبر اکرم اتفاق افتاد، پیدا بود که گردانندگان و طرفداران خلافت انتخابى معتقدند که کتاب خدا مانند یک قانون اساسى محفوظ بماند ولى سنت و بیانات پیغبمر اکرم را در اعتبار خود ثابت نمى دانند بلکه معتقدند که حکومت اسلامى مى تواند به سبب اقتضاى مصلحت ، از اجراى آنها صرفنظر نماید. و این نظر با روایتهاى بسیارى که بعدا در حق صحابه نقل شد (صحابه مجتهدند و در اجتهاد و مصلحت بینى خود اگر اصابت کنند ماءجور و اگر خطا کنند معذور مى باشند) تاءیید گردید و نمونه بارز آن وقتى اتفاق افتاد که خالد بن ولید یکى از سرداران خلیفه ، شبانه در منزل یکى از معاریف مسلمانان ((مالک بن نویره )) مهمان شد و مالک را غافلگیر نموده ، کشت و سرش را در اجاق گذاشت و سوزانید و همان شب با زن مالک همبستر شد! و به دنبال این جنایتهاى شرم آور، خلیفه به عنوان اینکه حکومت وى به چنین سردارى نیازمند است ، مقررات شریعت را در حق خالد اجرا نکرد (30) !!
و همچنین خمس را از اهل بیت و خویشان پیغمبر اکرم بریدند (31) و نوشتن احادیث پیغمبر اکرم بکلى قدغن شد و اگر در جایى حدیث مکتوب کشف یا از کسى گرفته مى شد آن را ضبط کرده مى سوزانیدند (32) و این قدغن در تمام زمان خلفاى راشدین تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز خلیفه اموى (99 - 102) استمرار داشت (33) و در زمان خلافت خلیفه دوم (13 - 25 ق ) این سیاست روشنتر شد و در مقام خلافت ، عده اى از مواد شریعت را مانند حج تمتع و نکاح متعه و گفتن ((حى على خیرالعمل )) در اذان نماز ممنوع ساخت (34) و نفوذ سه طلاق را دایر کرد و نظایر آنها (35) .
در خلافت وى بود که بیت المال در میان مردم با تفاوت تقسیم شد (36) که بعدا در میان مسلمانان اختلاف طبقاتى عجیب و صحنه هاى خونین دهشتناکى به وجود آورد و در زمان وى معاویه در شام با رسومات سلطنتى کسرى و قیصر حکومت مى کرد و خلیفه او را کسراى عرب مى نامید و متعرض حالش نمى شد.
خلیفه دوم به سال 23 هجرى قمرى به دست غلامى ایرانى کشته شد و طبق راءى اکثریت شوراى شش نفرى که به دستور خلیفه منعقد شد، خلیفه سوم زمام امور را به دست گرفت . وى در عهد خلافت خود خویشاوندان اموى خود را بر مردم مسلط ساخته در حجاز و عراق و مصر و سایر بلاد اسلامى زمام امور را به دست ایشان سپرد (37) ایشان بناى بى بندوبارى گذاشته آشکارا به ستم و بیداد و فسق و فجور و نقض قوانین جاریه اسلامى پرداختند، سیل شکایتها از هر سوى به دارالخلافه سرازیر شد، ولى خلیفه که تحت تاءثیر کنیزان اموى خود و خاصه مروان بن حکم (38) قرار داشت ، به شکایتهاى مردم ترتیب اثر نمى داد بلکه گاهى هم دستور تشدید و تعقیب شاکیان را صادر مى کرد (39) و بالا خره به سال 35 هجرى ، مرد6م بر وى شوریدند و پس از چند روز محاصره و زد و خورد، وى را کشتند.
مقدّمه دفتر
بسمه تعالى
پروردگار متعال در هر عصرى از اعصار، جهت هدایت ابناى بشر، انبیاى عظام و رسولان فراوانى چون حضرت آدم ، نوح ، موسى و عیسى - علیهم السلام - همراه با کتب آسمانى و احکام و قوانین الهى ، ارسال داشته است ، تا اینکه پیامبر عظیم الشاءن اسلام حضرت محمد بن عبداللّه (ص ) به پیامبرى مبعوث شد و قرآن ؛ این معجزه ابدى و مکمل ادیان سلف براى هدایت انسانها نازل گشت . رسول خدا با 23 سال زحمات طاقت فرسا توانست مکتب متعالى اسلام را در شبه جزیره حجاز استقرار بخشیده و از سران برخى از امپراطوریهاى معروف آن عصر نیز دعوت به اسلام نماید و بدین وسیله نور پر فروغ اسلام و قرآن را در سراسر گیتى پرتو افکن نماید.
تنها فرقه ممتاز اسلام - که از صدر اسلام تا به حال از موفقیت و جایگاه خاص خویش دفاع نموده - ((فرقه ناجیه تشیع )) مى باشد که پیروان حقیقى اهل بیت عصمت و طهارت بوده و احکام نورانى اسلام و قرآن را تنها از اهل بیت پیامبر گرفته و فقط قول آنان را حجت مى دانند.
بحمداللّه با انقلاب اسلامى در ایران ، ((تشیع )) قوت و جان تازه اى گرفت و علما و اندیشمندان شیعى از این فرصتهاى به دست آمده ، حداکثر استفاده را برده و با تمام توان و امکانات خویش با بیان و قلم ، در نشر معارف اصیل شیعه همت گماشته و نکات مبهم و اتهامات ناجوانمردانه مغرضین و بدخواهان را پاسخهایى مناسب دادند و گرد و غبار فراوانى را که از سوى منحرفین و بدخواهان بر روى تشیع نشسته بود، زدودند.
یکى از متفکرین و اندیشمندان ممتاز جهان اسلام ، مرحوم علامه طباطبائى - رضوان اللّه تعالى علیه - است که در طول عمر پر برکت خود با تاءلیف کتابهاى فراوان و رساله هاى عدیده و تربیت شاگردان ممتاز و برجسته ، خدمات فراوانى به جهان تشیّع نموده است . یکى از آثار مفید و بسیار ارزشمند آن مرحوم ، کتاب ((شیعه در اسلام )) است که مکرر طبع شده و مورد استفاده علاقه مندان داخل و خارج کشور قرار گرفته است .
این کتاب اساسا براى معرفى تشیع در مغرب زمین تاءلیف شده چرا که اغلب مطالعات و تحقیقات اندیشمندان مغرب زمین پیرامون شیعه ، عارى از تعصب و غرض ورزى نیست ؛ چون مصادر تحقیقى آنان از اهل سنت و یا از فرقه منحرف اسماعیلیه مى باشد.
لازم به ذکر است که این کتاب ، توسط یکى از شاگردان استاد، به زبان انگلیسى ترجمه شده و مدتى نیز در آمریکا در سطح دانشگاهى تدریس شده است . از ویژگیهاى دیگر این کتاب این است که مرحوم علامه (ره ) بدون کوچکترین اهانت به اهل سنّت و جماعت ، به دفاع از مبانى و اصالت شیعه و بیان علل پیدایش آن برآمده و بر این عقیده استوار است که نشان دهد ((تشیّع )) تنها مذهب صحیح اسلام مى باشد و این مهم را با بیانى بسیار ساده و روان به انجام رسانیده است . ما مطالعه این کتاب را بسیار مفید و سودمند مى دانیم .
این دفتر، بعد از بررسى ، ویرایش ، مقابله و اصلاحاتى چند، آن را طبع و در اختیار علاقه مندان قرار مى دهد، امید است مورد قبول خداوند متعال قرار گیرد.
دفترانتشارات اسلامى
وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم
پیشگفتار به قلم یکى از شاگردان استاد
کتابى که اکنون از نظر خواننده مى گذرد، جزئى از طرحى است که جهت معرفى ((تشیع )) در مغرب زمین تحقق پذیرفته است . گرچه در طى قرن گذشته ، دانشمندان مغرب زمین ، مطالعات زیادى در باره جوانب مختلف اسلام و تمدن اسلامى انجام داده اند، اما اکثر این آثار با نهایت تعصب و غرض انجام گرفته و در آنها کوشش در تحریف اسلام دیده مى شود.
وانگهى تقریبا تمام منابع اروپائیان در تحقیقاتى که در باره اسلام انجام مى گیرد، از منابع اهل تسنن است و هرگاه از قرآن ، حدیث ، سیره نبوى ، فقه و کلام سخن به میان مى آید، معمولاً مقصود همان نظر اهل سنت و جماعت است و حتى این نظر نیز اغلب تحریف یافته و مغرضانه بیان شده است .
در آثار موجود به زبانهاى اروپایى ، تشیع به صورت یک فرقه فرعى معرفى شده و تمام دید و علت وجودى آن به یک نزاع صرفا سیاسى و اجتماعى تقلیل یافته و کمتر به علل دینى که باعث پیدایش ((شیعه )) گردید، توجه شده است ، حتى در تحقیقات در باره ((شیعه )) به طور کلى باز سهم اساسى از آن ((اسماعیلیه )) است ! و ((شیعه دوازده امامى )) حتى به اندازه مکتب اسماعیلى مورد نظر قرار نگرفته است !!
شاید سوابق تاریخى مغرب زمین ، علت اصلى این محدودیت باشد. غرب تا کنون دو بار با اسلام تماس مستقیم داشته است ، با اعراب در اندلس و صقلیه (سیسیل ) و با اتراک در شرق اروپا و در هر دو مورد تماس با اسلام به صورت سنى آن بود و رابطه با ((تشیّع )) محدود به روابط نسبتا سرّى و محدود با برخى حوزه هاى اسماعیلى در فلسطین در جنگهاى صلیبى و شاید در برخى مراکز اندلس گردید.
مغرب زمین ، هیچگاه قبل از دوران جدید با عالم تشیّع و مخصوصا ایران شیعى ، تماسى نداشت و با فرهنگ ایران اسلامى نیز براى اولین بار در هند آشنا شد.
به هر حال ، به این علل و شاید جهت کوشش غربیان در تحقیر آن جوانب از اسلام که جنبه عقلى آن قوى است ، تشیّع هیچگاه چنانکه واقعا در تاریخ اسلام وجود داشته و هنوز نیز مذهب دهها میلیون فرد ایرانى و عرب ، پاکستانى و هندى و غیره را تشکیل مى دهد، خارج از جهان پیروان این مذهب شناخته نشده است و در مغرب زمین همان نظر مستشرقان قرن گذشته که ((تشیّع )) را یک بدعت ! در اسلام مى دانستند در اکثر محافل پذیرفته شده و حتى برخى ، تشیّع را اختراع عده اى دشمنان اسلام در قرون بعدى مى دانند. نگاهى به چند کتاب معروف موجود که یا مربوط به تشیّع مى باشد و یا در آن اشاره اى به تشیّع شده است ، جهت اثبات این ادعا کافى است .
با توجه به این زمینه و نحوه تفکر جدیدى که به تدریج بر تحقیق در باره ادیان در مغرب زمین و مخصوصا در ممالک ((انگلوساکسون )) حکمفرما مى شود، ضرورت یک سلسله تحقیقات اصیل در باره شیعه ، هر روز بیشتر احساس مى شود.
بعد از جنگ بین المللى ، به تدریج در آمریکا و سپس در انگلستان به این نکته برخوردند که بهترین معرف یک دین ، فردى است که از درون آن دین به آن مى نگرد و صرف توصیف ((عینى )) یک دین مخصوصا توسط کسى که یا اصلاً به دین اعتقاد ندارد و یا دین خاصى را که مورد مطالعه اوست ، از بدو امر مطرود و بى اساس مى شمارد، به هیچ وجه کافى نیست .
کشف این حقیقت تواءم با احتیاج روز افزون خواص متفکران مغرب زمین و مخصوصا جوانان به استفاده از ادیان مشرق زمین جهت پر کردن خلا اى که به علت تضعیف مسیحیت و غلبه عجیب مادیگرى در اروپا و آمریکا پیش آمده است ، باعث شد که در آمریکا به تدریج مراکزى به منظور تحقیق اصیل در ادیان تاءسیس گردد و حتى المقدور از دانشمندان و ماَّخذ خود ادیان جهت درک آنها استفاده شود، البته اسلام به طور کلى و تشیّع بالا خص نمى توانست کاملاً از این امر مستثنا باشد.
یکى از صاحب قدمان و پیشکسوتان در این نهضت پرفسور کنث مورگان (Morgan Kenneth) دانشمند آمریکایى و استاد دانشگاه کولیگت (Colgate) است که مدتى از عمر خود را در مشرق زمین گذرانیده و رابطه مستقیم با بسیارى از برجسته ترین علما و استادان و بزرگان معنوى تمام ادیان شرقى داشته است .
این استاد که شهرت او در جهان اسلامى بیشتر به علت تنظیم کتاب ((اسلام صراط مستقیم )) است که توسط گروهى از دانشمندان مسلمان نوشته شده است و استاد محمود شهابى نیز ((فصل تشیع )) آن را نگاشته اند، چندین سال پیش ، مرکزى در دانشگاه ((کولگیت )) جهت اجتماع نمایندگان اصیل ادیان جهانى تاءسیس کرد و خود اکنون ریاست آن را عهده دار است و گروهى دانشجوى برجسته را در تاریخ ادیان ، راهنمایى مى کند.
پرفسور مورگان ، همواره در چاپ منابع مهم ادیان شرقى و معرفى آنها به غربیان از نظرگاه اصیل پیروان واقعى این ادیان کوشیده است .
هنگامى که هشت سال پیش براى بار اول راقم این سطور از این مرکز دیدن کرد، سخن از کمبود کتب اصیل در باره تشیع به میان آمد. البته ((پرفسور هنرى کربن )) از دانشگاه ((سوربن )) خدمات ارزنده اى در معرفى تفکر شیعه انجام داده اند لیکن اولاً: آثار ایشان به زبان فرانسه در سطحى بسیار بالاست و ثانیاً: با عرفان و حکمت سر و کار دارد و جوانب عمومى تر دین را مطرح نمى سازد. دو سه کتاب و رساله دیگر که به زبان انگلیسى موجود است اکثرا تراوش فکر چند مبلغ مسیحى است که عمر خود را صرف از بین بردن تشیع و رد آن کرده اند.
اتفاقا یکى دو سال بعد، در تابستان 1964 ((پرفسور مورگان )) به ایران آمد، در آن هنگام این جانب افتخار تلمذ در محضر استاد ارجمند ((علامّه سید محمد حسین طباطبائى )) را داشت و هفته اى چند بار به ((درکه )) به خانه تابستانى ایشان مشرف شده و از خرمن دانش بى کرانشان خوشه اى چند مطابق با استعداد محدود خود مى چید. روزى به اتفاق آقاى مورگان خدمت علامه طباطبائى رسیدیم . از اولین لحظه ، حضور معنوى و روحانیت علامه طباطبائى ، پرفسور مورگان را شیفته خود ساخت و استاد مورگان فورا احساس کرد که در حضور شخصى قرار گرفته است که علم و حکمت را از مرحله فکر به مقام عمل رسانیده و آنچه مى گوید چشیده و پیموده است . در کوچه هاى تنگ و خاکى و در عین حال پرلطف ((درکه )) در مراجعت از محضر استاد، فورا طرح نگارش یک سلسله کتاب در باره شیعه براى مردم مغرب زمین توسط علامه طباطبائى و با همکارى این جانب ، مطرح گردید و چندى بعد برنامه کار پى ریزى شد و استاد بزرگوار در عرض سه سال بعد، دو اثر پر ارزش که یکى کتاب فعلى و دیگرى ((قرآن از نظر شیعه )) است به رشته تحریر درآورد و با این عمل ، خدمت بزرگى بر خدمات فراوانى که به علم و دانش اسلامى کرده است افزود.
متن این کتاب توسط این جانب به زبان انگلیسى ترجمه شد ومدتى نیز در آمریکا در سطح دانشگاهى تدریس شده است و به زودى پس از اتمام این دوره تجربى و ارزیابى عکس العمل دانشجویان در فهم اثرى که مستقیما از قلم یک عالم بزرگ اسلامى تراوش کرده است ، به صورت نهایى ، انتشار خواهد یافت .
جلد دوم در باره قرآن ، در شرف ترجمه است و سومین اثر در این سلسله که به منظور شناساندن شیعه در جهان مى باشد، ترجمه منتخبى از گفتار امامان شیعه خواهد بود که تا کنون در غرب ، کتابى مکتوم و گنجى نهفته باقى مانده است .
بنابراین ، کتاب ((شیعه در اسلام )) یک تحقیق جدید با هدفى تازه است . منظور آن شناساندن شیعه و جوانب گوناگون آن به افرادى است که با عالم فکرى اسلامى و شیعى آشنایى ندارند و مایلند از دیدگاهى کلى ، نظرى جامع به این بخش مهم از اسلام بیفکنند.
مؤ لف محترم ، این هدف را بدون اهانت به اهل سنّت و جماعت و در عین حال دفاع از اصالت شیعه و بیان علت پیدایش آن ، دنبال کرده و کوشیده است تا نشان دهد که تشیّع جنبه اى کاملاً اصیل از اسلام است بدون اینکه کوچکترین مقصودى در ایجاد تفرقه یا شکاف بین تشیّع و تسنّن در نظر باشد. برعکس با دفاع از اصالت شیعه گفتگوى بین دو بخش اصلى اسلام را آسانتر ساخته است از آنجا که تقریب واقعى ، فقط با حفظ اصالت طرفین امکان پذیر مى باشد.
از عجایب زمان ما این است که احتیاج به این کتاب به زبان فارسى شاید کمتر از انگلیسى نباشد. نه تنها دهها و صدها بلکه هزارها جوان ایرانى امروزه دچار جهل و نادانى در باره دین خود مى باشند و در عین حال احساس احتیاج به آشنایى با آن مى کنند و دانش آنها اکتفاى استفاده از کتب عادى دینى را نمى کند.
در سالیان گذشته بین طبقه اى از جامعه ، مسئله تعلیمات دینى وضعى بس شگفت آور پیدا کرده است که شاید در کمتر جامعه دیده شود در حالى که اقلیتهاى مذهبى و نیز خارجیان مقیم ایران در خانه و مدرسه ، نهایت کوشش را دارند تا فرهنگ و دین خود را به فرزندان خود منتقل سازند، بین مسلمانان که اکثریت قاطع را در جامعه ایرانى دارا مى باشند، در برخى طبقات تعلیمات دینى بکلى فراموش شده است . والدین مسئولیت را از خود سلب کرده و امید دارند به نحوى معجزآسا مدارس از عهده این امر خطیر برآید و مدارس به نوبه خود با فقدان معلمان کافى براى تدریس دروس عادى طبعا هیچگونه صلاحیتى جهت تحقق دادن به این معجزه را ندارد، لذا به تدریج عده اى پرورش یافته اند که به آنها همه نوع وسائل مادى داده شده و برایشان هر چه دلخواه آنها در زندگى باشد فراهم شده است بجز معنا و جهت . آنها مى دانند چگونه حرکت کنند لیکن نمى دانند به کجا بروند.
و از آنجا که انسان موجودى است هدف طلب و نمى تواند عمر خود را تماما در سرگرمیهاى پوچ و گذران مادى و شهوانى بگذراند، عده اى از این بى تکلیفى رنج مى برند و بسیارى از آنها در جستجوى یک نوع تعلیم معنوى و دینى هستند لیکن یافتن مربى و راهنما و حتى کتابى که به لسان آنان حقایق دینى و تفکر و تاریخ تشیّع را برایشان تشریح کند، بس مشکل است .
در چنین وضعى چاپ این کتاب که در بدو امر براى محققان و دانش طلبان مغرب زمین نگاشته شده بود، براى ایرانیان نیز اهمیّت فراوان دارد و مى توان گفت که این تصنیف در نوع خود بى نظیر است .
علامه طباطبائى با لسانى ساده تقریبا تمام جوانب شیعه را از تاریخ گرفته تا حکمت و عرفان توضیح داده و در صفحاتى معدود بسیارى از مهمترین حقایق معارف اسلامى و شیعى را بیان کرده است .
با چاپ این اثر براى بار اول علاقمند فارسى زبان مى تواند با مطالعه یک کتاب به رؤ وس تفکر شیعى احاطه یافته و کلیدهایى جهت باز کردن راههاى تحقیق و تفحص بعدى به دست آورد. در واقع این اثر نفیس ، راهنمایى است که با کمک آن فردى که تاکنون با جهان معنوى شیعه ناماءنوس بوده است مى تواند در این عالم وسیع ، قدم نهد و با اتکاى به این راهنماى موثق یقین داشته باشد که گمراه نخواهد گردید بلکه با توسل به این حبل متین به مقصد نهایى خواهد رسید.
تمام مراتب علم و معرفت شیعى از نحوه پیدایش تاریخى آن و فقه و شریعت تا لطیف ترین حقایق معنوى به زبانى بس ساده که مى تواند فقط متعلق به یک استاد واقعى باشد، در چهار فصل کلى جمع آورى گردیده و براى بار اول به زبان فارسى بحثى با چنین جامعیت و در لباسى این چنین ساده آراسته شده و به جامعه ایرانى که اکنون از هر زمان بیشتر محتاج به خودشناسى و ارشاد است ، عرضه گردیده است . این مهم فقط مى توانست از فکر و قلم توانایى با جامعیت و کمال علاّمه طباطبائى تراوش کند.
شرح حال استاد
علامه سید محمد حسین طباطبائى از یکى از خاندانهاى بزرگ علم برخاسته است و چهارده پشت ایشان از دانشمندان و علماى بنام تبریز بوده اند. ولادت ایشان در پایان سال 1321 هجرى قمرى مصادف با 1282 شمسى در تبریز به وقوع پیوست و ایشان در زادگاه خود تحصیلات مقدماتى را دنبال نمود.
پس از اتمام اولین مراحل علمى در 1304 رهسپار نجف اشرف شد و ده سال در آن مرکز بزرگ تشیّع به تکمیل معلومات خود در شعب مختلف علوم اسلامى پرداخت . فقه و اصول را نزد استادان معروف ((نائینى و کمپانى )) و فلسفه را نزد ((سید حسین بادکوبى )) که خود از شاگردان جلوه و آقا على مدرس بود و ریاضیات را نزد ((آقا سید ابوالقاسم خوانسارى )) و اخلاق را در محضر ((حاج میرزا على قاضى )) که در حکمت عملى و عرفان ، مقامى بس ارجمند داشتند تلمذ کرد. سپس در سال 1314 به زادگاه خود مراجعت فرمود.
تحصیلات علامه طباطبائى فقط محدود به سطوح عادى فقه نبود بلکه علاوه بر عمیق ترین تحصیلات در صرف و نحو و ادبیات عرب و فقه و اصول ، ایشان یک دوره کامل از ریاضیات قدیم از ((اصول )) اقلیدس تا ((مجسطى )) بطلمیوس و نیز فلسفه و کلام و عرفان و تفسیر را فرا گرفت و در این علوم به مرحله اجتهاد نائل آمد.
شهرت علامه طباطبائى در تهران و حوزه هاى دیگر علمى ایران خارج از تبریز هنگامى آغاز شد که در اثر حوادث سیاسى جنگ دوم جهانى و عواقب بعد از آن ، ایشان از مسقطالراءس خود به قم مهاجرت کرد و از سال 1325 در آنجا ساکن شد و بدون کوچکترین سر و صدا مجالس درس خود را در تفسیر و حکمت آغاز کرد و در سفرهاى پیاپى به تهران با علاقه مندان به حکمت و معارف اسلامى نیز تماس حاصل نمود و حتى از بحث و مناظره با مخالفان دین و حکمت ، دریغ نورزید و از راه عقل و منطق ، بسیارى از افرادى را که از طریق صواب منحرف شده بودند به درک حقایق دینى و حکمى نایل ساخت و توانست در عرض بیست و چند سال اخیر، اثر عمیقى از خود نه تنها در طبقه روحانیت بلکه بین عده اى از طبقه متجدد و تحصیل کرده در غرب بجا گذارد.
سالیان دراز هر پاییز بین ایشان و استاد هنرى کربن مجالسى با حضور جمعى از فضلا و دانشمندان تشکیل شده است که در آن مباحثى حیاتى در باره دین و فلسفه و مسائلى که جهان امروز در مقابل شخص معنوى و جوینده حقیقت قرار مى دهد، مطرح مى شود و این جلسات نتایج بسیار مهمى به بار آورده است . بدون شک چنین جلساتى در سطحى آنچنان بالا و با افقى آنچنان وسیع در جهان اسلام امروز بى نظیر بوده است و حتى مى توان گفت که از دوره قرن وسطى که تماس فکرى و معنوى اصیل بین اسلام و مسیحیت قطع شد، چنین تماسى بین شرق اسلامى و غرب حاصل نشده است .
در حوزه علمیه قم ، خدمت بزرگ علاّمه طباطبائى ، احیاى علوم عقلى و نیز تفسیر قرآن کریم بوده است . به تدریج ایشان تدریس سطوح اساسى حکمت مانند کتاب ((شفاء)) و ((اسفار)) را متداول ساخت . شخصیت بارز ایشان و تخلق به صفات حمیده و حسن سلوک در تماس با طلاب ، هر روز گروه بیشترى از افراد علاقه مند و با استعداد را بسوى مجالس درس ایشان جلب کرد تا در سالیان اخیر در درس حکمت ، صدها طلبه حضور داشتند و در طى بیست و چند سال گذشته عده کثیرى دانشمند که برخى اکنون خود اساتید حکمت هستند، موفق به نیل به مقام اجتهاد در این علم نفیس ، تحت ارشاد علامه طباطبائى شدند.
شاید حتى مهمتر از خدمت ایشان به حکمت که از طریق تربیت عده کثیرى از طلاب و نشر کتب انجام پذیرفته است ، توجه علامه طباطبائى به اهمیّت تربیت اخلاقى و تزکیه نفس بین شاگردان خود بوده است . ایشان در واقع به تنهایى مکتب جدیدى در تربیت افرادى که علم و اخلاق را تواءما توسعه داده اند تاءسیس کرده و اشخاصى بس لایق به جامعه تقدیم داشته و همواره لزوم تواءم کردن آموزش و پرورش را تاءیید کرده است ؛ امرى که همیشه از اصول اولیه فرهنگ اسلامى ایران بوده است و متاءسفانه امروزه در نظام مدارس جدید و حتى در مدارس قدیم تا حدى فراموش شده است .