نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:53 ع توسط جواد قاسم آبادی
مى خواستند جنازه اى را منتقل کنند
یکى از خادمان حرم امام حسین علیه السلام نقل مى کند: شبى نوبت من بود که در حرم بمانم و پاسدارى کنم . وقتى که مردم بیرون رفتند، تمام درها را بستم و بقیه خدام هم خوابیدند. حدود نیمه شب بود که هنوز بیدار بودم ، ناگهان دیدم دو نفر از درى که معروف به ((زینبیه )) است داخل شدند و آمدند بالاى قبر که تازه صاحب آن را دفن کرده بودند، قبر را شکافتند و میت را بیرون آوردند. ناگهان دیدم ، آن کسى را که از قبر بیرون آورده اند به آن دو نفر استغاثه و التماس مى کند. ولى آنها به حرفش گوش نمى دهند و به او رحم نمى کنند. او را گرفتند و مى خواستند از همان در، بیرون برند در حالى که صاحب قبر از آنها ماءیوس بود از اینکه به او رحم کنند. پس آن میت روى خود را به طرف حرم مطهر کرد و عرض نمود: یا اباعبدالله ! آیا با همسایه تو باید چنین رفتار نمایند؟ آن خادم مى گوید: در این هنگام صدایى از حرم مطهر شنیدم ، به طورى که دیوارها و قندیل ها از مصیبت آن صدا به لرزه در آمدند که مى فرمود: او را برگردانید. ناگهان دیدم آن دو نفر جنازه را برگردانیدند و با عجله ، آن را به جاى خود دفن کردند و رفتند. چون صبح شد، بر سر قبر آمدم دیدم قبر تغییر کرده و اثر شکافتن در آن پیداست .(414) معلوم مى شود این دو نفر ملائکه نقاله بوده اند و مى خواستند جنازه را از آنجا به جاى دیگر که مناسب حال او بوده است ببرند و آن جا دفن نمایند. ولى چون او مهمان امام حسین علیه السلام بود و متوسل به آن حضرت شد، او را شفاعت کرد و نگذاشت جزو بدکاران و گناه کاران ببرند.
|
جنازه اش را به کربلا منتقل کردند
مولى محمد کاظم هزار جریبى ،، نقل مى کند: روزى در محضر استاد خود مرحوم آیت الله العظمى بهبهانى بودم . مردى وارد شد و کیسه اى تقدیم ایشان کرد و گفت : این کیسه پر از زیور آلات زنانه است ، در هر راهى که صلاح مى دانید مصرف کنید. استاد فرمود: داستان چیست ؟ قضیه خود را برایم بیان کن ! گفت : داستانى عجیب دارم : من مردى شیروانى هستم و براى تجارت به روسیه رفتم . در شهرى از شهرهاى آن به بازرگانى پرداختم . روزى به دخترى نصرانى برخورد کردم و شیفته او شدم . نزد پدرش رفتم و از دختر او خواستگارى نمودم . گفت : از هیچ جهت مانعى براى ازدواج شما نیست . تنها مانعى که وجود دارد موضوع مذهب تو است . اگر به دین ما، درآیى این مانع هم برطرف مى شود. چون تحت تاءثیر جنون شهوت قرار گرفته بودم ، پیشنهادش را پذیرفتم و با خود گفتم : براى رسیدن به مقصود خود، ظاهرا نصرانى مى شوم و با این فکر غلط نصرانى شدم و با محبوبه خود ازدواج کردم . مدتى گذشت و آتش شهوتم فرو نشست . از کردار زشت خود پشیمان شدم و خود را (از ضعف نفسى که به خرج داده و از دینم دست برداشته بودم بسیار سرزنش کردم .) بر اثر پشیمانى بسى ناراحت بودم ، نه راه برگشت به وطن را داشتم و نه مى توانستم خود را راضى به نصرانیت کنم . سینه ام تنگ شده و از دستورات اسلام چیزى به یادم نمانده بود، فکر بسیارى کردم ، راهى براى نجات خود از این بدبختى نیافتم . اما به لطف خداى بزرگ برقى در دلم زد و به یاد بزرگ وسیله خدایى ، سالار شهیدان ، امام حسین افتادم . تنها را نجات و تاءمین آینده سعادت بخش خود را در گریستن براى امام حسین علیه السلام دیدم . درصدد بر آمدم که از اشک چشمم در راه امام حسین علیه السلام (براى شست و شوى گذشته تاریکم ) استفاده کنم . این فکر در من قوت گرفت و آن را عملى کردم . روزها زانوهاى غم در بغل مى گرفتم و به کنجى مى نشستم و یک یک مصیبتهاى سید شیهدان را به زبان مى آوردم و گریه مى کردم . هر بار که زوجه ام علت گریه را مى پرسید، عذرى مى آوردم ، و از جواب دادن خوددارى مى کردم . روزى به شدت مى گریستم و اشک از دیدگانم جارى بود. همسرم بسیار ناراحت و براى کشف حقیقت اصرار مى کرد، هر قدر خواستم از افشاى سوز درون ، خوددارى کنم نتوانستم . ناگریز گفتم : اى همسر عزیزم ! بدان من مسلمان بودم و هستم . براى رسیدن به وصال تو ظاهرا به دین نصارا در آمدم . اینک از فرط ناراحتى و رنج درونى خود به وسیله گریستن بر سالار شهیدان امام حسین علیه السلام از شکنجه روحى و ناراحتى خود مى کاهم و آرامشى در خویش پدید مى آورم ، بنابراین من هنوز مسلمانم و بر مصیبتهاى پیشواى سومم گریان هستم . وقتى همسرم به حقیقت حال من آگاهى پیدا کرد زنگ کفر از قلبش زدوده شد و اسلام اختیار کرد. هر دو نفر تصمیم گرفتیم مخفیانه مال خود را جمع آورى کنیم و به کربلا مشرف شویم و براى همه عمر مجاورت قبر مقدس امام را برگزیده و افتخار دفن در کنار مرقد امام حسین علیه السلام را به خود اختصاص دهیم . متاءسفانه پس از چند روزى همسرم بیمار گردید و به زندگى او پایان داده شد. اقوامش او را با طلاها و زیور آلات زنانه اش به رسم مسیحیان ، به خاک سپردند. تصمیم گرفتم از تاریکى شب استفاده کنم و جنازه بانوى تازه مسلمانم را از قبر بیرون آورم و به کربلا حمل نمایم . هنگامى که شب فرا رسید از خانه به سوى قبرستان رفتم و قبر همسرم را شکافتم تا جنازه او را بیرون آورم . ولى به جاى اینکه نعش عیالم را ببینم جنازه مردى بى ریش و سبیل نتراشیده اى مانند مجوس در قبر او دیدم . گفتم : عجبا! این چه منظره ایست ، آیا اشتباه کرده ام و قبر دیگرى را شکافته ام ؟ دیدم خیر، این همان قبر همسرم مى باشد و با خاطر پریشان به خانه رفتم و با همین حال خوابیدم . در عالم خواب ، گوینده اى گفت : خوشحال باش ملائکه نقاله ، جنازه عیالت را به کربلا بردند و زحمت حمل و نقل را از تو برداشتند. زن تازه مسلمانت اینک در صحن شریف امام حسین علیه السلام دفن است و جنازه اى که در قبر دیدى از فلان راهزن بود که به جاى او دفن شده ولى فرشتگان نگذاشتند که او در آنجا بماند. بعد از آن به کربلا آمدم و از خدام حرم جریان را پرسیدم ؟ جواب مثبت دادند و قبر را شکافتند، دیدم درست است . زیور آلات طلا را برداشتم و حضورتان آوردم تا به مصرفى که صلاح مى دانید برسانید. این بود داستان من و نجات یافتم به برکت توجهات امام حسین علیه السلام .(415) تا این جا شمه اى از اوضاع و احوال عالم برزخ و سئوال و فشار قبر و چیزهایى که باعث عذاب بدکاران و پاداش نیکان مى شود و شنیدن و صحبت کردن اموات در آن عالم و همچنین در رابطه با عالم ارواح و اجتماع آنها در ((وادى السلام )) نجف یا ((وادى برهوت )) یمن و انتقال جنازه ها را به آن دو وادى و چهره برزخى و ملکوتى نیکان و بدان ، بهشت و جهنم برزخى و ده ها داستان آموزنده دیگر به هر مناسبتى را بیان کردم . در ایام شهادت یگانه بانوى اسلام ملکه و سرور و بزرگ زنان اهل بهشت فاطمه زهرا علیهاالسلام در سوم ماه جمادى الثانى 1420 مطابق با 23 شهریور 1378 این جلد به پایان رسید. امید است به برکت و شفاعت آن شفیعه روز جزا و پدر و شوهر و فرزندانش ، مؤ منان حقیقى و پیروان راستین آنان به آسانى و سلامتى از این سفر طولانى و پرخطر و پر فراز و نشیب نجات یافته و با امنیت کامل وارد عالم قیامت شوند. نعمت اله صالحى حاجى آبادى 23 / 6 / 1378 ه ش
|
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:52 ع توسط جواد قاسم آبادی
کوثر، نهر بهشت برزخى
حال که بهشت برزخى و خصوصیات آن را دانستیم لازم دیدم درباره نهرهاى آن بهشت مطالبى از زبان امام صادق علیه السلام که به ((عبدالله سنان )) بیانم فرموده است را بنویسم . ((عبدالله بن سنان )) یکى از یاران امام صادق علیه السلام ، در رابطه با نهر کوثر برزخى ، چیزى را که از آن حضرت شنیده است چنین بازگو مى کند. از امام صادق علیه السلام پرسیدم : نهر کوثر چیست ؟ فرمود: طول و اندازه اش بین بصرى تا صنعاى یمن است . ((عبدالله )) تعجب کرد! حضرت فرمود: آیا دوست دارى آن را به تو نشان دهم ؟ عرض کردم : آرى ، فدایت شوم فرمود: دست مرا بگیر تا از شهر بیرون رویم . دست او را گرفتم تا بیرون شهر مدینه رفتیم . امام پاى مبارکش را به زمین زد و فرمود: نگاه کن . (ناگهان به امر امام پرده ملکوتى از پیش چشمم کنار رفت و عالم برزخ نمایان شد.) وقتى چشم گشودم نهرى بسیار بزرگ را دیدم که اول و آخرش پیدا نبود مگر موضعى که من و حضرت در آن جا ایستاده بودیم که مانند جزیره بود. نهرى به نظرم آمد که از یک طرف آن آب و از طرف دیگرش شیر مى رفت که از برف سفیدتر بود. از میان آن ، شرابى جارى بود که به نظر مى رسید مانند یاقوت سرخ است و چیزى نیکوتر و خوش نماتر از آن در میان شیر و آب ندیده بودم . گفتم : فدایت شوم . این نهر از کجا بیرون مى آید (و به کجا مى ریزد)؟ فرمود: این از چشمه هایى است که خداوند در قرآن ، وعده آن را داده و فرموده است : ((در بهشت چشمه اى از شیر و چشمه از آب و چشمه اى از شراب در این نهر جارى مى شود.))(399) در کنار آن نهر، درخت هایى دیدم که حوریان با گیسوان زیبا و شانه کرده در زیر سایه آن ها آرمیده و هرگز، مویى بدین زیبایى و خوبى ندیده بودم . در دست هر یک از آنها ظرفى که هرگز به خوبى آن در عمرم ندیده بودم وجود داشت . پس حضرت نزدیک یکى از آن ها رفت و اشاره فرمود که آب بده . آن حوریه ماه رو، جامى از شراب پر آب کرد و به دست آن حضرت داد، ایشان از آن آشامید. باز اشاره فرمود که آن را پر کند. آن حوریه جام را پر آب کرد و به آن حضرت داد. ایشان هم آن را به من دادند. من هم از آن ظرف آشامیدم . هرگز، ظرفى به زیبایى و شربتى به گوارایى آن ندیده و نچشیده بودم و از جهت لطافت و لذت بى مانند بود، بوى مشک و عنبر مى داد. عرض کردم : فدایت شود، هرگز مانند آن چه را که امروز دیدم ندیده بودم و تا حال گمان نکرده و تصور هم نمى کردم که چنین چیزى وجود دارد. فرمود: این کمترین چیزهایى است که خداوند براى پیروان و شیعیان ما مهیا کرده است . مؤ من هرگاه از دنیا برود. او را به سوى این محل و این نهر آورند، او در باغستان هاى آن گردش مى کند و از خوردنى ها و آشامیدنى هاى آن مى خورد و مى آشامد. دشمن ما چون از دنیا برود روحش را به وادى ((برهوت )) مى برند و در آن جا عذاب مى کنند و در عذاب آن ، همیشه مى ماند و از زقوم و حمیم آن به او مى خورانند و به حلق او مى ریزند. پس فرمود: پناه به خدا از آن وادى .(400)
|
بهشت برزخى وادى السلام است
انسان مایل است بداند هبشت برزخى که از آن تعبیر به بهشت دنیا شده کجا و در چه نقطه از زمین واقع شده است و انسان چه موقع داخل آن مى شود؟ بعد از آن که روح از عذاب و ثواب قبر فارغ شد و از عهده سئوال نکیر و منکر بیرون آمد، در قالبى داخل مى شود که مانند همین بدن است . ولى لطیف تر و سبک تر، به طورى که مى توان با آن پرواز کرد و مسافت هیا دور را با کمترین زمان طى نمود و از همه جا اطلاع پیدا کرد. وقتى روح در قالب مثالى قرار گرفت ، به عالم ارواح ملحق مى گردد. اگر از مؤ منان باشد به ((وادى السلام )) که همان بهشت دنیایى است پرواز مى کند. ارواح مؤ منان کلا در آن جا جمع و در ناز و نعمت اند. هر چیزى که در بهشت آخرتى موجود است نمونه اى از آن در بهشت برزخى موجود مى باشد. در آن جا، انواع میوه ها و نهرها، آبها و شرابها، غلامان و خادمان ، زنان زیبا و حورالعین ، انواع زینت و زیورها، باغ ها و بوستان ها، کاخ ها و منزل ها تخت ها و فرش ها و پرده هاى استبرق و ابریشمى و هر چیزى که تصور شود در آن جا موجود است . وقتى ارواح مؤ منان به آن جا داخل مى شوند، از میوه هاى رنگارنگ مى خورند، از آبها و چشمه هاى عسل ، از شیر و شراب و کوثر و سلسبیل مى آشامند، با زنان زیباى بهشتى و حورالعین ازدواج مى کنند و در کاخ ها و منزل هاى بهشت قرار مى گیرند، غلامان و خادمان آنان را خدمت مى کنند، از حله ها و زیورهاى بهشتى مى پوشند، تاج هاى بهشتى بر سر مى گذارند، حلقه حلقه دور هم مى نشینند و حکایت نفس مى کنند و به دیدن یک دیگر مى روند مانند وقتى که در دنیا بودند، عیش مى کنند و لذت مى برند. فرقى که بهشت برزخى با عالم دنیا دارد، این است که در آن جا تکلیف عبادت و بندگى از انسان برداشته مى شود، سختى و مشکلات وجود ندارد، کسالت و خستگى انسان از بین مى رود، پیرى و ناتوانى جاى خود را به جوانى و قدرت تبدیل مى کند، دردسر و درد اعضاء و جوارح نمى باشد، کمبود و جیره بندى مواد غذایى به چشم نمى خورد، شکایت از کسى نمى شود، ظلم و ستم ، حق کشى و ضایع کردن حق دیگران معنى ندارد، از خوردن و آشامیدن خسته نمى شوند، از کیف کردن و لذت بردن بى حال نمى گردند، از زیاد خوردن و زیاد آشامیدن شکمشان پر نمى شود، از زیادى رفت و آمد خسته نمى گردند، از کمبود وسایل زندگى و پذیرایى ناله و فریاد نمى کنند. به خلاف عالم دنیا که تمام دردها و رنج ها، ناراحتى ها و ظلم و ستم و کمبودها به حد اعلاى خود رسیده و همه را از پاى در آورده و زندگى مردم دنیا را به جهنمى تبدیل کرده است .
|
جهنم برزخى
اما آیاتى که دلالت بر جهنم و عذاب قبر و برزخ دارد از این قراراند. خداوند درباره به قوم نوح و عذاب دنیایى و آخرتى آن ها مى فرماید: قوم نوح به واسطه گناهانشان ((غرق شدند و آنها را بدون فاصله داخل آتش کردند، و یارانى جز خدا نیافتند که در برابر خشم او از آنها دفاع کند.(401))) آیه مى فرماید: قوم نوح بعد از غرق شدن ، بلافاصله داخل آتش شدند و این آتش همان جهنم برزخى است ؛ چرا که طبق گواهى آیات ، گروهى بعد از مرگ در عالم برزخ مجازات مى شوند.
پس آن قوم را غرق کرده ((الله ))
|
به برزخ فتادند در بطن نار(402)
|
در پایان آیاتى که درباره نجات مومن آل فرعون و عذاب فرعونیان نازل شده است . مى فرماید: ((عذاب هاى شدیدى بر آل فرعون نازل گردید.)) مجازات دردناک آن ها همان آتش است که هر صبح و شام بر آن ها عرضه مى شود و روزى که قیامت بر پا گردد دستور مى دهد آل فرعون را در شدیدترین عذاب وارد کنند.(403) آیه مى فرماید: آن ها صبح و شام بر آتش عرضه مى شوند. اما در قیامت آن ها را وارد شدیدترین عذاب مى کنند این به خوبى دلالت دارد که عذاب اول ، عذاب برزخى است که بعد از این عالم و قبل از قیام قیامت است ؛ به دنبال آن مى فرماید: روز قیامت آل فرعون را در شدیدترین عذاب قرار مى دهند.
خدایش نگه داشت از آن عدو(404)
|
به فرعونیا آن گه آمد عذاب
|
چسان سخت بود آن عتاب و عقاب
|
کنون نار برزخ همه صبح و شام
|
بر آنان همى عرض گردد مدام
|
چون وقت قیامت بیاید فرا(405)
|
خطاب آید انسان ز یکتا خدا
|
که فرعونیان را به روز حساب
|
امام صادق علیه السلام در این باره فرموده : عذاب صبح و شام قبل از روز قیامت است ؛ زیرا آتش قیامت صبح و شام ندارد. سپس فرمود: اگر آنها در قیامت ، تنها صبح و شام در آتش دوزخ عذاب شوند در میان این دو ئقت باید سعادت مند باشند در حالى که چنین نیست . این عذاب مربوط به برزخ است که پیش از قیامت بر آنان عرضه مى شود، آیا سخن خدا را (بعد از این جمله ) نشنیده اى که مى فرماید: ((هنگامى که قیامت بر پا شود فرمان داده مى شود، آل فرعون را در اشد عذاب وارد کنید.))(406) در این حدیث امام مى فرماید: آتش دوزخ جاودانه است و صبح و شام ندارد، آن چه که مجازاتش صبح و شام دارد عالم برزخ است . در حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم وارد شده است که : هنگامى که یکى از شما از دنیا مى رود جایگاه او را هر صبح و شام به او نشان مى دهند، اگر بهشتى باشد جایگاهش را در بهشت و اگر دوزخى باشد جایگاهى را در آتش ، به او نشان مى دهند و مى گویند: این جایگاه تو در روز قیامت است . از آیات و روایات گذشته معلوم شد: براى انسان بهشت و جهنم برزخى موجود است و این ها غیر از بهشت و جهنم قیامتى است و پس از آن که برزخ سپرى گردید و در صور دمیده شد، آن وقت انسان به بهشت یا جهنم قیامتى داخل مى شوند و جاودانه در آن جا مى ماند.
|
جهنم برزخى شخصى را سوزاند
جهنم برزخى نه تنها کسانى را که از دنیا رفته اند مى سوزاند بلکه آتش آن در همین دنیا کسانى را هم سوزانده است که مردم بعضى از آنها را با چشم خو دیده و مشاهده کرده اند. از جمله یکى از بزرگان نقل مى کند: در قریه و محل ما مسجدى وجود دارد و متولى آن ، شخصى به نام ((محمد بن اذینه )) است . این آقا، هم متولى مسجد و هم استاد و مدرس است . هر روز در وقت معینى به مسجد مى آمد و به شاگردان خود درس مى داد. روزى شاگردان هر چه منتظر شدند استاد نیامد. کسى را به دنبالش فرستادند و از احوالش سئوال کردند؟ در جواب گفتند: شیخ در اثر مریض و ناراحتى بسترى شده است . مى گوید: همه برخاستیم و به عبادتش رفتیم ، دیدیم که در رختخواب افتاده و قطیفه اى سرتاپایش را پوشانده است و ناله مى کند. دائما فریاد مى زند و مى گوید: سوختم ، وقتى احوالش را پرسیدیم . گفت : سرتاپایم مى سوزد مگر ران هاى پاهایم . پرسیدم چطور شده است که بدنت مى سوزد؟ گفت : شب گذشته خوابیده بودم ، در عالم خواب دیدم قیامت برپا شده است ، جهنم را آوردند و پل صراط را روى آن گذاشتند تا مردم از روى آن عبور کنند و به سور بهشت روند. من هم از جمله کسانى بودم که باید از روى پل رد شوم . حرکت کردم ، اما هر چه به جلو رفتم سخت تر و زیر پایم باریک تر مى شد و باریکى آن به اندازه مویى رسیده بود. در این بین دیدم زیر پایم آتش بسیار شعله ور است و مانند تکه هاى کوه موج مى زند. نزدیک بود در آتش جهنم سقوط کنم اما با پاى خود، خود را نگاه داشتم . بالاخره کار به جایى رسید که در جهنم افتادم . شراره آتش چنان مرا به پایین مى کشانید که دیگر چیزى را نمى دیدم ، وحشت و حیرت سر تا پاى مرا گرفته بود، هر چه دست به این طرف و آن طرف مى زدم به جایى نمى رسید و فریاد رسى هم در آن جا نبود. ناگاه به من الهام شد. مگر نه این است که على بن ابى طالب علیه السلام فریاد رس همه مى باشد. بى اختیار فریاد زدم و گفتم : یا على ! تا این جمله را بر دل و زبانم گذراندم ، نور على علیه السلام را بالا سر خود احساس کردم . وقتى سر خود را بالا نمودم ، دیدم آن حضرت روى پل صراط ایستاده است . فرمود: دست خود را به من بده . دستم را دراز کردم . وقتى حضرت على علیه السلام دست خود را دراز کرد آتش کنار رفت . من را از وسط آتش گرفت و بالا آورد و دست خود را روى رانهایم کشید از ترس و وحشت از خواب بیدار شدم . متوجه گردیدم که تمام بدنم مى سوزد جز همان جایى که على دست کشیده بود. وقتى آن عالم قطیفه را عقب زد دیدیم فقط قسمتهایى از رانش سالم است و بقیه بدنش مجروح و تاول زده بود. مدت سه ماه معالجه مى کرد تا سالم شد. هر وقت در مجلسى از او سئوال مى کردند و ایشان ماجرا را شرح مى داد از هول و وحشت ، ناراحت مى شد و تب مى کرد.(407)
|
فصل شانزدهم : انتقال جنازه ها
مقدمه
در پایان لازم دانستم براى آگاهى بیشتر، در رابطه با ملائکه نقاله و انتقال جنازه ها مطالبى را به عرض خوانندگان برسانم ؛ زیرا ممکن است بعضى فکر کنند همه انسان ها، وقتى از دنیا مى روند تا روز قیامت در قبرهاى خود مى باشند و از همان قبرها هم محشور مى شوند. در حالى که چنین نیست . بلکه ملائکه نقاله بعضى جنازه ها را ((وادى السلام )) نجف یا ((وادى برهوت )) یمن یا جاهاى دیگر که مناسبت با آنها را داشته باشد انتقال مى دهند. روایاتى در این رابطه آمده است : از جمله . رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند فرشتگانى را به نام ((ملائکه نقاله )) خلق کرده است که جنازه ها را به مکان هایى که مناسب آنها باشد انتقال مى دهند.(408) از میثم تمار نقل شده است که به حضرت على علیه السلام عرض کرد: فدایت شوم ، آیا اذن مى دهى جنازه برادرم را به سوى مدینه انتقال دهم ؟ فرمود: لازم نیست ، اگر برادر تو از صالحان باشد بدون این که بدانى و زحمتى درباره انتقال آن بکشى ، او را به آن مکان منتقل مى کنند.(409) از کمیل بن زیاد نقل شده است که گفت : از امیر المومنین علیه السلام شنیدم که فرمود: هر کجا مایل باشید اموات خود را دفن کنید؛ زیرا اگر آن ها از مؤ منان و صالحان باشند ملائکه نقاله آنان را در جوار بیت الله الحرام و مدینه منوره منتقل مى کنند و اگر از فاسقان و مجرمان باشند آن ها را نقل مى کنند و به سوى مکان هایى که اهل گناه و فاسقان دفن شده اند.(410) ابى بصیر گفت : با امام صادق علیه السلام سالى به حج رفتیم ، وقتى وارد مدینه شدیم رسول خدا را زیارت کردیم . در این بین مردى از بنى یقظان عرض کرد: یابن رسول الله ! این ها (برادران اهل سنت ) گمان مى کنند که آن دو (عمر و ابابکر) را زیارت مى نمایند و آن ها در این بقعه هستند. فرمود: ساکت باش ، آن ها دروغ مى گویند، به خدا قسم اگر قبر آنها رابشکافى ، مى بینى که داخل آن ها سلمان و باذراند. قسم به خدا که سلمان و اباذر از آن دو، سزاوارتراند که در این مکان و بقعه باشند ابابصیر عرض کرد: یابن رسول الله ! چگونه میتى را از قبرش منتلق مى کنند و دیگرى را در آن مى گذارند؟ فرمود: اى ابابصیر! خداوند متعال هفتاد هزار فرشته ، خلق کرده و آن ها را ((ملائکه نقاله )) مى گویند و آنان در تمام روى زمین پراکنده اند و جنازه هاى اموات را مى گیرند و در جایى که مناسب آن ها باشد دفن مى کنند. حتى آن ها جنازه را از داخل تابوت و کفن بر مى دارند و دیگرى را به جان آن مى گذارند به طورى شما نیم توانید ببینید و نه درک کنید و از قدرت پروردگار هم ، بعید نیست .(411) بعضى از بزرگان دین ، اعتقاد به ملائکه نقاله را جزء عقاید دینیه مى دانند و مى گویند: این هم یکى از برنامه هاى معاد است ، مانند اعتقاد داشتن به عذاب قبر و سئوال نکیر و کنمر و غیر این ها. بعد از ذکر احادیثى که در این باره بیان کردیم به بعضى از داستانها و وقایعى که در این باب وارد شده است مى پردازیم تا بهتر معلوم شود که فرشتگانى هستند جنازه هاى اموات را از مکانى به مکان دیگر که شایستگى آن ها را داشته باشد انتقال مى دهند. از جمله :
|
انتقال جنازه لواط کننده
روایت شده است : روزى عده اى غلامى را نزد عمر آورند و مدعى بودند که این غلام ارباب و آقاى خود را کشته است . عمر هم دستور داد: که غلام را به عوض آقایش به قتل رسانند. حضرت امیر المومنین علیه السلام در آن جا حاضر بود. از غلام سئوال کرد: که آیا مولایت را به قتل رسانده اى ؟ عرض کرد: بلى ، فرمود: به چه علت ؟ گفت : به جهت آن که مى خواست با من عمل لواط انجام دهد، راضى نشدم . پس دست ها و پاهاى مرا محکم بست و با زور با من عمل شنیع لواط را انجام داد (من هم ناراحت شدم و او را به قتل رساندم ). حضرت على علیه السلام از خویشان مقتول سئوال کرد: آیا جنازه را دفن کردید؟ عرض کردند: بلى ، یا امیر المؤ منین ! الان از دفن او فارغ شدیم و پیش شما آمدیم . حضرت رو کرد به سوى عمر و فرمود: دستور بده غلام را تا سه روز زندانى کنند و روز چهارم ، اولیاء مقتول حاضر شوند تا میان آن ها حکم کنم و قضیه را مشخص نمایم . روز چهارم ، اولیاء مقتول حاضر شدند. حضرت على علیه السلام دست عمر را گرفت و با مردم به سوى قبرستان رفتند و کنار قبر مقتول قرار گرفتند. فرمود: آیا قبر مقتول همین است ؟ عرض کردند: بلى ، فرمود: قبر را بشکافید و جنازه را بیرون آورید. وقتى خویشان مقتول خبر را شکافتند و داخل آن شدند جنازه را در قبر ندیدند. عرض کرند: یا امیر المؤ منین ! چیزى در قبر نیست و جنازه نابود شده است . حضرت فرمود: به خدا قسم دروغ نگفته ام و هرگز دروغ بر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم نبسته ام ! از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: هر کس عمل قوم لوط را انجام دهد و بدون توبه از دنیا رود همین قدر مهلت دارد که او را دفن نمایند و چون دفن کردند سه روز در قبر خود بیشتر نمى ماند که زمین او را به طرف قوم لوط مى اندازد و در قیامت هم با آن قوم محشور مى شود. پس از آن فرمود: غلام را آزاد کنید؛ زیرا آقاى خود را به حق به قتل رسانیده است و جرم و گناهى ندارد. در این هنگام عمر فریاد زد و گفت : یا على ! همه قضاوت هاى تو عجیب است و این از همه آن ها عجیب تر است ، خدا مرا بعد از تو باقى نگذارد.(412) در این حدیث آمده است : زمین او را به سوى قوم لوط انداخت البته زمین کنایه از ملائکه نقاله است ؛ زیرا ملائکه موکل زمین هم مى باشند.
|
جنازه اى را به نجف انتقال دادند
سید مرتضى خراسانى حکایتى از بعضى نیکان نجف اشرف نقل کرده است : عالمى از ساکنان نجف به مکه مشرف شده بود. هنگام مراجعت ، از حج در بیابانى دور از آبادى ، مریض مى شود و از دنیا مى رود. چون امیر حاج مرد ناصبى است نمى گذارد حجاج جنازه این عالم را به نجف اشرف منتقل کنند و مى گوید: باید جنازه در همین بیابان دور از آبادى دفن شود. حجاج هم ، جنازه را در همان بیابان دفن کردند، ولى از این کار بسیار ناراحت بودند، اما چاره اى جز این نداشتند پس از دفن او، خیمه اى بالاى قبرش زدند و یکى از حاجیان به نام ((شیخ محمد)) که از صالحان و مؤ منان بود بر سر قبر گذاشتند که شب را تلاوت قرآن کند و بقیه حجاج در خیمه دیگرى جمع شدند و براى او مجلس عزا تشکیل دادند و آن شب را بیدار ماندند. موقع سحر دیدند که ((شیخ محمد)) از خیمه اى که بالاى قبر آن عالم زده بودند مضطربانه بیرون آمده و با حالت تعجب مى گوید: ععع ((لاحول و لا قوه الا بالله و سبحان الله )) عععع و داخل خیمه دوستان خود شد. از تحیر و تعجب او سئوال کردند و گفتند: چرا ((شیخ )) را تنها گذاشتى و از کنار قبر او بیرون آمدى ؟ گفت : آن عالم به نجف اشرف منتقل شد. حاضرین از گفتار او خندیدند و گمان کردند مزاح مى کند. از او پرسیدند: آیا شوخى مى کنى ؟ گفت : به خدا قسم شوهى نمى کنم ! او را در حالت بیدارى و با همین دو چشم خود دیدم که به نجف رفت و با زبان خودم با او تکلم کردم و او جواب داد. حاضرین از کیفیت واقعه سئوال کردند: گفت : شب را مشغول تلاوت قرآن بودم . هنگام سحر تجدید وضو کردم و مشغول نماز شب شدم . بعد از نماز شب باز مشغول تلاوت قرآن شدم . ناگاه صداى پاى اسبى به گوشم رسید و صداى صیحه او را شنیدم . چون نظر کردم دو نفر را در عقب خیمه دیدم که با سه اسب ایستاده اند و گویا منتظر کسى هستند. ناگهان متوجه شدم که آن مرحوم ، با لباس هاى فاخر و زیبا و با هیئتى نیکو مهیاى بیرون آمدم از خیمه است . چون نظرش بر من افتاد با عجله از خیمه بیرون آمد و به سوى آن دو نفر رفت . آن ها هم رکاب اسب او را گرفتند و سوارش کردند و خودشان هم ، سوار شدند و مانند ملازمان و نوکران ، از عقب او به راه افتادند و مى خواستند به سرعت به سوى نجف روند. چون این حالت را دیدم . به سرعت رکاب او را گرفتم و گفتم : کجا مى روى ؟ گفت : به نجف ، گفتم : من هم ، همراه شما مى آیم . در جواب گفت : الان ممکن نیست . گفتم : رکاب شما را رها نمى کنم و با شما خواهم آمد. فرمود: بعد از سه روز دیگر خواهى آمد و از نظر من غایب شدند. حجاج از گفته او تعجب کردند، بعضى هم او را تکذیب نمودند. ((شیخ محمد)) گفت : علامت صدق گفتارم آن است که بعد از سه روز دیگر فوت نمایم . اگر چنین شد، بدانید راست گفتم : ((شیخ محمد)) تا دو روز سالم بود چون روز سوم شد تب کرده و در همان روز از دنیا رفت .(413)
|
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:51 ع توسط جواد قاسم آبادی
فصل سیزدهم : ارواح کفار در برهوت
ارواح کفار و مشرکان در کجا اجتماع مى کنند؟
حال که دانستیم ارواح مؤ منان در وادى السلام نجف اجتماع مى کنند. لازم مى دانم این مطلب را هم تذکر دهم که آیا ارواح کفار و مشرکان در کجا اجتماع مى کنند؟ ارواح کفار و مشرکان ، معاندان و منافقان و گناهکارانى که قابل عفو و بخشش نباشند در ((وادى برهوت )) یمن خواهند بود.(370) در آن جا چاهى وجود دارد و در آن چاه ، مارهاى سیاه ، عقربها، افعى ها، جغدها و حیوانات وحشى آن قدر فراوان است که کسى قدرت عبور از آن جا را ندارد. آن چاه به قدرى عمیق است که کسى قدرت پائین رفتن از آن را ندارد و گرماى سوزان و طاقت فرسایى دارد که دقیقه اى از آن قابل تحمل نیست . در این باب هم روایاتى وارد شده است . از جمله : امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: بدترین آبهاى روى زمین ، آب ((وادى برهوت )) مى باشد و آن سرزمینى است در ((حضر موت )) که در اطراف یمن واقع شده است ، تمامى ارواح کفار پس از مرگشان در آن سرزمین گرد هم جمع مى شوند. نیز فرمود: بدترین چاهى که در آتش واقع شده است ، چاه ((برهوت )) است که در آن ، ارواح کفار و معاندین مى باشند.(371) حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: در پشت یمن یک ((وادى )) است که به آن ((برهوت )) گفته مى شود. در آن جا هیچ کسى همسایه انسان نیست و هیچ فردى سکونت ندارد مگر مارهاى سیاه و جغد. در آن ((وادى )) چاهى است به نام ((بلهوت )) که هر صبح و شام ارواح مشرکان را به آنجا مى برند تا از آبى که چون فلز گداخته ، گرم و سوزان و با چرک مخلوط با خون است بیاشامند.(372) نیز فرمود: وقتى دشمنان ما اهل بیت از دنیا مى روند، روحشان را به سوى ((وادى برهوت )) مى برند و آنها را در آن جا تا روز قیامت شکنجه و عذاب مى کنند و از زقوم آن مى خورند و از آب کثیف و جوشان آن مى آشامند. (پناه بر خدا از عذاب سخت این وادى !)(373) محمد بن مسلم گفت : مرد عربى به محضر مبارک امام محمد باقر علیه السلام آمد. حضرت فرمود: اى اعرابى ! از کجا آمده اى ؟ عرض کرد: از احقاف عاد. بعد از آن گفت : ((وادى )) سیاه و تاریکى را دیدم که پر از جغدها و بوم ها بود و به اندازه اى آن ((وادى )) بزرگ بود که انتهاى آن دیده نمى شد. حضرت فرمود: آیا مى دانى آن کدام ((وادى )) است ؟ عرض کرد: سوگند به خدا نمى دانم . فرمود: آن ، ((وادى برهوت )) است که در آن ، روح هر کافرى مى باشد. (374) در نامه اى که پادشاه روم براى حضرت على علیه السلام فرستاد که عالم اهل بیت خود را بفرست تا سئوالاتى از او بکنم ، حضرت على علیه السلام هم امام حسن را فرستاد. پادشاه روم از ایشان پرسشهایى نمود. از جمله : پرسید ارواح کفار و محل اجتماع آنان در کجا است . امام حسن علیه السلام فرمود: در وادى ((حضر موت )) در پشت شهر یمن . سپس فرمود: خداوند آتشى را از طرف مشرق و آتشى را از طرف مغرب بر مى انگیزد و به دنبال آن دو باد را بر مى انگیزد، پس از آن مردم محشور مى شوند.(375) آرى ، کفار و مشرکان ، بى دینان و از خدا بى خبران ، دو رویان و منافقان ، ملحدان و معاندان ، ظالمان و ستم پیشگان و کسانى که بویى از انسانیت نبرده اند و دستشان از علم و معرفت کوتاه و جان و قلبشان از جام سرشار آب زلال نبوت و ولایت معصومین علیهم السلام سیراب نگشته است ، در میان مارهاى سیاه و جغدها و حیوانات و حتى گرماى سوزان ((وادى برهوت )) یمن اجتماع مى کنند.
ذره ذره کاندرین ارض و سماست
|
جنس خود را همچو کاه و کهریاست
|
نوریان مر نوریان را جاذبند
|
ناریان مر ناریان را طالبند
|
چقدر گذشت زمان ، براى اهل ((وادى برهوت )) دلگیر کننده و سخت ، پرماجرا و دراز و طولانى و کوبنده است گویى هر لحظه اى از گذشت آن ، سالها بلکه قرنها طول مى کشد و آنها را در غل و زنجیر کشیده و در زندانهاى تنگ و تاریک ، مخوف و پروحشت زندانى کرده اند و هر صبح و شام نمونه اى از عذاب و شکنجه روز قیامت را به آنان مى چشانند. چقدر، همنشینى با افرادى ناباب و همه رنگ براى اهل آن وادى ناخوشایند و دلگیر کننده و غم انگیز و حسرت آور است . چقدر، شنیدن صداى دل خراش آنان و فریاد و ناله جانسوز اهل آن وادى و تازیانه و گرزهاى آتشینى که بر پیکر آنان فرود مى آید و غرش آتش و غل و زنجیرهایى که به دست و پاى آنان بسته شده و در اثر این طرف و آن طرف کشیدن مجرمان صداى آنها بلند است ، و کسى را تحمل شنیدن آن صداها نیست . (پناه مى بریم بر خدا از چنین وادى ). پس انسان باید در این دنیاى فانى و زودگذار به هوش باشد که فریب آن را نخورد و زرق و برق آن ، چشم او را خیره نکند، کارى انجام ندهد که وقتى عمرش به پایان رسید و از دنیا رفت در عالم برزخ و قبر گرفتار عذاب و شکنجه باشد و در ((وادى )) پر خطر برهوت گرفتار نیش مارها و عقربها شود، غذاهاى تلخ و میوه هاى زقومى و حنظلى و آبهایى همچون فلز گداخته شده پر جوش و پر حرارت و آبهایى همچون چرک و خون مخلوط به هم ، بد بو و بد طعم گرفتار شود و در قیامت شفاعت پیامبر صلى الله علیه و آله و آل او شامل حالش نشود. شفاعت کنندگان شامل حال مجرمان نمى شود، حتى اگر مؤ منانى نیز کردارشان بد و ناپسند باشد از آنان شفاعت نمى کنند و ایشان را گوشمال مى دهند. امام صادق علیه السلام فرمود: اما در قیامت همه شما به واسطه شفاعت پیامبر مطاع ، یا وصى او، در بهشت هستید ولیکن من از برزخ شما نگران و در هراس مى باشم .(376)
|
به واسطه سه گناه در برهوت
ممکن است مؤ منین هم ، براى بعضى از گناهانى که توجه به آن ندارند داخل ((وادى )) برهوت شوند و در آن جا عذاب گردند. نقل شده است : یکى از نیکان به نام ((شیخ عبدالطاهر)) خراسانى در آخر عمرش به سمت مکه معظه حرکت کرد و تصمیم گرفت در آن جا بماند تا بمیرد. در آخر عمرش یک نفر، کیسه جواهر و پول نقدى داشته و مى خواسته آنرا پیش شخص امینى به عنوان امانت بگذارد ((شیخ عبدالطاهر)) را به او معرفى مى کنند و مى گویند: ایشان در مکه معظمه مورد اعتماد مردم است . آن مرد هم پیش او مى رود و امانت خود را به دست او مى دهد تا موقعى که لازم دارد از او پس بگیرد. بعد از مدتى ((شیخ )) از دنیا مى رود، بعد از مرگش صاحب امانت براى مطالبه امانتش به درب خانه او مى رود و امانت خود را طلب مى کند. به او مى گویند: ((شیخ )) از دنیا رفته است . پیش وارثان او مى رود و مطالبه امانت خود را مى کند. وارثین مى گویند: اطلاع نداریم و نمى دانیم امانت شما را کجا گذاشته است . آن مرد حیران مى شود و نمى داند چه کند. ولى شنیده بود که ارواح مؤ منان در ((وادى السلام )) آزاد هستند و با هم ماءنوس اند. متوسل مى شود و مى گوید: خدایا! وسیله اى فراهم کن که من این میت را ببینم و سراغ امانتم را از او بگیرم ، ولى به نتیجه نمى رسد. پس از مدتى به بعضى از اهل اطلاع داستان خود را نقل مى کند و مى گوید: چگونه است که هر چه توسل پیدا مى کنم او را نمى بینم ؟ به او گفتند: شاید روح او در ((وادى برهوت )) که براى اشقیاء آماده شد است ، جاى داشته باشد و آن وادى در یمن است (وادى مهیبى که داراى چاه هاى وحشتناکى است و نقل شده : صداهاى ترسناکى از آن به گوش مى رسد و همه از شنیدن آن صداها وحشت مى کنند.) او هم به سوى یمن و ((وادى برهوت )) حرکت مى کند و در آنجا مشغول دعاء و توسل و نماز و روزه مى شود تا این که روزى روح ((شیخ عبدالطاهر)) را مشاهده مى کند. سئوال مى نماید: آیا شما جناب ((شیخ )) هستید؟ مى گوید: آرى ، گفت : مگر شما همان کسى نیستید که مجاور مکه بودید؟ گفت : چرا؟ سئوال مى کند: امانت من چه شد؟ چرا در این جا هستى ؟ تو باید در ((وادى السلام )) باشى . در جواب مى گوید: اما امانت تو را در فلان کوزه در فلان قسمت از خانه خود زیر زمین پنهان کرده ام . تو به سراغ آن نیامدى تا این که من از دنیا رفتم . الان برو به وارثین من ، آن جا را نشان بده و امانت خود را بگیر. اما سئوال کردى چرا من اینجا هستم ؟ باید بگویم : سه گناه باعث شد که من را در این ((وادى )) بیاورند و مورد عذاب قرارم مى دهند. 1 - به من گفتند: تو در خراسان اقوام خود را ترک کردى و در مکه ماندى . 2 - گفتند: یک دینار به غیر مستحق پرداخته اى . 3 - گفتند: عالمى در کنار منزل تو منزل داشت به او اهانت مى کردى و از او احترام نمى نمودى . خداوند به واسطه این سه عمل مرا به اینجا آورد و عذاب کرد.(377)
|
ارتباط مستقیم با اهل دنیا
گاهى ارواح در عالم خواب با اهل دنیا تماس برقرار مى کنند و مطالبى در میانشان رد و بدل مى شود و حتى خبرهاى غیبى را به اهل دنیا مى دهند. گاهى در بیدارى مستقیما با اهل خود تماس برقرار مى کنند و با یکدیگر ملاقات مى نمایند. به چند نمونه از آنها توجه کنید. 1 - عبیدة بن عبدالله از موسى بن جعفر علیه السلام نقل کرده است : امام موسى علیه السلام فرمود: با پدرم (امام صادق ) براى سرکشى به بعضى از اموالش از مدینه خارج شدیم و به سوى عریض (378) حرکت کردیم ، چون به بیابان رسیدیم ، پیرمردى که موهاى سر و صورتش سفید شده بود بر پدرم وارد شد و سلام کرد. پدرم پیاده شد و به نزد او رفت و مشغول صحبت شدند. مى شنیدم که به آن پیرمرد مى گفت : فدایت شوم و مدت طولانى با هم نشستند و از یکدیگر پرسشهایى کردند. پس از مدتى ، آن پیرمرد بلند شد و با پدرم وداع و خداحافظى کرد و رفت . پدرم ایستاد و پیوسته به پشت سرش نظر مى کرد تا او از نظرها پنهان شد. عرض کردم : اى پدر جان ! این پیرمرد چه کسى بود که با او سخن گفتى و با گرمى و مهربانى برخورد نمودى . تا حال ندیده بودم با هیچکس دیگر چنین سخن گفته باشى ؟ فرمود: اى فرزند! آن پدرم امام محمد باقر علیه السلام بود.(379) اعمالى که انسان در دنیا انجام مى دهد (خوب باشد باید در قبر تجسم پیدا مى کنند و) تا روز قیامت همنشین او خواهند بود. بعد از آن که او را محاکمه کردند (و حساب خوب و بدش را رسیدند) او چه داخل بهشت شود یا داخل جهنم ، باز از او جدا نمى شوند. 2 - قیس بن عاصم مى گوید: با جماعتى از بنى تمیم خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله رسیدیم ، در حالى که ((صلصال بن لهس )) در پیش آن حضرت بود. عرض کردم : یا رسول الله ! ما را موعظه کن ، موعظه اى که به واسطه آن نفع ببریم ؛ زیرا ما مردمى هستیم در بیابان ها و صحراها زندگى مى کنیم و ممکن نیست که هر روز به خدمت شما برسیم و از شما موعظه و پند بگیریم . فرمود: اى قیس ! با هر عزت ذلتى و بعد از زندگى ، مرگ و با دنیا آخرت و براى هر چیز حسابى و بر هر چیز رقیب و نگهبانى و براى هر حسنة و کار نیک ثوابى ، و براى هر کار زشت و گناه عقابى است . بعد فرمود: اى قیس ! حتما با تو ((قرین و همنشینى )) دفن مى شود و تو نیز با او دفن خواهى شد، در حالى که او زنده است و تو مرده اى . اگر او داراى کرامت و بزرگوارى و نیک نفسى باشد ترا گرامى مى دارد، و اگر فرومایه و پست باشد به تو بدى مى کند و ناراحتى به وجود مى آورد و تو را تسلیم حوادث مى نماید و سرانجام فقط او با تو محشور مى شود و تو هم با او محشور مى شوى . سئوالاتى که از تو مى شود فقط درباره اوست نه کس دیگر. سعى کن آنرا به صورت نیک و شایسته اى اختیار کنى و همنشینى صالح برگزینى . اگر او ((صالح )) باشد با او انس مى گیرى و شاد مى شوى و اگر فاسد و بدبو باشد به جز وحشت و نگرانى براى تو چیز دیگرى نیست و آن فقط ((عمل )) تو است که مجسم شده و در قبر و قیامت با تو همراه خواهد بود. بعد از آن که موعظه هاى حضرت پایان یافت : ((صلصال بن دلهس )) آنها را به شعر در آورد و براى حضرت رسول و قیس بن عاصم خواند. معنى فارسى اشعار چنین است . ((از اعمال و کردار خویشتن ، دوستى براى خود برگزین ؛ زیرا رفیق آدمى ، در قبر و عالم برزخ همان اعمال او مى باشند که تجسم یافته اند.)) ((اى انسان ! بناچار باید همنشین خود را براى بعد از مرگ (عالم برزخ ) و روز قیامت انتخاب کنى و آماده سازى .)) ((پس اگر به چیزى سرگرم مى شوى مراقب باش که جز به آنچه خدا مى پسندد مشغول چیز دیگرى نباشى .)) ((آدمى پس از مرگ و در عالم برزخ جز با کردار و اعمال خویش قرین و رفیق نمى گردد.)) ((همانا آدمى در خانواده خود میهمانى بیش نیست که اندکى در میان ایشان درنگ مى کند و پس از آن کوچ مى کند و مى رود(380).))
|
فصل چهاردهم : صورت انسان در عالم برزخ
مقدمه
وقتى انسان از دنیا مى رود عالم او عوض مى شود، دنیا عالمى است که در آن سعادت و شقاوت ، حق و باطل ، دروغ و راست ، خلوص و آلودگى ، نظافت و خباثت ، کفر و ایمان ، صالح در هم آمیخته است . اما عالم قبر و برزخ عالم صدق و حقیقت و واقعیت محض است . اخلاق و افعال و اعمالى که انسان در دنیا انجام مى دهد، در عالم برزخ به صورت واقعى خود جلوه مى کنند. ظاهر و باطن در آنجا اختلافى ندارند و هر دو، یک حقیقت واحداند. اخلاق و افعال و اعمالى که انسان در دنیا انجام مى دهد، در عالم برزخ به صورت واقعى خود جلوه مى کنند. ظاهر و باطن در آنجا اختلافى ندارند و هر دو، یک حقیقت واحدند. راه سعادت و شقاوت براى هر کس در این دنیا تا هنگام مرگ مشخص نیست ولى به مجرد مردن ، راه انسان یک سره به سوى بهشت و یا جهنم مى شود. اعمالى و افعالى که انسان در دنیا انجام داده است به صورتهاى واقعى برزخى براى انسان جلوه گر و مجسم مى شوند. اعمال انسان نیک باشد یا بد، در عالم برزخ مجسم مى شوند و صورتى مخصوص به خود دارند. اعمال نیک در آن جا به صورت شخصى زیبا و قد رعنا و خوش اخلاق جلوه مى کند. انسان به او مى گوید: چه کسى هستى ، تا به حال صورتى زیباتر با لباس عالى تر و بوى خوشتر از تو ندیده ام ؟ در پاسخ مى گوید: همان عمل نیک تو هستم . عمل صالحى که در دنیا انجام دادى و تا روز قیامت با تو هستم و جدا نمى شوم . اعمال قبیح و زشتى که انسان در دنیا انجام مى دهد به صورت زشت و بدقیافه و بد خلق با لباس کثیف و بوى گند، مجسم مى شود. انسان به او مى گوید: کیستى ؟ تا به حال صورتى مانند تو زشت و بدقیافه و بویى چون بوى تو زنند ندیده ام ؟ در جواب مى گوید: عمل بد و ناپسند تو هستم ، همان عمل زشت و قبیحى که در دنیا انجام مى دادى . تا روز قیامت هم با تو هستم و جدا نمى شوم . اعمالى که انسان در دنیا انجام مى دهد دو صورت دارد. اول ، صورت ظاهر که همان پیکره و جسد عمل است . دوم ، صورت باطن که همان روح و جان عمل است . انسان از آن خبر ندارد تا اینکه در عالم برزخ آشکار شود. مثلا، موقعى که انسان نماز مى خواند ممکن است براى خدا و به فرمان او آن را انجام داده باشد و ممکن است براى ریا و خودنمایى باشد. پس روح نماز دو تا شد در حالى که پیکره آن ، که همان عمل ظاهرى است یکى مى باشد. اگر براى خدا باشد با صورتى زیبا و خوش لباس ، خوش خو و خوش بو به طورى مجسم مى شود که انسان از دیدن آن لذت مى برد و اگر براى خودنمایى و ریا باشد به صورت زشت و کریه ، بدقیافه ، بدخو و بدجلوه مى کند به طورى که انسان از دیدن آن ناراحت و شرمنده مى شود. در این جا مناسب است صورتهاى برزخى بعضى از افراد و بعضى از چیزها را بیان کنیم و آنها از این قرارند.
|
صورت برزخى مردم را نشان داد
افرادى که در دنیا زندگى مى کنند، در ظاهر همه آنها به صورت انسانند. بیننده ، آنها را انسان حساب مى کند. ولى اخلاق آنان متفاوت است . اختلاف اخلاقى و تفاوت ملکات و غریزه ها، موجب اختلاف شکلها و صورتها مى گردند و آنها در برزخ و قیامت با صورتهاى گوناگون و متفاوت وارد مى شوند. از ابى بصیر روایت شده است که گفت : در خدمت امام جعفر صادق علیه السلام به حج مشرف شدیم ، هنگامیکه در حال طواف بودیم . عرض کردم : فدایت شوم ، اى فرزند رسول خدا! آیا تمام این خلق را مى آمرزد و از گناهان آنان صرفنظر مى کند؟ فرمود: اى ابوبصیر! اکثر این افرادى که مى بینى از میمون ها و خوکها هستند. ابوبصیر مى گوید: عرض کردم : آنان را به من نیز نشان بده . آن حضرت تکلم به کلماتى کرد و پس از آن دست خود را روى چشمان من کشید. ناگهان آنها را که نه صورت خوک و میمون بودند دیدم و این امر موجب وحشت من شد. آن حضرت دوباره دست خود را بر چشمم کشید، آنها را به همان صورتهاى اولیه مشاهده کردم . سپس فرمود: یا ابا محمد (کنیه ابابصیر است ) شما در میان بهشت خوشحال و مسرورید و در طبقات آتش شما را مى جویند و یافت نمى شوید. سوگند به خدا که سه نفر از شما در آتش با هم نخواهید بود. سوگند به خدا دو نفر از شما با هم نخواهید بود. سوگند به خدا یک نفر هم نخواهد بود. (کنایه از اینکه شمایى که ظاهر و باطنتان یکى است و مؤ من حقیقى هستید به شکل حیوانات نمى شوید و در جهنم نمى روید او در صحراى قیامت و برزخ به شکل انسان وارد مى شوید.)(381)
|
صورت برزخى مردم در حج
نقل شده است که : در سالى که تعداد زیادى از مردم به حج و زیارت خانه خدا رفته بودند، سروصدا و رفت و آمد اجتماعات بسیار به چشم مى خورد. ابوبصیر به حضرت امام محمد باقر علیه السلام عرض کرد: یا بن رسول الله ! (امسال ) چقدر حاجى زیاد و ناله و فریاد بسیار است . حضرت فرمود: بلکه چقدر ناله و فریاد بسیار و حاجى کم است ؟ سپس فرمود: اى ابا بصیر؟ آیا دوست دارى که راستى گفتار مرا دریابى و آن چه را که گفتم با دیدگان خود ببینى ؟ پس حضرت دست به چشمان او مالید و دعایى خواند، چشمان ابوبصیر که سابقا نابینا بود بینا شد. حضرت فرمود: اى ابوبصیر! نگاه کن به سوى حاجى ها! ابوبصیر مى گوید: نگاه کردم دیدم اکثر مردم از میمون ها و خوکها هستند و مؤ من در میان آنها، همچون ستاره تابان در شب تاریک مى درخشد. عرض کرد: راست گفتى اى مولاى من ! چقدر حاجى کم و ناله و فریاد بسیار است . پس دوباره آن حضرت دعایى خواند و دست به چشمان ابوبصیر کشید به حالت اول درآمد و نابینا شد. از علت نابینایى خود سئوال کرد. حضرت فرمود: خدا به تو ستم نکرده و اینطور درباره تو پسندیده است .(382)
|
صورت برزخى خود و دیگران را دید
نقل شده است : شخصى از اهل فکر، در گوشه اى از صحن حضرت امام رضا علیه السلام نشسته و در دریاى از تفکر فرو رفته بود. یک مرتبه حالتى به او دست داد، صورت ملکوتى افرادى را که در صحن مطهر بودند مشاهده کرد. دید خیلى عجیب است ! صورتهاى مختلف زننده و ناراحت کننده از اقسام حیوانات ، بعضى از آنها، صورتهایى بود که از شکل و قیافه چند حیوان حکایت مى کرد. درست مردم را تماشا کرد، دید در بین جمعیت کسى نیست که صورتش سیماى انسان باشد مگر یک نفر سلمانى که در گوشه صحن ، کیف خود را باز کرده و مشغول اصلاح و تراشیدن سر کسى است و فقط او به شکل و صورت انسان مى باشد. آن شخص با عجله خود را از بین جمعیت به او که نزدیک در صحن بود رسانید، سلام کرد و گفت : اى آقاى سلمانى ! مى دانى چه خبر است ؟ او خندید و گفت : آقا تعجب مکن ، آئینه را بگیر و خودت را نگاه کن ؟ وقتى آئینه را گرفت و در آن نگاه کرد، دید صورت خود او هم به شکل حیوانى است . عصبانى شده و آئینه را بر زمین زد. سلمانى گفت : اى آقا! برو خودت را اصلاح کن آئینه گناهى ندارد.(383)
|
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:51 ع توسط جواد قاسم آبادی
صورت ملکوتى ده طایفه
از براء بن عازب نقل شده است که گفت : معاذ بن جبل در خانه ابو ایوب انصارى نزدیک رسول خدا صلى الله علیه و آله نشسته بود. معاذ از رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره آیه : یوم ینفخ فى الصور فتاءتون افوجا(384) سئوال کرد. حضرت در پاسخ فرمود: اى معاذ! از امر عظیمى پرسش کردى ! آنگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله بگریست و فرمود: ده طایفه از امت من متفرق محشور مى شوند به طورى که خداوند آنها را از مسلمانان دیگر جدا کرده و صورتهاى آنها را به چهره هاى گوناگونى تبدیل نموده است . گروهى از آنان به صورت بوزینه محشور مى شوند، آنان سخن چینانند. گروهى به صورت خوک اند و آنان حرام خورانند. گروهى صورتهایشان به طرف پایین و پاهایشان به طرف بالا قرار دارد و بدین کیفیت روى زمین محشر کشیده مى شوند، آنان ربا خوارانند. گروهى نابینا هستند و در حال کورى به این طرف و آن طرف متحیرانه مى دوند. آنان کسانى هستند که در وقت حکم کردن ، مراعات عدالت را ننموده و در بین مردم ، جور و ستم روا داشته اند. گروهى کر و لالند و تعقل و ادراک ندارند. آنان کسانى هستند که به کردار و اعمالى که انجام مى دهند خودپسندانه مى نگرند. برخى زبانهایشان در حالى که روى سینه هایشان افتاده آن را مى جوند و از دهان آنها چرک و خون جارى است . به طورى که اهل محشر از این منظره نفرت کنند، آنان علما و خطبایى هستند که گفتار با کردارشان مطابقت ندارد. بعضى دستها و پاهایشان بریده است ، آنان کسانى هستند که همسایگان خود را اذیت و آزار مى دهند. بعضى دیگر به شاخه هایى از آتش به دار آویخته شده اند، آنان جاسوسان و نمامانى هستند که در نزد سلطان ، به ضرر مردم سخن چینى و سعایت مى کنند. عده اى هستند که بوى گندشان از بوى جیفه و مردار بیشتر است . آنان افرادى هستند که از لذتها و شهوتها پیروى کرده و از اموال خود حق خدا را نمى دهند. گروهى دیگر کسانى هستند که لباسهایى از ((قطران )) و تیر پوشیده اند و آنها به بدنشان چسبیده است . آنان اهل کبر و خودپسندى و تفاخر هستند.(385) در این روایت شریفه خصوصیات صورتهاى ملکوتى اهل گناهان کبیره ، بیان شده است بالاخص آنان که به صورتهاى میمون و خوک در محشر حضور پیدا مى کنند.
در آن روز کاندر دمندى به صور
|
گشوده شود ز آسمان چند باب
|
جبالند(386) آن روز هم چون سراب |
|
صورت برزخى ذکر خدا
هر کار و عملى که انسان در دنیا انجام دهد در عالم برزخ با صورت ملکوتى و جلوه مخصوص به خود بروز و ظهور مى کند. اگر او کارى ناپسند انجام داده باشد جلوه برزخى آن ، موقع دیدن آن کار براى ایشان ناخوش آیند است و اگر کار پسندیده و خوبى انجام داده باشد جلوه ملکوتى آن موقع مشاهده اعمال ، براى او زیبا و خوش قیافه است و انسان از دیدن آن شاد مى شود و لذت مى برد. یکى از کارهاى خوب و پسندیده ، ذکر خدا گفتن است که جلوه برزخى آن ، براى صاحبش مسرت بخش و فرح انگیز مى باشد. حضرت صادق علیه السلام از جدش رسول خدا، روایت کرده که آن حضرت فرمود: هنگامى که مرا به آسمان بردند، داخل بهشت شدم ، دیدم آن حضرت فرمود: هنگامى که مرا به آسمان بردند، داخل بهشت شدم . دیدم آن جا زمین هاى بسیارى بدون زراعت و کشت مانده است و فرشتگانى را دیدم که در آن جا، گاهى مشغول کار مى شوند، خشتى از طلا و خشتى از نقره روى هم مى گذارند و ساختمان بنا مى کنند و گاهى دست از کار مى کشند و استراحت مى نمایند. به فرشتگان گفتم : به چه علت شما گاهى مشغول ساختن مى شوید و گاهى دست از آن برمى دارید و بیکار مى مانید؟ فرشتگان گفتند: وقتى نفقه و بودجه و مصالح براى ما برسد مشغول کار ساختمان مى شویم و هنگامى که مصالحى براى ما نرسد دست از کار بر مى داریم و صبر مى کنیم تا موقعى که نفقه و امکانات براى ما برسد. حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم به آنان فرمود: نفقه و بودجه شما چیست ؟ گفتند: نفقه ما ذکر گفتن مؤ من در دنیا است . وقتى مؤ من بگوید: ((سبحان الله ، لا اله الا الله ، الله اکبر)) ما هم براى او ساختمان بنا مى کنیم و زمانى که از گفتن ذکر لب فرو بندد و مشغول کارى دیگرى شود ما نیز از کار کردن دست بر مى داریم .(387) نیز آن حضرت فرمود: زمانى که به باغ هاى بهشت مرور کردید در آن ها بگردید و از میوه هاى آن ها استفاده کنید. عرض کردند: یا رسول الله ! مراد از باغ هاى بهشت چیست ؟ فرمود: مجالسى که در آن جا ذکر خداوند عزوجل کرده شود. حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم روزى عبورشان به مردى افتاد که در باغ خود مشغول کاشتن درخت بود. ایستاد و فرمود: اى مرد! آیا مى خواهى ترا راهنمایى کنم برکاشتن درختانى که ریشه آن ها ثابت تر و رشدشان سریع تر و میوه شان خوش بوتر و بادوام تر است ؟ عرض کرد: بلى ، یا رسول الله ! فرمود: وقتى که صبح یا شام کردى بگو! ((سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر)) در این صورت خداوند متعال براى هر تسبیحى ده درخت از انواع میوه ها در بهشت براى تو کشت مى کند.(388) و فرمود: کسى که دوست دارد، در باغ هاى بهشت بچرد و از میوه هاى آن بخورد زیاد فکر خداوند متعال را گوید و کسى که زیاد ذکر خدا را گوید: خداوند او را در سایه هاى درختان بهشت قرار دهد.(389) از این چند روایت به دست مى آید که جلوه ملکوتى و برزخى ذکر خدا، درخت و میوه و سایه و نسیم فرح انگیز بهشت است .
|
صورت برزخى اعمال مؤ من
هر عملى که انسان در دنیا انجام مى دهد دو صورت پیدا مى کند. صورت ظاهرى و باطنى . صورت ظاهرى آن ، همان اعمالى است که در دنیا انجام مى دهد و چیزهایى است که مشاهده مى شود. مانند ظاهر نماز و قرآن خواندن ، احسان و نیکى کردن ، جهاد و مبارزه نمودن ، ظلم و ستم روا داشتن ، قتل و غارت و فساد و جنایت کردن ، غیبت و تهمت زدن و هتک آبروى مردم نمودن است . صورت واقعى اعمال ، غیر از این ها است که ذکر شد. هر عملى که در دنیا انجام مى گیرد. بعد از مرگ ، در عالم برزخ و قیامت تجسم پیدا مى کند و به صورت هاى گوناگونى در مى آید مثلا نماز شب ، صورت واقعى آن چراغ و روشنى در قبر است ، قرآن خواندن ، به صورت واقعیش جوان زیبا در قیامت است ، نماز جمعه و نماز جماعت ، صورت اصلیش عروس زیبا و خوش قیافه است ، غیبت کردن و تهمت زدن به شکل مار و عقرب بروز کردن است ، ظلم و تعدى کردن به حقوق دیگران ، باطن آن تاریکى و ظلمت در قبر و روز قیامت است . اعمال و کردار مؤ منان در عالم برزخ ، به زیباترین شکل و قیافه مجسم مى شوند و انسان را از ترس و وحشت آن عالم نجات مى دهند. ابوبصیر از امام باقر علیه السلام نقل مى کند: چون بنده مؤ من از دنیا برود، شش صورت با او داخل قبر مى شوند که یکى از دیگرى زیباتر است . در میان آن ها یکى از همه سیمایش نیکوتر و قیافه و جمالش و جمیل تر و بویش پاکیزه تر و صورتش نظیف تر است . یکى از آن شش صورت در طرف راست و دیگرى در طرف چپ و سومى در مقابل او، چهارمى در پشت سر و پنجمى در نزد پاى مؤ من قرار مى گیرند و آن صورتى که از همه نیکوتر است در بالاى سر او مى ایستد و بر همه آن ها نظارت مى کند. در این حال اگر مانعى از جانب راست میت پیش آید صورتى که رد طرف راست او قرار دارد مانع را از آن دفع مى کند، اگر آن مانع از طرف چپ پیش آید صورت طرف چپى او را دفع مى کند و همین طور در هر یک از جهات ششگانه اگر مانعى برسد صورتى که در همان جهت است آن را دفع مى نماید. صورتى که از همه نیکوتر و در بالاى سر قرار گرفته است ، رو مى کند به صورت هاى دیگر و مى گوید: شما کیستید؟ خداوند جزاى خیر به شما دهد. صورتى که در طرف راست میت است در پاسخ مى گوید: نماز هستم . آن که در طرف چپ است مى گوید: زکوه هستم . صورتى که در مقابل رو قرار دارد مى گوید: روزه ام و صورتى که در پشت سر او واقع شده است مى گوید: حج و عمره او مى باشم و صورتى که در نزد پاى اوست مى گوید: بر و احسان و نیکى هستم که از طرف او به برادرانش رسیده است . بعد صورت ها به آن صورت نیکوتر مى گویند: تو کیستى که قیافه ات از همه زیباتر، و بویت پاکیزه تر است ؟ در جواب مى گوید: من ولایت آل محمد هستم . آمده ام که اگر مشکلى براى این شخص پیش آید و شما نتوانید آن را حل کنید براى او حل کنم و از گرفتارى نجاتش دهم ).(390)
|
صورت برزخى نیت ها
نه این که تنها اعمال و کردار تجسم پیدا مى کنند، بلکه در عالم برزخ نیت هاى خوب و بد هم ، قیافه به خود مى گیرند و به صورت هاى متناسب با خود در مى آیند و اعمال روحى مانند اعمال بدنى تجسم پیدا مى کند.
هر خیالى کو کند در دل وطن
|
امام صادق علیه السلام فرموده است : وقتى شخص با ایمان را در قبر مى گذارند، درى از بهشت به رویش گشوده مى شود و جایگاه خود را در آن مى بیند. از آن درى که به عالم غیب گشوده شده است ، مردى با چهره زیبا و اخلاق نیک داخل قبر مى شود. مؤ من به او مى گوید: کیستى که از تو خوب روتر و خوش سیماتر ندیده ام ؟ پاسخ مى دهد: نیت خوب تو هستم که در دنیا بر آن بودى و عمل نیک تو هستم که در دنیا انجام داده اى . و موقعى که کافر را در قبر مى گذارند درى از جهنم به رویش گشوده مى شود و جایگاه خود را در آتش مى بیند. سپس از آن درى که به آتش گشوده شده است ، مردى زشت صورت و بداخلاق داخل قبر مى شود. شخص کافر به او مى گوید: کیستى که من صورتى از تو قبیح تر و زشت تر ندیده ام . پاسخ مى دهد: نیت ناپاک و خبیث تو هستم که در دل داشتى !
|
صورت اعمال بعد از عالم برزخ
تجسم اعمال و نیت ها، تنها مربوط به عالم برزخ نیست . بلکه هنگامى که قیامت فرا مى رسد اعمال نیک یا بد هر انسانى که در برزخ تجسم یافته بود با او از قبر خارج مى شوند. حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: موقعى که مردم از قبرها بیرون کشیده مى شوند با هر انسانى ، اعمالى را که در دنیا انجام داده است هماره او از قبر خارج مى گردد؛ زیرا عمل هر فرد، در قبر با او هم نشین بوده است از آیات و اخبار به دست مى آید: همه اعمال خوب افراد با ایمان ، به صورت موجودى زیبا و جمیل ، متمثل مى شوند و در کنار صاحب عمل قرار مى گیرند. نیز استفاده مى شود که : پاره اى از اعمال نیک آدمى تمثل مستقل دارند. از جمله حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرموده است : بهشت ، زمینى ساده و هموار است . ذکر ((سبحان الله و بحمده )) نهالى مى باشد که در آن نشانده مى شود. روایت دیگرى از امام صادق علیه السلام فرمود: وقتى مؤ من از قبر خارج مى شود. مثالى با او نیز خارج مى گردد و به وى مى گوید: کرامت الهى و سرور و شادمانى بر تو بشارت باد. مؤ من در پاسخ مى گوید: خداوند ترا بشارت خیر دهد. آن مثال ، در منزل هاى قیامت پیوسته با اوست و مؤ من را از آنچه مى ترسد ایمنى و رامش داده و به آنچه که دوست دارد مژده و بشارت مى دهد. این برنامه ادامه مى یابد تا مرد مؤ من در پیشگاه الهى آگاهم ساختى ؟ مثال در جواب مى گوید: خشنودى و سرورى هستم که در دل برادرانت ایجاد مى کردى و آنان را شاد و خرسند مى ساختى . من از آن سرور آفریده شده ام تا بشارت و مژده ات دهم و در موقع وحشت ، با تو ماءنوس باشم .(391)
|
فصل پانزدهم : بهشت و جهنم برزخى
مقدمه
وقتى انسان از دنیا مى رود، در بهشت یا جهنمى برزخى داخل مى شود که آن ها از بهشت و جهنم دائمى خیلى ضعیف تر است . در بعضى از روایات آمده است : هنگامى که انسان داخل قبر مى شود، درى از بهشت یا درى از جهنم را به سوى او مى گشایند و به وسیله باز شدن آن در و تماشاى منظره هاى جالب و زیبا و حیرت انگیز لذت مى برد و از دیدن آتش و دود و حیوانات گوناگون در وحشت و اضطراب مى افتد و آن ها همان بهشت و جهنم برزخى هستند که در برزخ وجود دارد.
|
بهشت برزخى
در این جا لازم مى دانم آیات و روایاتى که درباره برزخى وارد شده است را تذکر دهم ، و آن ها از این قراراند. قرآن مى فرماید: ((بهشت هاى جاویدانى وجود دارد و خداوند رحمان آن ها را براى بندگان خالص خود وعده داده است (و ایشان هم ندیده به آن ها ایمان و اعتقاد دارند). و وعده خدا حتما تحقق خواهد یافت و مؤ منان در آن بهشت ها سخن لغو و بیهوده ، دروغ و دشنام ، تهمت و غیبت ، سخریه و زخم زبانى را نمى شنوند. در آن جا تنها چیزى که مرتب به گوش مى رسد سلام است (سلامى که آن محیط را بهشتى کرده و هر گونه اذیت از آن برچیده شده است ) و هر صبح و شام روزى آنها در انتظارشان مى باشد و به آنان مى رسد.(392)
که کرده است وعده ، خدا در سخن
|
بر آن صالحان که به غیبت اندرند
|
همانا که این وعده از کردگار
|
در آن جا بود احترام و سلام
|
بیانید و روزى ، همه ، صبح و شام
|
در روایتى آمده است : قرآن که مى فرماید: روزى نیکان درهر صبح و شام به ایشان مى رسد مقصود بهشت برزخى است که قبل از قیامت مى باشد. به دلیل این که بهشت دائمى قیامت ، صبح و شام ندارد؛ زیرا خورشید و ماه در آن جا وجود ندارد.(393) ارواح مؤ منان را بعد از مرگ به داخل بهشت هاى برزخى منتقل مى کنند.(394) در آیه دیگر درباره مؤ من آل یاسین ((جیب نجار)) مى فرماید: بعد از آن ه قوم خود را نصیحت کرد ولى آن ها او را به شهادت رساندند. ((به او گفته شد: داخل بهشت شو)). وقتى داخل شد و خود را در ناز و نعمت الهى دید. گفت : ((اى کاش ! قوم من مى دانستند که پروردگار، مرا مشمول آمرزش و عفو خویش قرار داد و در صف اکرام شده گان جایم داد.))(395)
بر این مرد مؤ من به برزخ جزاى
|
بگویند اینک به جنت در آرى
|
منظور از بهشتى که به ((جیب نجار)) گفته شد: داخل آن شو. همان بهشت برزخى است ؛ زیرا هیچ کس قبل از قیامت داخل بهشت جاوید نمى شود. و در رابطه با شهدا مى فرماید: ((آنها در پیشگاه خداوند روزى مى خورند و از آن چه را که به آن ه عنایت کرده است مسرور و فرح ناک هستند و به کسانى که هنوز به آن ها ملحق نشده اند بشارت مى دهند و مى گوید: خوف و وحشت نداشته باشید و آنان ره به نعمت هاى الهى وعده مى دهند.))(396)
همان ها که در راه رب جهان
|
که آنان همه تا ابد زنده اند
|
بر آن ها است رزق نکو برقرار
|
نیز معلوم است که شهدا در بهشت برزخى روزى مى خورند و بشارت دادن به بازماندگان خود در رابطه با نعمت هاى بهشت دنیا است .
|
بهشت و جهنم را نشان داد
امیرالمؤ منین علیه السلام در همین دنیا بهشت و جهنم برزخى را به بعضى از مردم زمان خود نشان داد، به طورى با چشم خود دیدند و یقین کردند که همان بهشت و جهنم است . از امان صادق علیه السلام نقل شده است : اصحاب امیرالمؤ منین علیه السلام عرض کردند: یا على ! کاش ! بعضى از چیزهایى که از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به شما رسیده است براى اطمینان بیشتر به ما نشان مى دادى . فرمود: اگر یکى از کارهاى عجیب مرا مشاهده کنید کافر مى شوید و بهترین قضاوت شما درباره من ، این است که مى گویید: على کافر و کاهن و دروغگو مى باشد. عرض کردند: همه مى دانیم که شما وارث پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى باشید و علم آن حضرت به شما رسیده است . فرمود: قبول علم و ولایت ما براى کسانى که قلبشان به نور ایمان منور نشده باشد سخت است و تحمل و درک آن را ندارند به جز ملک مقرب یا نبى مرسل یا مؤ منى که خداوند قلب او را به نور ایمان محکم و آزمایش کرده باشد.(397) سپس فرمود: اگر بعضى از عجایب و آنچه را که خدا به من عنایت فرموده است به شما نشان دهم باز از من راضى نمى شوید. اما پس از نماز عشا همراهم بیایید تا چیزهایى را به شما نشان دهم . بعد از نماز حرکت کرد و هفتاد نفر از کسانى که فکر مى کردند از بهترین شیعیان او هستند به دنبالش حرکت کردند تا به بیابانى رسیدند. حضرت به آنان فرمود: چیزى را نشان ندهم تا از شما عهد و پیمان خدا را بگیرم که بعد از مشاهده آن ، کافر نشوید و امر نادرستى را به من نسبت ندهید؛ زیرا آن چه که پیامبر صلى الله علیه و آله به من تعلیم کرده است به شما نشان مى دهم و خداوند هم ، آنچه را به پیامبران خود نشان داده از آنان عهد و پیمان گرفته است . بعد از عهد و پیمان گرفتن ، فرمود: صورت خود را برگردانید. سپس حضرت دعایى خواندند که تا آن ساعت کسى مانندش را نشنیده بود. هنگامى که دعایش به پایان رسید. فرمود: صورت خود را به طرف من برگردانید. وقتى متوجه آن حضرت شدند، نهرها و باغها و درختان پرمیوه ، گوناگونى را مشاهده کردند، به طورى که انسان از منظره هاى زیباى آنها لذت مى برد. آن باغها، چنان سر سبز و خرم و دلربا بود که تا آن وقت در هیچ نقطه دنیا کسى آنها را ندیده بود. از طرف دیگر، آتشهاى زیاد و فروزانى را مشاهده کردند که شعله هاى آنها از هر طرف صفیر و زبانه مى کشید، به طورى که انسان از دیدن آنها به وحشت مى افتاد و هیچ شک و شبهه اى در رابطه با بهشت و جهنم براى آنان باقى نماند. بعد از مشاهده کردن آن همه عجایب ، یکى از آنها که با جراءت تر بود گفت : على عجب سحر بزرگى کرده است و به غیر از دو نفر، همه آنان کافر شدند و حقیقت را قبول نکردند. آن چه را که حضرت به آنان نشان داد بهشت و جهنم برزخى بود؛ زیرا بهشت و جهنم دائمى مربوط به عالم قیامت است و در دنیا قابل دیدن نیست .(398)
|
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:50 ع توسط جواد قاسم آبادی
صحبت کردن روح ((قرابهادر))
از جمال الدین که در زمان ارغون خان برادر شاه خدابنده زندگى مى کرد نقل شده است که مى گفت : در یکى از مسافرتهایمان به شهر ((نیک )) که از بلاد ترکستان است رسیدم . حکایتى عجیبى در آن واقع شده بود که همه آن را نقل مى کردند: آن حکایت چنین بود که لشکر کفار به جنگ ترکها آمده بودند و ترکها هم لشگرى جمع کرده به جنگ کفار رفتند. از شهر ((نیک )) هم ، مردى به نام (قرابهادر) با لشکر ترکها به میدان رفته و شهید شده بود. بعد از چندى از یک گوشه خانه ((قرابهادر)) که اهل و عیالش در آن بودند، مانند کسى که سر او در خمره فرو رفته باشد صدایى شنیدند که مى گفت : منم ((قرابهادر))، کفار مرا در فلان روز شهید کردند و الان راحتم ؛ پیرزنى در این شهر مى خواهد از دنیا برود. من با هفتاد هزار روح استقبال روح او آمده ایم . به اهل این شهر بگویید: بلا نازل مى شود، صدقه بدهید تا بلا رفع شود. پس کسان او آن گوشه خانه را کندند چیزى را ندیدند. دوباره ، از گوشه دیگر آن خان ، همان آواز را شنیدند. اهل و عیال ((قرابهادر)) گفتند: اگر این خبر را پخش کنیم اهل شهر ما را تصدیق نمى کنند، صدایى از گوشه خانه شنیدند که گفت : به اهل شهر بگویید، چوبى در میدان نصب کنند تا از میان آن با ایشان تکلم کنم . چوبى را در میان میدان نصب کردند، اهل شهر مکرر آنچه را که اهل و عیال او گفته بودند، شنیدند و هم چنین شنیدند که مى گفت : صدقه دهید و زیاد بگویید. ععع الهى کفى علمک عن المقال و کفى کرمک عن السوال پس بعد از سه روز، پیره زنى از اهل شهر فوت کرد و آن صدا هم قطع شد.(354)
|
صحبت کردن با دخترى با پیامبر اسلام
روزى شخصى خدمت حضرت رسول علیه السلام آمد تو عرض کرد: یا رسول الله ! در یکى از سفرهایم وقتى به شهر و خانه مراجعه کردم . دیدم دختر کوچکى با وسائل بازى خود مشغول بازى کردن است . سئوال کردم : این دختر از کیست ؟! آن حضرت فرمود: حرکت کن و آن وادى را به نشان بده ، آن مرد هم ، با حضرت به سوى آن وادى حرکت کرد. وقتى رسیدند، حضرت به پدر آن دختر فرمود: اسم دخترت چه بود؟ عرض کرد: فلانى . حضرت رسول علیه السلام فرمود: با فلانه ! به اذن خدا زنده شود( و جواب مرا بده ) دختر زنده شد و عرض کرد: ((لبیک و سعدیک یا رسول الله !)) فرمود: پدر و مادر تو (کار بسیار زشتى انجام دادند که ترا کشتند و در این وادى انداختند، ولى الان ) مسلمان شده ( واز کار خود پشیمان هستند و توبه کرده اند) اگر دوست داشته باشى به دنیا برگردى و با آنها زندگانى کنى امکان بازگشت براى تو مى باشد. عرض کرد: یا رسول الله ! مرا دیگر حاجب به آن ها نیست و کارى با ایشان ندارم و نمى خواهم دیگر به زندگى دنیا بر گردم و با آنها محشور باشم ؛ زیرا خداوند از پدر و مادر (ظالم و بى عاطفه ) از براى من بهتر است . (355)
|
صحبت کردن بازرگان با خانم نیکوکار
نقل شده است : در اصفهان یکى از بازرگانان ثروتمند وفات یافت ، در مراسم کفن و دفن و تشییع جنازه او گروهى از مردم سر شناس حضور یافتند. بزرگ او هنگام دفنش از نزدیک شرکت جست و مطابق معمول ، همه از گورستان به خانه بازگشتند. صبح روز بعد همان فرزند، موقعى که لباسش را پوشید دریافت که ساعت گرانبهاى بغلى او گم شده است ! چون ساعت از جنس طلا بود و آن را با دانها الماس زینت کرده بودند فورا جستجو آغاز شد. ولى آن را نیافتند و پس از مشاوره و گفت و گوى موشکافانه که میان اهل منزب به عمل آمد، کنیز سیاه پوستى را که خانه زاد آنها بود، دزد ساعت تشخیص دادند و او را محاکمه کردند. آن زن بینوا و بى گناه هر چه انکار کرد با خشونت و سخت گیرى بیشترى مواجه گردید تا آن جا که به ((داغ و درقش )) کشیده شد و آن مسکین بى دفاع را با میله اى از آهن گداخته آن قدر شکنجه کردند تا به حال بى هوشى افتاد. چند خانه آن طرف تر، خانم نیکوکارى که سر شناس اهل محل بود در عالم خواب بازرگان را دید که با حالت نگران و مضطرب پیش روى او ظاهر شد و گفت : الان باید جاى دیگرى باشم اما به خاطر آن کنیز بى گناه پیش تو آمده ام (ولى خانم که از سخنان او مطلبى را به خاطر نمى آورد چون از واقعه گم شدن ساعت خبر نداشت از وى سئوال کرد: موضوع کنیز چیست ؟ روح بازرگان گفت : ساعت پسر بزرگم موقع به خاک سپردن من گم شده است و حالا آنها خدمت گذارشان را شکنجه مى کنند. فردا به خانه ما بروید و به فرزند من بگویید: وقتى جسد مرا توى قبر مى گذاشتى هنگامى که خم شده بودى ، ساعت از جیب جلیقه ات بیرون لغزید و چون قبلا زنجیرش رها شده بود ساعت توى قبر افتاد و هیچ کس ملتفت این موضوع نشد، فورا بروید از مجتهد اجازه نبش قبر بگیرید و ساعت را که روى کفن من افتاده است بردارید. آن خانم به خانه بازرگان رفت و خواب خود را براى اهل منزل بیان کرد: چون همه به درستى و ایمان او اعتقاد داشتند عازم نبش قبر شدند. چون آبرو و شاید زندگى آن کنیز سیاه پوست در میان بود مجتهد هم اجازه نبش قبر داد و ساعت را در همان محلى که روح بازرگان در عالم خواب گفته بود پیدا کردند.(356)
|
صحبت کردن مردى با همسر خود
نقل شده است : در اول سلطنت رضا خان پهلوى ، در قزوین یک نفر از دنیا رفت ، یک زن و سه فرزند کوچک از او باقى ماند، این زن پس از مرگ شوهر هر چه داشت فروخت و خرج فرزندانش کرد. حتى خانه مسکونى خود و بچه ها را به مبلغ یک صد تومان به یک مرد یهودى فروخت و بچه ها را به خانه استیجارى انتقال داد. زن ، شوهر خود را در خواب دید که به او گفت : چرا خانه را فروختى و بچه هاى مرا بیچاره کردى ؟ جواب داد: چاره اى نداشتم بچه ها از گرسنگى مى مردند. شوهر به او گفت : در زیر پله چهارم که به طبقه بالا مى رود یک کوزه دفن که در آن یک صد تومان پول است . صبح برو و آن پول را بیرون آور و خانه را پس گیر. زن از خواب بیدار شد و اول صبح رفت در خانه یهودى را زد و جریان را به او گفت : مرد یهودى قبول نکرد و گفت : خانه ام خراب مى شود. زن شروع کرد به داد و فریاد کردن ، در اثر فریاد او مردم جمع شدند، زن خواب خود را براى آنان هم نقل کرد: مردم به یهودى گفتند: بگذار پله چهارم کنده شود اگر شود اگر خواب این زن دروغ بود ما آن را تعمیر مى کنیم . وقتى پله را خراب کدند دیدند یک کوزه بیرون آمد و در آن یک شهربانى از این قضیه اطلاع پیدا کرد و گفت : این پول گنج به حساب مى آید و تعلق به دولت دارد و پول را ضبط کرد. زن به مقامات قضایى شکایت کرد و پرونده از دادگاه قزوین به دادگسترى تهران ارجاع شد. ماءمورین قضایى تهران پس از بررسى لازم گفتند: این پول را شوهرش به او و بچه هایش داده است و صلاح در این مى باشد که ما هم آن را به او رد کنیم و پول را براى خرجى فرزندانش به زن تحویل مى دهند.(357)
|
فصل یازدهم : به کمال رسیدن اموات
مقدمه
چون عالم برزخ از تتمه عالم دنیا به حساب مى آید، بعضى از مستضعفین در دین و عقاید که از دنیا رحلت کرده اند و هنوز به مقام کمال که رسیدن به ذات مقدس حق و حقیقت ، نبوت و مقام ولایت است نرسیده اند: اگر معاند نباشند به مرور ایام در عالم برزخ به تکامل مى رسند و در قیامت با کمال واقعى محشور مى شوند.
|
داستانى از مرحوم علامه طباطبایى
از باب نمونه داستانى را که مرحوم علامه بزرگ طباطبایى نقل فرموده و بسیار هم جالب است بیان مى کنیم . ایشان فرمود: واعظى به نام ((سید جواد)) از اهل کربلا، در ایام محرم براى تبلیغ و ارشاد به اطراف و قصبات دور دست سفر مى کرد و براى مردم نماز جماعت مى خواند و مسئله مى گفت و بعد از ایام محرم به کربلا بر مى گشت . در این مسافرتها یک مرتبه گذارش به محلى افتاد که همه ساکنین آن ، ((سنى )) مذهب بودند. در آن جا با ((پیر مرد)) محاسن سفید و نورانى بر خورد کرد، متوجه شد که او ((سنى )) است . از در صحبت و مذاکره وارد شد،دید الان نمى تواند مقام امامت را به او بفهماند و او را شیعه کند؛ این ((پیر مرد)) ساده لوح و پاک دل ، قلبش از محبت افرادى که غصب خلافت کرده اند چنان سرشار است که آمادگى ندارد و شاید ارائه مطلب نتیجه بد داشته باشد.تا این که یک روز که با آن ((پیر مرد)) صحبت مى کرد از او پرسید: شیخ شما کیست ؟ (358) ((سید جواد)) با این سئوال مى خواست کم کم راه مذاکره با او را باز کند تا به تدریج ایمان در دل او پیدا کند و او را شیعه و معتقد به امامت نماید)). ((پیر مرد)) در پاسخ گفت : شیخ ما یک مرد قدرت مندى است که چندین مهمان سرا و ضیافت خانه ، چقدر گوسفند و شتر، چهار هزار نفر تیر انداز و چقدر عشیره و قبیله دارد. ((سید جواد)) گفت : ((به به )) از شیخ شما که چقدر مرد ثروت مند و قدرت مندى است . بعد از مذاکرات ، ((پیر مرد)) رو کرد به ((سید)) ما کیست ؟ گفت : شیخ ما یک آقایى است که هر کس هر حاجتى داشته باشد بر آورده مى کند، اگر در مشرق عالم باشى و او در مغرب اگر گرفتارى و ناراحتى براى تو پیش آید و اسم او را ببرى و او را صدا زنى ، فورا به سراغت مى آید و رفع مشکل از تو مى کند و از گرفتارى نجاتت مى دهد. ((پیرمرد)) گفت : ((به به )) عجب شیخى است ، اصلا باید شیخ این طور باشد، بعد گفت : اسمش چیست ؟ ((سید جواد)) گفت : ((شیخ على )). در این باره دیگر سخنى به میان نیامد و از هم دیگر جدا شدند. ((سید)) به کربلا برگشت . اما آن ((پیرمرد)) از ((شیخ على )) خیلى خوشش آمد و بسیار در فکر و اندیشه او بود. بعد از مدتى که ((سید)) به آن محل آمد با عشق و علاقه فراوانى که مذاکره را به پایان برساند و ((پیر)) را شیعه کند. با خود گفت : در آن روز سنگ زیر بنا گذاشتیم و حالا بنا را تمام مى کنیم ، در آن روز نامى از ((شیخ على )) بردیم و امروز او را معرفى مى کنیم و ((پیرمرد)) روشن دل را به مقام مقدس ولایت امیر المؤ منین رهبرى مى نماییم . لذا وارد محل شد و از آن ((پیر مرد)) پرسش کرد. گفتند: او از دنیا رفته است . خیلى متاءثر شد و با خود گفت : عجب ((پیر مردى ))! رد او دل بسته بودیم که او را به ولایت آشنا کنیم . حیف ، بدون ولایت از دنیا رفت ، مى خواستیم کارى انجام دهیم و ((پیر)) را دست گیرى کنیم ؛ معلوم بود که اهل عناد و دشمنى نیست ، تبلیغات سوء ((پیر مرد)) را از گرایش به ولایت محروم کرده است ، فوت او بسیار در من اثر کرد و به شدت متاءثر شدم . به دیدن فرزندانش رفتم و به آن ها تسلیت گفتم و تقاضا کردم مرا بر سر قبر او برند. فرزندانش هم ، مرا بر سر قبر او بردند. گفتم : خدایا! ما در این ((پیر مرد)) امید داشتیم . چرا او را از دنیا بردى ؟ خیلى به آستانه تشیع نزدیک بود، افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت . از سر قبر او باز گشتیم و با فرزندانش به منزل ((پیر مرد)) آمدیم . شب را در همان جا ماندم و خوابیدم . در عالم خواب درى را مشاهده کردم و داخل آن شدم ، دالان بزرگ و طولانى دیدم . در یک طرف آن نیمکتى بلند بود که روى آن ، دو نفر نشسته بودند و آن ((پیر مرد سنى )) نیز در مقابل آن ها نشسته است . پس از ورود، سلام و احوال پرسى کردم . در انتهاى دالان شیشه اى دیدم که پشت آن ، باغى بزرگ دیده مى شد. از ((پیر مرد)) پرسیدم : این جا، کجاست ؟ گفت : عالم قبر و برزخ است و این باغى که از پشت آن ، باغى بزرگ دیده مى شد. گفتیم : چرا در آن باغ نرفتى ؟ گفت : هنوز موقعش نرسیده است ؛ زیرا اول باید این دالان را طى کنم و سپس داخل آن باغ شوم . گفتم : چرا آن دالان را طى نمى کنى و جلو نمى روى ؟ این دو نفر فرشته آسمانى و معلم من هستند، آمده اند مرا تعلیم ولایت دهند ، وقتى ولایتم کامل شد داخل باغ مى روم .آقاى ((سید جواد))، گفتى و نگفتى (یعنى گفتى که ((شیخ على )) ما اگر از مغرب یا مشرق عالم او را صدا زنند جواب مى دهد و به فریاد مى رسد، اما نگفتى این ((شیخ على )) اسمش على بن ابیطالب است ). به خدا قسم ! همین که صدا زدم : ((شیخ على )) به فریادم برس ، همین جا حاضر گردید. گفتم : داستان چیست ؟ گفت : وقتى از دنیا رفتم مرا در قبر گذاشتند.بعد از آن ، نکیر و منکر به سراغ من آمدند و پرسیدند: من ربک و من نبیک و من امامک ؟ ((خداى تو کیست ، پیامبرت کیست ، امام تو کدام است )) در این حال دچار وحشت و اضطرابى سخت شدم و هر چه خواستم پاسخ دهم چیزى به زبانم جارى نشد و توانستم بگویم من اهل اسلامم خدا و پیامبر را قبول دارم هر چه خواستم خدا و پیغمبر خود را معرفى کنم به زبانم جارى نمى شد. نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و عذابم کنند. دیدم هیچ راه فرارى نیست ، گرفتار شده ام . ناگهان به ذهنم آمد که گفتى : ما یک ((شیخى )) داریم که اگر کسى گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق یا در مغرب عالم باشد فورا حاضر مى شود و رفع گرفتارى از او مى کند. لذا فورا صدا زدم ((على )) به فریادم برس و مرا نجات ده . همان وقت على بن ابى طالب ((امیرالمؤ منین )) این جا حاضر شدند و به نکیر و منکر فرمودند: دست از این ((مرد)) بردارید او معاند و از دشمنان ما نیست ، این طور تربیت شده عقایدش کامل نیست ؛ چون اطلاع نداشته است . حضرت ((على )) علیه السلام آن دو ملک را رد کرد و دستور داد و فرشته دیگر بیایند و عقاید مرا کامل کنند. این دو نفر که روى نیمکت نشسته اند دو فرشته اى هستند که به دستور آن حضرت آمده اند و مرا تعلیم عقاید مى دهند. حال وقت عقاید من کامل شد از امامت و ولایت اطلاع کافى پیدا کردم ، اجازه دارم که این دالان را طى کنم و وارد آن باغ بزرگ شوم .(359)
|
اولاد مؤ منان به تکامل مى رسند
بر همین اساس افراد ناقص و اولاد مؤ منان که در سن کودکى از دنیا رفته اند حتى بچه اى سقط شده ، در عالم برزخ به وسیله ((ابراهیم خلیل الرحمان علیه السلام )) و زوجه اش ((ساره )) و یا به وسیله حضرت ((زهراء)) (س ) تربیت مى شوند و آن ها را از درختى که در بهشت است و پستان هایى مانند پستان گاو دارد شیر و غذا مى دهند. وقتى روز قیامت فرا رسد اطفال را لباس پوشانده و به عطرهاى عالى معطر کرده اند و به عنوان هدیه ، آن ها را به پدرانشان مى سپارند و این فرزندان با پدرانشان در بهشت ، حکم پادشاهان را دارند. حضرت رسول صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: در شب معراج چون مرا به آسمان بردند عبورم به پیرمردى افتاد که در زیر درختى نشسته است و در اطراف او کودکانى گرد آمده بودند. از جبرئیل سئوال کردم : این ((پیرمرد)) کیست ؟ گفت : پدرت حضرت ابراهیم خلیل (ع ) است . پرسیدم : این اطفال که در اطراف او هستند چه کسانى مى باشند؟ جبرئیل گفت : این ها اطفال مؤ منانى هستند که حضرت ((ابراهیم )) علیه السلام به آن ها غذا مى دهد.(360) در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: اطفال شیعیان ما را که در سن کودکى از دنیا رفته و به حد کمال نرسیده اند حضرت ((فاطمه )) علیها سلام تربیت مى کند.(361)
|
در برزخ رذایل اخلاقى تزکیه مى شود
مرحوم محمد شوشترى ، در عالم خواب به دوست عالم خود مى گوید: وقتى من از دنیا رفتم ، ملک الموت روح مرا با کمال مهربانى به سوى خاندان عصمت و طهارت برد. در همان لحظات اول متوجه شدم که در روحم از نظر کمالات ناقص است و هنوز بعضى از صفات رذیله و پست در من وجود دارد و نباید به خود اجازه دهم با داشتن آن صفات در میان نیکان باشم . مى گوید: حال من مانند کسى بود که با لباس چرکین و دست و صورت کثیف و آلوده به مجلس بزرگان وارد شود و بخواهم با آن ها مجالست کند. روح آن مرحوم ادامه مى دهد و مى گوید: به مجرد آن که در خو احساس شرمندگى کردم ، یکى از اولیاء خدا، نظافت و تزکیه روح مرا به عهده گرفت و از آن روز، مانند یک شاگردى که به مدرسه مى رود، پیش او مشغول تحصیل کمالات روحى شدم . بنا شد اول خودم را از بعضى صفات رذیله با راهنمایى آن ولى خدا پاک کنم و سپس اعتقاداتم را تکمیل نمایم و خود را به کمالات روحى برسانم تا لیاقت معاشرت با ائمه اطهار را پیدا کنم . در این بین گفت : اى کاش ! این کارها را در دنیا انجام داده بودم که دیگر این جا معطل نمى شدم ؛ زیرا انسان تا لذت مجالست با خاندان عصمت را نچشد. نمى تواند بفهمد که چقدر معاشرت با آن ها ارزش دارد. وقتى لذت معاشرت با آن ها ارزش دارد. وقتى لذت معاشرت با ایشان را احساس کرد. به او مى گویند: باید مدت ها از ما، دور باشى تا خودت را تمیز و اصلاح نمایى ، آن وقت ناراحتى فراق از آنان عذابى بس دردناک است . آن دوست مى گوید: این جا آقاى محمد شوشترى شروع به گریه کرد و گفت : بنابر این به شما توصیه مى کنم هر چه زودتر نفس خود را تزکیه کنید و خود را به کمالات روحى برسانید تا این جا راحت باشید.(362) از این دو قضیه به خوبى معلوم مى شود که در عالم برزخ ترقى امکان دارد و انسان مى تواند صفات رذیله خود را از بین ببرد و به کمالات روحى و معنوى برسد.
|
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:50 ع توسط جواد قاسم آبادی
در برزخ رذایل اخلاقى تزکیه مى شود
مرحوم محمد شوشترى ، در عالم خواب به دوست عالم خود مى گوید: وقتى من از دنیا رفتم ، ملک الموت روح مرا با کمال مهربانى به سوى خاندان عصمت و طهارت برد. در همان لحظات اول متوجه شدم که در روحم از نظر کمالات ناقص است و هنوز بعضى از صفات رذیله و پست در من وجود دارد و نباید به خود اجازه دهم با داشتن آن صفات در میان نیکان باشم . مى گوید: حال من مانند کسى بود که با لباس چرکین و دست و صورت کثیف و آلوده به مجلس بزرگان وارد شود و بخواهم با آن ها مجالست کند. روح آن مرحوم ادامه مى دهد و مى گوید: به مجرد آن که در خو احساس شرمندگى کردم ، یکى از اولیاء خدا، نظافت و تزکیه روح مرا به عهده گرفت و از آن روز، مانند یک شاگردى که به مدرسه مى رود، پیش او مشغول تحصیل کمالات روحى شدم . بنا شد اول خودم را از بعضى صفات رذیله با راهنمایى آن ولى خدا پاک کنم و سپس اعتقاداتم را تکمیل نمایم و خود را به کمالات روحى برسانم تا لیاقت معاشرت با ائمه اطهار را پیدا کنم . در این بین گفت : اى کاش ! این کارها را در دنیا انجام داده بودم که دیگر این جا معطل نمى شدم ؛ زیرا انسان تا لذت مجالست با خاندان عصمت را نچشد. نمى تواند بفهمد که چقدر معاشرت با آن ها ارزش دارد. وقتى لذت معاشرت با آن ها ارزش دارد. وقتى لذت معاشرت با ایشان را احساس کرد. به او مى گویند: باید مدت ها از ما، دور باشى تا خودت را تمیز و اصلاح نمایى ، آن وقت ناراحتى فراق از آنان عذابى بس دردناک است . آن دوست مى گوید: این جا آقاى محمد شوشترى شروع به گریه کرد و گفت : بنابر این به شما توصیه مى کنم هر چه زودتر نفس خود را تزکیه کنید و خود را به کمالات روحى برسانید تا این جا راحت باشید.(362) از این دو قضیه به خوبى معلوم مى شود که در عالم برزخ ترقى امکان دارد و انسان مى تواند صفات رذیله خود را از بین ببرد و به کمالات روحى و معنوى برسد.
|
در برزخ قرآن را یاد مى دهند
در عالم برزخ نه تنها ولایت انسان را کامل مى کنند و افراد ناقص و اولاد مؤ منانى که سقط شده یا در سن کودکى از دنیا رفته اند به تکامل مى رسانند (که در قیامت نقصى و عیبى نداشته باشند). بلکه در روایات وارد شده است : در عالم قبر و برزخ پاره اى از کمبودهاى تعلیم و تربیت افراد مؤ من جبران مى شود. درست است که آن جا، جاى انجام دادن عمل صالح نیست و انجام آن فقط در دنیاست ، ولى چه مانع دارد که معرفت انسان در آن جا بیشتر و آگاهى افزون تر باشد؟ از امام موسى بن جعفر علیه السلام وارد شده است که به مردى مى فرمود: آیا ماندن در دنیا را دوست دارى ؟ عرض کرد: بلى ، فرمود: براى چه ؟ عرض کرد: براى خواندن ((قل هو الله احد)) امام کاظم علیه السلام سکوت فرمود و پس از آن به حفص فرمود: اى حفص ! هر که از دوستان و شیعیان ما بمیرد و قرآن را خوب یاد نگرفته باشد فرشتگان آن را در قبر به او یاد مى دهند و او را در خواندن قرآن کامل مى گردانند. خداوند مى خواهد بدان وسیله درجات شیعیان را بالا؛ چون درجات بهشت برابر با آیات قرآن است . در قیامت به انسان گفته مى شود: قرآن بخوان و بالا رو، پس او مى خواند و از درجات بهشت بالا مى رود.(363)
|
فصل دوازدهم : اجتماع ارواح در وادى السلام
نقل چند حدیث
مردم مى خواهند بدانند که ارواح مؤ منان و کفار بعد از آن که از بدنشان خارج شدند کجا مى روند و چه مى کنند. آیا با هم هستند و یا هر کدام جاى مخصوص دارند؟ در روایاتى وارد شده است : ارواح مؤ منان در ((وادى السلام )) نجف جمع مى شوند، ((وادى السلام )) به معنى (وادى امن و امنیت ، سلام و سلامت است ). ظهور آن در این دنیا، در سرزمین نجف اشرف که وادى ولایت است مى باشد و آن در پشت کوفه قرار دارد. قبل از دفن جسد مطهر حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام آن جا شهرى نبوده است ، بلکه یک فرسخ دورتر از کوفه ، و بیابانى بوده ، لذا نجف را پشت کوفه گویند. احمد بن عمر مى گوید: خدمت امام صادق علیه السلام عرض کردم : برادر من در بغداد است ، مى ترسم در آنجا بمیرد. حضرت فرمود: باک نداشته باش و ناراحت مباش ، هر جا که مى خواهد بمیرد؛ چون هیچ مؤ منى در شرق و یا غرب عالم نمى میرد مگر آن که خداوند روح او را در ((وادى السلام )) با ارواح مؤ منان دیگر قرار مى دهد. عرض کردم : ((وادى السلام )) چیست و در کجا واقع شده است ؟ فرمود: در پشت کوفه . آگاه باش ، مثل اینکه من منظره اجتماع ارواح مؤ منان را مى بینم که حلقه حلقه دور هم نشسته اند و با یکدیگر گفت و گو مى کنند.(364) نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود: روح مؤ من را پس از مرگ به سوى (نهر کوثر) از نواحى ((وادى السلام )) مى برند. مؤ من در باغهاى اطراف آن ، گردش مى کند و از شرابهاى آن مى آشامد.(365) از روایات دیگرى که در این باب وارد شده است : استفاده مى شود که نیکان و مقربان تا روز قیامت ، در ((وادى السلام )) (که اطراف کوفه قرار دارد) جاى دارند و از نعمتهاى بهشتى آن سامان مى خورند و بهره مند مى شوند، از آبها و شرابهاى نهرهاى آن مى آشامند و سیراب مى گردند. حال که معلوم شد ارواح پیامبران و ائمه معصوم علیهم السلام و مقربان و مؤ منان نیک کردار در ((وادى السلام )) نجف قرار دارند، یک سئوال پیش مى آید و آن این که : چرا به زیارت قبور مؤ منان رویم و کنار قبر آنان رفتن چه خصوصیتى دارد؟ (در صورتى که فقط جسم پوسیده شده آنان در آنها دفن شده است )؟ و چرا این قدر سفارش شده که به زیارت اموات خود روید تا جایى که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و ائمه معصوم علیهم السلام ، خودشان به زیارت قبرهایى که در قبرستان بقیع یا سایر قبرستانهاى دیگر بود مى رفتند و در آن جا دعا و زیارت مى خواندند و براى آنان استغفار و طلب آمرزش مى کردند؟ قبلا گفته شد: ارواح با اجساد خود ارتباط خاصى دارند. وقتى انسانى به زیارت اهل قبور مى رود و بر سر قبر مؤ من حاضر مى شود، روح آن مؤ من از ((وادى السلام )) فورا به سوى قبرش پرواز مى کند و از دیدار کننده خشنود مى گردد و با او انس مى گیرد و تا وقتى که بر سر قبر او است شاد و خوشحال مى شود و موقعى از کنار قبرش بر مى گردد ناراحت مى شود و باز به ((وادى السلام )) بر مى گردد.
|
تکلم على با ارواح در وادى السلام
حبه عرنى مى گوید: با امیرالمؤ منین علیه السلام به پشت کوفه خارج شدم . حضرت در ((وادى السلام )) توقف کرد و گویا مانند اینکه با جمعیتى صحبت مى کند و گفت و گویى دارد. به متابعت از ایشان ایستادم تا خسته شدم ، سپس به قدرى نشستم تا خسته شدم ، چندین بار از خستگى ایستادم و نشستم . پس ایستادم و رداى خود را جمع کرده و عرض کردم : اى امیرالمؤ منین ! از طول این قیام بر شما ناراحتم ؛ شما ساعتى استراحت نمایید. سپس رداى خود را روى زمین پهن کردم تا آن حضرت به روى آن بنشیند و استراحت نماید. حضرت فرمود: اى ((حبه ))! ایستادن من نبود مگر براى تکلم کردن یا انس گرفتن با مؤ من . عرض کردم : یا امیرالمؤ منین ! آیا مردگان هم تکلم مى کنند و با هم انس مى گیرند؟ فرمود: بلى ، اگر پرده از جلوى دیدگان تو برداشته شود آن ها را مى بینى که حلقه حلقه نشسته و با عمامه خود یا چیز دیگرى پشت و ساقه هاى پاهاى خود را به هم بسته و بدین طریق نشسته اند و گفت و گو مى کنند. عرض کردم : آیا آنها جسمانى هستند یا روحانى ؟ فرمود: آنان ارواح هستند و هیچ مؤ منى در زمینى از زمین هاى دنیا نمى میرد مگر آنکه به روح او گفته مى شود: به ((وادى السلام )) ملحق شود و آن بقعه اى از بهشت عدن است .(366) نیز از اصبغ بن نباته نقل شده است : امیرالمؤ منین از کوفه خارج شد تا رسید به غریین (367) و از آنجا نیز گذشت . من نیز به دنبالش رفتم تا به او رسیدم ، دیدم به پشت دراز کشیده است و جسد مبارکش به روى زمین بود و هیچ زیراندازى نداشت . قنبر عرض کرد: یا امیرالمؤ منین ! اجازه مى دهى لباسم را براى شما روى زمین پهن کنم ؟ فرمود: نه ، این جا خاک مؤ من ، یا مزاحمت براى مؤ من در نشستن است ؟ اصبغ گفت : یا امیرالمؤ منین ! خاک مؤ من را مى دانیم و مى شناسیم که در این جا بوده است . و یا بعدا به این جا مى آید، لیکن معناى مزاحمت با مؤ من در نشستن این جا را نفهمیدم . فرمود: اى پسر نباته ! اگر پرده از برابر چشمهاى شما کنار رود، ارواح مؤ منان را در این جا (پشت کوفه که همان وادى السلام است ) مى بینید که حلقه حلقه گرد هم نشسته و با هم به گفت و و شنید مشغول اند و روح هر مؤ منى در این سرزمین وارد مى شود(368)
|
ارواح مؤ منان در بیت المقدس
در روایتى وارد شده است : ارواح مؤ منانى که در ((وادى السلام )) نجف به سر مى برند شبهاى جمعه در صخره بیت المقدس اجتماع مى کنند. در جنگ صفین که حضرت على علیه السلام با معاویه حدود 18 ماه جنگید، پادشاه روم از این قضیه با اطلاع شد. نامه اى به حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام و عین آن را به معاویه نوشت ، در آن دو نامه متذکر شده بود: هر کدام از شما، عالمترین اهل بیت خود را به روم فرستید تااز آن ها سؤ الاتى کنم و بعد از آن ، در کتاب انجیل نظر افکنم و ببینم کدام جواب مرا درست و طبق واقع و کدام به خلاف واقع و بدون علم داده اند و خبر دهم کدامیک از شما به امر خلافت و رهبرى جامعه سزاوارترید. معاویه فرزند خود یزید و امیرالمؤ منین علیه السلام امام حسن مجتبى را فرستادند. پادشاه روم سئوالاتى از یزید و سئوالاتى هم از امام حسن مجتبى علیه السلام کرد. اما سئوالاتى که از یزید نمود هیچکدام را نتوانست جواب دهد، حیران و سرگردان ماند. اما سئوالاتى که از امام حسن کرد همه را به خوبى و بدون فکر جواب فرمود. از جمله سئوالاتى که از امام حسن کرد این بود که : آیا ارواح مؤ منان و افراد شایسته بعد از مرگشان کجا جمع مى شوند؟ امام حسن علیه السلام فرمود: ارواح مؤ منان پس از مرگشان در شبهاى جمعه ، نزد صخره بیت المقدس اجتماع مى کنند و با هم گفت و گو مى نمایند. بیت المقدس عرش نزدیک خداوند است . از آن جا زمین را پهن کرد و بگسترانید و در قیامت هم زمین را در بیت المقدس در هم مى پیچد و محشر از آن جا به پا مى گردد و پروردگار از آن جا بر فرشتگان و آسمان تسلت پیدا نموده است .(369) این روایت با روایاتى که مى گوید: ارواح مؤ منان در ((وادى السلام )) نجف قرار دارند منافات ندارد؛ زیرا روایات سابق مى گفت : ارواح در ((وادى السلام )) اجتماع مى کنند و این روایت مى گوید: ارواح فقط در شبهاى جمعه نزد صخره بیت المقدس اجتماع مى کنند نه در مواقع دیگر.
|
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:46 ع توسط جواد قاسم آبادی
صحبت کردن فاطمه بنت اسد
((فاطمه )) بنت اسد یکى از زنان بزرگ اسلام که بسیار به رسول خدا علاقمند بود و اولین زنى است که بعد از هجرت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم از مکه به مدینه هجرت کرد و با کمال سختى و مشقت وارد مدینه شد در حالى که هنوز رسول خدا در مسجد قبا بود. پاهاى ((فاطمه )) تمام آبله زده و زخم شده و آماس کرده بود. رسول خدا دستور داد استراحت کند. زنان مدینه براى معالجه پاهاى او آمدند. این زن بزرگ تا آخر عمر در مدینه بود و در همان شهر هم ، از دنیا رفت و در بقیع قبرش در جلوى قبرهاى چهار امام قرار دارد. از امام صادق علیه السلام نقل شده است : چون ((فاطمه )) بنت اسد، (مادر گرامى امیر المؤ منین علیه السلام ) وفات کرد، آن حضرت به نزد رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم آمد، در حالى که گریه مى کرد. حضرت فرمود: یا ((على )) چه شده است و چرا گریه مى کنى ؟ عرض کرد: یا رسول الله ! مادرم از دنیا رفت و یتیم شدم . رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: یا ((على ))! او تنها مادر تو نبود بلکه مادر من هم بوده است و شروع به گریه کرد و مى گفت : ((اى مادر)) سپس فرمود: یا ((على ))! پیراهن مرا بگیر و او را در آن کفن کن و رداى مرا بگیر و او را در آن بگذار و زمانى که از غسل دادن و کفن کردن او فارغ شدید مرا خبر دهید! چون ((فاطمه )) را کفن کردند، رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم چنان نمازى بر او گذارد که مانند آن را بر هیچ کس ، نه قبل و نه بعد از آن نگذارده بود. پس از آن ، در قبر ((فاطمه )) رفت و بر پشت خوابید. چون او را در قبر گذارند، فرمود: یا ((فاطمه ))! گفت : (لبیک یا رسول الله ). فرمود: آیا آن چه را که پروردگارت به تو وعده داده بود دیدى که حقیقت داشت ؟ گفت : آرى ، اى رسول خدا! خدایت تو را جزاى خیر دهد. حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم سر خود را در قبر فرو برده بود و با ((فاطمه )) گفت و گو مى کرد. بعد چند لحظه سکوت کرد و مانند این که به حرف کسى گوش دهد گوش مى داد. بعد فرمود: ((یا فاطمه ابنک ابنک على ، لا جعفر و لا عقیل )). وقتى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از قبر خارج شد. عرضه داشتند: یا رسول الله ! امروز با ((فاطمه )) کارى کردید که با هیچ کس نکرده بودید. اولا در لباس هاى خودتان او را کفن نمودید. ثانیا در قبر او داخل شدید و خوابیدید. ثالثا نماز مفصلى بر او گذاردید و این گفت و گو و مناجات طولانى را که با او کردید، به خاطر نداریم که با شخص دیگرى این اعمال را انجام داده باشید! فرمود: اما کفن کردن او را در لباس خود به جهت آن بود که روزى گفتم : بسیارى از مردم روز قیامت براى عرض اعمال از قبرهاى خود عریان محشور مى شوند. ((فاطمه )) ضجه اى زد و گفت : اى واى از رسوایى روز قیامت و عریان بودن بدن ها! پس من لباس خود را به او پوشاندم . در نمازى که بر ((فاطمه )) خواندم از خداوند خواستم که آن کفن را کهنه نگرداند تا زمانى که ((فاطمه )) در بهشت وارد شود خداوند دعاى مرا مستجاب کرد. اما داخل شدن در قبر او به جهت آن بود که روزى گفتم : چون میت را دفن نمایند قبر، او را فشار مى دهد. وقتى مردم از کنار قبر برگردند دو ملک به نام ((نکیر و منکر)) مى آیند و از او سئوال مى کنند ((فاطمه )) گفت : به خدا پناه مى برم . از خدا خواستم که درى از بهشت به سوى قبر او بگشاید و قبر، او را فشار ندهد. امام این که گفتم : ((ابنک ابنک )) وقتى فرشتگان از خدا و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم سئوال کردند، جواب داد. وقتى از امام او سئوال کردند، یا نتوانست جواب دهد و یا خجالت کشید. من به او تلقین کردم که امام تو ((پسرت )) على است . او هم جواب داد و ملائکه رفتند.(345)
|
صحبت کردن جمجمه انوشیروان
عمار یاسر مى گوید: امیر المومنین علیه السلام وارد شهر مدائن شده و در ایوان کسرى فرود آمد در حالى که ((دلف بن بحیر)) با آن حضرت بود. بعد از خواندن نماز، با جماعتى از اهل ساباط حرکت کرد و به ((دلف بن بحیر)) فرمود: تو هم با ما حرکت کن . همه با هم حرکت کردند و از تمام منزل ها و کاخ هاى کسرى بازدید کردند و به ((دلف )) فرمود: کسرى در این مکان فلان چیز را داشت و در آن مکان فلان چیز را گذاشته بود. ((دلف )) تمام اخبار غیبى آن حضرت را تصدیق کرد و گفت : یا امیر المومنین ! چنان خبر مى دهى گویا خود شما آن چیزها را در آن جاها گذاشته اید. در بین حرکت خود، به ((جمجمه )) پوسیده اى رسیدند. به یکى از اصحاب فرمود: این ((جمجمه )) را بردار و داخل ایوان بیاور. خود حضرت هم داخل ایوان شدند و نشستند. بعد فرمود: طشت آبى بیاورید و ((جمجمه )) را داخل آن بگذارید. سپس رو به آن ((جمجمه )) کرد و فرمود: ترا قسم مى دهم خبر دهى من کیستم و تو چه کسى هستى ؟ در این حال ((جمجمه )) با زبان فصیح با زبان فصیح گفت : اما تو امیر المومنین و سید وصیین و امام متقین هستى و من هم بنده تو کسرى انوشیروان (پادشاه بزرگ دنیا) مى باشم . حضرت احوال او را پرسید. در جواب گفت : یا على ! من پادشاهى عادل و مهربان براى رعیت بودم ؟! ظالم نبودم و از ظلم دیگران هم ناراحت مى شدم ؟! اگر چه حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم در زمان پادشاهى من متولد شده و کنگره هاى قصر من در کوشش زیادى کردم که به او ایمان آورم . ولى ریاست و حکومت و عشق به دنیا مرا مشغول کرد و آخر الامر به دین مجوس از دنیا رفتم . چقدر سخت است که نعمت بزرگ رسالت و رهبرى را از دست دادم و به او ایمان نیاوردم و خود را از سعادت و بهشت محروم کردم . اما خداوند با این کیفر، مرا از عذاب و آتش نجات داد؛ زیرا در میان رعیت با عدل و انصاف رفتار مى کردم ؟! اگر چه در دوزخ هستم ولى آتش بر من حرام است و مرا نمى سوزاند. دائما حسرت مى خورم که چرا ایمان نیاوردم ؛ زیرا اگر ایمان آورده بودم الان در ردیف دوستان و طرف داران شما به حساب مى آمدم .(346)
|
صحبت کردن ضمره
از جابر بن عبدالله انصارى نقل شده است : حضرت على ابن الحسین امام سجاد علیه السلام فرمود: ما نمى دانیم با مردم چگونه رفتار کنیم . اگر آن چه را که از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به ما رسیده است . براى آنها بگوییم مى خندند و اگر ساکت بمانیم طاقت نمى آوریم . ضمره بن سعید، وقتى سخن آن حضرت را شنید گفت : آن چه را که به تو رسیده است براى ما بگو. امام سجاد علیه السلام فرمود: آیا مى دانید وقتى دشمن خدا را روى سریر گذاشته و به سمت قبرستان براى دفن مى برند چه مى گوید؟ ضمره گفت : نه ، نمى دانیم . حضرت فرمود: دشمن خدا به حمل کنندگان جنازه اش مى گوید: آیا شکایتى را که اکنون من از ((شیطان )) به شما مى کنم نمى شنوید. دشمن خدا مرا گول زد و در مهالک و مخاطر وارد کرد و دیگر دست مرا نگرفت و بیرون نیاور. از شما و از برادرانى که با آنها بر اساس برادرى رفتار کردم ، ولى آن ها مرا مخذول و بى یاور گذاردند شکایت دارم . از خانه اى که تمام اموال خود را دادم و آن را تهیه کردم ، و اینک مسکن دیگران شده است شکایت دارم . پس قدرى با من مدارا کنید و این طور با عجله مرا نبرید! ضمره (از روى مسخره ) گفت : اى امام سجاد! اگر مردى را که حمل مى کنید (جان دارد) که این سخن را بگوید ممکن است بر گردن حاملین خود سوار شود و به آنان حمله کند. حضرت سجاد علیه السلام سر به سوى آسمان برداشت و عرضه داشت : پروردگارا! اگر ضمره این سخن را از روى استهزاء و تمسخر به حدیث رسول الله گفت ، او را به دست غضب خود بگیر. جابر گوید: ضمره بعد از آن چهل روز بیشتر در دنیا درنگ نکرد و سپس مرد. یکى از غلامان که در تشییع جنازه او حضور داشت پس از انجام دفن ، خدمت حضرت سجاد علیه السلام رسید و نشست . حضرت فرمود: اى فلانى ! از کجا آمده اى ؟ غلام گفت : از تشییع جنازه ضمره . بعد گفت : همین که قبر را از خاک پر کردند صورت خود را بر روى آن گذاشتم ، سوگند به خدا صدایش را شنیدم به همان لهجه و لحنى که در دنیا داشت مى گفت : واى بر تو اى ضمره ! امروز تمام دوستان ، ترا رها کردند و تنها گذاردند و عاقبت مسیر تو به سوى جهنم شد. آن جا مسکن و خوابگاه شب و استراحت گاه روز تو خواهد بود. جابر گوید: امام سجاد علیه السلام فرمود: ما از خداوند طلب عافیت مى کنیم ، این است پاداش کسى که حدیث رسول خدا را مسخره کند.(347)
|
صحبت کردن و دعوت نمودن مرده اى
خداوند به افراد مؤ منى که از دنیا رفته و وارد عالم برزخ شده اند آن قدر نعمت و امکانات مى دهد که اگر بخواهد همه اهل زمین را دعوت کند مى تواند. نعمت ها، میوه ها، شیرینى ها، غذاها، لذت ها و شادى هاى آن جا، با عالم دنیا فرق مى کند و قبل مقایسه نیست ، لذتى که از خوردن و چشیدن میوه ها و غذاهاى دنیا مى بریم قطره اى از میوه ها و شیرینى ها و لذت هاى عالم برزخ است . بعضى افراد زنده در همین عالم از غذاها و میوه هاى برزخى استفاده کرده و لذت آن ها را برده اند. در این جا به چند مورد از آنان اشاره مى کنیم . 1- مرحوم نراقى در کتاب خزائن از یکى از موثقین اصحابش نقل فرموده که گفت : من در سن جوانى با پدرم و جمعى از دوستان هنگام عید نوروز در اصفهان دید و بازدید مى کردیم . روز سه شنبه اى براى بازدید یکى از رفقا که منزلش نزدیک تخت فولاد(348) اصفهان بود رفتیم . گفتند: ایشان منزل نیست . چون راه طولانى و درازى را آمده بودیم ، براى رفع خستگى و زیارت اهل قبور به قبرستان رفتیم و آن جا نشستیم . یکى از رفقا به مزاح و شوخى رو به قبر نزدیکمان کرد و گفت : از صاحب قبر! ایام عید است . آیا از ما پذیرایى نمى کنى ؟ ناگهان صداى از قبر بلند شد و گفت : هفته دیگر روز سه شنبه همین جا همه مهمان من هستید. مى گوید: ما همه وحشت کردیم و گمان نمودیم تا روز سه شنبه بیشتر زنده نیستیم . مشغول اصلاح کارهاى خودمان شدیم و وصیت هاى خود را کردیم و آماده مرگ شدیم ، اما هر چه صبر کردیم از مرگ خبرى نشد. روز سه شنبه مقدارى که از روز گذشت با هم جمع شدیم و گفتیم : بر سر همان قبر برویم شاید منظور مردن نبوده است . همگى حرکت کردیم . وقتى سر قبر حاضر شدیم یکى از ما گفت : اى صاحب قبر! به وعده خود وفا کن . صدایى از قبر بلند شد که بفرمایید: ناگهان جلو چشممان عوض شد و چشم ملکوتى ما باز گردید. باغى دیدیم در نهایت طراوت و صفاى ظاهر و در آن ، نهرهاى آب صاف و جارى و درخت هاى مشتمل بر انواع میوه هاى چهار فصل پیدا بود و بر آن درختان انواع مرغان خوش الحان مشغول آواز و نغمه سرایى بودند. شروع به گردش کردیم تا رسیدیم به عمارتى دار نهایت زیبایى و تجملات که در میان آن باغ بود و اطراف آن عمارت به باغ گشوده مى شد و ما داخل آن شدیم . دیدیم شخصى در نهایت کمال و صفا در بالاى قصر نشسته است و جمعى از ماه رویان ، کمر خدمت به میان بسته و آماده دستور و پذیرایى از ما هستند. چون آن شخص ما را دید از جا برخاست و عذر خواهى کرد. در این بین انواع و اقسام شیرینى ها و میوه ها و آن چه را که در دنیا ندیده بودیم و تصورش را هم نمى کردیم مشاهده نمودیم . وقتى شروع به خوردن کردیم ، چنان لذت بردیم که هیچ وقت چنین لذتى نبرده بودیم و هر چه مى خوردیم سیر نمى شدیم و باز بیشتر اشتها داشتیم ، باز میوه ها و غذاهاى گوناگون با طعم هاى مختلف آوردند، خوردیم و لذت بردیم . پس از ساعتى برخاستیم که ببینیم چه روى داده است . آن شخص بزرگوار، ما را تا بیرون باغ مشایعت کرد. پدرم از او سئوال نمود: شما کیستید که خداى متعال چنین دستگاه وسیع و با عظمتى به شما عنایت فرموده است که اگر تمام عالم را بخواهید مهمانى کنید مى توانید و بگو بدانم این جا کجاست ؟ فرمود: هم وطن شما هستم ، همان قصاب فلان محل مى باشم . گفت : علت این درجات و مقامات که به تو داده اند براى چیست ؟ فرمود: دو صفت نیک در من بود که مستحق این مقامات و اکرام شدم . یکى این که هرگز در کسبم کم فروشى نکردم . دیگر این که در عمرم نماز اول وقت را ترک ننمودم ، به طورى که اگر گوشت را در تراز گذاشته بودم و صداى ((الله اکبر)) مؤ ذن بلند مى شد، آن را وزن نمى کردم و براى نماز به مسجد مى رفتم و نماز اول وقت را درک مى نمودم . بعد از مردن ، این باغ و قصر و این همه نعمت و میوه و امکانات را به من دادند. در هفته گذشته که شما تقاضاى پذیرایى و مهمان شدن بر من را کردید اجازه نداشتم : ماءذون نبودم که شما را دعوت کنم . این هفته اذن گرفتم و از شما پذیرایى کردم . مى گویند: هر یک از ما مدت عمر خود سئوال کردیم و او جواب مى گفت : از جمله . شخص مکتب دارى را گفت : تو بیش از نود سال عمر مى کنى و او هنوز زنده است . به من گفت : تو فلان قدر عمر مى نمایى و الان پانزده سال دیگر باقى است . بعد خداحافظى کردیم ، ما را مشایعت کرد. خواستیم برگردیم ناگهان دیدیم در همان جاى اول ، سر قبر نشسته ایم .(349)
|
صحبت کردن پدر نراقى
از ملا مهدى نراقى نقل شده است : در همان ایامى که ایشان در نجف اشرف مشغول تحصیل علم بوده اند قحطى عجیبى پیش آمد. در ماه مبارک رمضان ، روزى از خانه بیرون مى آید در حالى که هیچ غذایى براى افطار نداشتند و همه بچه ها در اثر گرسنگى ، صداى ناله شان بلند بود و حتى یک ((فلس )) پول سیاه نداشتند که چیزى بخزند. براى رفع نگرانى به وسیله زیارت اموات ، یک سره به وادى السلام نجف مى رود.(350) مى گوید: دیدم عده اى جنازه اى را آوردند و گفتند: تو هم در تشییع کردن این جنازه شرکت کن . ما آمده ایم این میت را به ارواح این جا ملحق کنیم . سپس قبرى براى او کندند و جنازه را در میان آن گذاشتند. رو به من کردند و گفتند: ما عجله داریم و به محل خود مى رویم ، شما بقیه تجهیزات این جنازه را انجام دهید! جنازه را گذاشتند و رفتند. در میان قبر رفتم که کفن را باز کنم و صورت آن میت را به روى خاک گذارم و بعد روى او خاک بریزم . ناگهان دریچه اى را دیدم ، از آن داخل شدم . باغ بزرگى با درخت هاى سر سبز و داراى میوه هاى مختلف و متنوعى را مشاهده کردم . از داخل باغ ، راهى که از سنگ ریزه هاى قیمتى فرش شده و به سوى قصر مجللى که خشت هاى آن از جواهرات با ارزش و داراى تمام لوازم زندگى بود ادامه داشت . بى اختیار به سوى آن قصر باشکوه رفتم و داخل آن شدم و از پله هاى آن بالا رفتم و داخل اطاقى شدم . شخص جوانى را دیدم که به صورت پادشاهان ، در صدر اطاق بالاى تختى از طلا نشسته است و دور تا دور اطاق افرادى نشسته اند. به آن شخص سلام کردم . چون مرا دید جواب سلام را داد و مرا به اسم صدا زد و به سوى خود دعوت کرد و بالاى تخت پهلوى خودش جاى داد و اکرام زیادى نمود. افرادى که در اطراف اطاق نشسته بودند از آن شخص احوال پرسى مى کردند و از بستگان خود سئوال مى نمودند و آن مرد با خوشحالى به یکایک آنها جواب مى داد. سپس گفت : مرا نمى شناسى من صاحب همان جنازه هستم . اسم من فلان ، از اهل فلان شهر هستم و آن جمعیت ، ملائکه بودند که مرا از شهرم به سوى این باغ ، که از باغ هاى بهشت برزخى است نقل دادند. وقتى این حرف را از آن جوان شنیدم غم من برطرف شد و مایل به سیر و تماشاى آن باغ شدم و چند قصر دیگر را دیدم وقتى در آن ها نظر کردم ، پدر و مادر و بعضى از ارحامم در آن ها بودند و از من پذیرایى کردند، بسیار از طعامشان لذت بردم . در حالى که در نهایت کیف و لذت بودم ، یادم به زن و بچه هایم افتاد که چگونه گرسنه اند. یک دفعه متاءثر شدم . پدرم گفت : مهدى ، ترا چه مى شود؟ گفتم : زن و بچه هایم گرسنه اند. گفت : در این انبار، برنج خوبى است براى آن ها هر چه مى توانى ببر. عبایم را پر از برنج کرده و خداحافظى نمودم . از باغ بیرون آمدم و از دریچه اى که داخل شده بودم خارج شدم . دیدم داخل همان قبر هستم و مرده هم به روى زمین افتاده و دریچه اى پیدا نیست ، اما عبایم پر از رنج است . از قبر بیرون آمدم با خشت ها در لحد را پوشیدم و روى قبر را خاک ریختم و برنج ها را برداشتم و به سوى منزل روانه شدم ، عیالم گفت : این ها را از کجا آوردى . گفتم : چکار دارى ؟ مدت ها گذشت که از آن برنج ها مصرف مى کردیم و تمام نمى شد. بالاخره زن ، اصرار زیادى کرد و مرحوم نراقى هم قضیه را گفت : بعد از آن دیگر اثرى از برنج دیده نشد.(351)
|
صحبت کردن صاحب قبر ((وجدنا))
در طرف غربى بیت المقدس ، قبرستانى است معروف به (ملامیلا) در آن جا قبرى مى باشد معروف به قبر ((وجدنا)). در جهت نامگذارى آن به این اسم چنین گفته اند: سوارى از آن قبرستان عبور کرد و در حالى که مشغول تلاوت قرآن بود، چون مقابل آن قبر رسید. این آیه را تلاوت مى کرد. فهل وجدتم ما وعد ربکم حقا(352) ((پس آیا آن چه را پروردگارتان به شما وعده داده بود یافتید و به آن رسیدید))؟ بلافاصله صدایى از آن قبر بلند شده : بلى وجدنا ما و عدربنا حقا ((بلى آن چه را که (پیامبران الهى ) به ما وعده داده بودند (از مقامات بهشتى ) به حق و حقیقت دریافتیم و به آن رسیدیم .))
بر اصحاب دوزخ که کردند زشت
|
که هر وعده بر ما بدادند پیش
|
ببینیم آن را فرا، روى خویش
|
ببینید آیا کنون در حساب ؟
|
که بر ظالمان لعن ((الله )) باد
|
((سبک هست اعمالشان هم چون باد))
|
از این جهت (که از داخل قبر صدایى بلند شد، وجدنا) آن معروف به قبر ((وجدنا)) گردید.(353)
|
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:45 ع توسط جواد قاسم آبادی
فصل نهم : ناراحتى اموات
مقدمه
اموات در عالم برزخ اعمال و کردار بازماندگان را مى بینند و از آنها اطلاع پیدا مى کنند. اگر آنان عمل نیکى انجام داده اند اموات مسرور مى شوند و خوشحالى خود را اظهار مى دارند و اگر کار زشت و زننده اى انجام داده باشند ناراحت مى شوند و آن را بیان مى کنند، حتى اگر صدقه براى آنان به نحو زننده اى داده شود از دست صدقه دهنده گلایه مى کنند و براى آن پیام مى دهند و با خبرش مى سازند. به چند داستان در این باره توجه فرمایید.
|
آلبالو پلو در طشت حمام
از مرحوم آیة اله حاج آقا بزرگ تهرانى رحمة اله علیه (صاحب کتاب الذریعة ) نقل شده است که ایشان فرمود: در ایامى که طفل بودم ، مادربزرگ ((مادر پدر)) من از دنیا رفت . بعد از مجلس ترحیم و گذشتن چند روز از فوت آن مرحومه . یک روز مادر من ، آلبالو پلو پخته بود. هنگام ظهر فقیرى در کوچه ها سئوال مى کرد و از مردم چیزى مى گرفت . مادر من هم که در مطبخ مشغول کار بود صداى آن را شنید و براى خیرات و صدقه به روح مادر شوهرش که تازه از دنیا رفته بود، مى خواست مقدارى از غذا به سائل بدهد ولى ظرف تمیز در دسترس نبوده ، براى آن که سائل از در منزل رد نشود، با عجله مقدارى از آلبالو پلو را در طشت حمام که در دسترس بود ریخت و به سائل مى داد و از این موضوع کسى هم خبر نداشت . نیمه شب ، پدر من از خواب بیدار شد و مادرم از خواب بیدار کرد و گفت : امروز چکار کرده اى ؟ مادرم گفت : نمى دانم (مگر چه شده است )؟ پدرم گفت : الان مادرم را در خواب دیدم که گفت : از عروس خودم گلایه دارم . امروز آبروى مرا نزد مردگان برد، غذاى مرا در طشت حمام فرستاد. مگر امروز چه عملى انجام دادى و چکار کرده اى ؟ مادرم مى گفت : هر چه فکر کردم چیزى به نظرم نیامد. ناگهان متوجه شدم که روز گذشته مقدارى آلبالو پلو به سائل دادم و چون به قصد هدیه و صدقه براى روح تازه گذشته داده ام در عالم برزخ ، همان غذاى او بوده است و آن را به همان طریق در عالم ملکوت براى مادر شوهرم برده اند و او از این کارش گلایه مند است . او شکوه دارد، چرا غذاى مرا که آلبالو پلو است و صورت ملکوتیش طبق نور مى باشد که براى روح متوفى مى برند در طشت حمام ریخته است و اهانت به سائل ، اهانت به روح متوفى است . (336)
|
با عجله از کنار قبر پدر و مادر گذشت
نقل شده است : بزرگى عادت داشت هر وقت به قبرستان مى گذشت قبر والدین خود را زیارت مى کرد. روزى با عجله از قبرستان گذشت و قبر پدر و مادر خود را زیارت نکرد. هنگامى که شب شد پدر را در خواب دید بر او سلام کرد ولى پدر جواب نداد و روى خود را از او گردانید. گفت : اى پدر! مگر چه کرده ام که جواب سلام مرا نمى دهى و روى خود را از من مى گردانى . گفت : اى فرزند! مگر نمى دانى ، اگر کسى بر قبر پدر و مادر گذر کند و آنها را زیارت ننماید عاق والدین مى شود. وقتى تو از خانه به سوى قبرستان مى آیى خوشنود مى شویم که ما را زیارت مى کنى . آیا روا باشد که ما را ناامید گردانى و از محرومین قرار دهى .(337)
|
چند شب غذاى من را نفرستادى
در رابطه با ارتباط داشتن ارواح با بازماندگان و شکایت کردن از آنان و بیان نمودن ناراحتى خود را از ایشان ، داستانى را بیان مى کنیم : به آن توجه فرمایید. در سال 1364 هجرى قمرى مرحوم آیة اله آقا میرزا محمد نجم الدین تهرانى که از علماى بزرگ و با اخلاص و محل اقامتشان در سامرا بود با تمام خویشان خود به قصد زیارت حضرت ثامن الائمه على بن موسى الرضا علیه السلام به سوى ایران حرکت مى کنند و در تهران در منزل آیة اله محمد صادق تهرانى که آن هم از علماى برجسته تهران بود وارد مى شوند. هر روز، جماعتى از علماى تهران و محترمین از تجار و اصناف بازار به دیدن ایشان مى آمدند و منزل دائما پر از جمعیت بود و تا آخر شب در حال رفت و آمد بودند. چند نفر هم ، مخصوص پذیرایى از واردین هر روز اول وقت مى آمدند و تا آخر شب مشغول پذیرایى بودند و بعد از صرف شام به منزل خودشان مراجعت مى کردند. چند روزى از این قضیه گذشت ، یک روز آقا میرزا محمد که ایشان هم از علماى بزرگ بود متوجه آقاى سید محمدرضا که جزو پذیرایى کنندگان بود شد و گفت : دیشب مادرتان را در خواب دیدم که به من گفت : به فرزندم سید محمد رضا بگو: چرا چند شب است غذاى ما را نفرستاده اى ؟ سید محمدرضا مى گوید: تعبیر خواب میرزا محمد نجم الدین را پیدا کردم . بعد مى گوید: سى سال است هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء دو رکعت نماز براى والدین خود مى خوانم و ثوابش را به روح آنان هدیه مى کنم . در این مدت که مشغول پذیرایى از میهمانان بودم نتوانستم آن نماز را بخوانم و ثوابش را به روح آنان هدیه کنم . روى همین جهت است که مادرم به خواب میرزا محمد نجم الدین آمده و از من گلایه کرده است که چرا غذاى ملکوتى او را نفرستادم .(338)
|
مرا چوب زدى
قضیه اى را که در ذیل مى خوانید، شخصا با گوش خود شنیده ام و گوینده آن را با چشم دیده ام . حدود ساعت یازده ، روز سیزدهم ماه مبارک رمضان سال 1411 قمرى که مطابق با 10 فروردین سال 1370 بود بنده در دفتر محل کار خود نشسته بودم . شخصى که خود را ((یداله ))، فرزند محمد اهل ((راور)) ساکن اسلام آباد از توابع کرمان معرفى مى کرد وارد شد. با حالت ناراحتى گفت : چند لحظه خصوصى با شما کار دارم . دفتر را براى ایشان خلوت کردم و گفتم : جریانت را بیان کن . گفت : بنده برادرى داشتم ((به نام یحیى )) از خودم کوچکتر بود روزى در اثر ناراحتى چند چوب به او زدم و او را آزردم . ایشان تا زنده بود مى گفت : از تو راضى نیستم ؛ زیرا بدون جهت مرا کتک زدى . بعد از مدتى او از دنیا رفت . شبى او را به خواب دیدم بسیار ناراحت بود و گفت : اى برادر! از دست تو راضى نیستم و قیامت دامنت را مى گیرم ؛ زیرا من را چوب زدى و کشتى . ایشان گفت : الان وجدانم ناراحت است و دائما براى او خیرات و صدقات مى دهم ، نماز و قران مى خوانم ، براى او استغفار و طلب آمرزش مى کنم ، باز وجدانم آرام نمى گیرد. اى آقا! فکرى به حال من بکن و مرا از این ناراحتى و عذاب وجدان نجات بده . در جواب اوگفتم : چون ایشان از دنیا رفته است و دست ما به او نمى رسد و نمى توانیم مستقیم با او صحبت کنیم و بهترین راه این است که به نیت او خیرات و صدقات ، نماز و قرآن بخوانید شاید خداوند متعال به وسیله آن اعمال ، رضایت او را براى شما به دست آورد.(339) دیدیم در این قضیه روح کتک خورده همین طور که در حیات و زندگى ، ناراحتى خود را بیان مى کرد بعد از مرگ هم ، در خواب با کتک زننده تماس مى گیرد و ناراحتى و کتک خوردن خود را با صراحت بیان مى کند و از او گلایه و شکایت مى نماید.
|
فصل دهم : صحبت کردن اموات
مقدمه
در بحث هاى گذشته گفته شد: روح از بین نمى رود و بعد از خارج شدن از بدن خاکى ، داخل بدن مثالى و سبک مى شود و در جایگاه خود به سر مى برد. گاهى در خواب ، به دیدن بازماندگان خود مى آید و با آنان صحبت مى کند و حقایقى را که براى ایشان پوشیده است بیان مى دارد. اموات نیز مى توانند با افراد غیر خواب هم تماس برقرار کنند و صحبت نمایند: اما اجازه سخن گفتن را ندارند و مهر خاموشى بر دهان آنان زده شده است مگر کسانى که خداوند، اذن سخن گفتن را به آن ها داده باشد. عده اى از اولیاء الله و مقربان ، با برزخیان سخن گفته و آنان هم جواب ایشان را داده اند. حتى جان کندن و اسرار خود را در عالم برزخ بیان کرده و نشان چیزهایى را که براى بازماندگان مخفى بوده داده یا پیام هایى را فرستاده و از آینده با خبرشان نموده اند. در این جا به چند نمونه از جاهایى که برزخیان بازماندگان یا آنان با برزخیان صحبت کرده و جواب شنیده اند را مى آوریم . در رابطه با زنده کردن و سئوال نمودن حضرت عیسى علیه السلام از چند نفر مردگان و جواب دادن و ناراحتى خود را بیان کردن آنان توجه فرمایید.
|
صحبت کردن چند نفر با عیسى
یکى از معجزات بزرگ حضرت عیسى علیه السلام زنده کردن مردگان بود. از جمله چند نفر از مردگان را زنده کرد و از احوال آنان سئوال نمود و آن ها جواب آن حضرت را دادند و ناراحتى خود را بیان کردند.
|
صحبت کردن سام بن نوح
جماعتى خدمت حضرت عیسى علیه السلام عرض کردند: یا روح الله ! براى ما زنده کن کسى را که از مرگ و قیامت سخن گوید. آن حضرت فرمود: هر کس را که مى خواهید زنده کنم اختیار کنید. آن جماعت ((سام بن نوح )) را اختیار کردند. عیسى ابن مریم علیه السلام دو رکعت نماز خواند و دست به دعا برداشت و خدا را خواند که ((سام بن نوح )) را زنده کند. خداوند دعاى او را به اجابت رسانید و او را زنده کرد. عیسى دید موهاى سر و محاسن او سفید شده است . فرمود: اى ((سام ))! این سفیدى که در سر و صورت تو پیدا شده از چه جهت است در حالى که سفید شدن مو در زمان تو نبوده بلکه در زمان حضرت ابراهیم علیه السلام پیدا شده است . عرض کرد: یا روح الله ! وقتى شنیدم مرا صدا مى زنى گمان کردم قیامت بر پا شده است ؛ از ترس آن روز، موهاى سر و صورتم سفید شد. فرمود: چند سال است از دنیا رفته اى ؟ عرض کرد: یا روح الله ! چهار هزار سال پیش از دنیا رفته ام و در طول این مدت هنوز سکرات و سختى هاى مرگ از من برطرف نشده است .(340)
|
صحبت کردن حضرت یحیى
امام صادق علیه السلام فرمود: عیسى بن مریم علیه السلام بر سر قبر یحیى بن زکریا علیه السلام آمد و از خدا در خواست کرد که او رازنده کند. خداوند دعاى او را به اجابت رسانید و یحیى علیه السلام را زنده کرد. او از قبر بیرون آمد و عرض کرد: از من چه مى خواهى و چرا مرا بیدار کردى ؟ عیسى علیه السلام فرمود: مى خواستم همان طور که در دنیا با من ماءنوس بودى الان هم انس بگیرى و از احوال خود برایم صحبت کنى . عرض کرد: اى عیسى ! هنوز تلخى و سختى جان کندن از من برطرف نشده است ، مى خواهى باز به دنیا برگردم و تلخى و سختى جان کندن شامل حال من شود. دیگر با عیسى صحبت نکرد، او را تنها گذاشت و به داخل قبر خود برگشت .
|
صحبت کردن جوانى مجرم
روزى حضرت عیسى ! با حواریون به قبرستانى عبور کردند. دیدند، عده اى مشغول دفن جوانى هستند که تازه از دنیا رفته است . بعد از دفنش ، قدرى آب روى قبرش ریختند و رفتند. هنوز آب خشک نشده بود که حضرت عیسى کنار قبر او آمد و فرمود: ((به اذن خدا بلند شو)). جوان زنده شد و از قبر بیرون آمد. حضرت دید این جوان بسیار شکسته و خسته به نظر مى رسد در حالى که قدش خمیده و موى سرش سفید و صورتش سیاه بود. گویى مانند پیرمردى است که چند هزار سال پیش مرده است . عیسى علیه السلام پرسید: چه مدت است که جان سپرده اى ؟ گفت : به گمانم چند هزار سال . پرسید: پس از مرگ بر تو چه گذشت ؟ گفت : وقتى مرا به خاک سپردند نکیر و منکر آمدند و سئوالاتى کردند، چون نتوانستم جواب دهم ، مرا تازیانه اى زدند که قبرم پر از آتش شد و تا الان که مرا زنده کردید در آتش مى سوخت ! فرمود: وقتى از دنیا رفتى صورت تو سیاه و مویت سفید و کمرت خمیده بود؟ عرض کرد: نه ، قوتى مرا صدا زدى فکر کردم قیامت برپا شده است . لذا کمرم خمید و مویم سفید شد، سیاهى صورتم هم ، در اثر آتش و عذاب است . فرمود: اى جوان به جاى خود برگرد.
|
صحبت کردن جوانى نیکوکار
بعد از آن حضرت عیسى علیه السلام حرکت کرد و کنار قبرى که شاید صاحبش چند صد سال پیش از دنیا رفته و قبرش با زمین مساوى شده و اثر آن از بین رفته بود آمد و فرمود: اى صاحب قبر! با اذن و اجازه خدا زنده شو. ناگهان قبر شکافته شد. پیرمردى بانشاط و جمال در حالى که نور از صورت و پیشانى او به سوى آسمان مى رفت و خاک سر و صورت خود را برطرف مى کرد. از قبر بیرون آمد و گفت : ((السلام علیک یا روح الله )) آیا قیامت بر پا شده است ؟ فرمود: نه ، فقط مى خواستم بدانم چند صد سال پیش از دنیا رفته اى ؟ عرض کرد: به صدها سال نمى رسد. فرمود: چند سال است ؟ گفت : به سال و ماه هم نمى رسد. فرمود: چند هفته و چند روز است ؟ عرض کرد: به هفته و روز هم نمى رسد. فرمود: پس چه مدت است که مرده اى ؟ گفت : اى ((عیسى )) چیزى از مردن من نمى گذرد. همین الان از دنیا بیرون رفتم و مرا داخل قبر کردند، نکیر و منکر آمدند و از من سئوالاتى نمودند، چون جواب درست و صحیح دادم ، درى از باغهاى بهشت به روى من باز شد، درختان میوه و کاخ هاى بهشت و گل و ریاحین بسیارى در نظرم جلوه کرد. در این هنگام دیدم یکى از حوریان بهشتى با عجله به سویم مى آید، من هم با عجله به سوى او رفتم . وقتى به هم رسیدیم یک دیگر را در آغوش گرفتیم ، دست من در گلوبند او فرو رفت و پاره شد. دانه هاى آن روى زمین ریخت ، مشغول جمع آورى آنها بودم که مرا بیدار کردى . حضرت عیسى علیه السلام فرمود: برگرد به مکان خود و مشغول جمع آورى دانه هاى گردن بند باش و تا روز قیامت به همین صورت خواهى بود.(341) از این داستان معلوم مى شود که مدت برزخ و درنگ کردن در قبر براى مؤ منان آزار دهنده و طولانى نیست ، بسیار کوتاه و خوشحال کننده است . ولى براى غیر مؤ منان ، بسیار طولانى و همراه با عذاب و شکنجه و طاقت فرسا است و یک لحظه آن به اندازه چند هزار سال طول مى کشد (که نمونه آن را اول بحث شنیدید.)
|
صحبت کردن مرده
از امام صادق علیه السلام نقل شده است : عیسى ابن مریم علیه السلام به همراه حواریون در بیابان عبور مى کردند تا به آبادى ویران شده اى رسیدند. دیدند تمام مردم و پرندگان و حیوانات آن مرده اند (و خبرى از حیات و زندگى در آن نیست ). فرمود: اهل این آبادى نمرده اند مگر به غضب و سخط خدا و اگر این ها به مرگ طبیعى و خدایى مرده بودند، هم دیگر را دفن مى کردند. حواریون به عیسى علیه السلام گفتند: یا روح الله ! خدا را بخوان و از او بخواه تا آن ها را زنده کند و به ما خبر دهند که اعمال آنان چه بوده است و در دنیا چه کارهایى را انجام مى دادند تا ما عبرت بگیریم و اعمال زشت آنان را انجام ندهیم و از آنها اجتناب نماییم . حضرت عیسى علیه السلام با خدا مناجات کرد و گفت : خدایا! این ها را زنده کن تا از ایشان سؤ الى بکنیم و علت هلاکت آنان را بدانیم . ندایى از جانب آسمان بلند شد: اى عیسى ! آنان را بخوان تا جوابت را بدهند. آن حضرت موقع شب بلند شد و بر بالاى بلندى رفت و فرمود: اى اهل قریه ! یک نفر از مردگان جواب داد و گفت : ((لبیک یا روح الله )) فرمود: آیا اعمال شما در دنیا چه بوده است ؟ جواب داد: 1- عبادت طاغوت . 2- دوستى دنیا با ترس کم 3- آرزوهاى طولانى . 4- در غفلت و سرگرمى به سر مى بردیم . فرمود: دوستى شما به دنیا تا چه اندازه بوده است ؟ گفت : مانند دوستى طفل به مادرش ، زمانى که دنیا به ما روى مى آورد خوشحال و فرح ناک و زمانى که پشت مى کرد محزون و غمگین مى شدیم و گریه مى کردیم . حضرت عیسى علیه السلام فرمود: عبادت شما براى طاغوت تا چه اندازه بود؟ گفت : تا جایى که اهل معصیت را اطاعت مى کردیم . فرمود: عاقبت شما چگونه شد و با شما چه رفتارى کردند؟ در جواب گفت : اى عیسى ! شب را با صحت و سلامت و عافیت خوابیدیم و صبح خود را در هاویه دیدیم . گفت : هاویه چیست ؟ جواب داد: سجین است . فرمود: سجین چیست ؟ گفت : کوه هایى از آتش است که تا روز قیامت ما داخل آن ها هستیم . فرمود: شما چه گفتید و به شما چه گفتند؟ عرض کرد: گفتیم : ما را را به دنیا برگردانید تا خدا را عبادت کنیم و زهد را پیشه خود قرار دهیم . در جواب گفتند: دروغ مى گویید (اگر به دنیا برگردید باز همان اعمال سابق را انجام مى دهید.) فرمود: واى بر تو، چگونه از میان مردگان فقط تو با من صحبت کردى ؟ گفت : اى روح الله ! بقیه مردم را دهنه آتشین به دهان آنها زده اند و آنان به دست ملائکه غلاظ و شداد قرار دادند. من در میان آنان بودم ولى در عمل به آن ها نبودم . اما وقتى عذاب نازل شد مرا هم گرفت و الان در کنار جهنم به تار مویى آویزانم ، نمى دانم آخر داخل جهنم مى شوم یا نجات پیدا مى کنم ؟ عیسى علیه السلام رو به حواریون کرد و فرمود: اى دوستان خدا! خوردن نان خشک با نمک و خوابیدن بر روى مزبله و خاشاک ، بهتر است در حالى که دین و دنیا انسان به سلامت باشد.(342)
|
صحبت کردن شمعون با امیر المومنین علیه السلام
در زمان خلافت ظاهرى امیر المومنین علیه السلام در ماجراى جنگ صفین که بین آن حضرت و معاویه به وجود آمد، یکى از یاران و شیعیان ، به نام ((قیس )) مى گوید: روزى در جبهه صفین ، حضرت على علیه السلام براى نماز مغرب کنار کوهى رفت در حالى که من در خدمتش بودم . بعد از آن که اذان مغرب را گفت : مردى که موهاى سر و صورتش سفید و چهره اش نورانى بود به حضور آن حضرت آمد و عرض کرد: ((سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد اى امیر المومنین ! آفرین بر وصى خاتم پیامبران و پیشواى پیشتازان سفید رویان .)) امیر المومنین علیه السلام جواب سلام را داد و احوال او را پرسید. عرض کرد: ((حالم خوب است و در انتظار روح القدس مى باشم و به خاطر ندارم امتحان هیچ کس در راه رضاى خدا بزرگ تر و ثوابش نیکوتر و مقامش ارجمندتر از تو باشد)). آن گاه گفت : ((اى برادر! بر این مشکلات و رنج ها صبر کن تا دوست من ((حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم )) را ملاقات نمایى . من درگذشته اصحاب و یاران خود از بنى اسرائیل را دیدم که از ناحیه دشمن چه سختى ها به آن ها رسید. بدن آنان را با ((اره )) مى بریدند و روى تخته هایى از چوب میخ کوب کرده و حمل مى نمودند.)) پس با دست خود به اهل شام (سپاه معاویه ) اشاره کرد و گفت : ((اگر این بیچاره هاى روسیاه مى دانستند چه عذابى سخت در انتظار آنها است دست از جنگ مى کشیدند.)) پس از آن ، با دست اشاره به سپاه على علیه السلام کرد و گفت : ((اگر این چهرهاى نورانى و روشن مى دانستند چه پاداش عظیمى براى آن ها فراهم است ، دوست مى داشتند که بدن آنها را با قیچى هاى آهنین پاره پاره کنند و در عین حال در راه یارى تو استقامت نمایند.)) سپس آن مرد نورانى و محاسن سفید به حضرت على علیه السلام گفت : ((السلام علیک و رحمت الله و برکاته )) جمعى از یاران على علیه السلام مانند عمار یاسر، ابوایوب و.... که ملاقات و ناپدید شدن آن مرد را دیده و گفتار او را شنیده بودند، از امام پرسیدند: این مرد چه کسى بود؟ فرمود: ((شمعون بن صفا)) وصى حضرت عیسى علیه السلام بود. خداوند او را فرستاد تا مرا در این جنگ تاءیید و تقویت کند.(343) باز در این جا مشاهده مى کنیم ((شمعون بن صفا)) که حدود شش صد سال پیش در ظاهر از دنیا رفته است با امیر المومنین علیه السلام ملاقات مى کند و مطالبى را به آن حضرت تذکر مى دهد.
|
صحبت کردن پدر و مادر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم
انس بن مالک از باذر روایت کرده که گفت : رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دیدم ، که در شب از خانه اش بیرون آمده در حالى که دست على بن ابیطالب علیه السلام را گرفته است و هر دو به جانب قبرستان روانه اند. من هم همواره دنبالش رفتم تا به قبرهاى اهل مکه رسیدند. آن حضرت به طرف قبر پدرش عبدالله (که سابقا طرف راست مسجد و حرم حضرت رسول قرار داشت و الان آن جا را مصلا کرده اند و رو به روى خوخه ابوبکر قرار دارد) متوجه شد و نزد آن قبر دو رکعت نماز خواند، ناگاه قبر شکافته شد. دیدیم عبدالله در میان آن نشسته است و مى گوید: ((اشهد ان لا اله الا الله و انک نبى الله و رسوله )). حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: ((اى پدر))! ولى تو کیست ؟ عبدالله گفت : ولى چیست ؟ فرمود: ولى تو على بن ابیطالب است . عبدالله گفت : ((اشهد ان علیا ولى الله )) سپس آن حضرت فرمود: به بوستان و باغ هاى بهشت بازگرد. بعد از آن متوجه قبر مادرش ((آمنه )) بنت وهب شد و آن جا هم ، دو رکعت نماز خواند. پس قبر شکافته شد و ((آمنه )) شهادتین را ادا کرد. باز حضرت فرمود: اى ((مادر))! ولى تو کیست ((آمنه )) گفت : اى فرزند! ولى چیست ؟ فرمود: على بن ابیطالب که ولى تو است ، ((آمنه )) شهادت به ولایت على دارد و گفت : على ولى من است . آن گاه حضرت فرمود: اى ((مادر))! به باغ و بوستان ابدیت برگرد ((آمنه )) هم به قبر خود(344) برگشت .
|
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:44 ع توسط جواد قاسم آبادی
عذاب برزخى فراموش کنندگان قرآن
جدا شدن و فراموش نمودن و عمل نکردن به قرآن ، در عالم برزخ و هم چنین در قیامت مجازات دارد. روایاتى در این باره نقل شده : از جمله : روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: شب گذشته دو نفر پیش من آمدند و گفتند: یا رسول الله ! با ما بیا، من هم با ایشان به راه افتادم تا به سرزمین مقدسى رسیدیم . در آن جا مشاهده کردیم شخصى خوابیده و دیگرى بالاى سرش ایستاده و سر او را بر سنگ بزرگى مى زند به طورى که سر او شکسته مى شود. بعد از آن ، سنگ را به طرف دیگر مى غلطانند و صبر مى کنند تا سر آن شخص سالم شود باز سر او را بر سنگ مى زند تا شکسته شود و این کار دائما تکرار مى شد. گفتم : ((سبحان الله ))! این کیست و عمل او چه بوده است ؟ گفتند: این مرد کسى است که قرآن را فرا گرفته و بعد توجهى به آن نکرده تا آن چه را فرا گرفته بود فراموش کرده است نه آن را قرائت مى کند و نه به دستورانش عمل مى نماید و آن را تنها گذاشته است . این کسى است که نماز را کوچک مى شمارد و به آن اهمیت نمى دهد و دائما موقع نماز خواب بوده است . این مجازات براى او تا روز قیامت ادامه دارد.(300)
|
عذاب برزخى ربا خواران
یکى از گناهان کبیره که آیات و روایات تکان دهنده اى درباره آن نازل شده است ، رباخوارى مى باشد. قرآن در مذمت آنان مى فرماید: ((کسانى که ربا مى خوردند در قیامت مانند جن زدگان و دیوانگان که تعادل خود را از دست داده اند مى باشند.))(301) و نیز مى فرماید: ((اگر رباخواران آن را ترک نکنند باید بدانند که با خدا و رسول به جنگ برخاسته اند.))(302) و روایاتى که در این باره وارد شده است نیز تکان دهنده و خطرناک مى باشد. از جمله آنها. حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: ((خداوند رباخوار و ربادهنده و فروشنده و خریدار و نویسنده و دو شاهد آن را لعنت است .))(303) و نیز آن حضرت فرمود: ((هر کس ربا بخورد، خداوند شکم او را به همان اندازه که ربا خورده است پر از آتش جهنم مى کند.))(304) و فرمود: ((یا على ! ربا هفتاد جزء است ، آسان ترینش مانند آن است که مردى در خانه کعبه با مادر خود زنا کند. یا على ! یک درهم ربا گناهش بزرگ تر است از هفتاد زنا که همه آن ها در خانه کعبه به محارم انجام گرفته باشد.))(305) عذاب برزخى رباخوار هم که در روایت آمده است از این قرار است . حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: شبى دو نفر پیش من آمدند و گفتند: برخیز، برخاستم و با ایشان رفتیم تا در سرزمین مقدسى به نهرى رسیدیم که آب آن قرمز بود و رنگ خون داشت . دیدیم در کنار آن ، دیدیم در کنار آن ، مردى ایستاده و اطراف او سنگهاى زیادى بود. این شخص در نهر خون شنا مى کرد و بیرون مى آمد و در کنار سنگ ها قرار مى گرفت و یکى از آن ها را بر مى داشت و داخل دهان خود مى گذاشت و مى بلعید. باز داخل نهر خون مى شد و کار خود را از اول شروع مى کرد. از آن دو نفر پرسیدم : این شخص کیست و چه کاره بوده است ؟ عمل او در دنیا چه بوده است و چرا چنین مى کند؟ گفتند: او مردى رباخوار بوده است که مال مردم را به وسله ربا و بدون زحمت ، از دست آنان مى گرفت و صاحب مى شد. او به همین حال خواهد بود تا روز قیامت که به جزاى اصلى خود برسد.
|
عذاب برزخى دنیا پرستان
روزى حضرت عیسى علیه السلام با حواریون و دوستان خود در بیابان عبور مى کردند تا به یک آبادى ویران شده اى رسیدند که تمام مردم و پرنده ها و جانوران آن مرده بودند. حضرت عیسى علیه السلام به حواریون فرمود: همه اینها بر اثر عذاب عمومى و خشم الهى به هلاکت رسیده اند؛ زیرا اگر به مرگ طبیعى به تدریج مرده بودند، یک دیگر را به خاک مى سپردند. حواریون عرض کردند: اى روح الله ! از خدا بخواه این ها را زنده کند تا از آنها بپرسیم به سبب چه کارى گرفتار مجازات الهى شده اند تا ما از آن دورى کنیم ؟ حضرت عیسى علیه السلام از خدا خواست که آن ها را زنده کند. به او وحى شد: آنان را صدا بزن تا جوابت را بدهند و شما از کارهاى خودشان خبردار کنند. عیسى علیه السلام شبانه بر بالاى تپه اى رفت و فرمود: ((اى مردم این دیار))! یک نفر از میان آن ها جواب داد: ((بلى اى روح الله ! و کلمه او.)) فرمود: واى بر تو، مگر کردار شما چه بوده است که این گونه گرفتار عذاب شده اید؟ عرض کرد: ما چند عمل زشت در دنیا انجام مى دادیم . 1- طاغوت را مى پرستیدیم . 2- دنیا را دوست داشتیم . 3- آرزوهاى طولانى و دراز داشتیم . 4- در سرگرمى ها و بازى هاى دنیا فرو رفته و از خدا غافل بودیم . فرمود: دوستى شما به دنیا تا چه اندازه بود؟ گفت : مانند علاقه کودک به مادرش . هرگاه دنیا به ما رو مى کرد شاد و خرسند بودیم و چون رو مى گردانید، گریان و غمگین مى شدیم . حضرت عیسى علیه السلام فرمود: پرستش شما از طاغوت چگونه بود؟ عرض کرد: از افراد گناه کار پیروى مى کردیم و مطیع آنان بودیم . فرمود: سرانجام کار شما به کجا انجامید؟ عرض کرد: شب در حال عافیت خوابیدیم ، و صبح خود را در ((هاویه )) دیدیم . فرمود: هاویه چیست ؟ گفت : سجین است . فرمود: سجین چیست ؟ عرض کرد: کوهى از آتش گداخته مى باشد که تا روز قیامت بر ما شعله ور است . فرمود: به آنان چه گفتید و آنان به شما چه گفتند؟ عرض کرد: گفتیم ، ما را به دنیا باز گردانید تا در آن زهد ورزیم . آنان به ما گفتند: دروغ مى گویید. عیسى علیه السلام فرمود: واى بر شما! چرا از بین مردگان کسى غیر از تو با من حرف نزد. گفت : اى روح الله ! همه آنان با دهنه هاى آتشین ، مهار شده اند و به دست فرشتگان غضب الهى گرفتاراند. من در میان آنان بودم ولى در عمل با آنها نبودم . وقتى عذاب آمد، مرا نیز گرفت . اکنون به تار مویى بر لبه دوزخ آویزان هستم و نمى دانم در آن واژگون مى شوم یا رهایى مى یابم ؟ عیسى علیه السلام به حواریون فرمود: اى دوستان خدا! خوردن نان خشک با نمک زبر و خوابیدن روى خاکها، بسیار بهتر است در صورتى که همراه او عافیت دنیا و آخرت باشد.(306)
|
عذاب برزخى تندخویان
علماى شیعه معتقداند تمام اعمالى که انسان در دنیا انجام مى دهد در قبر و عالم برزخ تجسم پیدا مى کنند و هم نشین انسان مى شوند. از جمله آنها تندخویى و بد اخلاقى است که اگر تجسم پیدا کند به صورت سگ خواهد بود. لازم است داستانى که یکى از علماى عامل نقل کرده و خود، در عالم رؤ یا آن را مشاهده نموده است را بیان کنیم . مرحوم آیه الله ((مطهرى )) (ره ) از استاد بزرگ خود، مرحوم آقاى (میرزا على آقا شیرازى ) که یکى از زاهدان بزرگ و از اهل یقین زمان خود بوده نقل کرده است : مى گوید: یک روز استادم در ضمن درس دادن در حالى که دانه هاى اشکشان بر روى محاسن سفیدشان مى چکید، این خواب را نقل کرد و گفت : در عالم خواب دیدم مرگم فرا رسیده است . مردن را همان طور که براى ما توصیف کرده اند یافتم . خویشتن را جدا از بدن دیدم و ملاحظه کردم که مردم بدن مرا براى دفن به سوى قبرستان حمل مى کنند و به آن جا مى برند. مرا بردند به گورستان و آن جا دفن کردند و رفتند. در این هنگام خود را تنها دیدم ، نگران شدم که چه بر سرم خواهد آمد؟ و جه معامله با من انجام خواهد داد؟ ناگهان دیدم سگ سفیدى داخل قبرم شد. در فکر فرو رفتم که این حیوان کجا بوده است و چرا داخل قبر من شد؟ در همان حال حس کردم که این سگ ، صفت تند خویى و بد اخلاقى من بوده که این جا تجسم یافته و به سراغ من آمده است . از این قضیه خیلى ناراحت و مضطرب شدم . در حال اضطراب و نگرانى بودم که ناگهان دیدم ، حضرت سید الشهداء در قبرم تشریف آورد و به من فرمود: ناراحت مباش و غصه مخور، من آن را از تو جدا مى کنم .(307) حضرت امیر المؤ منین علیه السلام در رابطه با بد اخلاقى کردن فرمود: ((تند خویى و بد اخلاقى تجسم پیدا مى کند( و در قبر و عالم برزخ رفیق انسان مى شود) و بدترین رفیق همین است )). (308) و نیز فرمود: ((وقتى انسان را داخل قبر مى گذارند و سر گور را مى پوشانند، وحشت سر تا پاى انسان را فرا مى گیرد.) هیچ وحشتى خطرناک تر از تندخویى نیست .)) (309) طبق روایاتى که از حضرت رسول اله علیه السلام وارد شده است : وقتى انسان بد اخلاق از دنیا مى رود در آتش برزخى قرار مى گیرد. (310) و من قیامت هم در طبقه هم در طبقه پائین جهنم به سر خواهد برد. (311)
|
عذاب برزخى رد کنندگان حاجات مسلمانان
یکى از برنامه هاى دینى و انسانى براى هر فرد مسلمان ، این است که حاجت برادر مسلمان خود را بر آورد و به فریاد او برسد. اگر کسى قدرت داشته باشد که حاجت مسلمانى را بر آورد و به گرفتارى او خاتمه دهد اما کوتاهى کند. خداوند او را، هم در قبر و برزخ و هم در قیامت عذاب مى کند. در حالى که عذاب آخرتى براى او سخت تر و مشکل تر است . اسماعیل بن عمار صیفى از امام صادق علیه السلام نقل مى کند که آن حضرت فرمود: اى اسماعیل ! هرگاه مسلمانى بر مسلمان دیگرى او را بر طرف کند و به مشکلات از او نماید و توجهى نکند و حاجت او را بر آورده ننماید، بعد از آن که از دنیا رفت و او را داخل قبر کردند. خداوند متعال اژدها و افعى هایى را بر او مسلط مى کند که در قبر و عالم برزخ و تا قیامت و تا انگشت ابهام او را نیش زنند (312). و بعد از آن که از قبر خارج گردید و داخل عرصات و قیامت شد. خداوند خودش حاکم است و اختیار به دست اوست . اگر بخواهد او را عفو مى کند و مى بخشید و اگر بخواهد عذابش مى نماید.(313) نیز از آن حضرت روایت شده است که فرمود: اگر فردى از شیعیان ما بتواند حاجت و مشکل برادر مسلمان خود را بر آورد و کوتاهى نماید. خداوند او را مبتلا مى مکند به این که حاجت دشمنى از دشمنان ما را براى همین جهت ((در عالم قبر)) و روز قیامت او را عذاب مى کنند(314). اما عذابى که در آخرت براى افرادى که قدرت داشته باشند مشکلى از مشکلات مسلمان را رفع نمایند و آن را حل نکنند آماده شده است از این قرار است . فرات بن احنف از امام صادق علیه السلام نقل مى کند که آن حضرت فرمود: اگر مؤ منى قدرت و استطاعت داشته باشد که خدمتى به برادران با ایمان خود کند و چیزى را که آنان محتاجند به ایشان برساند ولى ممانعت نماید و آن چیز را به آنان برساند و خدمت خود را دریغ دارد. خداوند در قیامت او را بر مى انگیزد در حالى که صورت او سیاه و چشم هاى او زشت و ارزق و دست هاى او با غل و زنجیر بر گردنش بسته شده است و منادى فریاد مى زند و او را معرفى مى نماید به طورى که اهل محشر همه او را مى شناسند(315). منادى مى گوید: این شخص کسى است که به خدا و رسولش خیانت کرده (و حاجت مسلمانى را رد نموده و از چیزهایى که او محتاج بوده ممانعت به عمل آورده ) است بعد از آن دستور مى دهد که او را داخل آتش کنند.
|
فصل ششم : پاداش برزخى نیکوکاران
مقدمه
حال که عذاب برزخى عده اى از جنایت کاران و ظالمان از قبیل پادشاهان ، قاتلان ، زنان ، زناکاران ، سخن چینان ، دروغ گویان ، مال یتیم خواران ، ثروت اندوزان ، دنیا پرستان و تند خویان را بیان کردم . لازم دانستم درباره ثواب و پاداش هاى اعمال و کردار نیکى که انسان در دنیا انجام مى دهد و نتیجه آن ها را در برزخ و هم چنین در قیامت مى بیند را نیز بیان کنم . افرادى بودند که در این جهان اعمال و کردارشان نیک بوده و در برزخ پاداش آن را گرفتند. به چند نمونه از آنان اشاره مى کنم .
|
پاداش برزخى سلمان
از جمله کسانى که پاداش برزخى خود را دیدند سلمان فارسى است که او را سلمان محمدى هم مى گویند و یکى از سابقین در اسلام و از کسانى بوده است که براى به دست آوردن حق و حقیقت رنج ها و سختى هایى را متحمل شد تا آخر الامر به مقصود خود رسید. ایشان در اثر ایمان کامل و راى درست و فداکارى که راجع به اسلام و پیامبر علیه السلام و احکام داشت ، پاداش عظیمى در عالم برزخ به او دادند. ابن عباس مى گوید: بعد از مرگ سلمان ، او را به خواب دیدم . در حالى که تاجى از یاقوت بر سر و حله هاى بهشتى بر تن و زر و زیور بر اعضاى بدن خود داشت و مانند پادشاهان بر تختى نشسته است . از روى تعجب گفتم : تو سلمانى ؟! جواب داد: آرى ، گفتم : تو همان آزاد شده پیامبر اسلام علیه السلام هستى ؟ گفت : بلى ، گفتم : اى سلمان ! آیا این پاداش و منزلت نیک را خداوند به تو عنایت فرموده است ؟ گفت : بلى . گفتم : اى سلمان ! در بهشت بعد از ایمان ، چه چیزى فضیلتش از همه بیشتر است ؟ گفت : اى ابن عباس ! بعد از ایمان به خدا و رسولش ، چیزى با فضیلت تر در بهشت از دوستى امیر المؤ منین علیه السلام و اقتدا کردن به آن حضرت ندیدم .(316)
|
پاداش برزخى روضه خوانى
یکى از علماى بزرگ که تازه از نجف اشرف به وطنش برگشته بود و بسیار دوست مى داشت که به مجالس روضه خوانى و عزادارى حضرت سیدالشهداء علیه السلام حاضر شود. مى گفت : روزى به مجلس روضه خوانها رفتم . آنها قبل از آن که روضه را شروع کنند مزاح زیادى کردند که من خوشم نیامد. در میان آنها ((سید)) روضه خوانى بود که بیشتر از همه مزاح مى کرد و من از او بیشتر متنفر بودم . تصمیم گرفتم دیگر به مجلس آنان نروم . شب در عالم رؤ یا دیدم قیامت برپا شده است و مردم دسته دسته از پل صراط مى گذرند و به بهشت مى روند. وقتى من خواستم از صراط بگذرم ، دیدم آن را طورى ساخته اند که به هیچ وجه نمى توان از آن گذشت و به نظر مى رسید غیر قابل عبور است . ولى همان ((سیدى )) که در مجلس روضه خوانى زیادتر مزاح مى کرد از آن طرف صراط پرواز مى کند و خود را به این طرف مى رساند. بعضى از افراد را انتخاب مى کند و آنان را در بغل مى گیرد و پرواز مى کند و از صراط عبورشان مى دهد و به بهشت مى رساند. من هم دست به دامن او شدم و گفتم : اگر مرا هم از صراط ببرید متشکر خواهم بود. او هم مرا بغل گرفت و با یک حرکت از صراط عبور داد و آن طرف صراط گذاشت و گفت : آن طرف را نگاه کن ، آنها درهاى بهشت است . به طرفى که او اشاره مى کرد نگاه کردم ، دیدم بهشت درهاى زیادى دارد که در پشت بعضى از آنها ازدحام جمعیت زیاد بود ولى پشت یکى از آنها بسیار خلوت به نظر مى رسید. آن ((سید)) گفت : چون تو عالم و مجتهدى باید از آن در وارد بهشت شوى . باز به آن درى که او اشاره کرد نگاه کردم دیدم پشت آن در، صف طولانى از علما بسته شده است و در هر چند ساعت فقط یک نفر را صدا مى زنند. گفتم : آیا ممکن است از آن درى که خلوت تر مى باشد وارد بهشت شوم ؟ گفت : نه ، آن در، متعلق به حضرت سیدالشهداء علیه السلام است و مخصوص روضه خوانها مى باشد. اگر تو هم روضه خوانده باشى مى توانم ترا از آن در ببرم . گفتم : نه ، متاءسفانه این توفیق را تا به حال نداشته ام . گفت : پس راهى براى شما وجود ندارد باید از همان در شلوغ وارد بهشت شوى . گفتم : خواهش مى کنم ، براى من کارى بکن . سید مقدارى فکر کرد و گفت : بیا همین گوشه بنشینیم ، من مستمع مى شوم و تو هر طور که مى توانى روضه اى بخوان تا ترا از آن در، ببرم و به حضرت امام حسین عرض کنم : تو هم روضه خوان هستى . گفتم : بسیار خوب . همان گوشه نشستم و روضه اى خواندم و او گریه مى کرد. بعد گفت : حالا بیا با هم از این در، وارد بهشت شویم . او دست مرا گرفت وارد بهشت کرد. وقتى وارد شدم دیدم آن طرف ، بهشت تختى گذاشته و حضرت امام حسین علیه السلام روى آن نشسته و دفتر بزرگى در مقابلشان گذاشته است و آن حضرت اسامى روضه خوانها را در آن دفتر ملاحظه مى فرمایند. بالاخره ((سید)) جلو رفت و گفت : قربانت گردم این بار هم یک روضه خوان آورده ام . حضرت امام حسین علیه السلام رو به من کرد و فرمود: اسمت چیست ؟ گفتم : شیخ ((رمضان على ))، حضرت دفتر را نگاه کرد سپس سرشان را بالا نمود و رو به آن سید کرد و فرمود: ما روضه خوانى به این اسم نداریم . آن ((سید)) گفت : یا جدا، به جان خودتان قسم مى خورم خودم روضه اش را گوش داده ام و او براى من روضه خوانده است . حضرت امام حسین علیه السلام تبسمى فرمود و گفت : بسیار خوب به خاطر تو وارد بهشت شود، مانعى ندارد. آن عالم بعد از خواب ، مقید بود که هر طور ممکن است در مجالس روضه خوانى برود و روضه بخواند و نام خود را در زمره روضه خوانها قرار دهد.(317)
|
پاداش برزخى همزه و جعفر
ابن علقمه مى گوید: روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله نماز صبح را با ما به جا آورد. سپس متوجه ما شد و فرمود: اى جمعیت ! دیشب عمویم حضرت همزه و پسر عمویم جعفر را در خواب دیدم که در جلوى ایشان طبقى از میوه سدر گذاشته بود و آن دو نفر مشغول خوردن از آن بودند. مدتى از آن خوردند ناگهان میوه سدر، خود به خود تبدیل به انگور شد. مدتى از آن خوردند ناگهان انگور تبدیل به رطب شد، مدتى مشغول خوردن از آن شدند. به آنان نزدیک شدم و گفتم : پدرم فداى شما باد. (به من خبر دهید) کدام عمل در عالم برزخ و آخرت از همه اعمال بافضیلت تر است ؟ گفتند: یا رسول الله ! پدر و مادرمان به فداى شما باد، بهترین عمل در این جا سه عمل است . اول ، درود و صلوات فرستادن براى شما. دوم ، آب دادن به مردم تشنه (یا حیوانات ) و رفع تشنگى از آنها کردن . سوم ، دوستى على بن ابى طالب را در دل داشتن .(318) آرى ، جزاى کسانى که جان عزیز خود را در راه اسلام و مکتب و رهبرشان بدهند باید در عالم برزخ دائما مشغول به خوردن میوه هاى گوناگون برزخى باشند و این تا روز قیامت ادامه دارد.
|
پاداش برزخى دعبل خزایى
دعبل خزایى یکى از بهترین شعرا و مداحان و یکى از شیعیان و محبین اهل بیت عصمت و طهارت بوده است . در سال وفات امام صادق علیه السلام سنه 148 متولد شد و در سنه 246 در سن 98 سالگى در شهر ((شوش )) وفات کرد. وقتى اشعار؟ موسوم به مدارس آیات را سرود و در خراسان به خدمت امام هشتم على بن موسى الرضا علیه السلام رسید و براى آن حضرت خواند. امام کیسه اى که صد دینار رضوى (یا سه هزار درهم ) که به نام آن حضرت سکه زده بودند و لباس خزى را به وصله داد. دعبل همه کارهایش خوب و مورد پسند امام واقع شده بود فقط یک کار غلط و ناپسند داشت و آن ، این بود که تا موقع مرگش عادت به شرب خمر داشت . از اباالحسن داود بکرى نقل شده است که گفت : از على ، پسر دعبل شنیدم گفت : موقع مرگ پدرم دیدم رنگش تغییر کرد و زبانش بند آمد و صورتش سیاه شد. (شکى در دل من پیدا شد) و نزدیک بود از مذهبش برگردم ، وقتى او را دفن کردیم بعد از سه شب ، پدرم را در خواب دیدم ، در حالى که لباسها و کلاه سفیدى در تن و سر دارد. مى گوید، به او گفتم : اى پدر! خداوند متعال با تو چه کرد؟ (آن تغییر قیافه و گرفتگى زبان و سیاهى صورت تو براى چه بود و این لباسهاى فاخر و قیافه زیبا چیست )؟ گفت : اى فرزند! آن وضعیت که هنگام مرگ دیدى در اثر مشروبى بود که گاهى اوقات مى خوردم ، و این سیاهى صورت در عالم برزخ ادامه داشت تا وقتى حضرت رسول صلى الله علیه و آله را دیدم ، در حالى که او لباسهاى فاخرى پوشیده و کلاه سفیدى سر او بود. فرمود: تو دعبلى ، گفتم : بلى یا رسول الله ! فرمود: از جمله اشعارى که براى فرزندم گفته اى برایم بخوان ، دو فرد از اشعار خود را براى آن حضرت خواندم . او (خوشحال شد) و فرمود: ((احسنت )) و شفیع من شد. صورتم سفید و زبانم باز گردید و این لباسهاى فاخر و سفید را به من عنایت فرمود. بعد اشاره به لباسهاى خود کرد و گفت : اینها عطاى آن حضرت است .(319)
|
نوشته شده در تاریخ 90/3/20 ساعت 1:44 ع توسط جواد قاسم آبادی
فصل هفتم : نپوسیدن بدنها
مقدمه
در اثر ارتباط قوى که بین روح و بدن عالم برزخ مى باشد، نپوسیدن و از بین نرفتن بدن بعضى از اولیاء اله قبر است . از جمله : تازه ماندن بدن پیامبران و ائمه طاهرین و اولیاى خدا و بعضى از نیکان و مؤ منان است که در ذیل بیان مى شود. بعضى از قبرها که به طور سرداب حفر شده است و جنازه ها را پهلوى یکدیگر قرار داده اند، دیده شده که جنازه بعضى از علما پس از گذشت نیم قرن تر و تازه مانده است . باید این را بدانیم که مقام روح و نفس غیر از بدن است . جنازه ، داخل قبر چه بپوسد یا نپوسد کارى به روح ندارد. بدنى که داخل قبر شده است ، مانند لباسى مى باشد که انسان آن را کنده باشد. روح در مقام شامخ خود متنعم به نعمتهاى الهى است و اگر فرض شود بدن قطعه قطعه شود یا بسوزد و خاکستر گردد، چیزى از ثواب روحى کم نمى شود. ولى بدنهایى که در میان قبر مى باشد ممکن است بعضى از آنها نپوسد؛ چون درجه تقوا و طهارت روح تاءثیر زیادى در این لباس (بدن ) داخل قبر کرده و او را تازه نگاه داشته است . در این جا لازم است در رابطه با بدن اسلام صلى الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام و بعضى از بدنهاى علما و بزرگان دین و نیکان از مؤ منین که در قبر نپوسیده و از بین نرفته است را بیان کنیم .
|
بدن پیامبر و امام
یکى از اعتقادات مهم شیعیان این است که حیات و مرگ پیغمبر و امام یکى است ، مرگ آنها عین حیاتشان مى باشد و حتى بدنهاى شریفشان در قبر نمى پوسد و کهنه نمى شود. در این باره روایاتى نقل شده است : و آنها از این قرارند. امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند استخوانهاى ما را بر زمین و گوشتهایمان را بر کرمها و حیوانات زمین حرام کرده است و نباید طعمه آنها شویم . و رسول اکرم فرمود: حیات و مرگ من هر دو براى شما منفعت دارد. عرض کردند: یا رسول الله ! چگونه چنین است و فرمود: اما این که حیات و زندگى من براى شما خیر است . خداوند در قرآن فرموده : و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم (320) ((تا زمانى تو در میان مردم باشى خداوند متعال آنان را عذاب نمى کند)). اما مفارقت من که آن هم براى شما خیر مى باشد جهتش این است که اعمال شما هر روز بر من عرضه مى شود. اگر نیک باشد از خداوند مى خواهم که آنها را زیادتر کند و اگر قبیح و زشت باشد از پیشگاه خداوند مى خواهم که شما را بیامرزد و عفو نماید. عرض کردند: یا رسول الله ! حتى وقتى که بدن شما در قبر پوسیده باشد باز هم براى ما خیر است . فرمود: بدن ما در قبر نمى پوسد؛ زیرا خداوند گوشت بدن ما را حرام کرده است که طعمه زمین شود.(321) بعد از مرگ و شهادت ائمه معصوم علیهم السلام افرادى آن بزرگواران را با چشم خود دیده و شناخته اند و اقرار کرده اند که این شخص خود امام است . جابر از امام باقر علیه السلام نقل مى کند: عده اى از مردم پیش امام حسن مجتبى علیه السلام آمدند و عرض کردند: یا بن رسول الله ! بعضى از چیزهاى عجیب پدرتان که در زمان حیاتشان بما نشان مى داد شما هم نشان بده . فرمود: آیا قبول مى کنید و به آن ایمان مى آورید (و منکر آن نمى شوید) عرض کردند: به خدا قسم ایمان مى آوریم و منکر آن نمى شویم . فرمود: آیا امیرالمؤ منین علیه السلام را مى شناسید؟ عرض کردند: بلى ، امام حسن علیه السلام پرده اى را که آویزان بود کنار زد و فرمود: آیا این شخص را مى شناسید؟ همه آنها عرض کردند: بلى ، به خدا قسم این امیرالمؤ منین علیه السلام است و ما شهادت مى دهیم که شما فرزند او هستید و خود على علیه السلام هم ، در زمان حیاتشان مانند این قضیه را زیاد به ما نشان مى داد(322). امیرالمؤ منین علیه السلام در وصیت خود به امام حسن و امام حسین فرمود: وقتى از دنیا رفتم و مرا دفن کردید، قبل از آنکه قبر را با خاک بپوشانید دو رکعت نماز بخوانید و بعد از آن داخل قبر را نگاه کنید که چه مى بینید. ایشان هم وقتى جنازه آن حضرت را بعد از نماز داخل قبر نهادند، دیدند قبر با پارچه اى از سندس پوشیده شده است . امام حسن پارچه را از طرف صورت کنار زد. دید پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله و آدم و ابراهیم با امیرالمؤ منین علیه السلام صحبت میکنند. امام حسین علیه السلام پارچه را از طرف پاى پدر کنار زد، دید مادرشان حضرت زهرا (س )، و حوا و مریم و آسیه آن جا اجتماع کرده اند و مشغول ندبه و گریه براى امیرالمؤ منین علیه السلام هستند(323). تنها بدن پیامبر و امام نیست که کهنه و پوسیده نمى شود بلکه بدن بسیارى از علما و نیکان هم ، در قبر نپوسیده و تازه مانده است از جمله :
|
جنازه شیخ صدوق
شیخ صدوق (محمد بن على بابویه قمى ) یکى از بزرگان علماى اسلام که در سنه 381 هجرى قمرى حدود 1130 سال پیش رحلت کرده و در شهر رى مدفون شده است .(324) این عالم جلیل القدر در جنوب تهران در راه حضرت عبدالعظیم حسنى مدفون است (و پس از آن بزرگوار امامزاده حمزه مورد توجه متدین تهران مى باشد.) سابقا بقعه مختصر و متروکى داشت . در زمان فتح على شاه قاجار، باران زیادى بارید به طورى که در قبر ایشان شکافى پیدا شد. افرادى که براى تعمیر آن داخل سرداب مى شوند، مى بینند مرحوم ((صدوق )) مانند انسان زنده در میان قبر خوابیده است و بدنش به تمام معنى تر و تازه مى باشد. خبر به گوش فتح على شاه نیز مى رسد. او هم با جماعتى از علما و اعیان ، به سمت آن جا حرکت مى کنند. شاه مى خواهد خودش داخل سرداب شود و جنازه را ببیند. بزرگان مانع او مى شوند و مى گویند: صلاح نیست شما داخل سرداب شوید، دیگران مى روند و خبر مى آورند. علما یکى بعد از دیگرى داخل قبر مى شوند و خبر مى آورند. اخبار همه این بود که آقایى در قبر خوابیده است ولى کفنش پوسیده و ریخته و بدنش عریان مى باشد، عنکبوت فقط روى عورت او را به شکل ساترى تنیده است . این بدن بلند قامت و بسیار خوش هیکل و زیبا است . به محاسن و دستها و کف پاها و ناخنهایش زردى حنا موجود است . فتحعلى شاه دستور مى دهد آن سوراخ را بگیرند و این قبه و بارگاه فعلى را بر مزار او بنا مى کنند(325)، (بدن ایشان حدود 857 سال به این حال مانده است )
|
جنازه حربن یزید
یکى دیگر از بدنهایى که در قبر نپوسیده بود، بدن حربن یزید ریاحى است که بعد از صدها سال که از شهادتش گذشته بود بدنش نپوسیده و تر و تازه و سالم مانده است . حتى دستمالى را که به پیشانى او بسته اند از بین نرفته است . از این بالاتر، وقتى دستمال را باز مى کنند خون تازه از جاى زخمش بیرون مى آید. سید نعمت اله جزایرى مى گوید: جماعتى از معتمدین و موثقین نقل کرده اند: وقتى شاه اسماعیل بغداد را فتح کرد و به تصرف خود درآورد براى زیارت قبر حضرت سید الشهداء علیه السلام به کربلا آمد. شنیده بود که بعضى به حر بن یزید ریاحى طعن مى زنند و مى گویند او اول کسى است که سر راه بر امام حسین علیه السلام گرفت و (آن حضرت و یارانش را به کشتن داد). شاه به طرف قبر حر آمد و دستور داد قبر او را نبش کنند و جنازه اش را ظاهر سازند. چون قبر حر را شکافتند، دیدند، به همان کیفیتى که کشته شده بود خوابیده است ، دستمالى را بر سر او دیدند که با آن ، سر حر بسته شده بود. شاه اسماعیل چون در کتابهاى تاریخ خوانده بود که در واقعه کربلا سر حر مورد اصابت شمشیر قرار گرفت و خون از آن جارى بود و حضرت سیدالشهداء علیه السلام دستمال خود را بر سر او بسته است . موقعى که شهدا را دفن کردند، حر را هم با همان دستمال که به سرش بسته شده بود دفن کردند. شاه تصمیم گرفت دستمال را به عنوان تبرک از سر او باز کند و آن افتخارى براى او باشد. وقتى به دستور شاه دستمال را باز کردند، خون از زخم سر حر جارى شد. هر چه دستمال آوردند و به سرش بستند خون قطع نشد و همچنان جارى بود. دستمالى را که حضرت امام حسین علیه السلام بسته بود باز به سرش بستند خون بایستاد. دوباره آن را باز کردند خون جارى شد. هر چه کردند که بتوانند از آمدن خون جلوگیرى کنند امکان پذیر نشد. از بعضى علماى مصر، علت را سئوال کردند. فرمود: چون دستمال را حضرت سیدالشهداء بر سر حر بسته ، افتخارى براى او مى باشد و این قضیه موهبت الهى است که نصیب حر شده است . و سبب سعادتمندى اوست که چنین کرامتى براى او باقى مانده و باید تا قیامت هم باقى باشد. وقتى شاه اسماعیل چنین دید دستور داد که همان دستمال را بستند و قبر او را پوشاندند و قبه اى بر مزار او بنا کردند و خادمى را براى او گماشتند تا آن صحن و قبه را خدمت کند.(326) این مسائل و قضایا و داستانها، همگى دلالت بر ارتباط عالم برزخ با عالم دنیا دارد.
|