پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29327
کل یادداشتها ها : 182

1 2 3 >
نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:47 ص توسط سید داود حسینی


منم که حاضرم ببینم در کنار در خانه دخترت هیمه و هیزم گرد آورده خانه را آتش زنند، و صداى و ایلاه وامحمداه!از نور دیده‏ ات بشنوم، و لکن براى حفظ شریعت، و بقاى قرآن و اعلاى اسلام اهم را فداى مهم ننموده، از وظیفه خود تجاوز نکنم.

منم که در دقیق‏ترین اوقات امتحان، در لحظاتیکه دو بزرگ قریش ابوسفیان و عباس آمده و مى‏گویند: على دستت را براى بیعت ‏بیاور با تو بیعت کنیم، در اینصورت احدى را یاراى مخالفت ‏با تو نخواهد بود و اگر بخواهى کوچه‏ ها و شوارع مدینه را از سواره و پیاده بر علیه غاصبین و دشمنانت پر خواهیم نمود، هیچ جوابى به آنها ندهم، و سکوت اختیار کنم.

منم که با گریه و آه از ظلمى که بر دخترت روا داشتند، به قبرت پناهنده شده، بگویم یا ابن ام ان القوم استضعفونى و کادوا ایقتلوننى بدون جهت نبود که یک نفر از دعوت شدگان در مجلس عشیره برنخاستند، و این معنى را نپذیرفتند، با آنکه رسول الله را صادق مى‏دانستند.

رسول الله از کودکى در میان آنها بزرگ شده بود، شخص غریب و مجهولى نبود، لکن چون میدیدند که قبول کردن این معنى، قبول کردن هزاران نگرانى و مشکلات و خون جگرهاست، برخاستند و مجلس رسول الله را با لبخند و تمسخر ترک گفتند.

به حدیث عشیره اشاره مى‏کند مرحوم سید حمیرى در بعض از قصائد خود مثل این قصیده:

بابى انت و امى           یا امیرالمؤمینا

بابى انت و امى           و برهطى اجمعینا

تا آنکه مى‏گوید:

کنت فى الدنیا اخاه           یوم یدعوالا قربینا

و نیز گوید:

من فضله انه کان اول من             صلى و آمن بالرحمن اذ کفروا

سنین سبعا و ایاما محرمة             مع النبى على خوف و ماشعروا

و یوم قال له جبریل قد علموا             انذر عشیرتک الادنین ان بصروا

تا آنکه گوید:

من الذى قال منهم و هو احدثهم          سنا و خیرهم فى الذکر اذ سطروا

آمنت‏بالله قد اعطیت نافلة                   لم یعطها احد جن و لا بشر

و ان ما قلته حق و انهم                    ان لم یجیبوا فقد خانوا و قد خسروا

ففاز قدما بها و الله اکرمه                   و کان سباق غایات اذا ابتدروا

 



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:46 ص توسط سید داود حسینی


شاید سر آن همان ملاحظه منظور ابن کثیر و امثال ابن کثیر بوده است، که بعد از نشر متوجه شده، و در طبع دوم ترمیم نموده است، یا آنکه سیل اعتراضات در جرائد و محافل و خورده‏گیرى‏هاى بسیار راجع به این موضوع، و درج جمله اول در کتاب خود که از ناحیه دشمنان اهل بیت علیهم السلام متوجه او شده است، و همین امواج سرزنش و مواخذه او را در پره افکنده تا مجبور و مضطر به حذف و تحریف آن در طبع دوم شده است، یا آنکه کما آنکه عادت شایع در بسیار از چاپخانه ‏هاست که بعضى از جملات را که مورد نظرشان نباشد حذف مى‏کنند، و مؤلف چون با آنها اشتراک در منظور داشته از حذف آنها چشم‏پوشى نموده است، و یا عاجز از دفع آنها بوده است؟و بر هر تقدیر، خداوند شعور و ادراک زنده را متوجه کند، و امانت موصوفه الهى و حق ضایع شده و مورد تاسف را در دلها زنده فرماید.

و اما جهت دوم از بحث که دلالت و مفهوم حدیث است، آنکه در این حدیث ‏با اختلاف مضامینى که در نقل آن شده است جمله: انت اخى و وصیى و خلیفتى فیکم و اسمعواله و اطیعوا آمده است، و این نصى است از رسول خدا بلکه نص جلى و آشکارى بر لافت‏بلافصل و وصایت آن حضرت، مانند حدیث غدیر خم، غایة الامر این تنصیص در بدو نبوت و دعوت، و حدیث غدیر در پایان آن، هنگام نزول جبرائیل و اخبار به آن حضرت به نزدیکى و فرا رسیدن مرگ واقع شد.

بگذریم از بعضى از روایاتیکه آنفا ذکر شد، و در آنها نیز عنوان وارثى و وزیرى و ولى کل مؤمن بعدى و هو بمنزلة هرون من موسى و یقضى دینى و لفظ اسمعواله و اطیعوا وارد شده است، که هر یک از آنان نیز صراحت‏ بر ولایت و خلافت آن حضرت دارد.

فرض کنیم اگر در مجموع این احادیث غیر از جمله «اخى و وصییى و خلیفتى فیکم‏» نبود باز معلوم است که این جمله چقدر بطور واضح و آشکار صراحت‏بر نصب آن حضرت به مقام خلافت و وصایت را مى‏رساند.

ولایت امیرالمؤمنین از روز اول با توحید خدا و نبوت رسول توام بوده است

بنابراین بطور یقین مى‏توان گفت که ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام از روز اول با شهادت به لا اله الا الله و محمد رسول الله شروع شده و على ولى الله جمله متصله و غیر قابل انفکاک با آنها بوده است.

چون در روز اولى که پیغمبر اقوام خود را به اسلام دعوت نمود و آنان را به اقرار به شهادتین امر فرمود، در همین روز و در همین مجلس آنان را امر به اطاعت مولى الموالى امیرالمؤمنین و پیروى از آن حضرت نموده، و ولایت و خلافت او را اعلان نمود.

بنابراین اسلام از روز اول که طلوع کرد با این سه جمله بود: شهادت به خدا و شهادت به نبوت رسول الله و شهادت به ولایت على ولى الله، و آنچه را که شیعه مى‏گویند از وجوب تبعیت از امیرالمؤمنین یکى از مسائل قطعیه اسلام است، و حقیقت تشیع، حقیقت اسلام است و افرادیکه به شهادتین اکتفا نموده و ولایت و خلافت امیرالمؤمنین را رفض کرده‏اند جزئى از اسلام را رد نموده‏اند، و در واقع اسلام را رد نموده‏اند.

همچنانکه افرادى که شهادت به توحید مى‏دهند و به نبوت نمى‏دهند نیز جزئى از حقیقت را اقرار و جزئى را انکار و در واقع حقیقت را انکار نموده‏اند.

تشیع و تبعیت از اهل بیت و اوصیاى حضرت رسول الله از روز اول اسلام ‏پایه‏ گذارى شد، و بر همین اساس نصوص صریحه از آیات قرآن، و کلام رسول الله به تدریج نیز راجع به ولایت اضافه شد، همچنانکه نصوص صریحه از آیات قرآن و کلام آن حضرت نیز به تدریج راجع به توحید و نبوت اضافه شد.

امیر المؤمنین علیه السلام در تمام مراحل رسالت یار و مددکار پیامبر اکرم نیست 

و علاوه از این حدیث استفاده مى‏شود که امیرالمؤمنین علیه السلام در اصل تحمل مشاق نبوت و برداشتن وظیفه خطیر تبلیغ و رسانیدن احکام و جهاد و بالاخره در ایصال مردم جهان را به سر منزل مقصود که وظیفه رسالت است‏شریک و سهیم بوده‏اند، چون مضمون روایت این نیست که هر کس ایمان بیاورد وصى و خلیفه من خواهد بود، بلکه مضمون این است که هر کس مرا در این کار معاونت و معاضدت نماید، و قوت بازوى من گردد، و یار و معین من باشد، او خلیفه من است.

زیرا که جملاتى که از آن حضرت روایت ‏شده این است:

ایکم یوازرنى على هذا الامر؟کدام یک از شما مرا یارى مى‏کنید در این امر و ایکم یبا یعنى على ان یکون اخى و صاحبى و وارثى؟ کدام یک از شما بیعت مى‏کند، یعنى سر مى‏سپارد، و خود را مى‏فروشد، که اختیارات خود را کنار گذارده، و در تمام مراحل نبوت و تحمل مشاق و وظیفه خطیر ارسال و مواجهه با هزاران مشکلات، برادر من و ملازم و مصاحب با من و وارث من باشد، بطوریکه بعد از من نیز این مسئولیت تنها بر دوش او سوار شود، و یک تنه در مقابل دنیاى کفر رسالت مرا ابلاغ و از عهده آن برآید.

و ایکم یؤآخینى و یوازرنى و یکون ولیى و وصیى بعدى و خلیفتى فى اهلى یقضى دینى؟کدام یک از شما با من در این امر، برادرى و کمک مى‏کنید که بوده باشد صاحب اختیار و سرپرست و وصى بعد از من، و جانشین من در اهل من که دین مرا ادا کند.

و ایکم ینتدب ان یکون اخى و وزیرى و وصیى و خلیفتى فى امتى و ولى کل مؤمن بعدى؟و کدام یک از شما قبول مى‏کنید برادر من، و وزیر من، و وصى من، و خلیفه من در امت من، و صاحب اختیار هر مؤمنى بعد از من بوده باشد.

از تمام این جملات استفاده مى‏شود که حضرت رسول الله در برداشتن این بار عظیم دنبال معین و یار مى‏گشتند، و براى خود قوت بازو و ناصر مى‏طلبیدند.

این جملات صراحت دارد که کیست از شما در چنین وضعیت و حالتى که‏من دارم بیاید و مرا تنها نگذارد، و براى نصرت دین خدا قیام کند، و در زنده بودن و مردن من این بار را به دوش بگیرد، در زنده بودن مصاحب و ملازم من باشد، و پس از مرگ از عهده وظائف رسالت‏برآید، و دینى را که من به خدا دارم و عهده‏اى را که قبول کرده‏ام ادا کند.

بنابراین با قبول کردن چنین موضوعى، امیرالمؤمنین در تمام مراحل اداء رسالت، و رسانیدن مردم را بسر منزل سعادت، و متعهد بودن به عهده اعباء و مشکلات خلافت‏با وجود مقدس رسول خدا سهیم و شریک بوده است.

صلى الله علیک یا اباالحسن، تصور نشود که مقامى را که رسول الله از عنوان برادرى و وزارت و خلافت و وراثت و ولایت‏ به آن وجود عزیز، عنایت فرمودند یک امر تشریفاتى، و یک نتیجه و بهره‏اى در مقابل قبول او بود، و کانه مى‏خواستند جزاى او را به اعطاى چنین مناصبى داده باشند، بلکه با این جملات او را براى تحمل مشاق در تمام این امور طلبیدند، و فرمودند:

کیست که این کوه عظیم و کمرشکن را به دوش مى‏گیرد؟

کیست که در مخالفت مشرکین و دنیاى کفر و شرک دوش به دوش من قیام نموده، و نگذارد که تمام این فشارها تنها بر من وارد آید؟

کیست که در جنگها و غزوات از جان و دل به تمام معنى در رتبه و ردیف من براى اعلاى کلمه حقه قیام کند؟

کیست که خود را در برابر مخالفتهاى شدید قریش و طوائف کفر بى‏پروا حاضر ببیند؟

کیست‏ براى هجرت و دربدرى در کوهها و بیابانها متوارى شود؟

کیست که حاضر باشد در لیلة المبیت در جاى من بخوابد و بدن خود را زیر شمشیرهاى شجعان عرب قطعه قطعه ببیند.

کیست که و کیست که حتى بعد از موت من در برخورد با منافقین امت‏خود را نبازد، و یکذره هوى در دل خود راه ندهد و با هزاران مشکلات و کوههاى غم و اندوه بسازد، و دست از دست تخطى نکند و ناله ‏هاى دختر من زهراء، او را به احساسات قبیلگى و قومى تحریک نکند، و مانند دریاى عظمت و وقار طبق وظیفه خود رفتار نموده، و نه تنها عصر آنروز بلکه تمام عالم بشریت و انسانیت را تا روز رستاخیز، به علم و حلم و عظمت و وفا و صفا و صدق و زهد و بى‏اعتنائى به غیر خدا تعلیم وتربیت نماید.

اى مردم دنیا بدانید که امیرالمؤمنین آن طفل خردسال در آنروز در مقابل چنین مشکلاتى به جواب رسول اکرم پاسخ مثبت داد، و با پاسخ خود این امواج سهمگین خطرات را با سینه باز و قلب تواناى خود بکنار مى‏زد، و خود را حاضر براى فداکارى در دقیق‏ترین لحظات و باریکترین دقائق آماده نمود، و تمام صحنه‏ها و پیش‏آمدهاى بیست و سه سال زمان رسالت‏حضرت رسول اکرم و سى سال پیش‏آمدهاى ناگوار و خرد کننده بعد از رحلت آن حضرت را چون آئینه در مقابل دیدگان خود دید، و برخاست و فریاد زد: انا یا رسول الله

منم‏اى پیغمبر خدا که یار و معین تو و مصاحب و ملازم تو باشم، آنى از تو غفلت نورزم، جان و مال و شخصیت و حیثیت و دنیا و عز را به خاک پاى مبارکت نثار کنم، منم که حاضرم ببینم ریسمان بر گردن من انداخته و براى اخذ بیعت‏به مسجد برند و زبان خود را از راه عفت و صواب خارج نکنم، و احساسات من مرا تحریک نکند.



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:46 ص توسط سید داود حسینی


حدیث عشیره در میان مستشرقین 

بارى حدیث عشیره، و نصب امیرالمؤمنین را در آن روز به مسند خلافت‏به اندازه مسلم و آشکار است که بعضى از مستشرقین این قضیه را نقل کرده‏اند: جرج سَیل GEORGE SALE     در کتاب خود بنام قرآن محمد AL CORANOF     MOHAMMED     گوید: محمد در آن وقت علاقه و محبت‏بسیارى از خود نسبت‏به على ابراز نمود، و وى را در آغوش خود گرفته، و به حاضرین مجلس امر نمود که از على شنوائى داشته او را جانشین او بدانند، و فرمان او را گردن نهند، آن قوم از مجلس پراکنده شده و به ابوطالب گفتند: اکنون باید از پسرت اطاعت کنى.

جون دون پرت JOHN DAVEN     PORT     در کتاب «محمد و قرآن‏» MOHAMMED     & CORAN     ضمن بیان این داستان گوید: پیغمبر (ص) برخاسته، اخلاق پسندیده خود را اظهار داشت، و گنجى ابدى (کنایه از سعادت ابدى) به آن کس که از وى پیروى کند بخشید، و در نتیجه خطبه‏ایکه از جهت فصاحت و بلاغت مشهور بود، با پرسش زیر ایراد فرمود: کدامیک از شما در برداشتن این امر مرا یارى خواهد کرد؟کدامیک نائب مناب و وزیر من خواهد گردید، چنانچه هرون نائب و وزیر موسى بود؟سکوت و بهت انجمن را حکمفرما گردیده، هیچیک جرات قبول آن وظیفه خطرناکى را که پیشنهاد گردید نداشتند، تا آنکه پسر عم پیغمبر، على آن جوان بى‏پروا از جاى برخاسته فریاد زد:

از پیغمبر من تو را یارى خواهم کرد-تا آنکه گوید-محمد دستهاى خود را به دور آن جوان با فتوت درآورد، و او را در آغوش خود فشرده فریاد زد: اینک نظر کنید برادر و وزیر مرا.

واشنگتن ارونیک آمریکائى (در «کتاب مقدس‏» ترجمه میرزا ابراهیم خان شیرازى از انگلیسى به فارسى ص 60) ضمن احوالات پیغمبر این داستان را نوشته تا آنجا که گوید:

پیغمبر (ص) فرمود: کدام یک از شما قدم پیش نهاده، مرا به برادرى قبول مى‏کنید؟کدامین است از شما که وزیر و نائب و قائم مقام من باشد؟مدتى اهل مجلس خاموش بودند، و از کسى جوابى نمى‏آمد، و پیوسته به یکدیگر مى‏نگریستند، و بعضى از روى تعجب و برخى به استهزاء با هم تبسم مى‏کردند تا آنکه على بن ابیطالب با جرات و قوت شباب از هیچکس پروا نکرده، از میان برخاست، و قدم صدق در پیش نهاده گفت: اینک من بنده و خادم توام‏اى رسول خدا، اگر چه هنوز کودکم و قابل خدمتگزارى نیستم.

محمد دست‏به گردن آن جوان صادق پاک طینت انداخته، او را تنگ در آغوش کشید، و به آواز بلند فرمود: اینک ببینید برادر و وزیر و نائب و قائم مقام مرا!

این جرات و جسارت و خودنمائى کودکى مانند على در چنان مجمعى قریش را به خنده و ریشخند آورد، و به سخریه رو به ابوطالب کردند و به طعنه به وى گفتند: که تو هم البته متوقعى که در حضور پسر تو کمرها خم کنیم، و او را تعظیم نمائیم.

بالجمله ما باید در دو جهت راجع به این حدیث‏بحث نمائیم: جهت اول در سند و جهت دوم در دلالت.

اما در سند، همان طور که ذکر شد جاى شبهه و شکى نیست که سند آن ازنقطه نظر اهل سنت‏بسیار قوى است، و محل خدشه و تشکیک نیست، و هیچ کس از اهل سنت این حدیث را ضعیف نشمرده است، مگر ابن تیمیه که گفته است این حدیث جعل و موضوع است، و کلام ابن تیمیه را اعتبارى نیست، چون همه مى‏دانند که او مردى متعصب و عنود و دشمن اهل بیت‏بوده، و انکار احادیث مسلمه و ضروریه را مى‏نماید، به مجرد آنکه متضمن فضیلتى از فضائل اهل بیت رسول خدا باشد.

بلکه در نزد اهل فن مسلم است که میزان رد و قبول روایت در نزد او همانا نضمن فضائل اهل بیت و عدم آنست.

یافعى در «مرآت الجنان‏» گوید: که ابن تیمیه داراى فتاواى عجیب و غریبى است، که به سبب آنها نیز در نزد اهل سنت مطرود است، و به علت آنها او را زندان کردند، و از قبیح‏ترین نظریات او حرمت زیارت قبر رسول خداست.

و عجب از حلبى است که روایت عشیره را از ابن تیمیه نقل کرده، تا آنجا مى‏گوید: حضرت رسول فرمودند: فمن یجیبنى الى هذا الامر و یوازرنى‏اى یعاوننى على القیام به

قال على: انا یا رسول الله و انا احدثهم سنا و سکت القوم.

و حدیث را تا به اینجا خاتمه مى‏دهد و در سئوال پیغمبر، و جواب آن حضرت راجع به مقامات امیرالمؤمنین چیزى نمى‏گوید، و کلمه:

على ان یکون اخى و وصیى و خلیفتى من بعدى و نیز جواب حضرت: فانت اخى و وصییى و خلیفتى من بعدى را اسقاط کرده است، و عجیبتر آنکه مى‏گوید: بعضى کلمه اخى و وصیى و وارثى و وزیرى و خلیفتى من بعدى را اضافه کرده ‏اند.

جنایات طبرى در نقل حدیث عشیره

علامه امینى گوید: یکى از جنایاتیکه بر این حدیث واقع ساختند آنکه اولا طبرى با آنکه در تاریخ خود این حدیث را همانطور که ذکر شد روایت کرده است، در تفسیر خود ج 19 ص 74 این روایت را بعینها از نقطه نظر سند و متن روایت کرده، و تمام جزئیات آن را ذکر کرده است، مگر آنکه به جاى لفظ وصیى و خلیفتى فیکم، لفظ کذا و کذا گذارده است و بدینصورت حدیث را نقل کرده است:

قال: فایکم یوازرنى على هذا الامر على ان یکون اخى، و کذا و کذا و در کلام اخیر آن حضرت نیز گفته است: ثم قال: ان هذا اخى، و کذا و کذا ملاحظه مى‏شود که چه جنایت واضحى نموده و براى پوشاندن حق و اخفاء مقامات و فضائل امیرالمؤمنین لفظ وصیى و خلیفتى فیکم را به لفظ مجمل تحریف نموده است.

و به دنبال این تحریف، ابن کثیر شامى در البدایة و النهایة ج 3 ص 40 و در تفسیر خود ج 3 ص 351 به جاى آن دو کلمه وصیى و خلیفتى فیکم لفظ کذا و کذا گذارده است، با آنکه مصدر و مخرج این روایت در نزد او همان تاریخ طبرى بوده است.

جنایت ابن کثیر در نقل حدیث عشیره

ابن کثیر این حدیث را شرح مفصل داده، و لیکن در نزد او اثبات نصى به خلافت امیرالمؤمنین به وصیت و خلافت دینیه یا اشاره به این معانى بسیار ناگوار است، و بدین منظور که از شرح نصوص خلافت‏شانه خالى کند مرتکب این جنایت روایتى شده است.

آیا منظور طبرى هم در تفسیر خود این بوده، بعد از آنکه خود او در تاریخش آن دو لفظ را صریحا و صحیحا آورده، یا غیر آن، خدا عالم است.

جنایت هیکل در نقل حدیث عشیره

و ثانیا محمد حسنین هیکل نیز یک فضیحت آشکارى در تحریف این حدیث نموده، زیرا اولا در طبع اول از کتاب خود بنام «حیات محمد» ص 104 حدیث را ذکر کرده و بدینقسم خاتمه مى‏دهد:

فایکم یوازرنى هذا الامر و ان یکون اخى و وصیى و خلیفتى فیکم، فاعرضوا عنه و هموا بترکه، لکن علیا نهض و ما یزال صبیا دون الحلم و قال: انا یا رسول الله!عونک، انا حرب على من حاربت فاتبسم بنو هاشم و قهقه بعضهم و جعل‏نظرهم ینتقل من ابیطالب الى ابنه ثم انصرفوا مستهزئین

زیرا گذشته از آنکه جمله: «عونک انا حرب على ما حاربت‏» را از نزد خود به حدیث اضافه کرده است، و این جمله در هیچ یک از روایات دیده نمى‏شود تفریع رسول خدا را در پاسخ به على آنجا که فرمودند: فانت اخى و وصیى و وارثى و خلیفتى فیکم را حذف نموده است، و چون در این عمل شنیع خود کسى را ندید که از او مؤاخذه کند، و در این تصرفات و تقولات بر او خرده گیرد، آنچه را که بطور کلى راجع به امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است در طبع دوم از کتاب خود حذف نموده است.



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:42 ص توسط سید داود حسینی


على گوید: من چنان طعامى تهیه نمودم، و سپس آنها را در نزد آن حضرت حاضر ساختم.

آن حضرت به من فرمودند: غذا بیاور!من آوردم و مانند دیروز غذا را به آنها تقسیم نمود همه خوردند و نیازى دیگر نداشتند.

سپس فرمود: آنها را سیراب کن!من قدح شیر را آوردم، همه آشامیدند بطوریکه سیراب شدند، سپس رسول خدا زبان به سخن بگشود، و فرمود:اى پسران عبدالمطلب!به خدا سوگند من یاد ندارم جوانى از عرب را که براى قوم خود هدیه‏اى آورده باشد بهتر از آنچه من براى شما آورده‏ام، من براى شما خیر دنیا و آخرت آورده‏ام، و خداوند تعالى مرا امر نموده است که شما را بپرستش او بخوانم.

کدام یک از شما در این امر به معاونت و یارى من برمى‏خیزد تا آنکه برادر و وصى من و جانشین من در میان شما بوده باشد؟

على مى‏گوید: تمام آن جمعیت از پاسخ حضرت خوددارى کردند، و من که در آن وقت از همه کوچکتر بودم و بى‏سرمایه‏تر و ژولیده‏تر و ساده‏تر گفتم: من،اى پیغمبر خدا یار و معین تو خواهم بود! حضرت دست‏ خود را بر گردن من گذارد، و فرمود: ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فیکم، فاسمعوا له و اطیعوا

فرمود: این برادر من و وصى من و جانشین من در میان شماست، پس کلام او را بشنوید و امر او را فرمانبرید.

على مى‏گوید: تمام قوم برخاستند، و مى‏خندیدند و به ابوطالب مى‏گفتند: این مرد تو را امر کرده است که کلام فرزندت را بشنوى و از او اطاعت کنى.

صحت اسناد حدیث عشیره

علامه امینى گوید: به عین الفاظى که طبرى این حدیث را نقل کرده است ابو جعفر اسکافى متکلم معتزلى بغدادى متوفى 240 در کتاب خود بنام نقض العثمانیة روایت نموده و گفته است که این خبر صحیح است،

و نیز فقیه برهان الدین در کتاب انباء نجباء الابناء (ص 46-48)، و ابن اثیر در کامل (ج 2 ص 24)، و ابوالفداء عمادالدین دمشقى در تاریخ خود (ج 1 ص 116)، و شهاب الدین خفاجى در شرح شفا که متعلق به قاضى عیاض است (ج 3 ص 37) آورده است، لکن دنباله حدیث را انداخته است و گفته است که این حدیث را در دلائل بیهقى و غیر او با سند صحیح روایت کرده‏اند.

و نیز خازن علاء الدین بغدادى در تفسیر خود (ص 390) و حافظ سیوطى در جمع الجوامع همانطور که در ترتیبش آورده در (ج 6 ص 392) از طبرى نقل کرده است، و در 397 از حفاظ ششگانه: ابن اسحق، و ابن جریر، و ابن ابى حاتم، و ابن مردویه، و ابى نعیم و بیهقى، روایت نموده است.

و نیز ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه (ج 3 ص 254)، و مورخ جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلامى (ج 1 ص 31) و محمد حسنین هیکل در کتاب حیات محمد (ص 104) از طبع اول آورده‏اند.

و روات سند این حدیث همگى از موثقین و مورد اعتماد هستند.

اما جماعتى، ابو مریم عبدالغفار بن قاسم را ضعیف شمرده‏اند، و این تضعیف بجهت‏شیعى بودن اوست، لکن ابن عقده بر او ثنایاى فراوان گفته، و از او تمجید بسیار بعمل آورده است، و در مدح او مبالغه نموده همانطور که در لسان المیزان (ج 4 ص 43) از او مدح شده است، و حفاظ ششگانه فوق نیز روایت‏خود را به او اسناد مى‏دهند، و از او روایت مى‏کنند، با آنکه آنها استادان فن حدیث و ائمه خبر، و مراجع جرح و تعدیل و رد و احتجاج هستند.

و هیچ کس حدیث عشیره را که ذکر شد ضعیف نشمرده، و بجهة ابو مریم دراو قدح و طعنى بعمل نیاورده است، و در دلائل النبوة و خصائص النبویه به او استدلال کرده‏اند.

و نیز ابو جعفر اسکافى، و شهاب الدین خفاجى، این حدیث را صحیح شمرده‏اند، و سیوطى در جمع الجوامع (ج 6 ص 396) حکایت کرده است که: ابن جریر طبرى این حدیث را صحیح شمرده است.

علاوه بر تمام این مطالب این حدیث‏به سند دیگر نیز آمده است، که روات آن همگى موثق بوده‏اند:

احمد بن حنبل در مسند خود (ج 1 ص 111) به سند خود از رواتى نقل کرده که روات آن بدون شبهه و بدون کلام از رجال صحاح هستند، و آنها عبارتند از شریک، اعمش، سهال، عباد.

بارى حدیث عشیره را بسیارى از بزرگان مانند ابن مردویه، و سیوطى، و ابن ابى حاتم، و بغوى، و حلبى در سیره النبویه، و غیر آنها به الفاظ دیگرى نقل نموده‏اند مانند:

ایکم یبا یعنى على ان یکون اخى و صاحبى و وارثى فلم یقم الیه احد فقمت الیه و کنت اصغر القوم الى ان قال فضرب رسول الله بیده على یدى

و مانند: من بایعنى على ان یکون اخى و صاحبى و ولیکم من بعدى؟فمددت یدى و قلت: انا ابایعک

و مانند: انا ادعوکم الى کلمتین خفیفتین على اللسان ثقیلتین فى المیزان: شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله فمن یجیبنى الى هذا الامر و یوازرنى یکن اخى و وزیرى و وصیى و وارثى و خلیفتى من بعدى فلم یجبه احد منهم، فقام على و قال: انا یا رسول الله قال: اجلس ثم اعاد القول على القوم ثانیا فصمتوا، فقام على و قال: انا یا رسول الله فقال: اجلس ثم اعاد القول على القوم ثالثا، فلم یجبه احد منهم فقام على و قال انا یا رسول الله فقال: اجلس فانت اخى و وزیرى و وصیى و وارثى و خلیفتى من بعدى.

و مانند: ایکم ینتدب ان یکون اخى و وزیرى و وصیى و خلیفتى فى‏امتى و ولى کل مؤمن بعدى، فسکت القوم حتى اعادها ثلاثا، فقال على: انا یا رسول الله

فوضع راسه فى حجره و تفل فى فیه، و قال: اللهم املا جوفه علما و فهما و حکما ثم قال لابى طالب: یا ابا طالب اسمع الآن لابنک و اطع فقد جعله الله من نبیه بمنزلة هرون من موسى

و مانند: من یؤاخینى و یوازرنى و یکون ولیى و وصیى بعدى و خلیفتى فى اهلى یقضى دینى؟الى ان قال رسول الله لعلى: انت، فقام القوم، و هم یقولون لابی طالب اطع ابنک فقد امر علیک

و مانند: فایکم یقوم فیبایعنى على انه اخى، و وزیرى، و وصیى و یکون منى بمنزلة هرون من موسى، الا انه لا نبى بعدى، الى ان قام على فبایعه و اجابه ثم قال: ادن منى فدنامنه ففتح فاه و مج فى فیه من ریقه و تفل بین کتفیه و ثدییه فقال ابولهب: فبئس ما حبوت به ابن عمک ان اجابک فملات فاه و وجهه بزاقا

فقال صلى الله علیه و آله: ملاته حکمة و علما

و اخیرا نیز استاد حسن احمد لطفى در کتاب شهید خالد: الحسین بن على، ذیل حدیث را طبق روایت طبرى آورده است، و نیز توفیق الحکیم در کتاب محمد ذیلش را طبق طبرى آورده است، و شاعر الغدیر عبدالمسیح انطاکى مصرى ذیل حدیث را طبق روایت طبرى آورده، و یک قصیده غرائى در این باره سروده است

ابو جعفر اسکافى گوید: (پس از آنکه این حدیث را مفصلا ذکر کرده است) آیا طفلى را تکلیف به طبخ طعام مى‏کنند، و او را مامور دعوت کردن قوم و عشیره مى‏نمایند؟، و آیا امین سر نبوت مى‏گردد کودک پنج‏ساله یا هفت‏ساله؟، و آیا غیر از عاقل با فهم را ممکنست در زمره پیرمردان و صاحب اعتباران در مجلسى گردآورد؟و آیا ممکنست که رسول خدا صلى الله علیه و آله دستش را در دست او بگذارد، و با او عقد و پیوند برادرى ببندد و او را وصى و جانشین خود قرار دهد، مگر آنکه او اهلیت‏آن را داشته باشد؟و در واقع بحد تکلیف بالغ شده باشد، و لیاقت‏حمل ولایت الهیه و عداوت دشمنان خدا را داشته باشد.

چرا این طفل با هم طرازان و هم سنان خود انس نگرفت؟و چرا به طبقه آنان نپیوست؟چرا پس از اسلامش نیز با کودکان در جایگاه بازى به بازى کردن دیده نشد؟در حالیکه مانند آنان و هم طبقه با آنها بود؟چرا در یک ساعت از ساعات خود با آنها مشاهده نشد، تا آنکه گفته شود لازمه کودکى او را لحظه‏اى فرا گرفت، و خاطره از دنیا و حداثت‏سن و هواى کودکى او را به حضور آنان کشانید و در حال و کیفیت آنان وارد ساخت؟

بلکه ما على را ندیدیم الا آنکه پافشارى و ثبات قدم در اسلامش بخرج داد و در امر خود مجد و مصمم بود، و با کردار خود گفتار خود را محقق مى‏داشت، اسلام او عفاف و زهد او را صحه گذارد و تصدیق نمود و به رسول خدا از میان جمیع همطرازان خود پیوست.

على امین و الیف رسول خدا بود، در دنیاى خود و آخرت خود، على شهوت را منکوب نمود و خواطر خود را در خود جمع نمود، و بر این امر بسیار شکیبائى و ایستادگى نمود، چون امید لقاء خدا و نجات عاقبت و ثواب آخرت را داشت

 



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:41 ص توسط سید داود حسینی


و نیز از عباد بن عبد الله به اسناد خود روایت کند قال: سمعت علیا یقول: انا عبد الله و اخو رسوله و انا الصدیق الاکبر لا یقولها بعدى الا کاذب مفتر صلیت مع رسول الله قبل الناس بسبع سنین

مى‏گوید: شنیدم که على مى‏فرمود: من بنده خدا، و برادر رسول خدا، و صدیق اکبر هستم، هر کس این لقب را بعد از من بخود نسبت دهد دروغگو و افترا زننده است، با رسول خدا قبل از مردم هفت‏سال نماز گزاردم.

ابن صباغ مالکى و محمد بن طلحه شافعى گویند و کان رسول الله صلى الله علیه و سلم قبل بدو امره اذا اراد الصلوة خرج الى شعاب مکة مستخفیا و اخرج علیا معه، فیصلیان ما شاء الله فاذا قضیا رجعا الى مکانهما

حضرت رسول الله صلى الله علیه و آله عادتشان قبل از ظهور امر اسلام این بود که چون اراده نماز مى‏کرد، به بعضى از دره‏هاى مکه خارج شده و در خفیه نماز مى‏گزارد، وعلى را نیز با خود مى‏برد، و آن دو نفر آنقدر که خدا مى‏خواستت نماز مى‏گزاردند، و سپس به مکان خود مراجعت مى‏نمودند.

طبرى با اسناد خود روایت کند از یحیى بن عفیف کندى (عفیف کندى برادر اشعث ‏بن قیس کندى است که با عباس بن عبدالمطلب رفاقت داشته و براى خرید و فروش که به مکه مى‏آمد در منزل عباس سکنى مى‏نموده است)

او مى‏گوید در زمان جاهلیت ‏به مکه درآمدم، و در خانه عباس بن عبدالمطلب وارد شدم، چون آفتاب طلوع نمود و مانند حلقه بر فراز آسمان قرار گرفت، و من مشغول نگاه کردن به کعبه بودم، دیدم جوانى آمد و چشمى به آسمان انداخته و سپس رو به کعبه ایستاد، و بلادرنگ طفلى آمد و در طرف راست او ایستاد، و چیزى طول نکشید که زنى آمد و در پشت ‏سر آن دو ایستاد، آن جوان خم شد و رکوع کرد، طفل و زن هم رکوع کردند، جوان بلند شد از رکوع، طفل و زن هم بلند شدند، جوان خود را به سجده انداخت، آن دو نیز به سجده رفتند، من گفتم:اى عباس امر بسیار بزرگى است.

عباس گفت: امر بسیار بزرگیست، آیا میدانى او کیست؟

گفتم نه،

گفت: او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب فرزند برادر من است.

آیا مى‏دانى آن طفل که با اوست کیست؟گفتم نه.

گفت: او على بن ابیطالب بن عبدالمطلب فرزند برادر من است.

آیا مى‏دانى این زنى که در عقب آن دو ایستاده کیست؟

گفتم نه.

گفت: او خدیجه دختر خویلد زوجه محمد، برادرزاده من است;و این مرد بمن خبر داده است که پروردگار تو پروردگار آسمانست، و آن پروردگار آنها را به این فعل با کیفیتى که دیدى امر کرده است، و سوگند بخدا من در تمام روى زمین غیر از این سه نفر احدى را بر این دین نمى‏شناسم

بارى پیغمبر و امیرالمؤمنین و خدیجه سالیانى چند به نماز و عبادت خدا مشغول بودند، و احدى از مردم مکه ایمان نیاورده و از رسالت آن حضرت خبر نداشتند، تا آنکه آیه انذار از طرف خدا بر آن حضرت نازل گشت.

آیه انذار و حدیث عشیره

«و انذر عشیرتک الاقربین و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین-فان عصوک فقل انى برى مما تعملون-و توکل على العزیز الرحیم-الذى یریک حین تقوم-و تقلبک فى الساجدین-انه هو السمیع العلیم‏»

اى پیمبر!اقوام نزدیکتر خود را از عذاب خدا بترسان، و بالهاى رحمت‏خود را براى مؤمنینى که از تو پیروى مى‏کنند پائین آور، پس اگر مخالفت کردند بگو من از کردار شما بیزارم، و توکل بر خداوند عزیز و رحیم بنما، آن خدائى که تو را در هنگام قیام به نماز مى‏بیند و از حالات تو در سجده اطلاع دارد فقط و فقط آن خدا شنوا و داناست.

حضرت رسول الله اقوام و عشیره خود را دعوت نمودند و به آنها نبوت خود را اعلام نمودند طبق حدیثى که وارد شده و در نزد مورخین و محدثین از بزرگان اسلام بحدیث عشیره معروفست.

علامه امینى گوید: این حدیث را بسیارى از ائمه و حفاظ حدیث از فریقین روایت کرده‏اند، و در صحاح و مسانید خود درج نموده‏اند، و افراد دیگرى از بزرگان حفاظه و ائمه حدیث از افرادیکه بقول و کلام آنها در اسلام اعتناء بسیارى است، آن حدیث را ملاحظه نموده و بدون هیچگونه ایراد یا توقفى در صحت‏سند آن تلقى بقبول کرده‏اند، و نیز بزرگان از مورخین امت اسلام و غیر اسلام آن حدیث را صحیح و قبول دانسته و در صحیفه تاریخ جزء مسلمات ذکر نموده‏اند، و شعراء اسلام و غیر اسلام منظوما آن حدیث را در سلک شعر در آورده، و در شعر ناشى صغیر متوفى 365 قمریه خواهى یافت

ما عین آن حدیث را اولا از تاریخ طبرى نقل مى‏کنیم، و سپس در اطراف آن به بحث مى‏پردازیم.

طبرى از ابن حمید، از سلمه از ابن اسحق، از عبدالغفار بن قاسم، از منهال بن عمرو، از عبدالله بن حارث بن نوفل بن عبدالمطلب، از عبدالله بن عباس، از على بن ابیطالب روایت مى‏کند، که فرمود:

چون آیه انذار بر رسول خدا صلى الله علیه و آله وارد شد: «و انذر عشیرتک الاقربین‏»، رسول الله صلى الله علیه و آله مرا خواندند و گفتند: یا على: خداى من مرا امر نمود که نزدیکترین عشیره و اقوام خود را انذار کن، این امر بر من گران آمد، چون مى‏دانستم که به مجرد آنکه به این امر لب بگشایم، از آنها امور ناگوارى سر خواهد زد، بنابراین سکوت اختیار کردم تا آنکه جبرائیل آمد گفت:اى محمد!اگر ماموریت ‏خود را انجام ندهى، پروردگارت تو را عذاب مى‏کند.

بنابراین یک صاع (که تقریبا یک من غذاست) براى ما طبخ کن، و در آن ران گوسفندى قرار ده، و یک قدح نیز از شیر فراهم نما، و سپس تمام فرزندان عبدالمطلب را در نزد من حاضر کن، تا با آنها سخن گویم و آنچه بدان ماموریت دارم به آنها ابلاغ کنم.

على گوید آنچه را که رسول خدا به من امر نمود انجام دادم، و بنى عبدالمطلب را به خانه پیغمبر دعوت نمودم و در آن هنگام آنان چهل نفر بودند یا یکى بیشتر و یا یکى کمتر، در میان آنان عموهاى آن حضرت ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب بودند.

چون همه آنها در نزد آن حضرت گرد آمدند حضرت غذائى را که پخته بودم طلب کردند من آن را آوردم چون در مقابل آن حضرت گذاردم، رسول الله صلى الله علیه و آله پاره‏اى از گوشت را با دست‏خود برداشته و با دندانهاى خود پاره پاره نمودند، و آن قطعات را دورادور آن ظرف بزرگ چیدند، سپس فرمودند به آن جماعت: شروع کنید بسم الله!

آنها همه خوردند و سیر شدند بطوریکه دیگر حاجت‏به طعام نداشتند، و سوگند به خداوندیکه جان على در دست اوست آن غذائى که من در مجلس آوردم خوراک یک نفر از آنها بود، سپس حضرت فرمودند: این جماعت را سیراب کن!

من آن قدح شیر را آوردم و همه خوردند، و سیراب شدند، و سوگند به خدا که آن قدح مقدار نوشیدنى یک تن از آنان بود.

در این حال چون رسول الله صلى الله علیه و آله اراده سخن کردند، ابولهب در کلام پیشى گرفت و گفت: این صاحب شما از دیر زمانى پیش، شما را سحر مى‏نمود، رسول الله با آنها به هیچ سخن لب نگشود.

فرداى آن روز فرمود:اى على!این مرد در کلام من پیشى گرفت‏به سخنى‏از خود که شنیدى، و بنابراین این قوم قبل از آنکه من سخن گویم متفرق شدند، مانند همان غذائیرا که دیروز آماده نمودى امروز نیز تهیه بنما، و این قوم را در نزد من گرد آور.



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:40 ص توسط سید داود حسینی


فاطمه سلام الله علیها گفت: خدا براى من کافى است و او بهترین وکیل است ابن ابى الحدید گوید: و قد روى عنه علیه السلام ان فاطمة علیها السلام حرضته یوما على النهوض و الوثوب، فسمع، صوت المؤذن: اشهد ان محمدا رسول الله.

فقال لها: ایسرک زوال هذا النداء من الارض؟

قالت: لا.

قال: فانه ما اقول لک از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت است که فرمود:

روزى فاطمه علیها سلام او را بر قیام و اقدام و نهضت تحریض و ترغیب مى‏نمود، ناگاه شنید که مؤذن مى‏گوید: اشهد ان محمدا رسول الله.

امیرالمؤمنین به او گفت:اى فاطمه!دوست دارى که این ندا و دعوت از روى زمین برچیده گردد؟

گفت: نه

حضرت فرمود: این همانست که من بتو گفته ‏ام.

قال الله الحکیم فى کتابه الکریم:

«و لو لا فضل الله علیک و رحمته لهمت طائفة منهم ان یضلوک و ما یضلون الا انفسهم و ما یضرونک من شیئى و انزل الله علیک الکتاب و الحکمة و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله علیک عظیما»

قوه عصمت در معصومین در همه حال حاکم بر وجود آنان است 

قوه عصمت در انبیاء و ائمه علیهم السلام یک موهبت الهى است، و نوعى از معرفت و حالت قلبى آنان است که مانند سایر علوم بشرى نیست و هیچگاه مغلوب و مقهور قواى شعوریه و احساسات نخواهد شد.

و در هیچ وقت‏حتى یک لحظه در بیدارى و در خواب در حال یسر و عسر و در مواقع رخاء و شدت، مقهور و منکوب واردات طبیعیه و خیالات خسیسه مادیه نشده، پیوسته چون خورشیدى درخشان در دل تابش نموده، و نقاط سیاه و تاریک را از روزنه و زاویه‏هاى دل بیرون کرده است.

این نوع علم نه تنها خود مغلوب قواى شعوریه نمى‏گردد، و منکوب طغیان احساسات نمى‏شود، بلکه تمام قوا و احساسات را در زیر سیطره و مهمیز خود در آورده، و آنها را استخدام نموده، از آن بنفع مصالح خویش کار مى‏کشد، و به امر وفرمان خود دنبال ماموریت مى‏فرستد، آنها هیچ قدرت تخطى و تجاوز را ندارند.

و بنابراین، این قوه علم و نور تابان، پیوسته صاحب خود را از ضلالت و معصیت و خطا مصون مى‏دارد.

در روایات وارد است که در پیمبران و ائمه روحى است ‏بنام روح القدس که آنها را در مقام منیع انسانیت محفوظ نموده، و از هر لغزش و گناه و اشتباهى محفوظ نگاه مى‏دارد.

در این آیه مبارکه خداوند خطاب به پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نمود که:

اگر فضل و رحمت‏خدا شامل حال تو نبود، طایفه‏اى از منافقین مدینه اهتمام نموده که تو را در فکر و نوع تشخیص خودت گمراه کنند، و لیکن آنها با این عمل نه تنها نمى‏توانند به تو ضررى برسانند، و تو را از فکر و اراده تو برگردانند، بلکه خود را گمراه نموده‏اند، چون خداوند بر تو کتاب و حکمت را فرو فرستاد، و از دانشهائى که قبل از این نداشتى تو را تعلیم نموده است، و فضل خدا بر تو بزرگ است.

در این آیه مبارکه منظور از کتاب، وحى است که توسط جبرائیل بر قلب پیغمبر راجع بقوانین شریعت فرستاده مى‏شود، و مراد از حکمت، علم به معارف کلیه و اسرار الهیه، و مراد از دانشهائى را که تعلیم کرده است، سایر علوم از ادراکات جزئیه و تشخیص مطالب حقه است.

و چون جمله و انزل الله علیک الکتاب یا حالیه است و یا بمنزله تعلیل براى جمله سابقه مى‏باشد لذا استفاده مى‏شود که علت عدم تاثیر کلام منافقین در تو، همانا آن ملکه قلبى است که با آن قادر بر تلقى وحى توسط جبرائیل امین نسبت ‏به احکام و قوانین شریعت و نسبت‏به معارف الهیه مى‏باشى و همچنین قادر بر تلقى الهامات نسبت‏به اطلاع بر اسرار و مغیبات، و روشن شدن واقعیت امور، و جدا ساختن بین حق و باطل هستى.

بنابراین از این آیه بخوبى استفاده مى‏شود که علت عدم گمراهى و ضلال پیمبر، حتى در بعضى از امور جزئیه مستند به آن علم خاصى است که خداوند عنایت فرموده، و به وسیله آن تلقى وحى مى‏نماید، و آن علم خاص که در روایات بنام روح القدس تعبیر شده است پیغمبران را در مصونیت از گناه و خطا در هر مرحله از تشخیص نگاه مى‏دارد. یکى دیگر از استدلالات بر عصمت انبیاء ضم دو آیه از آیات قرآن است، اول گفتار خدایتعالى: «و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا»

استدلال دیگر از قرآن بر عصمت انبیاء

و کسانیکه خدا و رسول خدا را اطاعت کنند، آنها با زمره افرادیکه خدا به آنها نعمت داده از پیمبران و صدیقین و شهدا و صالحین بوده، و آنان بسیار رفقاى خوبى براى اینان خواهند. دوم گفتار خدای تعالى:

«اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین‏»

خداوندا ما را براه راست راهنمائى نما، راه آن کسانیکه به آنها نعمت دادى نه راه آنان که بر آنها غضب نمودى، و گمراه شدند.

از آیه اول استفاده مى‏شود که خدا به انبیاء و شهداء و صدیقین و صالحین نعمت داده است، و از آیه دوم استفاده مى‏شود که کسانى را که خدا به آنها نعمت داده است ضال و گمراه نخواهند بود.

بنابراین انبیاء و شهداء و صدیقین و صالحین گمراه نخواهند بود، و چون هر معصیت و گناهى ضلال است لذا از آنها گناه و معصیت‏ سر نمى‏زند.

یعنى شان و مقام آنها طورى است که داراى ملکه حافظه از معصیت و گناهند و این معنى عصمت از گناه است، و نیز چون اشتباه در تلقى احکام و وحى الهى و در معارف کلیه الهیه، و در تشخیص امور جزئیه و اشتباه در تبلیغ نیز ضلال است، لذا آنها در هیچ مرحله از این مراحل دچار خبط و اشتباه نمى‏گردند، و روى این بیان عصمت آنها نیز، در دو مرحله تلقى وحى و معارف الهیه و مرحله تبلیغ و ترویج‏ خواهد بود.

امیرالمؤمنین علیه السلام حائز مقام عصمتند

امیرالمؤمنین علیه السلام از طرف خدا داراى مقام عصمت ‏بوده و وصى و وارث و خلیفه رسول خدا، و اولین کسى است که به‏رسول خدا ایمان آورده، و با او نماز گذارده است.

طبرى با اسناد خود از ابن عباس روایت مى‏کند قال اول من صلى على اولین کسیکه نماز خواند على بود.

و نیز از زید بن ارقم حدیث کند قال: اول من اسلم مع رسول الله صلى الله علیه و آله على بن ابیطالب علیه السلام

زید بن ارقم گوید: اولین کسیکه برسول خدا اسلام آورد على ابن ابیطالب علیه السلام بود.

و نیز از زید بن ارقم روایت کند که او گفت: اول رجل صلى مع رسول الله صلى الله علیه و آله على ابن ابیطالب

اولین مردیکه با رسول خدا نماز گذارد على بن ابیطالب بود.



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:36 ص توسط سید داود حسینی


امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه ضمن خطبه قاصعه شرح حالات دوران کودکى خود را در صحبت رسول خدا ذکر مى‏کنند:

و قد علمتم موضعى من رسول الله صلى الله علیه و آله بالقرابة القریبة و المنزلة الخصیصة و ضعنى فى حجره و انا ولد و یضمنى الى صدره، و یکنفنى الى فراشه و یمسنى جسده، و یشمنى عرفه و کان یمضغ الطعام ثم یلقمنیه و ما وجد لى کذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل. و لقد قرن الله به صلى الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته، یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره، و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه، یرفع لى فى کل یوم من اخلاقه علما و یامرنى بالاقتداء به.

و لقد کان یجاور فی کل سنة بحراء، فاراه و لا یراه غیرى، و لم یجتمع بیت واحد یومئذ فى الاسلام، غیر رسول الله صلى الله و آله و خدیجة، و انا ثالثهما، ارى نور الوحى و الرسالة و اشم ریح النبوة و لقد سمعت رنة الشیطان حین نزل الوحى علیه صلى الله علیه و آله فقلت ‏یا رسول الله: ما هذه الرنة؟

فقال: هذا الشیطان ایس من عبادته، انک تسمع ما اسمع و ترى ما ارى، الا انک لست‏ بنبى و لکنک وزیر و انک لعلى خیر

مى‏فرماید:اى مردم شما موقعیت و منزلت مرا نسبت‏به رسول خدا مى‏دانید، که تا چه اندازه رحم نزدیک آن حضرت بوده ‏ام، و داراى محل و منزلتى مخصوص بوده ‏ام.

من کودکى صغیر بودم که رسول خدا مرا در دامان خود مى‏نشانید، و به سینه خود مى‏چسبانید، و مرا در فراش خود به آغوش خود مى‏گرفت، بدن خود را به من مى‏سود، و بوى پاکیزه و لطیف خود را بمن مى‏بویانید، و چه بسا غذا را مى‏جوید و سپس از آن بمن لقمه مى‏داد، و در تمام این مدت از من حتى یک دروغ در گفتارم و یک خطا و گناهى در کردارم نیافت.

و از روزى که آنحضرت را از شیر بازگرفتند، خداوند بزرگترین ملکى از فرشتگان خود را با او ملازم نمود، که طریق اخلاق پسندیده و صفات عالیه انسانى و امور محسنه خلقهاى عالم را در شب و روز به او بیآموزد.

و اما من پیوسته مانند بچه شترى که از هر طرف بدنبال مادرش می‏دوید، دائما بدنبال او حرکت مى‏کردم، و از او پیروى مى‏نمودم، و آنحضرت هر روز براى من از اخلاق حمیده خود نشانه‏اى را ظاهر مى‏نمود، و مرا به پیروى و متابعت از آن اخلاق امر مى‏فرمود. عادت آنحضرت چنان بود که در هر سال در کوه حراء مجاورت می‏نمود، فقط من او را مى‏دیدم، و کسى دیگر غیر از من او را نمى‏دید، و در تمام جهان اسلام در آنروز خانه‏اى نبود که در آن مسلمانى باشد غیر از رسول خدا و خدیجه، و من سومى آنها بودم.

من نور وحى و رسالت را مى‏دیدم، و بوى نبوت را استشمام مى‏کردم و حقا مى‏گویم که ناله شیطان را در حین نزول وحى بر رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم، عرض کردم:اى پیغمبر خدا این چه ناله‏اى است؟

فرمود: این شیطان است از اینکه بنى آدم او را عبادت کنند مایوس شده، تو مى‏شنوى آنچه را که من مى‏شنوم، و مى‏بینى آنچه را که من مى‏بینم، مگر آنکه تو پیغمبر نیستى، و لکن تو وزیر منى و بر خیرخواهى بود.

عجیب است ‏با این مقام و منزلت و سفارشهائی که رسول خدا نموده، و او را وصى و وزیر و ولى مؤمنین و خلیفه خود قرار دادند، هنوز جسد مطهر پیغمبر دفن نشده بود که در سقیفه بنى ساعده اجتماع کردند، و کردند آنچه کردند.

گذشته از بردن خلافت، از یک باغستان حضرت صدیقه دختر رسول خدا دست‏برنداشتند، و نحله رسول خدا را برده، و دختر رسول الله را دل شکسته نمودند.

اعتراض حضرت فاطمه سلام الله علیها به سکوت امیر المؤمنین و پاسخ آن حضرت 

پس از آنکه فاطمه براى اثبات حق خود به مسجد رفت، و با ابوبکر به محاجه پرداخت ابن شهرآشوب مى‏گوید: چون فاطمه از مسجد به منزل مراجعت کرد، و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در منزل انتظار بازگشت او را داشتند، در این حال رو به آن حضرت نموده و گفت: یا بن ابیطالب!اشتملت‏شملة الجنین، و قعدت حجرة الظنین، نقضت قادمة الاجدل فخاتک ریش الاعزل.

هذا ابن ابى قحافة، قد ابتزنى نحیلة ابى، و بلیغة ابنى

و الله لقد جد فى ظلامتى، و الد فى خصامى، حتى منعتنى القیلة نصرها، و المهاجرة وصلها، و غضت الجماعة دونى طرفها، فلا مانع و لا دافع.

خرجت و الله کاظمة، و عدت راغمة.

اضرعت‏خدک یوم اضعت‏حدک، افترست الذئاب و افترسک الذباب، ما کففت قائلا، و لا اغنیت‏باطلا، و لا خیار لى لیتنى مت قبل ذلتى، و توفیت دون هینتى. عذیرى و الله فیک حامیا، و منک داعیا، ویلاى فى کل شارق، مات العمد و وهن العضد

شکواى الى ربى و عدواى الى ابى .

اللهم انت اشد قوة و احد باسا و تنکیلا

اى پسر ابوطالب!مانند بچه در شکم مادر، دست و پاى خود را در خود جمع کرده‏اى!و مانند شخص متهم در گوشه غرفه نشسته‏اى!شاه بال خودت را که همچون بال‏هاى قوى باز شکارى بود شکستى!در نتیجه پرهاى نرمى که براى تو ماند، بتو وفا نکرد و کارگر نشد، و همچون مرغ بى‏بال و پرى که مورد هجوم پرندگان قوى واقع شود گرفتار شدى!

اینکه این پسر ابى قحافه، عطیه پدر مرا از من بقهر و غلبه ربوده، و معاش مختصر فرزند مرا گرفته است.

سوگند بخدا که در ستم با من بنهایت رسیده، و در دشمنى با من پافشارى کرده، تا بسر حدیکه اولاد قیلة که انصار اوس و خزرجند، از یارى من دریغ نمودند، و مهاجرین از اهتمام و رسیدگى بکار من خوددارى کردند، و جماعت مسلمانان به بى‏اعتنائى از من، از این جنایات چشم پوشیدند، نه کسى است که او را ممانعت کند، و نه کسیکه او را از ستم با من باز دارد.

سوگند بخدا که من با نهایت فرو بردن خشم خود به مسجد رهسپار شدم ولى پژمرده و افسرده بازگشتم.

چهره خود را بذلت و خوارى سپردى، آنروز که خود را از مقام و مرتبه خود ساقط کردى!گرگان درنده را شکار مى‏نمودى، و اینک مگس‏ها تو را شکار خود نمودند هیچ گوینده‏اى را از کلام نارواى خود بازنداشتى!و هیچ باطلى را دور ننمودى!

و اختیارى براى من نیست، و ایکاش قبل از آنکه پرده ذلت مرا فرا گیرد، در کام مرگ فرو رفته بودم و پیش از این پستى و حقارت مرده بودم.

سوگند بخدا که بازخواست کننده من، در کار تو خداست که مرا حمایت مى‏کند و از تو پرسش مى‏نماید،اى واى بر من، از این حوادث ناگوار که وارد شده است. محل اعتماد و اتکاى من از دنیا رخت‏ بربست، و بازوى من سست‏شد، شکایت من بسوى پروردگار است، و مخاصمه از ظلم و ستمى که بر من وارد شده است‏بسوى پدرم.

بار پروردگار من!قوه تو شدیدتر، و شدت انتقام تو تیزتر و برنده‏تر است.

امیرالمؤمنین علیه السلام بفاطمه علیها السلام پاسخ داد:

لا ویل لک!بل الویل لشانئک، نهنهى عن عربک!یا بنت الصفوة، و بقیة النبوة.

ما ونیت فى دینى، و لا اخطاءت مقدورى فان کنت تریدین البلغة فرزقک مضمون و کفیلک مامون و ما اَعَدَّ لک خیر مما قطع عنک، فاحتسبى!فقالت: حسبى الله و نعم الوکیل

ویل و واى براى تو مباد، بلکه براى دشمنان تو باد!مرا از اینگونه خطاب بازداراى دختر برگزیده مخلوقات، واى یادگار مقام نبوت.

من در کار خود سستى نکرده‏ام، و از آنچه در توان و نیروى من بود کوتاهى نورزیدم

اگر تو معاشى و روزى مى‏خواهى؟بدان که خداوند ضامن و کفیل است، و آنچه را براى تو مهیا نموده بهتر است از آنچه از دست تو رفته است!خدا را کافى بدان و بدو پناه بر!



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:26 ص توسط سید داود حسینی


ثعالبى در تفسیر آیه مبارکه: «و السابقون السابقون اولئک المقربون‏» گوید که او اولین ایمان آورنده به رسول خداست، و اینمطلب را قول ابن عباس و جابر بن عبدالله انصارى و زید بن ارقم و محمد بن المنکدر و ربیعة الراى مى‏داند. و خود آنحضرت این معنى را در ابیاتى که بعد از مدتى مدید سروده‏اند و راویان ثقه و مطمئن و ثبت از آنحضرت نقل کرده‏اند مى‏فرماید:

محمد النبى اخى و صنوى                            و حمزة سید الشهداء عمى

و جعفر الذى یضحى و یمسى             یطیر مع الملئکة ابن امى

و بنت محمد سکنى و عرسى               منوط لحمها بدمى و لحمى

و سبطا احمد ولداى منها                    فایکم له سهم کسهمى

سبقتکم الى الاسلام طرا                     غلاما ما بلغت اوان حلمى

و اوجب لى ولایته علیکم                            رسول الله یوم غدیر خم

فویل ثم ویل ثم ویل                        لمن یلقى الاله غدا بظلمى

محمد رسول خدا برادر من، و شاخه روئیده از اصل و ریشه‏اى است که من نیز شاخه دیگر آن هستم، و حمزه سید الشهداء عموى من است.

و جعفریکه روزها و شبها در بهشت‏برین با ملائکه رحمت‏بپرواز در مى‏آید، فرزند مادر من است

و دختر محمد، آرام دل و تسکین خاطر و زوجه من است، که گوشت او با خون و گوشت من بستگى پیدا نموده است.

و دو سبط رسول خدا، احمد، دو فرزند من هستند، پس کدام یک از شما مانند من سهمیه و بهره‏اى دارد.

من از تمام شما زودتر به اسلام سبقت گرفتم، در وقتیکه طفل بودم، و هنوز زمان احتلام من نرسیده بود.

و واجب کرد رسول خدا در روز عید غدیر خم سرپرستى و زعامت‏شما را براى من.

پس واى، پس واى، سپس واى بر آن کسانیکه در فرداى قیامت‏با ظلم و ستمى که بمن روا داشته‏اند، خدا را ملاقات کنند.

(عجیب که این دو عالم سنى مذهب چگونه اولا بطور یقین این اشعار را از آنحضرت میدانند، و معترف و مقر بدوزخى بودن ستمکاران به آن حضرت بنا بفرموده آنحضرت خواهند بود)

نسبت امیر المؤمنین به پیامبر اکرم 

و نقل شده است از جابر بن عبدالله انصارى که گفت: شنیدم على بن ابیطالب در حضور رسول خدا اشعارى انشاء مى‏کرد و حضرت رسول مى‏شنیدند:

انا اخو المصطفى لا شک فى نسبى                  به ربیت و سبطاه هما ولدى

جدى و جد رسول الله منفرد                و فاطم زوجتى لا قول ذى فند

صدقته و جمیع الناس فى بهم              من الضلالة و الاشراک و النکر

من برادر رسول خدا مصطفى هستم، که هیچ شکى در نسب من نیست، در دست آنحضرت تربیت‏یافتم، و دو سبط آنحضرت دو فرزند من هستند.

جد من و جد رسول خدا واحد است، و فاطمه دختر رسول خدا زوجه من است، و این گفتار جزاف و کلام خالى از شعور و ادراک نیست.

من به پیغمبر ایمان آوردم و تصدیق او را نمودم، در وقتیکه جمیع مردم در ضلالت و شرک و عسرت، متحیر و سرگردان بودند.

قال: فتبسم رسول الله و قال: صدقت ‏یا على.

جابر مى‏گوید رسول خدا تبسمى نمودند، و فرمودنداى على!راست گفتى.



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:24 ص توسط سید داود حسینی


استفاده عصمت مقربان خدا از مجموع سه آیه قرآن

در سوره انعام خداوند پس از آنکه هفده تن از پیغمبران را در چند آیه متصل بهم یاد مى‏کند از نوح، و ابراهیم، و لوط، و اسحق، و یعقوب، و اسمعیل و الیسع و موسى، و هرون، و عیسى، و یحیى، و داود، و سلیمان، و ذکریا، و ایوب، و یونس، و الیاس، و از آنها تمجید نموده، و حتى از بعضى پدران و برادران و ذریه آنها تحسین نموده و آنها را بندگان پسندیده و راه یافته معرفى فرموده است;سپس مى‏گوید:

«ذلک هدى الله یهدى به من یشاء من عباده‏»

هدایت‏ خدا به آنها رسیده آن نوع هدایتى که خداوند بندگان خاص خود را که بخواهد، به آن هدایت و رهبرى مى‏فرماید، و پس از یک آیه مى‏فرماید:

«اولئک الذین هدى الله فبهداهم اقتده‏»

اینان افرادى هستند که خداوند هدایتشان نموده، تو نیز از هدایت آنان پیروى کن. از این دو آیه استفاده مى‏شود که به پیغمبران هدایت‏خدا رسیده است، و از طرفى میفرماید:

«و من یضلل الله فماله من هاد و من یهدى الله فماله من مضل‏»

و کسى را که خداوند اضلال کند، و جلوى فیض و رحمت را بر او به بندد، هیچ راهنمائى نخواهد داشت، و کسى را که خداوند هدایت کند، هیچ گمراه کننده‏اى براى او نخواهد بود و مى‏فرماید:

«من یهد الله فهو المهتد»

کسى را که خدا هدایت کند، اوست راه یافته و از این دو آیه استفاده‏مى‏شود که افرادى را که خداوند هدایت کند آنان راه یافته بوده و هیچ القاء شیطانى از تسویلات جن و انس در آنها اثرى نمى‏گذارد و اگر تمام عالم جمع شوند نمى‏توانند آنان را از راه بیراه نموده و گمراه کنند، و در اراده و علوم و اختیار آنان تصرفى نموده و آنان را متزلزل نمایند.

و از طرف دیگر مى‏فرماید:

«الم اعهد الیکم یا بنى آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونى هذا صراط مستقیم و لقد اضل منکم جبلا کثیرا افلم تکونوا تعقلون‏»

اى فرزندان آدم!آیا من با شما پیمان نبستم که عبادت شیطان را ننموده از او پیروى نکنید او دشمن آشکار شماست و مرا عبادت کنید و از من پیروى نمائید که اینست راه مستقیم؟

و بدرستیکه شیطان افراد بسیار و طوائف فراوانى را گمراه نموده آیا شما تعقل نمى‏کنید؟

در این آیه پیروى از شیطان را گمراهى و اضلال تعبیر نموده است.

بنابراین بمقتضاى آیات سابق الذکر پیغمبران را خدا هدایت نموده و کسى را که خدا هدایت کند براى او گمراه‏کننده‏اى نخواهد بود.

و گمراهى به مفاد این آیه عبارت است از پیروى شیطان،و معصیت و گناه و توجه بغیر حق،و متاثر شدن از القاآت نفس اماره،و چون پیمبران را مضلى نیست ‏بنابراین براى آنان القاآت شیطانیه و تسویلات نفسیه و معصیت و گناه نیست،و این است معنى عصمت.

بنابراین از اجتماع این سه دسته از آیات قرآن بطور وضوح عصمت راه یافتگان بهدایت‏خدا ثابت و مبرهن گردید،و الحمدلله.

عصمت امیر المؤمنین علیه السلام

این استدلال راجع بعموم مقربان خداست ولى امیرالمؤمنین علیه السلام که یعسوب الدین و ولى المؤمنین و قائد الغر المحجلین است‏بنحو اولى و اتم دلالت‏بر عصمت آنحضرت دارد.

آنحضرت از کودکى در دامان حضرت رسول اکرم پرورش یافت،و در تحت تعلیم و تربیت رسول خدا بود. محمد بن طلحه شافعى مذهب متوفى بسال 654 هجری و ابن صباغ مالکى مذهب متوفى بسال 855 هجری  مى‏گویند: که چون امیرالمؤمنین علیه السلام بسن تمیز رسیدند در مکه قحطى و غلاى بسیار سختى پدید آمد، بطورى که صاحبان عیال را از پاى در آورد، و ثروتمندان را نیز تهى دست‏ساخت ابوطالب که بزرگ قریش بود و داراى عائله فراوان، نیز تهیدست ‏شد، روزى رسول خدا نزد عباس که در آن هنگام ثروتمندترین از بنى هاشم بود آمده فرمودند:اى عم از وضع قحط و غلاى مکه باخبرى و ابوطالب داراى عائله‏اى سنگین است‏بیا برویم قدرى از عائله او را با خود بمنزل آوریم و خود متفکل امور آنان گردیم تا بر او تخفیفى حاصل شود.

عباس قبول نمود، هر دو بخانه ابوطالب آمدند و گفتند: آمده ‏ایم که تا قدرى از امور تو را متکفل گردیم، تا آنکه این قحط از مکه رخت‏بربندد ابوطالب گفت: دو پسر بزرگ مرا، طالب و عقیل را براى من بگذارید و دیگر اختیار با شماست.

عباس، جعفر را برداشت و حضرت رسول الله، على را برداشته هر یک بخانه خود رفتند و پیوسته على در خانه آنحضرت و در تحت تربیت آنحضرت بود. تا زمانیکه خداوند آنحضرت را به رسالت‏برانگیخت، در اینحال نیز على متابعت نموده ایمان آورده و تصدیق رسالت نمود، و سن آنحضرت در آنوقت‏سیزده سال بود و بعضى گفته‏اند کمتر بوده، و بعضى گفته‏اند بیشتر بوده، لکن اشهر و اکثر اقوال آنست که آن حضرت هنوز بحد علم و بلوغ نرسیده بودند، و آنحضرت اولین کسى است که از مردان بر رسول خدا ایمان آورده است.

  

 


 



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:22 ص توسط سید داود حسینی


چه بسا از بسیارى از دانشمندان و اهل بصیرت در مواقع خاص، هنگام بحث و مغلوبیت کلمه زشتى سر مى‏زند، و یا براى منکوب نمودن خصم و غلبه بر او در مقام مناظره و مجادله جمله‏اى ادا مى‏شود که ناپسند بوده، و پس از آن نادم و پشیمان‏مى‏شود، و با خود مى‏گوید: من که داراى ملکه عفت‏بودم، من که با خود قرارداد کرده بودم که دروغ یا غیبت‏یا سب و شتم، یا کلمه‏اى که لالت‏بر عیب و نقص رقیب کند، سر نزند، چه شد که بدون تامل و عاقبت‏اندیشى چنین کلمه‏اى را ادا کردم؟و پرده عفت لسان خود را دریدم؟

تمام اینها و اشباه و نظایر اینها بعلت همان وجود صفت رذیله در دل، و مقید شدن آن بتقیید عقل و حفظ مصالح خارجى است، که دائما در کمین نشسته، تا در موقع مناسب شکار خود را بگیرد و بکام خود برسد.

و همانطور که ذکر شد در تمام افراد بدون استثناء این بروزات و ظهورات، گاه گاه و احیانا مشاهده مى‏شود.

دانشمند شهیر و فیلسوف شرق بوعلى سینا با آنکه مى‏گوید من تمام طب را براى تو بدو جمله خلاصه مى‏کنم:

اسمع جمیع وصیتى فاعمل بها                 فالطب مجموع بنظم کلامى

اقلل جماعک ما استطعت فانه                 ماء الحیاة تصب فى الارحام

اجعل غذائک کل یوم مرة                 و احذر طعاما قبل هضم طعام

اولا جماع و آمیزش را تا توانى کم کن، زیرا آنچه در رحم زنان مى‏ریزد آب حیات است که هر چه بیشتر ریخته گردد از حیات تو بیشتر کم مى‏کند.

ثانیا غذا خوردن خود را در هر روز یکبار قرار بده، و از خوردن غذا قبل از آنکه غذاى سابق هضم شود پرهیز کن.

گویند که از او سئوال کردند با آنکه خود شما بمضار آمیزش زیاده از حد اعتدال و نیاز، آشنائى و اطلاع دارید!پس چرا خود شما در این عمل زیاده‏روى و افراط مى‏کنید؟

در پاسخ گفت: من از کیفیت عمر خود مى‏خواهم بهره ‏مند شوم نه از کمیت آن.

بسیارى از اطباء از مضار مشروبات الکلى بخوبى اطلاع دارند، و در این زمینه نیز کنفرانس داده و خطابه خوانده‏اند، یا مقاله و کتابى نوشته، ولى در عین حال خود مبتلى باین عمل شیطانى هستند. بارى اگر انسان به این حد از علم و تقوى قانع شود که بعلت ملاحظه مصالح خارجى از جنایت و جریمه خوددارى کند، و نتواند اصل ماده فساد را در خود نابود کند، و ریشه و میکرب صفات رذیله از شره و خمودى، جبن و تهور، بخل و تبذیر و نظائر آنها را بکلى از سویداى ضمیر خود ریشه‏کن کند، هنوز بمقام انسان واقعى نرسیده است.

مانند حیوانى که او را زنجیر نموده باشند تسلیم و مطیع است، ولى چون زنجیر را بگسلد چه کارها خواهد کرد.

اگر از دروغ، کم‏فروشى و ظلم و زنا و اشباه آن در بیدارى اجتناب ورزد، در حالت ‏خواب که دیگر مصالح خارجى مورد نظر نیست، این صفات رذیله طلوع کرده، و صحنه‏اى را از فجایع بوجود مى‏آورد.

خواب زنا مى‏بیند، خواب سودجوئى، و شخصیت ‏طلبى و ظلم و جنایت مى‏بیند، و چون از خواب بیدار شود، مسکین نیز تعجب مى‏کند که این خوابها با من چه مناسبت دارد، غافل از آنکه اصل و ریشه این مفاسد هنوز از دل او بیرون نرفته، بلکه موجود بوده، و خود را در زوایا و بیغوله ‏هاى نفس مخفى نموده، تا در زمینه مساعد بروز نموده و بمقصد خود برسند.

مقربان درگاه الهی در اثر برخورداری از یکنوع علم و بینش مخصوص ریشه رذائل و مفاسد را در وجود خود نابود کرده‌اند 

انبیاء و ائمه علیه السلام و اولیاء مقربین درگاه حضرت احدیت این صفات رذیله و جراثیم فساد را بکلى از دلهاى خود بیرون ریخته، و تخم آن را در مزرعه دل خود محو و نابود نموده‏اند، و بعلت عنایت ‏حضرت بارى یکنوع علم و دانش به آنها داده شده است که با وجود آن علم و دانش دیگر مجالى براى این رذائل نیست.

آن نحوه از علم و بینش به یک بارقه تمام این صفات را مى‏سوزاند و محو و نابود مى‏کند، اصل و بنیاد بخل و شره و تهور را برمى‏اندازد که حتى در تمام طول عمر و حتى براى یکبار و حتى در عالى‏ترین زمینه مساعد، براى آنها چنین رذیله‏اى رخ نمى‏دهد.

چون یوسف صدیق با وجود تمام شرائط و امکانات، با وجود تمام مقتضیات، و مواجه شدن با خطراتى عظیم بعلت ترک گناه، باز هم قلب او اجازه گناه نمى‏دهد.

این خاصه و جوهره قلب که در چنین افراد است، دیگر نمى‏گذارد که حتى در خواب خواب گناه ببینند، یا در بیدارى خیال گناه را بنمایندبراى مقربان و اولیاى خدا در تمام در ازاى عمر، یک لحظه خیال گناه هم پیدا نمى‏شود، اگر سالیان دراز بدون عیال زیست کنند و در عالى‏ترین درجه امکانات براى آنان حتى دور از اطلاع مردم وسائل گناه آماده گردد، ابدا خیال گناه در دل آنها خطور نمى‏کند، و فقط و فقط این افراد از آن کلیت‏بروز غرائز استثناء شده‏اند و بس. آن علمى که خدا به آنها بر اثر مجاهدات نفسانیه و استقامت در راه عبودیت‏حق داده و بعلت نور قلب، بدین مقام رسیده‏اند از سنخ علمهاى معمولى نیست، بلکه علم خاص و کیفیت مخصوصى است که در لسان قرآن مجید تعبیر به روح الله یا روح القدس شده است.

«و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا»

ما همچنین وحى کردیم بسوى تو روحى را از امر خود، که قبل از آن از حقیقت کتاب و اسرار عالم آفرینش، و از معارف الهیه علم و اطلاعى نداشتى!

ما این روح را نورى قرار داده ‏ایم که بوسیله آن هر کدام از بندگان شایسته خود را که بخواهیم هدایت مى‏کنیم.

این نور همان روح خدا یا روح القدس است که در قلب انسان وارد شده، و حالت قلب را دگرگون مى‏کند، او را بکلى از غیر خدا منصرف و یکباره بخدا مى‏پیوندد، و این است مقام عصمت انبیاء و ائمه اطهار.

در اینجا باید دانست، در این مقام نه اینست که نفس بکلى نابود مى‏شود، بلکه منقاد صرف و مطیع محض مى‏گردد، و به اندازه سر سوزنى مجال تخطى و تجاوز براى او نمى‏ماند.

روزى حضرت رسول الله صلى الله علیه و آله فرمودند: با هر یک از افراد بشر شیطانى است که او را دعوت بگناه مى‏کند.

عرض کردند:اى رسول خدا آیا در وجود شما هم این شیطان موجود است؟فرمود: بلى و لکن شیطانى اسلم بیدى

آرى!لکن شیطان من بدست من رام شده، و تسلیم و منقاد اوامر من گردیده‏است.

در این حال براى اولیاى خدا، این نفس بهترین سرمایه خدا، و گرامى‏ترین موهبت الهى است، چون نفس مطمئنه گردیده، و لیاقت‏خطاب رجوع بحرم خدا را پیدا نموده است.



  





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ