بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29327
کل یادداشتها ها : 182
منم که حاضرم ببینم در کنار در خانه دخترت هیمه و هیزم گرد آورده خانه را آتش زنند، و صداى و ایلاه وامحمداه!از نور دیده ات بشنوم، و لکن براى حفظ شریعت، و بقاى قرآن و اعلاى اسلام اهم را فداى مهم ننموده، از وظیفه خود تجاوز نکنم.
منم که در دقیقترین اوقات امتحان، در لحظاتیکه دو بزرگ قریش ابوسفیان و عباس آمده و مىگویند: على دستت را براى بیعت بیاور با تو بیعت کنیم، در اینصورت احدى را یاراى مخالفت با تو نخواهد بود و اگر بخواهى کوچه ها و شوارع مدینه را از سواره و پیاده بر علیه غاصبین و دشمنانت پر خواهیم نمود، هیچ جوابى به آنها ندهم، و سکوت اختیار کنم.
منم که با گریه و آه از ظلمى که بر دخترت روا داشتند، به قبرت پناهنده شده، بگویم یا ابن ام ان القوم استضعفونى و کادوا ایقتلوننى بدون جهت نبود که یک نفر از دعوت شدگان در مجلس عشیره برنخاستند، و این معنى را نپذیرفتند، با آنکه رسول الله را صادق مىدانستند.
رسول الله از کودکى در میان آنها بزرگ شده بود، شخص غریب و مجهولى نبود، لکن چون میدیدند که قبول کردن این معنى، قبول کردن هزاران نگرانى و مشکلات و خون جگرهاست، برخاستند و مجلس رسول الله را با لبخند و تمسخر ترک گفتند.
به حدیث عشیره اشاره مىکند مرحوم سید حمیرى در بعض از قصائد خود مثل این قصیده:
بابى انت و امى یا امیرالمؤمینا
بابى انت و امى و برهطى اجمعینا
تا آنکه مىگوید:
کنت فى الدنیا اخاه یوم یدعوالا قربینا
و نیز گوید:
من فضله انه کان اول من صلى و آمن بالرحمن اذ کفروا
سنین سبعا و ایاما محرمة مع النبى على خوف و ماشعروا
و یوم قال له جبریل قد علموا انذر عشیرتک الادنین ان بصروا
تا آنکه گوید:
من الذى قال منهم و هو احدثهم سنا و خیرهم فى الذکر اذ سطروا
آمنتبالله قد اعطیت نافلة لم یعطها احد جن و لا بشر
و ان ما قلته حق و انهم ان لم یجیبوا فقد خانوا و قد خسروا
ففاز قدما بها و الله اکرمه و کان سباق غایات اذا ابتدروا
شاید سر آن همان ملاحظه منظور ابن کثیر و امثال ابن کثیر بوده است، که بعد از نشر متوجه شده، و در طبع دوم ترمیم نموده است، یا آنکه سیل اعتراضات در جرائد و محافل و خوردهگیرىهاى بسیار راجع به این موضوع، و درج جمله اول در کتاب خود که از ناحیه دشمنان اهل بیت علیهم السلام متوجه او شده است، و همین امواج سرزنش و مواخذه او را در پره افکنده تا مجبور و مضطر به حذف و تحریف آن در طبع دوم شده است، یا آنکه کما آنکه عادت شایع در بسیار از چاپخانه هاست که بعضى از جملات را که مورد نظرشان نباشد حذف مىکنند، و مؤلف چون با آنها اشتراک در منظور داشته از حذف آنها چشمپوشى نموده است، و یا عاجز از دفع آنها بوده است؟و بر هر تقدیر، خداوند شعور و ادراک زنده را متوجه کند، و امانت موصوفه الهى و حق ضایع شده و مورد تاسف را در دلها زنده فرماید.
و اما جهت دوم از بحث که دلالت و مفهوم حدیث است، آنکه در این حدیث با اختلاف مضامینى که در نقل آن شده است جمله: انت اخى و وصیى و خلیفتى فیکم و اسمعواله و اطیعوا آمده است، و این نصى است از رسول خدا بلکه نص جلى و آشکارى بر لافتبلافصل و وصایت آن حضرت، مانند حدیث غدیر خم، غایة الامر این تنصیص در بدو نبوت و دعوت، و حدیث غدیر در پایان آن، هنگام نزول جبرائیل و اخبار به آن حضرت به نزدیکى و فرا رسیدن مرگ واقع شد.
بگذریم از بعضى از روایاتیکه آنفا ذکر شد، و در آنها نیز عنوان وارثى و وزیرى و ولى کل مؤمن بعدى و هو بمنزلة هرون من موسى و یقضى دینى و لفظ اسمعواله و اطیعوا وارد شده است، که هر یک از آنان نیز صراحت بر ولایت و خلافت آن حضرت دارد.
فرض کنیم اگر در مجموع این احادیث غیر از جمله «اخى و وصییى و خلیفتى فیکم» نبود باز معلوم است که این جمله چقدر بطور واضح و آشکار صراحتبر نصب آن حضرت به مقام خلافت و وصایت را مىرساند.
ولایت امیرالمؤمنین از روز اول با توحید خدا و نبوت رسول توام بوده است
بنابراین بطور یقین مىتوان گفت که ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام از روز اول با شهادت به لا اله الا الله و محمد رسول الله شروع شده و على ولى الله جمله متصله و غیر قابل انفکاک با آنها بوده است.
چون در روز اولى که پیغمبر اقوام خود را به اسلام دعوت نمود و آنان را به اقرار به شهادتین امر فرمود، در همین روز و در همین مجلس آنان را امر به اطاعت مولى الموالى امیرالمؤمنین و پیروى از آن حضرت نموده، و ولایت و خلافت او را اعلان نمود.
بنابراین اسلام از روز اول که طلوع کرد با این سه جمله بود: شهادت به خدا و شهادت به نبوت رسول الله و شهادت به ولایت على ولى الله، و آنچه را که شیعه مىگویند از وجوب تبعیت از امیرالمؤمنین یکى از مسائل قطعیه اسلام است، و حقیقت تشیع، حقیقت اسلام است و افرادیکه به شهادتین اکتفا نموده و ولایت و خلافت امیرالمؤمنین را رفض کردهاند جزئى از اسلام را رد نمودهاند، و در واقع اسلام را رد نمودهاند.
همچنانکه افرادى که شهادت به توحید مىدهند و به نبوت نمىدهند نیز جزئى از حقیقت را اقرار و جزئى را انکار و در واقع حقیقت را انکار نمودهاند.
تشیع و تبعیت از اهل بیت و اوصیاى حضرت رسول الله از روز اول اسلام پایه گذارى شد، و بر همین اساس نصوص صریحه از آیات قرآن، و کلام رسول الله به تدریج نیز راجع به ولایت اضافه شد، همچنانکه نصوص صریحه از آیات قرآن و کلام آن حضرت نیز به تدریج راجع به توحید و نبوت اضافه شد.
امیر المؤمنین علیه السلام در تمام مراحل رسالت یار و مددکار پیامبر اکرم نیست
و علاوه از این حدیث استفاده مىشود که امیرالمؤمنین علیه السلام در اصل تحمل مشاق نبوت و برداشتن وظیفه خطیر تبلیغ و رسانیدن احکام و جهاد و بالاخره در ایصال مردم جهان را به سر منزل مقصود که وظیفه رسالت استشریک و سهیم بودهاند، چون مضمون روایت این نیست که هر کس ایمان بیاورد وصى و خلیفه من خواهد بود، بلکه مضمون این است که هر کس مرا در این کار معاونت و معاضدت نماید، و قوت بازوى من گردد، و یار و معین من باشد، او خلیفه من است.
زیرا که جملاتى که از آن حضرت روایت شده این است:
ایکم یوازرنى على هذا الامر؟کدام یک از شما مرا یارى مىکنید در این امر و ایکم یبا یعنى على ان یکون اخى و صاحبى و وارثى؟ کدام یک از شما بیعت مىکند، یعنى سر مىسپارد، و خود را مىفروشد، که اختیارات خود را کنار گذارده، و در تمام مراحل نبوت و تحمل مشاق و وظیفه خطیر ارسال و مواجهه با هزاران مشکلات، برادر من و ملازم و مصاحب با من و وارث من باشد، بطوریکه بعد از من نیز این مسئولیت تنها بر دوش او سوار شود، و یک تنه در مقابل دنیاى کفر رسالت مرا ابلاغ و از عهده آن برآید.
و ایکم یؤآخینى و یوازرنى و یکون ولیى و وصیى بعدى و خلیفتى فى اهلى یقضى دینى؟کدام یک از شما با من در این امر، برادرى و کمک مىکنید که بوده باشد صاحب اختیار و سرپرست و وصى بعد از من، و جانشین من در اهل من که دین مرا ادا کند.
و ایکم ینتدب ان یکون اخى و وزیرى و وصیى و خلیفتى فى امتى و ولى کل مؤمن بعدى؟و کدام یک از شما قبول مىکنید برادر من، و وزیر من، و وصى من، و خلیفه من در امت من، و صاحب اختیار هر مؤمنى بعد از من بوده باشد.
از تمام این جملات استفاده مىشود که حضرت رسول الله در برداشتن این بار عظیم دنبال معین و یار مىگشتند، و براى خود قوت بازو و ناصر مىطلبیدند.
این جملات صراحت دارد که کیست از شما در چنین وضعیت و حالتى کهمن دارم بیاید و مرا تنها نگذارد، و براى نصرت دین خدا قیام کند، و در زنده بودن و مردن من این بار را به دوش بگیرد، در زنده بودن مصاحب و ملازم من باشد، و پس از مرگ از عهده وظائف رسالتبرآید، و دینى را که من به خدا دارم و عهدهاى را که قبول کردهام ادا کند.
بنابراین با قبول کردن چنین موضوعى، امیرالمؤمنین در تمام مراحل اداء رسالت، و رسانیدن مردم را بسر منزل سعادت، و متعهد بودن به عهده اعباء و مشکلات خلافتبا وجود مقدس رسول خدا سهیم و شریک بوده است.
صلى الله علیک یا اباالحسن، تصور نشود که مقامى را که رسول الله از عنوان برادرى و وزارت و خلافت و وراثت و ولایت به آن وجود عزیز، عنایت فرمودند یک امر تشریفاتى، و یک نتیجه و بهرهاى در مقابل قبول او بود، و کانه مىخواستند جزاى او را به اعطاى چنین مناصبى داده باشند، بلکه با این جملات او را براى تحمل مشاق در تمام این امور طلبیدند، و فرمودند:
کیست که این کوه عظیم و کمرشکن را به دوش مىگیرد؟
کیست که در مخالفت مشرکین و دنیاى کفر و شرک دوش به دوش من قیام نموده، و نگذارد که تمام این فشارها تنها بر من وارد آید؟
کیست که در جنگها و غزوات از جان و دل به تمام معنى در رتبه و ردیف من براى اعلاى کلمه حقه قیام کند؟
کیست که خود را در برابر مخالفتهاى شدید قریش و طوائف کفر بىپروا حاضر ببیند؟
کیست براى هجرت و دربدرى در کوهها و بیابانها متوارى شود؟
کیست که حاضر باشد در لیلة المبیت در جاى من بخوابد و بدن خود را زیر شمشیرهاى شجعان عرب قطعه قطعه ببیند.
کیست که و کیست که حتى بعد از موت من در برخورد با منافقین امتخود را نبازد، و یکذره هوى در دل خود راه ندهد و با هزاران مشکلات و کوههاى غم و اندوه بسازد، و دست از دست تخطى نکند و ناله هاى دختر من زهراء، او را به احساسات قبیلگى و قومى تحریک نکند، و مانند دریاى عظمت و وقار طبق وظیفه خود رفتار نموده، و نه تنها عصر آنروز بلکه تمام عالم بشریت و انسانیت را تا روز رستاخیز، به علم و حلم و عظمت و وفا و صفا و صدق و زهد و بىاعتنائى به غیر خدا تعلیم وتربیت نماید.
اى مردم دنیا بدانید که امیرالمؤمنین آن طفل خردسال در آنروز در مقابل چنین مشکلاتى به جواب رسول اکرم پاسخ مثبت داد، و با پاسخ خود این امواج سهمگین خطرات را با سینه باز و قلب تواناى خود بکنار مىزد، و خود را حاضر براى فداکارى در دقیقترین لحظات و باریکترین دقائق آماده نمود، و تمام صحنهها و پیشآمدهاى بیست و سه سال زمان رسالتحضرت رسول اکرم و سى سال پیشآمدهاى ناگوار و خرد کننده بعد از رحلت آن حضرت را چون آئینه در مقابل دیدگان خود دید، و برخاست و فریاد زد: انا یا رسول الله
منماى پیغمبر خدا که یار و معین تو و مصاحب و ملازم تو باشم، آنى از تو غفلت نورزم، جان و مال و شخصیت و حیثیت و دنیا و عز را به خاک پاى مبارکت نثار کنم، منم که حاضرم ببینم ریسمان بر گردن من انداخته و براى اخذ بیعتبه مسجد برند و زبان خود را از راه عفت و صواب خارج نکنم، و احساسات من مرا تحریک نکند.
بارى حدیث عشیره، و نصب امیرالمؤمنین را در آن روز به مسند خلافتبه اندازه مسلم و آشکار است که بعضى از مستشرقین این قضیه را نقل کردهاند: جرج سَیل GEORGE SALE در کتاب خود بنام قرآن محمد AL CORANOF MOHAMMED گوید: محمد در آن وقت علاقه و محبتبسیارى از خود نسبتبه على ابراز نمود، و وى را در آغوش خود گرفته، و به حاضرین مجلس امر نمود که از على شنوائى داشته او را جانشین او بدانند، و فرمان او را گردن نهند، آن قوم از مجلس پراکنده شده و به ابوطالب گفتند: اکنون باید از پسرت اطاعت کنى.
جون دون پرت JOHN DAVEN PORT در کتاب «محمد و قرآن» MOHAMMED & CORAN ضمن بیان این داستان گوید: پیغمبر (ص) برخاسته، اخلاق پسندیده خود را اظهار داشت، و گنجى ابدى (کنایه از سعادت ابدى) به آن کس که از وى پیروى کند بخشید، و در نتیجه خطبهایکه از جهت فصاحت و بلاغت مشهور بود، با پرسش زیر ایراد فرمود: کدامیک از شما در برداشتن این امر مرا یارى خواهد کرد؟کدامیک نائب مناب و وزیر من خواهد گردید، چنانچه هرون نائب و وزیر موسى بود؟سکوت و بهت انجمن را حکمفرما گردیده، هیچیک جرات قبول آن وظیفه خطرناکى را که پیشنهاد گردید نداشتند، تا آنکه پسر عم پیغمبر، على آن جوان بىپروا از جاى برخاسته فریاد زد:
از پیغمبر من تو را یارى خواهم کرد-تا آنکه گوید-محمد دستهاى خود را به دور آن جوان با فتوت درآورد، و او را در آغوش خود فشرده فریاد زد: اینک نظر کنید برادر و وزیر مرا.
واشنگتن ارونیک آمریکائى (در «کتاب مقدس» ترجمه میرزا ابراهیم خان شیرازى از انگلیسى به فارسى ص 60) ضمن احوالات پیغمبر این داستان را نوشته تا آنجا که گوید:
پیغمبر (ص) فرمود: کدام یک از شما قدم پیش نهاده، مرا به برادرى قبول مىکنید؟کدامین است از شما که وزیر و نائب و قائم مقام من باشد؟مدتى اهل مجلس خاموش بودند، و از کسى جوابى نمىآمد، و پیوسته به یکدیگر مىنگریستند، و بعضى از روى تعجب و برخى به استهزاء با هم تبسم مىکردند تا آنکه على بن ابیطالب با جرات و قوت شباب از هیچکس پروا نکرده، از میان برخاست، و قدم صدق در پیش نهاده گفت: اینک من بنده و خادم تواماى رسول خدا، اگر چه هنوز کودکم و قابل خدمتگزارى نیستم.
محمد دستبه گردن آن جوان صادق پاک طینت انداخته، او را تنگ در آغوش کشید، و به آواز بلند فرمود: اینک ببینید برادر و وزیر و نائب و قائم مقام مرا!
این جرات و جسارت و خودنمائى کودکى مانند على در چنان مجمعى قریش را به خنده و ریشخند آورد، و به سخریه رو به ابوطالب کردند و به طعنه به وى گفتند: که تو هم البته متوقعى که در حضور پسر تو کمرها خم کنیم، و او را تعظیم نمائیم.
بالجمله ما باید در دو جهت راجع به این حدیثبحث نمائیم: جهت اول در سند و جهت دوم در دلالت.
اما در سند، همان طور که ذکر شد جاى شبهه و شکى نیست که سند آن ازنقطه نظر اهل سنتبسیار قوى است، و محل خدشه و تشکیک نیست، و هیچ کس از اهل سنت این حدیث را ضعیف نشمرده است، مگر ابن تیمیه که گفته است این حدیث جعل و موضوع است، و کلام ابن تیمیه را اعتبارى نیست، چون همه مىدانند که او مردى متعصب و عنود و دشمن اهل بیتبوده، و انکار احادیث مسلمه و ضروریه را مىنماید، به مجرد آنکه متضمن فضیلتى از فضائل اهل بیت رسول خدا باشد.
بلکه در نزد اهل فن مسلم است که میزان رد و قبول روایت در نزد او همانا نضمن فضائل اهل بیت و عدم آنست.
یافعى در «مرآت الجنان» گوید: که ابن تیمیه داراى فتاواى عجیب و غریبى است، که به سبب آنها نیز در نزد اهل سنت مطرود است، و به علت آنها او را زندان کردند، و از قبیحترین نظریات او حرمت زیارت قبر رسول خداست.
و عجب از حلبى است که روایت عشیره را از ابن تیمیه نقل کرده، تا آنجا مىگوید: حضرت رسول فرمودند: فمن یجیبنى الى هذا الامر و یوازرنىاى یعاوننى على القیام به
قال على: انا یا رسول الله و انا احدثهم سنا و سکت القوم.
و حدیث را تا به اینجا خاتمه مىدهد و در سئوال پیغمبر، و جواب آن حضرت راجع به مقامات امیرالمؤمنین چیزى نمىگوید، و کلمه:
على ان یکون اخى و وصیى و خلیفتى من بعدى و نیز جواب حضرت: فانت اخى و وصییى و خلیفتى من بعدى را اسقاط کرده است، و عجیبتر آنکه مىگوید: بعضى کلمه اخى و وصیى و وارثى و وزیرى و خلیفتى من بعدى را اضافه کرده اند.
علامه امینى گوید: یکى از جنایاتیکه بر این حدیث واقع ساختند آنکه اولا طبرى با آنکه در تاریخ خود این حدیث را همانطور که ذکر شد روایت کرده است، در تفسیر خود ج 19 ص 74 این روایت را بعینها از نقطه نظر سند و متن روایت کرده، و تمام جزئیات آن را ذکر کرده است، مگر آنکه به جاى لفظ وصیى و خلیفتى فیکم، لفظ کذا و کذا گذارده است و بدینصورت حدیث را نقل کرده است:
قال: فایکم یوازرنى على هذا الامر على ان یکون اخى، و کذا و کذا و در کلام اخیر آن حضرت نیز گفته است: ثم قال: ان هذا اخى، و کذا و کذا ملاحظه مىشود که چه جنایت واضحى نموده و براى پوشاندن حق و اخفاء مقامات و فضائل امیرالمؤمنین لفظ وصیى و خلیفتى فیکم را به لفظ مجمل تحریف نموده است.
و به دنبال این تحریف، ابن کثیر شامى در البدایة و النهایة ج 3 ص 40 و در تفسیر خود ج 3 ص 351 به جاى آن دو کلمه وصیى و خلیفتى فیکم لفظ کذا و کذا گذارده است، با آنکه مصدر و مخرج این روایت در نزد او همان تاریخ طبرى بوده است.
جنایت ابن کثیر در نقل حدیث عشیره
ابن کثیر این حدیث را شرح مفصل داده، و لیکن در نزد او اثبات نصى به خلافت امیرالمؤمنین به وصیت و خلافت دینیه یا اشاره به این معانى بسیار ناگوار است، و بدین منظور که از شرح نصوص خلافتشانه خالى کند مرتکب این جنایت روایتى شده است.
آیا منظور طبرى هم در تفسیر خود این بوده، بعد از آنکه خود او در تاریخش آن دو لفظ را صریحا و صحیحا آورده، یا غیر آن، خدا عالم است.
و ثانیا محمد حسنین هیکل نیز یک فضیحت آشکارى در تحریف این حدیث نموده، زیرا اولا در طبع اول از کتاب خود بنام «حیات محمد» ص 104 حدیث را ذکر کرده و بدینقسم خاتمه مىدهد:
فایکم یوازرنى هذا الامر و ان یکون اخى و وصیى و خلیفتى فیکم، فاعرضوا عنه و هموا بترکه، لکن علیا نهض و ما یزال صبیا دون الحلم و قال: انا یا رسول الله!عونک، انا حرب على من حاربت فاتبسم بنو هاشم و قهقه بعضهم و جعلنظرهم ینتقل من ابیطالب الى ابنه ثم انصرفوا مستهزئین
زیرا گذشته از آنکه جمله: «عونک انا حرب على ما حاربت» را از نزد خود به حدیث اضافه کرده است، و این جمله در هیچ یک از روایات دیده نمىشود تفریع رسول خدا را در پاسخ به على آنجا که فرمودند: فانت اخى و وصیى و وارثى و خلیفتى فیکم را حذف نموده است، و چون در این عمل شنیع خود کسى را ندید که از او مؤاخذه کند، و در این تصرفات و تقولات بر او خرده گیرد، آنچه را که بطور کلى راجع به امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است در طبع دوم از کتاب خود حذف نموده است.
على گوید: من چنان طعامى تهیه نمودم، و سپس آنها را در نزد آن حضرت حاضر ساختم.
آن حضرت به من فرمودند: غذا بیاور!من آوردم و مانند دیروز غذا را به آنها تقسیم نمود همه خوردند و نیازى دیگر نداشتند.
سپس فرمود: آنها را سیراب کن!من قدح شیر را آوردم، همه آشامیدند بطوریکه سیراب شدند، سپس رسول خدا زبان به سخن بگشود، و فرمود:اى پسران عبدالمطلب!به خدا سوگند من یاد ندارم جوانى از عرب را که براى قوم خود هدیهاى آورده باشد بهتر از آنچه من براى شما آوردهام، من براى شما خیر دنیا و آخرت آوردهام، و خداوند تعالى مرا امر نموده است که شما را بپرستش او بخوانم.
کدام یک از شما در این امر به معاونت و یارى من برمىخیزد تا آنکه برادر و وصى من و جانشین من در میان شما بوده باشد؟
على مىگوید: تمام آن جمعیت از پاسخ حضرت خوددارى کردند، و من که در آن وقت از همه کوچکتر بودم و بىسرمایهتر و ژولیدهتر و سادهتر گفتم: من،اى پیغمبر خدا یار و معین تو خواهم بود! حضرت دست خود را بر گردن من گذارد، و فرمود: ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فیکم، فاسمعوا له و اطیعوا
فرمود: این برادر من و وصى من و جانشین من در میان شماست، پس کلام او را بشنوید و امر او را فرمانبرید.
على مىگوید: تمام قوم برخاستند، و مىخندیدند و به ابوطالب مىگفتند: این مرد تو را امر کرده است که کلام فرزندت را بشنوى و از او اطاعت کنى.
علامه امینى گوید: به عین الفاظى که طبرى این حدیث را نقل کرده است ابو جعفر اسکافى متکلم معتزلى بغدادى متوفى 240 در کتاب خود بنام نقض العثمانیة روایت نموده و گفته است که این خبر صحیح است،
و نیز فقیه برهان الدین در کتاب انباء نجباء الابناء (ص 46-48)، و ابن اثیر در کامل (ج 2 ص 24)، و ابوالفداء عمادالدین دمشقى در تاریخ خود (ج 1 ص 116)، و شهاب الدین خفاجى در شرح شفا که متعلق به قاضى عیاض است (ج 3 ص 37) آورده است، لکن دنباله حدیث را انداخته است و گفته است که این حدیث را در دلائل بیهقى و غیر او با سند صحیح روایت کردهاند.
و نیز خازن علاء الدین بغدادى در تفسیر خود (ص 390) و حافظ سیوطى در جمع الجوامع همانطور که در ترتیبش آورده در (ج 6 ص 392) از طبرى نقل کرده است، و در 397 از حفاظ ششگانه: ابن اسحق، و ابن جریر، و ابن ابى حاتم، و ابن مردویه، و ابى نعیم و بیهقى، روایت نموده است.
و نیز ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه (ج 3 ص 254)، و مورخ جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلامى (ج 1 ص 31) و محمد حسنین هیکل در کتاب حیات محمد (ص 104) از طبع اول آوردهاند.
و روات سند این حدیث همگى از موثقین و مورد اعتماد هستند.
اما جماعتى، ابو مریم عبدالغفار بن قاسم را ضعیف شمردهاند، و این تضعیف بجهتشیعى بودن اوست، لکن ابن عقده بر او ثنایاى فراوان گفته، و از او تمجید بسیار بعمل آورده است، و در مدح او مبالغه نموده همانطور که در لسان المیزان (ج 4 ص 43) از او مدح شده است، و حفاظ ششگانه فوق نیز روایتخود را به او اسناد مىدهند، و از او روایت مىکنند، با آنکه آنها استادان فن حدیث و ائمه خبر، و مراجع جرح و تعدیل و رد و احتجاج هستند.
و هیچ کس حدیث عشیره را که ذکر شد ضعیف نشمرده، و بجهة ابو مریم دراو قدح و طعنى بعمل نیاورده است، و در دلائل النبوة و خصائص النبویه به او استدلال کردهاند.
و نیز ابو جعفر اسکافى، و شهاب الدین خفاجى، این حدیث را صحیح شمردهاند، و سیوطى در جمع الجوامع (ج 6 ص 396) حکایت کرده است که: ابن جریر طبرى این حدیث را صحیح شمرده است.
علاوه بر تمام این مطالب این حدیثبه سند دیگر نیز آمده است، که روات آن همگى موثق بودهاند:
احمد بن حنبل در مسند خود (ج 1 ص 111) به سند خود از رواتى نقل کرده که روات آن بدون شبهه و بدون کلام از رجال صحاح هستند، و آنها عبارتند از شریک، اعمش، سهال، عباد.
بارى حدیث عشیره را بسیارى از بزرگان مانند ابن مردویه، و سیوطى، و ابن ابى حاتم، و بغوى، و حلبى در سیره النبویه، و غیر آنها به الفاظ دیگرى نقل نمودهاند مانند:
ایکم یبا یعنى على ان یکون اخى و صاحبى و وارثى فلم یقم الیه احد فقمت الیه و کنت اصغر القوم الى ان قال فضرب رسول الله بیده على یدى
و مانند: من بایعنى على ان یکون اخى و صاحبى و ولیکم من بعدى؟فمددت یدى و قلت: انا ابایعک
و مانند: انا ادعوکم الى کلمتین خفیفتین على اللسان ثقیلتین فى المیزان: شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله فمن یجیبنى الى هذا الامر و یوازرنى یکن اخى و وزیرى و وصیى و وارثى و خلیفتى من بعدى فلم یجبه احد منهم، فقام على و قال: انا یا رسول الله قال: اجلس ثم اعاد القول على القوم ثانیا فصمتوا، فقام على و قال: انا یا رسول الله فقال: اجلس ثم اعاد القول على القوم ثالثا، فلم یجبه احد منهم فقام على و قال انا یا رسول الله فقال: اجلس فانت اخى و وزیرى و وصیى و وارثى و خلیفتى من بعدى.
و مانند: ایکم ینتدب ان یکون اخى و وزیرى و وصیى و خلیفتى فىامتى و ولى کل مؤمن بعدى، فسکت القوم حتى اعادها ثلاثا، فقال على: انا یا رسول الله
فوضع راسه فى حجره و تفل فى فیه، و قال: اللهم املا جوفه علما و فهما و حکما ثم قال لابى طالب: یا ابا طالب اسمع الآن لابنک و اطع فقد جعله الله من نبیه بمنزلة هرون من موسى
و مانند: من یؤاخینى و یوازرنى و یکون ولیى و وصیى بعدى و خلیفتى فى اهلى یقضى دینى؟الى ان قال رسول الله لعلى: انت، فقام القوم، و هم یقولون لابی طالب اطع ابنک فقد امر علیک
و مانند: فایکم یقوم فیبایعنى على انه اخى، و وزیرى، و وصیى و یکون منى بمنزلة هرون من موسى، الا انه لا نبى بعدى، الى ان قام على فبایعه و اجابه ثم قال: ادن منى فدنامنه ففتح فاه و مج فى فیه من ریقه و تفل بین کتفیه و ثدییه فقال ابولهب: فبئس ما حبوت به ابن عمک ان اجابک فملات فاه و وجهه بزاقا
فقال صلى الله علیه و آله: ملاته حکمة و علما
و اخیرا نیز استاد حسن احمد لطفى در کتاب شهید خالد: الحسین بن على، ذیل حدیث را طبق روایت طبرى آورده است، و نیز توفیق الحکیم در کتاب محمد ذیلش را طبق طبرى آورده است، و شاعر الغدیر عبدالمسیح انطاکى مصرى ذیل حدیث را طبق روایت طبرى آورده، و یک قصیده غرائى در این باره سروده است
ابو جعفر اسکافى گوید: (پس از آنکه این حدیث را مفصلا ذکر کرده است) آیا طفلى را تکلیف به طبخ طعام مىکنند، و او را مامور دعوت کردن قوم و عشیره مىنمایند؟، و آیا امین سر نبوت مىگردد کودک پنجساله یا هفتساله؟، و آیا غیر از عاقل با فهم را ممکنست در زمره پیرمردان و صاحب اعتباران در مجلسى گردآورد؟و آیا ممکنست که رسول خدا صلى الله علیه و آله دستش را در دست او بگذارد، و با او عقد و پیوند برادرى ببندد و او را وصى و جانشین خود قرار دهد، مگر آنکه او اهلیتآن را داشته باشد؟و در واقع بحد تکلیف بالغ شده باشد، و لیاقتحمل ولایت الهیه و عداوت دشمنان خدا را داشته باشد.
چرا این طفل با هم طرازان و هم سنان خود انس نگرفت؟و چرا به طبقه آنان نپیوست؟چرا پس از اسلامش نیز با کودکان در جایگاه بازى به بازى کردن دیده نشد؟در حالیکه مانند آنان و هم طبقه با آنها بود؟چرا در یک ساعت از ساعات خود با آنها مشاهده نشد، تا آنکه گفته شود لازمه کودکى او را لحظهاى فرا گرفت، و خاطره از دنیا و حداثتسن و هواى کودکى او را به حضور آنان کشانید و در حال و کیفیت آنان وارد ساخت؟
بلکه ما على را ندیدیم الا آنکه پافشارى و ثبات قدم در اسلامش بخرج داد و در امر خود مجد و مصمم بود، و با کردار خود گفتار خود را محقق مىداشت، اسلام او عفاف و زهد او را صحه گذارد و تصدیق نمود و به رسول خدا از میان جمیع همطرازان خود پیوست.
على امین و الیف رسول خدا بود، در دنیاى خود و آخرت خود، على شهوت را منکوب نمود و خواطر خود را در خود جمع نمود، و بر این امر بسیار شکیبائى و ایستادگى نمود، چون امید لقاء خدا و نجات عاقبت و ثواب آخرت را داشت
و نیز از عباد بن عبد الله به اسناد خود روایت کند قال: سمعت علیا یقول: انا عبد الله و اخو رسوله و انا الصدیق الاکبر لا یقولها بعدى الا کاذب مفتر صلیت مع رسول الله قبل الناس بسبع سنین
مىگوید: شنیدم که على مىفرمود: من بنده خدا، و برادر رسول خدا، و صدیق اکبر هستم، هر کس این لقب را بعد از من بخود نسبت دهد دروغگو و افترا زننده است، با رسول خدا قبل از مردم هفتسال نماز گزاردم.
ابن صباغ مالکى و محمد بن طلحه شافعى گویند و کان رسول الله صلى الله علیه و سلم قبل بدو امره اذا اراد الصلوة خرج الى شعاب مکة مستخفیا و اخرج علیا معه، فیصلیان ما شاء الله فاذا قضیا رجعا الى مکانهما
حضرت رسول الله صلى الله علیه و آله عادتشان قبل از ظهور امر اسلام این بود که چون اراده نماز مىکرد، به بعضى از درههاى مکه خارج شده و در خفیه نماز مىگزارد، وعلى را نیز با خود مىبرد، و آن دو نفر آنقدر که خدا مىخواستت نماز مىگزاردند، و سپس به مکان خود مراجعت مىنمودند.
طبرى با اسناد خود روایت کند از یحیى بن عفیف کندى (عفیف کندى برادر اشعث بن قیس کندى است که با عباس بن عبدالمطلب رفاقت داشته و براى خرید و فروش که به مکه مىآمد در منزل عباس سکنى مىنموده است)
او مىگوید در زمان جاهلیت به مکه درآمدم، و در خانه عباس بن عبدالمطلب وارد شدم، چون آفتاب طلوع نمود و مانند حلقه بر فراز آسمان قرار گرفت، و من مشغول نگاه کردن به کعبه بودم، دیدم جوانى آمد و چشمى به آسمان انداخته و سپس رو به کعبه ایستاد، و بلادرنگ طفلى آمد و در طرف راست او ایستاد، و چیزى طول نکشید که زنى آمد و در پشت سر آن دو ایستاد، آن جوان خم شد و رکوع کرد، طفل و زن هم رکوع کردند، جوان بلند شد از رکوع، طفل و زن هم بلند شدند، جوان خود را به سجده انداخت، آن دو نیز به سجده رفتند، من گفتم:اى عباس امر بسیار بزرگى است.
عباس گفت: امر بسیار بزرگیست، آیا میدانى او کیست؟
گفتم نه،
گفت: او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب فرزند برادر من است.
آیا مىدانى آن طفل که با اوست کیست؟گفتم نه.
گفت: او على بن ابیطالب بن عبدالمطلب فرزند برادر من است.
آیا مىدانى این زنى که در عقب آن دو ایستاده کیست؟
گفتم نه.
گفت: او خدیجه دختر خویلد زوجه محمد، برادرزاده من است;و این مرد بمن خبر داده است که پروردگار تو پروردگار آسمانست، و آن پروردگار آنها را به این فعل با کیفیتى که دیدى امر کرده است، و سوگند بخدا من در تمام روى زمین غیر از این سه نفر احدى را بر این دین نمىشناسم
بارى پیغمبر و امیرالمؤمنین و خدیجه سالیانى چند به نماز و عبادت خدا مشغول بودند، و احدى از مردم مکه ایمان نیاورده و از رسالت آن حضرت خبر نداشتند، تا آنکه آیه انذار از طرف خدا بر آن حضرت نازل گشت.
«و انذر عشیرتک الاقربین و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین-فان عصوک فقل انى برى مما تعملون-و توکل على العزیز الرحیم-الذى یریک حین تقوم-و تقلبک فى الساجدین-انه هو السمیع العلیم»
اى پیمبر!اقوام نزدیکتر خود را از عذاب خدا بترسان، و بالهاى رحمتخود را براى مؤمنینى که از تو پیروى مىکنند پائین آور، پس اگر مخالفت کردند بگو من از کردار شما بیزارم، و توکل بر خداوند عزیز و رحیم بنما، آن خدائى که تو را در هنگام قیام به نماز مىبیند و از حالات تو در سجده اطلاع دارد فقط و فقط آن خدا شنوا و داناست.
حضرت رسول الله اقوام و عشیره خود را دعوت نمودند و به آنها نبوت خود را اعلام نمودند طبق حدیثى که وارد شده و در نزد مورخین و محدثین از بزرگان اسلام بحدیث عشیره معروفست.
علامه امینى گوید: این حدیث را بسیارى از ائمه و حفاظ حدیث از فریقین روایت کردهاند، و در صحاح و مسانید خود درج نمودهاند، و افراد دیگرى از بزرگان حفاظه و ائمه حدیث از افرادیکه بقول و کلام آنها در اسلام اعتناء بسیارى است، آن حدیث را ملاحظه نموده و بدون هیچگونه ایراد یا توقفى در صحتسند آن تلقى بقبول کردهاند، و نیز بزرگان از مورخین امت اسلام و غیر اسلام آن حدیث را صحیح و قبول دانسته و در صحیفه تاریخ جزء مسلمات ذکر نمودهاند، و شعراء اسلام و غیر اسلام منظوما آن حدیث را در سلک شعر در آورده، و در شعر ناشى صغیر متوفى 365 قمریه خواهى یافت
ما عین آن حدیث را اولا از تاریخ طبرى نقل مىکنیم، و سپس در اطراف آن به بحث مىپردازیم.
طبرى از ابن حمید، از سلمه از ابن اسحق، از عبدالغفار بن قاسم، از منهال بن عمرو، از عبدالله بن حارث بن نوفل بن عبدالمطلب، از عبدالله بن عباس، از على بن ابیطالب روایت مىکند، که فرمود:
چون آیه انذار بر رسول خدا صلى الله علیه و آله وارد شد: «و انذر عشیرتک الاقربین»، رسول الله صلى الله علیه و آله مرا خواندند و گفتند: یا على: خداى من مرا امر نمود که نزدیکترین عشیره و اقوام خود را انذار کن، این امر بر من گران آمد، چون مىدانستم که به مجرد آنکه به این امر لب بگشایم، از آنها امور ناگوارى سر خواهد زد، بنابراین سکوت اختیار کردم تا آنکه جبرائیل آمد گفت:اى محمد!اگر ماموریت خود را انجام ندهى، پروردگارت تو را عذاب مىکند.
بنابراین یک صاع (که تقریبا یک من غذاست) براى ما طبخ کن، و در آن ران گوسفندى قرار ده، و یک قدح نیز از شیر فراهم نما، و سپس تمام فرزندان عبدالمطلب را در نزد من حاضر کن، تا با آنها سخن گویم و آنچه بدان ماموریت دارم به آنها ابلاغ کنم.
على گوید آنچه را که رسول خدا به من امر نمود انجام دادم، و بنى عبدالمطلب را به خانه پیغمبر دعوت نمودم و در آن هنگام آنان چهل نفر بودند یا یکى بیشتر و یا یکى کمتر، در میان آنان عموهاى آن حضرت ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب بودند.
چون همه آنها در نزد آن حضرت گرد آمدند حضرت غذائى را که پخته بودم طلب کردند من آن را آوردم چون در مقابل آن حضرت گذاردم، رسول الله صلى الله علیه و آله پارهاى از گوشت را با دستخود برداشته و با دندانهاى خود پاره پاره نمودند، و آن قطعات را دورادور آن ظرف بزرگ چیدند، سپس فرمودند به آن جماعت: شروع کنید بسم الله!
آنها همه خوردند و سیر شدند بطوریکه دیگر حاجتبه طعام نداشتند، و سوگند به خداوندیکه جان على در دست اوست آن غذائى که من در مجلس آوردم خوراک یک نفر از آنها بود، سپس حضرت فرمودند: این جماعت را سیراب کن!
من آن قدح شیر را آوردم و همه خوردند، و سیراب شدند، و سوگند به خدا که آن قدح مقدار نوشیدنى یک تن از آنان بود.
در این حال چون رسول الله صلى الله علیه و آله اراده سخن کردند، ابولهب در کلام پیشى گرفت و گفت: این صاحب شما از دیر زمانى پیش، شما را سحر مىنمود، رسول الله با آنها به هیچ سخن لب نگشود.
فرداى آن روز فرمود:اى على!این مرد در کلام من پیشى گرفتبه سخنىاز خود که شنیدى، و بنابراین این قوم قبل از آنکه من سخن گویم متفرق شدند، مانند همان غذائیرا که دیروز آماده نمودى امروز نیز تهیه بنما، و این قوم را در نزد من گرد آور.
فاطمه سلام الله علیها گفت: خدا براى من کافى است و او بهترین وکیل است ابن ابى الحدید گوید: و قد روى عنه علیه السلام ان فاطمة علیها السلام حرضته یوما على النهوض و الوثوب، فسمع، صوت المؤذن: اشهد ان محمدا رسول الله.
فقال لها: ایسرک زوال هذا النداء من الارض؟
قالت: لا.
قال: فانه ما اقول لک از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت است که فرمود:
روزى فاطمه علیها سلام او را بر قیام و اقدام و نهضت تحریض و ترغیب مىنمود، ناگاه شنید که مؤذن مىگوید: اشهد ان محمدا رسول الله.
امیرالمؤمنین به او گفت:اى فاطمه!دوست دارى که این ندا و دعوت از روى زمین برچیده گردد؟
گفت: نه
حضرت فرمود: این همانست که من بتو گفته ام.
قال الله الحکیم فى کتابه الکریم:
«و لو لا فضل الله علیک و رحمته لهمت طائفة منهم ان یضلوک و ما یضلون الا انفسهم و ما یضرونک من شیئى و انزل الله علیک الکتاب و الحکمة و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله علیک عظیما»
قوه عصمت در معصومین در همه حال حاکم بر وجود آنان است
قوه عصمت در انبیاء و ائمه علیهم السلام یک موهبت الهى است، و نوعى از معرفت و حالت قلبى آنان است که مانند سایر علوم بشرى نیست و هیچگاه مغلوب و مقهور قواى شعوریه و احساسات نخواهد شد.
و در هیچ وقتحتى یک لحظه در بیدارى و در خواب در حال یسر و عسر و در مواقع رخاء و شدت، مقهور و منکوب واردات طبیعیه و خیالات خسیسه مادیه نشده، پیوسته چون خورشیدى درخشان در دل تابش نموده، و نقاط سیاه و تاریک را از روزنه و زاویههاى دل بیرون کرده است.
این نوع علم نه تنها خود مغلوب قواى شعوریه نمىگردد، و منکوب طغیان احساسات نمىشود، بلکه تمام قوا و احساسات را در زیر سیطره و مهمیز خود در آورده، و آنها را استخدام نموده، از آن بنفع مصالح خویش کار مىکشد، و به امر وفرمان خود دنبال ماموریت مىفرستد، آنها هیچ قدرت تخطى و تجاوز را ندارند.
و بنابراین، این قوه علم و نور تابان، پیوسته صاحب خود را از ضلالت و معصیت و خطا مصون مىدارد.
در روایات وارد است که در پیمبران و ائمه روحى است بنام روح القدس که آنها را در مقام منیع انسانیت محفوظ نموده، و از هر لغزش و گناه و اشتباهى محفوظ نگاه مىدارد.
در این آیه مبارکه خداوند خطاب به پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نمود که:
اگر فضل و رحمتخدا شامل حال تو نبود، طایفهاى از منافقین مدینه اهتمام نموده که تو را در فکر و نوع تشخیص خودت گمراه کنند، و لیکن آنها با این عمل نه تنها نمىتوانند به تو ضررى برسانند، و تو را از فکر و اراده تو برگردانند، بلکه خود را گمراه نمودهاند، چون خداوند بر تو کتاب و حکمت را فرو فرستاد، و از دانشهائى که قبل از این نداشتى تو را تعلیم نموده است، و فضل خدا بر تو بزرگ است.
در این آیه مبارکه منظور از کتاب، وحى است که توسط جبرائیل بر قلب پیغمبر راجع بقوانین شریعت فرستاده مىشود، و مراد از حکمت، علم به معارف کلیه و اسرار الهیه، و مراد از دانشهائى را که تعلیم کرده است، سایر علوم از ادراکات جزئیه و تشخیص مطالب حقه است.
و چون جمله و انزل الله علیک الکتاب یا حالیه است و یا بمنزله تعلیل براى جمله سابقه مىباشد لذا استفاده مىشود که علت عدم تاثیر کلام منافقین در تو، همانا آن ملکه قلبى است که با آن قادر بر تلقى وحى توسط جبرائیل امین نسبت به احکام و قوانین شریعت و نسبتبه معارف الهیه مىباشى و همچنین قادر بر تلقى الهامات نسبتبه اطلاع بر اسرار و مغیبات، و روشن شدن واقعیت امور، و جدا ساختن بین حق و باطل هستى.
بنابراین از این آیه بخوبى استفاده مىشود که علت عدم گمراهى و ضلال پیمبر، حتى در بعضى از امور جزئیه مستند به آن علم خاصى است که خداوند عنایت فرموده، و به وسیله آن تلقى وحى مىنماید، و آن علم خاص که در روایات بنام روح القدس تعبیر شده است پیغمبران را در مصونیت از گناه و خطا در هر مرحله از تشخیص نگاه مىدارد. یکى دیگر از استدلالات بر عصمت انبیاء ضم دو آیه از آیات قرآن است، اول گفتار خدایتعالى: «و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا»
استدلال دیگر از قرآن بر عصمت انبیاء
و کسانیکه خدا و رسول خدا را اطاعت کنند، آنها با زمره افرادیکه خدا به آنها نعمت داده از پیمبران و صدیقین و شهدا و صالحین بوده، و آنان بسیار رفقاى خوبى براى اینان خواهند. دوم گفتار خدای تعالى:
«اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین»
خداوندا ما را براه راست راهنمائى نما، راه آن کسانیکه به آنها نعمت دادى نه راه آنان که بر آنها غضب نمودى، و گمراه شدند.
از آیه اول استفاده مىشود که خدا به انبیاء و شهداء و صدیقین و صالحین نعمت داده است، و از آیه دوم استفاده مىشود که کسانى را که خدا به آنها نعمت داده است ضال و گمراه نخواهند بود.
بنابراین انبیاء و شهداء و صدیقین و صالحین گمراه نخواهند بود، و چون هر معصیت و گناهى ضلال است لذا از آنها گناه و معصیت سر نمىزند.
یعنى شان و مقام آنها طورى است که داراى ملکه حافظه از معصیت و گناهند و این معنى عصمت از گناه است، و نیز چون اشتباه در تلقى احکام و وحى الهى و در معارف کلیه الهیه، و در تشخیص امور جزئیه و اشتباه در تبلیغ نیز ضلال است، لذا آنها در هیچ مرحله از این مراحل دچار خبط و اشتباه نمىگردند، و روى این بیان عصمت آنها نیز، در دو مرحله تلقى وحى و معارف الهیه و مرحله تبلیغ و ترویج خواهد بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام حائز مقام عصمتند
امیرالمؤمنین علیه السلام از طرف خدا داراى مقام عصمت بوده و وصى و وارث و خلیفه رسول خدا، و اولین کسى است که بهرسول خدا ایمان آورده، و با او نماز گذارده است.
طبرى با اسناد خود از ابن عباس روایت مىکند قال اول من صلى على اولین کسیکه نماز خواند على بود.
و نیز از زید بن ارقم حدیث کند قال: اول من اسلم مع رسول الله صلى الله علیه و آله على بن ابیطالب علیه السلام
زید بن ارقم گوید: اولین کسیکه برسول خدا اسلام آورد على ابن ابیطالب علیه السلام بود.
و نیز از زید بن ارقم روایت کند که او گفت: اول رجل صلى مع رسول الله صلى الله علیه و آله على ابن ابیطالب
اولین مردیکه با رسول خدا نماز گذارد على بن ابیطالب بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه ضمن خطبه قاصعه شرح حالات دوران کودکى خود را در صحبت رسول خدا ذکر مىکنند:
و قد علمتم موضعى من رسول الله صلى الله علیه و آله بالقرابة القریبة و المنزلة الخصیصة و ضعنى فى حجره و انا ولد و یضمنى الى صدره، و یکنفنى الى فراشه و یمسنى جسده، و یشمنى عرفه و کان یمضغ الطعام ثم یلقمنیه و ما وجد لى کذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل. و لقد قرن الله به صلى الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته، یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره، و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه، یرفع لى فى کل یوم من اخلاقه علما و یامرنى بالاقتداء به.
و لقد کان یجاور فی کل سنة بحراء، فاراه و لا یراه غیرى، و لم یجتمع بیت واحد یومئذ فى الاسلام، غیر رسول الله صلى الله و آله و خدیجة، و انا ثالثهما، ارى نور الوحى و الرسالة و اشم ریح النبوة و لقد سمعت رنة الشیطان حین نزل الوحى علیه صلى الله علیه و آله فقلت یا رسول الله: ما هذه الرنة؟
فقال: هذا الشیطان ایس من عبادته، انک تسمع ما اسمع و ترى ما ارى، الا انک لست بنبى و لکنک وزیر و انک لعلى خیر
مىفرماید:اى مردم شما موقعیت و منزلت مرا نسبتبه رسول خدا مىدانید، که تا چه اندازه رحم نزدیک آن حضرت بوده ام، و داراى محل و منزلتى مخصوص بوده ام.
من کودکى صغیر بودم که رسول خدا مرا در دامان خود مىنشانید، و به سینه خود مىچسبانید، و مرا در فراش خود به آغوش خود مىگرفت، بدن خود را به من مىسود، و بوى پاکیزه و لطیف خود را بمن مىبویانید، و چه بسا غذا را مىجوید و سپس از آن بمن لقمه مىداد، و در تمام این مدت از من حتى یک دروغ در گفتارم و یک خطا و گناهى در کردارم نیافت.
و از روزى که آنحضرت را از شیر بازگرفتند، خداوند بزرگترین ملکى از فرشتگان خود را با او ملازم نمود، که طریق اخلاق پسندیده و صفات عالیه انسانى و امور محسنه خلقهاى عالم را در شب و روز به او بیآموزد.
و اما من پیوسته مانند بچه شترى که از هر طرف بدنبال مادرش میدوید، دائما بدنبال او حرکت مىکردم، و از او پیروى مىنمودم، و آنحضرت هر روز براى من از اخلاق حمیده خود نشانهاى را ظاهر مىنمود، و مرا به پیروى و متابعت از آن اخلاق امر مىفرمود. عادت آنحضرت چنان بود که در هر سال در کوه حراء مجاورت مینمود، فقط من او را مىدیدم، و کسى دیگر غیر از من او را نمىدید، و در تمام جهان اسلام در آنروز خانهاى نبود که در آن مسلمانى باشد غیر از رسول خدا و خدیجه، و من سومى آنها بودم.
من نور وحى و رسالت را مىدیدم، و بوى نبوت را استشمام مىکردم و حقا مىگویم که ناله شیطان را در حین نزول وحى بر رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم، عرض کردم:اى پیغمبر خدا این چه نالهاى است؟
فرمود: این شیطان است از اینکه بنى آدم او را عبادت کنند مایوس شده، تو مىشنوى آنچه را که من مىشنوم، و مىبینى آنچه را که من مىبینم، مگر آنکه تو پیغمبر نیستى، و لکن تو وزیر منى و بر خیرخواهى بود.
عجیب است با این مقام و منزلت و سفارشهائی که رسول خدا نموده، و او را وصى و وزیر و ولى مؤمنین و خلیفه خود قرار دادند، هنوز جسد مطهر پیغمبر دفن نشده بود که در سقیفه بنى ساعده اجتماع کردند، و کردند آنچه کردند.
گذشته از بردن خلافت، از یک باغستان حضرت صدیقه دختر رسول خدا دستبرنداشتند، و نحله رسول خدا را برده، و دختر رسول الله را دل شکسته نمودند.
اعتراض حضرت فاطمه سلام الله علیها به سکوت امیر المؤمنین و پاسخ آن حضرت
پس از آنکه فاطمه براى اثبات حق خود به مسجد رفت، و با ابوبکر به محاجه پرداخت ابن شهرآشوب مىگوید: چون فاطمه از مسجد به منزل مراجعت کرد، و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در منزل انتظار بازگشت او را داشتند، در این حال رو به آن حضرت نموده و گفت: یا بن ابیطالب!اشتملتشملة الجنین، و قعدت حجرة الظنین، نقضت قادمة الاجدل فخاتک ریش الاعزل.
هذا ابن ابى قحافة، قد ابتزنى نحیلة ابى، و بلیغة ابنى
و الله لقد جد فى ظلامتى، و الد فى خصامى، حتى منعتنى القیلة نصرها، و المهاجرة وصلها، و غضت الجماعة دونى طرفها، فلا مانع و لا دافع.
خرجت و الله کاظمة، و عدت راغمة.
اضرعتخدک یوم اضعتحدک، افترست الذئاب و افترسک الذباب، ما کففت قائلا، و لا اغنیتباطلا، و لا خیار لى لیتنى مت قبل ذلتى، و توفیت دون هینتى. عذیرى و الله فیک حامیا، و منک داعیا، ویلاى فى کل شارق، مات العمد و وهن العضد
شکواى الى ربى و عدواى الى ابى .
اللهم انت اشد قوة و احد باسا و تنکیلا
اى پسر ابوطالب!مانند بچه در شکم مادر، دست و پاى خود را در خود جمع کردهاى!و مانند شخص متهم در گوشه غرفه نشستهاى!شاه بال خودت را که همچون بالهاى قوى باز شکارى بود شکستى!در نتیجه پرهاى نرمى که براى تو ماند، بتو وفا نکرد و کارگر نشد، و همچون مرغ بىبال و پرى که مورد هجوم پرندگان قوى واقع شود گرفتار شدى!
اینکه این پسر ابى قحافه، عطیه پدر مرا از من بقهر و غلبه ربوده، و معاش مختصر فرزند مرا گرفته است.
سوگند بخدا که در ستم با من بنهایت رسیده، و در دشمنى با من پافشارى کرده، تا بسر حدیکه اولاد قیلة که انصار اوس و خزرجند، از یارى من دریغ نمودند، و مهاجرین از اهتمام و رسیدگى بکار من خوددارى کردند، و جماعت مسلمانان به بىاعتنائى از من، از این جنایات چشم پوشیدند، نه کسى است که او را ممانعت کند، و نه کسیکه او را از ستم با من باز دارد.
سوگند بخدا که من با نهایت فرو بردن خشم خود به مسجد رهسپار شدم ولى پژمرده و افسرده بازگشتم.
چهره خود را بذلت و خوارى سپردى، آنروز که خود را از مقام و مرتبه خود ساقط کردى!گرگان درنده را شکار مىنمودى، و اینک مگسها تو را شکار خود نمودند هیچ گویندهاى را از کلام نارواى خود بازنداشتى!و هیچ باطلى را دور ننمودى!
و اختیارى براى من نیست، و ایکاش قبل از آنکه پرده ذلت مرا فرا گیرد، در کام مرگ فرو رفته بودم و پیش از این پستى و حقارت مرده بودم.
سوگند بخدا که بازخواست کننده من، در کار تو خداست که مرا حمایت مىکند و از تو پرسش مىنماید،اى واى بر من، از این حوادث ناگوار که وارد شده است. محل اعتماد و اتکاى من از دنیا رخت بربست، و بازوى من سستشد، شکایت من بسوى پروردگار است، و مخاصمه از ظلم و ستمى که بر من وارد شده استبسوى پدرم.
بار پروردگار من!قوه تو شدیدتر، و شدت انتقام تو تیزتر و برندهتر است.
امیرالمؤمنین علیه السلام بفاطمه علیها السلام پاسخ داد:
لا ویل لک!بل الویل لشانئک، نهنهى عن عربک!یا بنت الصفوة، و بقیة النبوة.
ما ونیت فى دینى، و لا اخطاءت مقدورى فان کنت تریدین البلغة فرزقک مضمون و کفیلک مامون و ما اَعَدَّ لک خیر مما قطع عنک، فاحتسبى!فقالت: حسبى الله و نعم الوکیل
ویل و واى براى تو مباد، بلکه براى دشمنان تو باد!مرا از اینگونه خطاب بازداراى دختر برگزیده مخلوقات، واى یادگار مقام نبوت.
من در کار خود سستى نکردهام، و از آنچه در توان و نیروى من بود کوتاهى نورزیدم
اگر تو معاشى و روزى مىخواهى؟بدان که خداوند ضامن و کفیل است، و آنچه را براى تو مهیا نموده بهتر است از آنچه از دست تو رفته است!خدا را کافى بدان و بدو پناه بر!
ثعالبى در تفسیر آیه مبارکه: «و السابقون السابقون اولئک المقربون» گوید که او اولین ایمان آورنده به رسول خداست، و اینمطلب را قول ابن عباس و جابر بن عبدالله انصارى و زید بن ارقم و محمد بن المنکدر و ربیعة الراى مىداند. و خود آنحضرت این معنى را در ابیاتى که بعد از مدتى مدید سرودهاند و راویان ثقه و مطمئن و ثبت از آنحضرت نقل کردهاند مىفرماید:
محمد النبى اخى و صنوى و حمزة سید الشهداء عمى
و جعفر الذى یضحى و یمسى یطیر مع الملئکة ابن امى
و بنت محمد سکنى و عرسى منوط لحمها بدمى و لحمى
و سبطا احمد ولداى منها فایکم له سهم کسهمى
سبقتکم الى الاسلام طرا غلاما ما بلغت اوان حلمى
و اوجب لى ولایته علیکم رسول الله یوم غدیر خم
فویل ثم ویل ثم ویل لمن یلقى الاله غدا بظلمى
محمد رسول خدا برادر من، و شاخه روئیده از اصل و ریشهاى است که من نیز شاخه دیگر آن هستم، و حمزه سید الشهداء عموى من است.
و جعفریکه روزها و شبها در بهشتبرین با ملائکه رحمتبپرواز در مىآید، فرزند مادر من است
و دختر محمد، آرام دل و تسکین خاطر و زوجه من است، که گوشت او با خون و گوشت من بستگى پیدا نموده است.
و دو سبط رسول خدا، احمد، دو فرزند من هستند، پس کدام یک از شما مانند من سهمیه و بهرهاى دارد.
من از تمام شما زودتر به اسلام سبقت گرفتم، در وقتیکه طفل بودم، و هنوز زمان احتلام من نرسیده بود.
و واجب کرد رسول خدا در روز عید غدیر خم سرپرستى و زعامتشما را براى من.
پس واى، پس واى، سپس واى بر آن کسانیکه در فرداى قیامتبا ظلم و ستمى که بمن روا داشتهاند، خدا را ملاقات کنند.
(عجیب که این دو عالم سنى مذهب چگونه اولا بطور یقین این اشعار را از آنحضرت میدانند، و معترف و مقر بدوزخى بودن ستمکاران به آن حضرت بنا بفرموده آنحضرت خواهند بود)
نسبت امیر المؤمنین به پیامبر اکرم
و نقل شده است از جابر بن عبدالله انصارى که گفت: شنیدم على بن ابیطالب در حضور رسول خدا اشعارى انشاء مىکرد و حضرت رسول مىشنیدند:
انا اخو المصطفى لا شک فى نسبى به ربیت و سبطاه هما ولدى
جدى و جد رسول الله منفرد و فاطم زوجتى لا قول ذى فند
صدقته و جمیع الناس فى بهم من الضلالة و الاشراک و النکر
من برادر رسول خدا مصطفى هستم، که هیچ شکى در نسب من نیست، در دست آنحضرت تربیتیافتم، و دو سبط آنحضرت دو فرزند من هستند.
جد من و جد رسول خدا واحد است، و فاطمه دختر رسول خدا زوجه من است، و این گفتار جزاف و کلام خالى از شعور و ادراک نیست.
من به پیغمبر ایمان آوردم و تصدیق او را نمودم، در وقتیکه جمیع مردم در ضلالت و شرک و عسرت، متحیر و سرگردان بودند.
قال: فتبسم رسول الله و قال: صدقت یا على.
جابر مىگوید رسول خدا تبسمى نمودند، و فرمودنداى على!راست گفتى.
استفاده عصمت مقربان خدا از مجموع سه آیه قرآن
در سوره انعام خداوند پس از آنکه هفده تن از پیغمبران را در چند آیه متصل بهم یاد مىکند از نوح، و ابراهیم، و لوط، و اسحق، و یعقوب، و اسمعیل و الیسع و موسى، و هرون، و عیسى، و یحیى، و داود، و سلیمان، و ذکریا، و ایوب، و یونس، و الیاس، و از آنها تمجید نموده، و حتى از بعضى پدران و برادران و ذریه آنها تحسین نموده و آنها را بندگان پسندیده و راه یافته معرفى فرموده است;سپس مىگوید:
«ذلک هدى الله یهدى به من یشاء من عباده»
هدایت خدا به آنها رسیده آن نوع هدایتى که خداوند بندگان خاص خود را که بخواهد، به آن هدایت و رهبرى مىفرماید، و پس از یک آیه مىفرماید:
«اولئک الذین هدى الله فبهداهم اقتده»
اینان افرادى هستند که خداوند هدایتشان نموده، تو نیز از هدایت آنان پیروى کن. از این دو آیه استفاده مىشود که به پیغمبران هدایتخدا رسیده است، و از طرفى میفرماید:
«و من یضلل الله فماله من هاد و من یهدى الله فماله من مضل»
و کسى را که خداوند اضلال کند، و جلوى فیض و رحمت را بر او به بندد، هیچ راهنمائى نخواهد داشت، و کسى را که خداوند هدایت کند، هیچ گمراه کنندهاى براى او نخواهد بود و مىفرماید:
«من یهد الله فهو المهتد»
کسى را که خدا هدایت کند، اوست راه یافته و از این دو آیه استفادهمىشود که افرادى را که خداوند هدایت کند آنان راه یافته بوده و هیچ القاء شیطانى از تسویلات جن و انس در آنها اثرى نمىگذارد و اگر تمام عالم جمع شوند نمىتوانند آنان را از راه بیراه نموده و گمراه کنند، و در اراده و علوم و اختیار آنان تصرفى نموده و آنان را متزلزل نمایند.
و از طرف دیگر مىفرماید:
«الم اعهد الیکم یا بنى آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونى هذا صراط مستقیم و لقد اضل منکم جبلا کثیرا افلم تکونوا تعقلون»
اى فرزندان آدم!آیا من با شما پیمان نبستم که عبادت شیطان را ننموده از او پیروى نکنید او دشمن آشکار شماست و مرا عبادت کنید و از من پیروى نمائید که اینست راه مستقیم؟
و بدرستیکه شیطان افراد بسیار و طوائف فراوانى را گمراه نموده آیا شما تعقل نمىکنید؟
در این آیه پیروى از شیطان را گمراهى و اضلال تعبیر نموده است.
بنابراین بمقتضاى آیات سابق الذکر پیغمبران را خدا هدایت نموده و کسى را که خدا هدایت کند براى او گمراهکنندهاى نخواهد بود.
و گمراهى به مفاد این آیه عبارت است از پیروى شیطان،و معصیت و گناه و توجه بغیر حق،و متاثر شدن از القاآت نفس اماره،و چون پیمبران را مضلى نیست بنابراین براى آنان القاآت شیطانیه و تسویلات نفسیه و معصیت و گناه نیست،و این است معنى عصمت.
بنابراین از اجتماع این سه دسته از آیات قرآن بطور وضوح عصمت راه یافتگان بهدایتخدا ثابت و مبرهن گردید،و الحمدلله.
عصمت امیر المؤمنین علیه السلام
این استدلال راجع بعموم مقربان خداست ولى امیرالمؤمنین علیه السلام که یعسوب الدین و ولى المؤمنین و قائد الغر المحجلین استبنحو اولى و اتم دلالتبر عصمت آنحضرت دارد.
آنحضرت از کودکى در دامان حضرت رسول اکرم پرورش یافت،و در تحت تعلیم و تربیت رسول خدا بود. محمد بن طلحه شافعى مذهب متوفى بسال 654 هجری و ابن صباغ مالکى مذهب متوفى بسال 855 هجری مىگویند: که چون امیرالمؤمنین علیه السلام بسن تمیز رسیدند در مکه قحطى و غلاى بسیار سختى پدید آمد، بطورى که صاحبان عیال را از پاى در آورد، و ثروتمندان را نیز تهى دستساخت ابوطالب که بزرگ قریش بود و داراى عائله فراوان، نیز تهیدست شد، روزى رسول خدا نزد عباس که در آن هنگام ثروتمندترین از بنى هاشم بود آمده فرمودند:اى عم از وضع قحط و غلاى مکه باخبرى و ابوطالب داراى عائلهاى سنگین استبیا برویم قدرى از عائله او را با خود بمنزل آوریم و خود متفکل امور آنان گردیم تا بر او تخفیفى حاصل شود.
عباس قبول نمود، هر دو بخانه ابوطالب آمدند و گفتند: آمده ایم که تا قدرى از امور تو را متکفل گردیم، تا آنکه این قحط از مکه رختبربندد ابوطالب گفت: دو پسر بزرگ مرا، طالب و عقیل را براى من بگذارید و دیگر اختیار با شماست.
عباس، جعفر را برداشت و حضرت رسول الله، على را برداشته هر یک بخانه خود رفتند و پیوسته على در خانه آنحضرت و در تحت تربیت آنحضرت بود. تا زمانیکه خداوند آنحضرت را به رسالتبرانگیخت، در اینحال نیز على متابعت نموده ایمان آورده و تصدیق رسالت نمود، و سن آنحضرت در آنوقتسیزده سال بود و بعضى گفتهاند کمتر بوده، و بعضى گفتهاند بیشتر بوده، لکن اشهر و اکثر اقوال آنست که آن حضرت هنوز بحد علم و بلوغ نرسیده بودند، و آنحضرت اولین کسى است که از مردان بر رسول خدا ایمان آورده است.
چه بسا از بسیارى از دانشمندان و اهل بصیرت در مواقع خاص، هنگام بحث و مغلوبیت کلمه زشتى سر مىزند، و یا براى منکوب نمودن خصم و غلبه بر او در مقام مناظره و مجادله جملهاى ادا مىشود که ناپسند بوده، و پس از آن نادم و پشیمانمىشود، و با خود مىگوید: من که داراى ملکه عفتبودم، من که با خود قرارداد کرده بودم که دروغ یا غیبتیا سب و شتم، یا کلمهاى که لالتبر عیب و نقص رقیب کند، سر نزند، چه شد که بدون تامل و عاقبتاندیشى چنین کلمهاى را ادا کردم؟و پرده عفت لسان خود را دریدم؟
تمام اینها و اشباه و نظایر اینها بعلت همان وجود صفت رذیله در دل، و مقید شدن آن بتقیید عقل و حفظ مصالح خارجى است، که دائما در کمین نشسته، تا در موقع مناسب شکار خود را بگیرد و بکام خود برسد.
و همانطور که ذکر شد در تمام افراد بدون استثناء این بروزات و ظهورات، گاه گاه و احیانا مشاهده مىشود.
دانشمند شهیر و فیلسوف شرق بوعلى سینا با آنکه مىگوید من تمام طب را براى تو بدو جمله خلاصه مىکنم:
اسمع جمیع وصیتى فاعمل بها فالطب مجموع بنظم کلامى
اقلل جماعک ما استطعت فانه ماء الحیاة تصب فى الارحام
اجعل غذائک کل یوم مرة و احذر طعاما قبل هضم طعام
اولا جماع و آمیزش را تا توانى کم کن، زیرا آنچه در رحم زنان مىریزد آب حیات است که هر چه بیشتر ریخته گردد از حیات تو بیشتر کم مىکند.
ثانیا غذا خوردن خود را در هر روز یکبار قرار بده، و از خوردن غذا قبل از آنکه غذاى سابق هضم شود پرهیز کن.
گویند که از او سئوال کردند با آنکه خود شما بمضار آمیزش زیاده از حد اعتدال و نیاز، آشنائى و اطلاع دارید!پس چرا خود شما در این عمل زیادهروى و افراط مىکنید؟
در پاسخ گفت: من از کیفیت عمر خود مىخواهم بهره مند شوم نه از کمیت آن.
بسیارى از اطباء از مضار مشروبات الکلى بخوبى اطلاع دارند، و در این زمینه نیز کنفرانس داده و خطابه خواندهاند، یا مقاله و کتابى نوشته، ولى در عین حال خود مبتلى باین عمل شیطانى هستند. بارى اگر انسان به این حد از علم و تقوى قانع شود که بعلت ملاحظه مصالح خارجى از جنایت و جریمه خوددارى کند، و نتواند اصل ماده فساد را در خود نابود کند، و ریشه و میکرب صفات رذیله از شره و خمودى، جبن و تهور، بخل و تبذیر و نظائر آنها را بکلى از سویداى ضمیر خود ریشهکن کند، هنوز بمقام انسان واقعى نرسیده است.
مانند حیوانى که او را زنجیر نموده باشند تسلیم و مطیع است، ولى چون زنجیر را بگسلد چه کارها خواهد کرد.
اگر از دروغ، کمفروشى و ظلم و زنا و اشباه آن در بیدارى اجتناب ورزد، در حالت خواب که دیگر مصالح خارجى مورد نظر نیست، این صفات رذیله طلوع کرده، و صحنهاى را از فجایع بوجود مىآورد.
خواب زنا مىبیند، خواب سودجوئى، و شخصیت طلبى و ظلم و جنایت مىبیند، و چون از خواب بیدار شود، مسکین نیز تعجب مىکند که این خوابها با من چه مناسبت دارد، غافل از آنکه اصل و ریشه این مفاسد هنوز از دل او بیرون نرفته، بلکه موجود بوده، و خود را در زوایا و بیغوله هاى نفس مخفى نموده، تا در زمینه مساعد بروز نموده و بمقصد خود برسند.
انبیاء و ائمه علیه السلام و اولیاء مقربین درگاه حضرت احدیت این صفات رذیله و جراثیم فساد را بکلى از دلهاى خود بیرون ریخته، و تخم آن را در مزرعه دل خود محو و نابود نمودهاند، و بعلت عنایت حضرت بارى یکنوع علم و دانش به آنها داده شده است که با وجود آن علم و دانش دیگر مجالى براى این رذائل نیست.
آن نحوه از علم و بینش به یک بارقه تمام این صفات را مىسوزاند و محو و نابود مىکند، اصل و بنیاد بخل و شره و تهور را برمىاندازد که حتى در تمام طول عمر و حتى براى یکبار و حتى در عالىترین زمینه مساعد، براى آنها چنین رذیلهاى رخ نمىدهد.
چون یوسف صدیق با وجود تمام شرائط و امکانات، با وجود تمام مقتضیات، و مواجه شدن با خطراتى عظیم بعلت ترک گناه، باز هم قلب او اجازه گناه نمىدهد.
این خاصه و جوهره قلب که در چنین افراد است، دیگر نمىگذارد که حتى در خواب خواب گناه ببینند، یا در بیدارى خیال گناه را بنمایندبراى مقربان و اولیاى خدا در تمام در ازاى عمر، یک لحظه خیال گناه هم پیدا نمىشود، اگر سالیان دراز بدون عیال زیست کنند و در عالىترین درجه امکانات براى آنان حتى دور از اطلاع مردم وسائل گناه آماده گردد، ابدا خیال گناه در دل آنها خطور نمىکند، و فقط و فقط این افراد از آن کلیتبروز غرائز استثناء شدهاند و بس. آن علمى که خدا به آنها بر اثر مجاهدات نفسانیه و استقامت در راه عبودیتحق داده و بعلت نور قلب، بدین مقام رسیدهاند از سنخ علمهاى معمولى نیست، بلکه علم خاص و کیفیت مخصوصى است که در لسان قرآن مجید تعبیر به روح الله یا روح القدس شده است.
«و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا»
ما همچنین وحى کردیم بسوى تو روحى را از امر خود، که قبل از آن از حقیقت کتاب و اسرار عالم آفرینش، و از معارف الهیه علم و اطلاعى نداشتى!
ما این روح را نورى قرار داده ایم که بوسیله آن هر کدام از بندگان شایسته خود را که بخواهیم هدایت مىکنیم.
این نور همان روح خدا یا روح القدس است که در قلب انسان وارد شده، و حالت قلب را دگرگون مىکند، او را بکلى از غیر خدا منصرف و یکباره بخدا مىپیوندد، و این است مقام عصمت انبیاء و ائمه اطهار.
در اینجا باید دانست، در این مقام نه اینست که نفس بکلى نابود مىشود، بلکه منقاد صرف و مطیع محض مىگردد، و به اندازه سر سوزنى مجال تخطى و تجاوز براى او نمىماند.
روزى حضرت رسول الله صلى الله علیه و آله فرمودند: با هر یک از افراد بشر شیطانى است که او را دعوت بگناه مىکند.
عرض کردند:اى رسول خدا آیا در وجود شما هم این شیطان موجود است؟فرمود: بلى و لکن شیطانى اسلم بیدى
آرى!لکن شیطان من بدست من رام شده، و تسلیم و منقاد اوامر من گردیدهاست.
در این حال براى اولیاى خدا، این نفس بهترین سرمایه خدا، و گرامىترین موهبت الهى است، چون نفس مطمئنه گردیده، و لیاقتخطاب رجوع بحرم خدا را پیدا نموده است.