پایگاه مقاومت شهدا
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 2
کل بازدید : 29328
کل یادداشتها ها : 182

< 1 2 3 >
نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:20 ص توسط سید داود حسینی


در این حال صداى خش خشى بالاى سر آنها در آسمان پیدا شد، ابوطالب سر خود را بلند کرد، دید لوحى سبزفام است مثل زبرجد، و در او چهار سطر نوشته، با دو دست او را گرفته و او را محکم بسینه خود چسبانید در روى آن نوشته بود:

خصصتما بالولد الزکى             و الطاهر المنتجب الرضى           

 و اسمه من قاهر على             على اشتق من العلى

من شما دو نفر را اختصاص دادم بیک فرزند پاکیزه و طاهر و اختیار شده و پسندیده و اسم او را از مقام رفیع و با عظمت على گذاردم، که مشتق از اسم خودم على است، ابوطالب بسیار مسرور شد و سجده نمود و ده شتر عقیقه کرد، و این لوح را در خانه کعبه آویزان نمود، و بنى هاشم باو فخر مى‏نمودند تا در زمان هشام بن عبدالملک که حجاج با ابن زبیر نبرد کرد غائب شد.

قال الله الحکیم فى کتابه الکریم:

«و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا»

صفات معتدله انسان

در انسان صفات نیکوئى موجود است مانند شجاعت و سخاوت و عفت و غیره که چنانچه هر یک از آنها را بجا و بموقع خود بمقدار معین و لازم اعمال کند، صحیح و مفید بوده، و اگر از حدود خود تجاوز کند، و ضد آنها را اعمال نماید غلط و مضر خواهد بود.

ضد این صفات را صفات رذیله گویند، و آن جنبه افراط و تفریط در حدود این صفات است مثلا شجاعت، ملکه‏ایست‏بسیار نیکو و آن حد متوسط و اعتدال و پسندیده بین دو حد نکوهیده است.

در ناحیه تفریط و کمبودى عنوان جبن و ترس از صفات رذیله و در ناحیه افراط و زیاده‏روى عنوان تهور و بى‏باکى است که آن نیز غلط و غیر نیکو است.

انسان باید پیوسته این صفت را در خود بحال متعادل نگاهدارد و نگذارد از حدود خود بپائین که مرتبه جبن است‏سقوط کند یا ببالا که مرتبه تهور و بى‏باکى‏است تجاوز نماید.

هم چنین عفت‏بسیار نیکو و پسندیده است، ولى چنانچه از حد خود ضعیف‏تر باشد بمرتبه خمود یعنى بى‏حسى و افتادگى منجر مى‏شود که در اینحال زشت و ناپسند، و اگر از حد خود قویتر شود بمرتبه پرده‏درى و بى‏باکى که شره است منجر مى‏شود، که او نیز زشت و نکوهیده است، و باید انسان مواظب خود باشد که ملکه میانه و معتدل بنام عفت پیوسته در او زنده بوده، و خداى ناکرده بمرحله خمود سقوط ننماید، و یا بمرحله شره و پرده ‏درى تجاوز نکند، که در آن حال آن ملکه پسندیده مى‏میرد، و یکى از این دو ناحیه غیر محموده در انسان زنده مى‏شود، و زندگى او زندگى نفس اماره خواهد بود.

سخاوت نیز حد میانه و درجه پسندیده است چون بجا و بموقع مصرف نگردد، عنوان بخل بر او مترتب است و چون زیاده از حد اعمال شود عنوان تبذیز و نفله کردن بر او صادق است، و معلوم است که هر یک از این دو ناحیه، خراب و غیر پسندیده است، و باید سعى نمود که پیوسته در حال تعادل و به اسم ملکه سخاوت در انسان موجود باشد، و از افراط و تفریط که همان مرتبه تبذیز و نفله کردن و مرتبه بخل است جلوگیرى شود، و انسان در این صورت انسان صحیح و متعادلى خواهد بود.

و لیکن آن نیروئى که در انسان موجود است و بواسطه آن این صفات را بحال تعادل نگاه مى‏دارد همانا عقل است، که بعلت عالم بودن آن بمصالح و مفاسد و برخوردار شدن از منافع و مضار اشیاء، مانند زنجیرى آن صفات نکوهیده را مقید نموده و از حرکت و بروز آنها جلوگیرى مى‏نماید و تا هنگامى که نیروى عقل کار خود را نموده و بر وظیفه خود که انتظام این قواست عمل کند، هیچ یک از آنها نمى‏توانند از محل خود تجاوز نموده و بظهور درآیند ولى چون در تمام افراد انسان بدون استثناء حتى اخیار و مردان با تقوى و صاحب فصیلت و دانش، اصل و ریشه آن صفات از بین نمى‏رود، بلکه تخم آنان در دل موجود و در انتظار پیدایش فرصت و زمینه مساعد براى نشو و نما و بروز است، همینکه بعلت فراهم شدن چنین زمینه‏اى موقع را براى بروز مساعد دیدند، بدون درنگ حمله نموده، و ملکه تقوى را، و دانش و فضیلت و عقل و بینش را در زیر پاى خود لگدکوب نموده، و خود در انسان طلوع مى‏کنند.

مریضى که طبیب او را از خوردن غذا منع کرده است، چه بسا بعلت همان عقل و ادراک منافع پرهیز، از خوردن غذا خوددارى مى‏کند، ولى احیانا اگر زمینه‏مساعدى فراهم شود، یعنى گرسنه بوده و اشتهاى کافى بغذا داشته باشد، و غذاى بسیار مطبوع و لذیذى هم در خانه طبخ گردد که بوى آن از دور نیروى اشتها و میل مریض را بجنبش آورد، و اتفاقا کسى هم در منزل نباشد که از او احتشام نموده و خوددارى کند، چه بسا یکمرتبه نیروى درخواست غذا و اشتها بحد اعلى در وجود او بالا رفته، یکمرتبه از جاى برمى‏خیزد و از آن غذا بحد اشباع مى‏خورد.

همینکه سیر شد و در رختخواب افتاد، دست ندامت‏بدندان مى‏گزد که چه عملى بود که انجام دادم با وجود عمل جراحى در معده یا روده مسلما پس از چند ساعت‏باید گورستان را استقبال کنم.

و همچنین تا وقتى که ملکه تقوى مشغول انجام وظیفه است، و مهار شهوت را بدست گرفته و او را اسیر خود نموده است، محال است‏شخص دست‏به زنا زند و عمل منافى عفت انجام دهد ولى چون این شهوت جنسى در کانون انسان موجود است، چه بسا در زمینه مساعد مهار را پاره نموده، در جائیکه این قوه شدید شده، در محل خلوت بدون مانع و رادع خارجى، و بدون مؤاخذه، بالاخص با رغبت و میل طرف، یا دعوت و تقاضاى او، یکمرتبه این قوه طلوع نموده و مرتکب چنین عمل زشتى مى‏شود.

البته در حال طلوع، چنان عقل و تقوى و دانش بمفاسد و مضار این عمل را منکوب مى‏کند که ابدا آنها نمى‏توانند در مقام جلوگیرى برآیند، مسلما در آن حال تقوى و عقلى نیست، و علم و دانشى وجود ندارد، و الا با وجود آنان کجا مى‏تواند این غریزه از جاى خود تعدى کند.

لذا از حضرت رسول صلى الله علیه و آله مرویست که: لا یزنى الزانى حین یزنى و هو مؤمن و لا یشرب الشارب حین یشرب و هو مؤمن

شخص زناکار در حال زنا ایمان ندارد، و شخص شارب خمر در حین شرب خمر، ایمان ندارد.

 



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:15 ص توسط سید داود حسینی


فاطمه بنت اسد على را زائید در حرم خدا و محل امن و امان الهى، در بیت الله که ساحت‏حرم و مسجد الحرام است.

فاطمه زنى پارسا و روشن‏دل و پاکدامن و بزرگوار-پاک و پاکیزه بود هم خودش و هم فرزند مولودش و هم محل تولد مولودش.

در شبى این مولود مبارک را زائید که ستارگان نحسش همه غائب شده بودند و فاطمه با آن ماه منیر تابناک سعد و سعادت بدرخشید.

هیچگاه چشم و روزگار ندیده که مانند این مولود مسعود را دست قابله‏ها در پارچه‏اى بپیچند، مگر پسر آمنه: پیامبر اکرم محمد را.

و نیز در این باره عبد الباقى عمر می ‏گوید:

انت العلى الذى فوق العلى رفعا         ببطن مکة وسط البیت اذوضعا

تو همان على بلند مقامى هستى، که در بطن مکه در وسط بیت‏خدا که بزمین نهاده شدى، از فراز رفعت و بلندى هم گذشتى و بر فوق علو و رفعت ترفیع یافتى.

حاکم نیشابورى گوید: لم یولد فى جوف الکعبة قبل على و لا بعده مولود سواه اکراما له و اجلا لا لمحله در جوف خانه کعبه هیچ مولودى غیر از على متولد نشد، نه قبل از على و نه بعد از على، و این بجهت اکرام و عنایتى است که خداباو داشته و بعلت جلال و عظمتى است که در مقام او مرعى داشته است

و نیز ابن صباغ مالکى گوید: ولد على علیه السلام بمکة المشرفة بداخل البیت الحرام فى یوم الجمعة الثالث عشر من شهر الله الاصم، رجب الفرد سنة ثلاثین من عام الفیل، قبل الهجرة بثلاث و عشرین سنة، و قیل بخمس و عشرین، و قبل البعث‏باثنتى عشرة سنة، و قیل بعشر سنین، و لم یولد فى البیت الحرام، قبله احد سواه، و هى فضیلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلائا لمرتبته و اظهارا لتکرمته، و کان على هاشمیا من هاشمیین و اول من ولده هاشم مرتین

على علیه السلام در جوف خانه خدا، و داخل بیت الله الحرام در مکه مکرمه متولد شد، در روز جمعه سیزدهم ماه رجب سى سال قبل از عام الفیل، و قبل از بعثت رسول خدا به ده سال، و قبل از هجرت رسول خدا به بیست و سه سال.

متولد نشده است کسى قبل از على در خانه خدا، و این فضیلتى که خداوند آن حضرت را بدو اختصاص داده است‏بجهة جلال و عظمت مرتبه و بلندى و رفعت مقام، و نشان دادن شان و قدر آنحضرت است و على اولین هاشمى است که از دو هاشمى متولد شده است چون مادر او پدر او هر دو هاشمى بوده و قبل از او و برادرانش چنین هاشمى پا بعرصه وجود نگذاشت

کیفیت ولادت امیرالمؤمنین در کعبه

اما در کیفیت ولادتش وارد است که چون درد زائیدن، مادرش فاطمه را گرفت، فاطمه بخانه خدا پناه آورده، با ابتهال پرده‏هاى خانه را گرفت، و تقاضاى سهولت زائیدن نمود، و نظرى به آسمان افکند و گفت:اى پروردگار من، من بتو ایمان آورده‏ام!و بهر پیغمبرى را که فرستاده‏اى!و بهر کتابى که نازل فرموده‏اى!و تصدیق نموده‏ام بفرمایشات ابراهیم خلیل که این خانه را بنا کرده است!

بارالها بحق این خانه، و بحق بنا کننده این خانه، و بحق این فرزندى که در شکم دارم و مونس من است، و با من سخن مى‏گوید، و یقین دارم که از آیات عظمت و جلال توست، اینکه آسان کنى بر من ولادت مرا.

عباس بن عبدالمطلب و یزید بن قعنب که شاهد قضیه بودند مى‏گویند: دیدیم که دیوار خانه (در موضح مستجار) شکافته شد و فاطمه از آن داخل بیت‏شد، و از دیده نهان گردیده و شکاف خانه بهم آمد، و هر چه ما خواستیم در خانه را بگشائیم و از حال فاطمه اطلاع حاصل کنیم میسر نشد، دانستیم که این یکى از آیات و اسرار خداست.

این قضیه در مکه انتشار پیدا کرد، و زنها با یکدیگر از این خبر گفتگو مى‏کردند تا پس از سه روز همان نقطه از دیوار شکافته شد و فاطمه بنت اسد فرزند خود على را بر روى دست گرفته بخود مى‏بالید و فخر مى‏نمود، و مى‏گفت: کیست مانند من که چنین پسرى در داخل کعبه بزاید.

و اما آنچه ابن صباغ مالکى از کتاب مناقب لابى العالى الفقیه المالکى نقل مى‏کند، آنستکه: از حضرت على بن الحسین نقل است روزى در خدمت پدرم حسین بن على نشسته بودیم، و جماعتى از زنان در آنجا مجتمع بودند یکى از آنها بسوى ما روى آورد، من به او گفتم خدا تو را رحمت کند!که هستى؟گفت من زبدة دختر عجلان از بنى ساعده هستم.

گفتم: آیا مطلبى دارى؟و مى‏خواهى ما را از آن اطلاع دهى؟

گفت: آرى سوگند بخدا، ام عمارة دختر عبادة بن فضلة بن مالک بن عجلان ساعدى مرا خبر داد که روزى در میان زنان عرب بودیم که ابوطالب با حال اندوه و حزن بسوى ما آمد، من باو گفتم: چرا اینطور پریشانى؟

گفت: چون فاطمه بنت اسد در شدت درد زاییدن گرفتار است.

پس ابوطالب دست فاطمه را گرفته و بکعبه آورد و او را در داخل کعبه جاى داد و گفت همین جا بنام خدا بنشین!ناگهان یکمرتبه او را درد سختى گرفت و طفل نظیف و پاکى را که پاکیزه‏تر از او ندیده بودیم متولد شد او را ابوطالب على نام گذارده و درباره او شعرى سرود:

سمیته بعلى کى یدوم له         عز العلو و عز الفخر ادومه

من او را على نامیدم براى آنکه عزت بلندى مقام و عزت فخر بطور مداوم و جاودان براى او باشد.

و در اینحال پیغمبر صلى الله علیه و آله آمدند و از کعبه على و مادرش فاطمه را بخانه مادرش بردند.

حضرت سجاد مى‏فرماید: سوگند بخدا که من هیچگاه چیز خوبى را نشنیده بودم مگر آنکه این خبر از بهترین و خوبترین آنها بود[81]  

شیخ سلیمان قندوزى از کتاب «مودة القربى‏» از عباس بن عبدالمطلب روایت کرده است که، فاطمه بنت اسد میل داشت اسم این فرزند را اسد بنام پدر خودش بگذارد، و حضرت ابوطالب بدین اسم راضى نبود و بفاطمه گفت: بیا با هم در شب تاریکى از کوه ابوقیس بالا رویم و خداوند آفریننده جهان را بخوانیم، شاید خودش ما را از اسم این فرزند آگاهى دهد.

چون شب فرا رسید هر دو از منزل خارج شده و از کوه ابوقیس بالا رفتند و هر دو خدا را خواندند و ابوطالب این ابیات را انشاء کرد:

یا رب یا ذا الغسق الدجى         و الفلق المبتلج المضى

         بین لنا عن امرک المقضى         بما نسمى ذلک الصبى

 اى پروردگار من!اى صاحب این شب تار!واى صاحب صبح روشن!از امر خود که در قضاى تو گذشته است ما را واقف گردان که نام این پسر را چه بگذاریم؟



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:14 ص توسط سید داود حسینی


مقام امیرالمؤمنین علیه السلام

اما درباره امیرالمؤمنین علیه السلام که معلوم است‏ سررشته‏ دار معارف حقه و صاحب لواى حمد و پیشقدم در مراحل توحید بوده‏اند، خداوند آن حضرت را در خانه خود و حرم خود در کعبه بدنیا آورد بعد از آنکه نور مقدس او را از آدم تا حضرت ابوطالب، در اصلاب نسلا بعد نسل حفظ فرمود.

نام مبارکش على، کنیه‏ اش ابوالحسن، پدرش حضرت ابو طالب فرزند عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بود، و ابو طالب برادر اعیانى حضرت عبدالله والد رسول الله بود، بنابراین آن حضرت ابن عم اعیانى رسول خدا بوده‏و نسبت او و حضرت رسول در جدشان حضرت عبدالمطلب مجتمع مى‏گردد.

ابوطالب از بزرگان مکه و خدمتگزاران برسول خدا بود، و از آن حضرت بسیار حمایت مى‏کرد، بطوریکه تا در قید حیات بود کسى از مشرکین قریش نتوانست‏به آن حضرت آسیبى وارد کند، سه سال آن حضرت و سایر بنى هاشم را در شعبى که معروف به شعب ابوطالب است در مکه حفظ و حراست نمود، و بتمام معنى فدوى و حامى رسول الله بود، تا هنگامیکه از دنیا رخت‏بربست، دست تجاوز و تجاسر مشرکین به رسول خدا باز شد و پیغمبر اکرم ناچار از هجرت به مدینه گردید.

حضرت ابوطالب از مؤمنین واقعى، و مسلمین حقیقى برسول خدا بود و اشعاریکه در مدح آن حضرت سروده بسیار، و در کتب احادیث و تواریخ ثبت است، لکن بعللى که عمده آن حفظ و حراست از حضرت رسول الله بوده، ایمان خود را از قریش کتمان مى‏نمود و حضرت رسول بسیار او را دوست داشتند و به او پدر خطاب مى‏کردند.

در احوالات حضرت فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین علیه السلام 

نام مادرش فاطمه، دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است، و چون اسد برادر عبدالمطلب است لذا ابوطالب و فاطمه پسر عمو و دختر عمو بوده‏اند.

حضرت فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین از زنان بزرگوار اسلام است، و اول زنیست که بعد از حضرت خدیجه ایمان آورد و بحضرت رسول بسیار محبت مى‏نمود، حضرت او را مادر خطاب مى‏کردند، و چون بمدینه هجرت نمودند بدون فاصله با پاى برهنه حافیة بمدینه هجرت نمود.

ابن جوزى مى‏گوید: و هى اول امراة هاجرت من مکة الى المدینة ماشیة حافیة و هى اول امراة بایعت رسول الله صلى الله علیه و آله بمکة بعد خدیجة

ابن صباغ مالکى مى‏گوید: فاطمه بنت اسد برسول خدا ایمان آورد و با حضرتش بمدینه هجرت نمود، چون در مدینه رحلت نمود پیغمبر اکرم او را در پیراهن‏ خودشان کفن نمودند و دستور دادند که اسامة بن زید و ابو ایوب انصارى قبر او را حفر کنند.

چون حفر نموده بموضع لحد رسیدند، خود رسول الله در قبر پائین رفته و لحد او را با دست مبارک خود حفر کردند، و خاک لحد را با دست‏ خود بیرون ریختند، چون از کار حفر فارغ شدند، خود در درون قبر به پشت‏ خوابیدند، و گفتند:

الله الذى یحیى و یمیت و هو حى لا یموت اللهم اغفر لامى فاطمة بنت اسد و لقنها حجتها و وسع علیها مدخلها بحق نبیک محمد و الانبیاء الذین من قبلى فانک ارحم الراحمین

خداست که زنده مى‏کند و مى‏میراند و اوست که ابدا نمى‏میرد.

بار پروردگار من، مادرم فاطمه بنت اسد را مورد مغفرت خود قرار داده، و حجت او را بزبان او القاء بفرما، و قبر را بر او وسیع گردان بحق فرستاده‏ات و پیامبرت محمد و پیامبرانى که قبل از من آمده‏اند، تو ارحم الراحمین هستى.

اصحاب به حضرت عرضه داشتند یا رسول الله ما دیدیم تو را که در این عمل با فاطمه کارى کردى که با هیچکس قبل از او ننموده بودى، پیراهن خود را کفن او نمودى، و لحد او را خود کندى، و در قبر او خوابیدى، و دعا براى او نمودى.

حضرت فرمودند من پیراهن خود را باو پوشانیدم تا خدا از لباسهاى بهشتى در بر او کند، و در قبر او خوابیدم تا فشار قبر بر او آسان گردد، فاطمه در رعایت امر من و مراقبت و حمایت من بهترین خلق بود بعد از ابوطالب سلام الله علیهما

سبط ابن جوزى گوید که: وفات فاطمه بنت اسد در سنه چهارم از هجرت بوده است.

از ابو طالب و فاطمه بنت اسد چهار پسر بوجود آمد که بترتیب طالب و عقیل و جعفر و على نام داشتند، و سن هر یک با دیگرى بترتیب ده سال فاصله داشت و یک‏دختر بنام فاخته که لقبش ام هانى بوده است

جاى تردید نیست که على علیه السلام در جوف کعبه خانه خدا متولد شد حمیرى سید اسمعیل بن محمد می ‏گوید:

ولدته فى حرم الاله و امنه         و البیت‏حیث فنائه و المسجد

بیضاء طاهرة الثیاب کریمة         طابت و طاب ولیدها و المولد

فى لیلة غابت نحوس نجومها         و بدت مع القمر المنیر الاسعد

ما لف فى خرق القوابل مثله         الا ابن آمنة النبى محمد                           

 



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:13 ص توسط سید داود حسینی


در این دو آیه ملاحظه مى‏شود که خداوند یکدسته را استثناء نموده است: آنهائیکه مورد مشیت‏ خدا واقع شده، و خدا نمى‏خواهد هلاک شوند براى آنان ترس و هلاکتى نیست.

از طرف دیگر مى‏بینیم که خداوند مى‏فرماید تمام موجودات غیر از وجه خدا همه و همه بدون استثناء هلاک خواهند شد. «کل شى‏ء هالک الا وجهه‏»

«کل من علیها فان و یبقى وجه ربک ذو الجلال و الاکرام‏»

تمام موجوداتیکه در روى زمین زیست مى‏کنند فانى و هلاک شونده‏اند، مگر وجه الله که در آن فنا و زوالى نیست.

از ملاحظه این دو آیه با دو آیه سابق الذکر بدست مى‏آید که همان افرادى را که خدا مى‏خواهد، و بواسطه نفخ در صور نمى‏میرند، کسانى هستند که وجه الله شده و نمایش دهنده خدا به تمام معنى گشته‏اند، یعنى اولیاى خدا و مقربین درگاه او مرگ ندارند.

و با انضمام این نتیجه به آیه سابق که فرمود: «فانهم لمحضرون الا عباد الله المخلصین‏»، استفاده مى‏شود که بندگان مخلص خدا نه سئوال و کتابى دارند، و نه مرگ و انعدامى، بلکه پیوسته آنها بحیات حق ابدا سرمدا زنده خواهند بود.

د: پاداش و جزای مخلَصین در مقابل عمل نبوده و بیحد و حصر است 

رابعا خداوند على اعلى، براى بندگان مخلص خود جزائى محدود و معین قرار نداده است، چون هر چه از بهشت و نعمتهاى بهشتى به آنها بدهد، کمتر از مقام و منزلت آنهاست، بلکه جزاى آنها خود ذات احدیت و مشاهده انوار جمال اوست و بس.

«و ما تجزون الا ما کنتم تعملون الا عباد الله المخلصین‏»

مزد و جزاى آنها بیحد و بى‏حساب بوده، چون آنها از نفس و عالم مقدار عبور کرده و به دریاى عظمت و جلال رسیده‏اند، لذا نفس تحقق در آنمقام جزاى لامتناهى و بى‏عد و حد آنان خواهد بود.

بارى از این آیاتى که درباره مخلصین و مقام و منزلت آنان ذکر شد، استفاده میشود که مخلصین از بندگان خدا من جمیع الوجوه غیر از سایر بندگانند، آنان مصون بصیانت‏حضرت ذو الجلال بوده، و هیچ آفتى از گناه و معصیت که لازمه سیطره شیطان و نفس اماره است در آنها نیست.

و این معنى عصمت از گناه است که خداوند در قرآن مجید مى‏فرماید: ما که حضرت یوسف را از ابتلاى بگناه با زلیخا حفظ کردیم، بعلت آن بود که او ازبندگان مخلصین ما بود

«کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصین‏»

پس هر که بمقام و مرتبه مخلصین برسد، از هر گونه زشتى و منکرى در حفظ و امان الهى است، و علاوه چون حیات آنها حیات حق شده و از عالم مقدار عبور کرده‏اند، و خواطر مغیره و مبدله نفس دیگر در آنها وجود ندارد، بنابراین در تلقى معارف الهیه و علوم کلیه و حفظ و تبلیغ و تحویل نیز داراى مقام عصمت، و مصون بصیانت‏حضرت احدیت‏خواهند بود.

استفاده تمام مراتب سه‌گانه عصمت برای پیام آوران الهی از آیه مبارکه عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول»

از آیه مبارکه‏اى که در مطلع گفتار قرائت‏شد مى‏توان تمام مراتب سه گانه عصمت را در فرستادگان خدا که براى هدایت و ارشاد مردم مبعوث شده‏اند استفاده نمود: «عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول‏»

خداوند عالم غیب است و از این علم غیب خود بکسى اطلاع نمى‏دهد مگر به آن فرستادگانیکه مورد رضاى او واقع شوند، یعنى من جمیع الجهات از نقطه نظر فعل و صفت، از نقطه نظر ملکات و عقائد، و از نقطه نظر صفات نفسیه و روحیه مورد رضاى حضرت او قرار گیرند، کسانیکه بمرحله عبودیت محضه نائل آمده، از خودپسندگى و خودبینى در جمیع مراحل بیرون آمده، خداپسند و خدابین شده‏اند.

چون معلومست که تا انسان باین سر منزل نرسد مورد ارتضاى مطلق پروردگار واقع نخواهد شد و این همان مرتبه مخلصین است، در اینصورت خداوند پرده وحجاب قلبى او را بکنار زده و از علم غیب خود باو مى‏فهماند، و از آنچه از دستبرد تمام افراد جن و انس و ملک خارج است او را آگاه و مطلع مى‏گرداند.

البته چون علم غیب خود را بدون تغییر و تبدیل و بدون کم و کاست‏به او مى‏فهماند، بنابراین قلب او باید در مقام عصمت‏خدا و مصونیت‏حضرت او واقع شود، و گرنه در تلقى آن علم غیب از خود تصرفاتى نموده و در اخذ آن دچار انحراف و تبدیل واقع خواهد شد، و این مرحله عصمت در تلقى معارف حقه است.

«فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصدا لیعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بمالدیهم و احصى کل شیئى عددا»

و نیز پس از تلقى صحیح، چون قلب او صافى است، و از دستبرد شیطان خارج شده است، لذا آن معارف و علوم کلیه را همانطور که اخذ نموده، در خود نگاهداشته و تحویل مى‏دهد، و این مرحله عصمت در تبلیغ و رسانیدن احکام و معارف است.

خداوند از جلو و عقب در اطراف و جوانب قلب او پاسبانانى مى‏گمارد، و رصد مى‏گذارد تا القاءآت جنى و انسى در او اثر نکنند، و وساوس نفس و ابلیس در او راه نیابند، و این همان مصونیت الهى است.

چون اگر او را بخود واگذارد، و از حمایت و حفظ او دست‏بردارد، مواجه با هزاران آفت‏خواهد شد، آن قلب از جمیع شرور محفوظ است، از«شر الخناس الذى یوسوس فى صدور الناس‏»، و از«شر جمیع ما خلق‏»، و از«شر النفاثات فی العقد و حاسد اذا حسد»نه سحرى مى‏تواند در او کار کند، و نه طلسمى، و نه قدرت نفس اماره موجود شریرى، ابدا در او اثرى نمى‏گذارد.

اگر تمام مخلوقات مجتمع شوند، و دست‏بدست‏یکدیگر داده بخواهند او را از رویه و مقصد خود بازدارند، یا بر خلاف علوم کلیه و معارف حقه در او تصرفى کنند، یا در معلومات و ادراکات او تغییرى دهند، نمى‏توانند، چون قلب مؤمن در تحت مصونیت و رصد خداوندى قرار گرفته، و خدا از جلو و از عقب براى حفظ و حراست او موکلینى را تعیین فرموده است، براى آنکه او را حفظ کنند، و این براى آنستکه آنها رسالات و احکام خدا را درست و صحیح ابلاغ نموده، و از وظیفه خودتجاوز و تخطى نکنند، و خداوند بتمام امور آنها احاطه کامل داشته و از جزئیات و کلیات جریان آنها مطلع است.

این مرحله عصمت در تبلیغ و تحویل است، و اما مرحله عصمت از معصیت نیز بتقریب سابق از مدلول آیه خارج نیست، و آن اینکه اگر رسولى گناه کند با فعل خود ترخیص آنرا اعلام نموده، و چون با قول خود حرمت آنرا اعلام نموده است، لذا دعوت بمتناقضین نموده و متناقضین حق نیست، بلکه یکطرف مسلم باطل است و رسول خدا که قلبش از دستبرد شیطان خارج است، پیوسته متحقق بحق بوده و خواهد بود.

در سوره مریم این حقیقت را ملائکه وحى به پیغمبر عرضه مى‏دارند که:

«و ما نتنزل الا بامر ربک له ما بین ایدینا و ما خلفنا و ما بین ذلک و ما کان ربک نسیا»

خداوند ما را به امر خود بسوى تواى پیغمبر نازل فرموده، ما از خود هیچ دخل و تصرفى نداریم، آنچه در بین دو دست و در مقابل ماست، و آنچه در عقب سر ماست، و آنچه در بین این دو مرحله است، همه اختصاص بخدا داشته، و در آن تاثیر و دخالتى از موجود دگر نیست، و خداوند در حفظ این معنى دچار نسیان و فراموشى، و در نتیجه اشتباه و خطا نمى‏گردد.

مطالبى که ذکر شد عصمت انبیاء و ائمه علیهم السلام و حتى خاصان و مقربان درگاه خود را از اولیاى خود بطور عموم، در تمام مراحل ثابت می ‏نماید

 



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/19 ساعت 9:12 ص توسط سید داود حسینی


قال الله الحکیم فى کتابه الکریم:

«عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصدا لیعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لدیهم و احصى کل شیئى عددا»انسان همانطورى که داراى اعضاء و جوارح مختلفى است، داراى غرائز و صفات متفاوتى است، مانند غضب و میل بطعام و دفاع از نفس و حب جاه و سایر لذائذ، و غریزه انتقام و عبودیت و ایثار و غیرها. و معلوم است که هر یک از آنها را باید در جا و محل خود بکار بندد و باندازه معینى مصرف کند، و الا موجب ضرر و چه بسا سبب هلاکت‏خواهد شد. و این بعلت ‏بکار نبستن دستگاه منظم کننده قواى عقل و ادراک است، مثلا اگر شخصى در حال غذا خوردن بخواهد کاملا از لذت غذا بدون حد معین و مقدار ثابتى بهرمند گردد، مسلما به علت تکثیر در اکل و شرب میمیرد، و اگر کسى در اعمال غریزه جنسى از عقل پیروى نکند، بسبب زیاده‏روى خود را از پاى در آورده در آغوش مرگ مى‏خسبد. یکى از غرائز حب بخدا و رسیدن بکمال اطمینان و کامیاب شدن از لقاى ‏خدا و وصول بمقام عز اوست، و تا انسان به این مطلوب نرسد آرام نمى‏گیرد، و براى وصول به این مقام نیاز بمجاهده با نفس اماره دارد، یعنى در هر لحظه باید مراقب بوده، کارى خلاف رضاى خدا از او سر نزند و کردارش صالح باشد. اخلاص در عمل صالح یگانه وسیله نیل بمقصود است. «فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا»در هر قدمى که برمى‏دارد از تسویلات نفس و تزیینات ابلیس روى گردانیده، دل بخداى خود بسپارد و خواطر شیطانى را از ضمیر خود بدور ریخته، نفس متحرک و مواج و مضطرب خود را بیاد خدا آرام کند. این عمل احتیاج بمجاهده دارد، مجاهده با نفس و رسیدن بمنزل اخلاص، تا از مخلصین گردد، و در تمام کارها از عبادت و غیر آن در هیچ چیز غیر خدا را منظور و مقصود خود نداند، و صرفا کردارش خالصا لوجهه الکریم بوده باشد. چون انسان در هیچ حال از تهاجم افکار و خیالات وارده در قلب خالى نیست، حتى در حال سکوت و استراحت، خواطر بدون اختیار مانند سیل به دل انسان هجوم مى‏آورند، و حتى در حال خواب، خواطر از انسان دست‏برنمى‏دارند; لذا براى سکون و آرامش دل باید با ذکر خدا و مجاهده بسیار قوى در مقابل هجوم خاطرات مقاومت نمود، و دل را از دستبرد آنان محفوظ نگاهداشت، و در هر لحظه از منویات شخصى دست‏برداشت، و اختیار و رضاى حضرت بارى تعالى را بر رضا و اختیار خود ترجیح داد. اگر انسان بیارى و توفیق خدا در این مرحله ایستادگى بنماید، و مجاهده خود را ادامه بدهد کم کم همه مراتب شخصیت‏طلبى و استکبار و استقلال منشى او خداحافظى نموده و میروند، و ذل عبودیت نسبت‏به ساحت‏حضرت معبود و روح خداطلبى و نیاز و فقر بدرگاه او جانشین آن مى‏گردد. از خودپرستى برون رفته خداپرست مى‏گردد و حقیقت عبودیت را در خود ملاحظه و مشاهده مى‏کند، قلب او آرام مى‏گیرد، و از نوسان و حرکت مى‏ایستد، و از اضطراب و آشفتگى به اطمینان و سکون رهبرى مى‏شود، وجودش و سرش پاک و پاکیزه مى‏گردد و خواطر شیطانى دیگر بدو راه پیدا نمى‏کند، و سایر خواطر با اجازه او بدرون دل راه مى‏یابند، و بدون اجازه، حق ورود ندارند. چون دل در این هنگام بتمام معنى الکلمه پاکیزه شده و صیقلى بصیقل محبت و عبودیت‏شده است، لذا جمال و انوار الهى در او مشهود، و آئینه تمام‏نماى ذات و اسماء و صفات حضرت معبود مى‏گردد، و این مقام مخلصین است که بسیار مقامى‏والا و ارجمند است. خصوصیات مخلَصین در قرآن کریم: الف : عجز شیطان از اغوای آنها ، ب : قدرت بر ستایش ذات مقدس الهی بدانسان که شایسته اوستطبق آیات قرآن این دسته داراى آثار و خصوصیاتى مختص بخود خواهند بود: اولا شیطان و نفس اماره به آنها دسترسى ندارد، و از آنها کاملا مایوس است، و نمى‏تواند باندازه سر سوزنى در دل آنها رخنه نموده و اثرى بگذارد

«و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین‏» «قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین‏»

خود شیطان در این حال اعتراف دارد که عاجزتر از آنستکه بتواند آنان را از راه منحرف بنماید، چون دل آنها محل خدا شده، و معلومست که شیطان قدرت غلبه و استیلا بر جایگاه خدا را ندارد. این چنین افراد دائما در حرم خدا مصون و محفوظ از هر گناه فعلى و قولى و فکرى و قلبى و سرى، و نیز خالى از هر گونه خطا و اشتباه بوده، فعل آنان فعل حق، زبان آنان زبان حق، چشم آنان چشم حق، گوش آنان گوش حق، و بالاخره تمام کانون وجودى آنان متعلق بحضرت حق و خانه قلب و سر آنان در بسته به تسلیم خداى منان داده شده است. و معلومست که واردات قلبیه آنان باذن حق، بامر حق بوده، آنچه را که ضمیر آنان از عوالم بالا تلقى کند خواه بطور وحى و تشریع شریعت‏باشد، خواه بعنوان ادراک مطالب کلیه و علوم حقیقیه، و اطلاع بر اسرار و مغیبات که شان امام و اولیاى خداست، در هر حال قلب آنان معصوم و عارى از هر گونه گناه و خطائى خواهد بود. و ثانیا چون فکر و سر آنان وسیع شده، و آنان از تمام مراحل هستى عبور نموده و متحقق بذات حق شده‏اند، لذا مى‏توانند خدا را چنانکه شاید و باید حمد و ستایش کنند، ستایشى که لایق ذات مقدس اوست. «سبحان الله عما یصفون الا عبادالله المخلصین‏». چون هر موجودى که بخواهد خدا را حمد کند باندازه استعداد و ظرفیت و بقدر فکر خود و علم خود حضرت معبود را مى‏ستاید. حضرت حق بالاتر از مقدار و اندازه علم و ظرفیت وجودى اوست، لذا هیچ موجودى نمى‏تواند آنطور که باید خدا را حمد کند، و لذا با ستایش باید تسبیح را توام نمود، یعنى در عین آنکه تو را حمد مى‏کنیم و بتمام مراتب جمال و کمال مى‏ستائیم، تو را منزه و مقدس و پاکتر از این مى‏دانیم که این ستایش ما سزاوار مقام عز و جلال و عظمت تو باشد. سبحان ربى الاعلى و بحمده-سبحان ربى العظیم و بحمده-«و یسبح الرعد بحمده و الملائکة من خیفته‏»

رعد آسمان و فرشتگان، از خوف خدا و کوچکى آنان در برابر عظمت آن حضرت پیوسته با ستایش خود، تسبیح و تنزیه مى‏کنند.

«و ان من شى‏ء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم‏»

تمام موجودات بدون استثناء با ستایش و تمجید خود، اعتراف بعدم وصول حمد و ستایش، بساحت قدس او را دارند، و لذا با حمد خود تنزیه و تقدیس نموده، ذات مقدس او را از این گونه ستایشها بالاتر و منزه‏تر مى‏ستایند.

اما بندگان مخلص خدا که هیچ جنبه هستى بخود در آنها مشهود نیست، بلکه هستى آنان هستى حق شده است، و قلب آنان عرش و کرسى آن حضرت است، آنان مى‏تواند خدا را چنانکه شاید بستایند و در حقیقت‏خدا ستاینده خود بوده است.

و این تقریب منافاتى با جمله ما عرفناک حق معرفتک ندارد، زیرا مفاد این جمله، عرض ذل و فقر در عالم امکان و کثرت است، و مفاد سبحان الله عما یصفون الا عبادالله المخلصین، تحقق فناى حقیقى در تمام مراتب اسماء و صفات و ذات حضرت احدیت است که در آن مقام فناى مطلق، مختصر شائبه هستى و اظهار انانیت نمودن، کفر و شرک بوده و از ساحت اخلاص مخلصین بسى دور است.

ج: معافیت از سؤال و حساب و حشر و عرض و کتاب و میزان 

و ثالثا براى آنان مؤاخذه و بازخواستى نیست، و سئوال و کتابى ندارند، سئوال قبر، و نکیر و منکر، و حشر و عرض، و کتاب و میزان، و صراط براى آنان نیست

«فانهم لمحضرون الا عباد الله المخلصین‏»

تمام افراد انسان در پیشگاه عدل خدا حاضر شوند و مورد عرض و سئوال قرار گیرند، مگر بندگان مخلص خدا که آنها از سئوال و عرض، بسبب مجاهدات نفسانى و اخلاص در عمل و قول و فکر و سر از محل مؤاخذه و سئوال عبور نموده و در جایگاه والاى مخلصین در حرم خدا وارد شده و در آنجا آرمیده‏اند.

و در حقیقت، موجودى که وجود خود را تسلیم نموده و چیزى براى او نمانده است، دیگر چگونه حضور یابد، و مورد سئوال واقع شود.

سئوال و کتاب براى کسانى است که در آنها شوائبى از ربوبیت‏بوده، و اعمالى طبق این شوائب از آنها سر زده است، ولى آنکه در او غیر از حقیقت عبودیت محضه چیزى نمانده است، و تمام مراتب وجودى او باعلى الکلمه ندا بر فقر و نیاز و ذل عبودیت مى‏نماید، چگونه حضور و سئوال درباره او متصور است.

این بندگان مرگ ندارند و همیشه بحیات حق زنده و جاویدند، چون وجه الله شده، و نماینده و نشان دهنده خدایند، و معلومست که هلاکت و بوار در مراحلى است که هستى، غیر هستى حق و غیر وجه او باشد.

«و یوم ینفخ فى الصور ففزع من فى السموات و الارض الا من شاء الله‏»

«و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و الارض الا من شاء الله‏»

وقتیکه در صور دمیده شود تمام موجوداتیکه در زمین و آسمانند، از شدت ترس و وحشت هلاک مى‏شوند، مگر افرادى را که خدا بخواهد.

 

 

 



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/18 ساعت 10:3 ص توسط سید داود حسینی


ابوهریره گوید-طبق حدیثى که در ینابیع قندوزى از امام احمد بن حنبل در مسند خود روایت مى‏کند-که رسول خدا صلى الله علیه و آله دو لشگر را براى جنگ حرکت دادند یکى را بریاست على، و دیگر را بریاست‏خالد بن ولید، و فرمودند هنگامیکه این دو لشگر بهم بپیوندند براى جمیع لشگریان یک امام امامت کند، و چون از هم جدا باشند هر یک از این دو نفر بر لشگر خود مامت‏بنمایند. ابوهریره گوید دو لشگر حرکت کرد و در بنى زبیده بهم رسید، و با بنى زبیده نبرد کردیم و غالب و پیروز آمدیم و از آنان اسیرانى گرفتیم، على بن ابیطالب یکى از آن اسرا را براى خود انتخاب نموده و برداشت. خالد بن ولید مرا بسوى پیغمبر روانه ساخت تا او را از این قضیه مطلع نمایم که على بن ابیطالب بدون مجوز براى خود اسیرى انتخاب نموده و برداشته است. من بخدمت رسول خدا روانه شدم، چون بمحضرش رسیده و او را از این قضیه‏خبر دادم، گفتم:اى رسول خدا!من ماموریت‏خود را انجام دادم و آنچه را که بمن امر شده بود بشما رساندم؟ حضرت رسول فرمودند: عیب على را نگوئید، و خود را در کار على دخالت ندهید، حقا بدانید که على از من است و من از على هستم، و او صاحب اختیار و سرپرست و وصى من است ‏بعد از من بر امت من. ابن اثیر در اسد الغابه با اسناد متصل خود از عمران بن حصین، و همچنین قندوزى در ینابیع المودة از سنن ترمذى از عمران بن حصین و همچنین محب الدین طبرى از عمران بن حصین روایت کرده‏اند که پیغمبر على را بر قشونى امیر نموده، و بسریه‏اى گسیل داشت على در آن نبرد براى خود کنیزى برداشت، این معنى در نزد بعضى گران آمد، و چهار نفر از آنان یکدل گردیده با یکدیگر نزد پیغمبر آمدند، و یک یک برخاسته، زبان بشکایت گشودند. پیغمبر در هر مرتبه از آنها روى گردانید، چون نفر چهارم برخاست و آنچه را که آن سه نفر گفته بودند، او نیز بازگو کرد فاقبل الیهم رسول الله صلى الله علیه و آله و الغضب یعرف فى وجهه، فقال: ما تریدون من على؟ما تریدون من على؟ما تریدون من على؟ان علیا منى و انا من على، و هو ولى کل مؤمن بعدى.

در اینجا رسول خدا روى خود را به آنها نموده و در چهره مبارکش آثار غضب و خشم هویدا بود و فرمود چه مى‏خواهید از على؟چه مى‏خواهید از على؟چه مى‏خواهید از على؟حقا على از من است و من از على هستم و او صاحب اختیار و ولى هر مؤمنى است‏ بعد از من. آرى کسانیکه نمى‏توانستند به بینند على کنیزى را براى خود بردارد-در حالیکه قوام اسلام رهین فداکاریهاى بى‏نظیر او بود-کجا مى‏توانستند ببینند که‏او بر جمیع مسلمین عالم زعامت کند و سررشته امور مردم را بدست گیرد؟ کردند با او آنچه کردند، تا بالاخره پس از سى سال خون دل، در محراب عبادت فرقش را بشکافتند، و چنین روح کلى و حیات سرمدى خود را در زیر خاک پنهان نموده، دل جن و انس و حیوان بیابان و مرغان هوا را در سوگش ماتم سرا نمودند. ابن اثیر جزرى مى‏نویسد: و انبانا جدى، حدثنا زید بن على عن عبیدالله بن موسى، حدثنا الحسن بن کثیر عن ابیه قال: خرج على لصلوة الفجر فاستقبله الاوز یصحن وجهه، قال: فجعلنا نطردهن عنه.

فقال: دعوهن فانهن نوائح، و خرج فاصیب. حسن بن کثیر از پدرش روایت مى‏کند که او گفت: امیرالمؤمنین علیه السلام براى نماز صبح مى‏رفت، مرغابیهائى بدو روى آورده و در برابر صورت على صداى خود را به صیحه و غوغا بلند کردند.

او مى‏گوید: ما خواستیم آنها را از دور امیرالمؤمنین دور کنیم، حضرت فرمود: آنها را بحال خود گذارید، اینها براى من نوحه‏سرائى مى‏کنند. چون براى نماز بیرون شد، ضربت‏بر فرق مبارکش رسید.

عزاداری پرندگان و وحوش بر سید الشهداء علیه السلام 

آرى مرغان هوا و وحوش بیابان براى فرزندش نیز نوحه‏ سرائى نمودند. ابن شهرآشوب گوید: چون بنى اسد در روز دوازدهم محرم آمدند که آن اجساد مطهره را دفن کنند، مرغان سفیدى را گرداگرد آن بدنهاى نازنین مشاهده نمودند.

مجلسى رضوان الله علیه از بعضى از مؤلفات اصحاب روایت مى‏کند که روى عن طریق اهل البیت: انه لما استشهد الحسین علیه السلام بقى فى کربلا صریعا، و دمه على الارض مسفوحا، و اذا بطایر ابیض قد اتى و تمسح بدمه، و جاء و الدم یقطر منه. فراى طیورا تحت الظلال، على الغصون و الاشجار، و کل منهم یذکرالحب و العلف و الماء. فقال لهم ذلک الطیر المتلطخ بالدم: یا ویلکم!ا تشتغلون بالملاهى، و ذکر الدنیا و المناهى، و الحسین فى ارض کربلا فى هذا الحر ملقى على الرمضاء ظامى مذبوح و دمه مسفوح فعادت الطیور، کل منهم قاصدا کربلا، فراوا سیدنا الحسین ملقى فى الارض جثة بلا راس، و لا غسل، و لا کفن، قد سفت علیه السوافى، و بدنه مرضوص، قد هشمته الخیل بحوافرها، زواره وحوش القفار، و ندبته جن السهول و الاوعار قد اضاء التراب من انواره، و ازهر الجو من ازهاره. فلما راته الطیور، تصایحن، و اعلن بالبکاء و الثبور و تواقعن على دمه، یتمرغن فیه، و طار کل واحد منهم الى ناحیة یعلم اهلها عن قتل ابیعبد الله.

از طریق اهل بیت روایت ‏شده است که چون حضرت حسین بن على علیه السلام بشرف شهادت نائل شدند، بدن آن حضرت همینطور روى زمین کربلا افتاده بود و خون آن حضرت بر روى زمین ریخته و مشهود بود، تا آنکه یک مرغ پرنده سفید رنگى آمد و بدن خود را بخون آن حضرت مالید و در حالیکه خون قطره قطره از بالهاى او مى‏چکید بپرواز درآمد. تا رسید بجائى که دید پرندگانى در زیر سایه‏ها، بر روى درخت‏ها و شاخه‏ها نغمه ‏سرائى مى‏کنند و با یکدیگر سخن از دانه و علف و آب دارند. این مرغ بخون آلوده، به آنها گفت: واى بر شما!آیا شما در این مکان خوش آب و هوا سرگرم خود هستید و از دنیا و لذائذ آن یاد مى‏کنید، و حسین در زمین کربلا در این هواى گرم بروى ریگها و زمین تفته افتاده، او را تشنه کام سر بریدند، و خون او را بروى زمین ریختند؟

آن پرندگان همگى محل‏هاى خوش آب و هواى خود را ترک گفته و بسوى کربلا بپرواز درآمدند، و دیدند که آقاى ما حسین علیه السلام بروى زمین افتاده جسمى است‏بدون سر، نه کسى او را غسل داده، و نه کفن نموده، بادهاى بیابان بر آن بدن‏وزیده و گرد و غبار صحرا را بر آن پیکر نشانده، بدن در زیر سم ستوران درهم شکسته و خورد شده و استخوانها کوبیده شده است. زوارش حیوانات وحشى بیابانها هستند که در اطراف او گرد آمده‏اند، و زارى کنندگان بر او طایفه جن که در بیابانهاى هموار و در گردنه‏ها و دره‏ها زندگى مى‏کنند اما خاک تیره از نور آن حضرت روشن و منور شده، و جو و فضا از اشراقات او تابان و درخشان گردیده است. چون آن پرندگان این منظره عجیب را دیدند، صداهاى خود را بصیحه و فغان بلند کردند، و آشکارا گریه و زارى سر دادند و خود را بخونهاى آن حضرت مالیده و در آن خون غلطه مى‏خوردند، و سپس همه به پرواز درآمدند، و هر یک از آنان آهنگ ناحیه‏اى را نموده که اهل آنرا از شهادت حضرت ابى عبدالله علیه السلام باخبر کنند.

مضامین زیارت سید الشهداء علیه السلام در اول رجب 

و در زیارتنامه آن حضرت در زیارت اول رجب مى‏خوانیم: یا ابا عبدالله، اشهد لقد اقشعرت لدمائکم اظلة العرش مع اظلة الخلائق و بکتکم السماء و الارض و سکان الجنان و البر و البحر صلى الله علیک عدد ما فى علم الله، لبیک داعى الله، ان کان لم یجبک بدنى عند استغاثتک، و لسانى عند استنصارک، فقد اجابک قلبى و سمعى و بصرى، سبحان ربنا، ان کان وعد ربنا لمفعولا.اى ابا عبد الله!من بشهادت سوگند یاد مى‏کنم که بحقیقت و واقعیت، براى خونهاى پاک شما، طبقات ساکنین عرش خدا با طبقات آفریده‏شدگان بلرزه در آمدند و آسمان و زمین بر شما گریست، و ساکنین بهشت‏ها و خشکى‏ها و دریاها بگریستند. درود خدا بر تو باد، درودى فراوان باندازه وسعت و گنجایش تعداد آنچه در علم خدا مى‏گنجد. بله بله!قبول کردم و پذیرفتم،اى دعوت کننده براه خدا!دعوى تو را لبیک‏گفتم، و نداى تو را با جان و دل پذیرفتم!اگر در آن روز بدنى نداشتم تا با آن استغاثه تو را اجابت کنم، و زبانى نداشتم تا استنصار تو را پذیرا شوم، لیکن امروز جان من و روح من و دل من و گوش من و چشم من استغاثه‏ات را پاسخ مى‏گوید، و ندایت را مى‏پذیرد و اجابت مى‏کند.

و بشیرى لو جاء منک بعطف                                و وجودى فى قبضتى قلت هاکا

بشکر آنکه شکفتى بکام بخت‏ اى گل                       نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

 



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/18 ساعت 10:2 ص توسط سید داود حسینی


تفسیر آیه ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا 

حال که این مطلب واضح شد رجوع کنیم به تفسیر آیه‏ اى که در مطلع گفتار ذکر شد «ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا» ما قرآن مجید را بعد از آنکه به تو فرو فرستادیم به نحو توارث به بندگان‏برگزیده خود میراث دادیم، باید دید این چه میراثى است؟ و بنابراین بحث در دو موضوع واقع خواهد شد. موضوع اول آنکه مراد از کتاب چیست؟موضوع دوم آنکه مراد از بندگان برگزیده که کتاب را به آنان به نحو توارث سپردیم چه کسانند؟ اما موضوع اول، بدون تردید مراد از کتاب قرآن کریم است چون در آیه قبل از این آیه فرماید: «و الذى اوحینا الیک من الکتاب هو الحق مصدقا لما بین یدیه ان الله بعباده لخبیر بصیر».آنچه از کتاب به تو وحى کردیم مسلما و بدون تردید حق است. و این خطاب راجع به حضرت رسول الله صلى الله علیه و آله است. و کتابى که به حضرت وحى شده قرآن کریم است. بنابراین چون به دنبال این آیه بدون فاصله مى‏گوید: سپس ما کتاب را به بندگان برگزیده خود ارث دادیم، معلوم مى‏شود که مراد همین قرآن مورد ذکر است، و البته معلومست که مراد از این قرآن ارث داده شده قرآن نوشته شده نیست، بلکه مراد حقیقت قرآن است که بر قلب آنان وارد شده است، و به همان نهجى که حضرت رسول الله آن حقائق را از جبرئیل امین تلقى کردند، به همان نهج این بندگان برگزیده از حضرت رسول الله قرآن را تلقى نمودند، و آن حقائق و اسرار و دقائق و لطائف که:

«لا یمسه الا المطهرون‏»«و انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم‏»با سطح بسیار عالى و مرتفعى که اختصاص به خود آنان داشته است‏بر قلبشان وارد شده است. مراد از بندگان برگزیده خدا که کتاب الهی به آنان به ارث رسیده چه کسانی هستند؟اما در موضوع دوم طبق روایات فراوان و مستفیضى که از حضرت امام محمدباقر و حضرت امام جعفر صادق علیهما السلام وارد است مراد از این بندگان برگزیده ذریه پیغمبر اکرم از اولاد حضرت فاطمه سلام الله علیها هستند که به مقتضاى آیه مبارکه: «ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران على العالمین‏».در تحت ذریه و آل ابراهیم واقع شده‏اند. علاوه از صدر اسلام تا به حال هیچکس ادعا ننموده که از امیرالمؤمنین علیه السلام و از ائمه طاهرین سلام الله علیها اجمعین، کسى دیگر به کتاب خدا عارف بوده است‏بلکه طبق روایات متواتر که از بزرگان اهل سنت وارد شده است امیرالمؤمنین علیه السلام اعرف و اعلم امت‏به کتاب خدا بوده‏اند. و بنابراین مسلما مراد از بندگان برگزیده خدا که قرآن به آنان ارث رسیده است آنانند. از اینها گذشته طبق حدیث متواتر بین شیعه و سنى که پیغمبر عترت خود را ملازم و قرین قرآن قرار داده است، معلوم مى‏شود که مراد از بندگان برگزیده همانا عترت رسول خداست: انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى اهل بیتى لن یفترقا حتى یردا على الحوض من در میان شما دو چیز بزرگ و سنگین از خود به یادگار مى‏گذارم یکى کتاب خدا و دیگرى عترت من، یعنى اهل بیت من هستند، و این دو هیچگاه از یکدیگر جدا نمى‏شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و علاوه بر روایاتى که درباره علم امیرالمؤمنین علیه السلام آمده مانند حدیث وارد از ام سلمه که پیغمبر فرمود: على مع القران و القران مع على. على با قرآن است و قرآن با على است و حدیث انا مدینة العلم و على بابها  .من شهر علمم وعلى در اوست، و نظائر آنها از روایاتى که درباره علم امیرالمؤمنین وارد شده است استفاده مى‏شود که آن حضرت از وارثین کتاب خدا از رسول الله بوده‏اند. اما راجع به آنکه مى‏فرماید: فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله معلومست که منظور همان اصحاب شمال و اصحاب یمین و مقربونند، و مسلما مراد از بندگان برگزیده همان دسته سومند که در خیرات گوى سبقت را ربوده‏اند.

بنابراین یا ضمیر منهم راجع است‏بعبادنا بدون قید اصطفا، یعنى مطلق بندگان ما به سه دسته تقسیم مى‏شوند، لکن از میان آنان همان سابقون الى الخیرات هستند که مورد برگزیدگى واقع شده و کتاب را ارث برده‏اند.

و یا ضمیر منهم راجع است‏به الذین الصطفینا من عبادنا بدین معنى که هر سه طایقه شریکند در وراثت کتاب، گرچه وارث حقیقى و حافظ کتاب همان دسته سوم که عالم به کتابند خواهد بود. و مانعى ندارد که در عین آنکه قائم به کتاب و حافظ آن بعضى بخصوص باشند، نسبت وراثت‏به همه داده شود، مانند کریمه شریفه: «و اورثنا بنى اسرائیل الکتاب‏» ما تورات را به بنى اسرائیل به عنوان ارث داده‏ایم، با آنکه تورات بر حضرت موسى نازل شد، نه بر همه آنان، لکن چون حضرت موسى در میان بنى اسرائیل است عنوان نسبت اعطاء تورات به بنى اسرائیل نیز تجوزا صحیح است. و بنابراین احتمال، مراد از ظالم لنفسه همان افرادى از مسلمانان هستند که به واسطه ارتکاب سیئه‏اى بر نفس خود ستم نمودند، چون بنابراین احتمال ظالم لنفسه از اقسام افراد برگزیده خواهد بود، و لذا نمى‏توان آنان را از اصحاب شمال قرار داد، بلکه از اصحاب یمینند، غایة الامر آنکه کاستى و منقصتى در آنها خواهد بود بارى بگذریم به اصل بحث، و آن این که چون امیرالمؤمنین و ائمه اطهار علیهم السلام بندگان برگزیده هستند،_طبق نصوص صریحه‏اى که خود اهل سنت از بزرگان از محدثین آنها نقل کرده‏ اند_ لذا آنان پاسداران و حافظان کتاب خداهستند. حافظ و وارث قرآن کسى است که در مقام و منزله رسول الله بوده، و قلبش مانند قلب رسول خدا تحمل و ظرفیت آن حقائق را داشته باشد.

روایات علمای معروف اهل سنت در مقام امیر المؤمین علیه السلام 

ما در اینجا بعضى از روایاتى را که علماى معروف عامه در کتب خود آورده‏اند ذکر مى‏کنیم، تا مقام و منزلت امیرالمؤمنین علیه السلام از نقطه‏نظر آنان معلوم شود: در ینابیع المودة از جابر بن عبد الله انصارى روایت کند که پیغمبر اکرم فرمود: کف على کفى. دست على دست من است. و معلوم است که مراد از دست، آثار مترتبه بر دست است از اخذ و اعطاء و کتابت و حرب و غیره، و خلاصه تمام افعالى که از دست‏ سرمى‏زند، و چون این افعال مترتب بر اراده و اختیار نفس است فلذا مساوى بودن کف ملازم با مساوى بودن در تمام مبادى و مراحل افعال از حالات نفسیه و مکارم اخلاق و شیم پسندیده است. و نیز از ابوبکر وارد است که رسول خدا فرمودند: یا ابابکر کفى و کف علی فى العدد سواء و در روایت دیگر: یا ابابکر کفى و کف على فى العدل سواء اى ابوبکر دست من و دست على در عدد مساویست.اى ابوبکر دست من و دست على در عدل مساویست. البته مساوى بودن در عدل همانطور که گفته شد ملازم با مساوى بودن در صفات نفسیه و مکارم اخلاق و اطلاع به سرائرى است که در نتیجه در مرتبه فعل، کردار و افعال را طبق کردار و افعال پیمبر اکرم قرار میدهد. و اما مساوى بودن در عدد کنایه از مساوى بودن در تمام مراتب و مراحل قدرت است، آنچه از دست پیمبر اکرم برآید از دست امیرالمؤمنین برآید، چون دست‏بالاخص در چنین تعبیرى که براى او عدد فرض شده است معلول قدرت و آلت اجراى نیات نفسانیه و ارادات روحیه است. بنابراین، این تعبیر مى‏رساند که قدرت رسول خدا و قدرت على مساوى است. آن معجزات عجیب که از دست آن حضرت به ظهور پیوست همگى در کانون اراده و قدرت على موجود است. محب طبرى در الریاض النضره از انس بن مالک روایت مى‏کند که قال رسول الله: ما من نبى الا و له نظیر فى امته و على نظیرى. حضرت رسول اکرم فرمودند که هیچ پیمبرى نیامده است مگر آنکه او را در بین امتش نظیرى است، و على نظیر من است. این روایت مى‏رساند که در جمیع امت رسول خدا، هیچ کس از نقطه‏نظر صفات روحیه و کمالات نفسیه مانند على نزدیک به پیمبر اکرم نبوده است، و فقط و فقط آن سرور مؤمنان نظیر آن حضرت بوده است.

و نظیر این روایت در ینابیع المودة از انس بن مالک به روایت صاحب الفردوس آمده است که قال رسول الله: ما من نبى الا و له نظیر الى ان قال و على بن ابى طالب نظیرى.و در صحیح بخارى در باب مناقب على گوید: قال النبى صلى الله علیه و آله لعلى: انت منى و انا منک.رسول خدا به امیرالمؤمنین فرمودند:اى على تو از من هستى و من از تو هستم. و این تعبیر نهایت‏یگانگى و اتحاد را مى‏رساند، مثل آنکه وجود آن دو سرور عالمیان وجود واحدى است که در دو تن و دو قالب نمودار شده استو نیز ابن حجر هیتمى مکى در الصواعق المحرقه. از براء بن عازب و محب طبرى در الریاض النضرة از ملا نقل کرده‏اند که پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله فرمودند: على منى به منزلة راسى من بدنى.نسبت على با من مانند نسبت‏ سر من است‏ با بدن من، و این تعبیر غایت پیوند و همبستگى را مى‏رساند. رسول خدا مى‏فرمایند همانطور که بدن بدون سر حیات ندارد، حیات من مربوط و منوط به حیات على است‏و در ینابیع المودة از عبدالله بن مسعود روایت مى‏کند که رسول خدا فرمود على منى مثل راسى من بدنى. و در ینابیع المودة از ابو هریره روایت کند که او گفت: کان رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم بعث‏بعثین، و بعث على احدهما علیا و على الاخر خالد بن الولید، و قال اذا التقیتم فعلى الناس امام، و اذا افترقتم فکل على جنده، فلقینا بنى زبیدة، فاقتتلنا، و ظفرنا علیهم. و سبیناهم، فاصطفى على من السبى واحدا لنفسه فبعثنى خالد الى النبى صلى الله علیه و آله و سلم، حتى اخبره بذلک فلما اتیت و اخبرته فقلت: یا رسول الله بلغت ما ارسلت‏به؟ فقال: لا تقعوا فى على، فانه منى و انا منه، و هو ولیى و وصیى من بعدى رواه الامام احمد فى مسنده.

 

 



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/18 ساعت 9:55 ص توسط سید داود حسینی


پبامبر اکرم مظهر تام و تمام تجلی آن نور الهی است که در باطن آدم ابو البشر به ودیعت نهاده شده بود .خداوند آدم بوالبشر را ایجاد نمود و او را خلیفه خود قرار داد و دل او را مرکز تجلیات انوار جمال خود نموده، عقل او را قوى و سینه او را منشرح و قلب او را وسیع نموده، بطوریکه به تمام اسرار عالم کون بتواند اطلاع یابد و از حقائق موجودات باخبر شود و پرده اوهام را پاره نموده‏«فى مقعد صدق عند ملیک مقتدرجاى گیرد و به مقام اطمینان برسد و از سر غیب مطلع گردد و با فرشتگان گفت و شنود داشته باشد و در حرم امن و امان الهى سکنى گزیده دل او مرکز تجلیات اسماء و صفات حضرت معبود جل شانه قرار گیرد. احاطه قدرت و علم و حیات خدا را در جمیع مراحل عالم هستى به راى العین مشاهده نماید و با حضرت بارى تعالى مناجات نموده و از سر و باطن تکلم کند و به مقام‏«علمه شدید القوى ذو مرة فاستوى و هو بالافق الاعلى ثم دنا فتدلى فکان قاب قوسین او ادنى فاوحى الى عبده ما اوحى‏» فائز گردیده، و بعد از فناى از نفس به بقاى خدا باقى و اسفار اربعه خود را به پایان رسانیده، آئینه تمام نما و مظهر تام و اتم حضرت احدیت گردد. این نور در بدو پیدایش حضرت آدم، در او به ودیعت قرار داده شد و به مقتضاى‏«و علم آدم الاسماء کلها»  و نیز به مفاد«و اذ قال ربک للملائکة انى جاعل فى الارض خلیفة‏» آدم یگانه گوهر عالم هستى و یگانه در شاهوار صدف عالم کون و خزینه اسرار حضرت ربوبى قرار گرفت و تا حدى در او طلوع نموده و به ظهور پیوست. لکن به مقتضاى اصل وراثت آن سر به فرزندان آدم انتقال یافت و در پیمبران، هر یک به نوبه خود به نحوى طلوع و بروز نمود و با مراتب اختلافى که در آنان دیده مى‏شد هر یک مرکز تجلى آن نور به قدر استعداد و ظرفیت‏ خود شدند.

«تلک الرسل فضلنا بعضهم على بعض، منهم من کلم الله و رفع بعضهم درجات و آتینا عیسى بن مریم البینات و ایدناه بروح القدس‏»تا نوبت‏ به خاتم النبیین و سید المرسلین محمد بن عبد الله صلى الله علیه و آله رسید، آن نور به نحو تام و اتم طلوع نمود و به اصل وراثت تا به حال در اصلاب پدران که دوران کمون خود را طى مى‏نمود، اینک به مرحله ظهور و بروز رسید و آنطور که باید و شاید بدون هیچ کمى و کاستى طلوع نمود. لذا شریعت او ناسخ همه ادیان و دین او متمم و مکمل تمام ادیان و تا روز قیامت ‏باقى و برقرار است. نور الهی و حقیقت محمدی پس از پیامبر اکرم به امیر المؤمنین و بواسطه ایشان به سائر ائمه طاهرین انتقال یافتو این آثار به واسطه سعه روح و ظرفیت قلب مبارک آن حضرت است نه امر اعتبارى تشریفاتى، و سپس در ذریه آن حضرت انتقال یافت، یعنى همان نور دو قسمت‏شد نیمى در نفس مبارک آن حضرت و نیمى در نفس امیرالمؤمنین علیه السلام جاى گرفت و از لقاح نور امیرالمؤمنین و حضرت صدیقه سلام اله علیها بذریه آن حضرت منتقل شد. کما آنکه فرمود ان الله جعل ذریة کل نبى فى صلبه و جعل ذریتى فی صلب على بن ابى طالب خداوند ذریه هر پیغمبرى را از صلب خود آن پیغمبر قرار داد و ذریه مرا از صلب على بن ابیطالب قرار داد. از سلمان روایتست که: سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول: کنت انا و على نورا بین یدى الله تعالى قبل ان یخلق آدم باربعة عشر الف عام فلما خلق الله آدم قسم ذلک النور جزئین جزء انا و جزء على اخرجه احمد فى المناقب. احمد بن حنبل که یکى از بزرگان ائمه اهل تسنن است، طبق روایت کتاب الریاض النضره از سلمان فارسى روایت کرده است که او مى‏گوید: از رسول خدا شنیدم که مى‏فرمود: من و على نور واحدى بودیم در نزد خداوند تعالى، قبل از آنکه آدم را بیافریند به فاصله چهارده هزار سال. سپس چون خداوند آدم را آفرید آن نور را دو قسمت نمود: یکى از آن دو قسمت من هستم، و قسمت دیگر على است. و نیز از کتاب مودة القربى در ینابیع المودة حدیث مى‏کند از عثمان که او از رسول خدا روایت مى‏کند که: خلقت انا و على من نور واحد قبل ان یخلق الله آدم باربعة آلاف عام فلما خلق الله آدم رکب ذلک النور فى صلبه فلم ینزل شیئا واحدا حتى افترقنا فى صلب عبد المطلب، ففىَّ النبوة و فى على الوصیة.

عثمان بن عفان از پیغمبر اکرم روایت کرده است که آن حضرت فرمود: خداوند تبارک و تعالى چهارده هزار سال پیش از آنکه آدم بوالبشر را خلق کند من و على را از نور واحد بیافرید، چون آدم را خلق کرد آن نور را در صلب او قرار داد و دائما آن نور نسلا بعد نسل واحد بود تا در صلب عبدالمطلب بدو قسمت منقسم شد نیمى به من و نیمى به على بن ابیطالب منتقل شد پس خداوند نبوت را در من قرار داد و وصایت و ولایت را در على قرار داد. مورخ امین حسین بن على مسعودى در مروج الذهب روایت نغز و پرمحتوائى را از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره آغاز آفرینش و کیفیت‏ خلقت نور محمد و آل محمد علیهم السلام و نحوه انتقال آن نور در نشئات مختلفه بیان مى‏کند، تا مى‏رسد به خلقت ملائکه و آفرینش آدم. و پس از آن مى‏فرماید: ثم نبه آدم على مستودعه، و کشف له[عن]خطر ما ائتمنه علیه، بعد ما سماه اماما عند الملائکة،

فکان حظ آدم من الخیر ما آواه من مستودع نورنا، و لم یزل الله تعالى یخبا النور تحت الزمان الى ان فضل محمدا صلى الله علیه (و آله) و سلم فى ظاهر الفترات. فدعا الناس ظاهرا و باطنا، و ندبهم سرا و اعلانا، و استدعى علیه السلام التنبیه على العهد الذى قدمه الى الذر قبل النسل فمن وافقه و قبس من مصباح النور المقدم، اهتدى الى سره و استبان واضح امره، و من ابلسته الغفلة، استحق السخط ثم انتقل النور الى غرائزنا، و لمع فى ائمتنا فنحن انوار السماء و انوار الارض، فبنا النجاة، و منا مکنون العلم، و الینا مصیر الامور، و بمهدینا تنقطع الحجج، خاتمة الائمة، و منقذ الامة، و غایة النور، و مصدر الامور

فنحن افضل المخلوقین، و اشرف الموحدین، و حجج رب العالمین. فلیهنا بالنعمة من تمسک بولایتنا، و قبض على عروتنا

ترجمه: و سپس خداوند آدم بوالبشر را بر آنچه در او به ودیعت نهفته شده بود آگاه و مطلع گردانید، و از عظمت و بزرگى آنچه نزدش به رسم امانت‏سپرده و او را بر آن امین قرار داده بود، پرده برداشت، و این بعد از آن بود که آدم را در نزد فرشتگان به عنوان «امام‏» نام‏گذارى نموده و منصب امامت و ولایت را بدو تفویض کرده بود. بنابراین حظ و بهره آدم از خیر و رحمت، بهمان مقدارى بود که خداوند از نور نهفته و به ودیعت‏سپرده شده ما، در او فرود آورده و تمکین داده بود. و بر همین منوال خداوند تعالى پیوسته آن نور را در تحت گذران زمان‏ها پنهان مى‏داشت تا اینکه محمد را که درود و سلام خدا بر او و بر اهل بیتش باد-در ظاهر زمانهاى فترت نیز-که از پیامبران خالى بود-برترى و فضیلت داد.

در اینحال مردم را از دو وجهه ظاهر و باطن به این پیامبر دعوت نمود، و درپنهان و آشکار به تبعیت و پیروى از شریعت او خواند. و این پیامبر مردم را بر همان عهد و میثاقى که خداوند قبل از پیدایش نسل، در عالم ذر با آن نموده بود متنبه و آگاه ساخته، و بر همان اساس و بنیان انسان‏ها را دعوت کرد. کسانى که با این پیامبر موافقت نموده، و از آن چراغ تابان پیشین مشعلى براى خود فروزان نموده بودند، به سر واقعیت او راه یافتند، و از امر روشن او بهره ‏ها یافتند. و کسانى که به غفلت دچار تحیر و سرگردانى شدند، سزاوار خشم و غضب گشتند. تا آنکه آن نور در طبیعت‏هاى ما منتقل شد، و در امامان ما درخشید. پس ما نورهاى آسمان‏ها و نورهاى زمین هستیم، و به وسیله ما نجات و رستگارى خواهد بود، و آن علم‏هاى پنهان و دانش‏هاى مخفى از ما ظهور و بروز خواهد نمود و بازگشت امور به سوى ماست. و با قیام مهدى ما، حجت‏ها و دلیل‏ها منقطع گشته و خاتمه خواهد یافت و اوست‏خاتمه پیشوایان و امامان، و اوست نجات دهنده و رهاننده امت و اوست غایت و نهایت نور و محل صدور امور. پس ما افضل از تمام آفریدگانیم و اعلى و اشرف از جمیع یکتاپرستانیم و حجت‏هاى الهیه و دلیل‏هاى پروردگار جهانیانیم. پس گوارا باد به نعمت‏هاى الهیه کسى که به ولایت ما تمسک جوید و چنگ زند، و دستاویز ولایت ما را به دست گیرد. سپس مسعودى گوید: این روایت از حضرت ابی عبداله جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسین از پدرش حسین بن على از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب کرم الله وجهه روایت‏شده است. و نیز مسعودى گوید: که من در بسیارى از کتب تواریخ و سیره و انساب دیده‏ام که چون آدم بوالبشر صداى هاتفى را شنید که از کشته شدن فرزندش هابیل به او خبر داد، و غصه و اندوهش براى جریانات گذشته و آینده رو به فزونى گذاشت، خداوند به او وحى فرستاد: فاوحى الله الیه: انى مخرج منک نورى الذى به السلوک فى القنوات الطاهره، و الارومات الشریفه، و اباهى بهالانوار، و اجعله خاتم الانبیاء. و اجعل آله خیار الائمة الخلفاء. و اختم الزمان بمدتهم، و اغص الارض بدعوتهم، و انشرها بشیعتهم. فشمر، و تطهر، و قدس، و سبح و اغش زوجتک على طهارة منها. فان ودیعتى تنتقل منکما الى الولد الکائن منکما.  

ترجمه: خداوند به آدم وحى فرستاد: که من از تو بیرون مى‏آورم نور خودم را، آن نورى که به واسطه آن مى‏توان در اصلاب متین و استوار پاکیزه اعقاب، و ریشه‏هاى شریف نسل‏هاى گرامى داشته شده انساب راه یافت. من به آن نور بر تمام نورها مباهات و افتخار مى‏کنم، و آن نور را خاتم پیغمبران قرار مى‏دهیم. و آل او را بهترین پیشوایان و امامان و برگزیده‏ترین خلیفگان قرار مى‏دهم. و چرخ امتداد زمان را به مدت حکومت الهیه آنان، به پایان مى‏رسانم، و زمین را از دعوت و نداى آنان مالامال مى‏نمایم بطوریکه نقطه‏اى از زمین براى ندا و دعوت غیر آنها یافت نشود، و زمین را براى تردد و تمکین شیعیان آنان باز مى‏کنم. اى آدم!حال کمر خود را محکم ببند و آماده شو، و تحصیل طهارت کن، خداى خود را به تقدیس و تسبیح یاد کن، و سپس برو به سوى زوجه‏ ات و در حال طهر و پاکیزگى با او نزدیکى کن. چون امانت و ودیعه من، از فرزندى که از شما دو تن به وجود آمد منتقل مى‏شود



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/18 ساعت 9:52 ص توسط سید داود حسینی


بیان اصل وراثت در عصمت

 قال الله الحکیم فى کتابه الکریم:

«ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله ذلک هو الفضل الکبیر»

اصل وراثت از سنن غیر قابل تبدیل الهی است : قانون وراثت، اصل مهمى است که در تمام شئون موجودات از انسان و حیوان و نباتات مورد مطالعه دقیق قرار گرفته، و آثار و نتایج مهمى از آن به دست آمده است;و مى‏توان گفت‏یکى از سنن غیر قابل تبدیل و تغییر الهى است. دقت و بررسى در افراد انسان و انتقال خصوصیات و کیفیاتى که از نطفه پدر و مادر و تلقیح آن به صورت جنین درآمده و در طفل به ظهور مى‏رسد، این اصل را بطور کلى در مورد انسان به ثبوت مى‏رساند. نطفه انسان ذره‏اى از سازمان وجودى اوست که تمام آثار و خصوصیات انسان بطور تراکم و اندماج و بطور قوه و استعداد در او موجود است، و چون در رحم مادر در ظرف مخصوص خود با شرایط خاصى جاى گرفت‏به مرحله فعلیت رسیده و به صورت نشر درآمده و به ظهور مى‏رسد، و تمام خصوصیات مادى و اخلاقى و روحى پدر و مادر خود را نشان مى‏دهد. نه تنها فرزند از نظر رنگ پوست و کیفیت ‏سازمان اعضاء و جوارح و ترکیب استخوانها از پدر ارث مى‏برد، بلکه در هر ذره‏اى از خون و در هر سلول ریز ذره ‏بینى، به تمام معنى مشابه با ذره خون پدر و با ذرات ذره ‏بینى سلولهاى اوست، بطوریکه طفلى که پدرش مشکوک باشد از راه تجزیه خون او مى‏توان پدر او را معین نمود.

چون در حقیقت، طفل شاخه و فرعى است که از درخت هستى و اصل مادى و معنوى پدر منشعب شده و در تمام خواص خود حکایت از آن اصل مى‏نماید. از چشم و دماغ و گوش و قلب و معده و کلیه و استخوان و هیکل گذشته در اجزاء خرد و ذره‏بینى نیز فرزند به عنوان توارث از پدر و مادر خود خواص و آثار هستى را اخذ مى‏نماید، حتى امراضى که در نیاکان وجود دارد به فرزندان خود انتقال مى‏یابد و اگر در نسل اول یا دوم ظهور نکند بالاخره آن اصل مرض خود را در دوره تطور و انقلاب چند نسل حفظ نموده تا دوران کمون خود را طى کند، و در چندین نسل بعد که شرائط ظهورش موجود گردد به ظهور برسد. این آثار و خصوصیات از پدر نه فقط به نطفه او انتقال مى‏یابد بلکه در هر یک از سلولهاى انسان تمام آثار هستى او مشهود است، و مى‏توان گفت در هر ذره از بدن انسان یک انسان کامل به نحو استعداد و قوه وجود دارد که چنانچه شرائط تربیت و تکامل موجود گردد به صورت یک انسان کامل درمى‏آید. و به عبارت دیگر نه تنها در نطفه، انسانى کامل وجود دارد که در ظرف مستعد و رحم به ظهور مى‏رسد بلکه در هر سلول یک انسان کامل به نحو توارث و انتقال مراتب هستى موجود است. گرچه تا به حال عملا نتوانسته ‏اند در ظرف مستعد این سلول را با سلول زن تلقیح نموده و طفلى نوزاد در خارج ظرف رحم به وجود آورند لیکن گذشته از آنکه دلیلى بر امتناع آن نیست، ادله‏اى بر امکان آن اقامه شده و ممکنست در طى سیر علمى، بشر روزى را به خود ببیند که از تلقیح هر یک از سلولهاى بدن مرد با هر یک از سلولهاى بدن زن و پیوند بین آندو، در ظروف مستعد و متناسب طفلى به وجود آید، و از یک مرد و یک زن در زمان کوتاهى میلیاردها کودک به ظهور رسد. این موضوع در اثر همان اصل توارث است که تمام خاصه ‏هاى شخص در هر یک از ذرات بدن او اثر مى‏گذارد، و آن ذره حکایت از تمام آثار وجودى آن شخص مى‏نماید، کما آنکه در نباتات دیده مى‏شود نه تنها از راه کاشتن تخم در زمین، بلکه از راه قلمه زدن و از راه پیوند نمودن، اصل وراثت کار خود را کرده و درختى مانند اصل خود نشو و نما مى‏نماید. چون در شاخه ‏اى که با آن قلمه مى‏زنند تمام خصوصیات درخت از ریشه و تنه و ساقه و برگ و میوه طبق ریشه و تنه و ساقه و برگ و میوه اصل خود موجود است. در پیوند نیز همین طور است، جوانه پیوند، ساقه درخت دیگر را رحم براى تربیت‏خود قرار داده و در آنجا نشو و نما مى‏کند و تمام آثار اصل خود را بدون تخطى و تجاوز به ظهور مى‏رساند.

«ما من دابة الا هو آخذ بناصیتها ان ربى على صراط مستقیم‏» از مادیات و مراتب ظهورات طبیعى در انسان بگذریم، در افکار و اخلاق و روحیات، نیز طفل از اصل خود به نحو توارث بهره مى‏گیرد، و از راه نطفه اخلاق و غرائز پدر و مادر در طفل به ظهور مى‏رسد، و از ترکیب آن دو نطفه مجموعه مرکب از آن دو، طفل را با اخلاقى خاص که نتیجه اخلاق و غرائز آن دو مى‏باشد به ظهور مى‏رساند بدون هیچ تخطى و تجاوز فرزندى که پدر و مادرش شجاع باشند شجاع خواهد شد، و اگر جبان و ترسو باشند جبان خواهد شد، اگر سخى باشند سخى، و اگر لئیم باشند لئیم خواهد شد، اگر با گذشت و ایثار باشند فرزند نیز فداکار و با گذشت‏خواهد شد. پدر و مادر عاقل بچه عاقل به وجود مى‏آورند و چنانچه کودن باشند فرزند آنان کودن خواهد شد. خلاصه در تمام اخلاقیات و غرائز روحى، فرزند از اصل پدر و مادر خود خارج نبوده بلکه تابع و نتیجه صفات آندو و نتیجه از لقاح و فعل و انفعال قواى روحى و اخلاقى آندو خواهد بود. ممکنست احیانا فرزند شخص عاقل، کودن یا فرزند شخص کودن و کند ذهنى، عاقل گردد البته این نیز روى شرائط و ظروف تربیت در رحم یا انتقال نطفه یکى از نیاکان او که چنین بوده‏اند و ظهور آن در این نسل خواهد بود مى‏باشد. البته آن نیز طبق اصل وراثت است.

اصل وراثت در حیوانات و نباتات نیز ملاحظه مى‏شود، بچه گرگ مانندگرگ و بچه گوسفند، گوسفند و بچه شیر، شیر خواهد شد، و نسلا بعد نسل از نقطه نظر کیفیت ‏سازمان بدنى و سلولهاى جسمى و صفات روحى، آثار و کیفیات آنان به طبقات بعدى انتقال مى‏یابد. و در نباتات از گل یاس، گل یاس و از گل محمدى، گل محمدى بوجود مى‏آید که در رنگ و شکل و بو تابع اصل خود هستند، از درخت ‏سیب، درخت گلابى بوجود نخواهد آمد گرچه هزاران سال بگذرد و نسلهاى متعدد درخت ‏سیب اطوارى را طى نمایند. بارى این اصل وراثت اساس عالم هستى بوده و این ظهورات طبق این ناموس به جلو مى‏روند.

«فلن تجد لسنة الله تبدیلا و لن تجد لسنة الله تحویلا»

این اصل وراثت که در تمام شئون مذکوره بقاء و ثبات خود را حفظ نموده، از همه مهمتر و بالاتر بقاء و ثبات او در معنویات و اسرار الهى است.



  



نوشته شده در تاریخ 90/3/18 ساعت 9:48 ص توسط سید داود حسینی


مناظره هشام بن حکم با عمرو بن عبید

در کتاب کافی در کتاب الحجة مرحوم کلینى از على بن ابراهیم از پدرش‏از حسن بن ابراهیم از یونس بن یعقوب روایت مى‏کند که: در نزد حضرت امام جعفر صادق علیه السلام جماعتى از اصحاب بودند که از آنجمله حمران بن اعین و محمد بن نعمان و هشام بن سالم و طیار و جماعتى که در میان آنان جوانى برومند بنام هشام بن حکم بود.

حضرت به هشام بن حکم فرمودنداى هشام!آیا خبر مى‏دهى به ما از آن مناظره و مکالمه‏اى که بین تو و بین عمرو بن عبید واقع شد؟ هشام گفت: یابن رسول الله مقام و منزلت تو بالاتر از آنست که من در مقابل شما لب بگشایم، و مناظره خود را باز گویم، من از شما حیا مى‏کنم و در پیشگاه شما زبان من قادر به حرکت و سخن گفتن نیست.

حضرت فرمودند: زمانیکه شما را به کارى امر نمودیم باید بجا آورید! هشام در این حال لب به سخن گشود و گفت داستان عمرو بن عبید و جلوس او در مسجد بصره و گفتگوى او با مردم به من گوشزد شد، و بر من بسیار ناگوار آمد، براى ملاقات و مناظره با او حرکت نموده و به بصره وارد شدم. روز جمعه بود به مسجد بصره درآمدم دیدم که حلقه وسیعى از جماعت مردم مجتمعند و در میان آنان عمرو بن عبید مشغول سخن گفتن است، مردم سئوال مى‏کنند و او جواب مى‏گوید. عمرو بن عبید یک شمله سیاهى از پشم بر کمر خود بسته و شمله دیگرى را رداى خود نموده و سخت مشغول گفتگوست. من از مردم تقاضا نمودم که راهى براى من باز کنند، تا خود را بدو رسانم، مردم راه دادند، من از میان انبوه جمعیت عبور نموده در آخر آنان نزدیک عمرو بن عبید دو زانو به زمین نشستم، سپس گفتم:اى مرد دانشمند!من مردى هستم غریب، مرا رخصت مى‏دهى سئوالى بنمایم؟گفت‏بلى

گفتم: آیا چشم دارى؟ گفت‏: اى فرزند این چه سئوالى است؟تو مى‏بینى من چشم دارم دیگر چگونه از آن سئوال مى‏کنى؟ گفتم: مسئله من همین بود که سئوال کردم آیا پاسخ مى‏دهى؟

گفت:اى فرزند سئوال کن و اگر چه این سئوال تو احمقانه است! گفتم: جواب مرا بگو گفت: ‏سئوال کن گفتم: آیا چشم دارى؟ گفت‏: بلى گفتم: با چشمت چه مى‏کنى؟ گفت‏: با آن رنگها و اشخاص را مى‏بینم گفتم: آیا بینى دارى؟ گفت‏: بلى گفتم: با بینى‏ات چه مى‏کنى؟ گفت: بوها را استشمام میکنم. گفتم آیا دهان دارى؟ گفت: بلى گفتم: با دهانت چه مى‏کنى؟ گفت: طعم و مزه غذاها را مى‏چشم گفتم: آیا گوش دارى؟ گفت: بلى گفتم: با گوش‏ات چه میکنى؟ گفت: صداها را گوشم مى‏شنوم گفتم: آیا قوه ادراک و مغز مفکر دارى؟ گفت: بلى گفتم: با آن چه مى‏کنى؟ گفت: با آن هر چه را که از راه حواس بر من وارد شود تمیز مى‏دهم گفتم: آیا این حواس و اعضاء بى‏نیاز از مغز و قواى دراکه نیستند؟گفت: نه گفتم: چگونه نیازمند به مغز و قواى مفکره هستند، در حالیکه همه آنها صحیح و سالمند، عیب و نقصى در آنها نیست؟ گفت:اى فرزند این جوارح و حواس چون در واقعیت چیزى را که ببینند یا بو کنند یا بچشند یا بشنوند شک بنمایند آنها را به مغز و قواى دراکه معرفى مى‏کنند، و مغز است که صحیح را تشخیص مى‏دهد و بر آن تکیه مى‏کند و مشکوک را باطل نموده مطرود مى‏نماید! هشام مى‏گوید: به او گفتم بنابراین خداوند قلب و مغز را براى رفع اشتباه حواس آفریده است؟ گفت: آرى گفتم: براى انسان مغز لازم است و گرنه جوارح در اشتباه مى‏مانند؟ گفت: آرى گفتم:اى ابا مروانخداوند تبارک و تعالى جوارح و حواس انسان را مهمل نگذارده تا آنکه براى آنان امامى قرار داده که آنچه را که حواس به صحت تحویل دهند تصدیق کند و مواضع خطا را از صواب فرق گذارد، و بر واردات صحیح اعتماد و بر غیر صحیح مهر بطلان زند، چگونه این خلق را در حیرت و ضلال باقى گذارده، تمامى افراد انسان را در شک و اختلاف نگاهداشته و براى آنان امامى که رافع شبهه و شک آنان باشد و آنان را از حیرت و سرگردانى خارج کند معین نفرموده است؟ و براى مثل توئى در بدن تو براى حواس و جوارح تو امامى معین فرماید تا حیرت و شک را از حواس تو بردارد؟ هشام مى‏گوید: عمر بن عبید ساکت‏شد و چیزى نگفت، سپس رو به من نموده گفت: تو هشام بن حکم هستى؟ گفتم: نه گفت: آیا از همنشینان او هستى؟

گفتم: نه ‏گفت: پس از کجا آمده ‏اى و از کجا هستى؟ گفتم: من از اهل کوفه هستم گفت‏بنابراین یقینا خودت هشام هستى سپس برخاست و مرا در آغوش خود گرفت و خود از جاى خود کنار رفته مرا بر سر جاى خود نشانید، و دیگر هیچ سخن نگفته در مقابل من سکوت اختیار نمود، تا من از آن مجلس برخاستم. هشام مى‏گوید: حضرت صادق علیه السلام از بیان این طریق مناظره من بسیار خشنود شده و خندیدند و گفتند:اى هشام!چه کسى به تو تفهیم نموده اینطور مناظره نمائى؟ عرض کردم: اینطریق را از وجود مبارک شما یاد گرفته، و بر حسب موارد و مصادیق مختلف خود پیاده مى‏نمایم حضرت فرمودند: سوگند به خداى که این قسم از مناظره در صحف حضرت ابراهیم و موسى نوشته شده است چون امام حکم مغز و قلب عالم است لذا سرور و حزن او در جوارح و اعضاء او که یکایک مخلوقاتست اثر مى‏کند. سیوطى در خصائص الکبرى گوید: و اخرج الحاکم و البیهقى و ابو نعیم عن الزهرى قال: لما کان صباح یوم قتل على بن ابیطالب، لم یرفع حجر فى بیت المقدس الا وجد تحته دم. و اخرج ابو نعیم من طریق الزهرى عن سعید بن المسیب قال: صبیحة یوم قتل على بن ابیطالب، لم ترفع حصاه من الارض الا و تحتها دم عبیط . صبحگاه روزیکه امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شدند هر ریگى را که از هر نقطه زمین برمى‏داشتند در زیر آن خون تازه بود.

گریه تمام موجودات در سوگ شهادت سید الشهداء 

شیخ صدوق رضوان الله علیه روایت مى‏کند در کتاب علل الشرایع و امالى باسند واحد خود از جبله مکیه، که او گفت: از میثم تمار شنیدم که مى‏گفت: سوگند بخدا که این امت، فرزند پیغمبر خود را در روز دهم محرم مى‏کشند و دشمنان خدا آنروز را روز برکت قرار مى‏دهند، و این امریست که از علم خدا گذشته و از قضاى محتوم بوده و بر اساس عهدیکه امیرالمؤمنین علیه السلام با من نموده است، من از آن آگاهى یافته‏ام. امیرالمؤمنین بمن خبر داد که تمام موجودات بر فرزند پیغمبر گریه مى‏کنند حتى درندگان در بیابانها و ماهیان دریاها و مرغان بر فراز آسمان. و گریه مى‏کنند بر او خورشید، و ماه، و ستارگان، و آسمان، و زمین، و مؤمنان از انس و جن، و تمام فرشتگان آسمانها، و رضوان: خازن بهشت، و مالک: پاسبان دوزخ، و فرشتگان پاسبانان، و نگاهدارندگان عرش، و آسمان. و در آن هنگام، خون و خاکستر ببارد. سپس میثم گفت: واجب است لعنت ‏خدا بر قاتلان حسین علیه السلام، همانطور که بر مشرکینى که با خدا خداى دگرى را شریک قرار مى‏دهند، واجب شده است و همانطور که واجب است‏بر یهود و نصارى و مجوس. جبله مى‏گوید: گفتم:اى میثم!چگونه مردم روز قتل حسین را روز برکت قرار مى‏دهند؟

در آن هنگام میثم گریست و گفت: طبق حدیثى مجعول که خود آنها وضع نموده‏اند، گمان مى‏کنند که عاشورا روزیست که در آن خداوند توبه آدم را قبول نمود در صورتیکه خداوند توبه آدم را در شهر ذى الحجه قبول نمود. و گمان مى‏کنند که در آن خداوند توبه داود را قبول نمود، در صورتیکه توبه داود در شهر ذى الحجه پذیرفته شد. و گمان مى‏کنند که در آن خداوند یونس را از شکم ماهى خلاصى داد، در صورتیکه خداوند او را در ذى القعده از شکم ماهى بیرون آورد. و گمان مى‏کنند که در آن روز کشتى نوح به ساحل نجات نشست، در حالیکه آن کشتى در روز هجدهم از ذى الحجه به ساحل نشست. و گمان مى‏کنند که در آن روز خداوند آب دریا را براى نجات بنى اسرائیل شکافت، در صورتیکه این واقعه در شهر ربیع الاول بوقوع پیوست. سپس میثم گفت:اى جبلة!بدان که براى حسین بن على: سید الشهداء واصحابش در روز قیامت‏بر سایر شهداء فضیلتى است. اى جبلة!زمانیکه دیدى خورشید مانند خون تازه سرخ شد، بدانکه آقاى تو و مولاى تو حسین را کشتند. جبلة مى‏گوید: روزى از منزل خارج شدم، چون نظر بر دیوارها افکندم، دیدم مانند ملحفه‏هاى رنگین شده به عصفر (گیاهى ست‏سرخ رنگ) برنگ خون درآمده است. پس ناگهان صیحه زدم و گریستم و گفتم: بخدا سوگند که آقاى ما حسین بن على را کشتند.

 

برگرفته از کتاب امام شناسی سیّد محمّد حسین‌ حسینی‌ طهرانی‌



  





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ